یشغل الظالمین بالظالمین
امامان شیعه در طول حیات خویش، به خصوص پس از ماجرای عاشورا سیاست واحدی را تا عصر غیبت در پیش گرفتند. این سیاست، عدم مداخله مستقیم در منازعات سیاسی و حاکمیت سیاسی وقت بود. آنها در دعوای بنیزییر و بنیامیه، بنیامیه و بنیعباس و نیز در منازعات سیاسی عباسیان با یکدیگر صرفاً مشاهدهگر بودند و سوکت میکردند و هوشمندانه تلاش میکردند تا افزون بر اعلام موضع خود ( نفی دو طرف) خود را از بازی دولتهای فاسد رها سازند تا نهتنها مورد سواستفاده عنوانی قرار نگیرند؛ بلکه کمترین آسیب را به خود و شیعیانشان وارد سازند.
با توجه به ضعف بنی امیه و آغاز شورشهای داخلی، برخی از امامان همچون امام صادق، موقعیت بسیار مناسبی برای ورود به عرصه سیاست و نقش آفرینی سیاسی و حتی قیام داشتند، اما با وجود فشار رسانهای وحشتناک برای ورود در عرصه سیاست و حتی اصرار برخی از یاران و اصحاب ( به بهانههای مختلف، مثلاً خونخواهی از بنیامیه یا حتی گرفتن پرچم حق) ، زیر بار ورود به عرصه سیاست نرفتند. سیاست امامان شیعه «مشغول شدن ظالمان به ظالمان» و پرهیز از سوگیری به سمت یکی از دو ظالم و یافتن گزینه ج بود. آنها از این فرصتها در جهت تقویت شیعیان استفاده میکردند.
همین رویه در سیاستورزی علیبنموسیالرضا و امام جواد نیز دیده میشود. ایشان نه تنها در دعوای دو پسر هارون الرشید یعنی امین و مأمون مداخله نکردند، بلکه تمامی اصحاب و یاران خویش را از مداخله در دعوای این دو ظالم پرهیز میدادند. حتی مهاجرت اجباری امام هشتم و پذیرش ولایتعهدی اجباری مأمون نیز نتوانست ایشان را از رویه سیاسی مذکور خارج سازد و ایشان و فرزندشان با ترفند عدم مداخله در مباحث سیاسی، این نیرنگ و فریب را نیز خنثی ساختند.
در عوض، تمرکز امامان شیعه ـ خصوصاً از امام چهارم به بعد، بر روی «اقتصاد» بود. هوشمندی علیبنابیطالب در این بود که در ۲۵ سال خانهنشینی و در اوج بایکوت و خفقان سیاسی، بوستانهای فراوانی را با دسترنج خویش ایجاد کرد تا فرزندانش را به لحاظ اقتصادی قوی و بینیاز از حاکمیت سازد و دست آنها را برای تربیت شیعیان باز بگذارد. امامان شیعه در گام نخست به مدیریت و درآمدزایی از این بوستانها میپرداختند و در گام دوم، این درآمد را به سمت «تجارت» و «افزایش ثروت» هدایت میکردند و در گام سوم، به مدیریت مالی شیعیان از طریق شبکه سازی وکالتی، با استفاده از وجوهات از قبیل خمس و زکات میپرداختند. آنها متوجه دام شیطان یعنی دیالکتیک و اصل تضاد بودند و همواره در دعوای دو ضد به نام الف و ب، گزینه ج را با هوشمندی مییافتند.
«ایمان بهارجو»
شناسه:https://ble.ir/imanbaharjoo
امامان شیعه در طول حیات خویش، به خصوص پس از ماجرای عاشورا سیاست واحدی را تا عصر غیبت در پیش گرفتند. این سیاست، عدم مداخله مستقیم در منازعات سیاسی و حاکمیت سیاسی وقت بود. آنها در دعوای بنیزییر و بنیامیه، بنیامیه و بنیعباس و نیز در منازعات سیاسی عباسیان با یکدیگر صرفاً مشاهدهگر بودند و سوکت میکردند و هوشمندانه تلاش میکردند تا افزون بر اعلام موضع خود ( نفی دو طرف) خود را از بازی دولتهای فاسد رها سازند تا نهتنها مورد سواستفاده عنوانی قرار نگیرند؛ بلکه کمترین آسیب را به خود و شیعیانشان وارد سازند.
با توجه به ضعف بنی امیه و آغاز شورشهای داخلی، برخی از امامان همچون امام صادق، موقعیت بسیار مناسبی برای ورود به عرصه سیاست و نقش آفرینی سیاسی و حتی قیام داشتند، اما با وجود فشار رسانهای وحشتناک برای ورود در عرصه سیاست و حتی اصرار برخی از یاران و اصحاب ( به بهانههای مختلف، مثلاً خونخواهی از بنیامیه یا حتی گرفتن پرچم حق) ، زیر بار ورود به عرصه سیاست نرفتند. سیاست امامان شیعه «مشغول شدن ظالمان به ظالمان» و پرهیز از سوگیری به سمت یکی از دو ظالم و یافتن گزینه ج بود. آنها از این فرصتها در جهت تقویت شیعیان استفاده میکردند.
همین رویه در سیاستورزی علیبنموسیالرضا و امام جواد نیز دیده میشود. ایشان نه تنها در دعوای دو پسر هارون الرشید یعنی امین و مأمون مداخله نکردند، بلکه تمامی اصحاب و یاران خویش را از مداخله در دعوای این دو ظالم پرهیز میدادند. حتی مهاجرت اجباری امام هشتم و پذیرش ولایتعهدی اجباری مأمون نیز نتوانست ایشان را از رویه سیاسی مذکور خارج سازد و ایشان و فرزندشان با ترفند عدم مداخله در مباحث سیاسی، این نیرنگ و فریب را نیز خنثی ساختند.
در عوض، تمرکز امامان شیعه ـ خصوصاً از امام چهارم به بعد، بر روی «اقتصاد» بود. هوشمندی علیبنابیطالب در این بود که در ۲۵ سال خانهنشینی و در اوج بایکوت و خفقان سیاسی، بوستانهای فراوانی را با دسترنج خویش ایجاد کرد تا فرزندانش را به لحاظ اقتصادی قوی و بینیاز از حاکمیت سازد و دست آنها را برای تربیت شیعیان باز بگذارد. امامان شیعه در گام نخست به مدیریت و درآمدزایی از این بوستانها میپرداختند و در گام دوم، این درآمد را به سمت «تجارت» و «افزایش ثروت» هدایت میکردند و در گام سوم، به مدیریت مالی شیعیان از طریق شبکه سازی وکالتی، با استفاده از وجوهات از قبیل خمس و زکات میپرداختند. آنها متوجه دام شیطان یعنی دیالکتیک و اصل تضاد بودند و همواره در دعوای دو ضد به نام الف و ب، گزینه ج را با هوشمندی مییافتند.
«ایمان بهارجو»
۱۰۳
۱۸:۳۶
یشغل الظالمین بالظالمین ۲
رویکرد امامان شیعه را میتوانیم «بازیگری در شکاف» بنامیم. آنها به جای اینکه به شکل مستقیم خود را بهعنوان یک ضد و در برابر حاکمیتهای سیاسی تعریف کنند، تلاش میکردند تا با توجه به موقعیت و شرایط راهکاری بیایند و خود را در مقام «نقیض حاکمیتها» تعریف کنند. این راهکارها ( یافتن گزینه ج در برابر الف و ب ) یکی از بنیادیترین اصول تشیع اثناعشری را میسازد، بنام «تقیه». تقیه در فرهنگ شیعیان به معنای عدم ورود در یک منازعه ، خصوصاً در منازعات سیاسی است ـ به مثابه یکی از دو طرف اضداد و یافتن راهکاری مناسب برای ساختن نقیض هر دو ضد است. این راهکار نیز بر اساس شرایط اینجا و اکنون پیدا میشود. به دیگر سخن، تقیه یعنی بازیگری فعال و هوشمندانه در شکافهای سیاسی موجود و بهره بردن از آن، اما نه بر اساس قیام مسلحانه به شکل یک ضد، بلکه بر اساس یافتن یک راهکار ابتکاری دیگر به مثابه نقیض.
امام چهارم در خفقان و شرایط وحشتناک سیاسی که مواجه بودند، مسیر دعا را انتخاب میکنند تا مضامین تربیتی و معارف شیعی خویش را با سلاح دعا به شیعیان منتقل سازند. این در حالی است که امام پنجم و ششم بلافاصله از شکاف سیاسی وقت استفاده میکنند و به جای قیام سیاسی، مدرسه علمی خویش را برای تربیت علمی شاگردان دایر میکنند. با پیروزی بنیالعباس، امام هفتم و هشتم رویکرد خویش را تغییر میدهند و از میراث تربیت یافتگان اجداد خویش و نیز از امامزادگان در جهت گسترش شبکهسازی مالی و گسترش فرهنگ شیعی بهره میبرند و از این طریق هم فرهنگ تشیع و مضامین شیعی را در سایر بلاد تقویت میکنند و هم به مدیریت مالی شیعیان میپردازند. با وخامت اوضاع و در فشار قرار گرفتن و بایکوت سیاسی محض امام نهم، دهم و یازدهم ،حال همین شبکهسازی به ظاهر مالی که توسط امامان پیشین صورت گرفتهاست، واسطهای برای حفظ برقراری ارتباط امامان با شیعیان خویش و نفوذ بیشتر فرهنگ شیعی در جوامع مختلف میشود.
تجربه صلح حسنی و عاشورای حسینی به حاکمیتهای وقت نیز دو نکته را گوشزد ساختهبود. نخست اینکه بهتر است با انواع و اقسام بایکوتهای سیاسی و با توسل به کار رسانهای و تکریم ظاهری امامان و ابراز دوستی با آنها، آنها را به سوی صلح حسنی و «تسلیم امر» بکشانند و نباید با آنها به صورت علنی درافتند. دوم هم اینکه ماجرای عاشورا نشان داد که بیعت زوری و تحقیر امامان با اهرم «بیعت» و جنگ آشکارا با آنها نیز بدون تعریف آنها در مقام یک «ضد» مفید فایده نیست و نمیتوان از امامان با چنین ترفندی امتیاز گرفت و معمولاً چنین رویکردی به سقوط حاکمیت و قیامهای خونین خواهد انجامید. از این رو حاکمان بیشتر از سیاستهای معاویهای در برابر امامان استفاده کردند تا از سیاستهای یزیدی.
حاکمان وقت خصوصاً عباسیان که از هوشمندی بسیار بالایی برخوردار بودند، متوجه این امر شده بودند و بیکار نمینشستند و استراتژیهای نوینی را به کار میگرفتند. آنها در گام نخست تلاش میکردند که با ساختن اصحاب دروغین و جاسوسها به حلقه درونی یاران امامان نفوذ یابند و بهانهای برای سرکوب بیابند. همچنین تلاش میکردند تا با انواع و اقسام تحریکها، بهانهای بتراشند تا امامان را به مثابه یک «ضد» تعریف کنند تا با کار رسانهای قوی، به مقابله آشکارا با آنها بپردازند. سوم هم اینکه آنها از طریق جریانهای داخلی و شاگردان جعلی خویش دست به فرقهسازی در درون تشیع میزدند تا جایگاه اجتماعی امامان را تضعیف نمایند. چهارم هم اینکه آنها برخی دیگر از سادات را تحریک به قیام مسلحانه میکردند تا امامان را به سمت مبارزه سیاسی مستقیم سوق دهند، اما فرهنگ تقیه هر بار باعث شکست آنها در به نتیجه رسیدن این امور میشد.
در نظر داشتم چند مورد از قیامها را نام ببرم ، من جمله قیامهای مختار و ابومسلم و زیدیون و اصحاب تک امامی و غیره، تا در نهایت، چگونگی و چرایی مخالفت امامان با اینگونه جریانها را تبیین و تشریح و واکاوی نمایم.و در نهایت رفتار چین و سلوک ایران را با سیرهٔ سیاسی و اقتصادی امامان، مقایسه و تطبیق بدهم.
ولی علارغم خواست اولیه، محتوای این موضوع، طولانی و گسترده شد .لذا مطلب مورد نظر را میبندم و امیدوارم ، دوستان بزرگوار و علاقمندان،در صورت تمایل گزارهٔ مذکور را مطالعه و پیگیری نمایند.
«ایمان بهارجو»
شناسه:https://ble.ir/imanbaharjoo
رویکرد امامان شیعه را میتوانیم «بازیگری در شکاف» بنامیم. آنها به جای اینکه به شکل مستقیم خود را بهعنوان یک ضد و در برابر حاکمیتهای سیاسی تعریف کنند، تلاش میکردند تا با توجه به موقعیت و شرایط راهکاری بیایند و خود را در مقام «نقیض حاکمیتها» تعریف کنند. این راهکارها ( یافتن گزینه ج در برابر الف و ب ) یکی از بنیادیترین اصول تشیع اثناعشری را میسازد، بنام «تقیه». تقیه در فرهنگ شیعیان به معنای عدم ورود در یک منازعه ، خصوصاً در منازعات سیاسی است ـ به مثابه یکی از دو طرف اضداد و یافتن راهکاری مناسب برای ساختن نقیض هر دو ضد است. این راهکار نیز بر اساس شرایط اینجا و اکنون پیدا میشود. به دیگر سخن، تقیه یعنی بازیگری فعال و هوشمندانه در شکافهای سیاسی موجود و بهره بردن از آن، اما نه بر اساس قیام مسلحانه به شکل یک ضد، بلکه بر اساس یافتن یک راهکار ابتکاری دیگر به مثابه نقیض.
امام چهارم در خفقان و شرایط وحشتناک سیاسی که مواجه بودند، مسیر دعا را انتخاب میکنند تا مضامین تربیتی و معارف شیعی خویش را با سلاح دعا به شیعیان منتقل سازند. این در حالی است که امام پنجم و ششم بلافاصله از شکاف سیاسی وقت استفاده میکنند و به جای قیام سیاسی، مدرسه علمی خویش را برای تربیت علمی شاگردان دایر میکنند. با پیروزی بنیالعباس، امام هفتم و هشتم رویکرد خویش را تغییر میدهند و از میراث تربیت یافتگان اجداد خویش و نیز از امامزادگان در جهت گسترش شبکهسازی مالی و گسترش فرهنگ شیعی بهره میبرند و از این طریق هم فرهنگ تشیع و مضامین شیعی را در سایر بلاد تقویت میکنند و هم به مدیریت مالی شیعیان میپردازند. با وخامت اوضاع و در فشار قرار گرفتن و بایکوت سیاسی محض امام نهم، دهم و یازدهم ،حال همین شبکهسازی به ظاهر مالی که توسط امامان پیشین صورت گرفتهاست، واسطهای برای حفظ برقراری ارتباط امامان با شیعیان خویش و نفوذ بیشتر فرهنگ شیعی در جوامع مختلف میشود.
تجربه صلح حسنی و عاشورای حسینی به حاکمیتهای وقت نیز دو نکته را گوشزد ساختهبود. نخست اینکه بهتر است با انواع و اقسام بایکوتهای سیاسی و با توسل به کار رسانهای و تکریم ظاهری امامان و ابراز دوستی با آنها، آنها را به سوی صلح حسنی و «تسلیم امر» بکشانند و نباید با آنها به صورت علنی درافتند. دوم هم اینکه ماجرای عاشورا نشان داد که بیعت زوری و تحقیر امامان با اهرم «بیعت» و جنگ آشکارا با آنها نیز بدون تعریف آنها در مقام یک «ضد» مفید فایده نیست و نمیتوان از امامان با چنین ترفندی امتیاز گرفت و معمولاً چنین رویکردی به سقوط حاکمیت و قیامهای خونین خواهد انجامید. از این رو حاکمان بیشتر از سیاستهای معاویهای در برابر امامان استفاده کردند تا از سیاستهای یزیدی.
حاکمان وقت خصوصاً عباسیان که از هوشمندی بسیار بالایی برخوردار بودند، متوجه این امر شده بودند و بیکار نمینشستند و استراتژیهای نوینی را به کار میگرفتند. آنها در گام نخست تلاش میکردند که با ساختن اصحاب دروغین و جاسوسها به حلقه درونی یاران امامان نفوذ یابند و بهانهای برای سرکوب بیابند. همچنین تلاش میکردند تا با انواع و اقسام تحریکها، بهانهای بتراشند تا امامان را به مثابه یک «ضد» تعریف کنند تا با کار رسانهای قوی، به مقابله آشکارا با آنها بپردازند. سوم هم اینکه آنها از طریق جریانهای داخلی و شاگردان جعلی خویش دست به فرقهسازی در درون تشیع میزدند تا جایگاه اجتماعی امامان را تضعیف نمایند. چهارم هم اینکه آنها برخی دیگر از سادات را تحریک به قیام مسلحانه میکردند تا امامان را به سمت مبارزه سیاسی مستقیم سوق دهند، اما فرهنگ تقیه هر بار باعث شکست آنها در به نتیجه رسیدن این امور میشد.
در نظر داشتم چند مورد از قیامها را نام ببرم ، من جمله قیامهای مختار و ابومسلم و زیدیون و اصحاب تک امامی و غیره، تا در نهایت، چگونگی و چرایی مخالفت امامان با اینگونه جریانها را تبیین و تشریح و واکاوی نمایم.و در نهایت رفتار چین و سلوک ایران را با سیرهٔ سیاسی و اقتصادی امامان، مقایسه و تطبیق بدهم.
ولی علارغم خواست اولیه، محتوای این موضوع، طولانی و گسترده شد .لذا مطلب مورد نظر را میبندم و امیدوارم ، دوستان بزرگوار و علاقمندان،در صورت تمایل گزارهٔ مذکور را مطالعه و پیگیری نمایند.
«ایمان بهارجو»
۱۳۷
۱۲:۰۱
بالاخره بعد از پنج ماه تلاش ......
۱۰۵
۷:۰۹
۱۰۴
۷:۱۰
۱۴۰
۷:۱۱
منتظر دیدار شما در کیهان خاموش هستیم
۱۳۵
۷:۱۳
بازارسال شده از سرای هنر | باغ دولتآباد
۱۲
۱۴:۳۹
وداع
آن دم که آشنایی به دیار باقی می شتابد ، در دلِ خاموشِ گورستان، آنگاه که شب از هیاهوی جهان تهی میشود به دیدارِ مردگان میروم، نه از سرِ اندوهِ صرف، که از سرِ عهد برای وداع، وداعی از جنس تنهایی و سکوت.
فاصله ای میان بود و نبود ، هست و نیست، وانگه که خاک هنوز بوی تازگیِ کوچ میدهد، بر خاکش می نشینم و با او سخن میگویم، گویی تازه گذشته، نه مُردهای خاموش، که نامه رسان و پیامبریست میانِ دو ساحل، زین سو، زبانِ من در عالم محسوس، وان سو، راهی به عالمِ معنای بیکران.
حرفهایم را چون نامههایی بیمقصد در بادِ برزخ میگذارم، و باور دارم که هر کلمه، اگر از عمقِ جان برخاسته باشد، راهِ صعود را خود میشناسد.
وانگه به سویِ آرامگاهِ خویش می خزم، همان سهمِ اندکِ من از این جهان، آن داراییِ یگانهام در میانِ همهٔ آنچه دیگران گرد آوردهاند ، قطعهای خاک، نشانی از بازگشت، و آستانهای که نامم بر آن، پیش از من، به آینده اشاره میکند.
کنارِ قبرِ خویش میایستم، نه چون زندهای در برابرِ سنگ، که چون مسافری در برابرِ سرنوشتِ خویشتن. با خودم حرف میزنم، با آن منِ دیگر، آن ساکنِ نامرئیِ جهانِ بعد، آن کسی که هنوز در کالبدی دیگر به انتظار نشسته است.
گوش میسپارم به صداهایی که از درونِ سکوت برمیخیزند، گویی از ورایِ خاک، نسخهای راستینتر از من به زبانِ سکوت سخن می گوید، انگار سایهام که از پیش، به تماشای حقیقتِ خویش آمده است.
لابلای قبور گام برمیدارم، سنگینی چشمانِ رفتگان ،تنِ بی روحِ بی نفس را زخم میکند، میان لشکری از خاموشان راه میروم، همانگونه که اُدیسه در میانِ سپاهیانِ مرده، با هراس و شگفتی، به جستوجوی راهِ بازگشت می شتافت.شاید هر قبر، آینهایست و هر سنگ، پرسشی.آیا ما زندهایم تا مرگ را فراموش کنیم، یا میمیریم تا بفهمیم زندگی، از ابتدا، گفتوگویی پنهان با مرگ بوده است؟
آن دم که آشنایی به دیار باقی می شتابد ، در دلِ خاموشِ گورستان، آنگاه که شب از هیاهوی جهان تهی میشود به دیدارِ مردگان میروم، نه از سرِ اندوهِ صرف، که از سرِ عهد برای وداع، وداعی از جنس تنهایی و سکوت.
فاصله ای میان بود و نبود ، هست و نیست، وانگه که خاک هنوز بوی تازگیِ کوچ میدهد، بر خاکش می نشینم و با او سخن میگویم، گویی تازه گذشته، نه مُردهای خاموش، که نامه رسان و پیامبریست میانِ دو ساحل، زین سو، زبانِ من در عالم محسوس، وان سو، راهی به عالمِ معنای بیکران.
حرفهایم را چون نامههایی بیمقصد در بادِ برزخ میگذارم، و باور دارم که هر کلمه، اگر از عمقِ جان برخاسته باشد، راهِ صعود را خود میشناسد.
وانگه به سویِ آرامگاهِ خویش می خزم، همان سهمِ اندکِ من از این جهان، آن داراییِ یگانهام در میانِ همهٔ آنچه دیگران گرد آوردهاند ، قطعهای خاک، نشانی از بازگشت، و آستانهای که نامم بر آن، پیش از من، به آینده اشاره میکند.
کنارِ قبرِ خویش میایستم، نه چون زندهای در برابرِ سنگ، که چون مسافری در برابرِ سرنوشتِ خویشتن. با خودم حرف میزنم، با آن منِ دیگر، آن ساکنِ نامرئیِ جهانِ بعد، آن کسی که هنوز در کالبدی دیگر به انتظار نشسته است.
گوش میسپارم به صداهایی که از درونِ سکوت برمیخیزند، گویی از ورایِ خاک، نسخهای راستینتر از من به زبانِ سکوت سخن می گوید، انگار سایهام که از پیش، به تماشای حقیقتِ خویش آمده است.
لابلای قبور گام برمیدارم، سنگینی چشمانِ رفتگان ،تنِ بی روحِ بی نفس را زخم میکند، میان لشکری از خاموشان راه میروم، همانگونه که اُدیسه در میانِ سپاهیانِ مرده، با هراس و شگفتی، به جستوجوی راهِ بازگشت می شتافت.شاید هر قبر، آینهایست و هر سنگ، پرسشی.آیا ما زندهایم تا مرگ را فراموش کنیم، یا میمیریم تا بفهمیم زندگی، از ابتدا، گفتوگویی پنهان با مرگ بوده است؟
۵۹
۶:۱۴