بازارسال شده از علیرام

گنجینه معارف
تاملی در داستان وزیر یهودی در مثنوی مولانا و اشاره وی به توطئه یهودیان مخفی
تاریخ انتشار : 1398/11/29
بازدید : 4734
منبع : اندیشکده یهود ,
مولوی در کتاب اوّل مثنوی «داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب» نقل کرده است.
توجه مولانا جلال الدین محمد بلخی به این داستان و پیام های آن عجیب و نتیجه گیری آن عجیب تر و بس عبرت آموز است. نمی دانیم مولوی بر اساس کدام تجربه ی تاریخی و با چه هدفی این داستان را بیان کرده است. اما این داستان در آن زمان، نحوه ی فعالیت یهودیان مخفی را به زیبایی نشان می دهد. اما این داستانف شرح حال حکمرانی یهودی بوده که اتباع او مسیحی شده اند و وی با خشونت به قلع و قمع ایشان مشغول است:
بود شاهی در جهودان ظلم ساز
دشمن عیسی و نصرانی گداز
عهد عیسی بود و نوبت آنِ او
جان موسی او و موسی جان او
شاه از حقد جهودانه چنان
گشت اَحْوَل، کالأمان یا رب امان
صد هزاران مؤمن مظلوم کُشت
که پناهم دین موسی را و پُشت
این کشتارها نتیجه نمی دهد و روز به روز بر شمار گروندگان به آئین مسیح افزوده می شود تا سرانجام وزیر او خدعه ای می اندیشد. وزیر به شاه توصیه می کند که به وی اتهام مسیحی شدن وارد کند و به این بهانه گوش و دست او را ببُرد و بینی اش را بشکافد و برای اعدام به پای طناب دار ببرد و سپس با شفاعت آزادش کند. بدین سان، وزیر به جایگاهی چنان احترام آمیز دست می یابد که بتواند در مسیحیان نفوذ کند و حتی در رأس ایشان جای گیرد:
گفت ای شه گوش و دستم را ببُر
بینی ام بشکاف اندر حکم مُر
بعد زآن در زیرِ دار آور مرا
تا بخواهد یک شفاعت گر مرا
آن گهم از خود بران تا شهرِ دور
تا دراندازم در ایشان شرّ و شور
شاه طبق نقشه ی فوق عمل می کند و وزیرِ دست و گوش بریده و بینی شکافته را به اتهام مسیحی شدن به میان نصرانیان می راند و وزیر خود را قربانیِ گروش به دین عیسی و عالِم به اسرار آن جا می زند:
پس بگویم من به سِرّ نصرانیم
ای خدای رازدان می دانِیَم
شاه واقف گشت از ایمان من
وز تعصب کرد قصد جان من
گر نبودی جان عیسی چاره ام
او جهودانه بکردی پاره ام
بهر عیسی جان سپارم سَر دهم
صد هزاران منّتش بر خود دهم
جان دریغم نیست از عیسی ولیک
واقفم بر عِلم دینش نیک نیک
حیف می آید مرا کآن دین پاک
در میان جاهلان گردد هلاک
شکر ایزد را و عیسی را که ما
گشته ایم آن دین حق را رهنما
از جهود و از جهودی رسته ام
تا به زُنّاری میان را بسته ام
دور دور عیسِی است ای مردمان
بشنوید اسرار کیش او به جان
بدین سان، یهودیِ خدعه گر در میان مسیحیان جایگاهی رفیع می یابد:
صد هزاران مرد ترسا سوی او
اندک اندک جمع شد در کوی او
او بیان می کرد با ایشان به راز
سرّ انگلیون و زِنّار و نماز
او به ظاهر واعظ احکام بود
لیک در باطن صفیر و دام بود
دل بدو دادند ترسایان تمام
خود چه باشد قوّت تقلید عام
در درون سینه مِهرش کاشتند
نایب عیسی ش می پنداشتند!
وزیر ۶ سال در میان مسیحیان زیست و با تزویر به مولا و مقتدای ایشان بدل شد. تا سرانجام شاه به او پیام داد که: "وقت آمد، زود فارغ کن دلم."
در این زمان مسیحیان به ١٢ گروه تقسیم می شدند که در رأس هر دسته امیری بود و جملگیِ ایشان و قوم شان وزیر را رهبر معنوی خود می دانستند.
وزیر به دستور شاه ابتدا برای هر یک از سران ١٢گانه ی فوق طوماری از احکام عیسی نوشت که با طومار دیگری متناقض بود و بدین سان در میان مسیحیان تفرقه انداخت و ایشان را به ١٢ جناح معارض و معاند بدل کرد:
ساخت طوماری به نام هر یکی
نقش هر طومار دیگر مسلکی
حکم های هر یکی نوعی دگر
این خلاف آن ز پایان تا به سر
در یکی راه ریاضت را و جوع
رکن توبه کرده و شرط رجوع
در یکی گفته ریاضت سود نیست
اندرین ره مَخلَصی جز جود نیست
در یکی گفته که جوع و جود تو
شرک باشد از تو با معبود تو
چون وزیر از طریق این طومارهای متناقض اسباب تفرقه در مسیحیان و انشعاب ایشان به فرقه ها و جناح های متخاصم را فراهم ساخت، مکر نهایی را آغاز نمود:
او به ناگاه دست از موعظه برداشت و در خلوت به ریاضت نشست. روزها گذشت، مریدان به تب و تاب افتادند و از فراق وی لابه و زاری سر دادند:
خلق دیوانه شدند از شوق او
از فراق حال و قال و ذوق او
لابه و زاری همی کردند و او
از ریاضت گشته در خلوت دو تو
سرانجام، مریدان دست تضرع به سوی او برداشتند که ما را از فیض خود محروم نکن:
از سر اکرام و از بهر خدا
بیش از این ما را مدار از خود جدا
ما چو طفلانیم و ما را دایه، تو
بر سر ما گستران آن سایه، تو
ما به گفتار خوشت خو کرده ایم
ما ز شیر حکمت تو خورده ایم
الله الله این جفا با ما مکن
خیر کن، امروز را فردا مکن
وزیر پاسخ می دهد که جانم با شماست لیک این خلوت و ریاضت به دستور عالم غیب است و چاره ای ندارم:
گنجینه معارف
تاملی در داستان وزیر یهودی در مثنوی مولانا و اشاره وی به توطئه یهودیان مخفی
تاریخ انتشار : 1398/11/29
بازدید : 4734
منبع : اندیشکده یهود ,
مولوی در کتاب اوّل مثنوی «داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب» نقل کرده است.
توجه مولانا جلال الدین محمد بلخی به این داستان و پیام های آن عجیب و نتیجه گیری آن عجیب تر و بس عبرت آموز است. نمی دانیم مولوی بر اساس کدام تجربه ی تاریخی و با چه هدفی این داستان را بیان کرده است. اما این داستان در آن زمان، نحوه ی فعالیت یهودیان مخفی را به زیبایی نشان می دهد. اما این داستانف شرح حال حکمرانی یهودی بوده که اتباع او مسیحی شده اند و وی با خشونت به قلع و قمع ایشان مشغول است:
بود شاهی در جهودان ظلم ساز
دشمن عیسی و نصرانی گداز
عهد عیسی بود و نوبت آنِ او
جان موسی او و موسی جان او
شاه از حقد جهودانه چنان
گشت اَحْوَل، کالأمان یا رب امان
صد هزاران مؤمن مظلوم کُشت
که پناهم دین موسی را و پُشت
این کشتارها نتیجه نمی دهد و روز به روز بر شمار گروندگان به آئین مسیح افزوده می شود تا سرانجام وزیر او خدعه ای می اندیشد. وزیر به شاه توصیه می کند که به وی اتهام مسیحی شدن وارد کند و به این بهانه گوش و دست او را ببُرد و بینی اش را بشکافد و برای اعدام به پای طناب دار ببرد و سپس با شفاعت آزادش کند. بدین سان، وزیر به جایگاهی چنان احترام آمیز دست می یابد که بتواند در مسیحیان نفوذ کند و حتی در رأس ایشان جای گیرد:
گفت ای شه گوش و دستم را ببُر
بینی ام بشکاف اندر حکم مُر
بعد زآن در زیرِ دار آور مرا
تا بخواهد یک شفاعت گر مرا
آن گهم از خود بران تا شهرِ دور
تا دراندازم در ایشان شرّ و شور
شاه طبق نقشه ی فوق عمل می کند و وزیرِ دست و گوش بریده و بینی شکافته را به اتهام مسیحی شدن به میان نصرانیان می راند و وزیر خود را قربانیِ گروش به دین عیسی و عالِم به اسرار آن جا می زند:
پس بگویم من به سِرّ نصرانیم
ای خدای رازدان می دانِیَم
شاه واقف گشت از ایمان من
وز تعصب کرد قصد جان من
گر نبودی جان عیسی چاره ام
او جهودانه بکردی پاره ام
بهر عیسی جان سپارم سَر دهم
صد هزاران منّتش بر خود دهم
جان دریغم نیست از عیسی ولیک
واقفم بر عِلم دینش نیک نیک
حیف می آید مرا کآن دین پاک
در میان جاهلان گردد هلاک
شکر ایزد را و عیسی را که ما
گشته ایم آن دین حق را رهنما
از جهود و از جهودی رسته ام
تا به زُنّاری میان را بسته ام
دور دور عیسِی است ای مردمان
بشنوید اسرار کیش او به جان
بدین سان، یهودیِ خدعه گر در میان مسیحیان جایگاهی رفیع می یابد:
صد هزاران مرد ترسا سوی او
اندک اندک جمع شد در کوی او
او بیان می کرد با ایشان به راز
سرّ انگلیون و زِنّار و نماز
او به ظاهر واعظ احکام بود
لیک در باطن صفیر و دام بود
دل بدو دادند ترسایان تمام
خود چه باشد قوّت تقلید عام
در درون سینه مِهرش کاشتند
نایب عیسی ش می پنداشتند!
وزیر ۶ سال در میان مسیحیان زیست و با تزویر به مولا و مقتدای ایشان بدل شد. تا سرانجام شاه به او پیام داد که: "وقت آمد، زود فارغ کن دلم."
در این زمان مسیحیان به ١٢ گروه تقسیم می شدند که در رأس هر دسته امیری بود و جملگیِ ایشان و قوم شان وزیر را رهبر معنوی خود می دانستند.
وزیر به دستور شاه ابتدا برای هر یک از سران ١٢گانه ی فوق طوماری از احکام عیسی نوشت که با طومار دیگری متناقض بود و بدین سان در میان مسیحیان تفرقه انداخت و ایشان را به ١٢ جناح معارض و معاند بدل کرد:
ساخت طوماری به نام هر یکی
نقش هر طومار دیگر مسلکی
حکم های هر یکی نوعی دگر
این خلاف آن ز پایان تا به سر
در یکی راه ریاضت را و جوع
رکن توبه کرده و شرط رجوع
در یکی گفته ریاضت سود نیست
اندرین ره مَخلَصی جز جود نیست
در یکی گفته که جوع و جود تو
شرک باشد از تو با معبود تو
چون وزیر از طریق این طومارهای متناقض اسباب تفرقه در مسیحیان و انشعاب ایشان به فرقه ها و جناح های متخاصم را فراهم ساخت، مکر نهایی را آغاز نمود:
او به ناگاه دست از موعظه برداشت و در خلوت به ریاضت نشست. روزها گذشت، مریدان به تب و تاب افتادند و از فراق وی لابه و زاری سر دادند:
خلق دیوانه شدند از شوق او
از فراق حال و قال و ذوق او
لابه و زاری همی کردند و او
از ریاضت گشته در خلوت دو تو
سرانجام، مریدان دست تضرع به سوی او برداشتند که ما را از فیض خود محروم نکن:
از سر اکرام و از بهر خدا
بیش از این ما را مدار از خود جدا
ما چو طفلانیم و ما را دایه، تو
بر سر ما گستران آن سایه، تو
ما به گفتار خوشت خو کرده ایم
ما ز شیر حکمت تو خورده ایم
الله الله این جفا با ما مکن
خیر کن، امروز را فردا مکن
وزیر پاسخ می دهد که جانم با شماست لیک این خلوت و ریاضت به دستور عالم غیب است و چاره ای ندارم:
۱
۱۹:۳۰
بازارسال شده از علیرام
من نخواهم شد از این خلوت برون
زآنک مشغولم به احوال درون
اصرار سران ١٢گانه ی مسیحیان مکرر می شود و اِبرام وزیر در نشکستن خلوت و ریاضت استوار و پا برجا است. تا سرانجام به مریدان پیام می دهد که قصد رخت بربستن از این جهان و سفر به نزد عیسی دارد:
که مرا عیسی چنین پیغام کرد
کز همه یاران و خویشان باش فرد
روی در دیوار کن، تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوت گزین
الوداع ای دوستان من مرده ام
رَخت بر چارُم فلک بر بُرده ام
پهلوی عیسی نشینم بعد از این
بر فراز آسمان چارُمین
وزیر سپس یکایک رهبران دوازده گانه مسیحیان را فرامی خواند، در تنهایی هر یک را خلیفه ی خویش می کند و فرمان می دهد که هرکسِ دیگر مدعی خلافت شد او را بی هیچ تردید بکُش یا زندانی کن:
وآنگهانی آن امیران را بخواند
یک به یک تنها به هر یک حرف راند
گفت هریک را بدینِ عیسوی
نایب حق و خلیفه من تویی
وآن امیرانِ دگر اتباع تو
کرد عیسی جمله را اشیاعِ تو
هر امیری کو کِشَد گردن، بگیر
یا بکُش یا خود همی دارش اسیر
لیک تا من زنده ام این وا مگو
تا نمیرم این ریاست را مجو
سپس، وزیر چهل روز دیگر در خلوت نشست و سرانجام خود را کشت:
بعد از آن چل روز دیگر در ببست
خویش کُشت و از وجود خود بِرَست
بعد از مرگ وی غوغا و فتنه در میان مسیحیان افتاد و اُمَرا و اتباعشان، که هریک خود را طبق فرمان ها و طومارهای وزیر، خلیفه ی بر حق می دانستند، به قتل و هدم یکدیگر مشغول شدند:
چونک خلق از مرگ او آگاه شد
بر سر گورش قیامت گاه شد
خلق چندان جمع شد بر گور او
مو کنان جامه دران در شور او
بعدِ ماهی گفت خلق: ای مهتران
از امیران کیست بر جایش نشان
یک امیری زان امیران پیش رفت
پیش آن قوم وفااندیش رفت
گفت اینک نایب آن مرد، من
نایب عیسی منم اندر زمن
اینک این طومار برهان من است
کین نیابت بعد از او مال من است
آن امیر دیگر آمد از کمین
دَعویِ او در خلافت بُد همین
آن امیرانِ دگر یک یک قطار
برکشیده تیغ های آبدار
هر یکی را تیغ و طوماری به دست
در هم افتادند چون پیلانِ مست
صد هزاران مردِ ترسا کشته شد
تا ز سرهای بریده پُشته شد
تخم های فتنه ها کو کشته بود
آفت سرهای ایشان گشته بود
بدین سان، انهدام مسیحیان، که با سرکوب و جنگ و خونریزیِ «شاه یهودیه» ممکن نشده بود، با خدعه ی وزیر او به فرجام رسید!
: مولانا، به رغم این مکر شیطانیِ عجیبِ شاه و وزیر یهودی، ایشان را احمق و جاهل و بازنده ی نهاییِ بازی می داند که به ظاهر در آن برنده اند، زیرا از حکمت و "سبب سوزی" خداوند غافل اند:
همچو شَه نادان و غافل بُد وزیر
پنجه می زد با قدیمِ ناگزیر
با چنان قادرْ خدایی کز عدم
صد چو عالَم هست گرداند به دَم
صد چو عالِم در نظر پیدا کند
چون که چشمت را به خود بینا کند
صد هزاران نیزه ی فرعون را
درشکست از موسی ئی با یک عصا
صد هزاران طبِّ جالینوس بود
پیش عیسی و دَمَش افسوس بود
صد هزاران دفتر اشعار بود
پیش حرف امیی اش عار بود
با چنین غالبْ خداوندی کسی
چون نمیرد گر نباشد او خَسی
بس دل چون کوه را انگیخت او
مرغ زیرک با دو پا آویخت او
چند گویی من بگیرم عالَمی
این جهان را پُرکنم از خود هَمی
گر جهان پُر برف گردد سر به سر
تابِ خُور بگدازدش با یک نظر
وزر او و صد وزیر و صد هزار
نیست گرداند خدا از یک شرار
عین آن تخییل را حکمت کند
عین آن زهرآب را شربت کند
آن گمان انگیز را سازد یقین
مِهرها رویاند از اسباب کین
پرورد در آتش ابراهیم را
ایمنیِ روح سازد بیم را
از سبب سوزیش من سوداییم
در خیالاتش چو سوفسطاییم
و سرانجام، پیام حکیمانه ی مولانا توجه به "موش"هایی است که مدام، انبارِ اندوخته ها و حاصل تلاش ما را تهی می کنند!
ما بی توجه به ایشان، باز انبار خود را پر می کنیم و دگر باره آن را تهی می یابیم!
به عبارت دیگر، "دفع شَرّ موش" اولویّتی است که بدون انجام آن نمی توان به هیچ اقدام سازنده پرداخت:
ما درین انبار گندم می کنیم
گندمِ جمع آمده گم می کنیم
می نیندیشیم آخر ما به هوش
کین خلل در گندمست از مکر موش
موش تا انبار ما حفره زدست
وز فنش انبار ما ویران شدست
اوّل ای جان دفع شَرّ موش کن
وآنگهان در جمع گندم جوش کن
زآنک مشغولم به احوال درون
اصرار سران ١٢گانه ی مسیحیان مکرر می شود و اِبرام وزیر در نشکستن خلوت و ریاضت استوار و پا برجا است. تا سرانجام به مریدان پیام می دهد که قصد رخت بربستن از این جهان و سفر به نزد عیسی دارد:
که مرا عیسی چنین پیغام کرد
کز همه یاران و خویشان باش فرد
روی در دیوار کن، تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوت گزین
الوداع ای دوستان من مرده ام
رَخت بر چارُم فلک بر بُرده ام
پهلوی عیسی نشینم بعد از این
بر فراز آسمان چارُمین
وزیر سپس یکایک رهبران دوازده گانه مسیحیان را فرامی خواند، در تنهایی هر یک را خلیفه ی خویش می کند و فرمان می دهد که هرکسِ دیگر مدعی خلافت شد او را بی هیچ تردید بکُش یا زندانی کن:
وآنگهانی آن امیران را بخواند
یک به یک تنها به هر یک حرف راند
گفت هریک را بدینِ عیسوی
نایب حق و خلیفه من تویی
وآن امیرانِ دگر اتباع تو
کرد عیسی جمله را اشیاعِ تو
هر امیری کو کِشَد گردن، بگیر
یا بکُش یا خود همی دارش اسیر
لیک تا من زنده ام این وا مگو
تا نمیرم این ریاست را مجو
سپس، وزیر چهل روز دیگر در خلوت نشست و سرانجام خود را کشت:
بعد از آن چل روز دیگر در ببست
خویش کُشت و از وجود خود بِرَست
بعد از مرگ وی غوغا و فتنه در میان مسیحیان افتاد و اُمَرا و اتباعشان، که هریک خود را طبق فرمان ها و طومارهای وزیر، خلیفه ی بر حق می دانستند، به قتل و هدم یکدیگر مشغول شدند:
چونک خلق از مرگ او آگاه شد
بر سر گورش قیامت گاه شد
خلق چندان جمع شد بر گور او
مو کنان جامه دران در شور او
بعدِ ماهی گفت خلق: ای مهتران
از امیران کیست بر جایش نشان
یک امیری زان امیران پیش رفت
پیش آن قوم وفااندیش رفت
گفت اینک نایب آن مرد، من
نایب عیسی منم اندر زمن
اینک این طومار برهان من است
کین نیابت بعد از او مال من است
آن امیر دیگر آمد از کمین
دَعویِ او در خلافت بُد همین
آن امیرانِ دگر یک یک قطار
برکشیده تیغ های آبدار
هر یکی را تیغ و طوماری به دست
در هم افتادند چون پیلانِ مست
صد هزاران مردِ ترسا کشته شد
تا ز سرهای بریده پُشته شد
تخم های فتنه ها کو کشته بود
آفت سرهای ایشان گشته بود
بدین سان، انهدام مسیحیان، که با سرکوب و جنگ و خونریزیِ «شاه یهودیه» ممکن نشده بود، با خدعه ی وزیر او به فرجام رسید!
: مولانا، به رغم این مکر شیطانیِ عجیبِ شاه و وزیر یهودی، ایشان را احمق و جاهل و بازنده ی نهاییِ بازی می داند که به ظاهر در آن برنده اند، زیرا از حکمت و "سبب سوزی" خداوند غافل اند:
همچو شَه نادان و غافل بُد وزیر
پنجه می زد با قدیمِ ناگزیر
با چنان قادرْ خدایی کز عدم
صد چو عالَم هست گرداند به دَم
صد چو عالِم در نظر پیدا کند
چون که چشمت را به خود بینا کند
صد هزاران نیزه ی فرعون را
درشکست از موسی ئی با یک عصا
صد هزاران طبِّ جالینوس بود
پیش عیسی و دَمَش افسوس بود
صد هزاران دفتر اشعار بود
پیش حرف امیی اش عار بود
با چنین غالبْ خداوندی کسی
چون نمیرد گر نباشد او خَسی
بس دل چون کوه را انگیخت او
مرغ زیرک با دو پا آویخت او
چند گویی من بگیرم عالَمی
این جهان را پُرکنم از خود هَمی
گر جهان پُر برف گردد سر به سر
تابِ خُور بگدازدش با یک نظر
وزر او و صد وزیر و صد هزار
نیست گرداند خدا از یک شرار
عین آن تخییل را حکمت کند
عین آن زهرآب را شربت کند
آن گمان انگیز را سازد یقین
مِهرها رویاند از اسباب کین
پرورد در آتش ابراهیم را
ایمنیِ روح سازد بیم را
از سبب سوزیش من سوداییم
در خیالاتش چو سوفسطاییم
و سرانجام، پیام حکیمانه ی مولانا توجه به "موش"هایی است که مدام، انبارِ اندوخته ها و حاصل تلاش ما را تهی می کنند!
ما بی توجه به ایشان، باز انبار خود را پر می کنیم و دگر باره آن را تهی می یابیم!
به عبارت دیگر، "دفع شَرّ موش" اولویّتی است که بدون انجام آن نمی توان به هیچ اقدام سازنده پرداخت:
ما درین انبار گندم می کنیم
گندمِ جمع آمده گم می کنیم
می نیندیشیم آخر ما به هوش
کین خلل در گندمست از مکر موش
موش تا انبار ما حفره زدست
وز فنش انبار ما ویران شدست
اوّل ای جان دفع شَرّ موش کن
وآنگهان در جمع گندم جوش کن
۱
۱۹:۳۰
بازارسال شده از علیرام
این کلیپا و این داستانها و صداهایی که براتون میفرستم،فقط گوشه ی خیلی کوچیکی از کثیف کاریهای یهود در دنیا هست. میخوام سوادتون رو بالا ببرم، آگاهتون کنم بفهمید که هرجای دنیا جنگی میشه یا کشتاری صورت میگیره یا مریضی همه گیر میشه،مطمئن باشد دست یهود و انگلیس توی کاره
۱
۱۹:۳۳
بازارسال شده از علیرام
هر چیزی که میفرستم،با دققققت ببینید،گوش کنید و مطالبی که می نویسم کامل مطالعه کنید تا بفهمید چه بر سر دنیا داره میاد
۱
۱۹:۳۴
بازارسال شده از علیرام
فردا براتون از اتفاقات آینده که قراره توسط یهود بیفته خودم حرف میزنم میزارم توی گروه
۱
۱۹:۳۵
ممنون
۲۲۲
۲۱:۱۶
دوستان همگی لفت بدید از گروه،کار دارم
۲۰۱
۱۲:۲۳
آقا جعفری شمایی
۱۹۶
۱۴:۳۱
گفتیت لفت بدیم
۱۹۶
۱۴:۳۱