لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل اینجا اینک| روایت مردم استان کهگیلویه و بویراحمد🇮🇷ا
۱۴۹ عضو

اینجا اینک| روایت مردم استان کهگیلویه و بویراحمد🇮🇷

مشاهده در وب بله
۱۳ مهر
thumbnail

۲۴

۹:۲۱

thumbnail
«پاسدار هوافضا»به عقیده من پاسدار هوافضا؛ یعنی کسی است که چشم‌های بی‌خواب آسمان است. کسی که با نگاهی تیز و قلبی مضطرب پهنه آسمان را می‌پاید تا سایه ای از دشمن بر سر مردم نیفتد. سخت‌ترین لحظه زمانی نیست که دشمن از مرزها می‌گذرد، وقتی است که آن چشمانی که همیشه مراقب مرزهای آرامش ما بودند دیگر در کنارمان نیستند.
او، اسدار آسمان بود. کسی که وظیفه‌اش فقط نگاه کردن به رادارها و نمایشگرها نبود. در واقع، “خوابِ ما” را پاسداری می‌کرد. وقتی ما در پناه امنیت آرام خانه‌ها چشم بر هم می‌گذاشتیم، او در میان سردای شب و هیاهوی باد از ما محافظت می‌کرد.می‌دانی رفیق همیشه فکر می‌کردم امنیت چیزی است در کتاب‌ها، در اخبار، در تحلیل‌های شبانه میخوانیم و می بینیم. اما حالا که روبه‌روی عکس تو نشسته‌ام می‌بینم امنیت همین‌جا روی صندلی تو نشسته است. امنیت همین دستان توست که دیگر نیست تا دست‌های کوچک این دختر عزیزت را بگیرد.راستش را بخواهی وقتی به چهره‌ات نگاه می‌کنم، هیچ حسرتی نمی‌بینم. این همان چیزی است که مرا بیشتر به فکر وامی‌دارد. من در چشم‌های تو همان اقتدار روزهای پرتاب موشک را می‌بینم. انگار هنوز هم داری آسمان را رصد می‌کنی.حالا تو هستی، اما قیمت این «بودن» خیلی سنگین بود. شاید خیلی‌ها نبینند؛ شاید خیلی‌ها فکر کنند این فقط یک حادثه کاری بود. اما من می‌دانم؛ می‌دانم که تو آسمان را برای ما خریدی. آن روز که لوله‌های پرتاب موشک داغ‌تر از همیشه بودند و تو ایستاده بودی...به آغوش کشیدن این نوزاد فکر می‌کردی یا به امنیت مردمانی که حتی نمی‌دانند چه کسی، کجا، برای آسایش خواب شب آن‌ها بیدار است؟؟؟می‌دانی چه چیزی عذابم می‌دهد؟ اینکه دنیا چقدر بی‌انصاف است. تو از «دست» گذشتی تا کسی به «ناموس و خاک» این کشور دست‌درازی نکند. تو پرواز را فدای ماندن کردی. و حالا، بزرگترین قدرت تو، همین حضور توست. رفیق، تو امروز بزرگترین پاسداری هستی که من دیده‌ام. چون پاسداری فقط به حمل سلاح نیست؛ پاسداری یعنی وقتی حتی ابزار کارت را هم از دست دادی، هنوز هم ایمانت سر جایش باشد. تو دست‌هایت را در راه عزت این سرزمین جا گذاشتی، اما در عوض، بال درآوردی.به من بگو وقتی شب‌ها به سقف نگاه می‌کنی، وقتی این دختر کوچک در خواب، دست‌هایش را در هوا تکان می‌دهد ، آیا می‌دانی که تو تمام آسمان را برای او امن کردی؟ ما شرمنده‌ایم. نه برای آن حادثه، بلکه برای آن‌همه سکوت که بعد از آن کردیم. ما باید فریاد می‌زدیم که امنیت با چه بهای سنگینی، با چه دستان خالی ای حفظ می‌شود.نمی‌گویم غصه نخور. نمی‌گویم درد نکش. تو انسانی. اما بگذار یک چیزی را به عنوان کسی که هنوز دست دارد، به تو بگویم: من اگر تمام دنیا را هم داشته باشم، به اندازه‌ی یک نگاه تو که در آن، عزت یک ملت موج می‌زند، ثروتمند نیستم.مرد آسمانی زمین‌گیر من! تو حالا دست نداری، اما دست خدا روی شانه‌هایت است. و ما… ما فقط می‌توانیم در برابر عظمت این سکوت و این فداکاری، زانو بزنیم و دعا کنیم که لیاقت این امنیت را داشته باشیم.#اینجا_اینک #امنیتundefined<img style=" />undefined#ناصر_محمودیundefined@inja_inak

۲۴

۹:۲۱

تقدس خیابان جمهوری به مناسبت گرامیداشت هفته دفاع مقدس از سردار عوض شهابی‌فر دعوت کردند که برای مردم در تجمعات شبانه سخنرانی کند.صدای سردار در فضای خیابان جمهوری پیچید. او با همان لحن آرام و محکم همیشگی‌اش که بوی خاک جبهه و سال‌های دور را می‌داد به جمعیت خیره شد و گفت: این خیابان برای ما فقط یک محل تجمع نیست. این خیابان مقدس است. همان‌جایی که روزگاری نه چندان دور کاروان‌های رزمندگان و شهدای استان در همین خیابان قدم برداشتند و برای آخرین بار دست تکان دادند و رفتند. حالا شما مردم مبعوث شده برای دفاع از کشور عزیزمان هر شب اینجا حضور پیدا می کنید تا با رهبر عزیزمان بیعت کنید و به آرمان های رهبر شهیدمان وفادار بمانید.با صحبت های سردار انگار داشتم آن لحظه‌های باشکوه را تصور می‌کردم. لحظه‌هایی که صدای صلوات و بدرقه در فضای همین خیابان می‌پیچید. سردار ادامه داد که خون پاک شهدا هنوز در رگ‌های این شهر جاری است و هر قدمی که امروز بر این خاک برمی‌داریم مسئولیتی بر دوشمان می‌گذارد. داشتم به سکوت و احترام جمعیت نگاه می‌کردم. انگار همه‌ی ما در آن لحظه غرق در پیوندی عمیق بودیم. پیوندی که سردار با یادآوری گذشته آن را دوباره در قلب‌هایمان زنده کرد .خیابان جمهوری دیگر فقط یک محل تجمع نبود، بلکه مسیری بود که تاریخ رشادت‌ها را در آغوش گرفته بود و ما همه در سایه‌ی همان تقدس ایستاده بودیم تا دوباره از نو بیاموزیم که چگونه امیدوار بمانیم و این رسم ایستادگی را برای روزهای پیش رو حفظ کنیم.#اینجا_اینک #خیابان_جمهوری_اسلامی undefined<img style=" />undefined#شهربانو_پاک_نژادundefined@inja_inak

۲۵

۹:۲۱

«شبی که جنگ را باور کردیم»
پرستار روپوشش را مرتب کرد، صدایش را صاف کرد و گفت: اون شب آماده‌باش بودیم، اما فکر نمی‌کردم اتفاقی بیفته. با این وجود یه دست لباس بیمارستان داخل ماشینم داشتم. خونه یکی از دوستان نشسته بودیم که خبر رسید دشمن حمله کرده. هنوز نمی‌دونستیم خبر درسته یا نه. داشتیم پیگیری می‌کردیم که از بیمارستان با من تماس گرفتند و گفتند سریع خودتو برسون. بدون اینکه به چیزی فکر کنم یا به کسی خبر بدم سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت بیمارستان. تلفنم مدام زنگ می‌خورد اما وقت جواب دادن نداشتم. از هر ده تماس شاید یکیو جواب می‌دادم. فقط می‌خواستم خودمو برسونم بیمارستان. وقتی رسیدم هنوز خبری از مجروحا نبود. نمی‌دونستیم چه اتفاقی افتاده و قرار است چند مجروح بیارن. فقط گفتند: آمبولانسا تو مسیر دارن میان و توی ترافیک گیر کردن. بیمارستان خیلی زود شلوغ شد. پرسنل همه بخشا اومدن. بیمارای اورژانسو منتقل کردیم به بخشای دیگه. چند بیمار که وضعیت خوبی داشتند با رضایت خودشون ترخیص شدند تا برای مجروحا جا باز بشه. ما تقسیم‌بندی شدیم و هر کس مسئولیتی بر عهده گرفت. هنوز نمی‌دونستیم چند نفر قراره بیارن و تو چه وضعیتی هستیم. من خودم هم کنجکاو بودم و هم استرس و نگرانی داشتم. بالاخره جنگ شوخی نداره. اولین مجروح رسید و همه چیز برام عوض شد؛ خیلی زخمی بود و خون زیادی از دست داد. یکی از پاهایش به شکل بدی قطع شده بود. با اسم «ناشناس یک» پذیرشش کردیم. به هیچ چیز فکر نمی‌کردیم جز اینکه بتونیم نجاتش بدیم. همه تلاشمونو کردیم اما متأسفانه ناشناس یک شهید شد؛ یعنی همون موقع که وارد اورژانس شد شهید بود؛ اما ما دلمون نمی‌اومد رهاش کنیم.چند مجروح دیگه هم پذیرش شد که بیشتر دچار شوک و موج انفجار شده بودن. و الان اسمشون یادم نمیاد فقط یکیشون یادمه ؛آقای مراد جهان که از ناحیه پا آسیب شدیدی دید. موج انفجار و شوک هم بهش آسیب زد اما یادمه پاشو آتل بستیم. اون شب می گفتن شاید پاش قطع بشه. بعد فهمیدم دو نفر هم وقتی به بیمارستان رسیدند شهید شدند و اصلا پذیرش نشدن.همه این چیزایی که میکم شاید تو چند دقیقه اتفاق اقتاد اما حالا که بهشون نگاه می‌کنم پشتشون یه جنایت بزرگ می‌بینم و یه دشمنی دیرینه.یه مجروح دیگه آوردند که بعد فهمیدم برادر یکی از همکارامونه. خواهرش همون شب شیفت بود. اینکه یه همکار تو شیفتش برادرشو تو اون وضعیت ببینه صحنه بسیار سختی بود. حدود ساعت چهار صبح فهمیدیم وضعیت خوبی نداره و شهید می‌شه. به خانواده‌اش اطلاع دادیم و تا بیان و بچه‌شونو برای آخرین بار ببینن. با وجود همه تلخی و اندوهی که دیدن اون صحنه‌ها داشت، یه پذیرش و افتخاری تو رفتار خانوادش دیدم که هنوز باورم نمیشه، انگار خوشحال بودن برای پسرشون. بعدا من چندتا ویدیو دیدم از ابوالفضل پیمان که گفته بود آرزوی شهادت داره و فهمیدم به آرزوش رسیده بود.
ما تصادفات و حوادث زیادیو تجربه کردیم. با صحنه‌های سخت زیادی روبه‌رو شدیم اما این حادثه فرق داشت. این بار بحث جنگ بود.وقتی اولین مجروحو دیدم جنگو باور کردم تا قبل از این از آن تصور نمی‌کردم دهدشت درگیر چنین حادثه‌ای بشه. همیشه دهدشتو یه نقطه امن یا شاید یه نقطه کور تصور می‌کردم؛ جایی که قرار نیست دست جنگ هیچ وقت بهش برسه. اما اون شب جنگ رو با دستای خودم لمس کردم و با چشمای خودم دیدم. برای دشمن فرقی نمی‌کنه تو چه تصوری داره اون همیشه دشمنه؛ حتی دشمن تصورای ما...اما یه چیز برام هنوز روشنه؛ اون شب تمام کادر درمان به صف ایستادن. هر کس می‌خواست هر کاری که از دستش برمیاد انجام بده. نیروهای سپاه و بسیج و نیروی انتظامی و هلال احمر و نیروهای امنیتی همه اومده بودن. بیمارستان پر از آدمایی شد که هر کدوم برای انجام وظیفه‌ای خودشونو رسونده بودن. هر چنداین حجم حضور و شلوغی البته استرسو بیشتر کرد و حتی سرعت کار کادر درمانو کم می‌کرد؛ اما همه یه هدف داشتن؛ همه می‌خواستن یه کاری برای وطن انجام بدن؛ همه می‌خواست جلوی دشمن بایستن؛ حتی مردم عادی که توی حیاط بیمارستان بودن. این یکدستی و همدلی برام جالب ترین قسمت این شیفت کاری بود...
#حادثه_کوه_سیاه #سیده_فرزانه_رخشا مصاحبه با منصور تقوی؛ مسئول بخش نوروسرجریundefined@inja_inak

۳۳

۹:۲۱

۱۴ مهر

بی بی صغری.mp3

۱۵:۲۱-۳۵.۱۹ مگابایت
داستان کوتاه «بی بی صغری» یا«۳۶سال» undefinedنویسنده و گوینده: سیده فرزانه رخشاناظر ضبط: اکبر آئینتنظیم و ضبط: واحد موسیقی حوزه هنری استان کهگیلویه و بویراحمد
undefined۱

۱۴۷

۷:۲۰

۱۹ مهر
بازارسال شده از حوزه هنری کهگیلویه وبویراحمد
thumbnail
undefined بیاین با چند تا از کتابهای تازه نشر آشنا بشیم
undefined ميرغلومundefinedمبارزات مير غلوم بویراحمدی، قهرمان عشایری در اواخر حکومت قاجار و پهلوی اولبه قلم سید علی حمیده کیش شاه قاسمی
undefined بوundefinedشرح زندگی و خاطرات محسن رشیدی به قلم فاطمه رشیدی از دوران مبارزه عشایر با پهلوی دوم تا دفاع مقدس
undefined جنگ جلیلundefinedخاطرات احمد ذکاوت به قلم محمود ذكاوت از مبارزات طایفه جلیل با پهلوی دوم تا دفاع مقدس
این کتابها رو به راحتی میتونید از سایت سوره مهر تهیه کنید
sooremehr.ir
undefined با #حوزه_هنری_کهگیلویه_و_بویراحمد همراه باشید: سایت | بله | ایتا

۲

۸:۵۰

بازارسال شده از حوزه هنری کهگیلویه وبویراحمد
thumbnail

۱

۸:۵۰

بازارسال شده از حوزه هنری کهگیلویه وبویراحمد
thumbnail

۱

۸:۵۰

بازارسال شده از حوزه هنری کهگیلویه وبویراحمد
thumbnail

۱

۸:۵۰

۲۸ مهر
thumbnail
#نشست_بیست_و_ششم
کانون مشاهیر ایران دانشگاه زنجان برگزار می‌کند:undefinedصدای کهگیلویه و بویراحمد در تاریخ ایرانundefined
undefined️معرفی مشاهیر کهگیلویه و بویراحمد:حسین پناهییعقوب غفاریعلی‌مراد تنهایی
undefinedبا حضور: جناب آقای رحمت رسولی مقدم (شاعر و مدرس)

undefinedزمان: پنج‌شنبه (۳۰ مهر ۱۴۰۵)، ساعت: ۱۸:۰۰
undefinedدر بستر: گوگل میت، لینک پیوستن به نشست:
meet.google.com/gsj-tdts-tmr_undefinedکانون مشاهیر ایران دانشگاه زنجان:@Kanon_mashahir_znu.

۴۷

۲۰:۱۵