برای بودنتون اینجا یکدنیا قلب.
پاکش نمیکنم و میمونه اما دیگه برگردیم به خونه. https://t.me/imahib 
۳۷۷
۱۷:۱۶
گم کردن حس بَدی داره. وقتی یه چیزیرو از اول نداری دیگه دنبالش نمیگردی یا حداقل کمتر میگردی. چون عادت به بودنش نداری. چون بودنشرو لمس نکردی. اما وقتی اون چیزی که داریرو گُم میکنی و جاش میذاری لابهلای روزهای گذشتهی تقویم؛ دلهره میگیری و بیتاب میشی. تَنت ضعیف میشه. شبیه آدمی که اعتیاد داشته و حالا تو روند درمان و تَرکه. حالا باید ذره ذره و با درد به نداشتن عادت کنه و تلاش کنه که نمیره. گُم کردن حس بدیه. چون همیشه و همهجا چشمت دنبال اون چیزی میگرده که گُم کردی.
۲۶۲
۲۰:۱۱
*
۲۶۳
۲۰:۱۱
گذشتن از همهچیز شدنیه. فقط کافیه اونقدری که باید و به اندازه بیرحم باشی. شبیهِ اون آدمی که میزنه زیرِ چارپایهی اعدام. بیدلهره، بیترس و بیتردید. درست تو یک لحظه، چشمهاشو میبنده و کاری که بایدو انجام میده. توام میتونی؛ توام! کافیه نَلرزی. چشمهاتو ببندی. تردیدت رو بُکشی و بزنی زیرِ چارپایهی تموم چیزهایی که لایقِ مُردن و تموم شدنن.
۲۵۲
۲۰:۱۲
ماهي
*
برای من قفس همیشه بَده و با هیچ ربانِ صورتیِ براقی و مُشت مُشت اکلیل هم زیبا نمیشه. امن نمیشه. دوستداشتنی نمیشه. و خیال میکنم آدمی که دوستدارِ تو و جهانِ توست برات آرامش و رهایی و خیالِ آسوده میخواد. آرامشی که حاصلِ زنده بودنِ -تو در توست.- تویی که هراس اسارت نداره. شاده و به شوقِ این زندگی هرروز از نو زاده میشه. و در انتها باز میرسم به«برای لمسِ تنِ عشق کسی باید باشه؛ باید..کسی که دستهاش قفس نیست.»
۱K
۲۰:۲۵
اولین باری که فهمیدم یهسری از آدمکهای این شهربازیِ بزرگ قلبشون سنگیه رو خوب یادمه. خورد تو پرِ ذوقم. شبیه وقتی که سیبِ سُرخترو از تو سبد سوا میکردم و با اولین برش میفهمیدم که پوکه. من پیشتر خیال میکردم همه شبیهِ همیم. پوست و گوشت و استخون و یه قلب میون سینه. که تنگ میشه. میگیره. میشکنه. اما تاریک؟ بد؟ نه! هرگز. اولینباری که فهمیدم آدمکها میتونن ظاهری شبیه مَن داشته باشن و جایی عمیقتر اون وسطای روحشون یه حفرهی تاریک و زخمی باشه که تموم خوبیهارو شبیه جونوریِ گرسنه ببلعه؛ ناامید شدم. دور شدم. و یاد گرفتم قدِ انتظاراتم به بلندای سقفِ این شهربازیِ سردرگم که اسمش زندگیه نباشه.
۳۰۸
۲۱:۱۹
به هرحال یه روزی میمیریم. کوچیک و کوچیکتر میشیم و گُم میشیم میون مُشتی خاک. پول و خونه و ماشین و بَر و رو و ارتباطاتمون هم رنگ میبازه. و در واقع هیچچیزیرو نمیتونیم میونِ مُشتهای بیجونِ سردمون جا بدیم و ببریم. که بلکه، شاید یکجایی به دردی خورد. هیچِ هیچ. و در انتطارِ این هیچ شدن کاش ذرهای نور و روشنی میون ترکهای دلمون نگه داریم برای فرداها. فردای نبودن.
۳۶۸
۲۱:۲۲
مَن و دوستِ خوبم.
️
۳۲۷
۱۲:۳۸
سلاممم.
۱۰۷
۱۷:۱۴
فقط اومدم چراغهای اینجارو روشن کنم و در و پنجرههارو باز بذارم و چایی دم کنم. چه میدونم والا. شاید دوباره برگردیم اینجا.
۱۰۳
۱۷:۱۵