بازارسال شده از همه باهم ایران
امام حسین (ع) شهید در مکتب شهید دکتر علی شریعتی؛ سوگ تاریخ و رستاخیز عدالت غلامرضا جعفری؛ کارشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دکتری حقوق بینالملل عمومی
در مکتب فکری دکتر علی شریعتی، محرم صرفاً ماهِ ماتمِ یک واقعه در گذشته نیست؛ محرم، لحظه بیداریِ وجدان تاریخیِ انسان است. عاشورا در این نگاه، نه خاطرهای محزون و دوردست، بلکه حقیقتی زنده و تکرارشونده در متنِ تاریخ است؛ حقیقتی که هر سال، جامعه را فرا میخواند تا نسبت خود را با ظلم و عدالت، سکوت و مسئولیت، و ذلت و آزادی بازبینی کند. از همین منظر، اربعین ادامه طبیعیِ عاشوراست: اگر عاشورا لحظه انفجارِ حقیقت در برابر قدرت است، اربعین لحظه ماندگاریِ آن حقیقت در حافظه جمعی و وجدان اجتماعی است.
شریعتی، امام حسین(ع) را تنها شهیدِ یک واقعه نمیبیند؛ او را وارثِ راهِ پیامبران، آموزگارِ آزادی، و شهیدِ آگاهی میخواند. در این قرائت، کربلا صرفاً میدانِ نبرد نیست؛ صحنه انتخابِ انسان است. مسئله اصلی در عاشورا، شمارِ سپاهیان یا موازنه قوا نیست؛ مسئله، نسبتِ انسان با حقیقت است. از همینرو، عاشورا در خوانش شریعتی، از مرزِ رویداد عبور میکند و به «مکتب» بدل میشود: مکتبی که به انسان میآموزد چگونه در اقلیت بماند، اما در حقیقت بایستد.
در تاریخِ دین، عاشورا را میتوان در امتدادِ سنتِ دیرپایِ شهادت، رنجِ مقدس و ایستادگیِ معنوی فهم کرد. در بسیاری از سنتهای دینی، حقیقت با رنج آزموده میشود و ایمان، تنها با ادعا معنا نمییابد، بلکه با هزینهدادن راست میآزماید. از این منظر، کربلا فقط حادثهای در تاریخِ اسلام نیست، بلکه یکی از متعالیترین تجلیاتِ آن سنتِ بزرگِ دینی است که در آن، حقیقت بدون قربانی، در تاریخ ماندگار نمیشود. اینجاست که تحلیل میرچا الیاده نیز راهگشاست: رخداد دینی، برای انسانِ مؤمن، فقط رویدادی در گذشته نیست؛ به «زمانِ مقدس» تبدیل میشود و در آیین، حافظه و مناسک، بارها احیا میگردد. عاشورا دقیقاً چنین حضوری دارد؛ هر سال بازمیگردد، نه برای تکرارِ اندوه، بلکه برای احیای معنا.
در فلسفه دین، عاشورا صحنه یک انتخابِ وجودی است. کییرکگور از لحظهای سخن میگفت که انسان باید میان امنیتِ ظاهری و حقیقتِ پرهزینه یکی را برگزیند. در منطقِ کربلا، ایمان دیگر یک تصدیقِ ذهنی نیست؛ یک تصمیمِ وجودی است. پل تیلیش نیز ایمان را «دلمشغولیِ نهایی» مینامید؛ امری که انسان برای آن حاضر است همه چیز خود را به مخاطره افکند. در عاشورا، این معنا به عالیترین صورتِ خود متجلی میشود: حقیقت، تنها دانسته نمیشود؛ زیسته میشود، و اگر لازم باشد، برای آن جان داده میشود.
در روانشناسیِ دین، عاشورا و اربعین را میتوان تجربههایی برای پالایشِ وجدان، بازسازیِ معنا و بازیابیِ خویشتنِ اخلاقی دانست. ویلیام جیمز نشان داده بود که تجربه دینی، اگر اصیل باشد، صرفاً احساسی گذرا نیست، بلکه میتواند ساختارِ درونیِ انسان را دگرگون کند. سوگواریِ آگاهانه بر حسین(ع)، فقط گریه بر یک مصیبت نیست؛ نوعی تربیتِ عاطفه، بیدارسازیِ همدلی، و بازآفرینیِ مسئولیتِ اخلاقی است. در این سطح، اربعین تجربهای عمیق از پیوندِ درون و برون است: انسان در راه، در جمع، و در یادِ رنجِ مقدس، خود را دوباره معنا میکند.
در جامعهشناسیِ دین، اربعین یکی از روشنترین نمونههای تداومِ حیاتِ یک حقیقتِ قدسی در قالبِ کنشِ جمعی است. دورکیم آیین را سازنده و بازسازنده «وجدان جمعی» میدانست؛ اربعین نیز دقیقاً از همین سنخ است. میلیونها انسان، از زبانها، طبقات، ملتها و تجربههای متفاوت، در یک افقِ مشترک به هم میرسند و نوعی همبستگیِ اخلاقی و ایمانی را بازتولید میکنند. ویکتور ترنر این وضعیت را «کمونیتاس» مینامید؛ وضعیتی که در آن، سلسلهمراتبهای متعارف کمرنگ میشوند و انسانها در سطحی عمیقتر، یکدیگر را در نسبتِ وجودیِ مشترک بازمییابند. اربعین، از این منظر، فقط یک مناسکِ جمعی نیست؛ بازسازیِ جامعه بر محورِ معناست.
اما در نهایت، پیامِ عاشورا و اربعین تنها در سوگ، عاطفه یا حتی همبستگیِ جمعی خلاصه نمیشود. شریعتی هشدار میدهد که دین، اگر در سطحِ عادت و آیینِ بیتعهد متوقف شود، از رسالتِ رهاییبخشِ خود تهی خواهد شد. بنابراین پرسشِ اصلی این است که آیا ما از عاشورا فقط یاد میکنیم، یا آن را در وجدان، اخلاق و مناسباتِ اجتماعیِ خود جاری میسازیم؟ آیا اربعین فقط حضور در یک راه است، یا تجدیدِ عهد با حقیقت، کرامت و عدالت نیز هست؟
عاشورا، در ژرفترین معنای خود، دعوت به انتخاب است؛ و اربعین، دعوت به استمرارِ آن انتخاب در حافظه جمعی. اگر عاشورا زبانِ خون است، اربعین زبانِ حافظه است؛ و اگر عاشورا شهادتِ حقیقت است، اربعین بقایِ حقیقت در تاریخ است. در این معنا، محرم و اربعین هنوز پایان نیافتهاند؛ زیرا پرسشِ حسین(ع) همچنان پیشِ روی انسان باقی است: در کربلایِ هر زمانه، کجا ایستادهایم؟
در مکتب فکری دکتر علی شریعتی، محرم صرفاً ماهِ ماتمِ یک واقعه در گذشته نیست؛ محرم، لحظه بیداریِ وجدان تاریخیِ انسان است. عاشورا در این نگاه، نه خاطرهای محزون و دوردست، بلکه حقیقتی زنده و تکرارشونده در متنِ تاریخ است؛ حقیقتی که هر سال، جامعه را فرا میخواند تا نسبت خود را با ظلم و عدالت، سکوت و مسئولیت، و ذلت و آزادی بازبینی کند. از همین منظر، اربعین ادامه طبیعیِ عاشوراست: اگر عاشورا لحظه انفجارِ حقیقت در برابر قدرت است، اربعین لحظه ماندگاریِ آن حقیقت در حافظه جمعی و وجدان اجتماعی است.
شریعتی، امام حسین(ع) را تنها شهیدِ یک واقعه نمیبیند؛ او را وارثِ راهِ پیامبران، آموزگارِ آزادی، و شهیدِ آگاهی میخواند. در این قرائت، کربلا صرفاً میدانِ نبرد نیست؛ صحنه انتخابِ انسان است. مسئله اصلی در عاشورا، شمارِ سپاهیان یا موازنه قوا نیست؛ مسئله، نسبتِ انسان با حقیقت است. از همینرو، عاشورا در خوانش شریعتی، از مرزِ رویداد عبور میکند و به «مکتب» بدل میشود: مکتبی که به انسان میآموزد چگونه در اقلیت بماند، اما در حقیقت بایستد.
در تاریخِ دین، عاشورا را میتوان در امتدادِ سنتِ دیرپایِ شهادت، رنجِ مقدس و ایستادگیِ معنوی فهم کرد. در بسیاری از سنتهای دینی، حقیقت با رنج آزموده میشود و ایمان، تنها با ادعا معنا نمییابد، بلکه با هزینهدادن راست میآزماید. از این منظر، کربلا فقط حادثهای در تاریخِ اسلام نیست، بلکه یکی از متعالیترین تجلیاتِ آن سنتِ بزرگِ دینی است که در آن، حقیقت بدون قربانی، در تاریخ ماندگار نمیشود. اینجاست که تحلیل میرچا الیاده نیز راهگشاست: رخداد دینی، برای انسانِ مؤمن، فقط رویدادی در گذشته نیست؛ به «زمانِ مقدس» تبدیل میشود و در آیین، حافظه و مناسک، بارها احیا میگردد. عاشورا دقیقاً چنین حضوری دارد؛ هر سال بازمیگردد، نه برای تکرارِ اندوه، بلکه برای احیای معنا.
در فلسفه دین، عاشورا صحنه یک انتخابِ وجودی است. کییرکگور از لحظهای سخن میگفت که انسان باید میان امنیتِ ظاهری و حقیقتِ پرهزینه یکی را برگزیند. در منطقِ کربلا، ایمان دیگر یک تصدیقِ ذهنی نیست؛ یک تصمیمِ وجودی است. پل تیلیش نیز ایمان را «دلمشغولیِ نهایی» مینامید؛ امری که انسان برای آن حاضر است همه چیز خود را به مخاطره افکند. در عاشورا، این معنا به عالیترین صورتِ خود متجلی میشود: حقیقت، تنها دانسته نمیشود؛ زیسته میشود، و اگر لازم باشد، برای آن جان داده میشود.
در روانشناسیِ دین، عاشورا و اربعین را میتوان تجربههایی برای پالایشِ وجدان، بازسازیِ معنا و بازیابیِ خویشتنِ اخلاقی دانست. ویلیام جیمز نشان داده بود که تجربه دینی، اگر اصیل باشد، صرفاً احساسی گذرا نیست، بلکه میتواند ساختارِ درونیِ انسان را دگرگون کند. سوگواریِ آگاهانه بر حسین(ع)، فقط گریه بر یک مصیبت نیست؛ نوعی تربیتِ عاطفه، بیدارسازیِ همدلی، و بازآفرینیِ مسئولیتِ اخلاقی است. در این سطح، اربعین تجربهای عمیق از پیوندِ درون و برون است: انسان در راه، در جمع، و در یادِ رنجِ مقدس، خود را دوباره معنا میکند.
در جامعهشناسیِ دین، اربعین یکی از روشنترین نمونههای تداومِ حیاتِ یک حقیقتِ قدسی در قالبِ کنشِ جمعی است. دورکیم آیین را سازنده و بازسازنده «وجدان جمعی» میدانست؛ اربعین نیز دقیقاً از همین سنخ است. میلیونها انسان، از زبانها، طبقات، ملتها و تجربههای متفاوت، در یک افقِ مشترک به هم میرسند و نوعی همبستگیِ اخلاقی و ایمانی را بازتولید میکنند. ویکتور ترنر این وضعیت را «کمونیتاس» مینامید؛ وضعیتی که در آن، سلسلهمراتبهای متعارف کمرنگ میشوند و انسانها در سطحی عمیقتر، یکدیگر را در نسبتِ وجودیِ مشترک بازمییابند. اربعین، از این منظر، فقط یک مناسکِ جمعی نیست؛ بازسازیِ جامعه بر محورِ معناست.
اما در نهایت، پیامِ عاشورا و اربعین تنها در سوگ، عاطفه یا حتی همبستگیِ جمعی خلاصه نمیشود. شریعتی هشدار میدهد که دین، اگر در سطحِ عادت و آیینِ بیتعهد متوقف شود، از رسالتِ رهاییبخشِ خود تهی خواهد شد. بنابراین پرسشِ اصلی این است که آیا ما از عاشورا فقط یاد میکنیم، یا آن را در وجدان، اخلاق و مناسباتِ اجتماعیِ خود جاری میسازیم؟ آیا اربعین فقط حضور در یک راه است، یا تجدیدِ عهد با حقیقت، کرامت و عدالت نیز هست؟
عاشورا، در ژرفترین معنای خود، دعوت به انتخاب است؛ و اربعین، دعوت به استمرارِ آن انتخاب در حافظه جمعی. اگر عاشورا زبانِ خون است، اربعین زبانِ حافظه است؛ و اگر عاشورا شهادتِ حقیقت است، اربعین بقایِ حقیقت در تاریخ است. در این معنا، محرم و اربعین هنوز پایان نیافتهاند؛ زیرا پرسشِ حسین(ع) همچنان پیشِ روی انسان باقی است: در کربلایِ هر زمانه، کجا ایستادهایم؟
۱
۱:۲۷
بازارسال شده از اصلاح طلبان نگاه نو ۱۴۰۵
حکمرانیِ شایسته در اتاقِ نشیمن؛ از مدیریت خانه تا تحول دولت
غلامرضا جعفری؛ کارشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دکتری حقوق بینالملل عمومی
یکی از عمیقترین تناقضهایِ توسعه پایدار در جوامع، شکاف میان «گفتارِ عمومی» و «رفتارِ خصوصی» است. آنگونه که در آسیبشناسیِ حکمرانیِ برخی رؤسای جمهورِ پیشین مشاهده میشود، بسیاری در عرصهی عمومی از آزادی، قانون و عدالت دفاع میکنند، اما در خانه، منطقِ تحکمِ دیکتاتوری و انحصارِ قدرتِ توتالیتریسم را بیپروا بازتولید میسازند. مردم، تا زمانی که شهروندی را در «خانواده» مشق نکرده باشند، دموکراسی را در نهادهای عمومی نیز مستقر نخواهند کرد. نظامهایِ اقتدارگرا و چهرههایِ خودکامهای که در جهانِ سیاست ظهور میکنند، بازتابی از همان ساختارهایِ نابرابرِ خانوادگی هستند؛ جایی که «انسانِ سرکوبگر» پرورش مییابد.
جمهوریت، پیش از آنکه در قانون اساسی ثبت شود، باید در مناسباتِ روزمره زیسته شود. خانواده فقط نهادِ عاطفه یا اقتصاد نیست؛ نخستین واحدِ توزیعِ قدرت، مدرسهیِ عدالت و کارگاهِ شهروندسازی است. در بسیاری از جوامعِ منطقه، از افغانستان، پاکستان و عربستان تا ترکیه، آذربایجان، تاجیکستان و مصر، خانواده همچنان زیر سیطرهیِ سلسلهمراتبِ صلب و الگوهایِ پدرسالارانه قرار دارد؛ جایی که گفتوگو جایِ خود را به فرمان، و اقناع جایِ خود را به تحکم میدهد. در بازنماییهای فرهنگیِ معاصر، مانند خانوادهی «اونال» در سریالِ ترکیهای «شربت زغالاخته» – که در بسیاری از کشورها بازتاب یافته است – میتوان «اقتدارگراییِ عریان» را دید؛ خانوادهای که در ظاهر گرم است، اما در بطن با الگویِ «پدرسالاریِ پادگانی» اداره میشود. در این الگو، والدین نهتنها تصمیمگیرنده، بلکه مالکِ ارادهیِ اعضا هستند و هر نشانهای از استقلالِ رأی، تهدیدی علیه «نظمِ خانه» انگاشته میشود. این، آینهای است از هزاران خانوادهای که انحصارِ قدرت را در اتاقِ نشیمن تئوریزه میکنند، غافل از اینکه این تمرینِ روزمره، بسترِ اصلیِ پذیرشِ اقتدارگرایی در سطوح کلانِ سیاسی است؛ چرا که هیچ ساختارِ سیاسیِ خودکامهای در خلأ شکل نمیگیرد و از دلِ جامعهای برمیخیزد که در نهادِ خانواده، «پاسخگویی» و «مشارکت» را نیاموخته است.
اصلاحِ این وضعیت، نه به معنایِ نفیِ اقتدار، بلکه گذار از «زورِ خودکامه» به «قدرتِ مسئولانه» است. در خانوادهیِ مردمسالار، اقتدار نه بر سن یا مالکیت، که بر مراقبت، خرد و انصاف استوار میشود. نقدِ این الگو بدون تمایز میان سنت، اعتقاد و خرافه ممکن نیست؛ خرافه آنجا شکل میگیرد که رسمی غیرمستدل، ابزارِ تحدیدِ آزادی شود. در سنتِ اسلامی، «حقالناس» فقط به مال محدود نمیشود؛ حیثیت، امنیتِ روانی و حقِ اعتراض را نیز دربرمیگیرد. هرجا عضوی از خانواده تحقیر شود، با تزلزلِ ساختارِ اخلاقی روبهروییم که بازتولیدِ همان نابرابریهایِ بزرگتر است. برای گذار به خانوادهیِ اندیشکدهای، باید ساختارِ تصمیمگیری تغییر کند؛ این هدف با تشکیلِ «شورایِ خانواده» محقق میشود؛ شورایی که در آن جلسات با دستورِ کارِ مشخص برگزار میشود، همه اعضا متناسب با سن حقِ اظهارنظر دارند، و مهمتر از همه، «شفافیت» اصلِ حاکم است. در این ساختار، مخالفتِ محترمانه نه یک گناه، که یک حق است و رجوع به میانجیِ متخصص، جایگزینِ قضاوتهایِ هیجانی میشود. این مدل، خانواده را بینظم نمیکند؛ اقتدار را با مسئولیتِ مشترک مهار میسازد.
در کنارِ این تحول، باید از سادهسازیهایِ «روانشناسیِ زرد» پرهیز کرد؛ آثاری که تنها بر «لحن و مهارتِ ارتباط» تمرکز دارند، هنگامی که ساختارِ قدرتِ نابرابر باقی بماند، دردی را دوا نمیکنند. در خانوادهای که یک نفر حقِ وتویِ مطلق دارد، گفتوگو تنها شکلی نرمتر از سلطه است؛ مسئله فقط «چگونه حرف زدن» نیست، بلکه «توزیعِ عادلانهیِ قدرت» است. در عصرِ شبکهها و هوش مصنوعی، نسلهای نو پرسشگرند و آموزشِ تفکرِ انتقادی را طلب میکنند. کودکی که در خانه اطاعتِ محض میآموزد، در جامعه نیز آسانتر تسلیمِ فریبِ رسانهای میشود؛ اما کودکی که مشارکت و مسئولیت را تجربه کند، شهروندی آگاه خواهد بود.
در «ایرانِ متعادل»، تربیتِ مطلوب بر سه پایهیِ پیوسته استوار است: جمهوریت (مشارکت)، ایرانیت (پیوندِ آگاهانه با منافعِ ملی) و اسلامیت (عدالت و کرامتِ انسانی). خانواده صرفاً حریمِ خصوصی نیست؛ نخستین میدانِ حکمرانی است. بازسازیِ ایران از دولت آغاز نمیشود؛ از لحظهای آغاز میشود که پدر یا مادر به جایِ «چون من میگویم»، استدلال میآورد و کودک میآموزد که «مخالفتِ محترمانه»، طغیان نیست؛ حق است. خانهای که گفتوگو و پاسخگویی را تمرین کند، شهروندِ مسئول میسازد؛ شهروندِ مسئول، جامعهیِ مدنی میسازد؛ و جامعهیِ مدنیِ توانمند، تکیهگاهِ حکمرانیِ شایسته خواهد بود.جمهوریِ خانواده، بذرِ جمهوریتِ ایرانِ اسلامی است.
غلامرضا جعفری؛ کارشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دکتری حقوق بینالملل عمومی
یکی از عمیقترین تناقضهایِ توسعه پایدار در جوامع، شکاف میان «گفتارِ عمومی» و «رفتارِ خصوصی» است. آنگونه که در آسیبشناسیِ حکمرانیِ برخی رؤسای جمهورِ پیشین مشاهده میشود، بسیاری در عرصهی عمومی از آزادی، قانون و عدالت دفاع میکنند، اما در خانه، منطقِ تحکمِ دیکتاتوری و انحصارِ قدرتِ توتالیتریسم را بیپروا بازتولید میسازند. مردم، تا زمانی که شهروندی را در «خانواده» مشق نکرده باشند، دموکراسی را در نهادهای عمومی نیز مستقر نخواهند کرد. نظامهایِ اقتدارگرا و چهرههایِ خودکامهای که در جهانِ سیاست ظهور میکنند، بازتابی از همان ساختارهایِ نابرابرِ خانوادگی هستند؛ جایی که «انسانِ سرکوبگر» پرورش مییابد.
جمهوریت، پیش از آنکه در قانون اساسی ثبت شود، باید در مناسباتِ روزمره زیسته شود. خانواده فقط نهادِ عاطفه یا اقتصاد نیست؛ نخستین واحدِ توزیعِ قدرت، مدرسهیِ عدالت و کارگاهِ شهروندسازی است. در بسیاری از جوامعِ منطقه، از افغانستان، پاکستان و عربستان تا ترکیه، آذربایجان، تاجیکستان و مصر، خانواده همچنان زیر سیطرهیِ سلسلهمراتبِ صلب و الگوهایِ پدرسالارانه قرار دارد؛ جایی که گفتوگو جایِ خود را به فرمان، و اقناع جایِ خود را به تحکم میدهد. در بازنماییهای فرهنگیِ معاصر، مانند خانوادهی «اونال» در سریالِ ترکیهای «شربت زغالاخته» – که در بسیاری از کشورها بازتاب یافته است – میتوان «اقتدارگراییِ عریان» را دید؛ خانوادهای که در ظاهر گرم است، اما در بطن با الگویِ «پدرسالاریِ پادگانی» اداره میشود. در این الگو، والدین نهتنها تصمیمگیرنده، بلکه مالکِ ارادهیِ اعضا هستند و هر نشانهای از استقلالِ رأی، تهدیدی علیه «نظمِ خانه» انگاشته میشود. این، آینهای است از هزاران خانوادهای که انحصارِ قدرت را در اتاقِ نشیمن تئوریزه میکنند، غافل از اینکه این تمرینِ روزمره، بسترِ اصلیِ پذیرشِ اقتدارگرایی در سطوح کلانِ سیاسی است؛ چرا که هیچ ساختارِ سیاسیِ خودکامهای در خلأ شکل نمیگیرد و از دلِ جامعهای برمیخیزد که در نهادِ خانواده، «پاسخگویی» و «مشارکت» را نیاموخته است.
اصلاحِ این وضعیت، نه به معنایِ نفیِ اقتدار، بلکه گذار از «زورِ خودکامه» به «قدرتِ مسئولانه» است. در خانوادهیِ مردمسالار، اقتدار نه بر سن یا مالکیت، که بر مراقبت، خرد و انصاف استوار میشود. نقدِ این الگو بدون تمایز میان سنت، اعتقاد و خرافه ممکن نیست؛ خرافه آنجا شکل میگیرد که رسمی غیرمستدل، ابزارِ تحدیدِ آزادی شود. در سنتِ اسلامی، «حقالناس» فقط به مال محدود نمیشود؛ حیثیت، امنیتِ روانی و حقِ اعتراض را نیز دربرمیگیرد. هرجا عضوی از خانواده تحقیر شود، با تزلزلِ ساختارِ اخلاقی روبهروییم که بازتولیدِ همان نابرابریهایِ بزرگتر است. برای گذار به خانوادهیِ اندیشکدهای، باید ساختارِ تصمیمگیری تغییر کند؛ این هدف با تشکیلِ «شورایِ خانواده» محقق میشود؛ شورایی که در آن جلسات با دستورِ کارِ مشخص برگزار میشود، همه اعضا متناسب با سن حقِ اظهارنظر دارند، و مهمتر از همه، «شفافیت» اصلِ حاکم است. در این ساختار، مخالفتِ محترمانه نه یک گناه، که یک حق است و رجوع به میانجیِ متخصص، جایگزینِ قضاوتهایِ هیجانی میشود. این مدل، خانواده را بینظم نمیکند؛ اقتدار را با مسئولیتِ مشترک مهار میسازد.
در کنارِ این تحول، باید از سادهسازیهایِ «روانشناسیِ زرد» پرهیز کرد؛ آثاری که تنها بر «لحن و مهارتِ ارتباط» تمرکز دارند، هنگامی که ساختارِ قدرتِ نابرابر باقی بماند، دردی را دوا نمیکنند. در خانوادهای که یک نفر حقِ وتویِ مطلق دارد، گفتوگو تنها شکلی نرمتر از سلطه است؛ مسئله فقط «چگونه حرف زدن» نیست، بلکه «توزیعِ عادلانهیِ قدرت» است. در عصرِ شبکهها و هوش مصنوعی، نسلهای نو پرسشگرند و آموزشِ تفکرِ انتقادی را طلب میکنند. کودکی که در خانه اطاعتِ محض میآموزد، در جامعه نیز آسانتر تسلیمِ فریبِ رسانهای میشود؛ اما کودکی که مشارکت و مسئولیت را تجربه کند، شهروندی آگاه خواهد بود.
در «ایرانِ متعادل»، تربیتِ مطلوب بر سه پایهیِ پیوسته استوار است: جمهوریت (مشارکت)، ایرانیت (پیوندِ آگاهانه با منافعِ ملی) و اسلامیت (عدالت و کرامتِ انسانی). خانواده صرفاً حریمِ خصوصی نیست؛ نخستین میدانِ حکمرانی است. بازسازیِ ایران از دولت آغاز نمیشود؛ از لحظهای آغاز میشود که پدر یا مادر به جایِ «چون من میگویم»، استدلال میآورد و کودک میآموزد که «مخالفتِ محترمانه»، طغیان نیست؛ حق است. خانهای که گفتوگو و پاسخگویی را تمرین کند، شهروندِ مسئول میسازد؛ شهروندِ مسئول، جامعهیِ مدنی میسازد؛ و جامعهیِ مدنیِ توانمند، تکیهگاهِ حکمرانیِ شایسته خواهد بود.جمهوریِ خانواده، بذرِ جمهوریتِ ایرانِ اسلامی است.
۱
۱۲:۱۹
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»
همکاران ارجمند؛جناب آقای مهندس نهاد علیبیگزاده، مدیرمسئول محترم پایگاه خبری «کوشش تهران»و سرکار خانم مهندس نغمه علیبیگزاده، مدیرمسئول محترم پایگاه خبری «غیرمحرمانه»
با کمال تأسف و تأثر، مصیبت وارده و درگذشت پسرعمهٔ گرامیتان، کارآفرین برتر و خادمالرضا (ع)، شادروان «حسن پهلوانکاشی» را به شما و خاندان معزز علیبیگزاده و پهلوانکاشی تسلیت عرض مینماییم.
از درگاه خداوند متعال برای آن عزیز سفرکرده، غفران و رحمت واسعهٔ الهی و برای شما و سایر بازماندگان محترم، صبر جمیل و اجر جزیل مسئلت داریم.
با احترام؛غلامرضا جعفری – صاحبامتیازمرجان شرف – مدیرمسئولمحمدرضا شهری – سردبیرفصلنامهٔ الکترونیک غیربرخط «صدای جمهور» #غیر_محرمانه #کوشش_تهران #صدای_جمهور #تسلیت #حسن_پهلوان_کاشی #نغمه_علی_بیگ_زاده #نهاد_علی_بیگ_زاده #غلامرضاجعفری #مرجان_شرف #محمد_رضا_شهری https://eitaa.com/sedayejomhoor/7007
همکاران ارجمند؛جناب آقای مهندس نهاد علیبیگزاده، مدیرمسئول محترم پایگاه خبری «کوشش تهران»و سرکار خانم مهندس نغمه علیبیگزاده، مدیرمسئول محترم پایگاه خبری «غیرمحرمانه»
با کمال تأسف و تأثر، مصیبت وارده و درگذشت پسرعمهٔ گرامیتان، کارآفرین برتر و خادمالرضا (ع)، شادروان «حسن پهلوانکاشی» را به شما و خاندان معزز علیبیگزاده و پهلوانکاشی تسلیت عرض مینماییم.
از درگاه خداوند متعال برای آن عزیز سفرکرده، غفران و رحمت واسعهٔ الهی و برای شما و سایر بازماندگان محترم، صبر جمیل و اجر جزیل مسئلت داریم.
با احترام؛غلامرضا جعفری – صاحبامتیازمرجان شرف – مدیرمسئولمحمدرضا شهری – سردبیرفصلنامهٔ الکترونیک غیربرخط «صدای جمهور» #غیر_محرمانه #کوشش_تهران #صدای_جمهور #تسلیت #حسن_پهلوان_کاشی #نغمه_علی_بیگ_زاده #نهاد_علی_بیگ_زاده #غلامرضاجعفری #مرجان_شرف #محمد_رضا_شهری https://eitaa.com/sedayejomhoor/7007
۵۱۶
۰:۰۳
۴۴۳
۱۹:۴۲
بازارسال شده از اصلاح طلبان نگاه نو ۱۴۰۵
ابطال پذیری؛ پیش شرط اصلاح پذیری
غلامرضا جعفری؛ کارشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دکتری حقوق بین الملل عمومی
معرفت، مقصدی نهایی نیست؛ فرآیندی پیوسته برای بازنگری است و بقای آن در گروِ پذیرشِ امکانِ خطاست. در ساحتِ اندیشه، وفاداری به «شخص» یا «ایده»، اگر با پویاییِ حقیقت همراه نباشد، به جزماندیشیِ بنبست میانجامد. استقلالِ فکری از جایی آغاز میشود که بپذیریم هیچ باور، نظریه یا قدرتی نباید از پرسش و نقد مصون بماند. رهاییِ ذهن از پیشفرضها را میتوان در پیوند میان «شکِ روشمندِ» دکارت و «ابطالپذیریِ» پوپر جستوجو کرد. شکِ دکارتی، انکارِ حقیقت نیست؛ بلکه پالایشِ ذهن از باورهایِ بیدلیل است. اما شک، خود مقصد نیست؛ از منظر پوپر، یک گزاره تنها زمانی علمی است که امکانِ آزمون و ردشدن داشته باشد. علم با انباشتِ یقینهایِ مصون از نقد پیش نمیرود، بلکه با آزمون، نقد و حذفِ خطا رشد میکند. ازاینرو، اصلاحپذیری پیش از آنکه برنامهای سیاسی باشد، ضرورتی معرفتی است.
این ضرورت در تجربهی دانشگاهی، زمانی تجلی مییابد که مرز میانِ علم و غیرعلم را بازمیشناسیم. گزارهای که امکانِ آزمونِ تجربی ندارد، میتواند در ساحتِ هنر یا متافیزیک معنادار باشد، اما نباید بدون تفکیکِ روششناختی، همسطحِ گزارههایِ علمی تلقی شود. در مسیرِ فکریِ من نیز، مواجهه با این مرزها، تحولاتِ بنیادینی ایجاد کرده است. تحولاتِ نظامِ بینالملل مرا در برخی مسائل، از جمله سیاستِ خارجی، به نتایجی متفاوت رسانده است؛ اما این تغییر را تناقض نمیدانم، بلکه آن را نشانهی استقلالِ فکری و عقلِ انتقادی میدانم. من از یک شخص عبور نکردهام؛ از یک گزاره عبور کردهام. همانگونه که میتوان از اندیشههای شریعتی و سروش بهره گرفت و همزمان منتقدِ مواضعِ آنان بود، امروز نیز «نواندیشی دینی» را از نظر مفهومی دقیقتر از «روشنفکری دینی» میدانم.
این گذار از وفاداری به شخص به وفاداری به گزاره، در پژوهشهایِ حقوقیِ من نیز جاری است. با طرحِ تز «مرگِ حقوقِ بینالملل»، به سمتِ واقعگرایی حرکت کردهام؛ رویکردی که در برداشتِ من از سنتِ فکریِ استاد عسگرخانی اهمیت یافته است. اگرچه در زمانِ حیاتِ ایشان با برخی دیدگاههایشان مخالف بودم، اما مطالعاتِ بعدی، مرا به موضعی تازه رساند. مطالعهی همزمانِ حقوق، علومِ سیاسی و حقوقِ بینالملل به من آموخت که تحلیلِ علمیِ سیاست را هرگز نمیتوان با «وفاداریِ گلهای» جایگزین کرد. با این حال، من «مرگِ حقوقِ بینالملل» را حقیقتی مقدس نمیدانم؛ آن را تزی مناقشهپذیر و ابطالپذیر میدانم. اگر ناکارآمدیِ شورای امنیت و رفتارِ قدرتهایِ بزرگ، از بحرانِ اقتدارِ حقوقِ بینالملل حکایت کند، بله؛ اما اگر شواهدِ آینده خلافِ این تز باشد، من باید آن را اصلاح یا کنار بگذارم. همین آمادگی برای تغییر، معیارِ اصلیِ استقلالِ پژوهشی است.
در فلسفهی سیاسی نیز، واقعگرایی، لیبرالیسم و نهادگرایی ابزارهایِ فهماند، نه موضوعِ پرستش. دموکراسی فراتر از انتخابات است؛ دموکراسی یعنی مشارکت، آزادیِ بیان، رقابت، حاکمیتِ قانون، جامعهی مدنی، مطبوعاتِ آزاد و حقِ مخالفت. شعارِ «زنده باد مخالفِ من» اگر به فرهنگ تبدیل شود، یعنی پذیرشِ امکانِ خطای خود و ضرورتِ حضورِ مخالف؛ حتی مخالفِ خودِ خاتمی. دموکراسی زمانی معنا مییابد که از خانه، دانشگاه، رسانه و جامعهی مدنی آغاز شود. اگر در جامعه از دموکراسی دفاع کنیم اما در خانه زورگو باشیم، یا در حزب خود را مادامالعمر کنیم، هنوز دموکراسی را زندگی نکردهایم. توسعهی پایدار نیز به اعتماد، سرمایهی اجتماعی، عدالت و حکمرانیِ پاسخگو و نهادهایِ اصلاحپذیر نیاز دارد.
اصلاحطلبی، صرفاً نام یک جریانِ سیاسی نیست؛ روشی معرفتی و اخلاقی است: پذیرشِ خطا، حقِ مخالفت و امکانِ تغییر. ساختارهایِ سالم باید تغییرِ موضع در برابرِ حقیقت را ضعف یا خیانت ندانند، بلکه آن را فضیلتی علمی و مدنی تلقی کنند. حقوقدان، سیاستمدار و شهروند باید بتواند پیشفرضهایِ خود دربارهی حقوقِ بشر، حاکمیتِ ملی و عدالت را زیر سؤال ببرد. اصلِ من روشن است: به اشخاص وفادار نیستم؛ به نقد، قانون، آزادی، عقلانیت، حقیقتجویی و امکانِ اصلاح وفادارم. حقیقت در پایداریِ جزمیت نیست؛ در شجاعتِ عبور از آن است. شکِ دکارت، لرزهای بر یقینهایِ بیآزمون است و ابطالپذیریِ پوپر، راهی برای رشدِ معرفت از مسیرِ نقد و آزمون. دموکراسی از جایی آغاز میشود که انسان بتواند بگوید: «شاید من اشتباه کردهام.» سوادِ تغییر، آغازِ مسئولیتِ انسانِ مدرن است.#ابطال_پذیری #عقلانیت #شک_روشمند #جزم_اندیشی #استقلال_فکر #پویایی_حقیقت #نقد_پذیری #تغییر_پارادایم #روش_علم #تولید_دانش #اصلاح_طلب #دموکرات #حقوق_بین_الملل #واقع_گرایی_سیاسی #حکمرانی_پاسخگو #جامعه_مدنی #حق_مخالفت #توسعه #سیاست_خارجی #سواد_تغییر #استقلال_تحلیلی
غلامرضا جعفری؛ کارشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دکتری حقوق بین الملل عمومی
معرفت، مقصدی نهایی نیست؛ فرآیندی پیوسته برای بازنگری است و بقای آن در گروِ پذیرشِ امکانِ خطاست. در ساحتِ اندیشه، وفاداری به «شخص» یا «ایده»، اگر با پویاییِ حقیقت همراه نباشد، به جزماندیشیِ بنبست میانجامد. استقلالِ فکری از جایی آغاز میشود که بپذیریم هیچ باور، نظریه یا قدرتی نباید از پرسش و نقد مصون بماند. رهاییِ ذهن از پیشفرضها را میتوان در پیوند میان «شکِ روشمندِ» دکارت و «ابطالپذیریِ» پوپر جستوجو کرد. شکِ دکارتی، انکارِ حقیقت نیست؛ بلکه پالایشِ ذهن از باورهایِ بیدلیل است. اما شک، خود مقصد نیست؛ از منظر پوپر، یک گزاره تنها زمانی علمی است که امکانِ آزمون و ردشدن داشته باشد. علم با انباشتِ یقینهایِ مصون از نقد پیش نمیرود، بلکه با آزمون، نقد و حذفِ خطا رشد میکند. ازاینرو، اصلاحپذیری پیش از آنکه برنامهای سیاسی باشد، ضرورتی معرفتی است.
این ضرورت در تجربهی دانشگاهی، زمانی تجلی مییابد که مرز میانِ علم و غیرعلم را بازمیشناسیم. گزارهای که امکانِ آزمونِ تجربی ندارد، میتواند در ساحتِ هنر یا متافیزیک معنادار باشد، اما نباید بدون تفکیکِ روششناختی، همسطحِ گزارههایِ علمی تلقی شود. در مسیرِ فکریِ من نیز، مواجهه با این مرزها، تحولاتِ بنیادینی ایجاد کرده است. تحولاتِ نظامِ بینالملل مرا در برخی مسائل، از جمله سیاستِ خارجی، به نتایجی متفاوت رسانده است؛ اما این تغییر را تناقض نمیدانم، بلکه آن را نشانهی استقلالِ فکری و عقلِ انتقادی میدانم. من از یک شخص عبور نکردهام؛ از یک گزاره عبور کردهام. همانگونه که میتوان از اندیشههای شریعتی و سروش بهره گرفت و همزمان منتقدِ مواضعِ آنان بود، امروز نیز «نواندیشی دینی» را از نظر مفهومی دقیقتر از «روشنفکری دینی» میدانم.
این گذار از وفاداری به شخص به وفاداری به گزاره، در پژوهشهایِ حقوقیِ من نیز جاری است. با طرحِ تز «مرگِ حقوقِ بینالملل»، به سمتِ واقعگرایی حرکت کردهام؛ رویکردی که در برداشتِ من از سنتِ فکریِ استاد عسگرخانی اهمیت یافته است. اگرچه در زمانِ حیاتِ ایشان با برخی دیدگاههایشان مخالف بودم، اما مطالعاتِ بعدی، مرا به موضعی تازه رساند. مطالعهی همزمانِ حقوق، علومِ سیاسی و حقوقِ بینالملل به من آموخت که تحلیلِ علمیِ سیاست را هرگز نمیتوان با «وفاداریِ گلهای» جایگزین کرد. با این حال، من «مرگِ حقوقِ بینالملل» را حقیقتی مقدس نمیدانم؛ آن را تزی مناقشهپذیر و ابطالپذیر میدانم. اگر ناکارآمدیِ شورای امنیت و رفتارِ قدرتهایِ بزرگ، از بحرانِ اقتدارِ حقوقِ بینالملل حکایت کند، بله؛ اما اگر شواهدِ آینده خلافِ این تز باشد، من باید آن را اصلاح یا کنار بگذارم. همین آمادگی برای تغییر، معیارِ اصلیِ استقلالِ پژوهشی است.
در فلسفهی سیاسی نیز، واقعگرایی، لیبرالیسم و نهادگرایی ابزارهایِ فهماند، نه موضوعِ پرستش. دموکراسی فراتر از انتخابات است؛ دموکراسی یعنی مشارکت، آزادیِ بیان، رقابت، حاکمیتِ قانون، جامعهی مدنی، مطبوعاتِ آزاد و حقِ مخالفت. شعارِ «زنده باد مخالفِ من» اگر به فرهنگ تبدیل شود، یعنی پذیرشِ امکانِ خطای خود و ضرورتِ حضورِ مخالف؛ حتی مخالفِ خودِ خاتمی. دموکراسی زمانی معنا مییابد که از خانه، دانشگاه، رسانه و جامعهی مدنی آغاز شود. اگر در جامعه از دموکراسی دفاع کنیم اما در خانه زورگو باشیم، یا در حزب خود را مادامالعمر کنیم، هنوز دموکراسی را زندگی نکردهایم. توسعهی پایدار نیز به اعتماد، سرمایهی اجتماعی، عدالت و حکمرانیِ پاسخگو و نهادهایِ اصلاحپذیر نیاز دارد.
اصلاحطلبی، صرفاً نام یک جریانِ سیاسی نیست؛ روشی معرفتی و اخلاقی است: پذیرشِ خطا، حقِ مخالفت و امکانِ تغییر. ساختارهایِ سالم باید تغییرِ موضع در برابرِ حقیقت را ضعف یا خیانت ندانند، بلکه آن را فضیلتی علمی و مدنی تلقی کنند. حقوقدان، سیاستمدار و شهروند باید بتواند پیشفرضهایِ خود دربارهی حقوقِ بشر، حاکمیتِ ملی و عدالت را زیر سؤال ببرد. اصلِ من روشن است: به اشخاص وفادار نیستم؛ به نقد، قانون، آزادی، عقلانیت، حقیقتجویی و امکانِ اصلاح وفادارم. حقیقت در پایداریِ جزمیت نیست؛ در شجاعتِ عبور از آن است. شکِ دکارت، لرزهای بر یقینهایِ بیآزمون است و ابطالپذیریِ پوپر، راهی برای رشدِ معرفت از مسیرِ نقد و آزمون. دموکراسی از جایی آغاز میشود که انسان بتواند بگوید: «شاید من اشتباه کردهام.» سوادِ تغییر، آغازِ مسئولیتِ انسانِ مدرن است.#ابطال_پذیری #عقلانیت #شک_روشمند #جزم_اندیشی #استقلال_فکر #پویایی_حقیقت #نقد_پذیری #تغییر_پارادایم #روش_علم #تولید_دانش #اصلاح_طلب #دموکرات #حقوق_بین_الملل #واقع_گرایی_سیاسی #حکمرانی_پاسخگو #جامعه_مدنی #حق_مخالفت #توسعه #سیاست_خارجی #سواد_تغییر #استقلال_تحلیلی
۱
۲:۰۵
بازارسال شده از اصلاح طلبان نگاه نو ۱۴۰۵
ابطال پذیری؛ پیش شرط اصلاح پذیری
غلامرضا جعفری؛ کارشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دکتری حقوق بین الملل عمومی
معرفت، مقصدی نهایی نیست؛ فرآیندی پیوسته برای بازنگری است و بقای آن در گروِ پذیرشِ امکانِ خطاست. در ساحتِ اندیشه، وفاداری به «شخص» یا «ایده»، اگر با پویاییِ حقیقت همراه نباشد، به جزماندیشیِ بنبست میانجامد. استقلالِ فکری از جایی آغاز میشود که بپذیریم هیچ باور، نظریه یا قدرتی نباید از پرسش و نقد مصون بماند. رهاییِ ذهن از پیشفرضها را میتوان در پیوند میان «شکِ روشمندِ» دکارت و «ابطالپذیریِ» پوپر جستوجو کرد. شکِ دکارتی، انکارِ حقیقت نیست؛ بلکه پالایشِ ذهن از باورهایِ بیدلیل است. اما شک، خود مقصد نیست؛ از منظر پوپر، یک گزاره تنها زمانی علمی است که امکانِ آزمون و ردشدن داشته باشد. علم با انباشتِ یقینهایِ مصون از نقد پیش نمیرود، بلکه با آزمون، نقد و حذفِ خطا رشد میکند. ازاینرو، اصلاحپذیری پیش از آنکه برنامهای سیاسی باشد، ضرورتی معرفتی است.
این ضرورت در تجربهی دانشگاهی، زمانی تجلی مییابد که مرز میانِ علم و غیرعلم را بازمیشناسیم. گزارهای که امکانِ آزمونِ تجربی ندارد، میتواند در ساحتِ هنر یا متافیزیک معنادار باشد، اما نباید بدون تفکیکِ روششناختی، همسطحِ گزارههایِ علمی تلقی شود. در مسیرِ فکریِ من نیز، مواجهه با این مرزها، تحولاتِ بنیادینی ایجاد کرده است. تحولاتِ نظامِ بینالملل مرا در برخی مسائل، از جمله سیاستِ خارجی، به نتایجی متفاوت رسانده است؛ اما این تغییر را تناقض نمیدانم، بلکه آن را نشانهی استقلالِ فکری و عقلِ انتقادی میدانم. من از یک شخص عبور نکردهام؛ از یک گزاره عبور کردهام. همانگونه که میتوان از اندیشههای شریعتی و سروش بهره گرفت و همزمان منتقدِ مواضعِ آنان بود، امروز نیز «نواندیشی دینی» را از نظر مفهومی دقیقتر از «روشنفکری دینی» میدانم.
این گذار از وفاداری به شخص به وفاداری به گزاره، در پژوهشهایِ حقوقیِ من نیز جاری است. با طرحِ تز «مرگِ حقوقِ بینالملل»، به سمتِ واقعگرایی حرکت کردهام؛ رویکردی که در برداشتِ من از سنتِ فکریِ استاد عسگرخانی اهمیت یافته است. اگرچه در زمانِ حیاتِ ایشان با برخی دیدگاههایشان مخالف بودم، اما مطالعاتِ بعدی، مرا به موضعی تازه رساند. مطالعهی همزمانِ حقوق، علومِ سیاسی و حقوقِ بینالملل به من آموخت که تحلیلِ علمیِ سیاست را هرگز نمیتوان با «وفاداریِ گلهای» جایگزین کرد. با این حال، من «مرگِ حقوقِ بینالملل» را حقیقتی مقدس نمیدانم؛ آن را تزی مناقشهپذیر و ابطالپذیر میدانم. اگر ناکارآمدیِ شورای امنیت و رفتارِ قدرتهایِ بزرگ، از بحرانِ اقتدارِ حقوقِ بینالملل حکایت کند، بله؛ اما اگر شواهدِ آینده خلافِ این تز باشد، من باید آن را اصلاح یا کنار بگذارم. همین آمادگی برای تغییر، معیارِ اصلیِ استقلالِ پژوهشی است.
در فلسفهی سیاسی نیز، واقعگرایی، لیبرالیسم و نهادگرایی ابزارهایِ فهماند، نه موضوعِ پرستش. دموکراسی فراتر از انتخابات است؛ دموکراسی یعنی مشارکت، آزادیِ بیان، رقابت، حاکمیتِ قانون، جامعهی مدنی، مطبوعاتِ آزاد و حقِ مخالفت. شعارِ «زنده باد مخالفِ من» اگر به فرهنگ تبدیل شود، یعنی پذیرشِ امکانِ خطای خود و ضرورتِ حضورِ مخالف؛ حتی مخالفِ خودِ خاتمی. دموکراسی زمانی معنا مییابد که از خانه، دانشگاه، رسانه و جامعهی مدنی آغاز شود. اگر در جامعه از دموکراسی دفاع کنیم اما در خانه زورگو باشیم، یا در حزب خود را مادامالعمر کنیم، هنوز دموکراسی را زندگی نکردهایم. توسعهی پایدار نیز به اعتماد، سرمایهی اجتماعی، عدالت و حکمرانیِ پاسخگو و نهادهایِ اصلاحپذیر نیاز دارد.
اصلاحطلبی، صرفاً نام یک جریانِ سیاسی نیست؛ روشی معرفتی و اخلاقی است: پذیرشِ خطا، حقِ مخالفت و امکانِ تغییر. ساختارهایِ سالم باید تغییرِ موضع در برابرِ حقیقت را ضعف یا خیانت ندانند، بلکه آن را فضیلتی علمی و مدنی تلقی کنند. حقوقدان، سیاستمدار و شهروند باید بتواند پیشفرضهایِ خود دربارهی حقوقِ بشر، حاکمیتِ ملی و عدالت را زیر سؤال ببرد. اصلِ من روشن است: به اشخاص وفادار نیستم؛ به نقد، قانون، آزادی، عقلانیت، حقیقتجویی و امکانِ اصلاح وفادارم. حقیقت در پایداریِ جزمیت نیست؛ در شجاعتِ عبور از آن است. شکِ دکارت، لرزهای بر یقینهایِ بیآزمون است و ابطالپذیریِ پوپر، راهی برای رشدِ معرفت از مسیرِ نقد و آزمون. دموکراسی از جایی آغاز میشود که انسان بتواند بگوید: «شاید من اشتباه کردهام.» سوادِ تغییر، آغازِ مسئولیتِ انسانِ مدرن است.#ابطال_پذیری #عقلانیت #شک_روشمند #جزم_اندیشی #استقلال_فکر #پویایی_حقیقت #نقد_پذیری #تغییر_پارادایم #روش_علم #تولید_دانش #اصلاح_طلب #دموکرات #حقوق_بین_الملل #واقع_گرایی_سیاسی #حکمرانی_پاسخگو #جامعه_مدنی #حق_مخالفت #توسعه #سیاست_خارجی #سواد_تغییر #استقلال_تحلیلی
غلامرضا جعفری؛ کارشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دکتری حقوق بین الملل عمومی
معرفت، مقصدی نهایی نیست؛ فرآیندی پیوسته برای بازنگری است و بقای آن در گروِ پذیرشِ امکانِ خطاست. در ساحتِ اندیشه، وفاداری به «شخص» یا «ایده»، اگر با پویاییِ حقیقت همراه نباشد، به جزماندیشیِ بنبست میانجامد. استقلالِ فکری از جایی آغاز میشود که بپذیریم هیچ باور، نظریه یا قدرتی نباید از پرسش و نقد مصون بماند. رهاییِ ذهن از پیشفرضها را میتوان در پیوند میان «شکِ روشمندِ» دکارت و «ابطالپذیریِ» پوپر جستوجو کرد. شکِ دکارتی، انکارِ حقیقت نیست؛ بلکه پالایشِ ذهن از باورهایِ بیدلیل است. اما شک، خود مقصد نیست؛ از منظر پوپر، یک گزاره تنها زمانی علمی است که امکانِ آزمون و ردشدن داشته باشد. علم با انباشتِ یقینهایِ مصون از نقد پیش نمیرود، بلکه با آزمون، نقد و حذفِ خطا رشد میکند. ازاینرو، اصلاحپذیری پیش از آنکه برنامهای سیاسی باشد، ضرورتی معرفتی است.
این ضرورت در تجربهی دانشگاهی، زمانی تجلی مییابد که مرز میانِ علم و غیرعلم را بازمیشناسیم. گزارهای که امکانِ آزمونِ تجربی ندارد، میتواند در ساحتِ هنر یا متافیزیک معنادار باشد، اما نباید بدون تفکیکِ روششناختی، همسطحِ گزارههایِ علمی تلقی شود. در مسیرِ فکریِ من نیز، مواجهه با این مرزها، تحولاتِ بنیادینی ایجاد کرده است. تحولاتِ نظامِ بینالملل مرا در برخی مسائل، از جمله سیاستِ خارجی، به نتایجی متفاوت رسانده است؛ اما این تغییر را تناقض نمیدانم، بلکه آن را نشانهی استقلالِ فکری و عقلِ انتقادی میدانم. من از یک شخص عبور نکردهام؛ از یک گزاره عبور کردهام. همانگونه که میتوان از اندیشههای شریعتی و سروش بهره گرفت و همزمان منتقدِ مواضعِ آنان بود، امروز نیز «نواندیشی دینی» را از نظر مفهومی دقیقتر از «روشنفکری دینی» میدانم.
این گذار از وفاداری به شخص به وفاداری به گزاره، در پژوهشهایِ حقوقیِ من نیز جاری است. با طرحِ تز «مرگِ حقوقِ بینالملل»، به سمتِ واقعگرایی حرکت کردهام؛ رویکردی که در برداشتِ من از سنتِ فکریِ استاد عسگرخانی اهمیت یافته است. اگرچه در زمانِ حیاتِ ایشان با برخی دیدگاههایشان مخالف بودم، اما مطالعاتِ بعدی، مرا به موضعی تازه رساند. مطالعهی همزمانِ حقوق، علومِ سیاسی و حقوقِ بینالملل به من آموخت که تحلیلِ علمیِ سیاست را هرگز نمیتوان با «وفاداریِ گلهای» جایگزین کرد. با این حال، من «مرگِ حقوقِ بینالملل» را حقیقتی مقدس نمیدانم؛ آن را تزی مناقشهپذیر و ابطالپذیر میدانم. اگر ناکارآمدیِ شورای امنیت و رفتارِ قدرتهایِ بزرگ، از بحرانِ اقتدارِ حقوقِ بینالملل حکایت کند، بله؛ اما اگر شواهدِ آینده خلافِ این تز باشد، من باید آن را اصلاح یا کنار بگذارم. همین آمادگی برای تغییر، معیارِ اصلیِ استقلالِ پژوهشی است.
در فلسفهی سیاسی نیز، واقعگرایی، لیبرالیسم و نهادگرایی ابزارهایِ فهماند، نه موضوعِ پرستش. دموکراسی فراتر از انتخابات است؛ دموکراسی یعنی مشارکت، آزادیِ بیان، رقابت، حاکمیتِ قانون، جامعهی مدنی، مطبوعاتِ آزاد و حقِ مخالفت. شعارِ «زنده باد مخالفِ من» اگر به فرهنگ تبدیل شود، یعنی پذیرشِ امکانِ خطای خود و ضرورتِ حضورِ مخالف؛ حتی مخالفِ خودِ خاتمی. دموکراسی زمانی معنا مییابد که از خانه، دانشگاه، رسانه و جامعهی مدنی آغاز شود. اگر در جامعه از دموکراسی دفاع کنیم اما در خانه زورگو باشیم، یا در حزب خود را مادامالعمر کنیم، هنوز دموکراسی را زندگی نکردهایم. توسعهی پایدار نیز به اعتماد، سرمایهی اجتماعی، عدالت و حکمرانیِ پاسخگو و نهادهایِ اصلاحپذیر نیاز دارد.
اصلاحطلبی، صرفاً نام یک جریانِ سیاسی نیست؛ روشی معرفتی و اخلاقی است: پذیرشِ خطا، حقِ مخالفت و امکانِ تغییر. ساختارهایِ سالم باید تغییرِ موضع در برابرِ حقیقت را ضعف یا خیانت ندانند، بلکه آن را فضیلتی علمی و مدنی تلقی کنند. حقوقدان، سیاستمدار و شهروند باید بتواند پیشفرضهایِ خود دربارهی حقوقِ بشر، حاکمیتِ ملی و عدالت را زیر سؤال ببرد. اصلِ من روشن است: به اشخاص وفادار نیستم؛ به نقد، قانون، آزادی، عقلانیت، حقیقتجویی و امکانِ اصلاح وفادارم. حقیقت در پایداریِ جزمیت نیست؛ در شجاعتِ عبور از آن است. شکِ دکارت، لرزهای بر یقینهایِ بیآزمون است و ابطالپذیریِ پوپر، راهی برای رشدِ معرفت از مسیرِ نقد و آزمون. دموکراسی از جایی آغاز میشود که انسان بتواند بگوید: «شاید من اشتباه کردهام.» سوادِ تغییر، آغازِ مسئولیتِ انسانِ مدرن است.#ابطال_پذیری #عقلانیت #شک_روشمند #جزم_اندیشی #استقلال_فکر #پویایی_حقیقت #نقد_پذیری #تغییر_پارادایم #روش_علم #تولید_دانش #اصلاح_طلب #دموکرات #حقوق_بین_الملل #واقع_گرایی_سیاسی #حکمرانی_پاسخگو #جامعه_مدنی #حق_مخالفت #توسعه #سیاست_خارجی #سواد_تغییر #استقلال_تحلیلی
۱
۱۲:۱۳
بازارسال شده از همه باهم ایران
ایران، جان من؛ جانم ایران من
غلامرضا جعفری؛ پژوهشگر دکتری حقوق بینالملل عمومی و کارشناس مسائل سیاسی
ایران برای من تنها یک جغرافیا نیست؛ زیستبوم تمدنی و تاریخی ملتی کهن و خانه مشترک همه ایرانیان است؛ خانهای که فارغ از تفاوتهای سیاسی، فکری، زبانی و قومی، باید برای همه فرزندانش جایگاهی شایسته داشته باشد. هیچ فرد، جریان یا گروهی مالک انحصاری وطن نیست و اختلافنظرهای سیاسی نباید به فرسایش سرمایه ملی و اجتماعی ایران منجر شود.
در بزنگاههای تاریخی، اولویت نخست باید حفظ ایران، امنیت، استقلال، تمامیت ارضی و منافع ملی باشد. دفاع از میهن در برابر دشمن امپریالیستی آمریکایی و اسرائیلی صهیونیستی تنها در میدان نبرد معنا نمییابد؛ علم، فناوری، فرهنگ، اقتصاد، تولید، رسانه، دیپلماسی، آموزش و اعتماد عمومی نیز سنگرهای مهم اقتدار ملیاند. کشوری که سرمایه انسانی، اقتصاد مولد، دانشگاه توانمند، رسانه مسئول و جامعهای امیدوار داشته باشد، در برابر تهدیدها مقاومتر خواهد بود.
قدرت پایدار از پیوند میان امنیت، توسعه، عدالت، آزادی، قانونگرایی و آگاهی عمومی شکل میگیرد. دفاع از ایران همچنین یعنی دفاع از کرامت مردم، آینده جوانان، فرصتهای برابر، محیط زیست، میراث فرهنگی و ظرفیتهای علمی و انسانی کشور. ایران قدرتمند فقط ایرانِ برخوردار از قدرت سخت نیست؛ ایرانِ توانمند، کشوری است که مردمش به آینده امیدوار، نخبگانش فرصت اثرگذاری و نهادهایش از کارآمدی و اعتماد عمومی برخوردار باشند.
نقد مسئولانه نیز بخشی از میهندوستی است. میتوان ایران را دوست داشت و عملکرد یک مسئول یا سیاست را نقد کرد. سکوت در برابر ضعفها الزاماً نشانه وفاداری نیست؛ گاهی اصلاحطلبی مسئولانه و بیان صادقانه مشکلات، بزرگترین خدمت به کشور است. نقد باید منصفانه، مستند، راهحلمحور و در چارچوب منافع ملی باشد؛ نه ابزاری برای نفرتپراکنی، تخریب یا شکاف اجتماعی.
رسانه و قلم نیز در شرایط حساس مسئولیتی تاریخی دارند. رسانه میتواند جامعه را گرفتار ترس و اختلاف کند یا با آگاهیبخشی، اطلاعرسانی مسئولانه و تقویت گفتوگوی ملی، تابآوری جامعه را افزایش دهد. من قلم و توان رسانهای خود را در مسیر تقویت همبستگی ملی، دفاع از منافع میهن، امیدآفرینی و مقابله با شکافافکنی به کار میگیرم.
همبستگی ملی به معنای یکساناندیشی نیست؛ بلکه یعنی بتوانیم در عین تفاوتها، بر سر اصول مشترکی مانند حفظ ایران، استقلال، امنیت، توسعه، کرامت انسانی و آینده نسلهای بعدی توافق کنیم. ایران بزرگتر از اختلافات سیاسی امروز ماست و آینده آن به مسئولیتپذیری همه ایرانیان وابسته است.
ایران، مسئولیت مشترک تاریخی ماست؛ میراثی که از گذشته به ما رسیده و امانتی است که باید سالمتر، آبادتر، آزادتر، مستقلتر و توانمندتر به نسل آینده بسپاریم.
ایران، جان من؛ جانم ایران من.منافع ملی میهن فراتر از منافع فردی؛ سربلندی ایران، آرمان من.پاینده باد ایران و ملت ایران. #ایرانم #جانم_ایران #پاینده_ایران #ایران_برای_همه #ایران_آباد #ایران_آزاد #ایران_مستقل #ایران_توانمند #اقتدار_ملی #همبستگی_ملی #انسجام_ملی #منافع_ملی #نقد_مسئولانه #رسانه_مسئول #هویت_ملی #ایران_سرافراز #ایران_زمین #مام_میهن #وطن #وطن_دوستی #میهن_دوستی #عشق_به_ایران #ایران_یکپارچه #تمامیت_ارضی #استقلال_ایران #امنیت_ایران #آینده_ایران #ایران_قوی #ایران_مقتدر #ایران_سربلند #ایرانی #ایرانیان #ملت_ایران #اتحاد_ایرانیان #وحدت_ملی #سرمایه_اجتماعی #اعتماد_عمومی #همبستگی_ایرانیان #منافع_عمومی #حاکمیت_قانون #حکمرانی_شایسته #حکمرانی_خوب #توسعه_ایران #پیشرفت_ایران #اقتصاد_ملی #تولید_ملی #دانش_بنیان #نخبگان_ایران #جوانان_ایران #آینده_نسلها #فرهنگ_ایرانی #تمدن_ایرانی #هویت_ایرانی #تاب_آوری_ملی #مسئولیت_اجتماعی #ایران_جاودان https://ble.ir/hamehbahamiran1405/3771853157734033434/1788313719052
غلامرضا جعفری؛ پژوهشگر دکتری حقوق بینالملل عمومی و کارشناس مسائل سیاسی
ایران برای من تنها یک جغرافیا نیست؛ زیستبوم تمدنی و تاریخی ملتی کهن و خانه مشترک همه ایرانیان است؛ خانهای که فارغ از تفاوتهای سیاسی، فکری، زبانی و قومی، باید برای همه فرزندانش جایگاهی شایسته داشته باشد. هیچ فرد، جریان یا گروهی مالک انحصاری وطن نیست و اختلافنظرهای سیاسی نباید به فرسایش سرمایه ملی و اجتماعی ایران منجر شود.
در بزنگاههای تاریخی، اولویت نخست باید حفظ ایران، امنیت، استقلال، تمامیت ارضی و منافع ملی باشد. دفاع از میهن در برابر دشمن امپریالیستی آمریکایی و اسرائیلی صهیونیستی تنها در میدان نبرد معنا نمییابد؛ علم، فناوری، فرهنگ، اقتصاد، تولید، رسانه، دیپلماسی، آموزش و اعتماد عمومی نیز سنگرهای مهم اقتدار ملیاند. کشوری که سرمایه انسانی، اقتصاد مولد، دانشگاه توانمند، رسانه مسئول و جامعهای امیدوار داشته باشد، در برابر تهدیدها مقاومتر خواهد بود.
قدرت پایدار از پیوند میان امنیت، توسعه، عدالت، آزادی، قانونگرایی و آگاهی عمومی شکل میگیرد. دفاع از ایران همچنین یعنی دفاع از کرامت مردم، آینده جوانان، فرصتهای برابر، محیط زیست، میراث فرهنگی و ظرفیتهای علمی و انسانی کشور. ایران قدرتمند فقط ایرانِ برخوردار از قدرت سخت نیست؛ ایرانِ توانمند، کشوری است که مردمش به آینده امیدوار، نخبگانش فرصت اثرگذاری و نهادهایش از کارآمدی و اعتماد عمومی برخوردار باشند.
نقد مسئولانه نیز بخشی از میهندوستی است. میتوان ایران را دوست داشت و عملکرد یک مسئول یا سیاست را نقد کرد. سکوت در برابر ضعفها الزاماً نشانه وفاداری نیست؛ گاهی اصلاحطلبی مسئولانه و بیان صادقانه مشکلات، بزرگترین خدمت به کشور است. نقد باید منصفانه، مستند، راهحلمحور و در چارچوب منافع ملی باشد؛ نه ابزاری برای نفرتپراکنی، تخریب یا شکاف اجتماعی.
رسانه و قلم نیز در شرایط حساس مسئولیتی تاریخی دارند. رسانه میتواند جامعه را گرفتار ترس و اختلاف کند یا با آگاهیبخشی، اطلاعرسانی مسئولانه و تقویت گفتوگوی ملی، تابآوری جامعه را افزایش دهد. من قلم و توان رسانهای خود را در مسیر تقویت همبستگی ملی، دفاع از منافع میهن، امیدآفرینی و مقابله با شکافافکنی به کار میگیرم.
همبستگی ملی به معنای یکساناندیشی نیست؛ بلکه یعنی بتوانیم در عین تفاوتها، بر سر اصول مشترکی مانند حفظ ایران، استقلال، امنیت، توسعه، کرامت انسانی و آینده نسلهای بعدی توافق کنیم. ایران بزرگتر از اختلافات سیاسی امروز ماست و آینده آن به مسئولیتپذیری همه ایرانیان وابسته است.
ایران، مسئولیت مشترک تاریخی ماست؛ میراثی که از گذشته به ما رسیده و امانتی است که باید سالمتر، آبادتر، آزادتر، مستقلتر و توانمندتر به نسل آینده بسپاریم.
ایران، جان من؛ جانم ایران من.منافع ملی میهن فراتر از منافع فردی؛ سربلندی ایران، آرمان من.پاینده باد ایران و ملت ایران. #ایرانم #جانم_ایران #پاینده_ایران #ایران_برای_همه #ایران_آباد #ایران_آزاد #ایران_مستقل #ایران_توانمند #اقتدار_ملی #همبستگی_ملی #انسجام_ملی #منافع_ملی #نقد_مسئولانه #رسانه_مسئول #هویت_ملی #ایران_سرافراز #ایران_زمین #مام_میهن #وطن #وطن_دوستی #میهن_دوستی #عشق_به_ایران #ایران_یکپارچه #تمامیت_ارضی #استقلال_ایران #امنیت_ایران #آینده_ایران #ایران_قوی #ایران_مقتدر #ایران_سربلند #ایرانی #ایرانیان #ملت_ایران #اتحاد_ایرانیان #وحدت_ملی #سرمایه_اجتماعی #اعتماد_عمومی #همبستگی_ایرانیان #منافع_عمومی #حاکمیت_قانون #حکمرانی_شایسته #حکمرانی_خوب #توسعه_ایران #پیشرفت_ایران #اقتصاد_ملی #تولید_ملی #دانش_بنیان #نخبگان_ایران #جوانان_ایران #آینده_نسلها #فرهنگ_ایرانی #تمدن_ایرانی #هویت_ایرانی #تاب_آوری_ملی #مسئولیت_اجتماعی #ایران_جاودان https://ble.ir/hamehbahamiran1405/3771853157734033434/1788313719052
۱
۲:۳۹