لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل جلد خالیج
۴۶۰ عضو

جلد خالی

درود و احترامundefinedسوش هستم.تلاش کردم که به بهترین شکل ممکن، مطالب مفیدی رو به شما ارائه بدم.
undefinedجلد خالی = فضایی برای کتاب‌های کشف‌نشده‌تان. کشف کنید، بخوانید، لذت ببرید.
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۱ اسفند ۱۴۰۴
thumbnail
« شب قدر؛ شبی بهتر از هزار ماه »
undefinedدر شب‌های پرفروغ ماه رمضان، شبی هست که قرآن آن را «بهتر از هزار ماه» نامیده است. شبی که در آن «فرشتگان و روح به اذن پروردگارشان برای هر کاری فرود می‌آیند» و «تا طلوع سپیده، سلام و رحمت است» .
در بیست و دوم رمضان، یکی از شب‌هایی که به احتمال فراوان می‌تواند شب قدر باشد، به استقبال این ضیافت عظیم می‌رویم. شبی که تقدیر یک‌ساله انسان‌ها رقم می‌خورد ، درهای آسمان گشوده می‌شود و دعا به اجابت نزدیک‌تر است.
undefined در این شب، خود را به درگاه بی‌نیاز نزدیک کنیم، از صمیم دل طلب آمرزش کنیم و برای همه مؤمنان دعا کنیم.
خدایا، تو عفوکننده‌ای و عفو را دوست داری، پس ما را بیامرز.
#مناسبت#شب_قدر#بیستُ‌یکم_اسفند#بیستُ‌دوم_رمضان#دوازدهم_مارس
undefined@Jeld_khali

۲۶۱

۱۱:۲۴

thumbnail
undefined پیرمرد هر غروب می‌آمد و روی نیمکت ایستگاه قطار می‌نشست. نه سوار می‌شد، نه به قطارهایی که می‌آمدند نگاه می‌کرد. فقط می‌نشست و به افق خیره می‌شد، جایی که ریل‌ها در نور غروب گم می‌شدند.
undefined دخترک همسایه که هر روز از کنار ایستگاه رد می‌شد، بالاخره کنجکاوی‌اش را نتواست کنترل کند. یک روز کنار پیرمرد نشست و پرسید: «آقا جان، منتظر چیزی هستید؟»
پیرمرد لبخندی زد و گفت: «منتظر غروب؟ خورشید که هر شب برمی‌گردد.»
دخترک با تعجب گفت: «خورشید که همیشه هست. منتظر برگشتنش نیستیم که!»
پیرمرد دستی به سر دخترک کشید: «بعضی چیزها را فقط وقتی می‌بینی که چشم‌هایت را جور دیگری باز کنی.»
#داستان#انتظار
undefined@Jeld_khali

۲۳۹

۱۷:۴۶

thumbnail
undefined هفته‌ها گذشت و هر روز دخترک کنار پیرمرد می‌نشست. کم کم فهمید پیرمرد روزی مسافر بوده. راننده قطاری که سالها مردم را به شهرهای دور می‌برده و برمی‌گردانده.
«*آقا جان، خاطره قشنگترین سفری که رفتی رو بگو*.»
undefined پیرمرد مکثی کرد و به چشم‌های براق دخترک نگاه کرد. « قشنگترین سفرها اونایی هستن که آدم رو به یه خونه گرم برمی‌گردونن. مسافرهایی که موقع برگشتن، توی چشم‌هاشون نور بود... من تماشاچی اون نور بودم. »
undefined _پس شما عشق رو توی چشم مردم دیدید_؟
« آره دخترم. هر شب که قطار می‌ایستاد و مردم پیاده می‌شدن، من می‌دیدم چطور آغوشهایی باز می‌شد، چطور اشکها جاری می‌شد... اون لحظه‌ها بهم می‌فهموند که مسافر بودن موقته، اما برگشتن همیشگیه. »
undefined@Jeld_khali

۲۳۶

۱۷:۴۸

thumbnail
undefined چند روزی دخترک نیامد. پیرمرد نگران بود اما جایی برای پرسیدن نداشت. یک هفته گذشت، دو هفته... نیمکت ایستگاه برای پیرمرد خلوت‌تر از همیشه شده بود.
روز پانزدهم، دخترک آمد. اما این بار چشم‌هایش قرمز بود و بغض توی صدایش می‌لرزید. کنار پیرمرد نشست و سرش را گذاشت روی شانه‌اش.
«*آقا جان، مامان بزرگم رفت پیش خدا. می‌گن دیگه برنمی‌گرده*.»
پیرمرد دستش را حلقه کرد دور شانه‌های کوچک دخترک. مدتی سکوت کردند. فقط صدای باد می‌آمد و سوت دور دست قطاری که از راه می‌رسید.
دخترک زمزمه کرد: «_شما می‌گفتید برگشتن همیشگیه. پس چرا مامان بزرگ برنمی‌گرده_؟»
undefined@Jeld_khali

۲۳۴

۱۷:۴۸

thumbnail
🪨 پیرمرد نفس عمیقی کشید. دست کرد توی جیبش و یک سنگ کوچک صیقلی درآورد. سنگ را گذاشت کف دست دخترک.
«*این سنگ رو از دورترین شهری که رفتم آوردم. سالهاست همراهمه. مامان بزرگت یه چیزی شبیه این سنگه*.»
undefined دخترک با تعجب نگاه کرد: «من نمی‌فهمم.»
«این سنگ فقط یه سنگ نیست. خاطرات منو با خودش داره. هر وقت نگاهش می‌کنم، سفرهامو یادم میاد. مامان بزرگت هم...»
undefined پیرمرد اشاره کرد به آسمان: «ببین خورشید داره غروب می‌کنه. فردا صبح دوباره میاد. همون خورشید، همون نور. مامان بزرگت الان شبیه همون خورشیده. یه جور دیگه، اما همیشه هست. توی خاطراتت، توی قلب تو، توی غروب‌هایی که باهم دیدید...»
دخترک سنگ را توی دستش فشرد و به آسمان نگاه کرد. اولین قطره اشک روی سنگ چکید.
undefined@Jeld_khali

۲۴۴

۱۷:۴۹

thumbnail
undefined سالها بعد، دخترک بزرگ شده بود. دیگر از آن کوچه نمی‌گذشت. اما هر وقت به شهر قدیمی‌اش سر می‌زد، سری به ایستگاه می‌زد.
undefined پیرمرد دیگر نبود. اما نیمکت هنوز همانجا بود. پیرمرد رفته بود، همانطور که مادربزرگ رفته بود. اما این بار دخترک غمگین نبود.
روی نیمکت نشست و سنگ کوچک را از کیفش درآورد. هنوز همراهش بود. به آسمان نگاه کرد، آفتاب داشت غروب می‌کرد. لبخندی زد و با خودش زمزمه کرد:
«_خورشید فراموش نمی‌کند طلوع کند... من هم فراموش نمی‌کنم_.»
از کیفش دفترچه‌ای درآورد و برای اولین بار شروع کرد به نوشتن. تصمیم گرفته بود خاطرات مادربزرگ و پیرمرد و تمام آدمهایی که رفته بودند اما نورشان باقی مانده بود را بنویسد. برای دختر کوچکش که قرار بود فردا به دنیا بیاید.
undefined ایستگاه قطار همانجا بود. خورشید همانطور می‌تابید. زندگی همانطور ادامه داشت. و او حالا فهمیده بود: بعضی نورها خاموش نمی‌شوند؛ آنها فقط بخشی از ستارگانی می‌شوند که ما را به خانه راهنمایی می‌کنند.
undefined@Jeld_khali

۲۴۱

۱۷:۴۹

thumbnail
undefined ماه رمضان فقط تغییر زمان غذا خوردن نیست. یک قرار ماهانه است با خودمان. سی روز فرصت برای اینکه ببینیم از آدمی که پارسال بودیم چقدر فاصله گرفته‌ایم.
undefined روزه‌ گرفتن یعنی یادآوری این حقیقت ساده که خیلی از چیزهایی که فکر می‌کنیم ضروری هستند، واقعاً ضروری نیستند. نه فقط آب و غذا، که بعضی عادت‌ها، بعضی حرف‌ها، بعضی فکرها.
undefined اگر در این ماه فقط یاد بگیریم بین «خواستن» و «نیاز داشتن» فرق بگذاریم، همین برای یک عمر تغییر کافی است.
#ماه_رمضان#کنترل
undefined@Jeld_khali

۲۴۷

۱۸:۰۸

thumbnail
« پایداری در مقابل ظلم »
undefinedایستادگی در برابر نابرابری، کاری نیست که یک شبه انجام شود. پایداری، جنسش از جنس صبر است؛ اما نه صبرِ منفعل، که صبرِ فعال. همان نیرویی که به انسان اجازه می‌دهد زیر بار سنگین ناحقی، خم نشود.
undefinedتاریخ پر است از روایت کسانی که انتخاب کردند بایستند. بعضی‌ها فریاد زدند، بعضی‌ها در سکوت مقاومت کردند، بعضی‌ها با قلم و بعضی‌ها با حضور فیزیکیشان. وجه مشترک همه‌شان اما یک چیز بود: باور به اینکه می‌توان تغییر ایجاد کرد، حتی اگر نتیجه‌اش در همان لحظه دیده نشود.
undefined پایداری در مقابل ظلم، یادآور این حقیقت است که انسان وقتی برای چیزی بزرگ‌تر از خودش می‌ایستد، خودش هم بزرگ می‌شود.
undefined undefined "ممکن است سال‌ها نتیجۀ ایستادگی‌ات را نبینی، اما بدان: زمین، بذر مقاومت را فراموش نمی‌کند."
#احساسات#پایداری
undefined@Jeld_khali
undefined۱

۲۶۳

۱۹:۵۳

thumbnail
جنگ‌های میان کشورها، گسترده‌ترین صحنه‌های تقابل ظلم و مقاومت را رقم زده‌اند. در این میدان، مرزها فقط جغرافیایی نیستند. مرزِ میان باور و تردید، میان ایستادگی و تسلیم، میان زنده ماندن و از دست رفتن.
وقتی دو کشور درگیر جنگی نابرابر می‌شوند—یکی با تمام توان نظامی و پشتیبانی بین‌المللی، دیگری تنها با اتکا به نیروی انسانی و ایمان به حقانیت خود—اینجاست که معنای واقعی پایداری آشکار می‌شود.
در چنین موقعیتی، آنچه سرنوشت جنگ را تغییر می‌دهد، نه تعداد سربازان، که عمق باور به مقاومت است. تاریخ نشان داده کشورهایی که مردمشان پایداری را به تسلیم ترجیح داده‌اند، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز هویت خود را حفظ کرده‌اند.
جنگ میان کشورها، فقط نبرد سربازان در جبهه‌ها نیست. جنگ، پایداری مردمی است که در شهرهای بمباران شده، زندگی را ادامه می‌دهند. مقاومت مادری که فرزندش را برای فردایی بهتر بزرگ می‌کند. استقامت معلمی که در ویرانه‌ها درس می‌دهد. روایت راویانی که خاطره‌ها را زنده نگه می‌دارند تا نسل بعد بداند چه کسانی ایستادند.
undefined undefined "کشورها با مرزهایشان تعریف نمی‌شوند، با ایستادگی مردمشان در برابر ظلم معنا پیدا می‌کنند."
#دانستنی#جنگ#پایداری#مقاومت
undefined@Jeld_khali
undefined۱

۳۷۷

۲۰:۰۴

۲۲ اسفند ۱۴۰۴
thumbnail
« بازنده کسی نیست که شکست می خورد؛ بازنده کسی است که بهانه می آورد تا تلاش نکند. »
undefined این جمله می‌گوید: شکست خوردن پایان کار نیست؛ مهم این است که بهانه‌تراشی نکنیم. بازنده واقعی کسی است که بهانه می‌آورد تا اصلاً تلاشی نکند.
#کلامی_ناب#بازنده
undefined@Jeld_khali
undefined۵

۳۵۰

۱۸:۱۸