بسم الله الرحمن الرحیم
از آن روزهایی بود که کلافگی غلبه کرده بود و بیقراری ام مدام بیشتر میشد. نگرانی ارائه مقاله سوار شده بود روی همه کارهای خانه، و مثل همیشه تا خانه را جمع نمیکردم خیالم راحت نمیشد و بچهها هم که طبیعتاً در نهایت همکاری!!! هرچه میگذشت حوصلهام کمتر میشد، لحنم تندتر و گزاره ها معیوب تر!نزدیک اذان مغرب به بچهها گفتم بریم مسجد..غصه ام گرفته بود، دوباره همان حالِ خراب طواف نساء، همان که وسوسه بزرگ شیطان برای شکست دادن من بود، گریبانم را سفت گرفته بود.. از خودم خجالت کشیدم، معلوم میشد در رمی جمراتم، سنگ هایم آنقدر محکم نبوده اند که شیطان دست از سرم بردارد که هنوز با همان قدرت و شدت داشت بر من می تازید و گزاره های آتشین اش را همچون تازیانه بر سینه رنجورم فرود می آورد: تک و تنها مانده ای! چرا کمک خدا را نمیبینی.. چرا مدد ملائکه را نمیبینی.. و من بی سپر و بی مقاومت و مستأصل، غر می زدم که ملائکه! کجا پنهان شده اید و مرا تک و تنها رها کرده اید؟با همین حالِ نزار وارد مسجد شدم، مسجدمان برایم درست مثل حرم است، اما حس می کردم آنقدر خراب کرده ام که روی ایستادن جلوی خدا را هم ندارم! با این همه تلخی و تلخ کامی دیگر چه داشتم به خدا بگویم؟ گزاره های آتشین هنوز خود را به در و دیوار قلبم می کوفتند تا آن کورسو امیدم را هم ناامید کنند، گزاره ها مرا بیشتر لایق عذاب میخواستند تا شایسته یک رحمت.. نماز مغرب را در تلاطم همین طوفان آتش خواندم. بعد از نماز مغرب، درست مثل کسی که درحال غرق شدن است، آخرین تلاشم را برای بیرون آمدن از گرداب هلاکت کردم، به سجده رفتم و زمزمه کردم قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُانگار آیه، سپری شده بود که گزاره های ناامیدکننده، کمتر زخمی ام کنند. اما هنوز دلم آرام نشده بود.بعد از نماز عشا، حسی مرا برد سمت تعقیبات حضرت مادر، نیرویی کشنده از جنس طلب، که پیش تر در خودم سراغ نداشتم، اما قبل از خواندن حسم این بود که آخر اینها که کلمات من نیست، اینها کلمات کسی است که در قله انسانیت ایستاده..با حالی شکسته، شروع کردم به خواندن و آه از کلمات..الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَنْسَى مَنْ ذَكَرَهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يُخَيِّبُ مَنْ دَعَاهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي مَنْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ كَفَاهُحمد خدایی را که آنکس که او را یاد کند فراموش نمی کند و آنکس که او را بخواند ناامید نمی کند و آنکس که بر او توکل می کند را کافیست..مگر می شود؟!انگار کلمات حضرت مادر، دست دراز کرده بود برای دستگیری از منی که حس می کردم آنقدر خراب کرده ام که دیگر لایق شنیده شدن نیستم. من تمام روز دنبال دیدن خدا بودم، دنبال نشانه ای که بفهمم رها نشدهام..و کلمات حضرت مادر همان راهِ برگشت بودند..همان که بفهمم هنوز کسی آن طرفِ این کلمات، منتظر من است..
اللَّهُمَّ إِنِّي عَائِذٌ بِكَ فَأعِذْنِي وَ مُسْتَجِيرٌ بِكَ فَأجِرْنِي وَ مُسْتَعِينٌ بِكَ فَأعِنِّي وَ مُسْتَغِيثٌ بِكَ فَأغِثْنِي وَ دَاعِيكَ فَأجِبْنِي وَ مُسْتَغْفِرُكَ فَاغْفِرْ لِي وَ مُسْتَنْصِرُكَ فَانْصُرْنِي وَ مُسْتَهْدِيكَ فَاهْدِنِي وَ مُسْتَكْفِيكَ فَاكْفِنِي وَ مُلْتَجاٌ إِلَيْكَ فَآوِنِي وَ مُتَمَسِّكٌ بِحَبْلِكَ فَاعْصِمْنِي وَ مُتَوَكِّلٌ عَلَيْكَ فَاكْفِنِي وَ اجْعَلْنِي فِي عِبَادِكَ وَ جِوَارِكَ وَ حَوْزِكَ وَ كَنَفِكَ وَ حِيَاطَتِكَ وَ حِرَاسَتِكَ وَ كِلَاءَتِكَ وَ حَرَمِكَ وَ أمْنِكَ وَ تَحْتِ ظِلِّكَ وَ تَحْتِ جَنَاحِكَ وَ اجْعَلْ عَلَيَّ جُنَّةً وَاقِيَةً مِنْكَ وَ اجْعَلْ حِفْظَكَ وَ حِيَاطَتَكَ وَ حِرَاسَتَكَ وَ كِلَاءَتَكَ مِنْ وَرَائِي وَ أمَامِي وَ عَنْ يَمِينِي وَ عَنْ شِمَالِي وَ مِنْ فَوْقِي وَ مِنْ تَحْتِي وَ حَوَالَيَّ
و باز، این کلمات بودند که راهِ ملاقات را برایم باز کردند، این بار کلمات حضرت مادر..
#کادح#دررنجناامیدی#درملاقاتامید#تعقیباتعشاء#حضرتمادر@kadeh179
از آن روزهایی بود که کلافگی غلبه کرده بود و بیقراری ام مدام بیشتر میشد. نگرانی ارائه مقاله سوار شده بود روی همه کارهای خانه، و مثل همیشه تا خانه را جمع نمیکردم خیالم راحت نمیشد و بچهها هم که طبیعتاً در نهایت همکاری!!! هرچه میگذشت حوصلهام کمتر میشد، لحنم تندتر و گزاره ها معیوب تر!نزدیک اذان مغرب به بچهها گفتم بریم مسجد..غصه ام گرفته بود، دوباره همان حالِ خراب طواف نساء، همان که وسوسه بزرگ شیطان برای شکست دادن من بود، گریبانم را سفت گرفته بود.. از خودم خجالت کشیدم، معلوم میشد در رمی جمراتم، سنگ هایم آنقدر محکم نبوده اند که شیطان دست از سرم بردارد که هنوز با همان قدرت و شدت داشت بر من می تازید و گزاره های آتشین اش را همچون تازیانه بر سینه رنجورم فرود می آورد: تک و تنها مانده ای! چرا کمک خدا را نمیبینی.. چرا مدد ملائکه را نمیبینی.. و من بی سپر و بی مقاومت و مستأصل، غر می زدم که ملائکه! کجا پنهان شده اید و مرا تک و تنها رها کرده اید؟با همین حالِ نزار وارد مسجد شدم، مسجدمان برایم درست مثل حرم است، اما حس می کردم آنقدر خراب کرده ام که روی ایستادن جلوی خدا را هم ندارم! با این همه تلخی و تلخ کامی دیگر چه داشتم به خدا بگویم؟ گزاره های آتشین هنوز خود را به در و دیوار قلبم می کوفتند تا آن کورسو امیدم را هم ناامید کنند، گزاره ها مرا بیشتر لایق عذاب میخواستند تا شایسته یک رحمت.. نماز مغرب را در تلاطم همین طوفان آتش خواندم. بعد از نماز مغرب، درست مثل کسی که درحال غرق شدن است، آخرین تلاشم را برای بیرون آمدن از گرداب هلاکت کردم، به سجده رفتم و زمزمه کردم قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُانگار آیه، سپری شده بود که گزاره های ناامیدکننده، کمتر زخمی ام کنند. اما هنوز دلم آرام نشده بود.بعد از نماز عشا، حسی مرا برد سمت تعقیبات حضرت مادر، نیرویی کشنده از جنس طلب، که پیش تر در خودم سراغ نداشتم، اما قبل از خواندن حسم این بود که آخر اینها که کلمات من نیست، اینها کلمات کسی است که در قله انسانیت ایستاده..با حالی شکسته، شروع کردم به خواندن و آه از کلمات..الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَنْسَى مَنْ ذَكَرَهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يُخَيِّبُ مَنْ دَعَاهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي مَنْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ كَفَاهُحمد خدایی را که آنکس که او را یاد کند فراموش نمی کند و آنکس که او را بخواند ناامید نمی کند و آنکس که بر او توکل می کند را کافیست..مگر می شود؟!انگار کلمات حضرت مادر، دست دراز کرده بود برای دستگیری از منی که حس می کردم آنقدر خراب کرده ام که دیگر لایق شنیده شدن نیستم. من تمام روز دنبال دیدن خدا بودم، دنبال نشانه ای که بفهمم رها نشدهام..و کلمات حضرت مادر همان راهِ برگشت بودند..همان که بفهمم هنوز کسی آن طرفِ این کلمات، منتظر من است..
اللَّهُمَّ إِنِّي عَائِذٌ بِكَ فَأعِذْنِي وَ مُسْتَجِيرٌ بِكَ فَأجِرْنِي وَ مُسْتَعِينٌ بِكَ فَأعِنِّي وَ مُسْتَغِيثٌ بِكَ فَأغِثْنِي وَ دَاعِيكَ فَأجِبْنِي وَ مُسْتَغْفِرُكَ فَاغْفِرْ لِي وَ مُسْتَنْصِرُكَ فَانْصُرْنِي وَ مُسْتَهْدِيكَ فَاهْدِنِي وَ مُسْتَكْفِيكَ فَاكْفِنِي وَ مُلْتَجاٌ إِلَيْكَ فَآوِنِي وَ مُتَمَسِّكٌ بِحَبْلِكَ فَاعْصِمْنِي وَ مُتَوَكِّلٌ عَلَيْكَ فَاكْفِنِي وَ اجْعَلْنِي فِي عِبَادِكَ وَ جِوَارِكَ وَ حَوْزِكَ وَ كَنَفِكَ وَ حِيَاطَتِكَ وَ حِرَاسَتِكَ وَ كِلَاءَتِكَ وَ حَرَمِكَ وَ أمْنِكَ وَ تَحْتِ ظِلِّكَ وَ تَحْتِ جَنَاحِكَ وَ اجْعَلْ عَلَيَّ جُنَّةً وَاقِيَةً مِنْكَ وَ اجْعَلْ حِفْظَكَ وَ حِيَاطَتَكَ وَ حِرَاسَتَكَ وَ كِلَاءَتَكَ مِنْ وَرَائِي وَ أمَامِي وَ عَنْ يَمِينِي وَ عَنْ شِمَالِي وَ مِنْ فَوْقِي وَ مِنْ تَحْتِي وَ حَوَالَيَّ
و باز، این کلمات بودند که راهِ ملاقات را برایم باز کردند، این بار کلمات حضرت مادر..
#کادح#دررنجناامیدی#درملاقاتامید#تعقیباتعشاء#حضرتمادر@kadeh179
۲۷۵
۱۳:۰۱
سلام، پیشنهاد می کنم برنامه صحیفه فاطمیّه را نصب کنید:http://sahifefatemieh.ir/sahifehfatemieh.apk
۲۵۲
۱۰:۴۲
بسم الله الرحمن الرحیمفاطمه!طهورای بهشتی اممثل هرشب در بغلم خوابیدیداشتم موهای لطیفت را نوازش می کردم که اشک صورتم را خیس کردآرام گفتی مامان، گریه نکن..اشک هایم را با انگشتان کوچکت پاک کردم، تو با صوت دعای یستشیر، روی بازویم به خواب رفتیو من و اشک و شب تنها ماندیم..از تصور مدرسه رفتنت، مدرسه ای شدنت، قلبم به درد می آید..فاطمه! طهورای بهشتی من!این چه جَبْری است که باید تو را از من بگیرند..اصلا من تو را أمیّ می خواهم، درست مثل رسول.. أمّی..آه..البته خوب میدانم من نه آن مادری بودم که شایستگی تو را داشته باشممن برایت مادری نکردممن نتوانستم قَدرَت را بدانماصلا انگار قدرِ فاطمه ها را نمی توان دانستحتی نمی توانم ادعا کنم که عاشقت بوده اممثل همه مادرها که عاشق بچه هاشان اند و برای بچه شان می میرند.. من هیچ کدام از اینها برای تو نبودم، اما تو خوب برای من مادری کردیفاطمه!اگر پرده اشک جلوی چشمانم را نگیرد، می توانم برایت بنویسمکه تو چقدر برایم مادری کردیچقدر بزرگم کردیچقدر قلبت را به درد آوردم و صبوری کردیچقدر بچگی کردم و به رویم نیاوردیچقدر بی تابی کردم و تاب آوردیچقدر دستم را گرفتی و از پرتگاه های نیستی بیرون کشیدیچقدر درد کشیدن هایم را معنا دادیچقدر ناتوانی هایم را توانایی کردیچقدر تولد تو و بودنت مرا به هستی نزدیک کردفاطمه!من تو را أمّی می خواهم!تو بگو من به که التماس کنم که تو را از من نگیرند؟ توی پاکِ گوارای بهشتی را..طهورای من، پارسال، وقت پیش دبستانی شدنت.. یادت هست.. بخت یارم بود و به لطف عوض شدن معلمت و تعطیلی ها، توانستم تو را از این استعمار مدرن بی قواره، که میخواهد بر قامت همه یک لباس بی رنگ واحد بپوشاند، نجات دهم...امسال اما انگار دیگر به این راحتی ها نمی شود..تا ۱۸ شهریور هنوز ثبت نامت نکرده بودیم...بابا چقدر نگران بود..نگران دیر شدن ثبت نامت..من اما نه!نازنین لطیف من! میگفتی دوست نداری مدرسه بروی، دوست نداری از من جدا شوی.. من چقدر از خوبی های مدرسه برایت گفتم، چیزهایی که خودم هم باورش نداشتم! اما حالا میگویم عزیزکم، تو باید از می ناب و شراب طهور سیراب شوی، تو فاطمه ی متولد سوره ی مریمی، تو طهورای نام گرفته از سوره ی انسانی، مگر می شود تو را با آن علمی که حجاب است، سیراب کنند؟!دیروز رفتیم مدرسه و برایت روپوش مدرسه خریدیم.. آخ که چقدر غصه ام گرفت.. چقدر الکی ادای ذوق کردن درآوردم که ذوق کنی و خاطره خوب برایت بماند.. ذوق زده در حیاط بزرگ مدرسه لی لی بازی میکردی، و من داشتم آب می شدم..فاطمه! من تو را أمّی می خواهم مادر! شبیه مردمان نشو! همینقدر پاک و گوارا و لطیف بمان! همینقدر بهشتی و منقطع از غیر و قانِت بمان.فاطمه! طهورای بهشتی ام! بغض راه نفسم را بسته، تصور اینکه آنقدر بزرگ شوی که دیگر نتوانی روی پایم بنشینی، یا آنقدر بزرگ شوی که دیگر نگویی مامان میخوام پیشت بخوابم، قلبم را به درد می آورد...شاید بزرگ که شوی و اینها را بخوانی فکر کنی چون فرزندم بودی، یا چون دخترم بودی، اینطور نوشته ام و عادی است مادرها برای دخترها بی تابی کنند..اما نه..فاطمه ام! طهورای بهشتی ام.. تو دخترم نبودی..یا شاید هم نه! من مادرت نبوده ام..تو طلوع بودی در کویر روحم..تو فلقی از هستی بودی..تو نشانه ای برای ملاقات بودی..تو طبیبِ دوّار من بودی..خوب میدانم قَدرَت را ندانستم.. چقدر حیف که مادری کردن برایت را که نه، حتی مراقبت از تو را هم خوب بلد نبودم..چقدر از روزهای آخر شهریور بدم می آید..امسال بیش از هرسال..میگویند به حضرت معصومه توسل کن نمیدانند تو خودت هدیه حضرت معصومه ای..تو فاطمه ای و فاطمه یعنی أمّ...
فاطمه برای آن روزهایی برایت می نویسم که خواندن و دانستن یاد گرفتی! هرچه برای تعلّم بخواهی در أم الکتاب هست، جای دیگری خبری نیست، نگذار بی هویت ها و بی ریشه ها و بی أمّ ها، حرف های بی پایه و بی اساس و بی معنی شان را، به اسم علم، برایت بیآرایند و سرگردانی ها و پریشانی هایشان را بَزَک کنند و نادانی ها و جهل هایشان را فرضیه بنامند و دنیا را در نظرت جذاب جلوه دهند.فاطمه! بچه که بودم دوست داشتم باور نکنم که مادرمان حضرت زهرا، وقت شهادت فقط هجده سال داشت، ترجیح میدادم روایت ۲۸ سال را باور کنم! اما حالا خوب می فهمم! أم أبیها، قدرِ دنیا را دانسته بود و قدر خودش را! که قدرِ هجده بهار بیشتر، دنیا را لایق ماندن ندانسته بود، اما تا ابد عالم را مدیونِ خودش و دُردانه هایش کرده بود..او با دعای کاملش، از ازل تا ابد را مادری کرده بوداو با حَسَنْ اش، حُسن را لباس آدمیت پوشانیده بود. او با حسین اش، نور هدایت را به عالم تابانیده بود. او با زینبش بیقراری را لباس قرار و ناشکیبایی را لباس صبر و حمد پوشانیده بود.فاطمه! برای أمّی ماندنت دعا می کنمأمّی بمان مادر، جای دیگر خبری نیست.@kadeh179
فاطمه برای آن روزهایی برایت می نویسم که خواندن و دانستن یاد گرفتی! هرچه برای تعلّم بخواهی در أم الکتاب هست، جای دیگری خبری نیست، نگذار بی هویت ها و بی ریشه ها و بی أمّ ها، حرف های بی پایه و بی اساس و بی معنی شان را، به اسم علم، برایت بیآرایند و سرگردانی ها و پریشانی هایشان را بَزَک کنند و نادانی ها و جهل هایشان را فرضیه بنامند و دنیا را در نظرت جذاب جلوه دهند.فاطمه! بچه که بودم دوست داشتم باور نکنم که مادرمان حضرت زهرا، وقت شهادت فقط هجده سال داشت، ترجیح میدادم روایت ۲۸ سال را باور کنم! اما حالا خوب می فهمم! أم أبیها، قدرِ دنیا را دانسته بود و قدر خودش را! که قدرِ هجده بهار بیشتر، دنیا را لایق ماندن ندانسته بود، اما تا ابد عالم را مدیونِ خودش و دُردانه هایش کرده بود..او با دعای کاملش، از ازل تا ابد را مادری کرده بوداو با حَسَنْ اش، حُسن را لباس آدمیت پوشانیده بود. او با حسین اش، نور هدایت را به عالم تابانیده بود. او با زینبش بیقراری را لباس قرار و ناشکیبایی را لباس صبر و حمد پوشانیده بود.فاطمه! برای أمّی ماندنت دعا می کنمأمّی بمان مادر، جای دیگر خبری نیست.@kadeh179
۴۰۶
۲۲:۴۳
چند خرده نوشت از این روزها:
یک مهر شدیک مهر ۱۴۰۵و خدا باز به من رحم کرد.. میدانست قلبم چقدر از مواجهه با ۱ مهر گریزان است، مدرسه تان یک- مهر را برای اولی ها تعطیل کرد! چون مصادف با چهارشنبه شده بود! میخواستم صبح زود دانشگاه بروم، خبر نداشتی اما نمیدانم چطور زودتر از من بیدار شدی، تا فهمیدی میخواهم تنها دانشگاه بروم، اشک های همیشه پشتِ پلک هایت را باراندی.. زود تسلیم شدم و تو را هم با خودم بردم..یک مهر ۱۴۰۵، وقتِ کلاس اولی شدنت، با هم دانشگاه رفتیم، چند دقیقه ای در زمین بازی دانشگاه تاب بازی کردی، و بعد دو ساعت و نیم بی صدا و بی اذیت، حرف زدنِ من و استاد را تاب آوردی.گفتی با مترو برگردیم، قبول کردم، مترو سواری دو تایی را هم تجربه کردیم.وقتی آمدیم خانه، با اینکه خسته بودی، گفتی دلم میخواد بریم مدرسه قرآن، نمیدانم دلت برای من میخواست یا برای خودت، اما با دلت راه آمدم و ۱ مهر گزاره های یقینی با محوریت سوره تکاثر و خطبه وسیله امیرالمومنین روزی مان شد، همان خطبه که هویت بخشی را رمز شرافت می داند و بالاترین شرافت را اسلام.. همان که بالاترین کرامت را تقوا معرفی کرد.. همان که یادم داد اگر کسی احساس نفیس بودن و ارزشمند بودن داشته باشد، بی شرف نمی شود و گناه یعنی بی شرف بازی درآوردن! و تنها کسی گناه می کند که هویتش را از او بگیرند...از مدرسه قرآن که آمدیم حسابی خواب آلود و گرسنه بودی اما دعوت مان کردی که تجمع شبانه برویم..
فاطمه نمی دانم چه چیزی در وجود توست، که اینقدر مرا می ترساند، چیزی بلند و منیع و دست نیافتنی..گویی نازل شده ای چیزی را بفهمانی ام و بروی..اصلا انگار مال این دنیا نیستیو این مرا می ترسانداینکه با اینکه کنارم هستی، انگار جای دیگری هستی و به جای دیگری تعلق داریاین قنوت و این انقطاع و این مناعتی که داری و باعث می شود هرروز برای من که عجیب گرفتارِ خودم، دست نیافتنی تر و دورتر جلوه کنی...آه چه بگویم...کاش قبل از آنکه دیر شود بفهمم...
فاطمه از اینکه یک مهرِ کلاس اولت را تمام روز پیش هم بودیم خیلی دلم آرام بود،مادران میناب هم کاش دل آرامی داشته باشند..
#کادح@kadeh179
یک مهر شدیک مهر ۱۴۰۵و خدا باز به من رحم کرد.. میدانست قلبم چقدر از مواجهه با ۱ مهر گریزان است، مدرسه تان یک- مهر را برای اولی ها تعطیل کرد! چون مصادف با چهارشنبه شده بود! میخواستم صبح زود دانشگاه بروم، خبر نداشتی اما نمیدانم چطور زودتر از من بیدار شدی، تا فهمیدی میخواهم تنها دانشگاه بروم، اشک های همیشه پشتِ پلک هایت را باراندی.. زود تسلیم شدم و تو را هم با خودم بردم..یک مهر ۱۴۰۵، وقتِ کلاس اولی شدنت، با هم دانشگاه رفتیم، چند دقیقه ای در زمین بازی دانشگاه تاب بازی کردی، و بعد دو ساعت و نیم بی صدا و بی اذیت، حرف زدنِ من و استاد را تاب آوردی.گفتی با مترو برگردیم، قبول کردم، مترو سواری دو تایی را هم تجربه کردیم.وقتی آمدیم خانه، با اینکه خسته بودی، گفتی دلم میخواد بریم مدرسه قرآن، نمیدانم دلت برای من میخواست یا برای خودت، اما با دلت راه آمدم و ۱ مهر گزاره های یقینی با محوریت سوره تکاثر و خطبه وسیله امیرالمومنین روزی مان شد، همان خطبه که هویت بخشی را رمز شرافت می داند و بالاترین شرافت را اسلام.. همان که بالاترین کرامت را تقوا معرفی کرد.. همان که یادم داد اگر کسی احساس نفیس بودن و ارزشمند بودن داشته باشد، بی شرف نمی شود و گناه یعنی بی شرف بازی درآوردن! و تنها کسی گناه می کند که هویتش را از او بگیرند...از مدرسه قرآن که آمدیم حسابی خواب آلود و گرسنه بودی اما دعوت مان کردی که تجمع شبانه برویم..
فاطمه نمی دانم چه چیزی در وجود توست، که اینقدر مرا می ترساند، چیزی بلند و منیع و دست نیافتنی..گویی نازل شده ای چیزی را بفهمانی ام و بروی..اصلا انگار مال این دنیا نیستیو این مرا می ترسانداینکه با اینکه کنارم هستی، انگار جای دیگری هستی و به جای دیگری تعلق داریاین قنوت و این انقطاع و این مناعتی که داری و باعث می شود هرروز برای من که عجیب گرفتارِ خودم، دست نیافتنی تر و دورتر جلوه کنی...آه چه بگویم...کاش قبل از آنکه دیر شود بفهمم...
فاطمه از اینکه یک مهرِ کلاس اولت را تمام روز پیش هم بودیم خیلی دلم آرام بود،مادران میناب هم کاش دل آرامی داشته باشند..
#کادح@kadeh179
۳۲۲
۹:۲۰
چند خرده نوشت از این روزها:
سوره انشقاق خوانده بودم و حواسم به اهل سوره انشقاق بود، اهل یعنی آنها که با هم هم مقصدند، آنها که هم مقصدی شان باعث شده رفتارهایشان هم راستا باشد.داشتم فکر می کردم یعنی ما با آقای شهیدمان اهل هستیم؟ اهلِ او هستیم؟ مسرور به سوی او برمیگردیم؟یک عکس آقا که درحال قرآن خواندن بود را داشتم نگاه میکردم، و اشک، چشم هایم را تر کرده بود.. فاطمه آمد کنارم نشست، چشمش که به گوشی ام افتاد، یهو با گریه دوید و رفت اتاق و گریه کرد...بغض و گریه، نفسش را بند آورد و به هق هق افتاد..میتوانستم حدس بزنم چرا از شدت گریه نفسش بند آمده.. من جنس گریه هایش را می شناسم.. از آن گریه های از ته دل بود که هیچ چیز آرامَش نمی کند..پرسیدم چرا یهو گریه افتادی؟ گفت: عکس آقا رو که دیدم، دلم براش تنگ شد..دلم یه جوری شد...می توانستم حدس بزنم چه بر دل کوچکش گذشته..غمِ ما هیچ تسلایی ندارد..خواستم بغلش کنم، نگذاشترفت قاب عکس آقا را بغل کرد و هق هق را ادامه داد..آرام گفت نمیدانم چرا روز شهادت آقا گریه نکردم...عکس را محکم تر بغل کرد و آنقدر بارید تا اذان شد..تلویزیون برای اذان، حرم امام رضا را نشان میداد، دارالذکر را...او اهل ذکر بود..بخاطر همین در دارالذکر قرار گرفت..اهل الذكر از اوصاف انسان كامل در زيارت جامعه كبيره است:
ائمه اطهارعليهمسلام در هر حالتي به سوي خير، فلاح و فوز راهنمايي ميكنند چون خود به كرامت الهي رستگارند (فائزون بكرامته) تنها با اراده حضرت حق عمل مينمايند (عاملون بارادته)، در هر حالتي برپا دارندهي امر او هستند (قوامّون بأمره)، در هر حال در طول ولايت الهي و مجراي ولايت او قرار دارند (مطيعون لله) و اساساً براي هدايت و رحمت و خير رساني و ولايت خالص و برگزيده شدهاند (مصطفون) ايشان عليهمالسلام در اين مسير قول و عمل و باور و فكر و همه وجودشان بر حق منطبق است (صادقون) و بر اين اساس داراي تقوا و مراقبهاند (متقون)، به كرامت و ارزشي حقيقي و نفيس و ذاتي رسيدهاند (مُكرَمون) به صورتي كه در هيچ مقام و موقعيتي دچار لغزش نميشوند (معصومون) و طريق و راه رشد را تا انتها طي نمودهاند (راشدون) از اين رو ايشان براي ذكر و ياد خدا و يادآوري حقيقت به ديگران و رهبري و امامت اهليّت دارند (اهل الذكر)
آیا ما اهلِ اهل البیت هستیم؟برای اهل شدن، باید کادح بوداهلیت، سُرور می آوردو ملاقات، عاقبت کادح هاست...
#کادح#درغمفراقآقا#درملاقاتاهلیت
پ.ن: چفیه آقا و عکسی که هدیه ای از جانب دفتر شریف شان بود
@kadeh179
سوره انشقاق خوانده بودم و حواسم به اهل سوره انشقاق بود، اهل یعنی آنها که با هم هم مقصدند، آنها که هم مقصدی شان باعث شده رفتارهایشان هم راستا باشد.داشتم فکر می کردم یعنی ما با آقای شهیدمان اهل هستیم؟ اهلِ او هستیم؟ مسرور به سوی او برمیگردیم؟یک عکس آقا که درحال قرآن خواندن بود را داشتم نگاه میکردم، و اشک، چشم هایم را تر کرده بود.. فاطمه آمد کنارم نشست، چشمش که به گوشی ام افتاد، یهو با گریه دوید و رفت اتاق و گریه کرد...بغض و گریه، نفسش را بند آورد و به هق هق افتاد..میتوانستم حدس بزنم چرا از شدت گریه نفسش بند آمده.. من جنس گریه هایش را می شناسم.. از آن گریه های از ته دل بود که هیچ چیز آرامَش نمی کند..پرسیدم چرا یهو گریه افتادی؟ گفت: عکس آقا رو که دیدم، دلم براش تنگ شد..دلم یه جوری شد...می توانستم حدس بزنم چه بر دل کوچکش گذشته..غمِ ما هیچ تسلایی ندارد..خواستم بغلش کنم، نگذاشترفت قاب عکس آقا را بغل کرد و هق هق را ادامه داد..آرام گفت نمیدانم چرا روز شهادت آقا گریه نکردم...عکس را محکم تر بغل کرد و آنقدر بارید تا اذان شد..تلویزیون برای اذان، حرم امام رضا را نشان میداد، دارالذکر را...او اهل ذکر بود..بخاطر همین در دارالذکر قرار گرفت..اهل الذكر از اوصاف انسان كامل در زيارت جامعه كبيره است:
ائمه اطهارعليهمسلام در هر حالتي به سوي خير، فلاح و فوز راهنمايي ميكنند چون خود به كرامت الهي رستگارند (فائزون بكرامته) تنها با اراده حضرت حق عمل مينمايند (عاملون بارادته)، در هر حالتي برپا دارندهي امر او هستند (قوامّون بأمره)، در هر حال در طول ولايت الهي و مجراي ولايت او قرار دارند (مطيعون لله) و اساساً براي هدايت و رحمت و خير رساني و ولايت خالص و برگزيده شدهاند (مصطفون) ايشان عليهمالسلام در اين مسير قول و عمل و باور و فكر و همه وجودشان بر حق منطبق است (صادقون) و بر اين اساس داراي تقوا و مراقبهاند (متقون)، به كرامت و ارزشي حقيقي و نفيس و ذاتي رسيدهاند (مُكرَمون) به صورتي كه در هيچ مقام و موقعيتي دچار لغزش نميشوند (معصومون) و طريق و راه رشد را تا انتها طي نمودهاند (راشدون) از اين رو ايشان براي ذكر و ياد خدا و يادآوري حقيقت به ديگران و رهبري و امامت اهليّت دارند (اهل الذكر)
آیا ما اهلِ اهل البیت هستیم؟برای اهل شدن، باید کادح بوداهلیت، سُرور می آوردو ملاقات، عاقبت کادح هاست...
#کادح#درغمفراقآقا#درملاقاتاهلیت
پ.ن: چفیه آقا و عکسی که هدیه ای از جانب دفتر شریف شان بود
@kadeh179
۲۶۹
۱۰:۰۵
الإمام الباقر عليه السلام : كَتَبَ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام إلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام مِن كَربَلاءَ:بِسمِ اللّه ِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ ، مِنَ الحُسَينِ بنِ عَلِي إلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ ومَن قِبَلَهُ مِن بَني هاشِمٍ،
أمّا بَعدُ، فَكَأَنَّ الدُّنيا لَم تَكُن وكَأَنَّ الآخِرَةَ لَم تَزَل ، وَالسَّلامُ.
... دنيا چنان است كه گويى هرگز نبوده است و آخرت ، چنان است كه گويى همواره بوده است! بدرود».
این را خیلی سال پیش ها خوانده بودم، اما معنی اش را اصلا نمی فهمیدم بعد از شهادت سماحة سید حسن نصرالله، این جمله برایم معنادار شدو بعدبا شهادت آقااین جمله، اصلی ترین گزاره ی زندگی ام شدو اگر نبود این جمله و درکی که پس از شهادت سید حسن نصرالله و آقا نصیبم شدنه میشد شهادت آقا را تاب آوردنه میشد این همه جلوه های نفرت انگیز نفاق را تحمل کردو نه میشد این همه تفرعن مستکبرین و طواغیت عالم را طاقت آورد.اما او، سید گزاره های حق بودیعنی که هم زندگی اشو هم شهادتشاحیاکننده و تجلی دهنده گزاره های حق بودگزاره های حقیقی حیاتکه آنقدر خوب وجدان کرده بود و آنقدر آنها را زیسته بود که گویی او بلندگویی بود تا صدای حسین بن علی را از دل تاریخ بشنویملبیک یا حسین او، آنقدر رسا و آنقدر صادقانه بود که عاقبت او هم، شهید گودال شدو شهید گودال یعنی کسی والا ترین حقایق توحیدی را به ساده ترین و عیان ترین شکل، به گوش جان عالم برساند...و ما عجیب زمانه ای را دیدیمما در میانه روشن ترین صحنه نبرد تاریخی حق و باطل، شب هایی را سحر کردیم که خورشیدش طلوع نکردما قبل از شهادت آقا،همان غروب جمعهته گودال جان دادیم قلب ما، زیر یک تُن خباثت و جنایت سوختشهادت آقا اما، ما را به پرواز درآورد
همچون ققنوسی، از میانه ی جسدِ خویش..
#کادح#شهیدسیدحسننصرالله#سیدگزارههایحق#دومینسالگردشهادت
@kadeh179
أمّا بَعدُ، فَكَأَنَّ الدُّنيا لَم تَكُن وكَأَنَّ الآخِرَةَ لَم تَزَل ، وَالسَّلامُ.
... دنيا چنان است كه گويى هرگز نبوده است و آخرت ، چنان است كه گويى همواره بوده است! بدرود».
این را خیلی سال پیش ها خوانده بودم، اما معنی اش را اصلا نمی فهمیدم بعد از شهادت سماحة سید حسن نصرالله، این جمله برایم معنادار شدو بعدبا شهادت آقااین جمله، اصلی ترین گزاره ی زندگی ام شدو اگر نبود این جمله و درکی که پس از شهادت سید حسن نصرالله و آقا نصیبم شدنه میشد شهادت آقا را تاب آوردنه میشد این همه جلوه های نفرت انگیز نفاق را تحمل کردو نه میشد این همه تفرعن مستکبرین و طواغیت عالم را طاقت آورد.اما او، سید گزاره های حق بودیعنی که هم زندگی اشو هم شهادتشاحیاکننده و تجلی دهنده گزاره های حق بودگزاره های حقیقی حیاتکه آنقدر خوب وجدان کرده بود و آنقدر آنها را زیسته بود که گویی او بلندگویی بود تا صدای حسین بن علی را از دل تاریخ بشنویملبیک یا حسین او، آنقدر رسا و آنقدر صادقانه بود که عاقبت او هم، شهید گودال شدو شهید گودال یعنی کسی والا ترین حقایق توحیدی را به ساده ترین و عیان ترین شکل، به گوش جان عالم برساند...و ما عجیب زمانه ای را دیدیمما در میانه روشن ترین صحنه نبرد تاریخی حق و باطل، شب هایی را سحر کردیم که خورشیدش طلوع نکردما قبل از شهادت آقا،همان غروب جمعهته گودال جان دادیم قلب ما، زیر یک تُن خباثت و جنایت سوختشهادت آقا اما، ما را به پرواز درآورد
همچون ققنوسی، از میانه ی جسدِ خویش..
#کادح#شهیدسیدحسننصرالله#سیدگزارههایحق#دومینسالگردشهادت
@kadeh179
۱.۵K
۲۲:۳۷
کادح
الإمام الباقر عليه السلام : كَتَبَ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام إلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام مِن كَربَلاءَ: بِسمِ اللّه ِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ ، مِنَ الحُسَينِ بنِ عَلِي إلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ ومَن قِبَلَهُ مِن بَني هاشِمٍ، أمّا بَعدُ، فَكَأَنَّ الدُّنيا لَم تَكُن وكَأَنَّ الآخِرَةَ لَم تَزَل ، وَالسَّلامُ. ... دنيا چنان است كه گويى هرگز نبوده است و آخرت ، چنان است كه گويى همواره بوده است! بدرود». این را خیلی سال پیش ها خوانده بودم، اما معنی اش را اصلا نمی فهمیدم بعد از شهادت سماحة سید حسن نصرالله، این جمله برایم معنادار شد و بعد با شهادت آقا این جمله، اصلی ترین گزاره ی زندگی ام شد و اگر نبود این جمله و درکی که پس از شهادت سید حسن نصرالله و آقا نصیبم شد نه میشد شهادت آقا را تاب آورد نه میشد این همه جلوه های نفرت انگیز نفاق را تحمل کرد و نه میشد این همه تفرعن مستکبرین و طواغیت عالم را طاقت آورد. اما او، سید گزاره های حق بود یعنی که هم زندگی اش و هم شهادتش احیاکننده و تجلی دهنده گزاره های حق بود گزاره های حقیقی حیات که آنقدر خوب وجدان کرده بود و آنقدر آنها را زیسته بود که گویی او بلندگویی بود تا صدای حسین بن علی را از دل تاریخ بشنویم لبیک یا حسین او، آنقدر رسا و آنقدر صادقانه بود که عاقبت او هم، شهید گودال شد و شهید گودال یعنی کسی والا ترین حقایق توحیدی را به ساده ترین و عیان ترین شکل، به گوش جان عالم برساند... و ما عجیب زمانه ای را دیدیم ما در میانه روشن ترین صحنه نبرد تاریخی حق و باطل، شب هایی را سحر کردیم که خورشیدش طلوع نکرد ما قبل از شهادت آقا، همان غروب جمعه ته گودال جان دادیم قلب ما، زیر یک تُن خباثت و جنایت سوخت شهادت آقا اما، ما را به پرواز درآورد همچون ققنوسی، از میانه ی جسدِ خویش.. #کادح #شهیدسیدحسننصرالله #سیدگزارههایحق #دومینسالگردشهادت @kadeh179
دوران سلطه استکبار بر ایران عزیز، تکرار نخواهد شد و روزهای آینده بهمراتب شکوهمندتر خواهد بود
بلند اقبال بوده ام که پنجم مهر ماه تعبیری مشابه فرمایش رهبر معظم انقلاب روزی ام شده و بر جانِ قلمم نشسته که ایشان ششم مهر ماه فرمودند و این را حجتی و دلالتی بر صدقِ کلام رهبری و نشانه ای از ولایت او می دانم، چرا که کلام ایشان به عنوان ولیّ امّت، نه تنها احاطه و اشراف دارد بر قلب امّت، که گویی برخاسته از قلب و زبانِ آحاد امّت است...
و ما چه می فهمیدیم امام یعنی چه و امّت یعنی چه و برکات و مواهب امٌت شدن یعنی چه، اگر مجاهدت خمینی کبیر و خامنه ای شهید و مجاهدان و شهیدان راه حق در این قرن اخیر نبود...
ساده ترین مثال برای درک اثر باشکوه و بی نظیرِ امّت شدن بواسطه پذیرش ولایت امام حق، تفاوت اثر یک درخت است در یک اقلیم در قیاس با اثر یک جنگل!
یعنی که دیگر رزق و روزی تک تک آدم ها، به اندازه خواست و همت و طلب یک جمع ( امّت) نازل می شود، حتی اگر تک تک افراد آن امّت، سطح شان، آن قدر نباشد!
امّت شدن، یعنی آدم را با نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و حضرت رسول حساب می کنند هرچند که قرن ها با آنها فاصله داشته باشد..
امّت شدن یعنی عمل خیر دیگران را هم به نام تو می نویسند، یعنی تو را در تمام اعمال و نیت های خیر مومنان تمام تاریخ شریک می کنند، امّت شدن یعنی امتداد از ازل تا ابد... امّت شدن رمز برکت است، رمز اتصال به اسم تبارک خداوند..
امّت شدن یعنی مبارک شدن، یعنی خیر کثیر بی نهایت نامحدود...
امّت شدن یعنی که تو یک نفری، اما می توانی اثری به اندازه یک جمع ( به بزرگی تمام تاریخ) بگذاری...
امّت شدن یعنی کمِ آدم را زیاد کنند و کوچک آدم را بزرگ کنند و بی اثریِ آدم را مؤثر کنند و محدودِ ِ آدم را نامحدود کنند...
امّت شدن یعنی هر عمل خیر تو، اجابتی است بر دعای امام و هر دعای امام، خیری است که به حساب تو ریخته می شود! و عمل تو کجا و عمل امام کجا! و دعای تو کجا و دعای امام کجا! اما بواسطه امّت شدن، رزق و روزی تو، همان می شود که رزق و روزی امام است! همان که ملائکه و روح بر او نازل می شوند!
امّت شدن، که در تعبیر دقیق تر، امّت واحده ی توحیدی شدن، که غرض خلقت و بعثت است، درواقع بزرگترین لطف و موهبت الهی در حق انسان است! چون امّت شدن یعنی وصل شدن به بی نهایت، یعنی به یکباره ترس از تمام شدن و محدود ماندن و ناقص ماندن و بی اثر ماندن و ابتر ماندن را، از آدمی می گیرد و او را متصل می کند به یک جریانِ ابدی و ازلی، به یک صف بی نهایت، در معیت انبیاء و صدیقین و شهداء و صالحین... و چه نیکو رفیقانی هستند آنان...
ای خدای مهربانِ بی نهایتی که ما را با میلِ بی نهایت طلبی آفریدی و پاسخش را در امّت شدن قرار دادی، دعای حضرت ابراهیم را، که خود به تنهایی یک امّت بود، در حق ما مستجاب بفرما:
رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ
#کادح#دررنجدوریازامام#درملاقاتامّت@kadeh179
۲.۲K
۵:۵۹
بسم الله الرحمن الرحیمدر مسجدالحرام همیشه یک جای ثابت برای نشستن داشتیم، از طواف که می آمدیم، بعد از نماز طواف پشت مقام ابراهیم، همان جا می نشستیم، با همسرم به زیباترین نقطه زمین(کعبه) خیره میشدیم. اما نشستن من آنجا دیری نمی پایید، چون آنجا محل اقامه نماز جماعت آقایان بود و من قبل از اینکه شرطه ها بخواهند گیر بدهند، بلند می شدم، می رفتم سمت قسمت محدودی که محل اقامه نماز جماعت خانم ها بود، روزهای اول فکر می کردم فقط سمت حجر اسماعیل مختص نماز جماعت خانم هاست، بعدتر فهمیدم سمت رکن یمانی هم ( البته در قسمت مسقف مسجد) برای اقامه نماز خانم هاست، خلاصه که این دو نقطه جای ثابت من بود، چون هم ویوی مناسبی به کعبه معظمه داشت، هم با گیر شرطه ها برای بلند شدن مواجه نبودم و هم اطرافم همه خانم بودند و چهره های بعضا ترسناک آقایانِ شبه داعشی را کمتر می دیدم.. اما طبیعتاً برای اینکه در این موقعیت استراتژیک جا گیر بیاورم باید از خیلی زودتر از اذان، در صف نماز می نشستم، مثلا یک ساعت قبل از نماز شب!یک شب روبروی ناودان طلا نشسته بودم و از روی گوشی، قرآن در نماز مستحبی میخوندم، نمازم که تمام شد، خانم کناری ام، به گوشی ام اشاره کرد و گفت قرآن رو باید عربی بخونی نه از روی ترجمه! قرآن گوشی ام را نشانش دادم و گفتم عربی می خونم، خیالت راحت!
اصلا من عاشق عربی ام!جانماز جیبی گلدار کوچکی داشتم که مهرم را زیرش پنهان می کردم و سجده می کردم.چند دقیقه بعد به آن اشاره کرد و گفت این چیه؟ ( منظورش همان جانماز بود، مهر را نمی دید) [همه سُنی ها( چه زن و چه مرد) همراهشان سجاده داشتند و روی سجاده سجده میکردند] گفتم اینم مثل سجاده است ولی کوچکتر! متعجب نگاهش کرد و گفت بده ببینم! دادمش دستش، با ذوق براندازش کرد و دکمه اش را باز و بسته کرد و متعجب گفت من کشورهای زیادی رفتم اما هیچ جا چنین سجاده کوچکی ندیدم، خیلی جذاب و قشنگه. از کجا خریدی؟ گفتم ایران. تا اسم ایران را شنید چرخید سمتم و پرسید ایرانی هستی؟ گفتم بله، گفت تازگی ها اسم ایران را زیاد شنیدم شما دارید با آمریکا و اسراییل می جنگید. گفتم بله آنها به حمله کردن. چون ما را قوی نمی خواهند. گفت درسته ایران خیلی پیشرفته و قوی هست بخاطر همین با شما می جنگند، از فرصت استفاده کردم و منبر یک دقیقه ای برایش رفتم که بله استکبار کلا هیچ کشور مسلمانی را و امت اسلام را قوی و مستقل نمی خواهد و میخواهد امت اسلام در ضعف و بدبختی و التماس بماند و ... حرف هایم را تایید کرد و گفت ایران اما خیلی قوی است، بخاطر همین با ایران دشمنی می کنند...پرسیدم شما اهل کجایی؟ گفت مغرب(مراکش)، معلم زبان بود..زبان فرانسه. مسن بود( مثلا ۶۰ ساله).جانمازم را پس داد، اما نگاهش هنوز به آن خیره مانده بود، گفتم برای خودت، باورش نمی شد، گفت واقعا برای خودم؟ گفتم بله یادگاری از من...خیلی خوشحال شد، گفت اصلا باورم نمیشه، خیلی زیباست، من دوست داشتم سجاده همیشه همراهم باشه اما بزرگه و مثل این جانماز کوچک را هیچ جا ندیده ام.مهرم را معمولا قایم می کردم، حوصله اینکه بهم گیر الکی بدهند نداشتم! اما به دلم افتاد مهرم را نشانش بدهم و توضیح بدهم که چرا ما مهر میگذاریم! مهرم را نشانش دادم و گفتم آن جانماز کوچک جای این مهر بود! چون در فقه ما سجده به هر چیزی جائز نیست و فقط به تراب یا سنگ پاک طاهر میشه سجده کرد، و چون همه جا دسترسی به تراب یا سنگ نیست، از تراب پاک، چنین چیزی تهیه می کنیم تا رویش سجده کنیم، بنظرش خیلی منطقی آمد! حداقل اینطور وانمود کرد!از کاروبارم پرسید، از اینکه بچه دارم یا نه؟ گفتم بله دو تا! گفت اسم هایشان چیست؟ گفتم محمد و فاطمه! اسم ها را تا به زبان آوردم، بال درآورد! ذوق زده گفت زیباترین اسم های جهان را گذاشتی! به نشانه تایید با لبخند سر تکان دادم و در دلم گفتم خودم می دونم!
بعد پرسید اسم خودت چیست؟ گفتم زینب! تا اسمم را گفتم بغلم کرد و گفت وای چه اسم زیبایی، میدانی که اسم زینب را خدا گذاشته؟ ماجرایش را که می دانی؟ که این اسم را از آسمان جبرییل نازل کرده؟ گفتم بله میدانم( و در دلم گفتم من که خوب میدونم! شماها نمی دونید!
) پرسیدم اسم شما چیست؟ گفت عایشه!(من :
)دلم برایش سوخت! برای استضعافش دلم سوخت..که حلاوت اسم های آل الله را ادراک می کند اما از آن محروم است...اسم به آدم هویت می دهد، ربط می دهد، اسم جان دارد و به آدم جان می دهد..ادامه دارد...
#کادح#حجنگار#مسجدالحرام#فماأحلیٰأسماءکم#بِإِسم!@kadeh179
#کادح#حجنگار#مسجدالحرام#فماأحلیٰأسماءکم#بِإِسم!@kadeh179
۱۶۷
۲۰:۵۴
...یادم افتاد در مصاحبه دکتری دانشگاه شهید بهشتی، استاد تمام فیزیولوژی، تنها سوالی که ازم پرسید این بود: اسمت زینبه، واقعا زِیْنِ أب هستی؟ و من مطمئن جواب دادم: بله، اتفاقا بابام همیشه از من با افتخار یاد میکند و همیشه اسمم را با همین معنایش القا می کند...
من اسمم را همیشه دوست داشتم آنقدر که بابا همیشه با افتخار اسمم را صدا می کرد، انگار واقعا زینت بابا بودم...اما اسمم مرا به مفهوم دیگری هم ربط می داد و این را حتی بیشتر دوست می داشتم...من عاشق این ارتباط بودم:مامان همیشه برایم تعریف می کرد که تا ده روز بعد از تولدت(۲۴ذی الحجه) هنوز اسمت را قطعی نگذاشته بودیم، بین ریحانه و زینب دو دل بودیم ( قدیمی تر ها میگفتند به دلایلی اسم زینب نگذارید...) مامان می گفت من اسم زینب را خیلی دوست داشتم و بابا اسم ریحانه را ترجیح میداد و می گفت دخترم ریحانه (گل) بهشت است. اما دهه اول محرم، هربار که مداح یا روضه خوان به اسم زینب می رسید، حتی اگر خواب بودی بیدار میشدی و گریه می کردی یا حتی موقع شیر خوردن، صدای دسته و هیئت به اسم زینب که میرسید، زیر گریه می زدی، آن موقع فهمیدیم که بین تو حضرت زینب ربطی هست و اسم تو باید زینب باشد...مامان هربار که این را میگفت دلم غنج می رفت، هم به شعور نوزادی خودم آفرین می گفتم هم به درایت و توجه مادرم و هم به عشق پدرم!
خلاصه که در دنیا مرا به اسم زینب می شناسند امیدوارم حقیقتم در عالم معنا هم زینب باشد و با زینب کبری ربط داشته باشم...
#کادح#حقیقتاسم#القایاسم@kadeh179
من اسمم را همیشه دوست داشتم آنقدر که بابا همیشه با افتخار اسمم را صدا می کرد، انگار واقعا زینت بابا بودم...اما اسمم مرا به مفهوم دیگری هم ربط می داد و این را حتی بیشتر دوست می داشتم...من عاشق این ارتباط بودم:مامان همیشه برایم تعریف می کرد که تا ده روز بعد از تولدت(۲۴ذی الحجه) هنوز اسمت را قطعی نگذاشته بودیم، بین ریحانه و زینب دو دل بودیم ( قدیمی تر ها میگفتند به دلایلی اسم زینب نگذارید...) مامان می گفت من اسم زینب را خیلی دوست داشتم و بابا اسم ریحانه را ترجیح میداد و می گفت دخترم ریحانه (گل) بهشت است. اما دهه اول محرم، هربار که مداح یا روضه خوان به اسم زینب می رسید، حتی اگر خواب بودی بیدار میشدی و گریه می کردی یا حتی موقع شیر خوردن، صدای دسته و هیئت به اسم زینب که میرسید، زیر گریه می زدی، آن موقع فهمیدیم که بین تو حضرت زینب ربطی هست و اسم تو باید زینب باشد...مامان هربار که این را میگفت دلم غنج می رفت، هم به شعور نوزادی خودم آفرین می گفتم هم به درایت و توجه مادرم و هم به عشق پدرم!
خلاصه که در دنیا مرا به اسم زینب می شناسند امیدوارم حقیقتم در عالم معنا هم زینب باشد و با زینب کبری ربط داشته باشم...
#کادح#حقیقتاسم#القایاسم@kadeh179
۲۲۱
۲۱:۰۱
بعضی ها عجب دلی دارند...و عجب خلوصی...امروز بعد از بیش از شش ماه بلاخره دیدمش..خیلی اتفاقی..در مسجد.. درحالیکه بیش از یک ساعت از اذان و نماز جماعت گذشته بود آمد...تمام این شش ماه، هر بار مسجد رفتم چشم چرخاندم تا ببینمش اما نبود..کمتر از پنج روز مانده بود به مشرف شدنمان به حج، یک روز ظهر در مسجد، خیلی اتفاقی چند نفر فهمیدند که من عازم حجم، التماس دعا که شروع شد، او هم شنید..اولین بار بود می دیدمش.. چشم هایش از اشک پر و صورتش خیس خیس شد، آمد بغلم کرد، آنقدر عمیق و صمیمی که گویی مادری دختر عزیز خویش را...اشک، شفاف ترین واژه ای بود که با هر کلمه اش، صورتش را در آغوش می کشید...اشک شوق و شعف برای حاجی شدنم، و اشک حسرت و اشتیاق برای زیارت مدینه الرسول...می گفت بزرگترین آرزویم زیارت مدینه است، هربار که تلویزیون نشانش میدهد، صفحه نمایش را می بوسم...باز منِ غریبه را تنگ در آغوش گرفت، انگار عزیزترین کسش را پس از سال ها دیده یا انگار قرار است پاره جگرش را راهی حج کند... دعایم کرد و بارید، اشکی زلال و بی غش...که قلبم را به آتش می کشید...دعا کردن هایش که در حقم تمام شد، همه ی حسرت و اشتیاق بی انتهایش برای زیارت مدینه را ریخت در تمنایی و و با هزار خجالت گفت: هر بار که میفهمم کسی عازم حج است، برایش جوراب سفیدی میخرم و میدهم تا یادم کند، تو را به خدا فقط بگو کی قبل از سفر میتوانم آن را به دستت برسانم؟ اشک های شرم صورتش را باز خیس کرد، صدایش را آرام تر کرد و با شرمندگی گفت شرمنده ام میدونم خیلی کمه، اما باور کن بیشتر از این دستم نمی رسد، به نان شب محتاجم اما آرزوی زیارت مدینه دارم. و حیرت بود که آن به آن مرا بیشتر فرا میگرفت از دیدن آن حجم از خلوصِ اشک و شوق زیارت رسول الله و دختر گرامی اش و ابراز این شوق، به هر نحو که می توانست...آن هم از کسی که اگر در خیابان میدیدمش، می گفتم شاید که دست راست و چپش را نداند...من هم با تمام قلبم محبتش را قدردانی کردم و قول دادم که حتما هرطور شده قبل از سفر باهاش قرار میگذارم و جوراب ها رو تحویل میگیرم...یک روز مانده به سفر، در شلوغی و بدوبدوی روز قبل از سفر، هرطور شده قرار گذاشتم، دو جفت جوراب سفید زیبا یکی برای من و یکی برای همسرم در دستش بود با کلی ابراز شرمندگی و صدای لرزان جوراب ها را دستم داد و با تمام عاطفه و تمنایی که میتوان در قالب کلمات ریخت بدرقه ام کرد..از حج که برگشتیم هرروز در مسجد پی اش میگشتم تا آب زمزم و خرمای عجوه و یک تسبیح که تمام سوغاتی مان از حج بود را تقدیمش کنم و بگویم که من و همسرم هرروز همان جوراب ها را در حرمین پوشیدیم و دعاگویش بودیم، اما ندیدمش تا امروز، روز شهادت حضرت مادر...وقتی سمتش رفتم، اول مرا نشناخت، توضیح که دادم جوری در آغوش کشید و بویید و بوسید که گویی تنها دخترش را پس از سال ها هجران دیده..گفت که آنژیو کرده و به زودی باید کمرش را عمل کند و دیگر این مسجد کمتر می آید و مسجد دیگری می رود که به خانه اش نزدیکتر است، با اشک گفت که چقدر تمام ایام حج دعایمان می کرده که صحیح و سالم برگردیم و بچه هامان سالم باشند و دلتنگ مان نشوند..بی اغراق می گویم این سطح از شعف از زیارت رفتن غریبه ای را، و دعا برایش، درحالیکه خودش در آرزوی زیارت میسوخت را در کس دیگری ندیده بودم.گفتم که دعاگویش بودم و چقدر خوشحال شد و چقدر اشک هایش بند نمی آمدند... اشک هایش کلامش را تصدیق می کرد که انگار تمام دنیا را بهش داده اند! بابت دیدن من و دعاگویش بودنم!فیلمی از مسجدالنبی نشانم دادم، گوشی ام را گذاشت روی قلبش، بعد لب هایش را چسباند به شیشه سرد گوشی و قبة الخضراء را بوسید، همانقدر مشتاق که عاشقی، معشوقش را...دعا کردن هایش برای دوباره مشرف شدنم که تمام شد، خاطره ای برایم تعریف کرد که قسم خورد جز خودش و خدا کسی نمی داند...گفت تنها باری که کربلا رفتم سال ها پیش ( آن موقع که تازه آمریکا عراق را اشغال کرده بود) همسر شهیدی که میدانست این بنده خدا خیلی دستش تنگ اما آبرودار است و شوق زیارت دارد، بانی شده بود و او را به کربلا فرستاده بود و قرار شده بود کسی نفهمد... او هم پایش که به کربلا و بین الحرمین رسید به نیابت شهید، سلامی به محضر ابالفضل کرده بود و نماز حاجتی خوانده بود... همان روزها برادرزاده شهید، خواب شهید را می بیند که می گوید سه روز است نخوابیدم! در خواب پرسیده بود چرا؟! شهید گفته بود فلانی( همین بنده خدا) از حرم حضرت عباس عطری برایم خریده که آنقدر عطر دل انگیزی است سه روز است که فقط در حال بوییدن آن هستم و مدهوش عطرش...حالا چشم های من هم شبیه او خیس خیس شده بود...بعد از باران اشک ها که بین مان جاری شد، باز دعایم کرد و گفت "دعا می کنم حضرت زهرا هیچ وقت گُمِت نکنند و همیشه نگاهت کنند..."و من مبهوت مانده بودم از دعایش...
"...حضرت زهرا هیچ وقت گمت نکنند ..."
#کادح@kadeh179
"...حضرت زهرا هیچ وقت گمت نکنند ..."
#کادح@kadeh179
۱۲۵
۲۰:۵۸