عکس پروفایل IrancrisislineI

Irancrisisline

۴۰۷ عضو
با سلام و احترام خدمت همکاران گرامی،همان‌طور که حتما در جریان هستید سامانه در طول تمام ماه‌های قطعی اینترنت در حال فعالیت و خدمت‌رسانی به شهروندان بوده است‌. این درحالی است که به دلیل مشکلات اینترنت ما بازوان اصلی اطلاع‌رسانی و جذب داوطلب خودمان را از دست داده‌ایم. ما به عنوان یک پلتفرم مبتنی بر کار داوطلبانه به همراهی شما برای دعوت کردن افراد به داوطلب شدن در سامانه نیاز داریم. بنابر‌این خیلی ممنون می‌شیم اگر پیام بالا رو در گروه‌های مختلف منتشر کنید. undefinedundefined
undefined۶
undefined۴۴

۱.۸K

۱۵:۱۴

Irancrisisline
با سلام و مهر امیدواریم که تندرست و برقرار باشید undefined به اطلاع می رساند فعالیت گروه‌های حمایتی سامانه ویژه‌ی مشاوران در سال جدید، از این هفته آغاز می‌شود. این فعالیت با دو گروه «پناه» با تسهیل‌گری خانم حدیث عبادت و «درنگ» با تسهیل‌گری _خانم زهره کامران آزاد_، در قالب جلسات آنلاین در پلتفرم «دانا پلاس» برگزار خواهد شد. زمان جلسات: روزهای سه‌شنبه‌ی هر هفته ساعت ۱۹ الی ۲۱ لینک جلسه در پنل کاربری مشاوران موجود می‌باشد. در صورتی که برای ورود به پنل با مشکل مواجه هستید، ایمیل خود را به اکانت سامانه در پیام‌رسان «بله» اعلام نمایید. ما در کنار همیم... با آدم‌هایی شنوا و فضایی دور از قضاوت... برای حرف زدن از خستگی‌ها، رنج‌ها و احساساتمان undefined🩹
undefined️ برای یادآوری
دورهمی سه‌شنبه‌ها این هفته با پناه برگزار می‌شود.پناه، جایی که روایت‌ها شنیده می‌شوند.تسهیل‌گر: خانم حدیث عبادتundefinedسه‌شنبه‌ها ساعت ۱۹لینک از هفته‌ی گذشته تغییر کرده است و در پنل کاربری مشاوران موجود استو امکان ارائه دیدار به ۱۰ نفر شرکت‌کننده همزمان را دارا می‌باشد.undefinedمنتظر دیدارتان هستیم.
undefined۱۵

۸۶۴

۱۹:۴۸

thumbnail
وقتی آدم هم‌زمان می‌خواهد بماند و برود
«آدمی که به رفتن فکر می‌کند، همیشه نمی‌خواهد بمیرد؛ گاهی فقط می‌خواهد این حجم از درد تمام شود.»
بعضی تجربه‌های انسانی را نمی‌شود با جمله‌های ساده توضیح داد. گاهی انسان هم‌زمان دو میل متضاد را درون خودش حمل می‌کند: میلی برای کنار کشیدن، خاموش شدن، رها کردن همه چیز و در همان لحظه، میلی هرچند کوچک برای ادامه دادن، دیده شدن، فهمیده شدن یا حتی فقط کمی آرام‌تر نفس کشیدن.
این دوگانگی برای خیلی از آدم‌ها ترسناک است. چون ما عادت کرده‌ایم احساسات را قطعی و روشن تصور کنیم؛ انگار باید دقیقاً بدانیم چه می‌خواهیم و چه احساسی داریم. اما روان انسان اغلب این‌طور عمل نمی‌کند. در لحظه‌های بحران، آدم ممکن است هم خسته از زندگی باشد و هم دل‌بسته به چیزی در آن. هم بخواهد فاصله بگیرد و هم منتظر نشانه‌ای بماند که هنوز چیزی برای ماندن وجود دارد.
گاهی آدم‌ها از این تضاد درونی خجالت می‌کشند. فکر می‌کنند اگر هنوز بخشی از وجودشان به ادامه فکر می‌کند، پس نباید آن‌قدر درد داشته باشند. یا برعکس، اگر لحظه‌ای به ناپدید شدن فکر کرده‌اند، پس دیگر امیدی در آن‌ها باقی نمانده است. اما حقیقت این است که انسان در رنج، موجودی پیچیده است. بعضی روزها آدم از شدت خستگی فقط می‌خواهد برای چند ساعت ذهنش خاموش شود. بعضی شب‌ها آرزو می‌کند کاش لازم نبود فردا از خواب بیدار شود؛ و با این حال ممکن است همان آدم، صبح روز بعد برای صدای یک دوست، بوی چای، یک پیام کوتاه یا حتی یک لحظه فهمیده شدن، هنوز واکنشی در دلش احساس کند.
روان انسان همیشه میان مرگ و زندگی، میان ناامیدی و میل به معنا، در رفت‌وآمد است و شاید مهم‌ترین اتفاق این باشد که بتوان درباره این وضعیت حرف زد؛ بدون ترس از قضاوت شدن.
خیلی وقت‌ها آدم‌ها قبل از آن‌که به راه‌حل نیاز داشته باشند، به جایی احتیاج دارند که بتوانند تناقض‌های درونی‌شان را با صدای بلند بیان کنند. جایی که مجبور نباشند فوراً «خوب» شوند. جایی که کسی تلاش نکند احساسشان را کوچک کند یا سریع برایشان نسخه بپیچد.
بسیاری از آدم‌ها، در دوره‌هایی از زندگی، چنین دوگانگی‌ای را تجربه می‌کنند و گاهی فقط شنیده شدن، می‌تواند کمی از سنگینی این وضعیت کم کند.
اگر این روزها ذهن شما هم میان ماندن و خسته شدن در رفت‌وآمد است، شاید لازم نباشد همین حالا همه چیز را حل کنید. شاید فعلاً کافی باشد که بدانید این پیچیدگی، بخشی از تجربه انسانی در رنج است.
undefined۶
undefined۵۶

۷۶۲

۱۷:۲۰

thumbnail
undefined۳
undefined۴

۴۶۰

۱۸:۲۸

Irancrisisline
undefined تصویر
«گاهی بحران تمام می‌شود، اما بدن ما هنوز خبر ندارد.»
ممکن است روزها یا هفته‌ها از یک اتفاق سخت گذشته باشد؛ شاید صدای انفجارها دیگر شنیده نمی‌شود، خبرها آرام‌تر شده‌اند، یا زندگی ظاهراً به روال معمول برگشته است. اما در درون بدن، چیزی هنوز آرام نگرفته است.
آدم‌ها اغلب از خودشان می‌پرسند: «چرا هنوز مضطربم؟» «چرا خوابم به هم ریخته؟» «چرا مدام خسته‌ام یا بی‌قرارم، در حالی که آن اتفاق دیگر تمام شده؟»
بخش مهمی از پاسخ، در این واقعیت ساده نهفته است: بدن ما بحران را به شیوه‌ای متفاوت از ذهن تجربه می‌کند.
وقتی انسان در معرض خطر یا تجربه‌های تکان‌دهنده قرار می‌گیرد، سیستم عصبی خودمختار وارد وضعیت «برانگیختگی فیزیولوژیک بالا» یا Hyperarousal می‌شود؛ حالتی که با فعال شدن شاخه‌ی سمپاتیک و واکنش «جنگ یا گریز» همراه است. در این وضعیت، بدن تلاش می‌کند ما را برای بقا آماده نگه دارد: ضربان قلب سریع‌تر می‌شود، عضلات منقبض می‌شوند، خواب سبک‌تر می‌شود و ذهن مدام در حال جست‌وجوی نشانه‌های خطر باقی می‌ماند.
این واکنش‌ها در اصل برای محافظت از ما طراحی شده‌اند. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که بحران بیرونی تمام شده، ولی بدن هنوز در همان حالت آماده‌باش باقی مانده است.
در چنین شرایطی ممکن است آدم‌ها نشانه‌هایی را تجربه کنند که برایشان عجیب یا حتی نگران‌کننده باشد: بی‌خوابی یا خواب‌های آشفته، خستگی شدید، تحریک‌پذیری، دشواری در تمرکز، احساس بی‌حسی عاطفی، یا برعکس، موج‌های ناگهانی از اضطراب و گریه.
گاهی حتی بدن به شکل دردهای جسمی واکنش نشان می‌دهد: سردرد، دل‌درد، سنگینی در قفسه سینه یا تنش در شانه‌ها و گردن. انگار بدن دارد چیزی را حمل می‌کند که هنوز فرصت تخلیه و آرام شدن پیدا نکرده است.
درک این نکته مهم است که این واکنش‌ها الزاماً نشانه ضعف نیستند. آن‌ها اغلب نشانه این هستند که بدن ما در دوره‌ای طولانی تلاش کرده از ما محافظت کند.
سیستم عصبی انسان برای بازگشت به حالت تعادل، به زمان و گاهی به حمایت نیاز دارد. بدن باید دوباره یاد بگیرد که خطر تمام شده است، که می‌تواند از حالت دفاعی بیرون بیاید و به ریتم عادی زندگی برگردد.
در چنین زمان‌هایی، کارهای ساده‌ای می‌توانند به بدن کمک کنند: بازگشت تدریجی به ریتم‌های روزمره، خواب منظم‌تر، حرکت دادن بدن، نفس‌های عمیق، و مهم‌تر از همه، بودن در کنار آدم‌هایی که احساس امنیت ایجاد می‌کنند.
گاهی حتی گفتن آنچه بر ما گذشته است، می‌تواند بخشی از این فشار را از بدن کم کند. چون وقتی تجربه‌ها فقط در درون ما باقی می‌مانند، بدن مجبور می‌شود آن‌ها را به تنهایی حمل کند.
اگر این روزها احساس می‌کنید بدنتان هنوز در حالت آماده‌باش است، شاید لازم باشد این وضعیت را عجولانه تفسیر نکنید. گاهی بدن فقط در حال ادامه دادن واکنشی است که زمانی برای محافظت از شما شکل گرفته است. بازگشت به تعادل معمولاً تدریجی رخ می‌دهد؛ با خواب‌هایی که کم‌کم عمیق‌تر می‌شوند، با لحظه‌هایی کوتاه که تنش بدن کمتر می‌شود، یا با روزهایی که ذهن کمی آرام‌تر از قبل کار می‌کند.
بدن انسان معمولاً دیرتر از ذهن باور می‌کند که خطر گذشته است.
undefined۴
undefined۳۵

۶۷۰

۱۸:۲۹

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
«زندگی قشنگیش به همینه که نمی‌شه دوباره دیدش!»
undefined۱
undefined۳
undefined۸
undefined۱۹

۵۲۰

۱۶:۰۸

thumbnail
«بعضی فقدان‌ها فقط یک نفر را از زندگی ما نمی‌گیرند؛ معنایی را که با آن زندگی می‌کردیم هم با خود می‌برند.»
سوگ همیشه فقط دلتنگی برای کسی نیست که از دست رفته است. گاهی سوگ، کل نسبت ما را با جهان تغییر می‌دهد. چیزهایی که پیش از آن بدیهی بودند، ناگهان بی‌معنا می‌شوند؛ کارهایی که هر روز انجام می‌دادیم، پوسته‌ای خالی پیدا می‌کنند؛ و زندگی، حتی اگر از بیرون ادامه داشته باشد، در درون از ریتم می‌افتد. سریال After Life از همین نقطه آغاز می‌کند: از جایی که فقدان، فقط یک غیبت نیست، بلکه تغییری عمیق در تجربه زیستن است.
این سریال داستان مردی به نام تونی است که پس از مرگ همسرش، دیگر نمی‌تواند جهان را مثل قبل تجربه کند. او هنوز در همان شهر زندگی می‌کند، سر کار می‌رود، با آدم‌ها حرف می‌زند و در ظاهر در زندگی روزمره حضور دارد؛ اما در سطحی عمیق‌تر، پیوند او با معنا سست شده است. چیزی که After Life را از بسیاری روایت‌های رایج درباره سوگ متمایز می‌کند، همین است که تلاش نمی‌کند اندوه را سریع، تمیز و قابل کنترل نشان دهد. سوگ در این سریال، آشفته است، خشمگین است، گاه تلخ و گاه خاموش است؛ درست شبیه آنچه در واقعیت برای بسیاری از آدم‌ها رخ می‌دهد.
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این اثر، این است که نشان می‌دهد سوگ فقط با گریه و غم بروز نمی‌کند. گاهی سوگ خود را به شکل بی‌حوصلگی، پرخاش، کناره‌گیری، بی‌اعتنایی به دیگران یا حتی طنزی گزنده نشان می‌دهد. آدمی که عزادار است، همیشه شبیه تصویر آشنای «فرد غمگین» نیست. گاهی او کسی است که دیگر حوصله قواعد معمول زندگی را ندارد، آستانه تحملش پایین آمده و رابطه‌اش با دیگران پر از اصطکاک شده است. After Life این پیچیدگی را خوب می‌فهمد و به همین دلیل، شخصیت اصلی را نه تطهیر می‌کند و نه محکوم؛ فقط او را در رنجش نشان می‌دهد.
از منظر روانی، این سریال به شکلی ظریف به ما یادآوری می‌کند که پس از فقدان، انسان فقط با نبودن یک نفر مواجه نیست؛ او با فروریختن بخشی از جهان درونی خود روبه‌رو است. وقتی کسی که دوستش داشته‌ایم از دست می‌رود، فقط حضور او قطع نمی‌شود؛ بخشی از آینده‌ای که با او تصور کرده بودیم، بخشی از هویت ما در کنار او، و حتی بخشی از تصویری که از زندگی داشتیم نیز از دست می‌رود. به همین دلیل است که سوگ می‌تواند احساس پوچی، بی‌جهتی و بی‌معنایی به همراه بیاورد. در این سریال، این تجربه نه به‌عنوان ضعف، بلکه به‌عنوان یکی از واقعیت‌های عمیق روان انسان به تصویر کشیده می‌شود.
نکته مهم دیگر این است که سریال نمی‌گوید معنا ناگهان و به شکلی باشکوه بازمی‌گردد. در این روایت، بازگشت به زندگی اگر رخ دهد، از مسیر اتفاق‌های کوچک می‌گذرد: از تماس‌های انسانی، از مواجهه‌های روزمره، از حضور آدم‌هایی که هرچند کامل نیستند، اما واقعی‌اند. این اثر به ما نشان می‌دهد که گاهی انسان نه با یک کشف بزرگ، بلکه با رشته‌های بسیار باریکی دوباره به زندگی متصل می‌شود؛ رشته‌هایی که در آغاز شاید حتی چندان مهم به نظر نرسند.
این سریال برای کسانی که تجربه سوگ داشته‌اند، می‌تواند آشنا و تکان‌دهنده باشد؛ نه به این دلیل که پاسخ روشنی به رنج می‌دهد، بلکه چون از پیچیدگی آن فرار نمی‌کند. این سریال تلاش نمی‌کند با جملات انگیزشی، اندوه را رام کند. برعکس، به ما اجازه می‌دهد ببینیم که انسان سوگوار ممکن است هم‌زمان خشمگین، خسته، بی‌پناه، دلتنگ و هنوز زنده باشد. و شاید همین صداقت، مهم‌ترین نقطه قوت آن باشد.
در زمانه‌ای که بسیاری از روایت‌ها از ما می‌خواهند سریع «برگردیم» و دوباره عملکرد عادی داشته باشیم، تماشای اثری که برای آشفتگی، مکث و حتی تناقض جا باز می‌کند، غنیمت است و یادآوری می‌کند که سوگ یک مسیر خطی و قابل پیش‌بینی نیست. بعضی روزها آدم به زندگی نزدیک‌تر است و بعضی روزها دوباره از آن فاصله می‌گیرد. این رفت‌وبرگشت‌ها نشانه شکست نیستند؛ بخشی از واقعیت سوگواری‌اند.
undefined۱
undefined۲
undefined۳۳

۵۲۸

۱۷:۰۷

thumbnail
«بعضی آدم‌ها بیش از هر چیز، به یک نفر نیاز دارند که حرفشان را قطع نکند.»
در لحظه‌های بحران، ذهن انسان معمولاً به دنبال پاسخ‌های بزرگ و جمله‌های محکم نیست. بسیاری از آدم‌ها حتی نمی‌دانند دقیقاً چه می‌خواهند؛ فقط می‌دانند که دیگر نمی‌توانند این فشار را به تنهایی حمل کنند. در چنین لحظه‌هایی، شنیده شدن می‌تواند شبیه یک طناب نجات عمل کند: نه چون همه چیز را حل می‌کند، بلکه چون برای نخستین بار «تنهایی» را از دل بحران بیرون می‌کشد.
وقتی کسی در رنج عمیق است، اغلب با دو ترس هم‌زمان زندگی می‌کند: ترس از آنچه درونش می‌گذرد، و ترس از این‌که اگر آن را به زبان بیاورد، قضاوت شود، کوچک شمرده شود، یا با پاسخ‌های آماده و نصیحت‌های شتاب‌زده روبه‌رو شود. برای همین خیلی‌ها سکوت می‌کنند. و سکوت، وقتی با شرم و ترس همراه می‌شود، رنج را متراکم‌تر می‌کند؛ انگار درد، جایی برای جریان پیدا کردن ندارد و درون آدم می‌ماند.
شنیده شدن، پیش از آن‌که یک مهارت باشد، یک «تجربه انسانی» است: تجربه این‌که می‌توانم آنچه را که در من می‌گذرد، بی‌آن‌که مجبور شوم از خودم دفاع کنم، به زبان بیاورم. در چنین تجربه‌ای، اتفاقی آرام اما مهم رخ می‌دهد: احساسات از حالت تهدیدکننده بیرون می‌آیند و قابل تحمل‌تر می‌شوند. خیلی وقت‌ها آدم‌ها وقتی می‌گویند «دیگر طاقت ندارم»، در حقیقت دارند می‌گویند «تنها مانده‌ام با چیزی که برایم بزرگ‌تر از ظرفیت من است».
اما شنیدنِ نجات‌بخش، با شنیدنِ معمولی فرق دارد. شنیدن نجات‌بخش یعنی: نه نصیحت کردن، نه مقایسه کردن، نه ترساندن، نه عجله برای مثبت‌اندیشی. یعنی اجازه دادن به دیگری که روایت خودش را با کلمات خودش بسازد؛ حتی اگر روایتش آشفته باشد، حتی اگر پر از تناقض باشد. انسان در بحران، اغلب منسجم حرف نمی‌زند؛ چون درونش منسجم نیست. و دقیقاً همین‌جا، شنیدنِ بدون قضاوت می‌تواند به بازسازی انسجام کمک کند.
شاید به همین دلیل است که «شنیده شدن» برای بعضی آدم‌ها نقطه تفاوت میان فرو رفتن بیشتر در تاریکی و پیدا کردن یک مکثِ نجات‌بخش است. مکثی که در آن، انسان احساس می‌کند دیده شده، فهمیده شده، و برای لحظه‌ای تنها نیست. گاهی همین «تنها نبودن»، آغازِ زنده ماندن است.
اگر شما هم در خودتان ظرفیتی برای این نوع حضور می‌بینید (حضور محترمانه، امن و بدون قضاوت) می‌توانید به عنوان داوطلب کنار ما باشید. ما برای داوطلبان، آموزش رایگان و ساختار حمایتی در نظر می‌گیریم تا «کمک کردن» به معنای وارد شدنِ بی‌پناه به رنج دیگری نباشد، بلکه یک همراهی آگاهانه و مسئولانه باشد.
داوطلب بودن در یک سامانه حمایتی، یعنی انتخابِ این‌که در جهانِ پراضطراب امروز، یک نفر را از تنهایی مطلق بیرون بیاورید؛ حتی اگر فقط برای یک گفت‌وگو.
اگر مایلید داوطلب شوید، به ما پیام بدهید تا مسیر ثبت‌نام و آموزش را برایتان ارسال کنیم.
__
سامانۀ طعم گیلاس (سامانۀ نوشتاری بحران)
@IranCrisisLine
undefined۵
undefined۳۲

۳۹۷

۱۷:۰۶

thumbnail
«همه‌ی رنج‌ها شبیه روایت‌های قهرمانانه نیستند؛ بعضی از آن‌ها از جنس بیداری‌های طولانی، دست‌های خسته و مراقبتی‌اند که هر روز از نو تکرار می‌شود.»
وقتی از رنج حرف می‌زنیم، معمولاً ذهن ما به سمت تصویرهایی می‌رود که آشنا و بزرگ‌اند: آدمی که در برابر مصیبت ایستاده، کسی که از دل بحران عبور کرده، یا شخصی که درد را به پیروزی تبدیل کرده است. اما زندگی همیشه به این شکل روایت نمی‌شود. گاهی رنج، نه در لحظه‌های باشکوه، بلکه در تداومِ روزمره خودش را نشان می‌دهد؛ در مراقبت کردن از دیگری، در مسئولیتی که تمام نمی‌شود، در فرسودگی‌ای که هر روز با عشق، ترس، خستگی و وفاداری درهم می‌آمیزد.
کتاب «ما ایوب نبودیم» از نشر اطراف، دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌کند. این کتاب مجموعه‌ای از روایت‌های ناداستانی و جستارگونه است درباره‌ی مراقبت از دیگری؛ درباره‌ی آن لحظه‌هایی که انسان ناگهان خود را در موقعیت نگهداری، همراهی، پرستاری و تاب آوردن کنار رنجِ دیگری می‌بیند. این‌جا مراقبت فقط یک وظیفه نیست؛ یک تجربه‌ی عمیق انسانی است. تجربه‌ای که هم معنا می‌سازد و هم فرسوده می‌کند.
نام کتاب خودش حامل یک نگاه مهم است: «ما ایوب نبودیم». یعنی قرار نیست رنجِ ما، لزوماً قهرمانانه، صبورانه و بی‌نقص باشد. قرار نیست همه بتوانند مثل اسطوره‌ها تاب بیاورند. قرار نیست مراقب بودن همیشه زیبا، آرام و روشن باشد. گاهی مراقبت یعنی ایستادن در مرزِ توان و ناتوانی. یعنی دوست داشتنِ کسی و در عین حال، از پا افتادن. یعنی هم‌زمان هم حاضر بودن و هم گاهی حس کردنِ ناتوانی در ادامه دادن.
قدرت این کتاب در همین صداقت است. روایت‌های آن از آدم‌هایی می‌گویند که در موقعیت‌های واقعیِ زندگی، ناچار شده‌اند مسئولیتِ مراقبت از کسی یا چیزی را بر عهده بگیرند؛ از فرزند، از همسر، از والد، از یک موجود زنده، از یک دیگریِ آسیب‌پذیر. و در دل این تجربه‌ها، چیزی آرام و عمیق رخ می‌دهد: هویتِ مراقب تغییر می‌کند. آدمی که مراقبت می‌کند، فقط «کمک‌کننده» نیست؛ خودش نیز در حال دگرگون شدن است.
این کتاب یادآوری می‌کند که مراقبت، فقط در سطح عمل نیست؛ در سطح روان هم اتفاق می‌افتد. مراقب بودن یعنی هر روز با پرسش‌هایی زندگی کردن که پاسخ ساده‌ای ندارند: چقدر می‌توانم دوام بیاورم؟ چطور هم‌زمان هم مهربان بمانم و هم فرسوده نشوم؟ چگونه از دیگری مراقبت کنم، بی‌آن‌که خودم کاملاً از پا بیفتم؟
این پرسش‌ها ساده نیستند، اما انسانی‌اند. و شاید به همین دلیل است که «ما ایوب نبودیم» به‌جای آن‌که مراقبت را یک فضیلتِ بی‌هزینه نشان دهد، آن را با تمام پیچیدگی‌اش روایت می‌کند: با خستگی، با تردید، با عشق، با امید، با دل‌زدگی‌های پنهان، با حس مسئولیت، و با لحظه‌هایی که آدم فقط به ادامه دادن فکر می‌کند، نه به قهرمان بودن.
در لایه‌ای عمیق‌تر، این کتاب درباره‌ی خودِ «رابطه» است. این‌که وقتی انسانی در معرض رنج قرار می‌گیرد، انسانِ دیگری چگونه در کنار او می‌ایستد؟ چطور می‌شود همراه بود، بی‌آن‌که دیگری را به «مسئله» تقلیل داد؟ چطور می‌شود مراقبت کرد، بی‌آن‌که رنج را به یک نسخه‌ی سریع یا یک درس اخلاقی ساده تبدیل کرد؟
اگر این کتاب را بخوانید، احتمالاً با یک حس مهم از آن بیرون می‌آیید: این‌که مراقبت کردن، کاری ظریف، دشوار و فرساینده است؛ اما در عین حال، از عمیق‌ترین شکل‌های انسانیِ حضور در جهان است؛ و شاید همین‌جاست که کتاب به ما نزدیک می‌شود: در یادآوری این نکته که همه‌ی ما همیشه در اوج قدرت نیستیم، و همه‌ی مراقبت‌ها نیز قهرمانانه و بی‌زحمت نیستند.اگر بخواهیم این کتاب را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت: «ما ایوب نبودیم» درباره‌ی آن نوع از رنج است که در سکوتِ مراقبت زندگی می‌کند؛ رنجی که نه قهرمانانه است و نه کم‌اهمیت، بلکه عمیقاً انسانی است.

__
سامانۀ طعم گیلاس (سامانۀ نوشتاری بحران)
@IranCrisisLine
undefined۱
undefined۱
undefined۱۱

۱۱۳

۱۵:۱۴