زهرا کبیری پور ☫
این فقط روایت من است از علویان ترکیه و توان محدود من است از آنچه در این پانزده روز شنیده و دیدهام و اساساً ادعایی در تمام و کمال بودن آن ندارم.
سفرنامهی استانبول
قسمت اول: پیش از سفر
در جایی خوانده بودم جایی که میشود با تور رفت ارزش سفرنامهنویسی ندارد؛ اما سفر من با دیگر سفرها تفاوت داشت، چرا که بعید میدانم شخصی برای گفتگو با علویان ترکیه و مشاهدهی آداب و رسوم آنها به استانبول سفر کرده باشد. من برای رفتن به ترکیه اهدافی مثل گشت و گذار و دیدن مکانهای تاریخی نداشتم، اگرچه گاهی برای تنوع هم که شده از برخی مکانها دیدن کردم.
هدف من از این سفربرمیگردد به سالهای تحصیلم در مقطع کارشناسی ارشد، به دلیل اینکه از همان دوره همواره مسئلهی علویان ترکیه که مقام معظم رهبری آنها را «ایتام آل محمد» نامید، ذهن من را به خود مشغول کرده بود و دغدغهی مطالعه دربارهی آنها موجب شد تا به آموختن زبان ترکی استانبولی روی آورم و آن را تا سطح مترجمی تخصصی ادامه دهم و در نتیجه بتوانم سرنوشت آنها را از زبان خودشان بشنوم و از کتابهای خودشان بخوانم؛ و همین موضوع موجبات ترجمهی کتابهای «علویگری بکتاشیگری» و «علویان بر اساس منابع مکتوب» و یک مقاله با عنوان «تأملی در هویت کادینجیک آنا» _ که هنوز مجلهی مناسبی برای چاپ آن پیدا نکردم _، شد.
در مقطع دکترا انگیزهام برای شناختن جمعیت میلیونی آنها دوچندان شد و در نهایت تصمیم گرفتم رسالهام را با عنوان «واکاوی مسئلهی مرجعیت فرهنگی و اجتماعی علویان ترکیه» دربارهی آنها بنویسم.
برای رفتن به ترکیه مقدماتی لازم بود از جمله نوشتن طرح رساله و دفاع از آن، طراحی سؤال برای مصاحبههایی که قرار بود در ترکیه انجام دهم و انتخاب محل اسکان. مدتها بود برای این سفر رؤیاها بافته بودم و باید آن رؤیاها را عملی میکردم.
قبل از هر چیز فرم پیشنهاد موضوع که کلیت آن یعنی علویان ترکیه از سالها پیش مشخص بود را پُر کرده و به گروه ارسال کردم. در این مدت از مشورت و راهنماییهای اساتید زیادی بهره بردم. بسیاری از آنها نسبت به پژوهش در این موضوع به من انگیزه داده و تشویق کردند و برخی هم از پرداختن به این موضوع منع کردند، من اما مصمم بودم به نوشتن از علویان ترکیه و این را مانند یک دِینی میدیدم که باید ادا میشد.
پیشنهاد موضوع با تغییر کوچکی پذیرفته شد و ماند نوشتن طرح که آن هم برای منی که مدتی بود دربارۀ آنها مطالعه میکردم کار سختی نبود و به فاصلۀ کوتاهی طرح نیز آماده شد و بعد از اصلاحات کوچکِ اساتید راهنما و مشاور، آمادۀ دفاع شد.
درست در مرکزیترین روز تابستان، روزهایی که گرمای هوا به اوج خود رسیده بود، در پانزدهم مرداد ماه از طرح رسالهام دفاع کردم و با اشکالات جزئی اما دقیقی که اساتید داور مطرح کردند، طرح مورد تصویب قرار گرفت و من یک مرحلۀ دیگر به تحقق رؤیایم نزدیکتر شدم.
حالا باید طرح را اصلاح کرده و به سراغ طراحی سؤالات و نامهنگاریهای مربوط به اسکان و هماهنگیِ قرارهای مصاحبه در ترکیه میرفتم. با مشورت با اساتید و باتوجه به همکاریهایی که از قبل با نمایندگی جامعهالمصطفی در ترکیه داشتم، با نمایندۀ جامعهالمصطفی آقای دکتر سید وحید کاشانی که کتاب مشترکی با ایشان داشتم و لطفشان قبلا نیز شامل حالم شده بود، ارتباط گرفتم و قرار شد نامهای از طرف دانشگاه تنظیم شود و در آن پروژۀ رسالهام تعریف شده و میزان همکاری مشخص شود.
نامهنگاریها یک ماهی طول کشید و من در این مدت مشغول طراحی سؤالهای مصاحبه و مشاهدۀ مصاحبههای برخی از ددههای علوی در یوتیوب شدم و یادداشتهایی را از زبان ترکی استانبولی مطالعه کردم. حالا همه چیز آماده شده بود تا من برای پیشبرد پروژۀ رسالهام به استانبول سفر کنم و مدتی مهمان جامعهالمصطفی در استانبول باشم.
بعد از آماده شدن سؤالهای مصاحبه آن را به اساتید راهنما، مشاور و همچنین داور رسالهام ارسال کردم. هرکدام از اساتید باتوجه به دغدغههایشان نکاتی را مطرح کرده بودند که به طور اجمالی سعی کردم آنها را در مصاحبه لحاظ کنم.
همه چیز آماده شده بود برای رفتنم. دوم آبان ماه بلیط رفت را تهیه کردم و به توصیۀ اساتیدم برای در نظر گرفتن شرایط احتمالیِ پروژه، تهیۀ بلیط برگشت را به بعد از پیشرفت مصاحبهها در استانبول موکول کردم. باتوجه به اینکه تولد دخترم هفده آبان بود بلیط را برای بعد از روزهای تولد او یعنی ۲۲ آبان تهیه کردم. حالا باید برای مدت نبودنم در خانه، مقدماتی را تدارک میدیدم تا نبودنم کمتر اهل خانه را اذیت کند.
" />
زهرا کبیری پور
کپی مجاز نیست. فقط ارسال(فوروارد) با نقلقول ("<--")مجاز است.
#سفرنامه #ترکیه #علویان_ترکیه #قسمت_اول
https://ble.ir/Kabiripour
سفرنامهی استانبول
قسمت دوم: روز سفر
سفر من در روز سهشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۳ | ۱۲ نوامبر ۲۰۲۴ با پرواز شمارۀ ۵۱۲ ساعت ۱۷:۴٠ دقیقۀ شرکت هواپیمایی آسمان، پس از مراسم کوتاه وداع با خانوادهام در فرودگاه بینالمللی امام خمینی (ره) آغاز شد.
پرواز بدون مشکل خاصی با یک ساعت تأخیر! ساعت ۱۸:۴۵ دقیقه فرودگاه امام خمینی را به مقصد استانبول ترک کرد و در ساعت ۲۱:۵٠ دقیقه در فرودگاه استانبول به زمین نشست.
این اولین سفر تنهایی من بود. تا آن روز همیشه با کاروان، گروه و یا خانواده سفر کرده بودم و این سفر اولین تجربۀ تنها سفر کردن من بود.
پس از حدود سه ساعت و نیم پرواز، حالا در فرودگاه بزرگی بودم که ابعاد آن نامعلوم بود و من مسافرانی که با آنها از هواپیما پیاده شده بودم را گُم کردم.
چارهای نداشتم جز اینکه خط مسافرانی که همگی به یک جهت میرفتن را دنبال کنم تا ببینم اوضاع از چه قرار است و من باید چکار کنم. این رفتنها و دنبال کردنهای طولانی با یک کیف بزرگ و لپتابی که همراهم بود، بسیار خسته کنندهتر از چیزی بود که فکر میکردم و من هیچ تصوری از این پیادهروی طولانی نداشتم.
بعد از گذشتن از یک مسافت طولانی به گیت کنترل پاسپورت رسیدم و با یک صف طولانی که تنها در مقابل دو گیت بود روبهرو شدم. عبور از گیت و کنترل پاسپورت در فرودگاه بزرگ استانبول، با آن صف طولانی مسافران ایرانیِ پرواز، بیش از چهل دقیقه طول کشید و دوباره یک مسیر طولانی آغاز شد برای رسیدن به چمدانها.
از صفحهی گردان چمدانها یکی یکی عبور کردم و به شمارۀ یازده که ویژۀ پرواز آسمان بود رسیدم و در نهایت در ساعت یازده و ده دقیقه توانستم به محل قرار که از قبل با آقای دکتر کاشانی هماهنگ شده بود، برسم؛ و در کمال تعجب همسر ایشان را همراه با آقایی که از طرف نمایندگی معرفی شده بود، دیدم و این مسئله تمام خستگیهای یک ساعت بعد از پرواز را از من گرفت و از حُسن مهمان نوازی آقای دکتر کاشانی و همسر محترم و مهربانشان شگفت زده شدم.
پس از خروج از درب ۱۳ فرودگاه که محل قرار بود تا پارکینگ هنوز بوی استانبول به مشامم نرسیده بود. ماشین بعد از عبور از پارکینگ مسقف فرودگاه وارد شهر بزرگ استانبول شد و مسافتی حدود ۳٠ دقیقه را طی کرد تا به محل اسکان برسد و من در این مدت با لطف خانم کاشانی توانستم با خانوادهام تماس بگیرم و خبر رسیدنم را به آنها اطلاع دهم.
محل اسکان به ساحل نزدیک بود و من به محض پیاده شدن از ماشین، رطوبت دریای مرمره و هوای نمدار و مهآلودش را روی صورتم احساس کردم و صدای مرغان دریایی نوید حضور من در استانبول را میداد.
حالا من وسط استانبول بودم همان شهری که پیش از سفر دربارۀ آن خوانده بودم.کنستانتین بزرگ آن را به عنوان پایتخت امپراتوری روم انتخاب کرده بود و این شهر در بین مردم به «کنستانتینوپولیس» به معنای «شهر کنستانتین» مشهور بود؛ گرچه کنستانتین تلاش کرده بود نام «نووا روم» به معنای «روم جدید» را برای آن انتخاب کند، ولی مردم آن را نپذیرفتند.
مسلمانان نیز که از قدیم با رومیان در ارتباط بودند، این شهر را «قسطنطنیه» یا «قسطنطینیه» مینامیدند اما در طول زمان و به خصوص پس از فتح شهر به دست سپاه اسلام به اسلامبول و نهایتا استانبول تبدیل شد. در نهایت در سال ۱۹۲۸ میلادی بهطور رسمی استانبول نامیده شد. این شهر در طول تاریخ به نامهای مختلفی همچون قسطنطنیه، اسلامبول، دار سعاده، دار عالیه، باب عالی و پایتخت هم شناخته میشد.
ادامه دارد...
" />
زهرا کبیری پور
پینوشت: از نگاه برخی از مردم، فرودگاه امام خمینی (ره) برای ما بانوان محجبه نوید بخش سفر به اماکن مذهبی است، این را از فریاد مردی که وقتی دید من با آن پوشش به سمت سالن پروازهای خارجی میروم و بعد از ایستادن در صف تحویل چمدان و کنترل بلیط از سر و وضع همسفرانم فهمیدم، که خوب جای تأمل داشت!
کپی مجاز نیست. فقط ارسال(فوروارد) با نقلقول ("<--")مجاز است.
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_دوم
https://ble.ir/Kabiripour
سفر من در روز سهشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۳ | ۱۲ نوامبر ۲۰۲۴ با پرواز شمارۀ ۵۱۲ ساعت ۱۷:۴٠ دقیقۀ شرکت هواپیمایی آسمان، پس از مراسم کوتاه وداع با خانوادهام در فرودگاه بینالمللی امام خمینی (ره) آغاز شد.
پرواز بدون مشکل خاصی با یک ساعت تأخیر! ساعت ۱۸:۴۵ دقیقه فرودگاه امام خمینی را به مقصد استانبول ترک کرد و در ساعت ۲۱:۵٠ دقیقه در فرودگاه استانبول به زمین نشست.
این اولین سفر تنهایی من بود. تا آن روز همیشه با کاروان، گروه و یا خانواده سفر کرده بودم و این سفر اولین تجربۀ تنها سفر کردن من بود.
پس از حدود سه ساعت و نیم پرواز، حالا در فرودگاه بزرگی بودم که ابعاد آن نامعلوم بود و من مسافرانی که با آنها از هواپیما پیاده شده بودم را گُم کردم.
چارهای نداشتم جز اینکه خط مسافرانی که همگی به یک جهت میرفتن را دنبال کنم تا ببینم اوضاع از چه قرار است و من باید چکار کنم. این رفتنها و دنبال کردنهای طولانی با یک کیف بزرگ و لپتابی که همراهم بود، بسیار خسته کنندهتر از چیزی بود که فکر میکردم و من هیچ تصوری از این پیادهروی طولانی نداشتم.
بعد از گذشتن از یک مسافت طولانی به گیت کنترل پاسپورت رسیدم و با یک صف طولانی که تنها در مقابل دو گیت بود روبهرو شدم. عبور از گیت و کنترل پاسپورت در فرودگاه بزرگ استانبول، با آن صف طولانی مسافران ایرانیِ پرواز، بیش از چهل دقیقه طول کشید و دوباره یک مسیر طولانی آغاز شد برای رسیدن به چمدانها.
از صفحهی گردان چمدانها یکی یکی عبور کردم و به شمارۀ یازده که ویژۀ پرواز آسمان بود رسیدم و در نهایت در ساعت یازده و ده دقیقه توانستم به محل قرار که از قبل با آقای دکتر کاشانی هماهنگ شده بود، برسم؛ و در کمال تعجب همسر ایشان را همراه با آقایی که از طرف نمایندگی معرفی شده بود، دیدم و این مسئله تمام خستگیهای یک ساعت بعد از پرواز را از من گرفت و از حُسن مهمان نوازی آقای دکتر کاشانی و همسر محترم و مهربانشان شگفت زده شدم.
پس از خروج از درب ۱۳ فرودگاه که محل قرار بود تا پارکینگ هنوز بوی استانبول به مشامم نرسیده بود. ماشین بعد از عبور از پارکینگ مسقف فرودگاه وارد شهر بزرگ استانبول شد و مسافتی حدود ۳٠ دقیقه را طی کرد تا به محل اسکان برسد و من در این مدت با لطف خانم کاشانی توانستم با خانوادهام تماس بگیرم و خبر رسیدنم را به آنها اطلاع دهم.
محل اسکان به ساحل نزدیک بود و من به محض پیاده شدن از ماشین، رطوبت دریای مرمره و هوای نمدار و مهآلودش را روی صورتم احساس کردم و صدای مرغان دریایی نوید حضور من در استانبول را میداد.
حالا من وسط استانبول بودم همان شهری که پیش از سفر دربارۀ آن خوانده بودم.کنستانتین بزرگ آن را به عنوان پایتخت امپراتوری روم انتخاب کرده بود و این شهر در بین مردم به «کنستانتینوپولیس» به معنای «شهر کنستانتین» مشهور بود؛ گرچه کنستانتین تلاش کرده بود نام «نووا روم» به معنای «روم جدید» را برای آن انتخاب کند، ولی مردم آن را نپذیرفتند.
مسلمانان نیز که از قدیم با رومیان در ارتباط بودند، این شهر را «قسطنطنیه» یا «قسطنطینیه» مینامیدند اما در طول زمان و به خصوص پس از فتح شهر به دست سپاه اسلام به اسلامبول و نهایتا استانبول تبدیل شد. در نهایت در سال ۱۹۲۸ میلادی بهطور رسمی استانبول نامیده شد. این شهر در طول تاریخ به نامهای مختلفی همچون قسطنطنیه، اسلامبول، دار سعاده، دار عالیه، باب عالی و پایتخت هم شناخته میشد.
ادامه دارد...
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_دوم
۹۱
۶:۴۶
یکی از ویژگیهای پیامرسان بلهارتباط دو سویهای که دارهشما میتونید با استفاده از این قابلیتها هم نظرتون رو در مورد متن ابراز کنید و هم اگر متنی رو پسندیدید به مجله معرفی کنید
https://ble.ir/Kabiripour
۱۰۴
۶:۵۰
سفرنامهی استانبول
قسمت سوم: اولین شب در استانبول
استانبول یک شهر رؤیایی بود هم برای مسلمانان و هم برای مسیحیان.
در تعریف این شهر آمده است که اگر تمام دنیا یک دولت شود، قسطنطنیه شایستگی پایتخت شدن برای آن را دارد. قسطنطنیه قبل از فتح مانعی بود برای رسیدن اسلام به اروپا، که با فتحش این مانع از میان برداشته شد و در این مورد حدیثی را هم به پیامبر (ص) نسبت میدادند که «بدون شک قسطنطنیه فتح خواهد شد، چه نیکو امیر و چه نیکو سپاهی است آن سپاه!»، با توجه به این حدیث بدیهی بود که خلفای مسلمانان برای فتح این شهر و ملقب شدن به نعم الامیر تلاش کنند.
در دورۀ امویان و عباسیان تقریبا هر سال مسلمانان برای فتح قسطنطنیه نقشه میکشیدند. سه اقدام از میان تمام اقدامات از همه مشهورتر است.
اولین اقدام در زمان خلافت عثمان بود که معاویه تاجایی پیشروی کرد اما با شنیدن خبر قتل عثمان کار را نصفه رها کرده و بازگشت. دومین آن در زمان خلافت خود معاویه اتفاق افتاد که پسرش یزید را به جنگ با کنستانتین فرستاد که با بیلیاقتیِ یزید، شکست بزرگی نصیب لشگر مسلمانان شد و در این میان معاویه مُرد و سردار شکست خوردۀ سپاه، خلیفۀ مسلمانان شده و به پایتخت حکومتش بازگشت! سومین اقدام زمان خلافت سلیمان بن عبدالملک اموی اتفاق افتاد که قسطنطنیه محاصره شد و این محاصره چندین سال طول کشید و باز هم با شکست مسلمانان همراه شد. تا در نهایت سد این افسانه را سلطان محمد فاتح در سال ۱۴۵۳ شکست و بعد از ۵۳ روز محاصره در حالی وارد این شهر شد که توپ او یک حفرۀ بزرگ را در دیوارها ایجاد کرد که محل این حفرۀ بزرگ امروزه به توپقاپی (توپکاپی/ دروازهی توپ) معروف است و این شهر پس از آن اسلامبول نامیده شد.
از این حدیث جعلی که بگذریم، قسطنطنیه محل تولد بانو ملیکا مادر امام زمان (عج) نیز است. داستان اسارت ملیکا در جنگ بین مسلمانان و رومیان و رسیدن او به سامرا بسیار شنیدنی است که حتما در انیمیشن شاهزادۀ روم آن را دیدهاید.
روم آن زمان بسیار وسیع بود و مناطق گستردهای همچون سوریه، لبنان و ترکیه را نیز شامل میشد؛ روم شرقی با مرکزیت قسطنطنیه و روم غربی با مرکزیت شهر رم. در روایتی آمده است که امام زمان (عج) پس از ظهورش در کنار کعبه خطبهای خواهد خواند که در قسمتی از آن میگوید: «ای مردم، اگر کسی بخواهد عیسی و شمعون را ببیند، پس من عیسی و شمعون هستم.» که این مسئله به نسب رومی حضرت یا همان نسب استانبولیاش برمیگردد.
فکر کردن به استانبول رؤیایی و آنچه از آن در کتابها خصوصا کتاب خانم صفایی خوانده بودم و در ذهنم مانده بود را در آن وقت شب رها کردم و بعد از آن همه پیادهروی اجباری در فرودگاه و پس از شنیدن سفارشهای لازم از خانم کاشانی و بدرقۀ آنها خودم را به رختخواب سپردم و کنجکاوی محل اقامت را به فردا صبح موکول کردم.
" />
زهرا کبیری پور
کپی مجاز نیست. فقط ارسال(فوروارد) با نقلقول ("<--")مجاز است.
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_سوم
https://ble.ir/Kabiripour
استانبول یک شهر رؤیایی بود هم برای مسلمانان و هم برای مسیحیان.
در تعریف این شهر آمده است که اگر تمام دنیا یک دولت شود، قسطنطنیه شایستگی پایتخت شدن برای آن را دارد. قسطنطنیه قبل از فتح مانعی بود برای رسیدن اسلام به اروپا، که با فتحش این مانع از میان برداشته شد و در این مورد حدیثی را هم به پیامبر (ص) نسبت میدادند که «بدون شک قسطنطنیه فتح خواهد شد، چه نیکو امیر و چه نیکو سپاهی است آن سپاه!»، با توجه به این حدیث بدیهی بود که خلفای مسلمانان برای فتح این شهر و ملقب شدن به نعم الامیر تلاش کنند.
در دورۀ امویان و عباسیان تقریبا هر سال مسلمانان برای فتح قسطنطنیه نقشه میکشیدند. سه اقدام از میان تمام اقدامات از همه مشهورتر است.
اولین اقدام در زمان خلافت عثمان بود که معاویه تاجایی پیشروی کرد اما با شنیدن خبر قتل عثمان کار را نصفه رها کرده و بازگشت. دومین آن در زمان خلافت خود معاویه اتفاق افتاد که پسرش یزید را به جنگ با کنستانتین فرستاد که با بیلیاقتیِ یزید، شکست بزرگی نصیب لشگر مسلمانان شد و در این میان معاویه مُرد و سردار شکست خوردۀ سپاه، خلیفۀ مسلمانان شده و به پایتخت حکومتش بازگشت! سومین اقدام زمان خلافت سلیمان بن عبدالملک اموی اتفاق افتاد که قسطنطنیه محاصره شد و این محاصره چندین سال طول کشید و باز هم با شکست مسلمانان همراه شد. تا در نهایت سد این افسانه را سلطان محمد فاتح در سال ۱۴۵۳ شکست و بعد از ۵۳ روز محاصره در حالی وارد این شهر شد که توپ او یک حفرۀ بزرگ را در دیوارها ایجاد کرد که محل این حفرۀ بزرگ امروزه به توپقاپی (توپکاپی/ دروازهی توپ) معروف است و این شهر پس از آن اسلامبول نامیده شد.
از این حدیث جعلی که بگذریم، قسطنطنیه محل تولد بانو ملیکا مادر امام زمان (عج) نیز است. داستان اسارت ملیکا در جنگ بین مسلمانان و رومیان و رسیدن او به سامرا بسیار شنیدنی است که حتما در انیمیشن شاهزادۀ روم آن را دیدهاید.
روم آن زمان بسیار وسیع بود و مناطق گستردهای همچون سوریه، لبنان و ترکیه را نیز شامل میشد؛ روم شرقی با مرکزیت قسطنطنیه و روم غربی با مرکزیت شهر رم. در روایتی آمده است که امام زمان (عج) پس از ظهورش در کنار کعبه خطبهای خواهد خواند که در قسمتی از آن میگوید: «ای مردم، اگر کسی بخواهد عیسی و شمعون را ببیند، پس من عیسی و شمعون هستم.» که این مسئله به نسب رومی حضرت یا همان نسب استانبولیاش برمیگردد.
فکر کردن به استانبول رؤیایی و آنچه از آن در کتابها خصوصا کتاب خانم صفایی خوانده بودم و در ذهنم مانده بود را در آن وقت شب رها کردم و بعد از آن همه پیادهروی اجباری در فرودگاه و پس از شنیدن سفارشهای لازم از خانم کاشانی و بدرقۀ آنها خودم را به رختخواب سپردم و کنجکاوی محل اقامت را به فردا صبح موکول کردم.
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_سوم
۹۵
۸:۱۶
زهرا کبیری پور ☫
سفرنامهی استانبول
قسمت سوم: اولین شب در استانبول استانبول یک شهر رؤیایی بود هم برای مسلمانان و هم برای مسیحیان. در تعریف این شهر آمده است که اگر تمام دنیا یک دولت شود، قسطنطنیه شایستگی پایتخت شدن برای آن را دارد. قسطنطنیه قبل از فتح مانعی بود برای رسیدن اسلام به اروپا، که با فتحش این مانع از میان برداشته شد و در این مورد حدیثی را هم به پیامبر (ص) نسبت میدادند که «بدون شک قسطنطنیه فتح خواهد شد، چه نیکو امیر و چه نیکو سپاهی است آن سپاه!»، با توجه به این حدیث بدیهی بود که خلفای مسلمانان برای فتح این شهر و ملقب شدن به نعم الامیر تلاش کنند.
در دورۀ امویان و عباسیان تقریبا هر سال مسلمانان برای فتح قسطنطنیه نقشه میکشیدند. سه اقدام از میان تمام اقدامات از همه مشهورتر است. اولین اقدام در زمان خلافت عثمان بود که معاویه تاجایی پیشروی کرد اما با شنیدن خبر قتل عثمان کار را نصفه رها کرده و بازگشت. دومین آن در زمان خلافت خود معاویه اتفاق افتاد که پسرش یزید را به جنگ با کنستانتین فرستاد که با بیلیاقتیِ یزید، شکست بزرگی نصیب لشگر مسلمانان شد و در این میان معاویه مُرد و سردار شکست خوردۀ سپاه، خلیفۀ مسلمانان شده و به پایتخت حکومتش بازگشت! سومین اقدام زمان خلافت سلیمان بن عبدالملک اموی اتفاق افتاد که قسطنطنیه محاصره شد و این محاصره چندین سال طول کشید و باز هم با شکست مسلمانان همراه شد. تا در نهایت سد این افسانه را سلطان محمد فاتح در سال ۱۴۵۳ شکست و بعد از ۵۳ روز محاصره در حالی وارد این شهر شد که توپ او یک حفرۀ بزرگ را در دیوارها ایجاد کرد که محل این حفرۀ بزرگ امروزه به توپقاپی (توپکاپی/ دروازهی توپ) معروف است و این شهر پس از آن اسلامبول نامیده شد.
از این حدیث جعلی که بگذریم، قسطنطنیه محل تولد بانو ملیکا مادر امام زمان (عج) نیز است. داستان اسارت ملیکا در جنگ بین مسلمانان و رومیان و رسیدن او به سامرا بسیار شنیدنی است که حتما در انیمیشن شاهزادۀ روم آن را دیدهاید.
روم آن زمان بسیار وسیع بود و مناطق گستردهای همچون سوریه، لبنان و ترکیه را نیز شامل میشد؛ روم شرقی با مرکزیت قسطنطنیه و روم غربی با مرکزیت شهر رم. در روایتی آمده است که امام زمان (عج) پس از ظهورش در کنار کعبه خطبهای خواهد خواند که در قسمتی از آن میگوید: «ای مردم، اگر کسی بخواهد عیسی و شمعون را ببیند، پس من عیسی و شمعون هستم.» که این مسئله به نسب رومی حضرت یا همان نسب استانبولیاش برمیگردد.
فکر کردن به استانبول رؤیایی و آنچه از آن در کتابها خصوصا کتاب خانم صفایی خوانده بودم و در ذهنم مانده بود را در آن وقت شب رها کردم و بعد از آن همه پیادهروی اجباری در فرودگاه و پس از شنیدن سفارشهای لازم از خانم کاشانی و بدرقۀ آنها خودم را به رختخواب سپردم و کنجکاوی محل اقامت را به فردا صبح موکول کردم.
" />
زهرا کبیری پور
کپی مجاز نیست. فقط ارسال(فوروارد) با نقلقول ("<--")مجاز است.
#سفرنامه #ترکیه #علویان_ترکیه #قسمت_سوم
https://ble.ir/Kabiripour
سفرنامهی استانبول
قسمت چهارم: اولین روز در استانبول
صبح چهارشنبه ۲۳ آبانماه، حوالی ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم؛ نه با صدای زنگ تلفن، بلکه با آواز مرغان دریایی که ترکها آنها را «مارتی» مینامند.پنجرههای اتاقم کوتاه بودند و از بیرون با کرکرهی برقی پوشیده میشدند. همین کوتاهیِ ارتفاع، امکان نشستن لب پنجره را فراهم میکرد؛ چیزی که مدتها بود در شهرهای خودمان ندیده بودم. این نوع پنجرهها مرا به یاد خانههای روستایی با مناظر دلانگیزشان میانداخت.
وقتی پنجره را باز کردم، انتظار دیدن آسمانی نیمهتاریک و روشناییِ گرگومیش صبحگاهی را داشتم، اما برخلاف تصوّرم، آسمان استانبول هنوز تاریکِ تاریک بود؛ سیاهتر از نیمهشب. تازه حوالی ساعت هشت صبح بود که روشنایی روز به تدریج بر شهر نشست.
پیش از آنکه دیگران بیایند، تصمیم گرفتم کنجکاویام را دربارهی محل اقامت برطرف کنم. خانه، واحدی آپارتمانی با اتاقهای متعدد بود. وجود این اتاقها و آشپزخانههای جدا و محفوظ، مرا به یاد معماری سنتی خانههای ایرانی انداخت؛ همان خانههایی که در آن، حریمها و فضاهای خانوادگی معنا داشت. بهنظر میرسید تأثیر معماری غربی در ایران با سرعت جای خود را باز کرده، اما در ترکیه هنوز چندان پذیرفته نشده است. در اینجا به آشپزخانههای «اوپن» نام «آشپزخانهی آمریکایی» میدهند. حالا من، در دل استانبول، آنچه را روزگاری در معماری خودمان از دست داده بودیم، از نزدیک میدیدم. کاش خانههای ما هم روزی دوباره به همان سبک گرم و صمیمی گذشته بازگردند.
با شنیدن صدای آسانسور که خبر از آمدن کسی میداد، به اتاقم برگشتم و مشغول جابهجایی وسایلم شدم. امروز باید برنامهی مصاحبهها و بازدید از جمخانهها را با آقای دکتر کاشانی هماهنگ میکردم، اما پیش از آن لازم بود به اینترنت متصل شوم و با خانوادهام تماس بگیرم.
آقا ثروت ــ همان فرد مهربانی که شب گذشته در فرودگاه با او آشنا شده بودم ــ زحمت کشیده و صبحانهای مفصل آماده کرده بود.در میان ترکهای ترکیه، وعدهی صبحانه جایگاهی ویژه دارد؛ سفرهای رنگارنگ از خوراکیهای گرم و سرد در کنار هم چیده میشود. آنان به ناهار چندان اهمیت نمیدهند، اما شام برایشان مهم است و معمولاً هنگام غروب، پس از بازگشت از کار، صرف میشود.
با دیدن سینی صبحانه و عطری که در فضا پیچیده بود، برای منِ بدغذا که از هرگونه روغن حیوانی و کره گریزانم، نشانهی آغاز چالشی جدی بود!
" />
زهرا کبیریپور
تصاویر ضمیمه شد.
کپی مجاز نیست. فقط ارسال(فوروارد) با نقلقول ("<--")مجاز است.
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_چهارم
https://ble.ir/Kabiripour
صبح چهارشنبه ۲۳ آبانماه، حوالی ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم؛ نه با صدای زنگ تلفن، بلکه با آواز مرغان دریایی که ترکها آنها را «مارتی» مینامند.پنجرههای اتاقم کوتاه بودند و از بیرون با کرکرهی برقی پوشیده میشدند. همین کوتاهیِ ارتفاع، امکان نشستن لب پنجره را فراهم میکرد؛ چیزی که مدتها بود در شهرهای خودمان ندیده بودم. این نوع پنجرهها مرا به یاد خانههای روستایی با مناظر دلانگیزشان میانداخت.
وقتی پنجره را باز کردم، انتظار دیدن آسمانی نیمهتاریک و روشناییِ گرگومیش صبحگاهی را داشتم، اما برخلاف تصوّرم، آسمان استانبول هنوز تاریکِ تاریک بود؛ سیاهتر از نیمهشب. تازه حوالی ساعت هشت صبح بود که روشنایی روز به تدریج بر شهر نشست.
پیش از آنکه دیگران بیایند، تصمیم گرفتم کنجکاویام را دربارهی محل اقامت برطرف کنم. خانه، واحدی آپارتمانی با اتاقهای متعدد بود. وجود این اتاقها و آشپزخانههای جدا و محفوظ، مرا به یاد معماری سنتی خانههای ایرانی انداخت؛ همان خانههایی که در آن، حریمها و فضاهای خانوادگی معنا داشت. بهنظر میرسید تأثیر معماری غربی در ایران با سرعت جای خود را باز کرده، اما در ترکیه هنوز چندان پذیرفته نشده است. در اینجا به آشپزخانههای «اوپن» نام «آشپزخانهی آمریکایی» میدهند. حالا من، در دل استانبول، آنچه را روزگاری در معماری خودمان از دست داده بودیم، از نزدیک میدیدم. کاش خانههای ما هم روزی دوباره به همان سبک گرم و صمیمی گذشته بازگردند.
با شنیدن صدای آسانسور که خبر از آمدن کسی میداد، به اتاقم برگشتم و مشغول جابهجایی وسایلم شدم. امروز باید برنامهی مصاحبهها و بازدید از جمخانهها را با آقای دکتر کاشانی هماهنگ میکردم، اما پیش از آن لازم بود به اینترنت متصل شوم و با خانوادهام تماس بگیرم.
آقا ثروت ــ همان فرد مهربانی که شب گذشته در فرودگاه با او آشنا شده بودم ــ زحمت کشیده و صبحانهای مفصل آماده کرده بود.در میان ترکهای ترکیه، وعدهی صبحانه جایگاهی ویژه دارد؛ سفرهای رنگارنگ از خوراکیهای گرم و سرد در کنار هم چیده میشود. آنان به ناهار چندان اهمیت نمیدهند، اما شام برایشان مهم است و معمولاً هنگام غروب، پس از بازگشت از کار، صرف میشود.
با دیدن سینی صبحانه و عطری که در فضا پیچیده بود، برای منِ بدغذا که از هرگونه روغن حیوانی و کره گریزانم، نشانهی آغاز چالشی جدی بود!
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_چهارم
۵۱
۱۸:۵۴
تصویر شمارهی یک
نمایی از اتاق محل اقامتمساعت هشت صبح است و هوا تازه دارد روشن میشود.
کپی مجاز نیست. فقط ارسال(فوروارد) با نقلقول ("<--")مجاز است.
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_چهارم
https://ble.ir/Kabiripour
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_چهارم
۴۸
۱۸:۵۶
تصویر شمارهی دو
منظرهی رو به روی اتاق محل اقامتم
کپی مجاز نیست. فقط ارسال(فوروارد) با نقلقول ("<--")مجاز است.
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_چهارم
https://ble.ir/Kabiripour
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_چهارم
۶۸
۱۸:۵۷
زهرا کبیری پور ☫
سفرنامهی استانبول
قسمت چهارم: اولین روز در استانبول صبح چهارشنبه ۲۳ آبانماه، حوالی ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم؛ نه با صدای زنگ تلفن، بلکه با آواز مرغان دریایی که ترکها آنها را «مارتی» مینامند. پنجرههای اتاقم کوتاه بودند و از بیرون با کرکرهی برقی پوشیده میشدند. همین کوتاهیِ ارتفاع، امکان نشستن لب پنجره را فراهم میکرد؛ چیزی که مدتها بود در شهرهای خودمان ندیده بودم. این نوع پنجرهها مرا به یاد خانههای روستایی با مناظر دلانگیزشان میانداخت. وقتی پنجره را باز کردم، انتظار دیدن آسمانی نیمهتاریک و روشناییِ گرگومیش صبحگاهی را داشتم، اما برخلاف تصوّرم، آسمان استانبول هنوز تاریکِ تاریک بود؛ سیاهتر از نیمهشب. تازه حوالی ساعت هشت صبح بود که روشنایی روز به تدریج بر شهر نشست. پیش از آنکه دیگران بیایند، تصمیم گرفتم کنجکاویام را دربارهی محل اقامت برطرف کنم. خانه، واحدی آپارتمانی با اتاقهای متعدد بود. وجود این اتاقها و آشپزخانههای جدا و محفوظ، مرا به یاد معماری سنتی خانههای ایرانی انداخت؛ همان خانههایی که در آن، حریمها و فضاهای خانوادگی معنا داشت. بهنظر میرسید تأثیر معماری غربی در ایران با سرعت جای خود را باز کرده، اما در ترکیه هنوز چندان پذیرفته نشده است. در اینجا به آشپزخانههای «اوپن» نام «آشپزخانهی آمریکایی» میدهند. حالا من، در دل استانبول، آنچه را روزگاری در معماری خودمان از دست داده بودیم، از نزدیک میدیدم. کاش خانههای ما هم روزی دوباره به همان سبک گرم و صمیمی گذشته بازگردند. با شنیدن صدای آسانسور که خبر از آمدن کسی میداد، به اتاقم برگشتم و مشغول جابهجایی وسایلم شدم. امروز باید برنامهی مصاحبهها و بازدید از جمخانهها را با آقای دکتر کاشانی هماهنگ میکردم، اما پیش از آن لازم بود به اینترنت متصل شوم و با خانوادهام تماس بگیرم. آقا ثروت ــ همان فرد مهربانی که شب گذشته در فرودگاه با او آشنا شده بودم ــ زحمت کشیده و صبحانهای مفصل آماده کرده بود. در میان ترکهای ترکیه، وعدهی صبحانه جایگاهی ویژه دارد؛ سفرهای رنگارنگ از خوراکیهای گرم و سرد در کنار هم چیده میشود. آنان به ناهار چندان اهمیت نمیدهند، اما شام برایشان مهم است و معمولاً هنگام غروب، پس از بازگشت از کار، صرف میشود. با دیدن سینی صبحانه و عطری که در فضا پیچیده بود، برای منِ بدغذا که از هرگونه روغن حیوانی و کره گریزانم، نشانهی آغاز چالشی جدی بود!
" />
زهرا کبیریپور
تصاویر ضمیمه شد.
کپی مجاز نیست. فقط ارسال(فوروارد) با نقلقول ("<--")مجاز است.
#سفرنامه #ترکیه #علویان_ترکیه #قسمت_چهارم
https://ble.ir/Kabiripour
سفرنامهی استانبول
قسمت پنجم: اولین روز در استانبول
پس از صرف صبحانه، با همهی دشواریهایش، منتظر آمدن دکتر کاشانی شدم تا برنامههای روزهای پیشِ رو را با ایشان مرور کنم. تا زمان رسیدنشان، تماس تصویری کوتاهی با همسرم گرفتم و از احوال خانواده جویا شدم. سپس مشغول بستهبندی هدایایی شدم که از ایران برای مصاحبهشوندگان آماده کرده بودم؛ بستههایی کوچک اما دلنواز، آراسته به نبات و پارچهی متبرک حرم حضرت معصومه(س) و قوطیهایی از سوهان مرغوب، یادگار شهر عزیزم قم.
با آمدن دکتر کاشانی، به دفتر کارشان رفتم. طبق معمول با روی گشاده و مهماننوازیِ گرم ایشان روبهرو شدم. چند تماس کوتاه کافی بود تا قرار مصاحبهها تنظیم شود؛ قرار بر این شد که برخی گفتوگوها در دفتر انجام گیرد و برخی دیگر در جمخانهها و محل کار افراد. توصیههای ایشان، همچون همیشه، دقیق و راهگشا بود. پس از گفتوگو، به اتاق خود بازگشتم.
از آنجایی که برای آن روز برنامهی مصاحبهای نداشتیم، فرصتی پیش آمد تا خستگی سفر را بهدرکنم و اندکی به مطالعه و قدم زدن در اطراف محل اقامتم بپردازم. کوچههای اطراف پُر بود از خانههایی با نماهایی که بیشتر در فیلمها دیده بودم؛ سمت چپ ساختمان به ساحل منتهی میشد و چشمانداز دریا از انتهای کوچه پیدا بود. با شوق همیشگیِ ما کویرنشینها برای دیدن آب، تا ساحل رفتم؛ اما آن ناحیه بیشتر در محدودهی منازل خصوصی قرار داشت و دسترسی به دریا ممکن نبود.
در مسیر بازگشت، سگها و گربههای فراوانی را دیدم که بیهیچ ترسی میان مردم رفتوآمد میکردند؛ همین موضوع باعث شد زودتر به اقامتگاه برگردم!
در همان گشتوگذار کوتاه، نکتهای در معماری خانهها توجهم را جلب کرد: بیشتر ساختمانها دارای تراسهای بزرگ و مبله بودند، فضایی برای نشستن و نفس کشیدن در هوای آزاد. نکتهای که در روزهای بعد، معنای پررنگتری برایم پیدا کرد.
" />
زهرا کبیری پور
تصاویر ضمیمه شد.
کپی مجاز نیست. فقط ارسال(فوروارد) با نقلقول ("<--")مجاز است.
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_پنجم
https://ble.ir/Kabiripour
پس از صرف صبحانه، با همهی دشواریهایش، منتظر آمدن دکتر کاشانی شدم تا برنامههای روزهای پیشِ رو را با ایشان مرور کنم. تا زمان رسیدنشان، تماس تصویری کوتاهی با همسرم گرفتم و از احوال خانواده جویا شدم. سپس مشغول بستهبندی هدایایی شدم که از ایران برای مصاحبهشوندگان آماده کرده بودم؛ بستههایی کوچک اما دلنواز، آراسته به نبات و پارچهی متبرک حرم حضرت معصومه(س) و قوطیهایی از سوهان مرغوب، یادگار شهر عزیزم قم.
با آمدن دکتر کاشانی، به دفتر کارشان رفتم. طبق معمول با روی گشاده و مهماننوازیِ گرم ایشان روبهرو شدم. چند تماس کوتاه کافی بود تا قرار مصاحبهها تنظیم شود؛ قرار بر این شد که برخی گفتوگوها در دفتر انجام گیرد و برخی دیگر در جمخانهها و محل کار افراد. توصیههای ایشان، همچون همیشه، دقیق و راهگشا بود. پس از گفتوگو، به اتاق خود بازگشتم.
از آنجایی که برای آن روز برنامهی مصاحبهای نداشتیم، فرصتی پیش آمد تا خستگی سفر را بهدرکنم و اندکی به مطالعه و قدم زدن در اطراف محل اقامتم بپردازم. کوچههای اطراف پُر بود از خانههایی با نماهایی که بیشتر در فیلمها دیده بودم؛ سمت چپ ساختمان به ساحل منتهی میشد و چشمانداز دریا از انتهای کوچه پیدا بود. با شوق همیشگیِ ما کویرنشینها برای دیدن آب، تا ساحل رفتم؛ اما آن ناحیه بیشتر در محدودهی منازل خصوصی قرار داشت و دسترسی به دریا ممکن نبود.
در مسیر بازگشت، سگها و گربههای فراوانی را دیدم که بیهیچ ترسی میان مردم رفتوآمد میکردند؛ همین موضوع باعث شد زودتر به اقامتگاه برگردم!
در همان گشتوگذار کوتاه، نکتهای در معماری خانهها توجهم را جلب کرد: بیشتر ساختمانها دارای تراسهای بزرگ و مبله بودند، فضایی برای نشستن و نفس کشیدن در هوای آزاد. نکتهای که در روزهای بعد، معنای پررنگتری برایم پیدا کرد.
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_پنجم
۳۳
۱۱:۱۰
تصویر شمارهی سه
نمایی کلی از محل اسکان که گوگل مپ زحمتش را کشید
کپی مجاز نیست. فقط ارسال(فوروارد) با نقلقول ("<--")مجاز است.
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_پنجم
https://ble.ir/Kabiripour
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_پنجم
۲۶
۱۱:۱۱
تصویر شمارهی چهار
ساحل کنار محل اسکان
کپی مجاز نیست. فقط ارسال(فوروارد) با نقلقول ("<--")مجاز است.
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_پنجم
https://ble.ir/Kabiripour
۲۹
۱۱:۱۱
تصویر دریا از بالکن محل اسکان
کپی مجاز نیست. فقط ارسال(فوروارد) با نقلقول ("<--")مجاز است.
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_پنجم
https://ble.ir/Kabiripour
#سفرنامه#ترکیه#علویان_ترکیه#قسمت_پنجم
۴۲
۱۱:۱۲