عکس پروفایل رمان ممد پسری در قلبمر

رمان ممد پسری در قلبم

۲۸۴ عضو
#ممد.پسری.درقلبمundefinedپارت۱۱
-تو اشپزخونه خورده به کابینت...اهان راستی‌ براتون خوراکی خریدم تو اتاق پشت در رو دستگیرست...دیگه سفارش نکنما.- چشم ابجی.
تو هوا دستی براش تکون دادم و سریع از خونه خارج شدم..حوصله محسن عنتر و چصنمک بازیاشو نداشتم پس سریع میونبر زدم و به خیابون اصلی رسیدم.رو شیشه مغازه ها دنبال یه کار با پدرمادر میگشتم که بتونم مثل بچه ادم پول دربیارم.
انقدر گشتم تا بالاخره به یه تهیه غذا که ظاهر شیکی داشت رسیدم.بسم الهی گفتم و نفسمو فوت کردم بیرون.- خدایا ناموسا حمایت کن.
درو هل دادم و وارد شدم.. محیط شیک و بزرگی داشت..تو جایگاه منشی کسی نبود تک سرفه ای کردم و مثل اسگلا صدامو بردم بالا: یالله!
یه خانم میانسالی از در خارج شد و گفت:- کیه؟- اومدم برای کار.- اتاق رییس بالاست..برو تا نرفته.با لبخند تشکر کردم و سریع از پله ها بالا رفتم. یه راهروی گلکاری شده که پر از دیوار های شیشه ای و نور بود با حس خوبی به در تقه زدم که صدای رریس رو شنیدم.- کیه. بیاتو.
اروم درو باز کردم ..سرش به سمت دیگه ای بود و داشت با گوشیش بازی میکرد.- خانم حیدری اگه برام دمنوش اوردی باید بگم الان خودمو از این بالا پرت میکنم پایین.- سلام آقا.
توسط صندلی چرخدارش برگشت و با تعجب پرسید:- تو کی هستی؟- سوزان ابراهیمی. اومدم برای کار.
چنگی به موهاش زد و گفت : اهان خب..بیا بشین این فرمو پر کن.رو صندلی نشسنم و نگاه انالیزوری بهش انداختم.قد بلند هیکل متناسب..چشم ابرو مشکی و خوشتیپ و جوان..عجب چیزی بودا! فرمو جلوم گذاشت و گفت: پر کن من پنج مین دیگه قرار دارم
𝗚𝗼𝗶𝗻 undefined↝ʚ @roman1401000000
undefined۶

۴.۴K

۱۰:۴۷

#ممد‌پسدی.درقلبمundefined#پارت۱۲
به سوالا جواب دادم و فرمو جلوش گذاشتم.عینک مطالعشو به چشم زد که خداوکیلی بهشم میومد..موشکافانه به فرم چشم دوخت و عینکشو برداشت.- تو همه همه بیست سالته؟- بله - تو مگه الان نباید کنکور بدی؟- درس نمیخونم. به کار احتیاج دارم.برگه رو لای یه پوشه گذاشت و درحالی که دنبال چیزی میگشت گفت:- منم به منشی احتیاج دارم..هر روز سفارش غذا میگیری پشت دخل میشینی..فاکتور نویسی و کار با رایانه رو که بلدی؟
- بله اقا فوت آبم.- خوبه..از ساعت ۸ صبح تشریف میاری تا ۸ شب.- حقوقش خوبه؟ - ماهی ۵ تومن.لبخندی زدم و گفتم: خیلی خوبه ممنونم.لبخندی زد و گفت: اشانتیونم داریم..- یعنی چی؟- اخر کار خانم رحیمی به همه کارگرا چند پرس غذا میده..خیلی خب..شما امروز اینجا کاری نداری زیر این برگه رو امضا کن من باید برم.
خواست از جاش بلند شه که گوشیش زنگ خورد- سلام داداش..مگه شاش داری که طاقت نداری؟ بابا یکی اومده واسه کار باید اوکیش کنم. نه بابا الان میام پایین..مدارک مامانو گرفتی؟ اوکی اومدم وایسا.
گوشیو تو جیبش گذاشت و گفت: دیدی بیچارمون کردی؟ خیلی خب فردا قبل ساعت ۸ اینجا باش وگرنه بای بای!
درو کوبید رو رفت که جا خورده از جام بلند شدم‌.رو میزش یه قاب کوچیک بود که با کمی دقت فهمیدم عکس دوتا پسر بچست انگار خودش و یکی دیگه بودن.این اصلا مهم نبود..مهم این بود که من کار یافته بودم. با شادی کیفمو برداشتم و سریع بسمت خیابون اصلی رفتم.
فقط میخواستم برم خونه و برای مهمونی شب اماده بشم..برم خستگی اینهمه جست و جو رو به در کنم.. من تقریبا هر چندماه با لیلا به دورهمی دوستاش میرفتیم..یه جمع دوستانه ده بیست نفری دخترونه...
𝗚𝗼𝗶𝗻 undefined↝ʚ @roman1401000000
undefined۷

۴.۴K

۲۱:۵۶

#ممد‌پسری.درقلبمundefined#پارت۱۳
هوا داشت تاریک میشد.. بسمت کوچمون پاتند کردم نمیدونم چرا دلهره داشتم.رو پیچ اخر یهو یکی جلوم سبز شد.- وای!صدای خنده ارومی اومد که دستمو رو قلبم گذاشتم و با ترس گفتم: فخری خانم سکته کردم!.- سلام دخترم..اومدم خونه نبودی..با پدرت حرف زدم که..
اخم کردم و گفتم: فخری خانم من جواب خودمو به پسر با فهم و شعورتون گفتم..نمیدونم چطور میخواد بامن ازدواج کنه!- دخترم محسن دوستت داره..بخدا چتدساله خاطرتو میخواد.- خب بیخود میکنه..من با پسرتون ازدواج نمیکنم.- اخه چرا؟- دوسش ندارم نمیخوامش اه.خواستم از جلوش رد بشم که با لحن بدی گفت:- اتفاقا منم بهش گفنتم دنبال این دختره نباش..دختری که تا ساعت ۹ شب بیرون باشه معلوم نیست چه وصله ناجوریه! ادبم که از سرو روت میریزه!
برگشتم بسمتش و گفتم: چی گفتی؟- سلام برسون!گوشه چادرشو گرفتم و با تموم تنفرم گفتم:- میدونی چیه؟ من اگه وصله ناجورم بودم محل سگ به پسرت نمیدادم! من تا ۹ شب سگ دو میزنم و سر کارم البته حق داری فکر بد کنی چون پسرای بدرد نخورت ساعت ۴ عصر خونه کپیدن.. بار دیگه چه خودت چه پسرت رو حوالی خونمون ببینم زنگ میزنم پلیس.
نیشخندی زد و گفت: خیلی به خودت نناز...هه..از جلوم رد شد و رفت.‌. ذوق کار گرفتنم کوفتم شد.دمق درو باز کردم . پدرم پشت به روی من کنار حوض نشسته بود.𝗚𝗼𝗶𝗻 undefined↝ʚ @roman1401000000
undefined۷

۴.۴K

۲۱:۵۶

#ممد‌.پسری‌درقلبمundefined#پارت۱۴
دستمو رو شونه لاغرش گذاشتم و گفتم:- سلام باباجوننننن!
یه چند میلی متر پرید و گفت: سکته کردم بچه...تو کی اومدی؟ خسته نباشی!- ممنون فادر عزیزم. آبگوشت مشتی زدی بر بدن؟- اره دخترم..- نوش جونت‌...همینجا بشین من برم دوتا چایی لبدوز و لبسوز د جانسوز سوزان پز بیارم.
با لبخند خواستم از جلوش رد بشم که مچ دستمو گرفت.لبخند روی لبم ماسید.- بشین دخترم کارت دارم.با نگرانی نشستم و گفتم: چیزی شده بابا؟- کامیونو فروختم.- چ چراا؟- بدهی بالا اوردم ...گند زدم به این زندگی...کم اینکه چیزی نداشتم اینم باختم..- باختی؟ چی میگی بابا؟! مگه تو قمار و این‌چیزا بودی؟- اره...سیصد میلیون باختم...امشب باید پولو بهشون بدم.- مگه ماشینو فروختی؟- یه آقایی پیدا شده که میخواد ابوقراضه منو ۴۰۰ بخره..- ینی ۱۰۰ برات میمونه!؟- اره...- پس باید بزنیم به یه کاری.‌.. خیلی خب چرا نرفتی پدر جون؟ دیگه چاره نداریم ابروی خودت که مهم تره!بلند شد و کمربندشو بست- بلند شو بریم..گفتم تو بیای باهم بریم.
باشه ای گفتم و باهم سر خیابون اصلی رفتیم تا ماشین بگیریم...خر بیار و باقالی بار کن..تو این هیری ویری بابامم گند بالا اورده بود و با مخ میرفتیم تو هچل..
تو فکر بودم که گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره لیلا سریع تماسو وصل کردم.- سوزوکی کجا داری ما تحت م.یدی؟- اخ اخ اخ..- زهر مار..ساعت ده و نیمه یادت رفته؟- من نمیتونم بیام.- نهههه تروخدا بیا جون من..من تنها نمیرم.داشت ونگ میزد که زیر لب( دکمتو بزن) ی گفتم و قطع کردم..
ماشین جلوی ساختمون پر نور و مجللی توقف کرد.- دفتررمهندسی پیشگامان. پدر جان میخوای مهندس بشی یا اومدی خونه پنت هوس دار بزنی؟- بیا بریم داخل خیلیم خانومانه رفتار کن
𝗚𝗼𝗶𝗻 undefined↝ʚ @roman1401000000
undefined۵

۴.۵K

۲۱:۵۶

#ممدپسری‌درقلبم👑#پارت۱۵
-دمت گرم بابا جون...نمردیم و اینجاهام اومدیم..حداقل میگفتی یه لباس پلو خوری چیزی میپوشیدیم.اروم کنار گوشم گفت: بچه ساکت شو...اقای .تا خواست چیزی بگه منشی بسمتمون اومد و گفت:
- خوش اومدین..جناب رییس منتظرتون بودن.- ببخشید بابت تاخیر..- بفرمایید از این طرف‌پشت سر پدرم راه میرفتم و تو ذهنم با خودم تمرین میکردم که چجوری سلام بگم.منشی درو باز کرد و کنار ایستاد پدرم اول رفت داخل.‌منم سرم پایین بود ودنبال به کلمه مثل ادمیزاد میگشتم تا عرض ادب کنم.
پدرم سلام کرد و دید من خفه خون گرفتم سقلندری بهم زد که سرمو بالا گرفتم و با دیدن وکیل الرعایا جناب فرخ رنگم پرید و تقریبا بلند گفتم:- یا ابلفض!
پدرم اروم گفت: چی میگی خنگ خدا...چرا سلام نمیکنی.‌.؟از من نابود تر ممد بود که بهت زده نگاهم میکرد..آب دهنمو قورت دادم و گفتم: س..سلام.پدرم لبخند مصلحتی زد و گفت:.- دخترم تب داره یکم..هزیون میگه‌‌..ببخشید ما دیر کردیم آقا.سری تکون داد و گفت:- بفرمایید بشینید.
پدرم مدارک ماشینشو رو میز گذاشت و کنارم نشست..ممدم تلفن رو گرفت و با یه دکمه به منشی وصل شد- سه تا ....امممگوشیو از گوشش فاصله داد و گفت: چی میل دارین؟پدرم سریع گفت:- هیچی قربان.
منه احمق نمیدونم به چی فکر میکردم خدامیدونه تو مغز پوکم چی میگذشت که گفتم:- بستنی!چشای پدرم تا حد ممکن باز شد و با تعجب بسمتم برگشت.لب گزیدم که دیدم عن آقا بی صدا میخنده و اروم به منشی میگه: بستنی و دوتا چایی!
𝗚𝗼𝗶𝗻 undefined↝ʚ @roman1401000000
undefined۸

۴.۵K

۲۱:۵۶

#ممدپسری‌درقلبم👑#پارت۱۶
تو دلم هرچی فحش ناپسند بلد بودم چسبوندم به خودم...بستنی چیه اخهههه؟؟یه نظر کوچیک نگاهش کردم که اونم انگار متوجه شد و نگاهش به نگاهم گره خورد..یهو قلبم هری ریخت و گونه هام داغ شد.- چه مرگت شده سوزان؟ تو و خجالت؟ خاک برسرت دختره گاو.
پدرم اروم کنار گوشم گفت:- دختر مخت عیب کرده؟ اگه حالت خوب نیست برو یکم هوا بخوره به سرت!سرمو اروم تکون دادم و بلند شدم که با صدای محمد تکون ریزی خوردم.- مشکلی پیش اومده؟- دارم خفه میشم!- برید روی تراس..از این طرف. تا شما حال و هواتون عوض شه من با پدرتون معامله رو انجام بدم.
بهم مستقیم نگاه نمیکرد..یعنی چی؟ مگه من زشت بودم؟ بهتر بابا مرتیکه انگار تو چشاش آتیشه که اینجوری نگاهش میکردم و لپام آتیش میشد.
سریع رفتم روی تراس و دستمو رو قلبم گذاشتم.- لعنتییییی واسه این بچهههه مثبت لرزیدی؟ اخه چه مرگته؟ اصلا پدرم این کور رو کجا دید که نزدیک بود دخترشو زیر کنه.
دستمو تکیه گاهم رو نرده قرار دادم. که یهو صداش از پشت سرم اومد..دوباره دلم هری ریخت که زیر لب پچ زدم- ف...اک!نمیخواستم برگردم سمتش که دیدم کنارم ایستاده.لبخند قشنگی به لب داشت- بستنیتون داشت آب میشد.- ببخشید! اصلا نمیدونم چرا گفتم بستنی..
اون یکی دستشم بالا اورد که دیدم تو اون دستشم یه کاسه بستنیه‌- اگه روتون نمیشه باهم میخوریم!هجوم خون به قلبمو حس کردم. نگاهشو رو صورتم انداخت و بستنی رو سمتم گرفت
@roman1401000000
undefined۶

۴.۶K

۲۱:۵۶

#ممد‌پسری‌درقلبم👑#پارت۱۸
سرشو بالا گرفت و لبخند محوی زد.مثل بز نگاهش کردم که سرشو کمی جلو اورد و گفت:- چون داشتی دعا میکردی!- شما هرکی دعا کنه زیر میگیری؟ - فکر کردم دعا کردین یه پسر خوشتیپ و....
چشامو گرد کردم و با پررو گری گفتم:- بعد حتما اون پسر خوشتیپ شما بودین؟! والا ما که ندیدیم.
لبخندی زد و سرشو پایین گرفت..مرتیکه خیلی جذاب بود..بقول بچه ها هلو بپر تو گلو.مدتی در سکوت گذشت که در به صدا در اومد- بفرمایید اقای ابراهیمی.با اومدن پدرم نفس راحتی کشیدم و سعی کردم ادامه زمانو با دیدن مجله های ساخت و ساز رو میز بگذرونم.
موقع رفتن برگشتم و به ممدخان گفتم:- بازم ممنون آقای فرخ.- خواهش میکنم.لبخند بچه گانه ای زدم و از اتاقش بیرون اومدم.پا تند کردم تا به پدرم برسم:- بابا..بابا.- جان.- - شما این اقای فرخ رو از کجا میشناسی؟
رو نیمکت نشست و هوای داخل ریشو فوت کردبیرون- اقای فرخ نه! فرشته نجات!- خب همون فرشته خانومو از کجا میشناسی؟- بچه تو یه لحظه نمیتونی اروم باشی؟ بستنی؟ اون از سلام کردنت اینم از چیزی که خانم میل داشت!- وا بابا ازت یه سوال پرسیدما.- یهو یادم اومد.. انگار رفته بودیم رستوران!
خندیدم و گفتم" پدرمن رستوران که بستنی نمیدن کافه بستنی میده! یا قنادی.- خب حالا...داشتم میگفتم..من که داشتم با اویسی سر این مبلغ پول چک و جونه میزدم این آقا نمیدونم چجوری سر کوچمون ایستاد.- فرخ؟- نه چنگیز..فرخ دیگه.
- فرخ سر کوچمون چرا ایستاده بود؟مگه نرفته بود؟- تو اونو از کجا میشناسی پس؟دوتایی بهم نگاه کردیم و بهت زده منتظر جواب هم بودیم!𝗚𝗼𝗶𝗻 undefined↝ʚ@roman1401000000
undefined۹
undefined۱

۴.۶K

۲۱:۵۶

#ممد‌پسری‌درقلبم👑#پارت۲۰
وحشتزده خواستم تماسو قطع کنم اما نشد...مثل موش کور دستمو به هر قسمت گوشی میزدم که صدای بم و مردونش تو مخم پیچید.- بفرمایید!محکم کوبیدم تو فرق سرم و مثل مشنگا صدامو کلفت کردم و گفتم:- اشتباه گرفتم.- اما تماس اینترنتیه‌‌...یعنی شما شمارمو داشتید و از طریق برنامه زنگ زدید..
اینبار محکمتر تو سرم زدم و گفتم: مزاحم نشو بای.برا اینکه گوشی هنگ کردم تماسو قطع کنه باطریشو در اوردم و هردو رو یه گوشه پرت کردم و نفس زنان گفتم:- ای مرده شورتو ببرن.
دوباره رفتم زیر پتو..مغزم: میگم ک...- خفه شو وگرنه باز میزنم تو سرت. بکپ بکپپپپپچرا خوابم نمیبرههههه...بلند گفتم: چرا خوابم نمیبرههههههه!
چند دقیقه بعد در اتاقم باز شد و سوگند با نگرانی گفت: آجی؟!اتاق تاریک بود پس برای بلند شدن ب جایی احتیاج داشتم.. یچیزی رو کشبدم که یهو چوب رختی با ۵۰ کیلو لباس افتاد روم..@roman1401000000
undefined۷

۴.۷K

۲۱:۵۶

#ممد‌پسری‌درقلبم👑#پارت۱۹
دلم میخواست یقه خودمو بگیرم و محکم سرمو بزنم به جدول..- کجا سیر میکنی بچه؟با تاخیر گفتم:- همینجام!- نگفتی تو این فرخ رو از کجا میشناسی؟- سر کوچمون دیدمش خب...- اسمش رو پیشونیش نوشته بود؟خنده مصلحتی سردادم و گفتم: پدر جون دست‌میندازی منو؟ گفت با یکی کار داره منم گفتم همچین شخصی نداریم.چون پرسیدم اسم خودتون چیه بعد دیگه واقعا فهمیدم گروه خونی محل مابه اینا نمیخوره.
شونه ای بالاداد و چیزی نگفت‌‌...تو دلم بشکنی زدم و گفتم: خب شما بگو!- اره داشتم میگفتم.. ایشون اومد تا منو اون آقا رو جداکنه..بعدش نشستیم و ازم پرسید ماجرا چیه..
تو دلم گفتم: طرف واقعا باورش شده فرشتس!- پدر من توام همینجوری باهاش حرف زدی؟- اره ...- ارت نپرسید کی هستی چی هستی فقط خدامیدونه؟- خب اول پرسید اسمتون چبه خونتون کجاست!.دست به سینه شدم و گفتم:- هوممممممم!- چیزی شده؟- نه پدر جان..بلندشو بریم فردا باس برم پی بدبختیم.- شرمندتم دختر!- نگو این حرفو..تو بزرگم کردی منم جبران میکنم.لبخندی بهم تحویل دادیم و به راه افتادیم..
.....تشکمو رو زمین انداختم و همراه یه پتو روش افتادم.- پوفعفف بخواب دیگه الدنگ.مغزم: برو پروفایلشو چک کن!- بمیر...بمیر فردا باید برم سرکار! مغزم: دیدی امروز چه خوب باهات برخورد کرد این پسر اند هرچی مرام و معرفته! مگه ندیدی چه جذاب میخنده؟ صدای بم و مردونش چی؟- ای حلوا هفتتو بخورم سگ صفت.
گوشیمو برداشتم و رفتم سمت اکانتش..- یا امام آنلاینه!پروفایلشو پشت هم رد میکردم و دلم قنج میرفت..- اه ولش کن...ک...ن لقش.خواستم از برنامه بیرون بیام که دستم میخوره رو گزینه تماس..
undefined۱۰
undefined۱

۵K

۲۱:۵۶

#ممد‌پسری‌درقلبم👑#پارت۲۲
دستمو بالا گرفتم و گفتم:- هوشششش! با گاریت از رومون رد نشی!بعدش از جلو ماشینش رد شدم که صدایی اومد- خانم ابراهیمی!چه صدای آشنایی برگام! با تاخیربرگشتم که یهو صحنه اهسته شد و از ماشین پیاده شد.زیر لب پچ زدم:- ممد!اون اینجا چکار میکرد؟ منه خاکبرسر چرا باید همه جا میدیدمش!؟بسمتم اومد که کیفمو رو شونم جابجا کردم و گفتم:- س‌..سلام!- سلام خوبید؟- ممنون من باید برم سرکار!خواستم برگردم که گفت:- این تو شرکتم جا موند.برگشتم و با دیدن جا کلیدی خرسی که سوگند برام درست کرده بود لبخندی زدم و گفتم:- بخاطر جا کلیدی دنبالم گشتید؟- نه خب...میخواستم برم پیش برادرم.- باشه. بازم ممنون‌- خواهش میکنم.خانومانه لبخندی زدم و خواستم جلو برم که دیدم خورد بمن‌- اقا شما نه دس فرمونتون خوبه نه چشاتون درست میبینه! تشکر کردم دیگه میخوای بامن بیای محل کارم؟- خب اینجا تهیه غذای برادرمه!
چشام تا حدی که پلکم درحال پاره شدن بود باز شدن وگفتم: چییییییی؟! چرا هرچی فرخه دور منهههه! - بله؟- وای آقا...دارم شر میگم ولی...ولی تهران انقد کوچیکه که من هر روزشمارو ببینمممم؟! انقد کوجیکههه که بیام تهیه غذای برادرتون؟! - مگه مشکلیه؟ضربه ای به سرم زدم و گفتم: اقای فرخ من خودم مشکلم..ببخشید برم خبر مرگم تا برادرتون منو نرفته شوت نکرده بیرون.
لبخند مهربونی زد و گفت: بفرمایید!مرتیکه فرشته خانم!
undefined۶۳
undefined۱

۵.۳K

۲۱:۵۶