سالها پیش وقتی دختربچهی 12 ساله مدرسهای بیش نبودم. در روزهایی که تابستان شروع شده و تازه امتحانات خرداد ماه را به پایان رسانده و قبول خردادی بودم. ماه تیر آن سال با محرم شروع شد. در آن 10 تا 11 روز محرم بیمار شدم. بیماریام ناعلاج نبود؛ ولی هر روز که میگذشت بهتر نمیشدم و دکترها درمانی برایش نداشتن. دچار مسمویت شده بودم تا حدی که فشار خونم پایین بود و از عدد 7، 8 بالاتر نمیرفت. سالی که دوسه ماه قبلتر از آن من و خانوادهام اتفاق تلخی را از سر گذرانده بودیم. اولین و یکی از تلخترین اتفاقات زندگیام بود تا این اتفاق.
مریضیام مسمویت غذایی بود و هیچ جوره حاضر نبود از جانم بیرون برود. و من یک روز در میان یک پایم درمانگاه و مطب دکتر بود. و هر بار که از شدت فشار خون پایین و ضعف زیاد، سِرُم میزدم، دقایقی بعد در همان مرکز درمانی یا اینکه به محض رسیدن به خانه بالا میآوردم. اشتها نداشتم. هر روز ضعیفتر میشدم. تا حدی که کمکم توان راه رفتن را هم داشتم از دست میدادم.
چندباری هم دچار تشنج و تبولرز شدم. یادم هست وقتی روز تاسوعا دوباره با پدرم راهی مطب دکتر در یکی از بیمارستانهای شهر شدم، اصلا حالم خوب نبود. از کوچه و خیابانهای شلوغ، مردم سیاهپوش دستهها بودند که رد میشدند. صبح و عصر همان روز دوبار دکتر رفتم، در نهایت عصر، یک پزشک با چند دانشجوی پزشکی، دختر و پسر جوان بالای سرم بودند و داشتند مثل موش آزمایشگاهی، سر تا پایم را معاینه میکردند. یکی چشمهایم را معاینه میکرد و دیگری گوشهایم.
در آن لحظات در مطب بیمارستان با آن وضع به این اتاق و آن اتاق پاس میشدم تا اینکه آقای دکتر دیگری بالای سرم آمد و معاینهام کرد و به خانوادهام گفت اگر بهتر نشدم، فردا صبح زود بیاریدش تا بخش کودکان بستریاش کنیم و تحت معاینه و درمان باشد. دوباره نمونه آزمایش از من گرفتند.
دکتر نسخه نوشت و داروها را پدرم گرفت و ما راهی خانه شدیم. من اصلا حالم خوب نبود، شب آن روز که فردایش عاشورا بود داروهایم را خوردم تا اینکه صبح وقت اذان بیدار شدم. حس کردم حالم خوب شده و اشتهای خوردن دارم. همه خوشحال بودن از جمله پدرم. نمیدانم چه شد، ولی وقتی آن روز صبح ساعت 11 مسجد محلهمان برای روز عاشورا دسته عزاداریاش بیرون آمد، پدرم دم در بود و مرا صدا زد.
او در همان لحظه که دسته عزاداری مسجد داشت از در خانهمان رد میشد، اسکناسهایی را از جیبش در آورد و به مسئول مسجد که نذورات را جمع میکرد داد.
پدرم در حالیکه کنارم ایستاده بود، آرام گفت: برایت نذر کرده بودم.
۲۱
۱۱:۴۱
وارد سالن بدمینتون شدم. همه چیز مثل جلسات قبل بود. البته با این تفاوت که از بچههای ساعت قبلی چند نفری کنار زمین مانده بودند. یه تعدادی ایستاده و یک سری هم نشسته روی صندلی کنار فردی که داشت حرف میزد و بقیه گوش میدادند. نمیدانم موضوع چه بود. چون به محض ورود ما بچههای ساعت قبلی از زمین و سالن خارج میشدند. اینبار اینطور نبود. گذشت.
حین گرم کردن و انجام حرکات نرمشی قبل بازی بدمینتون، توسط مربی، یک لحظه یکی از بچههای آن ساعت کنار ما آمد و گفت:- آقایون اورژانس دارن مییان بالا سر این خانومه که حین بازی قبلی پاش پیچ خورده رو ببرن. اگر میخواین چیزی بپوشین یا سر کنین انچام بدین.
یک سری از بچهها گفتن: - ما راحتیم، گروه امداد بیان.
همگی به همراه مربی دیگرمان به گوشه دیگر، انتهای زمین رفتند و جمع شدند.
من و چند نفری سریع رفتیم شال سر کردیم و لباس بیرونمان را تنمان. یکی از مربیها هم کنار ما بود شالش را سر کرد و ایستاد.
خلاصه گروه امداد دو نفر آقا با آرامشی مثال زدنی از پلهها پایین آمدن و داخل سالن شدن. آنها به خانم جوانی که شال و و روسری به سر نداشت و روی صندلی کنار همبازیها و مربیاش نشسته بود، نزدیک شدن. خداروشکر حال ظاهریش خوب بود و با نفرات و مربی که کنارش بودند، بگو بخند میکرد. بهطورحتم از درون درد داشت. انگار همسرش هم در راه بود.
پشت تلفن، گروه امداد اورژانس تا برسند هم بهش گفته بودند که بنشیند و راه نرود و پایش فشار نیاورد. چون ممکن است شکستگی باشد.
من هم کمی آنورتر نزدیک مربی و شاهد ماجرا بودم.
یکی از امدادگرها ماسک به دهان داشت و دیگری هم که از پشت سر میآمد یک دستش را کمرش گرفته بود و آرام آرام داشت به ما نزدیک میشد.
از دور با دیدن این صحنه همه زدن زیر خنده، یکی از بچههایشان با خنده و آرام گفت: اینا که از ما بدترن، یکی بایستی به اینا امدادرسانی کنه.
آن آقای امدادگری که هر از گاهی دست به کمر میگرفت، دردی در در کمر، چهرهاش را دگرکون میکرد، شنیده بود و دلیلش را گفت: هفته پیش به یکی که داشت خودکشی میکرد، امدادرسانی میکردم که کمرم اینطور شد.
امدادگری هم که ماسک به دهان داشت، پای خانم جوان مصدوم را معاینه کرد. اول کمکهای اولیه خواست. بچهها گفتن نداریم اینجا هم نداره.
خودش رفت بیرون، با باند آمد و مچ پایش را بست و گفت:- زیاد حرکت نده و موقع قدم گذاشتن به پات فشار نیار. حالا چیزی پاتون کنین تا بریم بیرون.
او هم با وضع پایی که داشت، به کمک دوستانش و مربی شلوار مشکی بیرونش را پایش کرد.
خلاصه نه ویلچری، نه برانکاردی نه کمکهای اولیهای، مربی و یکی دیگری از بچههای همبازی آن خانم، زیر بغلش را گرفتند و ِلیِلی کنان از سالن و پلههای سالن خارج کردن تا به ماشین آمبولانس در بیرون سالن انتقال پیدا کند.
ما هم تا آمدیم بازی کنیم، برقها رفت، دو ساعت دیگر میآمد و در نهایت همگی بعد 5، 6 دقیقهای از سالن خارج شدیم.
۱۸
۹:۴۹
«نادانی بیش از دانش باعث اعتمادبهنفس میشود.» -چارلز داروین-
امروزصبح در پُست یک فرد ایرانی و البته فارسی زبان در اینستاگرام، در مورد یکی از برنامههای هوش مصنوعی ویدئوساز نامآشنای اینروزها خبری دیدم. اینکه خبر چه بود؟ برنامه چه هست خیلی مهم نیست. برای من حداقل مهم نیست. بماند که اینروزها از این خبرها در موضوعات مختلف در اینستاگرام به دفعات میبینیم ومیشنویم.
چیزی که برایم مهم است این است که برخی اوقات بعضی افراد از عدم آگاهی یا اصطلاح درستتر «نادانی» مردمش سوءاستفاده میکنند، بهطورحتم برای دیدهشدن سریعتر، برای بالا آمدن زودتر در اینستاگرام خبری را دست به دست میکند و وقتی به عمق ماجرا میروی، میبینی دروغی بیش نیست.
و زمانیکه نقل قول چارلز داروین را مرور میکنم، با خود میگویم البته آن افراد هم تقصیر ندارند چنین اعتمادبهنفس کاذبی داشته باشند، چون بستر مناسب است. چون ما مردم آگاهی نیستیم و هر چیزی را سریع باور میکنیم. خودم را هم میگویم. چون تعداد بسیاریمان از آن برنامه حتا یک بار هم استفاده نکردیم. آن برنامه هوش مصنوعی مثال بود.
منتها چون بحث رایگان میشود، گوشهایمان تیز میشود، احتمالا چیزی خوبیست ما هم برویم استفاده کنیم وفیض ببریم، نکند عقب بمانیم. چون واژه «رایگان» اغواکنندهست. در حالیکه آن خبر سراب، دروغ و توهمی بیش نیست. بحثم سر رایگان نیست، بحثم سر چیز دیگریست.
اگر خبر درست باشد، اشکالی ندارد، منتها وقتی دروغ است، حرصت بیشتر میگیرد. یعنی در این اوضاع ممکلت هم یک عدهمان دنبال کلک و دورغ هستیم. به چه قیمت؟ بهقول آن جمله که میگوید: «برخیهایمان فقط لب و دهنیم»
وقتی نظرها را در آن پُست به اصطلاح خبری میخواندم. بیشتر تأسف میخوردم. چون تعداد بیشتر کسانی که زیر آن پُست نظر گذاشتند، یعنی مخاطب و دنبالکنندگان آن صفحه و پست، کسانی هستند، که اصلاً نمیدانند لینک سایت آن برنامه چیست؟ اصلا نمیدانند آن برنامه هوش مصنوعی با فیلترشکن بالا میآید چون از داخل فیلتر هستیم و بدون فیلترشکن برای ایرانیها آن برنامه باز نمیشود. تازه فیلترشکن هم داشته باشی، بایستی روی کشورهای خاصی تنظیمشده باشد، چون از سمت آن کشور و برنامه، ایرانیان تحریم هستند.
یعنی برخی از آن آفراد که اکثریت هم بودند، یک بار هم به آن برنامه سر نزدند. از ماست که بر ماست.
۱۵
۱۳:۰۴
چند روزپیش، در پست یک دوست فعال در حوزه دیجیتال مارکتینگ، شاهد اتفاقی بودم. دوست شیرازی که در تلگرام، بیشتر پستهایش در روزهای اخیر در مورد تجربیاتش از دنیای کار دیجیتال مارکتینگ است.
او در یادداشت کوتاهش از یک تجربه کاری گفته بود، از مصاحبه کاری برای یک آژانس تبلیغاتی. و اینکه یک روزی به این مصاحبه کاری رفته، منتها احساس کرده افق روشنی در آن همکاری نمیبیند، و بهقولی به درد آن کار و تیم نمیخورد و خودش نخواسته همکاری کند و باقی ماجرا.
در زیر پست و یادداشت کوتاهش، یکی از مخاطبینش پیام گذاشته بود:«احساس میکنم با هر کسی به این راحتی نمیتونی کار کنی. و اینکه واقعا پیداکردن کار و کسانی که باب میلت باشه دشواره. اصلا همه بیشتر به دنبال منافع شخصی خودشان هستن.»
با دیدن و خواندن این یادداشت و حواشی آن یک لحظه به این موضوع فکر کردم. به نظر من، اولا قرار نیست، در هر موقعیتی که پیش میآید ما به همه کس و هر موضوعی قول همکاری بدهیم یا بالعکس طرف مقابل چنین کاری برایمان انجام دهد. همین که میتوانیم در مسیر هدفمان برای خودمان فرصتهایی را فراهم کنیم، پوئن مثبتی است. و نکته دوم اینکه من خودم این مدلی هستم که خیلی از این شاخه به آن شاخه پریدن را نمیپسندم. یعنی یک روز با این تیم و فرد و گروه باشم و چند روز دیگه با فرد دیگر و تیم دیگر تمام، حداقل در روحیه من نیست، کارهای کوتاه مدت را نمیگویم، آن قضیهاش جداست.
راستش بیشتر برایم کیفیت مهم است تا کمیت. یعنی تاکیدم این است که تجربیات کمترو همکاری با افراد کمتر، منتها با کیفیتترو یادگیری و رشد دوطرفه بیشتر. اینکه بخواهی به هوای تجربیات بیشتر با کارها، آدمها و موضوعات بیشتر، خودت را درگیر کنی، دیگر چیزی از ما باقی نمیماند. بیایید از این منظر هم به ماجرا نگاه کنیم. اگریک روزی هم این تجربیات را در رزومه کاریمان آوردیم. کسی و کسانی که برای همکاری رزومه ما را بررسی میکنند، برایشان سوال نمیشود که چرا برخی همکاریها اینقدر کوتاه مدت بوده. البته منظورم اینجا این نیست که، در هر کاری هم به هر قیمتی بمانید وجایگاهتان را تثبیت کنید.
شاید در جهان خودم، مهارتها و تجربیات زیادی را دوست داشته باشم، تجربه کنم و حتما هم چنین میکنم چون اسکات آدامز کارتونیست معروف آمریکایی در بخشی از کتاب «چگونه در هر کاری شکست بخوریم و باز هم برنده باشیم» اشاره به این نکته دارد که«هوشمندانهترین چیزی که میتوانید برای تشخیص مسیر درست استفاده کنید، امتحان کردن چیزهای مختلف است.»
۱۷
۱۶:۰۳
پاروزنانی که روی نیمکتها یا پلههای اول و دوم بودند نشسته، ولی آنان که روی پلههای سوم بودند ناچار بودند ایستاده پارو بزنند، زیرا پاروهای آنان درازتر بود. دسته پاروها روکشی از سرب داشتند و نزدیک نقطه اتکاء به تسمههای نرمی آویزان بودند. و باین ترتیب میتوانستند بهآسانی در هوا بلند شوند و بهاصطلاح پر بزنند، ولی در عین حال لازم بود که پاروزنان دارای مهارت کافی باشند و گرنه ممکن بود در اثر کشش موج غیرعادی از جای خود بهخارج پرتاب شوند.
سوراخ جای پاروها بهمنزله دریچههایی بود که از آن هوای تازه به پاروزنان میرسید و نور نیز از شبکههای آهنی که کف راهروی بین عرشه و دیوارهها را تشکیل میداد و در بالای سر آنان قرار داشت به آنها میتابید. بنابراین از بعضی لحاظ وضع پاروزنان چندان بد نبود، ولی با وجود این نباید تصور کرد که در زندگی آنها خوشی و راحتی وجود داشت.
آنها حق هیچگونه ارتباط با همدیگر نداشتند. هر روز بدون یک کلمه حرف در جای خود مینشستند، هنگام کار نمیتوانستند صورت همدیگر را ببینند، مختصر وقت فراغتی که داشتند صرف خواب و غذاخوردن میشد. هرگز نمیخندیدند، و هیچکس صدای آواز آنها را نشنیده بود. وقتی انسان نتواند یک کلمه حرف بزند و ناچار باشد احساساتش را تنها به کمک آه یا ناله ابراز کند و در سکوت مطلق به تفکر بپردازد فایده داشتن زبان چیست؟
۱۱
۱۴:۰۳
«زندگی هرسنشده، ممکن است کلافی پیچیده از ایدهها، کارهاو پروژههایی شود که بر سر زمان و منابع محدودتان با هم رقابت میکنند تا سهمی را از آن خود کنند. اگر بعضی شاخهها را از زندگیتان هرس نکنید شاخههای مهم هرگز رشد نخواهند کرد.»
برشی از کتاب «قدرت شروع ناقص» جیمز کلییز از انتشارات میلکان
۹
۱۳:۳۹