عکس پروفایل ایران دخت🧕ا

ایران دخت🧕

۲۸۱ عضو
آدمی‌زادی که می‌خواهد همه‌ی حقّ و حقوقِ آب و خاک‌ش را به بیگانه واسپُرد تا در مقابلِ آن عیش و عشرتی دو روزه تکدّی کند، حق نیست که باز هم رو به خدا بایستد و با او رازِ دل بگوید.-نادر‌ابراهیمی؛ برجاده‌های‌ آبی‌ سرخ@irandokhte

۲۱۱

۱۲:۲۰

‏زندگی هر چی private تر ، بهترundefinedاگر قبول داری ری اکشن بفرستundefined
undefined۳

۲۰۹

۱۲:۳۸

thumbnail
مشغله ی امروز مندو سه کیلو تقریبا پیاز داشتمتصمیم گرفتم سرخشون کنمبسیار عسلی شدundefinedundefinedundefined
undefined۲

۲۰۷

۱۳:۴۷

قسمت سوم رمان کوتاه دختری آن سوی قاب و بزارم یا زوده؟؟

۱۸۹

۱۴:۳۹

thumbnail
#دختری_آن_سوی_قاب#قسمت_سومکارشناس برنامه قبل از ضبط، توضیحاتی درباره سؤال‌هایی که قرار بود از باران بپرسد به او داد.
بعد نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
«هنوز حدود یک ساعت تا ضبط مونده.»
باران خندید و گفت:
«می‌دونم... ولی خیلی ذوق داشتم. دیگه نمی‌تونستم بیشتر از این صبر کنم.»
خانم رحیمی، کارشناس برنامه، زن جوان و خوش‌برخوردی بود که بیشتر فعالیتش پشت صحنه انجام می‌شد.
لبخندی زد و گفت:
«پس بیا یه دور بگردیم. اینجوری هم حوصلت سر نمی‌ره، هم با محیط آشنا میشی. منم همراهیت می‌کنم.»
چشم‌های باران برق زد.
«واقعاً؟»
«آره عزیزم، بیا.»
و این‌طور شد که راه افتادند میان راهروهای بلند ساختمان.
باران با شگفتی اطرافش را نگاه می‌کرد.
اصلاً فکرش را نمی‌کرد ساختمان صداوسیما این‌قدر بزرگ باشد.
پشت هر در، دنیای دیگری جریان داشت.
جایی داشتند برنامه کودک ضبط می‌کردند.
چند استودیو آن‌طرف‌تر عوامل یک مسابقه تلویزیونی با عجله رفت‌وآمد می‌کردند.
در یکی از راهروها، گروهی مشغول هدایت یک برنامه زنده بودند و صدای شمارش معکوس از هدفون‌هایشان شنیده می‌شد.
باران با هیجان گفت:
«وای... یعنی همه این برنامه‌ها همزمان اینجان؟»
خانم رحیمی خندید.
«تازه نصفشم ندیدی.»
باران سرش را به چپ و راست می‌چرخاند و همه چیز را با اشتیاق نگاه می‌کرد.
احساس می‌کرد وارد دنیایی شده که سال‌ها فقط از پشت تلویزیون تماشایش کرده بود.
درست همان لحظه نگاهش به بنر بزرگی افتاد که بالای یکی از استودیوها نصب شده بود.
نفسش بند آمد.
روی بنر نوشته شده بود:
سلام زندگی
قلبش ناگهان محکم به سینه کوبید.
انگار تمام خون بدنش یکباره به صورتش هجوم آورد.
با هیجان و کمی لکنت گفت:
«ا... این... این همون برنامه شبکه سه نیست؟»
خانم رحیمی نگاهی به تابلو انداخت.
«آره عزیزم.»
بعد ادامه داد:
«مجریش هم آقای امیرعلی مودته.»
ضربان قلب باران تندتر شد.
خیلی تندتر.
«فکر کنم الانم برنامه روی آنتنه. چون زنده پخش میشه.»
باران چیزی نگفت.
پاهایش ناگهان سست شده بودند.
دلش می‌خواست نزدیک‌تر برود.
فقط یک نگاه.
فقط از دور.
اما از خودش می‌ترسید.
از قلبی که هنوز بعد از این همه مدت آرام نشده بود.
از احساسی که هزار بار تلاش کرده بود فراموشش کند.
از اینکه می‌دانست آن مرد متعلق به زندگی او نیست.
حتی احتمالاً متأهل است.
و او فقط دختری بود که سال‌ها از پشت یک قاب دوستش داشته.
خانم رحیمی متوجه سکوتش شد.
«می‌خوای از دور ببینیمشون؟»
باران به سختی آب دهانش را قورت داد.
«میشه؟»
«البته.»
بعد اشاره‌ای به گوشی تلفنش کرد.
«فقط اینجا دیگه باید گوشی روی حالت پرواز باشه.»
باران سریع موبایلش را بی‌صدا کرد و داخل کیفش گذاشت.
و همراه خانم رحیمی وارد بخش ضبط شد.
نورهای بزرگ سقفی.
دوربین‌های غول‌پیکر.
مانیتورهای متعدد.
و ده‌ها نفر که هرکدام مشغول کاری بودند.
دکور برنامه از دور دیده می‌شد.
اما فاصله زیاد بود.
باران به محض ورود احساس کرد هوا سنگین شده.
گرم شد.
نفسش کمی سخت بالا می‌آمد.
این حس را می‌شناخت.
از کودکی هر وقت استرس زیادی می‌گرفت همین اتفاق می‌افتاد.
حمله‌های خفیف اضطراب.
انگار هوا برای چند لحظه کم می‌شد.
سعی کرد خودش را آرام کند.
تخته شاسی داخل دستش را بالا آورد و آرام مقابل صورتش تکان داد تا کمی خنک شود.
خانم رحیمی نگاهی نگران به او انداخت.
«خوبی عزیزم؟»
باران لبخند کم‌رنگی زد.
لبخندی که بیشتر شبیه درد بود.
«آره... خوبم.»
اما خودش هم می‌دانست خوب نیست.
چشم‌هایش بی‌اختیار سمت صحنه می‌رفت.
صدای امیرعلی در استودیو می‌پیچید.
همان صدایی که سال‌ها شنیده بود.
چند دقیقه بعد صدای کارگردان بلند شد:
«کات!»
ملودی پایانی برنامه پخش شد.
نورها کمی تغییر کردند.
دوربین‌ها آرام آرام عقب رفتند.
عوامل از جاهایشان بلند شدند.
باران سریع سرش را پایین انداخت.
نمی‌خواست نگاه کند.
نمی‌خواست این اتفاق بیفتد.
نمی‌خواست رویاهایش شکل واقعی بگیرند.
چند ثانیه گذشت.
بعد متوجه شد کسی دارد نزدیک می‌شود.
تنها چیزی که می‌دید، یک جفت کفش ورنی مشکی بود.
براق.
مرتب.
و هر لحظه نزدیک‌تر.
نگاهش بالاتر نرفت.
اما حتی خط اتوی شلوار مرد هم از همان پایین مشخص بود.
انگار تمام بدنش قفل شده بود.
دست‌هایش دور تخته شاسی محکم‌تر شد.
نفس عمیقی کشید.
و با خودش فکر کرد یعنی قرار است با رویای ۵ساله ی خود روبه رو شوم؟
#رمان #عاشقانه #عشق #داستان@irandokhte
undefined۴

۱۹۹

۱۴:۴۲

عشق انسان‌های دین دار خیلی دیر از کسییا چیزی کنده می شود و بسیار ثابت و پایدار است .-حضرت امیر علیه‌السلام فرمودن.@irandokhte
undefined۳

۱۹۸

۱۵:۱۰

thumbnail
ووااییی خدا چه سلفی جذابیundefinedundefinedسگ آب و سگ خشکی
@irandokhte
undefined۶

۱۹۹

۱۶:۱۵

thumbnail
هشتگ #نمی_پذیریم ترند توییتر شد🫡undefined
@irandokhte
undefined۱

۱۹۹

۱۶:۱۸

undefined جزئیات مراسم وداع، تشییع و تدفین امام مجاهد شهید حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای‌ قدّس‌الله‌نفسه‌الزکیه
undefinedروزهای شنبه ۱۳ و یکشنبه ۱۴ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با نوزدهم و بیستم ماه محرم: مراسم وداع با پیکر مطهر در مصلای امام خمینی (قدّس‌سرّه) تهران.
undefinedروز دوشنبه ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با بیست‌ویکم ماه محرم: مراسم تشییع در تهران.
undefinedروز سه‌شنبه ۱۶ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با بیست‌ودوم ماه محرم: مراسم تشییع در شهر مقدّس قم.
undefined روز پنج‌شنبه ۱۸ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با بیست‌‌وچهارم ماه محرم و شب شهادت امام سجاد علیه‌السلام: مراسم تشییع در مشهد مقدس و تدفین در حرم ملکوتی امام‌رضا (علیه‌آلاف‌التحیة و الثناء)
@irandokhte
undefined۱

۱۹۵

۱۷:۴۸

ایران دخت🧕
undefined جزئیات مراسم وداع، تشییع و تدفین امام مجاهد شهید حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای‌ قدّس‌الله‌نفسه‌الزکیه undefinedروزهای شنبه ۱۳ و یکشنبه ۱۴ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با نوزدهم و بیستم ماه محرم: مراسم وداع با پیکر مطهر در مصلای امام خمینی (قدّس‌سرّه) تهران. undefinedروز دوشنبه ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با بیست‌ویکم ماه محرم: مراسم تشییع در تهران. undefinedروز سه‌شنبه ۱۶ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با بیست‌ودوم ماه محرم: مراسم تشییع در شهر مقدّس قم. undefined روز پنج‌شنبه ۱۸ تیرماه ۱۴۰۵ مصادف با بیست‌‌وچهارم ماه محرم و شب شهادت امام سجاد علیه‌السلام: مراسم تشییع در مشهد مقدس و تدفین در حرم ملکوتی امام‌رضا (علیه‌آلاف‌التحیة و الثناء) @irandokhte
برگرد این بیانیه را تکذیب کنundefinedوقتشه یه دل سیر برات گریه کنیمundefined
undefined۲

۱۹۵

۱۷:۴۹