۱۲۷
۵:۵۲
🟢۳۵_سوال: اگر توی داستان یک شخصیت لبشکری داشته باشیم، با توجه به اینکه یکی از مشکلات لبشکریها در گفتار است آیا هر لحنی میتوانیم به آن بدهیم؟ لکنت زبان چطور؟
جواب: چه سوال خوبی. این یعنی سوالکننده به شدت روی بحث شخصیتپردازی توجه وافی دارد. همانطور که میدانید شخصیتهای داستانیِ ما در گونههای مختلف قابلیت پرداخت دارند و یک نویسنده دستش باز است هر چقدر میتواند شخصیت داستان خود را ویژه جلوه دهد. مثلا یکی از ویژهترین شخصیتپردازی میتواند معلولیت جسمی باشد. نمونه بارز آن که دارای معلولیت جسمی بود و در داستان هم آمد، مریک، مرد فیلنما بود. مریک نه تنها چهره بهخصوص و ترسناکی داشت، در تکلم هم دچار مشکل گفتاری بود و چندین و چند اختلال دیگر را با خود داشت. مثلا اختلال در خواب. مریک بخاطر سرِ بسیار بزرگش مجبور بود نشسته بخوابد اما او علاقه داشت مثل انسانهای عادی درازکش بخوابد. در حالت خواب نشسته هم کمبود اکسیژن حادث میشود و همین امر جان مریک را گرفت. به داستانهایی با پرداخت شخصیتهای خاص، داستانهای "اسپیشیال" میگویند چون در حقیقت، "شخصیت" رکن اصلی داستان است و ضمنا همین خاص بودن هم بستگی دارد از چه منظری خاص تلقی شود؟ مثلا از جمله داستانهای رئالیستی که قالب خاص یا اسپیشیال دارند میتوان به داستانهایی با شخصیتهای بدذات که خوی آدمکشی دارند یا روانپریش هستند یا شخصیت داستان برخوردار از عادات عجیبوغریب است و یا حتی معلولیت جسمی دارد، اشاره کرد. در داستانهای فانتزی و غیرواقعگرایانه هم که انواع و اقسام شخصیتهای خاص داریم و آن داستانها هم به نوعی اسپیشیال هستند و داستانهایی با شخصیتهای معلول یا دیسابلی هم بیتردید زیرمجموعهای از اسپیشیالاستوری هستند.داستاننویسی که قصد دارد شخصیت داستانش دیسابلی باشد و معلولیت و جزو شاخصههای ویژه باشد که مخاطب را علاقمند به تعقیب داستان کند، در ابتدا باید متوجه باشد که نوشتن درباره معلولیت و بهخصوص شخصیت معلول، مستلزم تحقیق و پژوهش درباره نوع بیماری است و یا اینکه مراوده و گفتگو با شخصی که از آن معلولیت مدنظر رنج میبرد. با همین تحقیق و پژوهش و مطالعه میتواند در پرداخت به شخصیت معلول داستان، خوب عمل کند و حتی در یک جاهایی لازم است با پزشک مرتبط با نوع معلولیت درباره موضوع گفتگو داشته باشد تا شناخت خود را به حدّ اعلایی توسعه دهد.اما برسیم به شخصیت داستان مورد پرسش شما که مثلا مبتلا به عارضه "لبشکری" است. پیشنهاد میشود در وهله اول بررسی کنیم ببینیم فردی از این دست پیرامون خود داریم یا نه؟ چون دیدار مستقیم و گفتگو با افراد لبشکری کمک میکند متوجه برخی از نواقص کلامی و گفتاری ایشان شویم و بتوانیم در دیالوگنویسیِ شخصیت درست عمل کنیم و در صورت نداشتن و نشناختن چنین افرادی، حتما تحقیق و پژوهش کنیم. شناخت اولیه درباره لبشکریها خیلی مهم است.لبشکری یک بریدگی کوچک در یک قسمت بالا است که کاملا جدا شده و شکاف پدیدآمده تا بینی ادامه پیدا میکند. حتی لبشکری ممکن است لثهها را هم تحت تاثیر قرار دهد. مشکلات اساسی لبشکریها عموما در گفتار و تلفظ برخی صداها نمود دارد اما اینکه شدت شکاف لب و کام چقدر است هم حتما باید در نظر گرفته شود. همین شکاف لبشکری انواع مختلفی دارد مثل یکطرفه که در یک طرفِ لب شکل میگیرد. دو طرفه در دو طرف لب شکل میگیرد. شکاف کامل تا حفره بینی کشیده میشود و نوع دیگر هم شکاف ناقص است که شکاف به سمت سوراخ بینی گسترش نمییابد و یا در نوع نهایی، شکاف لب بدون شکاف کام است. همه این دستهجات میزان تاثیر در گفتار را مشخص میکند چون لبشکریها در گفتار دچار مشکل تلفظ هستند و وقتی شخصیت لبشکریِ داستان ما میخواهد حرف بزند حتما لازم است شیوه تلفظ کلمات لحاظ شود. اصلا برخی لبشکریها دچار اختلالات صوتی نظیر گرفتگی صدا، نفس آلودگی، زیر و بمی غیرطبیعی و بلندی نامناسب صدا هستند. اما لبشکریها چه نقصی در تلفظ دارند؟احتمالا تابهحال لفظ تودماغی را شنیده باشید. صدای تودماغی Hyponasal شبیه به زمانی است که ما احساس میکنیم جسمی در مجاری تنفسی بینی ما گیر کرده است. برای درک این صدا، کافی است نویسنده بینی خود را مسدود کند و به صحبت کردن بپردازد. در این نوع عمل ممکن است نشانههایی چون گرفتگی بینی، مشکل در تنفس از طریق بینی، ترشحات زیاد بینی، گلو درد و سرفه و از دست دادن قدرت بویایی و چشایی را تجربه کند اما نکته مهم این است که احساس میکند مقداری هوا در هنگام صحبت از بینیاش خارج میشود و محل تشکیل صدا بینی اوست. علائمی که در اینگونه صداها مشاهده میشود اختلال در تلفظ حروفی که برای ادا نیاز به هوا با فشار بیشتر دارند است از جمله حروف «پ، ک، ت» و یا به هنگام خروج هوا از طریق بینی، تلفظ حروف «س، ش و چ» هم مختل میشود.

۱۱۶
۱۱:۰۱
۱۴۱
۱۱:۰۱
به عشق مازندرانیهای دوستداشتنی
صبحتون بخیر
۹۹
۵:۴۴
۹۸
۵:۴۵
قایمباشک بازی زیر دوش و بیرون دوش و وول خوردن زیر دستپای آقاجان. مخ نارسَم به درهمریختگی بخار برخاسته از دوش گیر بود. گفتم:"چقد دود... او وَه!"رفتم بیخ حمام و انگشت رو شیشه مات سراندم تا داد آقاجان درآمد."نکن بچه! شیشه تَرَک داره"گوشم بدهکار این گیرها نبود. یک دایره کشیدم و چند خط صاف که چسباندمشان به دایره. شد یک خورشید با صورتی خندان. خورشید نقاشیهای من همیشه باید بخندد. مرد و زنش بماند! هیچوقت یکی پیدا نشد جواب درست_درمان بدهد که خورشید مرد است یا زن؟! و چرا باید بخندد؟ توی کلاس که میگفتم خورشید چون از آن بالا همه چیز را میبیند خوشحال است! بقیه طول و تفسیرش را بلد نبودم. مخ نارسَم خیلی چیزها حالیش بود. چشمهام چرخید رو کله تراشیده آقاجان و چشمهای بسته او که توی یک کاسه کف و حباب گم شد و تنها جایی که میجنبید، دهانش بود."مگه با تو نیستم؟ بیا بشورمت بریم کار داریم"تا زیر خورشیدی که یکوَری میخندید، کلبه و ماشین و چند درخت بکشم و یک رودخانه، کیسه سفیدآب نشست پشتم و آیَم درآمد. از خیلیوقتها پیش، رد گردش و چرخش کیسه رو تنم را از بر بودم. کیسه از پس کله راه گرفت و چرخید رو کتفهای استخوانی و تا لبخند خورشید رو شیشه به شرّه بیوفتد، تندی آمد پایین تا رسید به گودی کمر. لبهای آقایجان توی همین کیسهکشی هم جنبید."یه پارچه پوست و استخون! از بس بدغذایی نُنُر!"گوشم به غرهای آقاجان عادت داشت. اینبار هم از یکی گرفتم و از یکی در کردم. هوش و حواسم را داده بودم به ماشین روی شیشه. از آن ماشینهای کشیده تکدر که سقف نداشت. نه شبیه ماشینهای پلاستیکی لای یکی_دو جین اسباب بازی. آقاجان رسید به کیسهکشی کف پاهام. من بخند، آقاجان بخند! من بخاطر قلقلک کف پاهام و آقاجان بخاطر ماشین تکدر که کجوکوله کشیده بودم! گفتم:"اینا خوخو میکنن، گازشون گوش آدمو کر میکنه"آقاجان سر از زیر بغلم داد بیرون و از پهلوم نیشگون گرفت. گفت:"این ماشینا خیلی کِیف میدن!"پرسیدم:"کی میخریش؟"خندههای آقاجان بُرید و کیسه را زیر دوش گرفت و چلاند و گفت:"چقدر چرکوچیل! حموم نباشهها، بوگند میگیریم!"توی دلم گفتم خب بگو پولی نداری! چرکوچیل دیگر چیست؟ من که میدانستم آقاجان پول نداشت حتی پیکانجوانان دولوکس بخرد جلوی پسر دخترهای سرتق و همزه شاشو پسر عقدهای محل که از ده دوازدهسالگی نشست پشت ماشین باباش، پز بدهم پیکانجوانان ما نارنجی است! چراغهاش دوقلو است! دلتان که هیچ، همهجاتان بسوزد! پیکان جوانانِ نخریده کجا و این ماشین تکدر رویاهای من کجا؟! آقاجان چند دور چشم چرخاند رو ماشین تکدر. دیگر همهجای ماشین بخاطر شرّهها بهمریخته بود. آقاجان گفت:"همین که بکشی، بِش میرسی. من حتی بلد نیستم بکشم!"...
چشمهام رو چراغ چهارراه مانده بود. آقاجان با کمربند صندلی ور میرفت و هی توی خودش وول میخورد. سر چرخاند و چشمهای گودافتادهش را انداخت رو چشمهای من و پرسید:"سبز نشد؟"گفتم:"چیزی نمونده"پرسید:"تو فِکر بودی پسر"چراغ سبز شد. پا رو گاز گذاشتم. نعره گوشگیر ماشین تکدرَم جلوی چشمهای از حدقه بیرون زده رهگذرها، چهارراه را برداشت. گفتم:"یاد حموم بچگی توی فلکه خانیآباد و نقاشی ماشین بیسقف رو بخار شیشه افتادم"آقاجان سر بالا گرفت و گفت:"الان سقفشو جمع کن بینم چطور میشه؟"پرسیدم:"سردت نمیشه؟"خندید و گفت:"نه! کِیف میده!"
۱۳۳
۹:۵۶
صبحتون بخیر
۷۶
۶:۰۹
۹۰
۶:۰۹
ویژه بانوان
۶۴
۱۹:۳۵