۱.۲K
۱۸:۵۴
۱.۲K
۱۸:۵۴
موج انفجار موشک
لبه این پله را کنده بود.
خانه متعلق به یک مادر نزدیک به ۹۰ سال است
و همین یک شکستگی میتوانست برایش خطرناک باشد.
تیم فنی جهادی مهاجر
یک پله را تعمیر کردند.
گاهی یک قدم امن
همه چیز است.
گروه جهادی مهاجر
@jahadi_mohajer
لبه این پله را کنده بود.
خانه متعلق به یک مادر نزدیک به ۹۰ سال است
و همین یک شکستگی میتوانست برایش خطرناک باشد.
تیم فنی جهادی مهاجر
یک پله را تعمیر کردند.
گاهی یک قدم امن
همه چیز است.
گروه جهادی مهاجر
@jahadi_mohajer
۱.۱K
۱۴:۵۰
۱.۱K
۱۴:۵۰
حاجآقایی که عبا و عمامه را کنار گذاشت
از صبح چند بار زنگ زده بود: «آقا من میخوام بیام برای کار جهادی...»
نیرو کم نداشتیم، اما حجم کار واقعاً زیاد و کمرشکن بود. دو خانه را رفته بودیم که تا مچ پا پر از خردهشیشه، سنگ و نخاله بود. دو خانه دیگر هنوز مانده بود. بچهها از شدت گرد و خاک، سفیدِ سفید شده بودند.
باز زنگ زد. این بار گفتم: «آقا بیا، نیرو میخواهیم...»آدرس دادم.
رسیدیم به طبقه چهارمِ آپارتمانی درست روبهروی محل اصابت. خانه، دیگر خانه نبود. موج انفجار تقریباً هیچچیز سالمی باقی نگذاشته بود. شدت تخریب آنقدر زیاد بود که آدم فقط میماند از کجا باید شروع کند.
صاحبخانه، زن و مردی مسن بودند. میگفتند تازه توانستهاند بعد از ۳۰ روز به خانه برگردند؛ چون تمام این مدت درگیر بیمارستان و درمان بودهاند. به گفته خودشان، تا آن روز حدود یک میلیارد تومان فقط هزینه بیمارستان داده بودند.
هرکداممان از یک گوشه شروع کردیم. یکی شیشه جمع میکرد، یکی نخاله، یکی وسایل را از زیر آوار بیرون میکشید.
یکدفعه مردی با لباس روحانیت از درِ شکسته خانه وارد شد و گفت: «فلانی هستم... تلفنی صحبت کردیم.»
نگاهش کردم و گفتم: «حاجآقا، شما با این لباس؟!»
لبخندی زد و گفت: «مگه لباسم چشه؟»
بعد خیلی عادی، عبایش را دور دستش تا کرد، عمامه را برداشت و گوشهای آویزان کرد.
برایم عجیب بود، اما برای خودش نه. دستکش و ماسک را گرفت و بدون هیچ حرف اضافهای رفت سرِ کار.
چند دقیقه بعد گفتم: «بچهها، گونیها را که پر کردید صبر کنید، با هم میبریم پایین...»
چهار طبقه بود، بدون آسانسور. کار سادهای نبود. من هم رفتم دنبال هماهنگی ناهار.
وقتی برگشتم جلوی ساختمان، دیدم چند تا گونی نخاله دمِ درِ کوچه چیده شده.
تعجب کردم.
تند رفتم بالا، دیدم حاجآقا یک گونی را انداخته روی دوشش و دارد از پلهها پایین میآید.
گفتم: «حاجآقا! چرا تنها میارید؟ کمرتون درد میگیره...»
گفت: «نه... بچهها خسته بودن، من تازه نفسم.»
همینطور، گونیگونی، تمام شیشهها و نخالهها را از طبقه چهارم پایین آوردیم. فقط مبلها و کاناپهها مانده بود؛ مبلهایی سوراخسوراخ از ترکش، که دیگر قابل استفاده نبودند.
واقعاً دیگر رمقی در بدن هیچکداممان نمانده بود. گفتم: «برویم ناهار بخوریم، مبلها را بعدش پایین میآوریم...»
حدود ۱۰ نفر بودیم. رفتیم فلافلیِ نزدیک محل اصابت و شروع کردیم به خوردن ساندویچها.
اما من تهِ دلم عزادار همان مبلها بودم... مدام با خودم فکر میکردم: اینها را چطور از طبقه چهارم پایین بکشیم؟اگر نتوانیم، جواب این پیرزن و پیرمرد را چه بدهیم؟
حاجآقا دمِ درِ مغازه ایستاده بود و داشت با تلفن صحبت میکرد. به شوخی گفتم: «حاجآقا، ساندویچتون سرد میشه...»
ناهار که تمام شد، برگشتیم سمت خانه تا ببینیم با مبلها چه کنیم...
و همانجا خشکم زد.
مبلها و کاناپههای سوراخسوراخ، همه جلوی درِ کوچه چیده شده بودند.
با تعجب از خانم صاحبخانه پرسیدم: «اینها را کی آورد پایین؟!»
گفت: «مثل اینکه کسی هماهنگ کرده... چند تا از بچههای مسجد آمدند و همه را آوردند پایین.»
همانجا فهمیدم چرا حاجآقا سرِ ناهار دمِ درِ مغازه تلفنی حرف میزد.
او امام جماعت مسجد محل بود.
خودش آمده بود وسط گرد و خاک و شیشه و نخاله، گونی به دوش گرفته بود، و همان وسط، بیسروصدا نیرو هم جور کرده بود.
بعدها هم چند بار دیگر، همراه همسرشان آمدند برای کمک در کار جهادی.
بعضیها فقط اهل گفتن هستند. بعضیها اما با عبا و عمامه میآیند، با گونی نخاله برمیگردند.
ابومهدی
گروه جهادی مهاجر
@jahadi_mohajer
از صبح چند بار زنگ زده بود: «آقا من میخوام بیام برای کار جهادی...»
نیرو کم نداشتیم، اما حجم کار واقعاً زیاد و کمرشکن بود. دو خانه را رفته بودیم که تا مچ پا پر از خردهشیشه، سنگ و نخاله بود. دو خانه دیگر هنوز مانده بود. بچهها از شدت گرد و خاک، سفیدِ سفید شده بودند.
باز زنگ زد. این بار گفتم: «آقا بیا، نیرو میخواهیم...»آدرس دادم.
رسیدیم به طبقه چهارمِ آپارتمانی درست روبهروی محل اصابت. خانه، دیگر خانه نبود. موج انفجار تقریباً هیچچیز سالمی باقی نگذاشته بود. شدت تخریب آنقدر زیاد بود که آدم فقط میماند از کجا باید شروع کند.
صاحبخانه، زن و مردی مسن بودند. میگفتند تازه توانستهاند بعد از ۳۰ روز به خانه برگردند؛ چون تمام این مدت درگیر بیمارستان و درمان بودهاند. به گفته خودشان، تا آن روز حدود یک میلیارد تومان فقط هزینه بیمارستان داده بودند.
هرکداممان از یک گوشه شروع کردیم. یکی شیشه جمع میکرد، یکی نخاله، یکی وسایل را از زیر آوار بیرون میکشید.
یکدفعه مردی با لباس روحانیت از درِ شکسته خانه وارد شد و گفت: «فلانی هستم... تلفنی صحبت کردیم.»
نگاهش کردم و گفتم: «حاجآقا، شما با این لباس؟!»
لبخندی زد و گفت: «مگه لباسم چشه؟»
بعد خیلی عادی، عبایش را دور دستش تا کرد، عمامه را برداشت و گوشهای آویزان کرد.
برایم عجیب بود، اما برای خودش نه. دستکش و ماسک را گرفت و بدون هیچ حرف اضافهای رفت سرِ کار.
چند دقیقه بعد گفتم: «بچهها، گونیها را که پر کردید صبر کنید، با هم میبریم پایین...»
چهار طبقه بود، بدون آسانسور. کار سادهای نبود. من هم رفتم دنبال هماهنگی ناهار.
وقتی برگشتم جلوی ساختمان، دیدم چند تا گونی نخاله دمِ درِ کوچه چیده شده.
تعجب کردم.
تند رفتم بالا، دیدم حاجآقا یک گونی را انداخته روی دوشش و دارد از پلهها پایین میآید.
گفتم: «حاجآقا! چرا تنها میارید؟ کمرتون درد میگیره...»
گفت: «نه... بچهها خسته بودن، من تازه نفسم.»
همینطور، گونیگونی، تمام شیشهها و نخالهها را از طبقه چهارم پایین آوردیم. فقط مبلها و کاناپهها مانده بود؛ مبلهایی سوراخسوراخ از ترکش، که دیگر قابل استفاده نبودند.
واقعاً دیگر رمقی در بدن هیچکداممان نمانده بود. گفتم: «برویم ناهار بخوریم، مبلها را بعدش پایین میآوریم...»
حدود ۱۰ نفر بودیم. رفتیم فلافلیِ نزدیک محل اصابت و شروع کردیم به خوردن ساندویچها.
اما من تهِ دلم عزادار همان مبلها بودم... مدام با خودم فکر میکردم: اینها را چطور از طبقه چهارم پایین بکشیم؟اگر نتوانیم، جواب این پیرزن و پیرمرد را چه بدهیم؟
حاجآقا دمِ درِ مغازه ایستاده بود و داشت با تلفن صحبت میکرد. به شوخی گفتم: «حاجآقا، ساندویچتون سرد میشه...»
ناهار که تمام شد، برگشتیم سمت خانه تا ببینیم با مبلها چه کنیم...
و همانجا خشکم زد.
مبلها و کاناپههای سوراخسوراخ، همه جلوی درِ کوچه چیده شده بودند.
با تعجب از خانم صاحبخانه پرسیدم: «اینها را کی آورد پایین؟!»
گفت: «مثل اینکه کسی هماهنگ کرده... چند تا از بچههای مسجد آمدند و همه را آوردند پایین.»
همانجا فهمیدم چرا حاجآقا سرِ ناهار دمِ درِ مغازه تلفنی حرف میزد.
او امام جماعت مسجد محل بود.
خودش آمده بود وسط گرد و خاک و شیشه و نخاله، گونی به دوش گرفته بود، و همان وسط، بیسروصدا نیرو هم جور کرده بود.
بعدها هم چند بار دیگر، همراه همسرشان آمدند برای کمک در کار جهادی.
بعضیها فقط اهل گفتن هستند. بعضیها اما با عبا و عمامه میآیند، با گونی نخاله برمیگردند.
ابومهدی
گروه جهادی مهاجر
@jahadi_mohajer
۱.۲K
۱۹:۳۰
گاهی تمام خستگی چند ماه کار، با یک عکس از تن آدم بیرون میرود.
امشب یکی از خانوادههایی که خانهشان در موج انفجار آسیب دیده بود، این عکس و این پیام را برای ما فرستاد:
« سلام. شب خوشامروز پدر و مادرم بعد از ۳ ماه در خانهشان مستقر شدند.میخواستم از شما و سایر دوستان تشکر کنم.
یک لیوان چای در خانه بعد از ۳ ماه دوری.»
شاید کاری که ما برای این خانه انجام دادیم، در برابر آسیبی که دیدهاند خیلی کوچک باشد. اما همین که در دل این لحظه سهمی داشتهایم، همین که کسی ما را بخشی از بازگشت به زندگی خودش میداند، برایمان از هر خستگی و گردوخاکی باارزشتر است.
جامعه زنده، جامعهای است که آدمهایش در سختیها چنان کنار هم میایستند که هیچکس احساس تنهایی و رهاشدگی نکند. یکی یک روز شیشههای شکسته و نخالهها را جمع میکند و با همین کار ساده، حسِ دیده شدن و مهم بودن را به دیگری میدهد؛ و روزی دیگر، همان آدم لحظهای از زندگیاش را با ما قسمت میکند: لحظهای ساده مثل نشستن در خانه و نوشیدن یک چای تازهدم.
شاید اینها در ظاهر چیز بزرگی نباشند، اما دقیقاً همین لحظههای کوچک و انسانی است که به زندگی معنا میدهد و باعث میشود همه این سختیها را با مهر و امید کنار هم تحمل کنیم.
گروه جهادی مهاجر
@jahadi_mohajer
امشب یکی از خانوادههایی که خانهشان در موج انفجار آسیب دیده بود، این عکس و این پیام را برای ما فرستاد:
« سلام. شب خوشامروز پدر و مادرم بعد از ۳ ماه در خانهشان مستقر شدند.میخواستم از شما و سایر دوستان تشکر کنم.
یک لیوان چای در خانه بعد از ۳ ماه دوری.»
شاید کاری که ما برای این خانه انجام دادیم، در برابر آسیبی که دیدهاند خیلی کوچک باشد. اما همین که در دل این لحظه سهمی داشتهایم، همین که کسی ما را بخشی از بازگشت به زندگی خودش میداند، برایمان از هر خستگی و گردوخاکی باارزشتر است.
جامعه زنده، جامعهای است که آدمهایش در سختیها چنان کنار هم میایستند که هیچکس احساس تنهایی و رهاشدگی نکند. یکی یک روز شیشههای شکسته و نخالهها را جمع میکند و با همین کار ساده، حسِ دیده شدن و مهم بودن را به دیگری میدهد؛ و روزی دیگر، همان آدم لحظهای از زندگیاش را با ما قسمت میکند: لحظهای ساده مثل نشستن در خانه و نوشیدن یک چای تازهدم.
شاید اینها در ظاهر چیز بزرگی نباشند، اما دقیقاً همین لحظههای کوچک و انسانی است که به زندگی معنا میدهد و باعث میشود همه این سختیها را با مهر و امید کنار هم تحمل کنیم.
گروه جهادی مهاجر
@jahadi_mohajer
۱.۴K
۱۷:۱۲
اینجا محل وقوع ماندگارترین خاطرهها است
اینبار، روایت ما از یک مدرسه شروع میشود؛ از یک حیاط بزرگ، از یک زمین بازی که بیشتر شبیه زمین فوتبال بود و میشد از همان نگاه اول فهمید که قرار است دل هر پسربچهای را ببرد.
راستش، از همان لحظهای که وارد حیاط شدم، مدام پسر خودم جلوی چشمم بود. با خودم تصور میکردم اگر اینجا بود، اگر یک توپ سمت دروازه میآمد، حتماً خودش را با همه وجود روی زمین پرت میکرد تا جلوی گل را بگیرد. همانطور که بچهها بیهوا و بیمحاسبه برای بازی شیرجه میزنند، میدوند، زمین میخورند و دوباره بلند میشوند.
اما همین تصور، استرس را چند برابر میکرد. چون هر طرف را که نگاه میکردیم، رد شیشه و نخاله بود. و مدام این فکر در ذهنم میچرخید که اگر این شیشهها جمع نشود، اگر مدرسهها باز شود و این حیاط همینطور بماند، هر روز ممکن است یک بچه آسیب ببیند. یک دست، یک پا، یک صورت… فقط چون ما بهموقع نرسیدهایم.
برای همین مشغول شدیم. بیمعطلی.
یک گروه رفتند سراغ سرویسهای بهداشتی مدرسه؛ هم برای پاکسازی، هم برای تعمیر سقفی که آسیب دیده و سوراخ شده بود. گروهی دیگر، ریختند در حیاط و زمین بازی؛ دنبال کردن و جمع کردن تکههای شیشه، از هر گوشه و کنار، از جاهایی که شاید در نگاه اول اصلاً دیده نمیشدند، اما میتوانستند فردا زیر زانوی یک بچه پنهان شده باشند.
در همان شلوغی و کار، خانمی را دیدیم که دست بچهاش را گرفته بود و وارد حیاط مدرسه شد. آمده بود مدرسه را به بچهاش نشان بدهد. یک کلاساولی کوچک و دوستداشتنی، با همان حالوهوای شیرین و معصومانهای که فقط بچههای اول دبستان دارند.
آن لحظه، بیشتر از همیشه خدا را شکر کردم که صبح نیامده بودند؛ که حیاط مدرسه را در آن وضع، میان آن همه نخاله و شیشه ندیده بودند. خدا را شکر کردم که قرار است این بچه، مدرسهاش را نه با تصویر ویرانی، بلکه با تصویر یک حیاط تمیز و امن به خاطر بسپارد.
این حیاط، از آن حیاطهایی بود که میتوانست هر روز صبح شوق رفتن به مدرسه را در دل یک بچه زنده کند. از آن زمینهایی که زنگ تفریحش، برای یک پسربچه، کم از یک ورزشگاه واقعی ندارد.
ما آن روز فقط شیشه جمع نکردیم. فقط نخاله کنار نزدیم. داشتیم اضطرابِ یک آسیب را از آینده کم میکردیم. داشتیم زمین بازی را به بچهها برمیگرداندیم. داشتیم کمک میکردیم مدرسه، برای کودکان، دوباره همان جایی شود که باید باشد: جای امنِ یاد گرفتن، بازی کردن، زمین خوردن، بلند شدن و ساختن ماندگارترین خاطرهها.
گروه جهادی مهاجر
@jahadi_mohajer
اینبار، روایت ما از یک مدرسه شروع میشود؛ از یک حیاط بزرگ، از یک زمین بازی که بیشتر شبیه زمین فوتبال بود و میشد از همان نگاه اول فهمید که قرار است دل هر پسربچهای را ببرد.
راستش، از همان لحظهای که وارد حیاط شدم، مدام پسر خودم جلوی چشمم بود. با خودم تصور میکردم اگر اینجا بود، اگر یک توپ سمت دروازه میآمد، حتماً خودش را با همه وجود روی زمین پرت میکرد تا جلوی گل را بگیرد. همانطور که بچهها بیهوا و بیمحاسبه برای بازی شیرجه میزنند، میدوند، زمین میخورند و دوباره بلند میشوند.
اما همین تصور، استرس را چند برابر میکرد. چون هر طرف را که نگاه میکردیم، رد شیشه و نخاله بود. و مدام این فکر در ذهنم میچرخید که اگر این شیشهها جمع نشود، اگر مدرسهها باز شود و این حیاط همینطور بماند، هر روز ممکن است یک بچه آسیب ببیند. یک دست، یک پا، یک صورت… فقط چون ما بهموقع نرسیدهایم.
برای همین مشغول شدیم. بیمعطلی.
یک گروه رفتند سراغ سرویسهای بهداشتی مدرسه؛ هم برای پاکسازی، هم برای تعمیر سقفی که آسیب دیده و سوراخ شده بود. گروهی دیگر، ریختند در حیاط و زمین بازی؛ دنبال کردن و جمع کردن تکههای شیشه، از هر گوشه و کنار، از جاهایی که شاید در نگاه اول اصلاً دیده نمیشدند، اما میتوانستند فردا زیر زانوی یک بچه پنهان شده باشند.
در همان شلوغی و کار، خانمی را دیدیم که دست بچهاش را گرفته بود و وارد حیاط مدرسه شد. آمده بود مدرسه را به بچهاش نشان بدهد. یک کلاساولی کوچک و دوستداشتنی، با همان حالوهوای شیرین و معصومانهای که فقط بچههای اول دبستان دارند.
آن لحظه، بیشتر از همیشه خدا را شکر کردم که صبح نیامده بودند؛ که حیاط مدرسه را در آن وضع، میان آن همه نخاله و شیشه ندیده بودند. خدا را شکر کردم که قرار است این بچه، مدرسهاش را نه با تصویر ویرانی، بلکه با تصویر یک حیاط تمیز و امن به خاطر بسپارد.
این حیاط، از آن حیاطهایی بود که میتوانست هر روز صبح شوق رفتن به مدرسه را در دل یک بچه زنده کند. از آن زمینهایی که زنگ تفریحش، برای یک پسربچه، کم از یک ورزشگاه واقعی ندارد.
ما آن روز فقط شیشه جمع نکردیم. فقط نخاله کنار نزدیم. داشتیم اضطرابِ یک آسیب را از آینده کم میکردیم. داشتیم زمین بازی را به بچهها برمیگرداندیم. داشتیم کمک میکردیم مدرسه، برای کودکان، دوباره همان جایی شود که باید باشد: جای امنِ یاد گرفتن، بازی کردن، زمین خوردن، بلند شدن و ساختن ماندگارترین خاطرهها.
گروه جهادی مهاجر
@jahadi_mohajer
۹۹۵
۱۶:۲۰
جنوب تنها نیست؛ فراخوان شناسایی خانوادههای آسیبدیده جنگ در جبهه جنوب
در روزهایی که مردم شریف و مقاوم شهرهای جنوبی کشور از جمله اهواز، بوشهر، بندرعباس، چابهار و جزایر ایرانی مانند قشم و خارک و سیریک و کنارک با شرایط سخت و ناامنی ناشی از تهاجم و آسیبهای آن مواجه شدهاند، دلهای ما در تهران نگران خواهران و برادران عزیزمان در جنوب ایران است.
ما خود را در رنج و نگرانی این خانوادهها شریک میدانیم و وظیفه داریم هرجا که بتوانیم، در کنار مردم عزیز کشورمان بایستیم.
از همه عزیزانی که خود یا بستگان، آشنایان و همسایگانشان در این مناطق دچار آسیب شدهاند و نیاز به کمک دارند، خواهشمندیم با ما در ارتباط باشند و شرایط خود را اطلاع دهند تا در حد توان، برای پیگیری و رساندن کمک به خانوادههای آسیبدیده اقدام کنیم.
اگر در این مناطق، خانوادهای:- منزلش آسیب دیده- نیاز به پاکسازی، جمعآوری نخاله یا شیشه دارد- نیاز به اقلام ضروری و پشتیبانی اولیه دارد- یا در هر زمینهای نیازمند همراهی و کمک مردمی است
لطفاً مشخصات، محل، نوع نیاز و راه ارتباطی را برای ما ارسال کند.
ما تلاش میکنیم با یاری خدا و همراهی نیروهای جهادی، در کنار مردم خونگرم، نجیب و فداکار جنوب کشور باشیم و نگذاریم هیچ خانوادهای در این روزهای سخت، احساس تنهایی کند.
راه ارتباطی:09043403964
پیام به ادمین جهادی مهاجر در بله:@admin_mohajer
کانال موسسه جهادی مهاجر در بله:@jahadi_mohajer
در روزهایی که مردم شریف و مقاوم شهرهای جنوبی کشور از جمله اهواز، بوشهر، بندرعباس، چابهار و جزایر ایرانی مانند قشم و خارک و سیریک و کنارک با شرایط سخت و ناامنی ناشی از تهاجم و آسیبهای آن مواجه شدهاند، دلهای ما در تهران نگران خواهران و برادران عزیزمان در جنوب ایران است.
ما خود را در رنج و نگرانی این خانوادهها شریک میدانیم و وظیفه داریم هرجا که بتوانیم، در کنار مردم عزیز کشورمان بایستیم.
از همه عزیزانی که خود یا بستگان، آشنایان و همسایگانشان در این مناطق دچار آسیب شدهاند و نیاز به کمک دارند، خواهشمندیم با ما در ارتباط باشند و شرایط خود را اطلاع دهند تا در حد توان، برای پیگیری و رساندن کمک به خانوادههای آسیبدیده اقدام کنیم.
اگر در این مناطق، خانوادهای:- منزلش آسیب دیده- نیاز به پاکسازی، جمعآوری نخاله یا شیشه دارد- نیاز به اقلام ضروری و پشتیبانی اولیه دارد- یا در هر زمینهای نیازمند همراهی و کمک مردمی است
لطفاً مشخصات، محل، نوع نیاز و راه ارتباطی را برای ما ارسال کند.
ما تلاش میکنیم با یاری خدا و همراهی نیروهای جهادی، در کنار مردم خونگرم، نجیب و فداکار جنوب کشور باشیم و نگذاریم هیچ خانوادهای در این روزهای سخت، احساس تنهایی کند.
راه ارتباطی:09043403964
پیام به ادمین جهادی مهاجر در بله:@admin_mohajer
کانال موسسه جهادی مهاجر در بله:@jahadi_mohajer
۲.۴K
۹:۴۸
عملیات پارتیزانی در کف تهران؛ برای کلاساولیها!
چند هفتهای است که فضای جنگ در تهران کمرنگتر شده و هیچ درخواست جدیدی نداشتیم. بعد از این توقف چند هفتهای در کارهای گروه جهادی مهاجر، ناگهان با یک درخواست خاص مواجه شدیم: «پاکسازی و آمادهسازی یک مدرسه برای شروع سال تحصیلی.»
مدرسه در یک شهرک مسکونی نظامی قرار داشت؛ شهرکی که در طول جنگ، چند بار مورد اصابت مستقیم و بارها مورد آسیب موج انفجار قرار گرفته بود. به علت نزدیکی به یک مرکز نظامی، همیشه در حالت آمادهباش و تخلیه بودند و عملاً فرصت و فراغتی برای تعمیر و بازسازی مدرسه نداشتند.
اما همین هفته، روز اول مهر است؛ روزی که مدرسه باید پاک، ایمن و پرنشاط، پذیرای کلاساولیها و سایر دانشآموزان باشد. فرصت زیادی برای هماهنگی نداشتیم. بلافاصله دست به کار شدیم، فراخوان را بین همیاران گروه جهادی منتشر کردیم و ثبتنام داوطلبان آغاز شد.
وسایل و تجهیزات ما که در این مدت با کمک خیران عزیز تامین و مجهز شده بود، در چند نقطه مختلف تهران انبار بود و باید همگی به محل پروژه منتقل میشدند. مثل یک تیم پارتیزانی
وارد عمل شدیم؛ جمعه ۲۷ شهریور، صبح اول وقت وارد مدرسه شدیم و قبل از غروب آفتاب کار را کامل تحویل دادیم و خارج شدیم.
صحنه داخل مدرسه و حیاط، تابلویی زیبا از همدلی بود:- یک گروه مشغول تعمیر میز و نیمکتهای خراب شدند.- گروهی با دستگاه کارواش، نیمکتها را دقیق تک به تک شستوشو میدادند.- عدهای بلافاصله نیمکتهای شسته شده را دستمال میکشیدند تا زودتر خشک شود و آب به داخل چوب نفوذ نکند و آسیب نبیند.- گروهی کف کلاسها را ردیف به ردیف جارو زدند، تی کشیدند و برق انداختند.- گروهی هم در تامین، تهیه و آمادهسازی پذیرایی مشارکت کردند تا انرژی بچهها افت نکند.
میز و نیمکتها از قبل برای رنگ زدن مدرسه، در حیاط روی هم تپه شده بودند؛ قطاری از بچهها مثل مورچههای پرتلاش و خستگیناپذیر، این نیمکتها را در حیاط جابهجا میکردند، به نقطهای که برای کارواش آماده کردیم میبردند و بعد از شستوشو و خشک شدن، به کلاسها منتقل میکردند.
ما دیگر فقط یک گروه مردمی ساده نیستیم؛ تبدیل شدهایم به یک گروه پارتیزانی!
دلسوزی، تخصص، انرژی، مداومت و هماهنگی عجیبی که این چند ساعت در رفتوآمد بچهها جریان داشت، دقیقاً همان راز مقاومت و پایداری این ملت است که اینبار در قالب «گروه جهادی مهاجر» ظاهر شده است.
@jahadi_mohajer
چند هفتهای است که فضای جنگ در تهران کمرنگتر شده و هیچ درخواست جدیدی نداشتیم. بعد از این توقف چند هفتهای در کارهای گروه جهادی مهاجر، ناگهان با یک درخواست خاص مواجه شدیم: «پاکسازی و آمادهسازی یک مدرسه برای شروع سال تحصیلی.»
مدرسه در یک شهرک مسکونی نظامی قرار داشت؛ شهرکی که در طول جنگ، چند بار مورد اصابت مستقیم و بارها مورد آسیب موج انفجار قرار گرفته بود. به علت نزدیکی به یک مرکز نظامی، همیشه در حالت آمادهباش و تخلیه بودند و عملاً فرصت و فراغتی برای تعمیر و بازسازی مدرسه نداشتند.
اما همین هفته، روز اول مهر است؛ روزی که مدرسه باید پاک، ایمن و پرنشاط، پذیرای کلاساولیها و سایر دانشآموزان باشد. فرصت زیادی برای هماهنگی نداشتیم. بلافاصله دست به کار شدیم، فراخوان را بین همیاران گروه جهادی منتشر کردیم و ثبتنام داوطلبان آغاز شد.
وسایل و تجهیزات ما که در این مدت با کمک خیران عزیز تامین و مجهز شده بود، در چند نقطه مختلف تهران انبار بود و باید همگی به محل پروژه منتقل میشدند. مثل یک تیم پارتیزانی
صحنه داخل مدرسه و حیاط، تابلویی زیبا از همدلی بود:- یک گروه مشغول تعمیر میز و نیمکتهای خراب شدند.- گروهی با دستگاه کارواش، نیمکتها را دقیق تک به تک شستوشو میدادند.- عدهای بلافاصله نیمکتهای شسته شده را دستمال میکشیدند تا زودتر خشک شود و آب به داخل چوب نفوذ نکند و آسیب نبیند.- گروهی کف کلاسها را ردیف به ردیف جارو زدند، تی کشیدند و برق انداختند.- گروهی هم در تامین، تهیه و آمادهسازی پذیرایی مشارکت کردند تا انرژی بچهها افت نکند.
میز و نیمکتها از قبل برای رنگ زدن مدرسه، در حیاط روی هم تپه شده بودند؛ قطاری از بچهها مثل مورچههای پرتلاش و خستگیناپذیر، این نیمکتها را در حیاط جابهجا میکردند، به نقطهای که برای کارواش آماده کردیم میبردند و بعد از شستوشو و خشک شدن، به کلاسها منتقل میکردند.
ما دیگر فقط یک گروه مردمی ساده نیستیم؛ تبدیل شدهایم به یک گروه پارتیزانی!
دلسوزی، تخصص، انرژی، مداومت و هماهنگی عجیبی که این چند ساعت در رفتوآمد بچهها جریان داشت، دقیقاً همان راز مقاومت و پایداری این ملت است که اینبار در قالب «گروه جهادی مهاجر» ظاهر شده است.
@jahadi_mohajer
۲K
۱۹:۰۲
جمعههای مدرسهای
جمعهای که گذشت (دیروز ۳ مهر)، حالوهوای متفاوتی داشت. سال تحصیلی رسماً آغاز شده (چهارشنبه ۱ مهر) و زنگ مدارس به صدا درآمده، اما هنوز هم مدرسههایی بودند که زخمهای ایامِ درگیری را بر تن داشتند و آمادهی میزبانی از بچهها نبودند.
داستانِ این عملیات، درست در میانهی کارِ هفتهی پیش شروع شد. وقتی جمعه قبلی داشتیم مدرسه اول را برای مهرماه آماده میکردیم، مدیرِ مدرسهی کناری، با چشمهایی امیدوار وارد مدرسه شد.درخواست کمک داشت؛مدرسهاش نیاز به یک خانهتکانی اساسی داشت. حجم کار آنقدر سنگین بود که همان روز نمیتوانستیم کاری کنیم، اما دلمان نگذاشت دست خالی ردش کنیم. قول دادیم: «جمعهی بعد، همینجا هستیم.»
و جمعه رسید. دوباره فراخوان، دوباره ثبتنام، دوباره هماهنگیِ ابزار و پذیرایی... و نتیجه؟ یک تیم ۳۷ نفره پای کار.
رازی را برایتان بگویم؟هر بار که این صحنهها را میبینیم، مات و مبهوت میمانیم. ظرفیتی که این آدمها از خودشان نشان میدهند، در کمتر جایی دیده میشود. ما در «مهاجر»، کارِ خارقالعادهای نمیکنیم؛ ما فقط بستر را برای نقشآفرینیِ این شیرمردان و شیرزنان جهادگر فراهم میکنیم. لذتی که در بودن با این جمع باصفا وجود دارد، با هیچچیز قابل معاوضه نیست.
گاهی با خودم فکر میکنم ما داریم روزهایی را زندگی میکنیم که شاید دیگر هیچوقت تکرار نشوند. این اوجِ همبستگی، این صفای خالصانه، این «مهاجر» بودن... راستی، به نظرتان این روزها تکرار میشود؟ اصلاً... نکند دوباره جنگ بشود که ما مجبور شویم اینطور کنار هم باشیم؟
این روزها گذراست، اما «خاطرهیِ با هم بودن» برای همیشه در تاریخِ قلبهایمان یا قلبِ تاریخ حک خواهد شد.
@jahadi_mohajer
جمعهای که گذشت (دیروز ۳ مهر)، حالوهوای متفاوتی داشت. سال تحصیلی رسماً آغاز شده (چهارشنبه ۱ مهر) و زنگ مدارس به صدا درآمده، اما هنوز هم مدرسههایی بودند که زخمهای ایامِ درگیری را بر تن داشتند و آمادهی میزبانی از بچهها نبودند.
داستانِ این عملیات، درست در میانهی کارِ هفتهی پیش شروع شد. وقتی جمعه قبلی داشتیم مدرسه اول را برای مهرماه آماده میکردیم، مدیرِ مدرسهی کناری، با چشمهایی امیدوار وارد مدرسه شد.درخواست کمک داشت؛مدرسهاش نیاز به یک خانهتکانی اساسی داشت. حجم کار آنقدر سنگین بود که همان روز نمیتوانستیم کاری کنیم، اما دلمان نگذاشت دست خالی ردش کنیم. قول دادیم: «جمعهی بعد، همینجا هستیم.»
و جمعه رسید. دوباره فراخوان، دوباره ثبتنام، دوباره هماهنگیِ ابزار و پذیرایی... و نتیجه؟ یک تیم ۳۷ نفره پای کار.
رازی را برایتان بگویم؟هر بار که این صحنهها را میبینیم، مات و مبهوت میمانیم. ظرفیتی که این آدمها از خودشان نشان میدهند، در کمتر جایی دیده میشود. ما در «مهاجر»، کارِ خارقالعادهای نمیکنیم؛ ما فقط بستر را برای نقشآفرینیِ این شیرمردان و شیرزنان جهادگر فراهم میکنیم. لذتی که در بودن با این جمع باصفا وجود دارد، با هیچچیز قابل معاوضه نیست.
گاهی با خودم فکر میکنم ما داریم روزهایی را زندگی میکنیم که شاید دیگر هیچوقت تکرار نشوند. این اوجِ همبستگی، این صفای خالصانه، این «مهاجر» بودن... راستی، به نظرتان این روزها تکرار میشود؟ اصلاً... نکند دوباره جنگ بشود که ما مجبور شویم اینطور کنار هم باشیم؟
این روزها گذراست، اما «خاطرهیِ با هم بودن» برای همیشه در تاریخِ قلبهایمان یا قلبِ تاریخ حک خواهد شد.
@jahadi_mohajer
۳۶۵
۱۳:۴۳