قدم های نورپارچه ای تمیز و سفید دور او پیچیدند و در دامن مادرش نهادند. این نوزاد صدایی از سماوات الهی به زمین انسان ها بود. صدای حقی که در گوش خلق می پیچید و عطر محمدی آن تمام عالم انسانیت را مست می کرد. بت ها بی اختیار سجده کردند. ستارگان راه آسمان را بر شیاطین بستند. چهارده ستون از پایه های قدرت های مادی شکسته شد و حقیقت ناب محمدی عالم را منور به نور خود کرد. قدوم متبرک پیامبر رحمت، درهای آسمان را به روی زمینی ها باز کرد و گل ها طراوت باران را چشیدند.
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
۲۹
۷:۳۹
به عشق محمد(ص)مادر جوانی در نسیم خنک پاییزی در بین دوستان آسمانی خود قدم می زد. پسر سبزه روی هشت ساله ای که لباس مرتب لیمویی رنگی پوشیده بود، سی دی در دست داشت، که عنوان تربیت کودک رویش داشت. به خانم تعارف کرد. مادر جوان دستی روی دلش کشید و گفت: -بفرما زهرا جان. هنوز نیومده، خدا رزق مون رو داد. رو کرد به پسرک و گفت: -چقدر می شه گل پسر؟ با صدای کودکانه اش گفت:-صلواتیه خانم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.بوی گل محمدی جان نوزاد را روحی تازه بخشید.
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
۲۹
۹:۳۳
از دست و زبان که برآید...
من که کارهای نبودم. او اراده میکرد و مرا میگرداند. بارها و بارها خجالت زدۀ کارهایش شدم. روزی نبود که کسی را از من در امان بگذارد. نیش مار غاشیه شده بودم. آن روز در تاکسی، مردی آرام نجوا میکرد: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم؛ یادم هست که انگشتانش هم تسبیح میگرداندند. عِطر خوشش تمام مسیر را مست کرده بود. اما این از خدا بیخبر نگذاشت... همان لحظه، مرا در دهانش چرخاند و گفت: -یک مشت خشکه مقدس، پدر مردم رو در آوردند، هرچه می کشیم از شماهاست.
-همه را به یاد دارم. همه را... خدایا! این مرد حق مرا به جای نیاورد و آن روز هم مرا به حرفهای ناروا مشغول ساخت. حالا تو و این... تقاص مرا از او بستان...
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
من که کارهای نبودم. او اراده میکرد و مرا میگرداند. بارها و بارها خجالت زدۀ کارهایش شدم. روزی نبود که کسی را از من در امان بگذارد. نیش مار غاشیه شده بودم. آن روز در تاکسی، مردی آرام نجوا میکرد: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم؛ یادم هست که انگشتانش هم تسبیح میگرداندند. عِطر خوشش تمام مسیر را مست کرده بود. اما این از خدا بیخبر نگذاشت... همان لحظه، مرا در دهانش چرخاند و گفت: -یک مشت خشکه مقدس، پدر مردم رو در آوردند، هرچه می کشیم از شماهاست.
-همه را به یاد دارم. همه را... خدایا! این مرد حق مرا به جای نیاورد و آن روز هم مرا به حرفهای ناروا مشغول ساخت. حالا تو و این... تقاص مرا از او بستان...
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
۳۰
۲:۲۵
پدر
ساعت حدود ده شب است که پدر لپ تاپ را خاموش می کند و با چشمانی سرخ از اتاقش بیرون می آید در حالی که قرآن را برسر طاقچه می گذارد. پسرک نوجوانی که از اتمام کلاسهای پدر خوشحال شده، با شوق لبخند می زند و از مسیر راهروی اتاقش پدر را می پاید. ناگهان بر دوش او پریده و او را غافلگیر می کند. -محمدجواد: امشب دیگه من کُشتی رو می برم باباجون!
پدر می خندد و دستان کوچک پسرش را می گیرد و پدرانه می گوید: -خب اگه من ببرم چی؟ زود باید جایزه ام رو بدی ها! محمدجواد که پدر را به سمت خودش می کشد، می گوید: نخیرم! من می برم. هر دو با یکدیگر گلاویز می شوند. پدر با زیرکی در حرکات، بازی را به شکلی که محمدجواد نفهمد بعد از لحظاتی بازی را واگذار می کند و دستهایش را بالا می برد.-خب حالا جایزه ی ما چیه باباجون؟ -یک فنجان استنشاق بوی عطر دمنوش مادرت. -استنشاق؟! -پس چی؟ نکنه می خوای بخوری؟ مهربانو سینی چایی را به همراه چهار فنجان دسته دارِ سفید گل دار می آورد و می گوید: -اِ! بچه ام رو اذیت نکن! محمد حسن هم کتاب "زایو" را روی میز می گذارد و دلّاک افتخاری ِ پدر می شود و شانه ی پدر را می بوسد. زیر لب می گوید: -سایه ات به سرم مستدام باد. -بابا مگه نگفتی هر گلی یه بویی می ده، من چه بویی می دم؟ پدر در حالی که هم سرفه می کند با شیطنت مختص خودش می خندد و می گوید: -بوی زایو! همون ویروسی که به جون ما انداختی! و همگی با هم می خندند. سرفه های پدر ادامه دار می شوند. مهربانو دم نوش به دانه را با سرعت برای او می آورد. همه مانند ستاره هایی هستند که در کنار ماه، گذران زندگی می کنند. پسرها می دانند که در سایه ی پرمهر پدری اوست که قد کشیده اند و نور چهره ی اوست که زمین تاریک را بهره مند کرده تا زیر پایش بگسترد. با صدای مهربانو که از آشپزخانه می آید: -شام حاضره ها! پسرها به کمک مادر رفته و سفره را پهن می کنند. اینجا مهربانو با چشمان شیرین و لبخند پر از شورش، منتظر همسفرش شده تا مانند نخ تسبیح همه را کنار هم گرد آورد و خانواده را از محبت خود سیراب کند.
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
ساعت حدود ده شب است که پدر لپ تاپ را خاموش می کند و با چشمانی سرخ از اتاقش بیرون می آید در حالی که قرآن را برسر طاقچه می گذارد. پسرک نوجوانی که از اتمام کلاسهای پدر خوشحال شده، با شوق لبخند می زند و از مسیر راهروی اتاقش پدر را می پاید. ناگهان بر دوش او پریده و او را غافلگیر می کند. -محمدجواد: امشب دیگه من کُشتی رو می برم باباجون!
پدر می خندد و دستان کوچک پسرش را می گیرد و پدرانه می گوید: -خب اگه من ببرم چی؟ زود باید جایزه ام رو بدی ها! محمدجواد که پدر را به سمت خودش می کشد، می گوید: نخیرم! من می برم. هر دو با یکدیگر گلاویز می شوند. پدر با زیرکی در حرکات، بازی را به شکلی که محمدجواد نفهمد بعد از لحظاتی بازی را واگذار می کند و دستهایش را بالا می برد.-خب حالا جایزه ی ما چیه باباجون؟ -یک فنجان استنشاق بوی عطر دمنوش مادرت. -استنشاق؟! -پس چی؟ نکنه می خوای بخوری؟ مهربانو سینی چایی را به همراه چهار فنجان دسته دارِ سفید گل دار می آورد و می گوید: -اِ! بچه ام رو اذیت نکن! محمد حسن هم کتاب "زایو" را روی میز می گذارد و دلّاک افتخاری ِ پدر می شود و شانه ی پدر را می بوسد. زیر لب می گوید: -سایه ات به سرم مستدام باد. -بابا مگه نگفتی هر گلی یه بویی می ده، من چه بویی می دم؟ پدر در حالی که هم سرفه می کند با شیطنت مختص خودش می خندد و می گوید: -بوی زایو! همون ویروسی که به جون ما انداختی! و همگی با هم می خندند. سرفه های پدر ادامه دار می شوند. مهربانو دم نوش به دانه را با سرعت برای او می آورد. همه مانند ستاره هایی هستند که در کنار ماه، گذران زندگی می کنند. پسرها می دانند که در سایه ی پرمهر پدری اوست که قد کشیده اند و نور چهره ی اوست که زمین تاریک را بهره مند کرده تا زیر پایش بگسترد. با صدای مهربانو که از آشپزخانه می آید: -شام حاضره ها! پسرها به کمک مادر رفته و سفره را پهن می کنند. اینجا مهربانو با چشمان شیرین و لبخند پر از شورش، منتظر همسفرش شده تا مانند نخ تسبیح همه را کنار هم گرد آورد و خانواده را از محبت خود سیراب کند.
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
۳۲
۱۵:۰۱
خانهتکانیحوالی عید، تمام دیوارها را برق انداخته بود. برای رفع خستگی با یک چای گرم روی مبل به راحتی لم داد. نفس عمیقی کشید و با لبخندی از سر رضایت دستش را به سمت میز دراز کرد تا با ماژیک آبی کارهای انجام شده را خط بزند. هرچه دست گرداند چیزی نبود! لبخند به صورتش ماسید. ناگهان نگاه لرزانش به سمت درب اتاق گشت.- مهدیه! از این دختر صدا نمیاد! واااای...فکر وحشتناکی او را به سمت اتاق خواب شلیک کرد...- نه! خدای من! مهدیه! مهدیه! در اتاق را چنان با شدت باز کرد که به دیوار پشت کوبیده شد. دخترک چیزی پشت سرش مخفی کرد و چسبید به دیوار. از شدت خشم، جدول کارها را مچاله کرد و روی زمین انداخت.صورت دخترک چهار ساله، در بهت و ترس فرو رفت...خطوط آبی رنگ روی دیوار از پشت دخترک سرک میکشید... مادر چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید، در نگاهش برق فکری تلألؤ زد و نیم نگاهی به کمد لباس ها انداخت و راه افتاد...دخترک به دامن مادر پناه برد و او را می کشید و جیغ می زد: - نه، مامان ببخشید اشتباه کردم. اسباب بازی هامو ننداز بیرون، تو رو خدا...لحظه ای آهی کشید و گفت: - خدایا فقط صبر...! رو کرد به دخترش و با لحنی کلافه که سعی داشت آن را کنترل کند، گفت: باشه عزیزم. ول کن یه دقیقه!مادر کشوی خودش را بیرون کشید، مستطیل کادو شده ای را بیرون آورد و گفت:- خوب! بیا عزیزم! این هدیه رو می خواستیم دو روز دیگه، روز تولدت، بهت بدیم، ولی خب حالا وصلش میکنیم. از امروز راحت روی این نقاشی بکش. دخترک با تعجب و ذوق همزمان و چشمی نمناک دماغش را بالا کشید و کاغذ کادو را آرام آرام باز کرد. یک تخته سفید زیبا با شکل های کارتونی پیرامون آن! بالای تخته نوشته بود:"با کودکان کودکی کنید." پیامبر اکرم (ص)
شوق و ذوق در چشمان کودک و مادر همزمان دیده میشد...
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
شوق و ذوق در چشمان کودک و مادر همزمان دیده میشد...
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
۳۲
۵:۵۸
وارونگی
تیتر روزنامه این بود: هویدا: قیمت خودکار بیک در تمام این دوره، تغییری نکرده است.
نازنین تا این تیتر را دید احساس کرد که باید حقیقت را برای همه روشن کند. پس آن را به چندین گروه فرستاد.ملیحه که در آشپزخانه مشغول آمادهکردن ماست و خیار بود، به سوی صدای موبایلش کشیده شد. به محض دیدن پیام، خیلی ناراحت و متعجب شد.او پیش از همهگیری کرونا با نازنین ارتباط گرمی داشت، اما الان...؟! - ملیحه: آقاجون! ببین چی فرستاده تو گروه؟! اِ اِ اِ؟ چی پیش خودش فکر کرده؟ پدربزرگ متن را خواند، تلخندی زد و پیشنهاد داد که یک صحبت صمیمی با هم داشته باشند.ملیحه رو به پدربزرگ نشست و گفت: نازنین دختر خوش قلبی است، حتما فکر کرده خبر درسته و گرنه...بعد انگار که از حرفش پشیمان شده باشد، زیر لب گفت: آخه مگه بیبیسی یه رودۀ...
پدربزرگ استکان چایش را روی میز نهارخوری گذاشت و گفت: - این نظر توست. شاید از نظر اون، بیبیسی معتبر باشه...پیمان که مثلا سرش توی کتاب کنکورش بود، از لابهلای درب اتاق سرکی کشید و گفت:- آبجی جون! تو خیلی ماجرا رو ساده گرفتی. بیبیسی نمیاد دروغهای تابلو بگه که! کلی اعتماد سازی میکنه...پدربزرگ ادامه داد: با ادعا و ناراحتی هم چیزی حل نمیشه! ملیحه خانم شما هم اگر سندی داری، بسم الله!- ملیحه: بله که دارم. رو میکنم آقاجون. ملیحه رفت سر یخچال و یک قالب یخ انداخت داخل آب دوغ خیار ظهر. هوا خیلی گرم بود. اهل خانه با خوردن آب دوغِ تگرگی حسابی سرحال شده بودند.بعد از ناهار، ملیحه به نازنین زنگ زد و بعد از سلام و احوال پرسیهای پرشور همیشگی گفت: - اگه یه نفر توی دادگاه محکوم بشه و هیچ دفاع راست و درستی هم از خودش نداشته باشه، به نظرت برای نجات خودش چیکار میکنه؟!- نازنین: نمی دونم. خب لابد زورش رو میزنه که به دروغ هم که شده از خودش دفاع کنه دیگه.- ملیحه: دِ همینه دیگه! اون حرفی که از هویدا گذاشتی تو گروه دقیقا توی سالی زده شده که تورم بیداد کرده بوده! اصلا روزنامههای همون سال تورم مِلک و غذا و مایحتاج اصلی خانواده رو 52 درصد اعلام کردن نه 0 درصد! مایحتاج اصلی که این باشه وای به حال خودکار بیک!- نازنین: مگه میشه همچین چیزی!؟ نخست وزیر مملکت بیاد تو روز روشن دروغ بگه؟!ملیحه: عکس روزنامهاش رو برات فرستادم. خودت ببین! فهم راست و دروغش با خودت. اما... ببین نازنین! نه هرچی رو میشنوی دروغ بدون و نه هرچی رو میشنوی راست! یادت باشه قبل از ارسال هرچی برای هرکی، تحقیق کن ببین چیزی که داری میفرستی درسته یا نه!نازنین: چی بگم...ملیحه با نازنین خداحافظی کرد، عکس روزنامه را برایش فرستاد و رفت سراغ سماور. نباتها را توی استکان انداخت و چای را روی آن ریخت. بعد به سوی تلویزیون رفت و آن را روشن کرد. مشغول همزدن چای و بالا و پایین کردن شبکهها بود که صدای گوشیاش توجهاش را به آشپزخانه جلب کرد. گوشی را نگاه کرد... داخل همان گروه عکس روزنامهای که فرستاده بود را دید! نازنین کار خودش را کرده بود...
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
تیتر روزنامه این بود: هویدا: قیمت خودکار بیک در تمام این دوره، تغییری نکرده است.
نازنین تا این تیتر را دید احساس کرد که باید حقیقت را برای همه روشن کند. پس آن را به چندین گروه فرستاد.ملیحه که در آشپزخانه مشغول آمادهکردن ماست و خیار بود، به سوی صدای موبایلش کشیده شد. به محض دیدن پیام، خیلی ناراحت و متعجب شد.او پیش از همهگیری کرونا با نازنین ارتباط گرمی داشت، اما الان...؟! - ملیحه: آقاجون! ببین چی فرستاده تو گروه؟! اِ اِ اِ؟ چی پیش خودش فکر کرده؟ پدربزرگ متن را خواند، تلخندی زد و پیشنهاد داد که یک صحبت صمیمی با هم داشته باشند.ملیحه رو به پدربزرگ نشست و گفت: نازنین دختر خوش قلبی است، حتما فکر کرده خبر درسته و گرنه...بعد انگار که از حرفش پشیمان شده باشد، زیر لب گفت: آخه مگه بیبیسی یه رودۀ...
پدربزرگ استکان چایش را روی میز نهارخوری گذاشت و گفت: - این نظر توست. شاید از نظر اون، بیبیسی معتبر باشه...پیمان که مثلا سرش توی کتاب کنکورش بود، از لابهلای درب اتاق سرکی کشید و گفت:- آبجی جون! تو خیلی ماجرا رو ساده گرفتی. بیبیسی نمیاد دروغهای تابلو بگه که! کلی اعتماد سازی میکنه...پدربزرگ ادامه داد: با ادعا و ناراحتی هم چیزی حل نمیشه! ملیحه خانم شما هم اگر سندی داری، بسم الله!- ملیحه: بله که دارم. رو میکنم آقاجون. ملیحه رفت سر یخچال و یک قالب یخ انداخت داخل آب دوغ خیار ظهر. هوا خیلی گرم بود. اهل خانه با خوردن آب دوغِ تگرگی حسابی سرحال شده بودند.بعد از ناهار، ملیحه به نازنین زنگ زد و بعد از سلام و احوال پرسیهای پرشور همیشگی گفت: - اگه یه نفر توی دادگاه محکوم بشه و هیچ دفاع راست و درستی هم از خودش نداشته باشه، به نظرت برای نجات خودش چیکار میکنه؟!- نازنین: نمی دونم. خب لابد زورش رو میزنه که به دروغ هم که شده از خودش دفاع کنه دیگه.- ملیحه: دِ همینه دیگه! اون حرفی که از هویدا گذاشتی تو گروه دقیقا توی سالی زده شده که تورم بیداد کرده بوده! اصلا روزنامههای همون سال تورم مِلک و غذا و مایحتاج اصلی خانواده رو 52 درصد اعلام کردن نه 0 درصد! مایحتاج اصلی که این باشه وای به حال خودکار بیک!- نازنین: مگه میشه همچین چیزی!؟ نخست وزیر مملکت بیاد تو روز روشن دروغ بگه؟!ملیحه: عکس روزنامهاش رو برات فرستادم. خودت ببین! فهم راست و دروغش با خودت. اما... ببین نازنین! نه هرچی رو میشنوی دروغ بدون و نه هرچی رو میشنوی راست! یادت باشه قبل از ارسال هرچی برای هرکی، تحقیق کن ببین چیزی که داری میفرستی درسته یا نه!نازنین: چی بگم...ملیحه با نازنین خداحافظی کرد، عکس روزنامه را برایش فرستاد و رفت سراغ سماور. نباتها را توی استکان انداخت و چای را روی آن ریخت. بعد به سوی تلویزیون رفت و آن را روشن کرد. مشغول همزدن چای و بالا و پایین کردن شبکهها بود که صدای گوشیاش توجهاش را به آشپزخانه جلب کرد. گوشی را نگاه کرد... داخل همان گروه عکس روزنامهای که فرستاده بود را دید! نازنین کار خودش را کرده بود...
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
۳۴
۱۳:۰۵
فانوس خاک گرفته
هیچگاه در جای خودش بند نبود، هر روز سراغ چیزی میرفت و امروز نوبت دکوریها شده بود! دور از چشم مادر دانه دانهٔ بلورها را بیسر و صدا روی فرش میگذاشت. قد کوتاهش نگذاشته بود تا آن کتاب سفید رنگ وسط دکوری را ببیند. تا چشمش از لابهلای استکانهای کمر باریک به نوار سبز میان برگههای کتاب افتاد، ناخودآگاه دستش را به سمت آن پرتاب کرد. حالا لیوانها بود که پایین میریخت و مادر بود که میگفت باز چه کردی! همه نقشههایش برای پنهان کاری نقش برآب شده بود!مادر نشست و با غرولند تکه شیشهها را بر داشت و دعا به جانش کرد! سارا با همان دست های کودکانه اش کتاب را به سمت مادر گرفت و گفت ببین چه دکوریِ قشنگی پیدا کردم! مادر جلد قرآن خاک گرفته را که دید دستانش چند لحظه خشک شد. نگاهی به صورت برافروختۀ سارا کرد و باز نگاهی به قرآن سفید و خوش نقش و خاک گرفته توی دستان معصومش... شرمنده شد، سرش را پایین انداخت و شیشه خردهها را جمع کرد...
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
هیچگاه در جای خودش بند نبود، هر روز سراغ چیزی میرفت و امروز نوبت دکوریها شده بود! دور از چشم مادر دانه دانهٔ بلورها را بیسر و صدا روی فرش میگذاشت. قد کوتاهش نگذاشته بود تا آن کتاب سفید رنگ وسط دکوری را ببیند. تا چشمش از لابهلای استکانهای کمر باریک به نوار سبز میان برگههای کتاب افتاد، ناخودآگاه دستش را به سمت آن پرتاب کرد. حالا لیوانها بود که پایین میریخت و مادر بود که میگفت باز چه کردی! همه نقشههایش برای پنهان کاری نقش برآب شده بود!مادر نشست و با غرولند تکه شیشهها را بر داشت و دعا به جانش کرد! سارا با همان دست های کودکانه اش کتاب را به سمت مادر گرفت و گفت ببین چه دکوریِ قشنگی پیدا کردم! مادر جلد قرآن خاک گرفته را که دید دستانش چند لحظه خشک شد. نگاهی به صورت برافروختۀ سارا کرد و باز نگاهی به قرآن سفید و خوش نقش و خاک گرفته توی دستان معصومش... شرمنده شد، سرش را پایین انداخت و شیشه خردهها را جمع کرد...
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
۳۳
۱۵:۰۵
عینکخرگوشک تپل، تنبل و بینظمی در بیشه زندگی میکرد. او هرجایی از لانهاش میخوابید و عینکش را همانجا رها میکرد. بعد از بیدارشدن هم هربار مدتی دنبال عینکش میگشت. آوازۀ شلختهبودنش بیشه را پر کرده بود و حتی روباه هم این را میدانست! روزی از روزها که خرگوشک پس از بیدارشدن عینکش را پیدا نمیکرد، با کلافگی پاهایش را به زمین کوبید و بدون عینک به سمت مزرعۀ هویج آن سوی درختان بلوط به راه افتاد. از قضا روباه مکار که چند روزی گرسنگی کشیده و به دنبال شکار بود، خرگوشک را از دور دید و پشت یکی از درختان بلوط کمین کرد. او متوجه شد خرگوشک عینک به چشم ندارد و کورمال کورمال راه میرود. روباه فکری به سرش زد و خندۀ شیطنتآمیزی کرد و به سرعت به سمت لانهاش حرکت کرد.خرگوشک که آرام آرام حرکت میکرد و پایش به سنگها و تیغهای تیز گیاهان میخورد، ناگهان از پشت بوتهها صدای خشخشی شنید. او که همیشه از روباه مکار و حیلههایش نگران بود، گمان کرد که شاید روباه باشد و خواست پا به فرار بگذارد اما از آنجا که راه طولانیای آمده بود و گرسنگی آزارش میداد چشمانش را ریز کرد تا ببینید اوضاع از چه قرار است. ناگهان از بین بوتهها حیوان پشمالویی بیرون آمد. خرگوشک به چشمانش خیلی فشار آورد و احساس کرد برهسفید را میبیند. درست نمیدید اما خیالش راحت شده بود و دوستانه به سمتش رفت. دستی به گردهاش کشید و گفت: - سلام برهسفید. من رو تا مزرعه هویج همراهی میکنی؟برهسفید با صدای گرفتهای گفت:- معلومه که از صبح چیزی نخوردی. خرگوش از صدای گرفتۀ برهسفید تعجب کرد و در این فکر بود که چرا امروز برهسفید بر خلاف هفتۀ گذشته کم حرف شده است؟! برهسفید که راهنمای خرگوش شده بود مسیر طولانیترِ مزرعۀ هویج را انتخاب کرد. مسیری که صدای خفاشهای اطراف آن همیشه برای خرگوش دلهرهآور بود. در میانۀ راه ناگهان خرگوشک دید که پوست بره سفید تکان تکان میخورد و روباه مکار از زیر پوستین برهسفید بیرون آمد. خرگوش جیغ بلندی کشید ولی دیر شده و گوشهای بلندش در دستان روباه بود. خرگوشک هرچه دستوپا میزد کمتر به نجات امیدوار میشد. او در مسیر لانۀ روباه التماس میکرد که رهایش کند ولی گوش روباه به این حرفها بدهکار نبود. نزدیکیهای لانۀ روباه خرگوشک به یاد دوستش برهسفید افتاد و از اینکه خوراک روباه مکار شده بود خیلی غمگین شد. او وقتی به عاقبت مشابه خودش فکر کرد ناگهان بلند بلند گریست. صدای گریۀ خرگوشک توجه زنبورهای اطراف لانۀ روباه را که پوشیده از گلهای رنگارنگ بود به خود جلب کرد. زنبورها که حال و روز خرگوشک را دیدند، تصمیم گرفتند تا او را نجات بدهند و همگی به سوی روباه مکار حملهور شدند. روباه که غافلگیر شده بود، خرگوش را سپر خود قرار داد و با چرخاندن خرگوشک زنبورها را از خود دور میکرد. از یک طرف گوشهای خرگوشک درد زیادی گرفته بود و از طرف دیگر بعضی از نیش زنبورها به جای تن روباه به تن خرگوشک فرو میرفت. دستۀ دیگری از زنبورها از پشت به روباه حملهور شدند و روباه با پا تعدادی از آنها را له کرد و تعدادی را هم با ضربات بدن خرگوشک از بین برد. در نهایت روباه که دیگر طاقت نیشخوردن نداشت خرگوش را به سمت زنبورها پرت کرد و فرار را بر قرار ترجیح داد. خرگوشک در گوشهای از بیشه، زخمی و نیش خورده زمین افتاد و مچ پایش آسیب دید. او که با دید تار چشمانش فرار روباه را تماشا میکرد، لنگلنگان و با کمک زنبورها به لانهاش بازگشت. او از پنجرۀ خانه درختان بلوط را تماشا و به برهسفید فکر میکرد و به این میاندیشید که دلیل همۀ اتفاقات دردناک آن روز بینظمی و بیعینکی بوده است.
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
آیههای ضحی
میثاق
آثار خودجوش هنرجویان فعال حوزههنری
بله | اینستاگرام
۳۸
۱۶:۲۴
بازارسال شده از صندوقچه
سلام دوستان 

ما در حال انجام یه پژوهش دانشگاهی درباره بازیگران فیلمها و سریالهای ایرانی هستیم
️ از شما دعوت میکنیم روی لینک زیر بزنید و به سوالات این پژوهش پاسخ بدید
https://porsa.irandoc.ac.ir/s/jhmNDl
شرکت در این نظرسنجی حداکثر ۱۵ دقیقه از وقت شما رو میگیره و شامل سوالات مشابه درباره احساساتی است که نسبت به این هفت بازیگر دارید
ممنون بابت مشارکت شما و کمک به ما در ارتقای صنعت تصویر در ایران 
https://porsa.irandoc.ac.ir/s/jhmNDl
https://porsa.irandoc.ac.ir/s/jhmNDl
https://porsa.irandoc.ac.ir/s/jhmNDl
۳
۱۰:۵۷