لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل جُستارهای «جعفر»ج
۷۳ عضو

جُستارهای «جعفر»

تا بیان عیان نشود، کلمات اسراف می‌شوند و جملات هرز می‌روند. هر خطی که ملموس نشود، محکوم به نابودی است.
مشاهده در وب بله
۱۲ شهریور ۱۴۰۴
undefinedبه نام خدا. کار فلسفه سخت‌ کردن فهم ما از جهان و پدیده‌ها نیست، وظیفه آن روال کردن کار دنیاست. فلسفه تا آشکارا گر‌ه‌ای از زندگی نگشاید، گویشی نامفهوم است.
undefinedدر این سال‌ها شاید هیچ چیز مثل کتاب‌های سخت‌خوان اندیشه‌ای که مواجهه با آن بیشتر به حل معما می‌ماند و صفحه به صفحه جان آدم را می‌گیرد، نمی‌توانست میل شدید خواندن را در من فرونشاند. سال‌های دانشجویی تحت تأثیر دوستانم یاسر و سیدحجت و ایمان، بیشتر به داستان‌خوانی، متمایل شده بودم و کم و بیش سعی می‌کردم چیزهایی هم بنویسم. هر چند خوب از آب در نمی‌آمد و بیشتر به دلنوشته‌هایی شبیه بود که فقط خودم و شاید کمی هم یاسر از آن سر در می‌آوردند.
undefinedکلاً نگارش چیزهای سرراست و ساده راضیم نمی‌کرد و پیش خود می‌گفتم این کار که از هرکسی بر می‌آید، من اگر قرار باشد بنویسم نوشته‌ام باید چندلایه و عمیق باشد. به غیر از این کلاً از کودکی نمی‌توانستم چیزها را ساده بفهمم و ذهنم چیزها را پیچیده درک می‌کرد، همین هم خواهی نخواهی در علاقه به خواندن و نوشتنم تأثیر می‌گذاشت و نمی‌گذاشت با خود و مخاطبم راحت باشم. علاقه‌ام به فلسفه هم از همین موضوع ناشی می‌شد.
undefinedبا این حال در چند سال اخیر که هیچ چیز مانند نوشتن نمی‌توانست التیام‌بخش بی‌قراری‌های وجودی‌ام باشد، تلاشی مذبوحانه و از پیش شکست‌خورده‌ای را آغاز کردم که راحت‌تر بنویسم. فکر می‌کردم توانسته‌ام تا حدی این کار را انجام دهم ولی واکنش‌هایی که می‌گرفتم، هم‌چنان حکایت از مقاومت سرسختانه نوشته‌هایم در برابر این تلاشم داشت.
undefinedدر این سال‌ها همه نوشته‌هایم خروجی این تلاش و تقلا بود و با خود کلنجار می‌رفتم تا آنچه پیچیده می‌فهمم را به ساده‌ترین شیوه ممکن بنویسم. البته گاهی هم موفق بودم اما شاید هیچ چیز مانند تکانه جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، نمی‌توانست از پس این معادله سخت بر بیاید. واقعاً در این جنگ بود که فهمیدم غلبه بر سخت‌ترین لحظات حوادث نیاز به مفهوم‌سازی‌‌های قلمبه و سلمبه ذهنی و راه‌حل‌های پیچیده ذهنی ندارد. مفاهیمی که باید در فضای ساکت و خلوت سرپوشیده منتظرشان می‌شدم. فهمیدم آن بیرون، در میدان، میان مردم چیزهایی به سادگی جریان دارد که از صد راه‌حل و حرف گزاف فلسفی، کارسازتر است.
undefinedالبته قصدم تختئه مطالعات عمیق نیست که همین الان هم درگیرش هستم، بلکه قصدم آن است که بگویم آن مطالعات عمیق و آن پیچیده فهمیدن‌ها باید راهی به جریان ساده زندگی بیابد. فلسفه تا تبدیل به داستان‌های عامه‌پسند و روایت‌های جاری نشود، آدم‌ها را از هم دور می‌کند. ذهن پیچیده تا راه‌حل‌هایش را کف میدان و در میان خیالات و ابتکارات گره‌بازکن مردم نیابد، ره به جایی نمی‌برد.
undefinedبه همین نسبت اکنون عمیقاً دریافته‌ام چرا روایات اهل‌بیت(ع) که در موقعیت‌های مختلف میدانی و به فراخور مسأله‌های روزمره مردم، بیان می‌شد، چگونه آن عمق سرشار معنا با تمام پیچیدگی‌هایش را تبدیل به کلمات و عباراتی ساده و مردمی می‌کرد. و مجدد به همین دلیل عمیقاً و با لذتی تمام، از حرف‌های یک روحانی ساده روی منبر مسجد محل که قال صادق(ع)و قال باقر(ع) می‌‌کند، سیراب می‌شوم...undefined

۲۶۶

۱۷:۱۲

۱۶ شهریور ۱۴۰۴
undefinedبه نام خدا. در فاصله بین متن کتاب‌ و متن واقعیت، خیالاتی خام موج می‌زند، که تنها با حضور در جمع و در دل جمعیت‌ها، پخته می‌شود.
undefinedبعد از تکانه جنگ، تمایلم به‌ حضور در میان مردم و محل‌های حضور جمعی آنان بیشتر شده است. قبلاً عادت داشتم مسیرهای عبور و مرور شهری را با تاکسی و ماشین شخصی طی کنم، اما اکنون اشتیاقی درونی مرا به حضور در جمعیت‌ها می‌کشاند.‌ حالا با اتوبوس و مترو بیشتر از قبل آشنا شده‌ام و قدرشان را می‌دانم.
undefinedمسیر برایم فقط مسیر نیست جایی برای لذت بردن است، هم در میان جمعم، هم با خواندن کتاب‌ها زمان رفتن و رسیدنم را کوتاه می‌کنم. در اتوبوس گاهی سرم را بالا می‌آورم و خطوط خوانده شده را با عبور سریع نگاهم از مقابل کوچه ها، خیابان‌ها و پیاده‌رو‌ها تطبیق می‌دهم. چه بسیار ایده‌هایی که در همین مقابله متن کتاب و متن واقعیت به سرم خطور می‌کند.
undefinedدر همین مواجهه به ذهنم رسید برعکس دوران کرونا که آدم‌ها از هم دور شده بودند، جنگ همه ما را دوباره دور هم جمع کرد. با این حال هم در کرونا و هم جنگ جنبه‌ای وجود داشت که مشترک بود. اراده‌ای قوی که تصمیم گرفت برای از بین بردن بیماری، فاصله‌ها را حفظ کنند و اراده‌ای که مصمم شد برای نابودی دشمن، فاصله‌ها حذف کند.‌
undefinedعادت دارم در کیف دستی‌ام چند کتاب بگذارم که احتمال دارد در مسیر توجهم را جلب‌کند. وقتی سوار می‌شوم، زیپ کیف را باز می‌کنم تا ببینم کدام کتاب مشتاق‌تر است، خوانده شود. همان را بر می‌دارم و شروع به خواندن می‌کنم. امروز در مسیر برگشت «هیچ چیز آنجاست نیست» اِنی دیلارد را می‌خواندم. با اینکه این کتاب جمع‌آوری چند جستار بی‌ربط به هم از نوشته‌های نویسنده است و هر جستار تنها تراوشات ذهن مشوش اوست، اما تاحدی خیال خواننده را به بازی می‌گیرد. حالا می‌توانی به راحتی چشم از کتاب برداری و بیرون را نگاه کنی، خیالاتی سراغت می‌آید که کافی است یکی‌شان را برای نوشتن جستار بعدی برداری، مثل همین که اکنون خواندی.undefined

۲۷۶

۶:۱۷

۲۴ فروردین
undefinedبه‌نام‌خدا. جنگ چهره‌ای نادیدنی دارد که‌ پس پشت تصاویر مهیبش، پنهان می‌شود. چهره‌ای که تنها نظرگاه مردم را هدف می‌گیرد و کاری با تن‌هایشان ندارد، اما این چهره با ما آن نکرده که با دیگرانی در جاهای دیگر کرده است.
undefinedامروز نگاهم به گوشه کتابخانه، آن ردیف پایین، به ناگاه خیره شد، معمولا اینطور است که کتاب‌ها خودشان را به من نشان می‌دهند و بیشتر اوقات تلاشی برای بدست آوردن کتاب ها نمی‌کنم، امروز هم اینگونه شد، کتابی با جلد نخودی رنگ توجهم را جلب کرد، کتاب بالکان اکسپرس نوشته اسلاونکا دراکولیچ.
undefined کتاب را باز کردم. جستار اول را می‌خواندم که به این جملات رسیدم: «جنگ درک ما از جهان بیرون را هم عمیق تر می‌کند. اول حیرت می‌کنی، بعد عصبانیت جایش را می‌گیرد و در نهایت تسلیم می‌شوی».
undefinedدراکولیچ از منطق مألوف جنگ می‌گوید، از کاری که با مردم عادی در همه جای جهان می‌کند، اینکه اول جنگ را انکار می‌کنند، نادیده می‌گیرند و می‌گویند حالا حالاها مانده تا به شهر ما برسد، با این حال چندی نمی‌گذرد که گرمپ گرمپ صدای بمب و موشک به شهر آنها هم می‌رسد، در این حالت انگشت حیرت به دندان گزیده، عصبانی می‌شوند که چرا اصلا اینطور شد و سپس تسلیم منطق آن می‌شوند، یعنی می گذارند جنگ با آنها هر کار که می‌خواهد بکند.
undefined من این جملات را که می‌خواندم، حیرتم بیشتر شد نه از آنچه جنگ با ما کرده است، بلکه بالعکس از آنچه جنگ نتوانسته در ما ایجاد کند. جنگ خواهان تسلیم است مثل همانچه با سارایووی دراکولیچ و مردم کرواسی و بوسنی کرد، اما در اینجا یعنی ایران همه چیز برعکس شد.
undefined این جنگ بود که اول این مردم را انکار کرد و نادیده گرفت و گفت نه مردمی وجود ندارد، هرچه هست همانهایی هستند که جنگ را خواسته بودند، نزدیک‌تر که شد عصبانی شد، مردمی خود را به او نشان دادند که فکرش را هم نمی‌کرد، خیابان ها را پر کردند و شبها را به روزها دوختند، جایی برای بمب زدن نگذاشتند، آش آنقدر شور شود که در جاهایی تصمیم به حذف مردم با بمب و موشک گرفت، اما در نهایت تسلیم شد، تسلیم مردم شد.
undefined این مردم، جنگ را تسلیم کردند، جنبه‌ای نادیدنی از جنگ را عرضه کردند و منطق جدیدی را صرف کردند که تقریبا نظیر نداشت، حالا جستارنویسان و قصه گویان از نو باید بنویسند که این مردم با جنگ چه کردند و هنجارهایش را چطور تغییر دادند، ارزشهایشان را چطور تحمیل کردند و حتی خورده‌ریزی برای تسلیم عرضه نکردند...undefined

۲۳۴

۱۱:۳۵

۷ اردیبهشت
undefinedبه نام خدا. در شرایط سکوت صحنه نبرد که میل به تعلیق، روال جاری زیستن شده، پرسش از معنای زندگی با شدت و حدت بیشتری سراغ ما می‌آید. کسی چه می‌داند شاید از این به بعد لازم باشد تمام امکانات زندگی را علیه همین تعلیق بسیج کرد و نگذاشت سایه شومش همه ساحات حیاتمان را اشغال کند. معنای زندگی شاید همین مبارزه دائمی با هر آنچه باشد که تابلوی ایست را بلند کرده است.
undefinedبه صورت اتفاقی دیروز ویدیویی را از مسعود فراستی دیدم که در مقابل شکلی از تعلیق اجباری مقاومت کرده بود. این ویدیو برای ایام جشنواره فجر امسال بود. فراستی علیه این تعلیق اجباری متاثر از وقایع 18 و 19 دی و به بیان بهتر مارپیچ سکوتی که همه را در هاضمه خود فرو برده بود، می‌گفت نقد مدیوم من است، نقد همه زندگی و شغل من است، مثل نانوایی که نان می‌پزد کار من هم نقد است، برای همن فیلم‌های امسال هم نقد می‌کنم.
undefinedبه نحوی فرمی از این تعلیق اجباری علیه آنچه من نویسندگی به مثابه یک حرفه می‌نامم نیز در این روزها جریان دارد. با اینکه ماهیت این تعلیق بیشتر ذهنی است تا بیرونی و عینی، اما دلایل بسیار زیادی برای ننوشتن آن هم به گونه جستارهای آزاد وجود دارد. با این حال برای کسی چون من که خواندن و نوشتن مدیومش است، نخواندن و ننوشتن کلافه‌ام می‌کند. با این حال خواندن از هر دری و نوشتن با هر دری را هم علاج این وضعیت نمی‌دانم. باید رشته اتصالی بین خواندنی‌ها با شرایط و وضعیت‌های بیرونی پیدا شود و این نوشته اصلا برای پیدا کردن چنین ارتباطی در حال جلو رفتن است.
undefinedبه همان روش معروفی که بارها از آن گفته ام و نوشته ام متوسل شدم، یعنی عمل به حکمت تصادف . یعنی رفتن دنبال حسم برای گزیدن کتابی از کتاب خانه مشوشم. کتاب عقلانیت در کنش جان سرل را اول بیرون کشیدم، حسم اول سراغ این کتاب را گرفت، یعنی چشمش به جلدش خیره شد. چون نمی شود مردمی بدون محاسبه و تنها از سر احساس و شور چیزی حدود شصت شبانه روز خیابان را ول نکنند. حتما عقلانیتی در این کنش ها خوابیده که باید عمیقا کشف و ضبط شود. کتاب جان سرل این فیسلوف زبان تازه‌گذشته را ورق زدم، بحث‌های سخت و عمیقی در رابطه با کشف فرم جدیدی از آگاهی که نه ماهیت ذهنی دارد و نه ریشه در قوانین فیزیکی، در این کتاب دیدم.
undefinedسرل به طور خلاصه گفته بود: واقعیت از این قرار است که آگاهی پدیدار زیستی واقعی است؛ و مشتمل است بر حالات داشتن قابلیت تجربه احساس، هشیاری، تفکر، احساس درونی، کیفی، سوبژکتیو و وحدت یافته . معنای ساده این تعریف آن است که آگاهی امری پیشینی است که در میدان تجربه فرم و شکل و اندازه و وزن و بعد و حجم و گستردگی و انفتاح می یابد. وقتی این مفاهیم را خواندم به دریافتی رسیدم که مناسب پیدا کردن همان رشته اتصال بود. اینکه در کنش جمعی ایرانیان، عقلانیتی موج می زند که از بیشترین ظرفیت ممکن برای بروز و ظهور آن آگاهی پیشینی برخوردار است و شاید همین رمز دوام و گستردگی آن تا این لحظه باشد.
undefinedاین کتاب را کنار گذاردم تا ببینم حالا که حسم رشته‌ای را یافته، دوباره مرا ملتفت کدام کتاب می‌کند، چشمم را باز به این کتابخانه پر رمز و رازی که اکثر کتاب‌هایش پشت کتاب‌های ردیف جلویی پنهان شده، دوختم. تیتری چشمم را گرفت. زندگی روایت است کتابی از ژولیا کریستوا که در شرح جمله معروف هانا آرنت آن را نوشته است. در این کتاب کریستوا کلا با تمایز و تفکیکی که آرنت بین حیات زیست شناختی و زندگی به مثابه روایت (BIOS) برقرار می کند، کار دارد. این ایده که زیستن همان اندیشیدن و به تعبیری روایت کردن است. روایتی که به واسطه پیوندی که با عمل و آشکارگی آن در فضای نمود دارد، انسان را به سوژهای بدل می کند که حقیقت وجود او با «هستی با دیگران» و پیش از آن «هستی در جهان» شکل می گیرد.
undefinedباز این جمله قدری کار را سخت کرد، جلوتر رفتم تا به جمله‌ای از خود آرنت رسیدم، جمله‌ای که به نظرم پیوندی بین این کتاب و کتاب جان سرل برقرار می‌کرد: «خصوصیت آشکارکننده عمل و نیز قابلیت اقامه‌ی داستان و تاریخی شدن، هر دو همان منبعی را تشکیل می‌دهند که معناداری از آن برون می‌جهد و وجود انسانی را روشن می‌سازد.» ناگفته پیداست عملی عقلانی است که قابلیت اقامه داستان و تاریخی شدن را با خود حمل می‌کند. همین خصوصیت آشکارکننده عمل مردم است که به پیوند وجودی آنها را با دیگران انجامیده و قابلیت اقامه روایت و داستان خود را تمهید کرده است.
undefinedاین سیر در اوراق ادامه داشت و دارد، اما در همین لحظه به دریافتی رسیدم که بدرد پایان‌بندی این جستار می‌خورد، دریافتی که اگر رهایش کنم، دیگر معلوم نیست کجای این نوشته سراغم بیاید. این نوشتار به من کمک کرد تا از شر کلافگی تعلیق دربیایم، زندگی به مثابه روایت، مثل روایت همین نوشتار، مسیر نبردم با تابلوهای بی محل ایست و توقف است و چه بسا مهم ‌ترین ابزار تقابل با حس تعلیق در این وضعیت...undefined

۲۲۷

۱۴:۳۲

۲۴ اردیبهشت
undefinedبه‌نام‌خدا. واقعیت بینامتنی، یکی از انواع وقایعی است که تا حد زیادی ناشناخته مانده است. دلیلش هم آن است که هیچگاه مواجهه ما با کتاب عملی از سر میل شدید به خواندن نبوده است. مثلاً هیچگاه درست متوجه نشدیم، کتاب‌ها هستند که ما را می‌خوانند نه ما.
undefinedما معمولاً کتاب‌ها را چیزهای بی‌جانی کنار افتاده گوشه کشوهای شلوغ یا خزیده به کنج کتاب‌خانه‌های خاک‌گرفته می‌دانیم که باید سراغشان برویم، از تنهایی درشان بیاوریم و غبار از سر و رویشان بزداییم. یا اینکه از سر اجبار و ضرورت بازشان کنیم تا نمره بیاوریم و از یک پله به پله بعدی مدارج تحصیلی برسیم.
undefinedنه کتاب این است، نه ما کتابخوانیم. کتاب جان دارد زیاد هم جان‌ دارد، حتی بیشتر از ما. ما ناخواسته بدلیل مواجهه غلط با کتاب، جنبه مهمی از واقعیت را کنار زده‌ایم.* واقعیت مکتوب!* کتاب‌ها وزن زیادی از وقایع را لابلای سطور و کلمات خود حمل می‌کنند.* به نحو غافل‌گیرانه‌ای تنها وقتی کتابخوان می‌شویم که کتاب‌ها ما را برگزینند و برای رسیدن به این لحظه نیاز به یک جابجایی اساسی داریم.* جابجایی کتاب و خواننده. بگذارید ما کتاب باشیم و کتاب خواننده ما.
undefinedنویسنده این سطور سی و چند سالی از زندگی خود را در غربت و جدایی از واقعیت بینامتنی سپری کرد تا به تجربه جابجایی کتاب و خواننده رسید. همه رمز این جابجایی، در معرض انتخاب کتاب‌ها قرار گرفتن است. اسم این ایده را کتاب‌گیری با قلاب یا خواستگاری از کتاب گذاشتم.
undefinedباید خود را در معرض دید کتاب‌ها قرار دهید تا آن کتابی که شما را به خود می‌خواند صید کنید، یا بهتر بگویم آن کتاب خود را به قلاب شما بیندازد یا اینکه اصلا شما را صید کند. کتاب چنین موجودی است، فقط باید در معرضش قرار بگیرید، نه یک‌بار دوبار، بلکه چند ده بار، با چند ده آزمون و خطا،‌ تا بالاخره بهش برسید. کتابی که در این مواجهه تصادفی شما را برمی‌گزیند یا رخ می‌نماید، دست بر قضا همان است که میل شدیدی به خواندن شما دارد.
undefinedهمینکه برش می‌دارید، ارتباط برقرار می‌شود، غریزه خواندنتان‌ را بیدار می‌کند، رشته اتصال و سرنخ جابجایی را به دستتان می‌دهد. تازه وقتی شروع به خواندش می‌کنید، کم کم متوجه می‌شوید اصلا این شما نبودید که در معرض کتاب‌ها قرار گرفتید، آنها سال‌های سال جلوی شما مانور می‌داده‌اند، قندی در دلتان آب می‌کرده‌اند، گاهی دلشوره‌ای شیرین در دلتان می‌انداخته‌اند، اما به چنگتان نمی‌افتاده یا فراچنگتان‌ نمی‌گرفته است.
undefinedحالا کتاب؛ این دانای دوست‌داشتنی شما را یافته و با میل شدیدی‌ چشم بر کلمات جان‌ شما انداخته و ذره ذره بدون هیچ عجله‌ای شروع به خواندنتان‌ کرده است.کتاب این است، و اصلاح‌ رابطه با کتاب چنین است و تا زمانی که وارد چنین رابطه‌ای نشویم، فی‌الواقع کتابی نخوانده‌ایم، تنها مفاهیمی را به‌ زور و با صد جور خواهش و تمنا در ذهنمان فرو کرده‌ایم. کتاب خواننده جان ماست،‌ این‌دانای دوست‌ داشتنی، همین... undefined
undefined۴
undefined۱

۳۴۷

۱۳:۱۰

۱۷ شهریور
undefinedبه‌نام‌خدا. می‌توان و باید بین نوشتن از روی دغدغه با نوشتن از روی تفنن و نوشتن از روی تکلف، تفاوت و فرق قائل شد.
undefinedیادم می‌آید در دوران ابتدایی و مشق شب، گاهی در آرزوی پیدا شدن مدادی جادویی، تکالیف مدرسه را تا پایان شب عقب می‌انداختیم. با این خیال شیرین، وقت می‌خریدیم تا بیشتر بازیگوشی کنیم. حتی گاهی ساعت‌های زیادی با خیال اینکه مداد جادویی وجود دارد، فقط باید پیدایش کنیم، نقشه‌های گنج خیالی می‌کشیدیم و دنبالش می‌گشتیم.
undefinedیک شبی را به یاد می‌آورم که جست‌‌وجویم برای یافتن مداد جادویی نتیجه داد، مدادی قدیمی را یافتم که طرح و نقشی عجیب روی پوسته‌اش داشت، مداد را تراشیدم، گذاشتم لای دفتر و با خیال راحت خوابیدم. صبح که شد با اضطراب سراغ کتاب و دفترم رفتم ببینم، مداد جادویی چه کرده، جلد دفتر را آرام ورق زدم، از صفحه اول یکی، یکی، مشق‌های قبلی را ورق زدم، تا به مشق امروز برسم.
undefinedهرچه بیشتر ورق می‌زدم هم هیجانم بیشتر می‌شد، هم امیدم کمرنگ‌تر. به مشق آخر رسیدم، گفتم چشم‌هایم را ببندم تا مشق جادویی، فرار نکند. مشق آخر را ورق زدم، در حالیکه چشمانم بسته بود، دست‌هایم را روی سفیدی کاغذ گذاشتم. گفتم اول لمسش کنم، بعد چشمانم را باز کنم. کاغذ اما هم خشک‌تر بود و هم سردتر.
undefinedترسیدم درجا چشم باز کنم، دزدکی و ترسان یک گوشه از پرده پلکم را کنار زدم. مداد جادویی را دیدم که با خیال راحت وسط دفتر مشق خوابیده بود. نوک مداد هنوز تیز بود، ترس تمام وجودم را گرفت. کم کم هر دو چشمم را گشودم، تا با صحنه‌ هولناک مواجه شوم. کاغذ سفید بود. مداد جادویی تنبل‌تر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم. تنها کاری که کرد، آن بود که این آرزوی شیرینم را بر باد داد.
undefinedآن روزها متعلق به نوشتن از روی تکلف بود. چون سختمان بود بنویسیم، دچار تخیل مداد جادویی می‌شدیم. اما نه کاری از مداد جادویی بر می‌‌آمد نه آن مشق‌های اجباری دست از سرمان بر می‌داشت. به هر ضرب و زوری بود آن دوره را پشت سر گذاشتیم. یک چیزکی یاد گرفتیم اما نوشتن را نه.
undefinedسایه تکلیف که از سرمان برداشته شد، حداقل برای چندباری سعی کردیم، دفتر خاطراتی جور کنیم و چیزکی در آن بنویسیم. حتی چند مطلبی هم در آن نوشتیم تا وقتی به همسن و سالان فامیل رسیدیم، به رخ بکشیم.‌ اما این کار تفننی و نمایشی هم چیزی نبود که بشود اسم آن را نوشتن گذاشت.
undefinedاما مشکل چه بود؟ همه درد در این بود که نوشتن عملی از روی اجبار و یا تفریح نبود و نیست. بسیاری از ما با این عادت‌های بد، قلم درون‌مان را خفه کردیم. همان که اگر می‌یافتیم، کم‌کم نوشتن برایمان رنگ و بوی تازه می‌گرفت. نوشتن نیاز وجودیمان می‌شد نه جلوه تکلف و نمایش. نویسندگی هم به همین نسبت، وصف عمل بی توقف نوشتن می‌شد نه عنوان اعتباری که برایش دست و پا بزنیم، یا برچسبی که دیگران بخواهند به ما بزنند. همه جواب در نوشتن از سر دغدغه است.
undefinedقلم باید به دیگ جوشان دغدغه‌های وجودی متوسل شود. عصب سر انگشتان باید به درونی‌ترین درد و رنج‌های بشری، متصل شود. قلم باید به غمگسار دردهای جامعه انسانی باشد. به عمق مسأله‌ها و پستی بلندی‌های زندگی شرافتمندانه راه یابد. دردها را بکاهد، رنج‌ها را بفرساید، امیدها را زنده نگاه دارد، ایمان‌ها را تقویت کند، مسأله‌ها را بگشاید و ...
undefinedچنین قلمی و نوشتنی، همیشه باید دل‌نگران تفننی و زورکی و تصنعی شدن باشد. قلم باید تنها چیزی باشد که صنعتی نشود. قلم مقوله‌ای از جنس صُنع نیست، پدیداری وجودی است از نوع انسانی. به هوش انسانی نیازمند است، به تأمل، به مکث وگرنه این روزها دیگر مداد جادویی، آرزو نیست، بلایی است که دارد سر همه ما می‌آید. ما در حال بی‌حواس شدن و از دست دادن قلم انسانی هستیم. نوشتن از سر دغدغه را با نوشتن از سر تفنن، تنبلی، کسالت، اجبار و زور هوش مصنوعی، نابود نکنیم...undefined
undefined۹
undefined۱
undefined۱

۲۰۰

۲۰:۲۵

۲۸ شهریور
undefinedبه‌نام‌خدا. برخی متن‌ها برای نخوانده شدن نوشته می‌شوند، نه اینکه نویسنده نخواهد،‌‌ نه، گویا میلی در متن وجود دارد که نمی‌خواهد گشوده شود.
undefinedسال ۱۴۰۲، کتابی نوشتم که دربردارنده ۱۵ جستار داستانی در خصوص وقایع پاییز ۱۴۰۱ بود. روزی که شروع به نوشتن کردم نه من، بلکه افرادی مصرانه منتظر پایان نگارش کتاب بودند. هر جستار که تمام می‌شد، نشانه‌های شوق و شعف در چهره‌های آنان نمایان می‌شد. طوریکه گمان می‌کردم بلافاصله بعد از اتمام کتاب، مراحل چاپ و نشر آن، در سریع‌ترین زمان ممکن، طی می‌شود.
undefinedاز آن تاریخ تا کنون، این متن بارها میل شدید خود در منتشرنشدن را به من اثبات کرده است.‌ چنین مقاومتی، این فهم را در من ایجاد کرد که تدریجا باید به خواهش دیده نشدن متن، احترام گذاشت. شاید روز مبادای دیده شدن هم فرارسد .
undefinedهر سال حدود پایان تابستان و اوایل پاییز که می‌شود، متن را جلوی رویم باز می‌کنم، بار دیگر صدای کلمات و واژگان را می‌شنوم و از او می‌پرسم، آماده‌ای یا هنوز وقتش نشده است. مثلاً همین دیروز پریروز بود که بار دیگر بازش کردم، فهرست را دیدم، عنوان کتاب را هم برانداز کردم، اما باز هم اصرار چندانی در او ندیدم.
undefinedبه همین مناسبت لازم دیدم یکی از عقایدی که در خصوص نوشتن‌ دارم، بازگو کنم. از نظر من نویسنده نباید تلاش چندانی برای دیده‌شدن متنش کند. معنای این فکر آن است که نوشته باید خود توان جذب توجه مخاطب را داشته باشد. ممکن نویسنده نوشته‌ای را با زحمت زیاد نگارش کرده باشد و گمان کند لامحاله از متنش استقبال می‌شود، درحالیکه به دیوار سخت واقعیت برخورد می‌کند.
undefinedحکایت متن کتاب ما نیز چنین است. تشخیص بنده فعلاً صبر است تا روز مبادایی که کتاب دست از رخوت بردارد و میل به خوانده شدن پیدا کند. البته می‌دانم مشکل اصلی از نویسنده است، با اینکه چندماه صرف نوشتن آن کردم و برایش بیشتر از متون دیگر وقت گذاشتم، اما رغبت چندانی در تاروپود کلمات آن نمی‌بینم.
undefinedکتابی که وقایع ۱۴۰۱ را به شکلی داستان‌وار در قاب و قالب جستار، به روایت نشسته است. در این روزها که یادآور آن روزهای پرالتهاب است، تنها خواهش متن این بود که بگوید: «من هنوز زنده‌ام». متن حالا خواهان است و خوانده را به خود می‌خواند، درخواست اعاده دادرسی داده و منتظر است به شکایت او نیز رسیدگی شود...
undefinedعناوین این جستارها چنین است: جعبه پاندورا، دستگاه تولید رمز، ناپدری، «خیابان» یا «خی یا بان»؟، استیج یا استیت؟، آیشمن در نقش جوکر، باستان‌شناسی زباله، بوتیک یا گوتیک، خوشه‌های خشم، دیوارهای خسته، کاروان یا کارناوال، مأمور معذور، ویرانه زیبا است!، همین مردم معمولی و دست به مهره... undefined
undefined۴
undefined۴

۱۸۵

۶:۳۷

۴ مهر
undefinedبه‌نام‌خدا.‌ بین «ترجمهِ فارسی» و برگرداندن از زبان اصلی، تفاوت است. ترجمه صحیح وقتی ممکن می‌شود که مترجم فکر کردن به زبان فارسی را بلد باشد. جای‌گذاری کلمات فارسی بجای متن اصلی،‌ بیشتر نوعی برگرداندن است نه ترجمه.
undefinedچند روز پیش با مطلبی از بیانات رهبر شهید مواجه شدم که فکرم را درگیر کرد. مطلبی که در آن داشتن ذائقه ترجمه‌ای تقبیح شده بود. با اینکه ایشان هیچگاه اصل ترجمه‌ را نفی نکرده، اما از امری پرهیز داده که بسیار اساسی است: «فکر ترجمه‌ای»
undefinedدر بادی امر اینگونه به می‌رسد که بیان ایشان تنها مختص ترجمه متون خارجی به فارسی است. یعنی امری مربوط به مهارت مترجم برای تبدیل متن اصلی به زبان فارسی است. اگر اینگونه باشد، این گفته قاعدتا می‌تواند توصیه‌ای به مترجمان تلقی شود. اینکه فارسی‌تر بنویسند یا دایره واژگان خود را تقویت کنند. بر این مبنا مترجمینی روانتر می‌نویسند و مترجمینی به تکلف افتاده‌اند.
undefinedکمی بیشتر که فکر کردم دیدم، این بیان رهبر شهید می‌تواند دلالت‌های بیشتر و عمیق‌تری هم داشته باشد. یکی از دلالت‌هایی که کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد و بسیار مبتلابه است، فکر تقلیدی است. در این قسم مسأله این نیست که از مفاهیم و مصالح فکری غربی در درک پدیده‌ها،‌ امور، موضوعات و مشکلات پرهیز کنیم، بلکه هم‌چنین به این معنا است که فکر دیگری را [هرچند درست و سنجیده] بدون فهم‌ و درک تأملی، تکرار کنیم. چه بسیار کلمات و جملات پرمعنایی که بدلیل همین تکرار بی‌فکر، کلیشه و سطحی و بی‌معنا کرده‌ایم.
undefinedدلالت دیگر، فکر مصنوعی است. بلای عالمگیری که کشور ما را هم درنوردیده.‌ منظور هوش مصنوعی نیست، منظور واسپاری قدرت تأمل و تفکر به ماشین فکر است. ما داریم به غلط یاد می‌گیریم، ماشین بجایمان فکر کرده و فکر ماشینی را فکر خود بدانیم. آن وقت با چنین جابجایی‌ای، در ما فکری ثانوی روی این فکر ماشین‌ساخته شکل بگیرد. اصلِ تخیل و ایده سازنده با ماشین، فرع تأمل روی تولید مصنوعی با ما.
undefinedنکته کانونی که مورد اشاره مستقیم رهبر شهید هم قرار گرفته، ذائقه ترجمه‌ای است. یعنی وجود میلی که ما را ناخودآگاه به سمت فکر تقلیدی، فکر مصنوعی و فکر ترجمه‌ای می‌کشاند. ذائقه ترجمه‌ای، عادت‌‌های رسوب‌شده‌ای است که جهت‌گیری‌های کلی فکر و خیال را مشخص می‌کند و رهایی از آن بسیار سخت و تدریجی و‌ زمان‌بر است. مثل تغییر‌ عادت رسوب شده خودتحقیری به «ما می‌توانیم».
undefinedاین ذهنیت رسوب شده با یک اصلاح عادی یا خودآگاهی معمولی، تغییر‌ نمی‌یابد. نیاز به یک عمل انقلابی دارد. بازسازی انقلابی ساختار فرهنگی که مطالبه اصلی رهبر شهید از شورای عالی انقلاب فرهنگی بود، دقیقاً با عنایت به همین تغییر انقلابی ذهنیت‌های رسوب شده طرح و تبیین شد.
undefinedذهنیت‌های ترجمه‌ای رسوب شده، ذائقه فکری خاص خود را ساخته و در زندگی روزمره بخش‌هایی از مردم بروز و ظهور معین دارد. در این فضا تحول فکری اُس و اساس تداوم انقلاب است.‌ جان مایه اصلی برانگیختگی بعد از شهادت رهبر شهید، خواست انقلابی تحول و تغییر ذهنیت‌های ترجمه‌ای، تقلیدی و مصنوعی است.
undefinedخلاصه کنم، ترجمه فارسی تنها برگرداندن‌ از زبان اصلی نیست،‌ یک‌ عمل انقلابی است که با اعتماد به نفس کامل در برابر تحمیل ذهنیت‌های متن اصلی، می‌ایستد و فارسی‌اندیشی را جایگزین می‌کند.‌ ترجمه فارسی همچنین مقابل فکر تقلیدی و فکر مصنوعی ایستاده و‌ اقدام به ویرایش درونی (خود اصلاحی) می‌کند.‌.. undefined
undefined۵

۱۴۴

۲۱:۳۴

۱۲ مهر
undefinedبه‌نام خدا. بین همانند‌ی و هم‌آنندی تفاوت ظریفی وجود دارد. در همانندی با نوعی یکسان‌سازی طرف هستیم اما در هم‌آنندی بدنبال یک‌آن‌سازی می‌رویم.
undefinedچند روز پیش داشتم در حاشیه یکی از کتاب‌هایم یادداشتی می‌نوشتم، در یک لحظه قلمم نچرخید، بجای آنکه «همانند» را سرهم بنویسم، «هم» را جدا نوشتم، خواستم خط بزنم و دوباره نگارش کنم، دیدم صفحه کتاب کثیف می‌شود، برای همین «آنند» را در ادامه کلمه نوشتم.‌
undefinedاین سهو قلم، تبدیل به جرقه‌ای در ذهنم شد و فکری به سرم زد. حتی من را به سمت اصلاح یک خطای شناختی و رفتاری هدایت کرد. عموماً ما برای رسیدن به وحدت رویه و مقابله با تفرقه، بدنبال همانند‌سازی آحاد مردم هستیم. اقدامی که معمولاً بسیار سخت و در موارد بسیاری نشدنی است.
undefinedاین سهو قلم توجهم را به مفهوم «آن» یا لحظه جلب کرد. با این توجه به آنات و رخدادهای پس از انقلاب اسلامی نظر انداختم. تقریباً در همه این موارد، یک آنِ تاریخی، جمعیت‌ها و آحاد را به خود فراخوانده و در موارد بسیاری سلایق مختلفی را دور هم جمع کرده است. طوری که می‌توان گفت، بخش‌های قابل توجهی از مردم پس از انقلاب اسلامی «هم‌آن»، شده‌اند.
undefinedهم‌آنی مردمی که لزوماً یکسان نبوده‌اند، اما سر بزنگاه، در صحنه حاضر شده‌اند. از برخی جهات می‌توان گفت «آن»، لحظه تلاقی فکر با رخداد است. آن و لحظه‌ای که هر رخداد می‌سازد، دریچه‌ای برای توجه دسته‌جمعی مردم به یک فکر‌ نوپدید است. آگاهی‌ نویی که با هر رخداد یا آن، سر بر می‌آورد.
undefinedهم‌آنی مردم در حوادث و پدیده‌های متعدد و متکثر پس از انقلاب، نوعی هم‌زمانی نیز بین آنها موجب شده است. این هم‌زمانی، اجازه تلاقی تفکرات کهنه و منقضی‌شده با رخدادهای مهم را نمی‌دهد. بلکه هر آن تبدیل به لحظه برانگیختگی فکر نو در میان مردم می‌شود.
undefinedبعد از ۹ اسفند، هم‌آنی در قامت و چهره دیگری نیز پدیدار شده که عبارت است از هم‌قراری. سرعت ارتقاء آگاهی چندبرابر شده است. هم‌قراری، حضور همزمان مردم در خیابان است. به عبارت دیگر هم‌آنی بُعد مکانی نیز پیدا کرده است.‌ افزوده شدن بُعد مکانی، به افکار نو ضریب می‌دهد.‌ امتداد مکانی این واقعیت، به ملموس و محسوسات شدن افکار‌نو انجامیده است . این‌جا، لحظه‌ای سرنوشت‌ساز است، چون هر فکر نو توانسته در مقیاسی جمعی واقعیت ملموس خود را ساخته و هر خیابان‌ امتداد مکانی انقلاب اسلامی باشد... undefined
undefined۶

۶۲۴

۲۰:۰۷

۱۸ مهر
undefinedبه‌نام‌خدا. تحقق هدف از لحظه انتخاب ابزار آغاز می‌شود، هدف هیچگاه دفعی و به یکباره حاصل نمی‌شود. رسیدن به هدف، با چگونگی رسیدن به آن معنادار می‌شود.
undefinedچند روز پیش تصمیم گرفتم بجای اسنپ، مسیری از میدان فاطمی تا منزل را، با مترو و تاکسی طی کنم. اول قصد داشتم با اسنپ سفر اشتراکی بگیرم که هزینه‌ کمتری دارد، اما منصرف شدم. به هر حال وارد مترو میدان جهاد شدم، اما از بدلیل شلوغی قطارها موفق به سوار شدن نشدم. از مترو بیرون زدم. خود را به سر خیابان ولیعصر رساندم.
undefinedاز آنجا تا رسیدن به خانه، مجبور شدم، چند بار تاکسی خطی و شخصی عوض کنم. وقتی شمردم، پنج تاکسی سواری و شخصی شده بود. محاسبه که کردم دیدم، اندازه همان مبلغ سفر اشتراکی هزینه داده بودم، اما هم دیرتر و هم خسته‌تر رسیدم.
undefinedوقتی خانه رسیدم با خودم کلنجار رفتم این چه کاری بود، کردم. من که داشتم اسنپ می‌گرفتم،‌ هم سریع تر می‌رسیدم هم هزینه بیشتری نمی‌پرداختم. خلاصه به دنبال معنای این کار بودم، کل مسیر را در ذهنم مرور کردم تا دلیلی بیابم. همین مرور به عقب، فکری را تدریجا در ذهنم ایجاد کرد.‌
undefinedشد همان چیزی که در پیشانی این جستار نوشته شد، عموماً اینگونه است که برای حرکت از مبدائی به مقصدی، تنها آن دو نقطه را در نظر می‌گیریم و حرکت می‌کنیم. برای همین دنبال مسیر نزدیک‌تری هم هستیم. اسنپ این کارها را برای ما راحت کرده و به همین دلیل روز به روز به او وابسته‌تر می‌شویم.
undefinedاما وقتی بیشتر به این تجربه اندیشیدم، متوجه شدم موضوعات پراهمیت دیگری هم در مسیرهای شهری هست که به چشم ما نمی‌آید. شهر برای ما باید چیزی فراتر از حد فاصل دو آدرس و پیمایش آن باشد. برای بسیاری از ما شهر فاقد معنای خارجی است. ما از یک درون (خانه، خوابگاه) به درون دیگر (مدرسه، دانشگاه، محل کار و ...) می‌رویم.
undefinedبه همین نسبت می‌توان گفت، بسیاری از آدم‌ها هم درون خود هستند، و شهر نیز با بالضروره خود را، با همین امیال درونی سازگار می‌کند. در خصوص شهردرونی‌شده می‌توان در جستار دیگری صحبت کرد، اما اینجا قصد دیگری دارم. برگردیم به تجربه‌ای که روایت می‌کردم. تاکسی‌پیماییِ من تصادفاً علیه این تجربه درونی شده عمل کرده بود برای همین به سادگی معنادار نمی‌شد.
undefinedگفته شد، اول تصمیم گرفتم تجربه‌ام را مرور کنم. پنج کورس تاکسی سواری شدم. کورس اول از تقاطع جهاد-ولیعصر تا سر سهروردی، کورس دوم از سر سهروردی تا چهارراه‌ نظام‌آباد، کورس سوم از چهارراه نظام آباد تا سر دماوند، کورس چهارم از سر دماوند تا سر پل تهران‌نو، کورس پنجم از سر پل تهران‌نو تا چهارراه ام‌ان. این مرور اجازه داد فکری بیرونی به ذهنم وارد شود. پنج کورس بجای یک‌ کورس اسنپ.
undefinedبجای اینکه پولی را یکجا به حساب راننده اسنپ بزنم، همین مبلغ را بین پنج نفر تقسیم کرده بودم.‌ بدون اینکه متوجه باشم، در یک کار شخصی، پنج نفر را دخیل کردم. یعنی نفع من با نفع پنج نفر دیگر نیز گره خورد. همین موضوع، رنج و خستگی من را معنادار کرد. ضمن اینکه اثر آموزنده‌ای هم داشت. چگونه برای رسیدن به هدف‌های اصلی، می‌توان هدف‌های ریز و کوچکی تعریف کرد که به انتخاب امکانات و ابزار این حرکت معنا بدهد. معنای بیرونی‌تر که علیه درون‌فکنی شهر و خیابان‌ها و مسیرهایش عمل می‌کند.
undefinedشهر تنها در ذهن ما شکل نمی‌گیرد، همیشه چیزهای در بیرون وجود دارد که به شهر ما معنایی غیر انتزاعی داده و ذهنیت ما را واقعی‌تر می‌کند. این شب‌ها شهر در حال بازپس‌گیری معنای واقعی خود است. جمعیت‌هایی درکار تغییر معنای حق‌به‌شهر هستند. تغییر از معنای فردی، درون‌فکنی‌شده و انتفاعی حق شهری، به معنایی بینافردی، برون‌گرا و غیرانتفاعی از آن.
undefinedجماعت‌هایی که حتی فراتر از منطق دخیل‌کردن نفع دیگران‌ در نفع شخصی، از لحظه اراده برای حضور در این تجمعات، شخصیتی غیرانتفاعی گرفته و به محض از جا برخاستن، به مقصد می‌رسند. همه حرکات بعدی به زیبایی و به شکل بسیار محسوسی، همه ابزارها و مسیرها را به هدف تبدیل می‌کنند، چه به محل تجمع برسند چه نرسند.‌ شهر در عینی‌ترین وجه و ملموس‌ترین شیوه تحقق خود، نمایان می‌شود. شهر خواهان تعریف جدید است نه فقط در آنِ تجمع شب، بلکه در تمام آنات و لحظه‌های پُرتپش شبانه‌روز... undefined
undefined۲
undefined۱

۵۳

۱۳:۵۴