بسم الله
شرجی هوا جوری می زند توی صورتم انگار مشتی آب داغ پاشیده اند رویم. درختهای نخل و گازرخ پا به پای هم بزرگ شده اند و پخش شده اند کنار جاده ای، توی خیابانی و کوچه ای. کوچه شان تُنُک است و پهن. در خانه را زنی جوان و گشاده رو به رویم باز می کند. چادرش را به شکل بندری ها بسته. چنان به استقبالم می آید انگار سالهاست می شناسدم. کوچک و بزرگ خانه خلقشان همین است. گرم و دوست داشتنی. پنج ماه است هر روز توی این خانه جمع می شوند و هرکدام کاری می کنند: آرد خمیر می کنند، هویج خرد می کنند، شربت درست می کنند... اینجا کوهستک است؛ از توابع بندر سیریک.
لیلا نشسته است توی حیاط. برقع زده تا صورتش از آفتاب داغ بعدازظهر کوهستک در امان بماند. خمیرها را با حوصله چانه می گیرد. می پرسم:" این عصرانه درست کردن برای رزمنده ها از کی شروع شد؟" چانه ها را دانه دانه روی طاوه پهن می کند و با لهجه بندری جواب می دهد: "روز دوم جنگ بود. خبر شهادت آقا رو داده بودن. حالم خیلی بد بود. بسیجی ها از روز قبل توی دریا و کوه و صحرا جاگیر شده بودن. به دلم افتاد براشون افطاری بپزم. ماه رمضون بود خب. به جواد شوهرم که گفتم، خوشحال شد. گفت خودمم کمکت می کنم. جواد دست به خیرش خوبه. حالام همه کار کمکم می کنه." خمیر روی طاوه شکل می گیرد. زن جوانی از در می آید و سلام کرده و نکرده می نشیند کنار گاز و روی نانهای روی طاوه روغن می مالد. همسایه شان است. لیلا گفته بود فامیل و دوست و همسایه، هم کمک می کنند و هم گاه و بیگاه آردی، شکری، لیموترشی چیزی می آورند. حالا نوبت لیلاست که تند تند پنیرها را روی نانها بکشد:" تا آخر ماه رمضان هرشب براشون افطاری پختم. ولی تعدادشون که بیشتر شد دیدم نمی تونم براشون غذا بپزم. گفتم سختش نمی کنم. شربتی، کیکی چیزی درست می کنم. هرچیزی که بتونم."سس مهیاوه را برمی دارد و می ریزد روی نانها. زن همسایه دارد دوباره چانه می گیرد برای نوبت بعدی طاوه ها. حالا لیلا و آقا جواد با همسایه و دوست و فامیل، با مادر و خواهر و عروسهایشان، پنج ماه است که دارند برای رزمنده ها عصرانه درست می کنند. یک روز پیراشکی است. یک روز کیک، یک روز مهیاوه. موادی که لازم دارند را آقا جواد با هزینه خودش می خرد. دوست و فامیل هم گاهی کمک می کنند. لیلا مهیاوه های پخته شده را جمع می کند و می گوید: "مثلا دوست خودم که اهل تسننه، اونم کمک می کنه. روزای اول جنگ بود که گفت:"مگه این جنگ فقط مال شما شیعه هاست؟ مگه رهبر فقط مال شما بوده؟ منم می خوام کمک کنم." قرمزی صورتش از زیر برقع پیداست. گر گرفته و مثل باران عرق می ریزد. هرچقدر هم که حصیر را هل داده باشی زیر سایه درخت گازرخ باز هم گرمای خیس جنوب، کلافه ات می کند. پخت مهیاوه ها تمام می شود و لیلا تر و فرز بلند می شود. می گویم:" توی این گرما؟ با این گرونی؟" چشمهایش زیر برقع اشکی می شود: "این رزمنده ها پنج ماهه که توی صحرا و روی دریا، با این گرما، با نیش مار و عقرب، با جنگنده و موشک، دست و پنجه نرم می کنن. ما که کاری نمی کنیم..."در خانه باز می شود و زنی با یک کیسه شکر می آید توی حیاط. می گوید: "این را برای فردا شربت کنید."
#مقاومت_مردمان_جنوب#تنگه_هرمز#زنان_مقاوماول مرداد ۱۴۰۵ _ بندر سیریک. کوهستکشبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
شرجی هوا جوری می زند توی صورتم انگار مشتی آب داغ پاشیده اند رویم. درختهای نخل و گازرخ پا به پای هم بزرگ شده اند و پخش شده اند کنار جاده ای، توی خیابانی و کوچه ای. کوچه شان تُنُک است و پهن. در خانه را زنی جوان و گشاده رو به رویم باز می کند. چادرش را به شکل بندری ها بسته. چنان به استقبالم می آید انگار سالهاست می شناسدم. کوچک و بزرگ خانه خلقشان همین است. گرم و دوست داشتنی. پنج ماه است هر روز توی این خانه جمع می شوند و هرکدام کاری می کنند: آرد خمیر می کنند، هویج خرد می کنند، شربت درست می کنند... اینجا کوهستک است؛ از توابع بندر سیریک.
لیلا نشسته است توی حیاط. برقع زده تا صورتش از آفتاب داغ بعدازظهر کوهستک در امان بماند. خمیرها را با حوصله چانه می گیرد. می پرسم:" این عصرانه درست کردن برای رزمنده ها از کی شروع شد؟" چانه ها را دانه دانه روی طاوه پهن می کند و با لهجه بندری جواب می دهد: "روز دوم جنگ بود. خبر شهادت آقا رو داده بودن. حالم خیلی بد بود. بسیجی ها از روز قبل توی دریا و کوه و صحرا جاگیر شده بودن. به دلم افتاد براشون افطاری بپزم. ماه رمضون بود خب. به جواد شوهرم که گفتم، خوشحال شد. گفت خودمم کمکت می کنم. جواد دست به خیرش خوبه. حالام همه کار کمکم می کنه." خمیر روی طاوه شکل می گیرد. زن جوانی از در می آید و سلام کرده و نکرده می نشیند کنار گاز و روی نانهای روی طاوه روغن می مالد. همسایه شان است. لیلا گفته بود فامیل و دوست و همسایه، هم کمک می کنند و هم گاه و بیگاه آردی، شکری، لیموترشی چیزی می آورند. حالا نوبت لیلاست که تند تند پنیرها را روی نانها بکشد:" تا آخر ماه رمضان هرشب براشون افطاری پختم. ولی تعدادشون که بیشتر شد دیدم نمی تونم براشون غذا بپزم. گفتم سختش نمی کنم. شربتی، کیکی چیزی درست می کنم. هرچیزی که بتونم."سس مهیاوه را برمی دارد و می ریزد روی نانها. زن همسایه دارد دوباره چانه می گیرد برای نوبت بعدی طاوه ها. حالا لیلا و آقا جواد با همسایه و دوست و فامیل، با مادر و خواهر و عروسهایشان، پنج ماه است که دارند برای رزمنده ها عصرانه درست می کنند. یک روز پیراشکی است. یک روز کیک، یک روز مهیاوه. موادی که لازم دارند را آقا جواد با هزینه خودش می خرد. دوست و فامیل هم گاهی کمک می کنند. لیلا مهیاوه های پخته شده را جمع می کند و می گوید: "مثلا دوست خودم که اهل تسننه، اونم کمک می کنه. روزای اول جنگ بود که گفت:"مگه این جنگ فقط مال شما شیعه هاست؟ مگه رهبر فقط مال شما بوده؟ منم می خوام کمک کنم." قرمزی صورتش از زیر برقع پیداست. گر گرفته و مثل باران عرق می ریزد. هرچقدر هم که حصیر را هل داده باشی زیر سایه درخت گازرخ باز هم گرمای خیس جنوب، کلافه ات می کند. پخت مهیاوه ها تمام می شود و لیلا تر و فرز بلند می شود. می گویم:" توی این گرما؟ با این گرونی؟" چشمهایش زیر برقع اشکی می شود: "این رزمنده ها پنج ماهه که توی صحرا و روی دریا، با این گرما، با نیش مار و عقرب، با جنگنده و موشک، دست و پنجه نرم می کنن. ما که کاری نمی کنیم..."در خانه باز می شود و زنی با یک کیسه شکر می آید توی حیاط. می گوید: "این را برای فردا شربت کنید."
#مقاومت_مردمان_جنوب#تنگه_هرمز#زنان_مقاوماول مرداد ۱۴۰۵ _ بندر سیریک. کوهستکشبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
۴۰۳
۱:۵۵
بسم الله
قبل از اینکه به اینجا بیایم، فکر می کردم جنگ در جنوب، فقط مال سپاه و ارتش است. فکر می کردم بین مردم و نیروهای نظامی شکاف عمیقی است. نظامی ها می جنگند و از سمت دولت تدارک غذایی و پشتیبانی می شوند: "تصویری که رسانه ایجاد کرده است." این چند روز اما یاد جنگ دهه شصت افتادم. ارتباط عمیق و درهم تنیده ای بین نظامی ها و مردم اینجاست که فقط دیدنش می تواند حقش را ادا کند. از روز نهم اسفند مردم اینجا آستین هایشان را بالا زدند تا همین امروز و الان. تا بچه های سپاه و ارتش خودشان را از بقیه کشور به سواحل عمان و خلیج فارس برسانند، بسیجی ها و داوطلب های اینجا، جای خالی شان را پر کردند. حالا هم همانها، پیر و جوان، صیاد و راننده و کشاورز، مغازه دار و تعمیرکار و کارمند، کنار ارتش و سپاهند. کنار رزمنده هایی که از بقیه کشور آمده اند. از فارس، کرمان، مازندران و... مردم اینجا به معنای واقعی جهادی اند. می جنگند، راه بلد بقیه اند، تدارک و پشتیبانی می کنند و ...اینجا تعداد زیادی از قایق ها آسیب دیده. کسانی که قایق دارند هم نمی توانند دریا بروند. مردم توی این گرما ساعتها توی صف پمپ بنزین اند و هزار مشکل دیگر؛ اما چنان دقیق و عمیق آمده اند پای کار، که انگار هرکدام برای خودشان یک نیروی تشکیلاتی آموزش دیده اند. مردها، زنها و حتی بچه ها جای خودشان را در جنگ پیدا کرده اند. جنگی که از روز نهم اسفند تا همین امروز ادامه دارد و در دوره آتش بس هم تمام نشد. جنگی که فقط جنگ هرمز نیست، جنگ همه ایران است.
#مقاومت_مردم_جنوب#تنگه_هرمز#انقلاب_پابرهنگان_و_مستضعفان#جنگ_همه_ایران
دوم مرداد ۱۴۰۵ _ بندر سیریک. بخش بمانیشبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
قبل از اینکه به اینجا بیایم، فکر می کردم جنگ در جنوب، فقط مال سپاه و ارتش است. فکر می کردم بین مردم و نیروهای نظامی شکاف عمیقی است. نظامی ها می جنگند و از سمت دولت تدارک غذایی و پشتیبانی می شوند: "تصویری که رسانه ایجاد کرده است." این چند روز اما یاد جنگ دهه شصت افتادم. ارتباط عمیق و درهم تنیده ای بین نظامی ها و مردم اینجاست که فقط دیدنش می تواند حقش را ادا کند. از روز نهم اسفند مردم اینجا آستین هایشان را بالا زدند تا همین امروز و الان. تا بچه های سپاه و ارتش خودشان را از بقیه کشور به سواحل عمان و خلیج فارس برسانند، بسیجی ها و داوطلب های اینجا، جای خالی شان را پر کردند. حالا هم همانها، پیر و جوان، صیاد و راننده و کشاورز، مغازه دار و تعمیرکار و کارمند، کنار ارتش و سپاهند. کنار رزمنده هایی که از بقیه کشور آمده اند. از فارس، کرمان، مازندران و... مردم اینجا به معنای واقعی جهادی اند. می جنگند، راه بلد بقیه اند، تدارک و پشتیبانی می کنند و ...اینجا تعداد زیادی از قایق ها آسیب دیده. کسانی که قایق دارند هم نمی توانند دریا بروند. مردم توی این گرما ساعتها توی صف پمپ بنزین اند و هزار مشکل دیگر؛ اما چنان دقیق و عمیق آمده اند پای کار، که انگار هرکدام برای خودشان یک نیروی تشکیلاتی آموزش دیده اند. مردها، زنها و حتی بچه ها جای خودشان را در جنگ پیدا کرده اند. جنگی که از روز نهم اسفند تا همین امروز ادامه دارد و در دوره آتش بس هم تمام نشد. جنگی که فقط جنگ هرمز نیست، جنگ همه ایران است.
#مقاومت_مردم_جنوب#تنگه_هرمز#انقلاب_پابرهنگان_و_مستضعفان#جنگ_همه_ایران
دوم مرداد ۱۴۰۵ _ بندر سیریک. بخش بمانیشبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
۲۸۶
۳:۳۸
بسم الله
خیرالنساء
از در خانه که وارد شدیم عکس بزرگی از پیرمرد نشسته بود روی دیوار گچی ایوان. به سبک بندریها چفیۀ چهارخانۀ مشکی را بسته بود روی سرش و دستش را گذاشته بود زیر چانه. انگار توی فکر باشد. شاید به نبودنش فکر میکرد؛ به اینکه بعد از او زن و دخترش چکار میکنند و چطور از پس زندگی بر میآیند؟ پیرمرد نمیدانست روزی میرسد که خانهاش میشود محل طبخ نان برای رزمندگانی که ماههاست از خانه و زندگیشان دورند. هرکدام از خانههای اینجا برای خودش یک مرکز پشتیبانی است. اینجا زنان هر روستا صبح و عصر، به اندازه وسعشان نان میپزند و میفرستند برای رزمندگان. دهتادهتا و سیتاسیتا روی هم جمع میشود و میشود یک دریا. پیرمرد فکرش را نمیکرد روزی فاطمه خانم همسرش، با خیرالنسا، دخترش پای ثابت تنور خانگیشان باشند. دوسه تا درخت نخل و کرت گوشه حیاط خاکی خانه کنار دیوارهای سیمانی جاخوش کرده بود. فاطمهخانم در اتاق را باز کرد و خوشآمد گفت. دوروبر تلویزیون جابهجا عکس آقای شهید بود و سید شهید و رهبر جدید؛ خیرالنسا با سینی شربت آمد. خنکیاش را ریختم روی جگر داغم. اشاره کردم به عکس پدرش که نشسته بود کنار عکس حاج قاسم. برای خیرالنسا مبدأ تاریخ فوت پدرش از روز شهادت حاج قاسم بود: سه ماه بعد از شهادت؛ وچشمهایش خیس شد. صدای ناله گوسالهای آمد و خیرالنساء بهدو دوید توی حیاط. گوسالهای که منبع درآمدشان است مریض شده بود و تیمارش با او بود؛ با این حال نفر اصلی پخت نان بود و مادر و همسایهها کمک دستش. عصرها شاخ و برگ خشک درخت نخلشان را میگرفت و هیزمِ تنورش میکرد. میگفت دلم توی تشییع آقای شهید بود. حتی ساکم را بستم که بروم؛ اما دلم رضا نمیداد. اگر میرفتم سهم نان رزمنده ها کم میشد. گرمای تنور نان بدجور گرفته بودم. نمیتوانستم رهایش کنم.
#مقاومت_مردم_جنوب#تنگه_هرمز#انقلاب_پابرهنگان_و_مستضعفان#جنگ_همه_ایران
دوم مرداد ۱۴۰۵ _ بندر سیریک. روستای روتانشبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
خیرالنساء
از در خانه که وارد شدیم عکس بزرگی از پیرمرد نشسته بود روی دیوار گچی ایوان. به سبک بندریها چفیۀ چهارخانۀ مشکی را بسته بود روی سرش و دستش را گذاشته بود زیر چانه. انگار توی فکر باشد. شاید به نبودنش فکر میکرد؛ به اینکه بعد از او زن و دخترش چکار میکنند و چطور از پس زندگی بر میآیند؟ پیرمرد نمیدانست روزی میرسد که خانهاش میشود محل طبخ نان برای رزمندگانی که ماههاست از خانه و زندگیشان دورند. هرکدام از خانههای اینجا برای خودش یک مرکز پشتیبانی است. اینجا زنان هر روستا صبح و عصر، به اندازه وسعشان نان میپزند و میفرستند برای رزمندگان. دهتادهتا و سیتاسیتا روی هم جمع میشود و میشود یک دریا. پیرمرد فکرش را نمیکرد روزی فاطمه خانم همسرش، با خیرالنسا، دخترش پای ثابت تنور خانگیشان باشند. دوسه تا درخت نخل و کرت گوشه حیاط خاکی خانه کنار دیوارهای سیمانی جاخوش کرده بود. فاطمهخانم در اتاق را باز کرد و خوشآمد گفت. دوروبر تلویزیون جابهجا عکس آقای شهید بود و سید شهید و رهبر جدید؛ خیرالنسا با سینی شربت آمد. خنکیاش را ریختم روی جگر داغم. اشاره کردم به عکس پدرش که نشسته بود کنار عکس حاج قاسم. برای خیرالنسا مبدأ تاریخ فوت پدرش از روز شهادت حاج قاسم بود: سه ماه بعد از شهادت؛ وچشمهایش خیس شد. صدای ناله گوسالهای آمد و خیرالنساء بهدو دوید توی حیاط. گوسالهای که منبع درآمدشان است مریض شده بود و تیمارش با او بود؛ با این حال نفر اصلی پخت نان بود و مادر و همسایهها کمک دستش. عصرها شاخ و برگ خشک درخت نخلشان را میگرفت و هیزمِ تنورش میکرد. میگفت دلم توی تشییع آقای شهید بود. حتی ساکم را بستم که بروم؛ اما دلم رضا نمیداد. اگر میرفتم سهم نان رزمنده ها کم میشد. گرمای تنور نان بدجور گرفته بودم. نمیتوانستم رهایش کنم.
#مقاومت_مردم_جنوب#تنگه_هرمز#انقلاب_پابرهنگان_و_مستضعفان#جنگ_همه_ایران
دوم مرداد ۱۴۰۵ _ بندر سیریک. روستای روتانشبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
۳۵۷
۱۱:۰۱
بسم الله
شمسِ شهید مردان
توی ذهنم او را یک دختر دهه شصتی می دیدم با چادر گلدار رنگی که بندری بسته دور سرش؛ حداکثر سی و شش هفت ساله. این تصور به خاطر حرفهایی بود که درباره شمسی خانم افضلی شنیده بودم. در را که باز کرد اما همه تصوراتم یک جا ریخت: زنی با چین و چروکهای عمیق روی صورت که شال مشکی اش را دور سرش بسته بود و حداقل پنجاهوهفتهشت ساله می زد. خانه شان تازه ساخت به نظر می آمد و امروزی، با آشپرخانه اپن. مثل بیشتر خانه های اینجا، سنگهای کرمی و قهوه ای به سبک عربی تا نیمه دیوارها را گرفته بود. گرمای بیرون بدجور توی اتاق رسوب کرده بود. نشستیم به گپ و گفت که شوهرش آقاموسی، نشست روبه رویمان و همان اول به خنده ای بلند گفت: "این شمسی باید مرد می شد."حرفش به دلم ننشست. شمسی با "زن بودنش" توانسته بود این طوری آدمها را دور خودش جمع کند و خم و چم کار را بگیرد. شمسی خانم خنده ای کرد و برایم از روزهای کودکی اش گفت. از روزهایی که دخترها تا کلاس پنجم بیشتر نمی توانستند درس بخوانند. با این حال او با همراهی پدرش تا دیپلم را خوانده و البته قبلترش بهیار روستای شهید مردان شده؛ اولین دختر درس خوانده روستا و اولین مامای بخش بمانی. گفت:« قرار بود بازنشست شم که جنگ شد. گفتم حالا شروع کار منه و نذاشتم بازنشستم کنن.» آقاموسی بلند شد و چند دقیقه بعد دیس میوه به دست توی چهارچوب در ایستاد: «کولر این اتاق سوخته. بیاین اون طرف.» یاد یخچال خانه رباب، یکی از روستایی ها، می افتم که از نوسان شدید برق در این مدت سوخته بود. به امید خنکای اسپیلت جا به جا می شوم اما این یکی هم جانی ندارد. شمسی خانم دوزانو می نشیند و با حرارت حرفهایش را ادامه می دهد. از شروع جنگ می گوید که نانوایی ها توان پخت برای رزمندگان نداشتند. مسئول گروه جهادی روستا با او تماس می گیرد و او بدون اینکه شک به دلش بیفتد مسئولیت پخت روزانه صدها و گاهی تا هزار و اندی نان را قبول می کند. پرسیدم: "چطور؟!" گفت:"خودم تنها که نمیخواستم بپزم. همسایه ها و دوست و آشنا رو به خط کردم." پرسیدم: "چطور؟!" گفت:«سوار ماشین آقا موسی شو تا بریم نشونت بدم.» آقاموسی صبح و عصر شمسی خانم را سوار پژوی ۴۰۵ قدیمی اش می کرد. یک ساعتی طول می کشید تا نانها را از توی روستا جمع کنند و بعد برسانند به دست رابطها تا برود توی سفره رزمندگان. آقاموسی خودش هم جانباز جنگ تحمیلی اول بود. از اتاق که بیرون آمدم، گرمای خیسی خورد توی عینکم و مه غلیظی جلوی چشمهایم را گرفت. به این آب و هوا عادت نمیکنم هیچ وقت.
ادامه دارد...#مقاومت_مردم_جنوب#تنگه_هرمز#انقلاب_پابرهنگان_و_مستضفعان#جنگ_همه_ایران
سوم مرداد ۱۴۰۵_ بندر سیریک. روستای شهید مردانشبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
شمسِ شهید مردان
توی ذهنم او را یک دختر دهه شصتی می دیدم با چادر گلدار رنگی که بندری بسته دور سرش؛ حداکثر سی و شش هفت ساله. این تصور به خاطر حرفهایی بود که درباره شمسی خانم افضلی شنیده بودم. در را که باز کرد اما همه تصوراتم یک جا ریخت: زنی با چین و چروکهای عمیق روی صورت که شال مشکی اش را دور سرش بسته بود و حداقل پنجاهوهفتهشت ساله می زد. خانه شان تازه ساخت به نظر می آمد و امروزی، با آشپرخانه اپن. مثل بیشتر خانه های اینجا، سنگهای کرمی و قهوه ای به سبک عربی تا نیمه دیوارها را گرفته بود. گرمای بیرون بدجور توی اتاق رسوب کرده بود. نشستیم به گپ و گفت که شوهرش آقاموسی، نشست روبه رویمان و همان اول به خنده ای بلند گفت: "این شمسی باید مرد می شد."حرفش به دلم ننشست. شمسی با "زن بودنش" توانسته بود این طوری آدمها را دور خودش جمع کند و خم و چم کار را بگیرد. شمسی خانم خنده ای کرد و برایم از روزهای کودکی اش گفت. از روزهایی که دخترها تا کلاس پنجم بیشتر نمی توانستند درس بخوانند. با این حال او با همراهی پدرش تا دیپلم را خوانده و البته قبلترش بهیار روستای شهید مردان شده؛ اولین دختر درس خوانده روستا و اولین مامای بخش بمانی. گفت:« قرار بود بازنشست شم که جنگ شد. گفتم حالا شروع کار منه و نذاشتم بازنشستم کنن.» آقاموسی بلند شد و چند دقیقه بعد دیس میوه به دست توی چهارچوب در ایستاد: «کولر این اتاق سوخته. بیاین اون طرف.» یاد یخچال خانه رباب، یکی از روستایی ها، می افتم که از نوسان شدید برق در این مدت سوخته بود. به امید خنکای اسپیلت جا به جا می شوم اما این یکی هم جانی ندارد. شمسی خانم دوزانو می نشیند و با حرارت حرفهایش را ادامه می دهد. از شروع جنگ می گوید که نانوایی ها توان پخت برای رزمندگان نداشتند. مسئول گروه جهادی روستا با او تماس می گیرد و او بدون اینکه شک به دلش بیفتد مسئولیت پخت روزانه صدها و گاهی تا هزار و اندی نان را قبول می کند. پرسیدم: "چطور؟!" گفت:"خودم تنها که نمیخواستم بپزم. همسایه ها و دوست و آشنا رو به خط کردم." پرسیدم: "چطور؟!" گفت:«سوار ماشین آقا موسی شو تا بریم نشونت بدم.» آقاموسی صبح و عصر شمسی خانم را سوار پژوی ۴۰۵ قدیمی اش می کرد. یک ساعتی طول می کشید تا نانها را از توی روستا جمع کنند و بعد برسانند به دست رابطها تا برود توی سفره رزمندگان. آقاموسی خودش هم جانباز جنگ تحمیلی اول بود. از اتاق که بیرون آمدم، گرمای خیسی خورد توی عینکم و مه غلیظی جلوی چشمهایم را گرفت. به این آب و هوا عادت نمیکنم هیچ وقت.
ادامه دارد...#مقاومت_مردم_جنوب#تنگه_هرمز#انقلاب_پابرهنگان_و_مستضفعان#جنگ_همه_ایران
سوم مرداد ۱۴۰۵_ بندر سیریک. روستای شهید مردانشبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
۴۲۰
۱۵:۲۵
بسم اللهشمس شهید مردان/۲
درختهای نخل و کرت بدون نظم خاصی جا به جا توی روستا سربرآورده اند. عموما دوسه تا کنار هم و با فاصله. آقاموسی دنده را دو می کند و درختهای کرت را نشان می دهد: "اینا بومی اینجا نیستن ولی سایه خوبی دارن. تو این گرما سایه بان غنیمته." نگاهم می رود روی دیوارهای بلوکی خانه ها.فاصله خانه ها از همدیگر زیاد است و همسایه دیوار به دیوار کم. این قاعده روستاهای دیگر هم هست: روتان، پالور، کوهستک و... از شمسی خانم درباره روستایشان می پرسم. روستای شهید مردان. کج می نشیند روی صندلی جلو. نیم رخ چروک خورده اش می خندد و می گوید: "روستای ما بزرگترین روستای شیعه نشین اینجاست. بقیه روستاها اهل سنتم دارن. اهل سنتشون حسینیه میان و نذرم می کنن. ولی روستای ما همه شیعه ان." تا برسیم به اولین خانه، چند نفر برای آقا موسی بوق زده اند و دست شمسی خانم به نشانه سلام و احوالپرسی بالا رفته.آقاموسی توی کوچه ای پهن و خاکی آرام ترمز می کند. در خانه باز است. هفت هشت زن کف حیاط حصیر پهن کرده اند و بساط قابلمه روحی و خمیر را آورده اند آنجا. هیزمها را تلمبار کرده اند وسط حیاط و نشسته اند به ورز دادن خمیر. شمسی خانم از دم در سلام بلندی می کند و می رود کنار تنور گلی. زنها و دخترها با خنده سلام و علیک می کنند و تحویلش می گیرند. بوی هیزم و نان در هم تنیده شده. دختر برقع پوش نانها را به تنور می زند. هرازگاهی صدای صلوات لا به لای پچ پچ زنها به زبان بندری بلند می شود. شمسی می بردم بالاسر تنور. گرمای خیس هوا با هرم چوبهای ذغال شده ضریب می گیرد. شمسی می گوید:" این تنور کوچیکتر بود. برای جنگ بزرگترش کردیم. این الان ۷ تاییه." صدای صاحبخانه می آید که بلند می گوید: "خب برا فاطمه و رباب هم درست کردی خب." و چانه می گیرد. شمسی همین طور که نانها را جمع می کند، می گوید: "آره خب. سیزده چهارده تا خونه ان. یکی خودش تنور داشت. یکی تنورش کوچیک بود. یکی نداشت. همه شون رو راه انداختم. هر روز طبق تعداد نونی که لازم دارن خونه ها رو فعال می کنم. گاهی روزی دو نوبت می پزن، گاهی یه نوبت، گاهی یه روز درمیون. اما کیفیت آردها خیلی بد شده. نون خوبی نمی ده بهمون" نانها را توی پلاستیک جا می دهد و تند می رود سمت ماشین. خانه بعدی خانه کنیز خانم است. شمسی می گوید که به همه زنهای روستا گفته بودم نان بپزند الا به کنیز. مریض بود و دست و پایش درد می کرد. یک روز توی مسجد دیدم و گفت فقط من مسلمون نبودم؟ حالا وقتی شیفتش یک روز درمیان است هی زنگ می زند که به جای یکی دیگر پخت کند. کنیز خانم پخت نانش را آورده خانه دخترش. خانه اش امروزی تر است و خنک تر. توی آشپزخانه ای که سر هال است نشسته اند و با عروس و همسایه ها روی طاوه پخت می کنند. کنیزخانم چانه می گیرد و از بیکاری پسرهاش می گوید. از گرانی زیاد توی روستاها و کمبودها. پشت بندش اما شروع می کند به دعا کردن برای ایران، برای رهبری و برای رزمندگان. دستهایش را بالا می آورد و بلند می گوید به نابودی ترامپ.نوه های خودش و بچه های همسایه می روند و می آیند و آبی می آورند و شربتی. خداحافظی می کنیم. آقاموسی لیمو شیرین درشتی از درخت توی کوچه می چیند و می گذارد توی دستم. " درختای اینجا من و تویی ندارن. مال خودمونه." عطر لیموی جنوبی ته نشین می شود توی ریه ام. راه میفتیم توی روستا. خانه ای با حیاط خاکی و ایوانی سیمانی با اتاقی محقر.ایوانی سنگی با پرچم ایران بر فراز دیوار کنار تنور.خانه ای امروزی با آشپزخانه اپن.زیر سایه درخت کرت توی کوچه با اجاق گاز و طاوه.و نانهایی که ذکر نادعلی و صلوات در تمام خلل و فروجش نفوذ کرده.آقا موسی نانها را دسته دسته روی صندلی ماشین می گذارد. صدای کنیزخانم می پیچید توی گوشم وقتی چانه می گرفت و بلند می گفت: "به نابودی ترامپ."
#مقاومت_مردم_جنوب#تنگه_هرمز#انقلاب_پابرهنگان_و_مستضفعان#جنگ_همه_ایران
سوم مرداد ۱۴۰۵_ بندر سیریک. روستای شهید مردانشبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
درختهای نخل و کرت بدون نظم خاصی جا به جا توی روستا سربرآورده اند. عموما دوسه تا کنار هم و با فاصله. آقاموسی دنده را دو می کند و درختهای کرت را نشان می دهد: "اینا بومی اینجا نیستن ولی سایه خوبی دارن. تو این گرما سایه بان غنیمته." نگاهم می رود روی دیوارهای بلوکی خانه ها.فاصله خانه ها از همدیگر زیاد است و همسایه دیوار به دیوار کم. این قاعده روستاهای دیگر هم هست: روتان، پالور، کوهستک و... از شمسی خانم درباره روستایشان می پرسم. روستای شهید مردان. کج می نشیند روی صندلی جلو. نیم رخ چروک خورده اش می خندد و می گوید: "روستای ما بزرگترین روستای شیعه نشین اینجاست. بقیه روستاها اهل سنتم دارن. اهل سنتشون حسینیه میان و نذرم می کنن. ولی روستای ما همه شیعه ان." تا برسیم به اولین خانه، چند نفر برای آقا موسی بوق زده اند و دست شمسی خانم به نشانه سلام و احوالپرسی بالا رفته.آقاموسی توی کوچه ای پهن و خاکی آرام ترمز می کند. در خانه باز است. هفت هشت زن کف حیاط حصیر پهن کرده اند و بساط قابلمه روحی و خمیر را آورده اند آنجا. هیزمها را تلمبار کرده اند وسط حیاط و نشسته اند به ورز دادن خمیر. شمسی خانم از دم در سلام بلندی می کند و می رود کنار تنور گلی. زنها و دخترها با خنده سلام و علیک می کنند و تحویلش می گیرند. بوی هیزم و نان در هم تنیده شده. دختر برقع پوش نانها را به تنور می زند. هرازگاهی صدای صلوات لا به لای پچ پچ زنها به زبان بندری بلند می شود. شمسی می بردم بالاسر تنور. گرمای خیس هوا با هرم چوبهای ذغال شده ضریب می گیرد. شمسی می گوید:" این تنور کوچیکتر بود. برای جنگ بزرگترش کردیم. این الان ۷ تاییه." صدای صاحبخانه می آید که بلند می گوید: "خب برا فاطمه و رباب هم درست کردی خب." و چانه می گیرد. شمسی همین طور که نانها را جمع می کند، می گوید: "آره خب. سیزده چهارده تا خونه ان. یکی خودش تنور داشت. یکی تنورش کوچیک بود. یکی نداشت. همه شون رو راه انداختم. هر روز طبق تعداد نونی که لازم دارن خونه ها رو فعال می کنم. گاهی روزی دو نوبت می پزن، گاهی یه نوبت، گاهی یه روز درمیون. اما کیفیت آردها خیلی بد شده. نون خوبی نمی ده بهمون" نانها را توی پلاستیک جا می دهد و تند می رود سمت ماشین. خانه بعدی خانه کنیز خانم است. شمسی می گوید که به همه زنهای روستا گفته بودم نان بپزند الا به کنیز. مریض بود و دست و پایش درد می کرد. یک روز توی مسجد دیدم و گفت فقط من مسلمون نبودم؟ حالا وقتی شیفتش یک روز درمیان است هی زنگ می زند که به جای یکی دیگر پخت کند. کنیز خانم پخت نانش را آورده خانه دخترش. خانه اش امروزی تر است و خنک تر. توی آشپزخانه ای که سر هال است نشسته اند و با عروس و همسایه ها روی طاوه پخت می کنند. کنیزخانم چانه می گیرد و از بیکاری پسرهاش می گوید. از گرانی زیاد توی روستاها و کمبودها. پشت بندش اما شروع می کند به دعا کردن برای ایران، برای رهبری و برای رزمندگان. دستهایش را بالا می آورد و بلند می گوید به نابودی ترامپ.نوه های خودش و بچه های همسایه می روند و می آیند و آبی می آورند و شربتی. خداحافظی می کنیم. آقاموسی لیمو شیرین درشتی از درخت توی کوچه می چیند و می گذارد توی دستم. " درختای اینجا من و تویی ندارن. مال خودمونه." عطر لیموی جنوبی ته نشین می شود توی ریه ام. راه میفتیم توی روستا. خانه ای با حیاط خاکی و ایوانی سیمانی با اتاقی محقر.ایوانی سنگی با پرچم ایران بر فراز دیوار کنار تنور.خانه ای امروزی با آشپزخانه اپن.زیر سایه درخت کرت توی کوچه با اجاق گاز و طاوه.و نانهایی که ذکر نادعلی و صلوات در تمام خلل و فروجش نفوذ کرده.آقا موسی نانها را دسته دسته روی صندلی ماشین می گذارد. صدای کنیزخانم می پیچید توی گوشم وقتی چانه می گرفت و بلند می گفت: "به نابودی ترامپ."
#مقاومت_مردم_جنوب#تنگه_هرمز#انقلاب_پابرهنگان_و_مستضفعان#جنگ_همه_ایران
سوم مرداد ۱۴۰۵_ بندر سیریک. روستای شهید مردانشبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
۳۹۵
۱۹:۳۸
بسم الله
دل نیست مادر
سرزده در خانه فاطمه خانم را زده ایم. طول می کشد تا بیاید. چشمهایش پف دارد. شال مشکی اش را بسته دور سرش و چین و چروک عمیقی نشسته روی صورتش. با روی خوش دعوتمان می کند توی خانه. می گوید شبها خواب ندارم. صبح دو سه ساعتی چشم روی هم می گذارم. چه صدای موشک بیاید چه نیاید، که تقریبا هرشب می آید، تا صبح می روم توی حیاط.بعد چهارزانو می نشیند روی زمین، تکیه اش را می دهد به پشتی طوسی رنگ و با لهجه غلیظ بندری می گوید:"خواب نداریم مادر...دل نداریم مادر...هر سه تا پسرم بسیجی ان. میرن روی دریا.شب تا صبح نه فقط برای بچه هام، به جمیع مسلمونها دعا می کنم. به جمیع رزمنده ها.الان دیشب بچه های من نرفته ان. الا دعا کردم تا صبح؟تا صبح دعا کردم به درگاه خدابه نابودی امریکابه پیروزی اسلامدل نیست مادر"
و آه می کشد."به خدا دل نیست."
و می زند روی پایش."دل نیست مادر... دل از کجا بیارم؟"
و با پته شال خیسی چشمهایش را می گیرد.
پی نوشت: فیلمش را دارم وقتی این حرفها را می زند و آه می کشد. به خاطر جان خودش و پسرهاش نمی توانم بگذارم.
#مقاومت_مردم_جنوب#تنگه_هرمز#انقلاب_مستضعفان_و_پابرهنگان#جنگ_همه_ایران
پنجم مرداد ۱۴۰۵_بندر سیریک_ روستای روتان شبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
دل نیست مادر
سرزده در خانه فاطمه خانم را زده ایم. طول می کشد تا بیاید. چشمهایش پف دارد. شال مشکی اش را بسته دور سرش و چین و چروک عمیقی نشسته روی صورتش. با روی خوش دعوتمان می کند توی خانه. می گوید شبها خواب ندارم. صبح دو سه ساعتی چشم روی هم می گذارم. چه صدای موشک بیاید چه نیاید، که تقریبا هرشب می آید، تا صبح می روم توی حیاط.بعد چهارزانو می نشیند روی زمین، تکیه اش را می دهد به پشتی طوسی رنگ و با لهجه غلیظ بندری می گوید:"خواب نداریم مادر...دل نداریم مادر...هر سه تا پسرم بسیجی ان. میرن روی دریا.شب تا صبح نه فقط برای بچه هام، به جمیع مسلمونها دعا می کنم. به جمیع رزمنده ها.الان دیشب بچه های من نرفته ان. الا دعا کردم تا صبح؟تا صبح دعا کردم به درگاه خدابه نابودی امریکابه پیروزی اسلامدل نیست مادر"
و آه می کشد."به خدا دل نیست."
و می زند روی پایش."دل نیست مادر... دل از کجا بیارم؟"
و با پته شال خیسی چشمهایش را می گیرد.
پی نوشت: فیلمش را دارم وقتی این حرفها را می زند و آه می کشد. به خاطر جان خودش و پسرهاش نمی توانم بگذارم.
#مقاومت_مردم_جنوب#تنگه_هرمز#انقلاب_مستضعفان_و_پابرهنگان#جنگ_همه_ایران
پنجم مرداد ۱۴۰۵_بندر سیریک_ روستای روتان شبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
۲۶۰
۱۷:۵۲
بسم الله
رباب فقط یک حاجت داشت.
صبح روز دهم اسفند وقتی هنوز توی شوک خبر شهادت آقا بود و داشت مثل ابر بهار اشک می ریخت، خواهرزاده اش آمده بود دم خانه شان که زود باش بلند شو کار داریم. رباب خودش را جمع کرده بود و دست به کار شده بود. باید برای چهل پنجاه نفر غذا درست می کرد. برای رزمندگانی که به محض شروع جنگ آمده بودند برای محافظت از کرانه هرمز. تا سه ماه هر روز درست کردن سه وعده صبحانه، ناهار و شام برای پنجاه نفر و گاهی خیلی بیشتر، کار ساده ای نبود. صبح ها ساعت شش صبح همسایه ها و فامیل جمع می شدند توی خانه شان و تا ده و یازده شب کار می کردند. هر روز سر تا ته ایوان شان از پیاز و بادمجان و فلفل دلمه ای و... پر و خالی می شد.رباب، کار و جای هرکس را معلوم کرده بود: چه کسی بادمجان پوست بگیرد؛ چه کسی پیاز خرد کند و... کارهای جایگزینشان را هم می دانستند. گاهی فرصت نمی کردند حتی برای بچه هایشان غذا بپزند. شده بود وقتهایی که برنج و خورشها ظرف می شد و می رفت و آنها سفره پهن می کردند و دور هم نان و پنیر می خوردند. رباب آرایشگر بود و بین کارهایش مشتری هم راه می انداخت. گاهی زنها از زیر بند و رنگ مو که بیرون می آمدند تازه می نشستند به خرد کردن و شستن مرغ. همزمان علی، همسرش هم درگیر بود. مواد غذایی را با کمک بقیه دوستان جهادی اش تهیه می کرد و به دست رباب می رساند.تا وقتی که تعداد غذاها زیاد شد و رسید به چند هزار. دیگر زورشان نمی رسید. نه وسایل پخت و پز آنچنانی توی خانه داشتند و نه توانش را. نیروهای نظامی با کمک علی و جهادی های روستا یک آشپزخانه بزرگ راه انداختند. علی همچنان ستون و همه کاره آشپزخانه بود. حجم کار ولی آنقدر زیاد بود که هنوز هم کمک زنان روستا را می خواست.شبهای خانه رباب دیدنی بود. محل تجمع و پرچم گردانی روتان درست جلوی خانه شان بود. خانمهای روستا همین طور که دستشان به سیب زمینی و پیاز بود، مرگ بر امریکا می گفتند و دعای فرج می خواندند تا صدایشان با صدای مردم توی کوچه یکی شود. موقع کار دعا می کردند و حاجت می خواستند: یکی کار می خواست برای پسرش. یکی صید خوب می خواست برای شوهرش که حالا بیکار شده بود. یکی شفا می خواست برای مریضش. رباب ولی در تمام این روزها و شبها یک چیز بیشتر از خدا نخواسته بود: "کربلا."حالا که دارم اینها را می نویسم، چهره رباب جلوی چشمم است وقتی اشک می ریخت و از حسرت دیدن بین الحرمین حرف می زد. رباب تا حالا کربلا نرفته و امیدش به اربعین امسال بود. اما با علی تصمیم گرفتند نروند. کارهای آشپزخانه روی زمین می ماند اگر علی می رفت.
#مقاومت_مردم_جنوب#تنگه_هرمز#انقلاب_مستضعفان_و_پابرهنگان#جنگ_همه_ایران
مرداد ۱۴۰۵_بندر سیریک_ روستای روتان شبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
رباب فقط یک حاجت داشت.
صبح روز دهم اسفند وقتی هنوز توی شوک خبر شهادت آقا بود و داشت مثل ابر بهار اشک می ریخت، خواهرزاده اش آمده بود دم خانه شان که زود باش بلند شو کار داریم. رباب خودش را جمع کرده بود و دست به کار شده بود. باید برای چهل پنجاه نفر غذا درست می کرد. برای رزمندگانی که به محض شروع جنگ آمده بودند برای محافظت از کرانه هرمز. تا سه ماه هر روز درست کردن سه وعده صبحانه، ناهار و شام برای پنجاه نفر و گاهی خیلی بیشتر، کار ساده ای نبود. صبح ها ساعت شش صبح همسایه ها و فامیل جمع می شدند توی خانه شان و تا ده و یازده شب کار می کردند. هر روز سر تا ته ایوان شان از پیاز و بادمجان و فلفل دلمه ای و... پر و خالی می شد.رباب، کار و جای هرکس را معلوم کرده بود: چه کسی بادمجان پوست بگیرد؛ چه کسی پیاز خرد کند و... کارهای جایگزینشان را هم می دانستند. گاهی فرصت نمی کردند حتی برای بچه هایشان غذا بپزند. شده بود وقتهایی که برنج و خورشها ظرف می شد و می رفت و آنها سفره پهن می کردند و دور هم نان و پنیر می خوردند. رباب آرایشگر بود و بین کارهایش مشتری هم راه می انداخت. گاهی زنها از زیر بند و رنگ مو که بیرون می آمدند تازه می نشستند به خرد کردن و شستن مرغ. همزمان علی، همسرش هم درگیر بود. مواد غذایی را با کمک بقیه دوستان جهادی اش تهیه می کرد و به دست رباب می رساند.تا وقتی که تعداد غذاها زیاد شد و رسید به چند هزار. دیگر زورشان نمی رسید. نه وسایل پخت و پز آنچنانی توی خانه داشتند و نه توانش را. نیروهای نظامی با کمک علی و جهادی های روستا یک آشپزخانه بزرگ راه انداختند. علی همچنان ستون و همه کاره آشپزخانه بود. حجم کار ولی آنقدر زیاد بود که هنوز هم کمک زنان روستا را می خواست.شبهای خانه رباب دیدنی بود. محل تجمع و پرچم گردانی روتان درست جلوی خانه شان بود. خانمهای روستا همین طور که دستشان به سیب زمینی و پیاز بود، مرگ بر امریکا می گفتند و دعای فرج می خواندند تا صدایشان با صدای مردم توی کوچه یکی شود. موقع کار دعا می کردند و حاجت می خواستند: یکی کار می خواست برای پسرش. یکی صید خوب می خواست برای شوهرش که حالا بیکار شده بود. یکی شفا می خواست برای مریضش. رباب ولی در تمام این روزها و شبها یک چیز بیشتر از خدا نخواسته بود: "کربلا."حالا که دارم اینها را می نویسم، چهره رباب جلوی چشمم است وقتی اشک می ریخت و از حسرت دیدن بین الحرمین حرف می زد. رباب تا حالا کربلا نرفته و امیدش به اربعین امسال بود. اما با علی تصمیم گرفتند نروند. کارهای آشپزخانه روی زمین می ماند اگر علی می رفت.
#مقاومت_مردم_جنوب#تنگه_هرمز#انقلاب_مستضعفان_و_پابرهنگان#جنگ_همه_ایران
مرداد ۱۴۰۵_بندر سیریک_ روستای روتان شبنم غفاری حسینی @jarideh_sh
۲۸۷
۱۸:۴۸
هر صبح و ظهر و شام عزادارت هستیم...
۲۱۱
۲۱:۲۶
۱۴۱
۱۵:۱۶
آدمها اینجا همه زندگیشان وقف جنگ است!روایت یک نویسنده اصفهانی از سفر به «هرمزگان» و روستاهای «سیریک» و مردمانی که دور از قاب دوربینها، بار پشتیبانی جنگ را بهدوش گرفتهاند
زینب تاجالدین
" />
جنگ را همیشه از خط مقدم روایت کردهاند؛ از سنگرها، از صدای انفجار، از دود و آتش و رزمندگانی که در برابر دشمن ایستادهاند. اما هر جنگ، جبههای خاموش هم دارد؛ جبههای که اگر نباشد، خط مقدم دوام نمیآورد. جبههای که در آن، نه اسلحهای شلیک و نه فرماندهی عملیات را هدایت میکند؛ زنانی هستند که نان میپزند، کشاورزانی که از محصول اندکشان میگذرند، رانندگانی که کامیون و لودرشان را بیچشمداشت در اختیار جبهه میگذارند و خانوادههایی که درِ خانههایشان را به روی رزمندههایی باز میکنند که شاید هیچوقت دوباره نبینندشان. این تصویر، نه متعلق به چهار دهه پیش است و نه برگرفته از خاطرات دفاع مقدس. این روایت، امروز در روستاهای شهرستان سیریک در شرق هرمزگان جریان دارد؛ جایی که مردم، جنگ را نه یک خبر دوردست، بلکه بخشی از زندگی روزانه خود میدانند.
isfahanziba.ir/137208

@raviivatan
زینب تاجالدین
جنگ را همیشه از خط مقدم روایت کردهاند؛ از سنگرها، از صدای انفجار، از دود و آتش و رزمندگانی که در برابر دشمن ایستادهاند. اما هر جنگ، جبههای خاموش هم دارد؛ جبههای که اگر نباشد، خط مقدم دوام نمیآورد. جبههای که در آن، نه اسلحهای شلیک و نه فرماندهی عملیات را هدایت میکند؛ زنانی هستند که نان میپزند، کشاورزانی که از محصول اندکشان میگذرند، رانندگانی که کامیون و لودرشان را بیچشمداشت در اختیار جبهه میگذارند و خانوادههایی که درِ خانههایشان را به روی رزمندههایی باز میکنند که شاید هیچوقت دوباره نبینندشان. این تصویر، نه متعلق به چهار دهه پیش است و نه برگرفته از خاطرات دفاع مقدس. این روایت، امروز در روستاهای شهرستان سیریک در شرق هرمزگان جریان دارد؛ جایی که مردم، جنگ را نه یک خبر دوردست، بلکه بخشی از زندگی روزانه خود میدانند.
isfahanziba.ir/137208
۲۰۳
۱۵:۱۶