میتونم بگم از لحاظ کیفیت و حجمِ کتابها، امروزِ جمعهبازار کتابمون، نسبت به چهار بارِ گذشته غنیتر و بهتره.
۲۹۹
۶:۴۶
ما هم همینطور آقای فردوسیپور، ما هم همینطور.
روزی که دو ترم تعلیق از دانشگاه را بهم ابلاغ کردند مگر چند سالم بود؟ ۱۹ سال؟! شاید. مگر چکار کرده بودم؟ توی نشریهی دانشجوییم دربارهی «آگاهی» حرف زده بودم. گفتند دل ارزشیهای دانشگاه از تو خون است.
هشت سال بعد از آن وقتی شنیدم نهاد امنیتی با آن همه عرض و طول، سه بار برای اخراج من از شهرداری نامه زده است و مدیر کل آن نهاد، پای نامهها را امضا کرده است که «رمضانی صلاحیت سیاسیِ کار کردن» در شهرداری را ندارد، نه فقط داشتند نانِ من را میبُریدند، که داشتند عشق من به کار کردن برای آبادی را میکشتند. البته من و امثال من. یکی دو تا نبودیم. ما هم همینطور آقای فردوسیپور. ما هم مثل تو جان میکندیم تا به قدر زورمان، ایران را زندگیپذیر کنیم. که طغیان ویرانیِ محتوم را به تاخیر بیاندازیم.
شب از روز نمیشناختیم و مهمترین سالهای جوانیمان را صرف کردیم تا چیزی را آباد کنیم که سد بزرگی جلوی آبادیاش را گرفته بود. دربارهی آنچه که بعدا بر ما رفت و الان دارد میرود هم الان وقتِ گفتن نیست و نمیخواهم روضه خوانده باشم.
سد از ما قویتر بود. سد از تو قویتر است آقای فردوسیپور. دیدی که اشکت را در آورد. سد از تو قویتر است.
روزی که دو ترم تعلیق از دانشگاه را بهم ابلاغ کردند مگر چند سالم بود؟ ۱۹ سال؟! شاید. مگر چکار کرده بودم؟ توی نشریهی دانشجوییم دربارهی «آگاهی» حرف زده بودم. گفتند دل ارزشیهای دانشگاه از تو خون است.
هشت سال بعد از آن وقتی شنیدم نهاد امنیتی با آن همه عرض و طول، سه بار برای اخراج من از شهرداری نامه زده است و مدیر کل آن نهاد، پای نامهها را امضا کرده است که «رمضانی صلاحیت سیاسیِ کار کردن» در شهرداری را ندارد، نه فقط داشتند نانِ من را میبُریدند، که داشتند عشق من به کار کردن برای آبادی را میکشتند. البته من و امثال من. یکی دو تا نبودیم. ما هم همینطور آقای فردوسیپور. ما هم مثل تو جان میکندیم تا به قدر زورمان، ایران را زندگیپذیر کنیم. که طغیان ویرانیِ محتوم را به تاخیر بیاندازیم.
شب از روز نمیشناختیم و مهمترین سالهای جوانیمان را صرف کردیم تا چیزی را آباد کنیم که سد بزرگی جلوی آبادیاش را گرفته بود. دربارهی آنچه که بعدا بر ما رفت و الان دارد میرود هم الان وقتِ گفتن نیست و نمیخواهم روضه خوانده باشم.
سد از ما قویتر بود. سد از تو قویتر است آقای فردوسیپور. دیدی که اشکت را در آورد. سد از تو قویتر است.
۲۸۱
۱۶:۲۵
عزیزانم.
جمعهبازار مشارکتی کتاب رو این هفته، در سوی عصر و شبِ روز برگزار میکنیم. پنج هفتهی گذشته صبح و ظهر بودیم. این هفته کارو از ۴ عصر شروع میکنیم تا ۱۰ شب.
میبینمتون.
جمعهبازار مشارکتی کتاب رو این هفته، در سوی عصر و شبِ روز برگزار میکنیم. پنج هفتهی گذشته صبح و ظهر بودیم. این هفته کارو از ۴ عصر شروع میکنیم تا ۱۰ شب.
میبینمتون.
۲۶۷
۱۰:۱۵
کلود مونه
۲۰۷
۹:۱۰
هفتهای که گذشت «امید /راهنمای بقا در سختیها/» نوشتهی جینگودال و دیگران را با ترجمهی زهرا حسینیان خواندم. یک کتاب خوشخوان، روان و در خدمت زندگی است. هیچکدام از رد فلگهای کتابهای زرد و سطحی را ندارد و روشنی بخش است. کتابیست که همهی تکههاش با هم در صلح هستند و شما را به صلح میخوانند.
همزمان، «تا روشنایی بنویس» احمد اخوت را خواندم. اخوت در این کتاب به تجربهی داستاننویسی و موانعش -موانفعِ عمدتا درونیاش- میپردازد و سراغ نویسندگان بزرگ میرود و مسیر خلق شدن رمانهای بزرگ را بررسی میکند. اگر در کارِ رمان نوشتن هستید و داستانتان پیش نمیرود و مثل من حس میکنید از خودتان بیزار هستید، خواندن این کتاب میتواند این کمک را به شما بکند که بدانید در این بیزاری از خود، تنها نیستید.
همزمان، «تا روشنایی بنویس» احمد اخوت را خواندم. اخوت در این کتاب به تجربهی داستاننویسی و موانعش -موانفعِ عمدتا درونیاش- میپردازد و سراغ نویسندگان بزرگ میرود و مسیر خلق شدن رمانهای بزرگ را بررسی میکند. اگر در کارِ رمان نوشتن هستید و داستانتان پیش نمیرود و مثل من حس میکنید از خودتان بیزار هستید، خواندن این کتاب میتواند این کمک را به شما بکند که بدانید در این بیزاری از خود، تنها نیستید.
۲۲۲
۱۱:۰۵
آفتابه لگن هفت دستشام و ناهار هیچی
۲۰۸
۱۱:۳۵
کاری که سریال «حلقههای قدرت» دارد با مهمترین گرهها و ریشههای داستانیِ جهان ارباب حلقه ها میکند، ساختن یا بازنمایی نیست. دستمالی کردن است. با این همه امکان و جلوه، باز از شرح کلامیِ نسخهی مکتوب عقبتر است.
۱۹۳
۱۵:۵۳
هوم
۱۵۴
۱۰:۱۶
نمیدانم چی شده است. من مدتهاست که عطرِ رُز به مشامم نخورده است. انگار رزهایی که فقط رخ دارند در نزاعِ بقای بازارهای انسانی بازی را بردهاند و رزهای عطری منقرض شدهاند. چند هفتهی پیش شاید ده بار حین راه رفتن کج شدم تا ببینم زرهای هررنگِ توی پیادهروها که شهرداری میکاردشان هم بیعطر و بیسیرت شدهاند یا نه. که دیدم شدهاند. رزهای توی گلفروشی که هیچ. فقط ایستادن و قیافه گرفتن را یاد دارند و بدون اسپری عطری و برّاقکنندهای گلفروش بهشان میزند فقط چندتا برگ سرخ کاغذیاند.
شایدم من بویاییام را باخته ام. ولی نه. من هنوز ده هزار بو را مخصوصا متعفنهایش را میتوانم به تفکیک تشخیص بدهم. من میدانم که بوی رز، چیزی بود که در این دنیا بود از این دنیا رفت که رفت. و حالا نیست. میشود نبودنش را گفت اما نمیشود نبودنش را نشان داد.
شایدم من بویاییام را باخته ام. ولی نه. من هنوز ده هزار بو را مخصوصا متعفنهایش را میتوانم به تفکیک تشخیص بدهم. من میدانم که بوی رز، چیزی بود که در این دنیا بود از این دنیا رفت که رفت. و حالا نیست. میشود نبودنش را گفت اما نمیشود نبودنش را نشان داد.
۸۷
۱۹:۴۲
مرداد البته برای من معنای ویژهای داره که تولد «آنجا»ست. و چه روشنروزیست این روز برام.
۷۴
۵:۵۳