م

متن عاشقانه

۳ عضو
یک روز باهاش برم ساندویچی کوچه خیابون،یک روز بشینیم واسه هم کتاب بخونیم،یک روز با همps4 بازی کنیم،تو خیابون آخرشب بلند بلند بخندیم،یک روز با هم انقدر عکس بگیرم که حافظه گوشیمون پر شه،جفتمون همو خیلی دوست داشته باشیم و از موندن پیش هم معطمن باشیم،یک موزیکو دوتایی بلند بلند بخونیم،با هم دعوا کنیم سرهم داد بزنیم ولی آخرش همو بغل کنیم به هم کمک کنیم تا به ارزوهامون برسیم،اشتباهات کوچک همو ببخشیم،همیدگرو تنبیه بکنیماما عوض نه!

۲۰

۱۱:۱۶

من نه پسورد گوشی میخوام و نه کاری با خود گوشیت دارم،تنها چیزی کهمیخوام اینه که وقتی یک چیزی رو ازت می پرسم بهم راستش رو بگی:)

۲۱

۱۱:۱۶

بچه ک بودم ازعصر ها بدم میومد،ناهار رو که میخوردیم همه عادت داشتنمیخوابیدن و من تنهاترین کودک جهان می شدم.بدون هم بازی،بدون تفریح،بدون دل خوشی هم صحبت...الان عصره،خیلی عصره!

۲۳

۱۱:۱۶

من عادت کردم که خودم تنهایی حال خودمو خوب کنم!خودم تنهایی وقتی ناراحتم به خودم دلداری بدم.خودم تنهایی از هدفامو دنبال کنم...خودم تنهایی اشکام پاک کنم... اگه زمین خوردم خودم تنهایی دست خودمو بگیرم...من تنهایی واسه ی خودم رفیق بودم... با ناراحتی خودم ناراحت شدم وبا خوشحالیم خوشحال!خود عزیزم مرسی که« قوی بودن» رو یاد گرفتی،مرسی همیشه کنارم بودی حتی کسی کنارم نبود:))

۲۳

۱۱:۱۶

چیطوری؟!

۲۳

۱۱:۲۸

خوبم

۲۳

۱۱:۲۹

از بس بدی دیدم به خودم گفتم باید کمی بد رو بلد باشم

۲۳

۱۱:۳۱

thumbnail

۲۳

۱۱:۳۲

thumbnail

۲۳

۱۱:۳۲

شب عروسیمون؛وقتی همه همونا رفتن...از تالار اومدیم خونه خودمونundefinedهمین که در رو باز کرد بغلم کرد چسبوند به در...پیشونیمو بوسیدundefinedدم گوشم گفت یادته همه میگفتننمیرسین بهم؟undefinedundefined

۲۰

۱۴:۵۳