بسم الله الرحمن الرحیم
گفته بودم تنها دلیل تحمل تهران برایم حضور آقاست در شهر گفته بودم دیگر تحمل تهران را ندارماما خواندن متنی از یک همسر شهید، نگاهم را تغییر داد.او راست می گفت؛تهران حالا مقدس شده است، تهران مشهد شده است_ محل شهادتِ ولی ای از اولیاء الله، مگر می شود جایی که خون مطهر نائب امام زمان ریخته، هرروز محل آمد و شد ملائکه نباشد و ملائک هرروز سر و بال به آستان این خاک نسایند؟او که این شهر را، تهران را چه با بودنش نورانی کرد و چه با شهادتش..او که ستاره ای بود که غروب کرد تا نوید طلوع خورشید را دهد..حالا من در هوایی نفس می کشم که معطر به عطر یاس شده است هرچند که مصیبتش رخنه ای است جبران ناپذیر، که تا لیل و نهار در گردش است، هیچ چیز آن را نمی بندد.
من در مشهدِ تهران نفس می کشم جایی که پیش از این، نور ایمان حضرت آقا تمام سیاهی های شهر را می پوشاند و حالا باید فقدان وجود مبارک آقا را با استغفارهای فراوان و مستمر و بیشمار جبران کرد..وَ ما كانَ اللَّـهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّـهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ ( آیه ۳۳ سوره انفال)
[پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : مرگ عالم مصيبتى جبران ناپذير و رخنه اى بسته ناشدنى است. او ستاره اى است كه غروب مى كند. مرگ يك قبيله آسانتر از مرگ يك عالم است.]
#کادح۵شنبه ۱۸ تیرماه ۱۴۰۵روز تشییع و تدفین امام شهید در مشهدالرضا(ع)












دلنوشته همسر شهید علیرضا زهدی از کانالشان:@roozhaye_zibaye_maدارم با حسنا کوچولو در خیابان قدم میزنم.یادم میافتد که تو هم از این خیابانها عبور میکردی.از آن نانوایی نان میخریدی؛ از بقالی کنارش خریدهای روزمره.از این ایستگاه مترو، برای مسیر بین منزل و محل کار استفاده میکردی.بچهها را به این پارک میآوردی.سوار بر ماشین در این اتوبانها رفت و آمد داشتی.و هزاران خاطره دیگر...همسر شهیدم!اگرچه قبلتر، شهر «تهران» برایم موضوعیت نداشتاما حالا «تهران» برایم عزیز است.«تهران» قدمگاه شهداست؛«تهران» محل عروج توست به آسمان؛«تهران» محل تکه تکه شدن پیکر شهداست و پخش شدن ابدان مطهرشان در فضای شهر.«تهران» محل ریخته شدن خون مطهر امام شهیدمان است؛علی جان!حالا «تهران»، دوستداشتنی است؛تهران، اُمّالقُرای جهان اسلام است و قلب تپنده جبهه حق، علیه باطل.
@kadeh179
گفته بودم تنها دلیل تحمل تهران برایم حضور آقاست در شهر گفته بودم دیگر تحمل تهران را ندارماما خواندن متنی از یک همسر شهید، نگاهم را تغییر داد.او راست می گفت؛تهران حالا مقدس شده است، تهران مشهد شده است_ محل شهادتِ ولی ای از اولیاء الله، مگر می شود جایی که خون مطهر نائب امام زمان ریخته، هرروز محل آمد و شد ملائکه نباشد و ملائک هرروز سر و بال به آستان این خاک نسایند؟او که این شهر را، تهران را چه با بودنش نورانی کرد و چه با شهادتش..او که ستاره ای بود که غروب کرد تا نوید طلوع خورشید را دهد..حالا من در هوایی نفس می کشم که معطر به عطر یاس شده است هرچند که مصیبتش رخنه ای است جبران ناپذیر، که تا لیل و نهار در گردش است، هیچ چیز آن را نمی بندد.
من در مشهدِ تهران نفس می کشم جایی که پیش از این، نور ایمان حضرت آقا تمام سیاهی های شهر را می پوشاند و حالا باید فقدان وجود مبارک آقا را با استغفارهای فراوان و مستمر و بیشمار جبران کرد..وَ ما كانَ اللَّـهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّـهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ ( آیه ۳۳ سوره انفال)
[پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : مرگ عالم مصيبتى جبران ناپذير و رخنه اى بسته ناشدنى است. او ستاره اى است كه غروب مى كند. مرگ يك قبيله آسانتر از مرگ يك عالم است.]
#کادح۵شنبه ۱۸ تیرماه ۱۴۰۵روز تشییع و تدفین امام شهید در مشهدالرضا(ع)
@kadeh179
۳۱۵
۱۴:۲۸
روضه تمامی ندارد،خادم حرم امام حسین به سایر خدام می گوید:« آهسته بردارید بچه همراهشونه


آخر رباب، پایین نیزه ها می گفت: ببین مادر ز گریه آب رفتهکه از جسم و تن من تاب رفته
به نیزه دار گفتم بچه داری؟کمی آرام، تازه خواب رفته
@kadeh179
آخر رباب، پایین نیزه ها می گفت: ببین مادر ز گریه آب رفتهکه از جسم و تن من تاب رفته
به نیزه دار گفتم بچه داری؟کمی آرام، تازه خواب رفته
@kadeh179
۱.۷K
۱۹:۴۰
بسم الله الرحمن الرحیم
چند خطی خطاب به آقای شهید ایرانامام سیدعلی حسینی خامنه ای
آدم که بزرگ شود،غم هایش هم بزرگ می شودشما ما را بزرگ کردی اما یعنی به اندازه ی بزرگی غمتان،بزرگ شده ایم؟مصیبت شما،شبیه مصیبت جدتان بودمصیبتی بزرگتر از طاقت آسمان ها و زمین..مصیبةً ما اعظمها و اعظم رزیتها فی الاسلاماصلا نه فقط مصیبتتان،که همه چیزتان شبیه جدّتان حسین بودمگر نه اینکه مثلی لا یبایع مثله را از زبان ملت گفتید؟ ما کجا شأن تکرار کلام امام معصوم را داشتیم اما شما کریمانه این کلام، چیزی که شأن امام معصوم و شأن خودتان پس از عمری مجاهدت بود را به ما اسیران خاک نسبت دادید.و این جز این نیست که دست ما را گرفتید و ما را بزرگ و بلندقامت کردید؛ به بلندی قامت سید جوانان اهل بهشت.پس جز این نیست که خدا ما را به واسطه ی شما گرامی داشت؛ اینگونه است که جرئت می کنم مضامین زیارت عاشورا را درباره تان بکار برم..پس حمد و سپاس خدایی را که ما را بر چشیدن مصائب سنگینش انتخاب کرد، سپاس شکرگزاران بر مصیبت زدگی شان..مصیبت که بزرگ باشد، قلب هم بزرگ می شودشکر هم بزرگ می شودآدم هم بزرگ می شودتا نزدیکی های مقام حمد...همان مقامی که شأن رسول الله استالحمدلله علی عظیم رزیتیسپاس خدای را بر سنگینی بلا و مصیبتم...شما آن کسی هستید که روی قله های رفیع کرامت ایستاده بودید و صبورانه، بدون عجله، بدون سرزنش، بدون تحقیر، بدون خستگی، امیدوارانه و پدرانه دست ما خاک نشینان را گرفتید تا ما را هم به قله عزت و کرامت که مختص خدا و رسول است، نزدیک کنید..گفتید استقامت کنید که ما به قله نزدیکیم. شما خودتان روی قله بودید، اما از بالا ما را فرا نمی خواندید، که صبورانه، کنار ما، پا به پای لنگ و کُند ما، بلکه کنار لنگ ترینِ ما، گام برمی داشتید تا گام برداشتن به سمتِ قله های عزت و کرامت را به ما بیاموزید و ما حس کنیم خودمان داریم این راه را می رویم!جلوی تندبادها و طوفان های روزگار این شما بودید که ایستاده بودید اما مدام از ما باعظمت و شکوه یاد می کردید.دردها را، تهمت ها را، سختی ها را، بی مهری ها را شما تحمل می کردید اما طوری وانمود می کردید گویی ما داریم کار مهمی می کنیم، از ما تشکر می کردید.مدام بذر امید در دل خسته و نحیف ما می کاشتید.کم گذاشتن ها و کوتاهی ها و کُندی هایمان را به رویمان نمی آوردید و به جایش مدام تشویق مان می کردید به پیمودن راه و کم نیاوردن و ادامه دادن.شما کریم بودید و از اولاد کرام، پس ما ملت را هم کرامت بخشیدید و به قله های عزت و کرامت نزدیک کردید؛ آنقدر که علامه ای که موی در تهذیب نفس و تفسیر قرآن و طیّ طریق الی الله سپید کرده، همان که غلو و اغراق ندارد، این امتی که شما تربیت کردید را ابراهیم زاده خطاب می کند و از عظمت این امت بغض می کند و اشک می ریزد. آن گاه که دیگر تیزی شمشیر جهل و دشمنی و لئامت، گلوی امّت را می فشرد، باز کریمانه جان فدای این امّت شدید تا نگذارید جنود جهل بر جنود عقل غلبه کنند..و با انتخاب نوع شهادت تان، همچون نوری پرفروغ در ظلمات جهالت و پستیِ شب زدگان تابیدید و آن همه ظلمت و سیاهی و خشونت و جهل را به قیام و بعثت امت تبدیل کردید.شما ما را بزرگ کردیددر فهم توحیددر برائت و بیزاری و قطع هرگونه تعلق از استکبار و طاغوتدر قیام و ایستادگینه فقط در زندگی تانکه حتی با شهادت تانبا بزرگی داغتانو قلبی که بزرگ شود، دعاهایش هم بزرگ می شود،پس حالا می توانم طلب خونخواهی ثارالله کنم، حالا می توانم طلب تثبیت قدم صدق و معیت و عندیت کنم..فَاَسْاَلُ اللّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَکَ وَ اَکْرَمَنى بِکَ، اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِکَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَیْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه.آه که شما حقیقتا کریم بودید و از اولاد کرامو الحمدلله رب العالمین، همان خدایی که معاصرت و درک زعامت شما را روزی ما کرد و به این واسطه ما را گرامی داشت.فَاَسْـاَلُ اللّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِکُمْ وَ مَعْرِفَةِ اَوْلِیائِکُمْ، وَ رَزَقَنِـى الْبَرائَـةَ مِنْ اَعْدائِکُـمْ، اَنْ یَجْعَلَنى مَعَکُمْ فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ، وَ اَنْ یُثَبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ
#کادح#درملاقاتکرامت#امامشهید@kadeh179
چند خطی خطاب به آقای شهید ایرانامام سیدعلی حسینی خامنه ای
آدم که بزرگ شود،غم هایش هم بزرگ می شودشما ما را بزرگ کردی اما یعنی به اندازه ی بزرگی غمتان،بزرگ شده ایم؟مصیبت شما،شبیه مصیبت جدتان بودمصیبتی بزرگتر از طاقت آسمان ها و زمین..مصیبةً ما اعظمها و اعظم رزیتها فی الاسلاماصلا نه فقط مصیبتتان،که همه چیزتان شبیه جدّتان حسین بودمگر نه اینکه مثلی لا یبایع مثله را از زبان ملت گفتید؟ ما کجا شأن تکرار کلام امام معصوم را داشتیم اما شما کریمانه این کلام، چیزی که شأن امام معصوم و شأن خودتان پس از عمری مجاهدت بود را به ما اسیران خاک نسبت دادید.و این جز این نیست که دست ما را گرفتید و ما را بزرگ و بلندقامت کردید؛ به بلندی قامت سید جوانان اهل بهشت.پس جز این نیست که خدا ما را به واسطه ی شما گرامی داشت؛ اینگونه است که جرئت می کنم مضامین زیارت عاشورا را درباره تان بکار برم..پس حمد و سپاس خدایی را که ما را بر چشیدن مصائب سنگینش انتخاب کرد، سپاس شکرگزاران بر مصیبت زدگی شان..مصیبت که بزرگ باشد، قلب هم بزرگ می شودشکر هم بزرگ می شودآدم هم بزرگ می شودتا نزدیکی های مقام حمد...همان مقامی که شأن رسول الله استالحمدلله علی عظیم رزیتیسپاس خدای را بر سنگینی بلا و مصیبتم...شما آن کسی هستید که روی قله های رفیع کرامت ایستاده بودید و صبورانه، بدون عجله، بدون سرزنش، بدون تحقیر، بدون خستگی، امیدوارانه و پدرانه دست ما خاک نشینان را گرفتید تا ما را هم به قله عزت و کرامت که مختص خدا و رسول است، نزدیک کنید..گفتید استقامت کنید که ما به قله نزدیکیم. شما خودتان روی قله بودید، اما از بالا ما را فرا نمی خواندید، که صبورانه، کنار ما، پا به پای لنگ و کُند ما، بلکه کنار لنگ ترینِ ما، گام برمی داشتید تا گام برداشتن به سمتِ قله های عزت و کرامت را به ما بیاموزید و ما حس کنیم خودمان داریم این راه را می رویم!جلوی تندبادها و طوفان های روزگار این شما بودید که ایستاده بودید اما مدام از ما باعظمت و شکوه یاد می کردید.دردها را، تهمت ها را، سختی ها را، بی مهری ها را شما تحمل می کردید اما طوری وانمود می کردید گویی ما داریم کار مهمی می کنیم، از ما تشکر می کردید.مدام بذر امید در دل خسته و نحیف ما می کاشتید.کم گذاشتن ها و کوتاهی ها و کُندی هایمان را به رویمان نمی آوردید و به جایش مدام تشویق مان می کردید به پیمودن راه و کم نیاوردن و ادامه دادن.شما کریم بودید و از اولاد کرام، پس ما ملت را هم کرامت بخشیدید و به قله های عزت و کرامت نزدیک کردید؛ آنقدر که علامه ای که موی در تهذیب نفس و تفسیر قرآن و طیّ طریق الی الله سپید کرده، همان که غلو و اغراق ندارد، این امتی که شما تربیت کردید را ابراهیم زاده خطاب می کند و از عظمت این امت بغض می کند و اشک می ریزد. آن گاه که دیگر تیزی شمشیر جهل و دشمنی و لئامت، گلوی امّت را می فشرد، باز کریمانه جان فدای این امّت شدید تا نگذارید جنود جهل بر جنود عقل غلبه کنند..و با انتخاب نوع شهادت تان، همچون نوری پرفروغ در ظلمات جهالت و پستیِ شب زدگان تابیدید و آن همه ظلمت و سیاهی و خشونت و جهل را به قیام و بعثت امت تبدیل کردید.شما ما را بزرگ کردیددر فهم توحیددر برائت و بیزاری و قطع هرگونه تعلق از استکبار و طاغوتدر قیام و ایستادگینه فقط در زندگی تانکه حتی با شهادت تانبا بزرگی داغتانو قلبی که بزرگ شود، دعاهایش هم بزرگ می شود،پس حالا می توانم طلب خونخواهی ثارالله کنم، حالا می توانم طلب تثبیت قدم صدق و معیت و عندیت کنم..فَاَسْاَلُ اللّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَکَ وَ اَکْرَمَنى بِکَ، اَنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِکَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَیْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِه.آه که شما حقیقتا کریم بودید و از اولاد کرامو الحمدلله رب العالمین، همان خدایی که معاصرت و درک زعامت شما را روزی ما کرد و به این واسطه ما را گرامی داشت.فَاَسْـاَلُ اللّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِکُمْ وَ مَعْرِفَةِ اَوْلِیائِکُمْ، وَ رَزَقَنِـى الْبَرائَـةَ مِنْ اَعْدائِکُـمْ، اَنْ یَجْعَلَنى مَعَکُمْ فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ، وَ اَنْ یُثَبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ
#کادح#درملاقاتکرامت#امامشهید@kadeh179
۱.۹K
۲۰:۱۶
بسم الله الرحمن الرحیم
چند خطی از روز ۱۶ خرداد۱۴۰۵ ، مصادف با ۲۰ ذی الحجة ۱۴۴۷
امروز از مطاف که آمدم، خیلی دلم گرفت...حس می کنم روزها و ثانیه ها دارند سریع میگذرند و زمان حضور ما در بلد حرام و حرم امن الهی به پایان خودش نزدیک می شود و فرصت من برای ملاقات دارد سر می آید اما هنوز چشمانم روشن نشده... آه از این چشم های نابینا، کاش میشد قلبم را عوض کنم، کاش می توانستم چشم هایم را بینا کنم...کاش راهی برای ملاقات امام وجود داشت...حس می کنم حتما امام هرروز صبح بعد از نماز صبح طواف می کنند، مگر می شود نکنند؟!و شاید بعدش می روند کربلا، و سلام میدهند...امام را اینجا ندیدم، در مطاف و طواف ندیدم، یعنی امیدی هست جای دیگری ببینم؟چقدر حس میکنم امام هرروز طواف می کنند... اما من یک نفر حتی کمی زیبا و حتی کمی نورانی ندیدم! چقدر از دست چشم هایم عصبانی ام..یعنی به اندازه کافی مراقبشان نبودم؟!دلم قفل قفل است.. نمی دانم مشکل از من است یا از مکه! جلوه های تکاثری در مکه کنونی زیاد است، حال و هوایش به آنچه باید باشد شبیه نیست...به جز منا...راهمان هرروز از حرم تا هتل، از منا می گذرد...چشم هایم، که هوای مکه، خشک و بی طراوتش کرده به شنیدن نوای "به نماز صبح و شبت سلام و به نور در نسبت سلام"، بارانی می شود..یاد مرا می برد تا صحن و سرای سامرا، همین ساعت های صبح، آرامش، آرامش، آرامش، سکوت، و تنها نغمه گنجشگکان شاد حرم که روی فرش های صحن و در هوای حریم آرام سامرا شناورند و تسبیح صبحگاهی شان با تسبیح نسیم خنک سحرگاهی همراه می شود...آه سامرا...و سامرا، مرا می اندازد در آغوش حرم حسین...شیرین تر از بغل مادر، حرم حسین...اشک های خشکیده، بارش آغاز می کنند.. چقدر دلم برای کربلا تنگ است...چقدر خوب که محرم نزدیک است...به چشم ها می گویم چه وقت باریدن است، امروز روز میلاد موسی بن جعفر است.. ذوق می کنند و بارانی تر می شوند!روضه ها را تنگ در آغوش می کشم، دست میگذارم روی قلبم، قلب فشرده ام که از بس نباریده این مدت، درد گرفته..نام شیرین اباعبدالله قفل دل را باز کرده.. الحمدلله الذی خلق الحسین..
#کادح#دررنجدوری#درملاقاتاشک#حجنگاشت
@kadeh179
چند خطی از روز ۱۶ خرداد۱۴۰۵ ، مصادف با ۲۰ ذی الحجة ۱۴۴۷
امروز از مطاف که آمدم، خیلی دلم گرفت...حس می کنم روزها و ثانیه ها دارند سریع میگذرند و زمان حضور ما در بلد حرام و حرم امن الهی به پایان خودش نزدیک می شود و فرصت من برای ملاقات دارد سر می آید اما هنوز چشمانم روشن نشده... آه از این چشم های نابینا، کاش میشد قلبم را عوض کنم، کاش می توانستم چشم هایم را بینا کنم...کاش راهی برای ملاقات امام وجود داشت...حس می کنم حتما امام هرروز صبح بعد از نماز صبح طواف می کنند، مگر می شود نکنند؟!و شاید بعدش می روند کربلا، و سلام میدهند...امام را اینجا ندیدم، در مطاف و طواف ندیدم، یعنی امیدی هست جای دیگری ببینم؟چقدر حس میکنم امام هرروز طواف می کنند... اما من یک نفر حتی کمی زیبا و حتی کمی نورانی ندیدم! چقدر از دست چشم هایم عصبانی ام..یعنی به اندازه کافی مراقبشان نبودم؟!دلم قفل قفل است.. نمی دانم مشکل از من است یا از مکه! جلوه های تکاثری در مکه کنونی زیاد است، حال و هوایش به آنچه باید باشد شبیه نیست...به جز منا...راهمان هرروز از حرم تا هتل، از منا می گذرد...چشم هایم، که هوای مکه، خشک و بی طراوتش کرده به شنیدن نوای "به نماز صبح و شبت سلام و به نور در نسبت سلام"، بارانی می شود..یاد مرا می برد تا صحن و سرای سامرا، همین ساعت های صبح، آرامش، آرامش، آرامش، سکوت، و تنها نغمه گنجشگکان شاد حرم که روی فرش های صحن و در هوای حریم آرام سامرا شناورند و تسبیح صبحگاهی شان با تسبیح نسیم خنک سحرگاهی همراه می شود...آه سامرا...و سامرا، مرا می اندازد در آغوش حرم حسین...شیرین تر از بغل مادر، حرم حسین...اشک های خشکیده، بارش آغاز می کنند.. چقدر دلم برای کربلا تنگ است...چقدر خوب که محرم نزدیک است...به چشم ها می گویم چه وقت باریدن است، امروز روز میلاد موسی بن جعفر است.. ذوق می کنند و بارانی تر می شوند!روضه ها را تنگ در آغوش می کشم، دست میگذارم روی قلبم، قلب فشرده ام که از بس نباریده این مدت، درد گرفته..نام شیرین اباعبدالله قفل دل را باز کرده.. الحمدلله الذی خلق الحسین..
#کادح#دررنجدوری#درملاقاتاشک#حجنگاشت
@kadeh179
۳۵۰
۷:۱۳
بسم رب الحسین نه جانم تحمل درد و زجر موجود در این کلیپ را دارد و نه من آدمی هستم که تاب دیدن و به اشتراک گذاشتن و ماندگار کردنش در کانالم را دواشته باشم، اما وقتی می بینم هنوز آدم هایی هستند که با وجود این صحنه ها، و این همه عیان شدن ماهیت پلید و خبیث تمدن استکبار و نظام طاغوت، هنوز از آن متنفر نشدند و برای برائت از آن برنامه ای ندارند، خونم به جوش می آید.این کلیپ را حجتی قرار میدهم برای ذکر حقایقی که اگر همچنان باعث تزکیه مان نشود، خون پاک این طفلکان معصوم و بی گناه و آه سوزان مادران داغدارشان تا قیامت دامن تک تک مان را خواهد گرفت.متن زیر از استاد اخوت، برخاسته از قرآن است:
بسمالله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
السلام علی المهدی
فاصله انسان تا نفاق، در قدرناشناسی نعمت ولایت است. یعنی همین مقدار که کسی قدر ولایت الهی و ولیّ الهی را نشناسد به مرز نفاق رسیده است.
فاصله انسان تا کفر، نپذیرفتن حق است، یعنی همین مقدار که حقی به کسی عرضه شود و او آن را نپذیرد به مرز کفر رسیده است.
فاصله انسان تا شرک، پذیرفتن حکم غیرخداست، یعنی همین مقدار که فرد در امور زندگیاش به غیر خدا رجوع کند و باید و نباید آن را از غیر خدا بگیرد به مرز شرک رسیده است.
فاصله انسان تا منافق شدن، ایستادن در روبهروی ولیّ الهی است، یعنی همین مقدار که فرد در تقابل با ولیّ الهی قرار بگیرد به مرز منافق شدن رسیده است.
فاصله انسان تا فسق، تمایل او به مظاهر دنیا و دور شدن از مفهوم جهاد در راه خداست، یعنی همین مقدار که فرد جهاد در راه خدا را به دلیل ترس از دست دادن دوست نداشته باشد به مرز فسق رسیده است.
فاصله انسان تا عصیان، برنتافتن حکم خدا از ناحیه ولیّ خداست، یعنی همین مقدار که به هر دلیل نظر خود یا دیگری را بر نظر ولیّ الهی ترجیح دهد و فقط ترجیح دهد به مرز عصیان کشیده شده است.
انسان با خباثت و شیاطین و رجس و بخل به وسیله عصیان و فسق و... هممرز میشود، آن هم به چشم برهمزدنی!
هرکس باید مراقب باشد به مرز نفاق، کفر، شرک، منافق شدن، فسق و عصیان نزدیک نشود.
هرکس باید از نفاق، کفر و ... فاصله بگیرد، آن هم بسیار دور دور شود.
به این فاصله گرفتن از نفاق، کفر، شرک، منافق شدن، فسق، عصیان، "برائت" گفته می شود.
کسی که برائت نداشته باشد، به سرعت در حوادث و وقایع به مرزهای خباثت و شیاطین نزدیک می گردد و خود را به رجس و نجس آلوده می سازد.
کسی که به انواع آلودگی ها گرفتار شود، بسیار سخت از آن بیرون می آید، بسیار سخت!
از ابتدا باید از آلودگی فاصله گرفت، مانند بیماری سخت است، باید از ابتلای به آن فاصله گرفت که اگر کسی دچار آن شد، به سختی از آن خارج می شود.
برای فاصله گرفتن از آلودگی ها باید:
- قدرشناس ولایت بود و مطیع ولی الله و گوش به زنگ اوامر او
- حق را پذیرفت هرچند به ضرر فرد باشد.
- در هیچ یک از امور زندگی، به حکم غیر خدا توجه نکرد.
- در هیچ موضوعی با ولی الله به تقابل نیفتاد.
- در دوری از مظاهر دنیا و شهوات آن، سعی بلیغ داشت و تنها به ضرورت اکتفا کرد.
- خود را هماهنگ با ولی الله و منویات او ساخت.
#استاد_اخوت| آداب عملیات | ۱۴۰۵/۴/۲۴
@kadeh179
بسمالله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین
اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
السلام علی المهدی
فاصله انسان تا نفاق، در قدرناشناسی نعمت ولایت است. یعنی همین مقدار که کسی قدر ولایت الهی و ولیّ الهی را نشناسد به مرز نفاق رسیده است.
فاصله انسان تا کفر، نپذیرفتن حق است، یعنی همین مقدار که حقی به کسی عرضه شود و او آن را نپذیرد به مرز کفر رسیده است.
فاصله انسان تا شرک، پذیرفتن حکم غیرخداست، یعنی همین مقدار که فرد در امور زندگیاش به غیر خدا رجوع کند و باید و نباید آن را از غیر خدا بگیرد به مرز شرک رسیده است.
فاصله انسان تا منافق شدن، ایستادن در روبهروی ولیّ الهی است، یعنی همین مقدار که فرد در تقابل با ولیّ الهی قرار بگیرد به مرز منافق شدن رسیده است.
فاصله انسان تا فسق، تمایل او به مظاهر دنیا و دور شدن از مفهوم جهاد در راه خداست، یعنی همین مقدار که فرد جهاد در راه خدا را به دلیل ترس از دست دادن دوست نداشته باشد به مرز فسق رسیده است.
فاصله انسان تا عصیان، برنتافتن حکم خدا از ناحیه ولیّ خداست، یعنی همین مقدار که به هر دلیل نظر خود یا دیگری را بر نظر ولیّ الهی ترجیح دهد و فقط ترجیح دهد به مرز عصیان کشیده شده است.
انسان با خباثت و شیاطین و رجس و بخل به وسیله عصیان و فسق و... هممرز میشود، آن هم به چشم برهمزدنی!
هرکس باید مراقب باشد به مرز نفاق، کفر، شرک، منافق شدن، فسق و عصیان نزدیک نشود.
هرکس باید از نفاق، کفر و ... فاصله بگیرد، آن هم بسیار دور دور شود.
به این فاصله گرفتن از نفاق، کفر، شرک، منافق شدن، فسق، عصیان، "برائت" گفته می شود.
کسی که برائت نداشته باشد، به سرعت در حوادث و وقایع به مرزهای خباثت و شیاطین نزدیک می گردد و خود را به رجس و نجس آلوده می سازد.
کسی که به انواع آلودگی ها گرفتار شود، بسیار سخت از آن بیرون می آید، بسیار سخت!
از ابتدا باید از آلودگی فاصله گرفت، مانند بیماری سخت است، باید از ابتلای به آن فاصله گرفت که اگر کسی دچار آن شد، به سختی از آن خارج می شود.
برای فاصله گرفتن از آلودگی ها باید:
- قدرشناس ولایت بود و مطیع ولی الله و گوش به زنگ اوامر او
- حق را پذیرفت هرچند به ضرر فرد باشد.
- در هیچ یک از امور زندگی، به حکم غیر خدا توجه نکرد.
- در هیچ موضوعی با ولی الله به تقابل نیفتاد.
- در دوری از مظاهر دنیا و شهوات آن، سعی بلیغ داشت و تنها به ضرورت اکتفا کرد.
- خود را هماهنگ با ولی الله و منویات او ساخت.
#استاد_اخوت| آداب عملیات | ۱۴۰۵/۴/۲۴
@kadeh179
۳.۳K
۲۱:۰۸
همت می کنید این پست رو بفرستید بره مجله تا آدم های بیشتری این متن رو بخونند و با شناخت معنی و مرز نفاق، کفر، شرک، فسق و عصیان، از آن دور دور دور شوند تا دیگر اجازه میناب دیگری را به اهالی دیار شیطان ندهند؟
۳۰۹
۲:۱۶
بسم الله الرحمن الرحیم
در مسجدالنبی، معمولا جاهایی مینشستم که لبنانی ها بودند، دوست داشتم کنار شیعیان امیرالمومنین بنشینم و نفس آنها وارد ریه هایم شود و از همجواری با سایر شیعیان، نگاه خدا رو معطوف به خودم کنم.یکی از همان روزهای بهشتی، که مثل همیشه از ورودی باب علی وارد شده بودم و دنبال جا میگشتم، یک کاروان لبنانی را دیدم که نام کاروان شان عشاق الحسین(ع) بود. خیلی واضح بود که بیخیالِ همه جاهای خالی دیگر شوم و تلاش کنم کنار آنها بنشینم! عامدانه کنار یکی از جوان هایشان نشستم و سلام کردم و زیارت قبول گفتم. تا فهمید ایرانی ام، بغضی گلویش را گرفت و اشک در چشم هایش حلقه زد؛ من هم...تسلیت گفت، و من هم...آن روزها، جنوب لبنان زیر بمباران اسراییل بود، درباره حال و اوضاع مردم شان پرسیدم، آشکارا اجتناب میکرد از حرف زدن حول موضوع جنگ و گفت اینجا خیلی سریع دستگیر میکنند..سرش را خیلی خیلی نزدیکم کرد و پرسید "شما سماحة سید مجتبی را دیده اید؟" گفتم "نه، اما نمیدانم چطور، همه مان ندیده، عاشقش شده ایم" .. من هم با احتیاط پرسیدم "شما چطور؟ در لبنان او را پذیرفته اند؟ حزب الله با ایشان بیعت کرده است؟" خیلی جدی و محکم گفت "معلومه، همه ما عکس ایشان را در خانه نصب کرده ایم. همه ایشان را قبول دارند و دوست می دارند."پیشنهاد دادم با هم سلفی بگیریم، اما گفت معذور است..خواست برود، شماره اش را داد، اسمش را پرسیدم، خیلی با لهجه عربی جواب داد، متوجه نشدم.. گفتم تکرار کن. آرامتر گفت عفیفه مغنیه.. گفتم رحم الله شهید عماد مغنیه، با او نسبتی داری؟ گفت پسرعمویم بود..با اشک بدرقه اش کردم...اشکی که بخاطر حبّ جاری شده بود..دیروز که پیام حضرت آقا سید مجتبی خامنه ای رو در پاسخ به بیعت حزب الله لبنان خواندم، یاد شوق و رغبت همراه با ترس و رهبت در صدای عفیفه افتادم وقتی نام آقا سیدمجتبی را به زبان می آورد و اشک در چشم هایش حلقه می زد و نگرانی ای که باعث میشد صدایش را مدام یواش و یواش تر کند..حتما آنها هم مثل ما چشم انتظار نامه ها و پیام های حضرت آقا هستند و طفلکی ها حتما چقدر انتظار کشیده اند تا رهبر عزیز، آنها را مورد خطاب قرار دهد و حالا رهبر عزیز ما، همانطور که انتظار می رفت آنها را برادران و فرزندان عزیز خود خوانده بود...حق داشتم در مسجدالنبی دلم بخواهد فقط کنار خواهرانم بنشینم.. حبّ چیز کمی نیست! حبّ همه چیز است! اصلا مگر دین، چیزی غیر از حبّ است؟من حق داشتم که انتخاب کنم کنار کسانی بنشینم که دین شان حبّ امیرالمومنین و فرزندانش است، همان ها که کنارشان نسیم بهشت حس کردنی است..چرا که علیٌ حبّه جُنّة، قسیم النار و الجنة
و فرمود حبّ الدنیا رأس کلّ خطیئهمحبت چیز عجیبی است، محبت همه دین است، محبت انتخاب یک سبک زندگی است؛سبک زندگی بر مدار محبت علی و اولاد علییا سبک زندگی بر مدار محبت دنیاو هرگز این دو با هم قابل جمع نیستند.کسی که محبت دنیا داشته باشد نمی تواند، واقعا نمی تواند حق را ببیند، یا بشنود. اگر هم ببیند، نمی تواند صدایش را در حمایت از حق و اعتراض به ظالم بلند کند.نمی شود مشتاق بهشت بود و عمل جهنمی داشت و نمی شود با بی تفاوتی یا بدون عملِ متناسب و به موقع، به بهشت نزدیک و از جهنم دور شد.و اینگونه است که سوره حمد، می شود اصلی ترین طلب و دعای آدم!
#کادح#حجنگاشت#مسجدالنبی#سبکزندگیبرمدارحبّ
@kadeh179
در مسجدالنبی، معمولا جاهایی مینشستم که لبنانی ها بودند، دوست داشتم کنار شیعیان امیرالمومنین بنشینم و نفس آنها وارد ریه هایم شود و از همجواری با سایر شیعیان، نگاه خدا رو معطوف به خودم کنم.یکی از همان روزهای بهشتی، که مثل همیشه از ورودی باب علی وارد شده بودم و دنبال جا میگشتم، یک کاروان لبنانی را دیدم که نام کاروان شان عشاق الحسین(ع) بود. خیلی واضح بود که بیخیالِ همه جاهای خالی دیگر شوم و تلاش کنم کنار آنها بنشینم! عامدانه کنار یکی از جوان هایشان نشستم و سلام کردم و زیارت قبول گفتم. تا فهمید ایرانی ام، بغضی گلویش را گرفت و اشک در چشم هایش حلقه زد؛ من هم...تسلیت گفت، و من هم...آن روزها، جنوب لبنان زیر بمباران اسراییل بود، درباره حال و اوضاع مردم شان پرسیدم، آشکارا اجتناب میکرد از حرف زدن حول موضوع جنگ و گفت اینجا خیلی سریع دستگیر میکنند..سرش را خیلی خیلی نزدیکم کرد و پرسید "شما سماحة سید مجتبی را دیده اید؟" گفتم "نه، اما نمیدانم چطور، همه مان ندیده، عاشقش شده ایم" .. من هم با احتیاط پرسیدم "شما چطور؟ در لبنان او را پذیرفته اند؟ حزب الله با ایشان بیعت کرده است؟" خیلی جدی و محکم گفت "معلومه، همه ما عکس ایشان را در خانه نصب کرده ایم. همه ایشان را قبول دارند و دوست می دارند."پیشنهاد دادم با هم سلفی بگیریم، اما گفت معذور است..خواست برود، شماره اش را داد، اسمش را پرسیدم، خیلی با لهجه عربی جواب داد، متوجه نشدم.. گفتم تکرار کن. آرامتر گفت عفیفه مغنیه.. گفتم رحم الله شهید عماد مغنیه، با او نسبتی داری؟ گفت پسرعمویم بود..با اشک بدرقه اش کردم...اشکی که بخاطر حبّ جاری شده بود..دیروز که پیام حضرت آقا سید مجتبی خامنه ای رو در پاسخ به بیعت حزب الله لبنان خواندم، یاد شوق و رغبت همراه با ترس و رهبت در صدای عفیفه افتادم وقتی نام آقا سیدمجتبی را به زبان می آورد و اشک در چشم هایش حلقه می زد و نگرانی ای که باعث میشد صدایش را مدام یواش و یواش تر کند..حتما آنها هم مثل ما چشم انتظار نامه ها و پیام های حضرت آقا هستند و طفلکی ها حتما چقدر انتظار کشیده اند تا رهبر عزیز، آنها را مورد خطاب قرار دهد و حالا رهبر عزیز ما، همانطور که انتظار می رفت آنها را برادران و فرزندان عزیز خود خوانده بود...حق داشتم در مسجدالنبی دلم بخواهد فقط کنار خواهرانم بنشینم.. حبّ چیز کمی نیست! حبّ همه چیز است! اصلا مگر دین، چیزی غیر از حبّ است؟من حق داشتم که انتخاب کنم کنار کسانی بنشینم که دین شان حبّ امیرالمومنین و فرزندانش است، همان ها که کنارشان نسیم بهشت حس کردنی است..چرا که علیٌ حبّه جُنّة، قسیم النار و الجنة
و فرمود حبّ الدنیا رأس کلّ خطیئهمحبت چیز عجیبی است، محبت همه دین است، محبت انتخاب یک سبک زندگی است؛سبک زندگی بر مدار محبت علی و اولاد علییا سبک زندگی بر مدار محبت دنیاو هرگز این دو با هم قابل جمع نیستند.کسی که محبت دنیا داشته باشد نمی تواند، واقعا نمی تواند حق را ببیند، یا بشنود. اگر هم ببیند، نمی تواند صدایش را در حمایت از حق و اعتراض به ظالم بلند کند.نمی شود مشتاق بهشت بود و عمل جهنمی داشت و نمی شود با بی تفاوتی یا بدون عملِ متناسب و به موقع، به بهشت نزدیک و از جهنم دور شد.و اینگونه است که سوره حمد، می شود اصلی ترین طلب و دعای آدم!
#کادح#حجنگاشت#مسجدالنبی#سبکزندگیبرمدارحبّ
@kadeh179
۱.۳K
۱۳:۱۷
بسم الله الرحمن الرحیممی گفتند حج امسال، بالاترین دمای هوای مکه در ۱۸ سال گذشته است، اما من جز یک جا، اصلا و هیچ جا از گرما اذیت نشدم.نه ظهرهای مدینه که برای نماز ظهر می رفتم و در ظلّ آفتاب، به هتلمان که دورترین هتل از حرم نبوی بود، برمی گشتم درحالیکه هیچ سایه و سایبانی در این مسیر طولانی نبود.نه هنگام رفتن به رمی جمرات وُسطیٰ، از آن سربالایی تند خیابان صدقی، نه در رمی جمرات، و شلوغی اش، نه هنگام بازگشت از جمرات آخر زیر آفتاب. نه در منا و چادرهایش. نه هنگام طواف کعبه، نزدیک زوال آفتاب. حتی نه ظهر روز عرفه، موقع نماز درست زیر آفتاب!فقط یک جا گرما مرا بیچاره کرد؛ و آن شب عرفه بود!! آنقدر گرما کلافه ام کرده بود که نمیدانستم چکار کنم، نه می توانستم دعایی بخوانم، نه عبادتی و نه حتی می توانستم بخوابم! واقعا بیقرار و کلافه بودم، از همه بیشتر بابت اینکه چرا گرما طوری به من غلبه کرده که در اولین شبی که اعمال حج آغاز شده باید اینطور مثل مرغ پر کنده، دور خودم بچرخم و ندانم که چکار کنم! آن هم درست در زمان و مکانی که خیلی روی معنوی بودنش حساب باز کرده بودم! داخل چادر بی نهایت فشرده و گرم بود. بیرون از چادر هم که اصلا هوا نبود، یعنی واقعا هوا نبود! حالت تنگی نفس شده بودم، حس می کردم هیچ اکسیژنی در هوا نیست و همین الان است که از بی هوایی خفه شوم! چه دعاها و:اشک ها که برای شب عرفه، برنامه ریزی نکرده بودم! اصلا شاید همین کار را خراب کرده بود! همین حساب کتاب کردن! گویی حج را باید بدون پیش فرض ادا کرد! حج را گذاشته اند برای رویت کلام امیرالمومنین که فرمود عرفتُ الله بفسخ العزائم!یک پیش فرض بزرگ در مورد سرزمین عرفات و شب و روز عرفه وجود دارد که حسابی روی دوش من سنگینی می کرد و آن اینکه اینجا زمان و مکانی است که امیرالحاج، امام زمان(عج) حتماً و قطعاً حضور دارند. و در شب عرفه، آنقدر حس کلافگی و خفگی از گرما بر من غلبه کرده بود که جا برای هیچ حس دیگری باقی نمی گذاشت! و حسرت بود که ثانیه به ثانیه بر روی حس کلافگی سوار می شد و بی قراری ام را بیشتر می کرد. به سمت جبل الرحمة رفتیم و بخاطر شلوغی بی حد و حساب راهش، منصرف شدیم. با همسرم بیرون چادرها، جایی نشستیم، او مشغول دعا شده بود و من، در حال خفگی بودم، فایده نداشت، بلند شدم، برگشتم داخل چادر، از شدت گرما نمیشد نفس کشید، دوباره زدم بیرون، کنار یکی از چادرها، دو پنکه بزرگ گذاشته بودند، جلویش نشستم، اثر خاصی در خنک کردن نداشت، جز اینکه کمی سکون هوا را جابجا میکرد. به هر مشقتی بود، دعای شب عرفه، دعای یا شاهد کل نجوی را، با چند قطره اشک زورکی به اندازه بال مگسی، تمام کردم، تنها امیدم این بود که این دعا برای اعمال شب جمعه هم وارد شده و هرچه اینجا نصیبم نشده، شاید شب جمعه ای در تهران نصیبم شود. خلاصه هرطور که بود آن شب سخت را سحر کردم، صبح به سختی، وسط آن همه شلوغی داخل چادر، تلاش کردم چرت کوتاهی بزنم تا برای اصل اعمال که از ظهر عرفه آغاز میشد، اندک توانی داشته باشم. ظهر عرفه شد و من هنوز امام را ندیده بودم، و با آن حال و اوضاعِ غیرمعنوی، امید چندانی هم نداشتم.بعد از نمازظهر، مشغول نماز اوابین شدم، درحالیکه در چادر، مشغول پهن کردن سفره، درست جلوی پایم بودند. در میانه همان توحید خواندن های نماز اوابین، ناگهان حقیقتی را، ملاقات کردم، انگار کسی آمد و تمام بیچارگی ها و نگرانی هایم از ندیدن امام را از روی دلم برداشت. ناگهان جوری سبک و آرام شدم، تو گویی تشنه ای پس از ساعت ها، به آب رسیده. آن حقیقت این بود: هرزمان مشتاقِ دیدنِ روی امام شدی، می توانی امام را در قرآن ملاقات کنینمی دانم این جمله، آن زمان که به قلبم خطور کرد چقدر درست بود، اما هرچه که بود گویی آب گوارایی بر آتشِ جان ملتهب و خفه ی من بود. دیشب جمله ای از آیت الله مجتبی تهرانی خواندم که مرا برد به همان حال و هوا."*اگر انسان کامل بخواهد به شکل مکتوب در آید، صورتش (ظاهرش) می شود قرآن کریم، همانگونه که امیرالمؤمنین علی (ع) قرآن ناطق بودند. حال اگر این قرآن قرائتش و تفکر در آیاتش قلوب ما را متحول نمی کند، شک نکنید که زیارت [و دیدار] انسان کامل، حضرت حجت(عج) هم قلوب ما را متحول نخواهد کرد! اگر می خواهید حال خود را هنگام ملاقات حضرت حجت بدانید، ببینید الان در ملاقات با قرآن چه حالی دارید! اگر مشتاق قرآنید، می توانید امیدوار باشید که مشتاق حضرت حجت هم هستید و گرنه اگر قرآن نزد شما مهجور است و با آن انسی ندارید و فکر می کنید که مشتاق حضرت حجت هستید، آن شخص امام زمان، زاده ی وهم و خیال خودتان است.*"پناه بر خدا از اشتیاقی که زاده وهم و خیال باشدپناه بر خدا از باب ملاقاتی که به سهولت باز است و ما، اسیر در روزمرگی های ناتمام خود، از آن غافلیمپناه بر خدا از قرآن خواندن هایی که بهره ای از ملاقات ندارد@kadeh179
۵۳۸
۴:۴۰
بسم الله الرحمن الرحیمآه زینب، آه زینب، آه زینب...نام تو کافیست تا تاب و توانم برود و قراری برایم نماند... نام تو کافیست تا حکایتِ دل کندن، نه، که جان کندن هربار برایم تکرار شود..نام تو کافیست تا حکایت زنده زنده جان دادن را به چشم ببینم..همیشه اوج داغ و ماتم کربلا برایم عصر عاشورا بود، آن جا که زینب کبری باید از حسین دل می برید..من جان کندن را هنگام خروج از حرم حسین(ع) تجربه کردم، و تا امشب گمان می کردم هیچ کَندَنی در عالم، سنگین تر از آن وداع عصر عاشورا نبوده، نه حتی آن موقع که اباعبدالله پس از خداحافظی با زینب کبری راهی میدان می شوند، که آن لحظه که زینب کبری، باید بدون امامش، راهی سفر می شد، امامش را، حسینش را رها می کرد و من یقین داشتم که حضرت زینب قلبش را روی خاک قتلگاه گذاشت، دل که نه، جان بُرید و از کربلا رفت..تا امشب، یعنی شب اربعین ۱۴۰۵، که برای اولین بار، روضه جدیدی شنیدم و و با تمام وجود چشیدم..شنیدم که اربعین، روزی است که سر مبارک امام حسین علیه السلام، توسط امام سجاد(ع) به پیکر صد پاره امام ملحق شد و به خاک سپرده شد. و من امشب تازه لحظه اوج جان کندن زینب کبری را ملاقات کردم...آخر تمام این چهل روز، اگر نه جسم حسینش، که رأسش با او بود، داغِ دیدن رأس شریف امام بر بالای نی، هرچقدر هم که سوزان و کشنده، اما هنوز تسلی بخش بود، هنوز صوت حزین قرآن از حلقوم بریده، مرهمی بر زخم جگر بود، عطر بهشتی رأس مبارک، التیام بخش دردها و بی تابی ها بود...اما اربعین، آن لحظه ای بود که دیگر همه امید زینب کبری، به تمامی ناامید شد... تنها نشان برادر هم از او گرفته شد...و من چه روشن این روضه را با تمام جانم ملاقات کردم..منی که از ۹ اسفند در فراق آقا هر شب باریده بودم، اما حتی یک لحظه، رفتنش را باور نکرده بودم تا ۱۵ تیر، مراسم وداع و نماز حضرت آقا، گویی همین که جسم مطهرش در تهران بود، قوت قلبی بود که سوز جگر را کم می کرد.. آفتاب آن روز که غروب کرد، آقا که برای همیشه از تهران رفت، داغ قلبم تازه سوزان شد.. تازه فهمیدم که زینب کبری در اربعین چه کشیده، تازه فهمیدم وداع با سر خونین امام، برای همیشه، یعنی چه، تازه فهمیدم دل بریدن یعنی چه، جان کندن یعنی چه، تاب و توان نماندن یعنی چه..و اگر نبود امر الهی برای بقای روح زینب کبری در جسم بی تابش، حتماً که جان داده بود در اربعین...و اگر نبود همین امر برایم، و اگر نبود دست عنایت جبل الصبر زینب، و اگر نبود نگاه نگران فاطمه ، طهورای بهشتی ام، حتماً جان می دادم...اما امید دارم که معامله ام به عنایت زینب کبری مقبول شود...که ما، یعنی من و فرزندانم بلاگردان نائب امام و خود امام شویم...
#کادح#دررنجفراق#درملاقاتنزع#زیارتاربعین@kadeh179
#کادح#دررنجفراق#درملاقاتنزع#زیارتاربعین@kadeh179
۱.۲K
۲۳:۵۷
بسم الله الرحمن الرحیم عصر جمعه بود، اولین صف در نزدیکی باب الرأس الشریف نشسته بودم، نماز بودم که دختری از راه رسید، دنبال جا بود، خانم کناری ام گفت جا نیست، سلام نماز را که دادم، جمعتر نشستم و دعوتش کردم کنارم بنشیند. این کار را دوست دارم، چون خودم را به جای آنهایی تصور می کنم که دنبال اندک جایی برای نماز در بین صفوف به هم فشرده می گردند، در حس امیدواری و شادی آنها، آن لحظه ای که در اوج ناامیدی کسی بهشان جا میدهد، شریک می شوم.تا دیدمش فهمیدم عربستانی است، پرسیدم سعودی؟ گفت بله. گفتم کدام شهر؟ گفت مدینه.. چشم هایم قلبی شد! در کربلا، شیعیانی از شهرهای قطیف و احساء عربستان زیاد دیده بودم، اما از مدینه نه. اسمش زهرا بود. پرسیدم شیعه بودن در مدینه چگونه است؟ گفت باید تقیه کنیم. چون اگر مردم بفهمند شیعه ایم، خیلی اذیت می کنند، در کارهایمان مشکل درست می کنند. پرسیدم: حکومت چطور؟ گفت: تا وقتی تقیه می کنیم، زیاد کاری ندارد. فقط اصلا حق عزاداری و سایر مراسمات را نداریم. باید مخفیانه عزاداری کنیم. گفتم: در مدینه اسامی و القاب حضرت زهرا را اصلا روی بچه هایشان نمی گذارند؟ گفت: نه، بخاطر همین هم اسم من خیلی جلب توجه می کند. پرسیدم: خدیجه چطور؟ گفت: آن هم از اسامی مخصوص شیعیان است..یک ساعتی با هم حرف زدیم، در این مدت اصلا نگفت که ما غریب یا مظلومیم. اما در بین جملاتش چند بار این را تکرار کرد که رسول الله در مدینه خیلی غریب است. می گفت: رسول الله هم در زمان زندگی اش غریب بود، آنقدر که به او در واپسین لحظه های زندگی اش نسبت جنون دادند و هم الان غریب است، که دو طرفش ابوبکر و عمر هستند و این همه زائر دارند، اما قبر نواده های رسول، خاکی و این قدر غریب است. غربت ائمه بقیع، را شنیده ایم، اما برایم خیلی جانسوز بود که یک شیعه اهل مدینه، در بین این همه غربت و مظلومیت، از شرایط در خفا و تقیه خودشان گرفته، تا غربت و مظلومیت ائمه بقیع، چیزی که بیشتر از همه به چشمش می آمد و رنجش می داد، مظلومیت و غربت رسول الله در مدینه بود. برایم خیلی جالب و عجیب بود این حسِ مشترک، چون من هم در مدینه النبی، حتی بیشتر از غربت حضرت صدیقه طاهره و بیشتر از غربت ائمه بقیع، غربت رسول الله را حس می کردم. با اشک چشم تأییدش کردم و گفتم: میدانی چرا رسول الله غریبند؟ چون امت شان، قرآن را مهجور کردند. آنها قرآن نخواندند، ما ینطق عن الهوی را ندیدند که به رسول الله نسبت جنون دادند و این فقط بخاطر اینست که آنها زندگی دنیا را به آخرت ترجیح می دهند. [ذَلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ...سورة نحل, آیه 107]گفتم امسال حج بودم و در مدینه بنظر میرسید که اهل سنت، حتی خیلی بیشتر از خود رسول الله برای ابوبکر و عمر احترام قائلند!! درست متوجه شدم؟ تأیید کرد و گفت همینطور است.برایش تعریف کردم یک روز در مسجد النبی، یک شرطه مأمور نهی از منکر، داشت به یک پاکستانی مسن، بحث می کرد که دست هایت را به حالت دعا و توسل به سمت قبر رسول الله بلند نکن( رو به قبله بایست.) آن مرد هم با لحن علمی و اقناعی ایستاده بود و بحث می کرد. کنارشان ایستادم تا ببینم توجیه هر کدامشان چیست! شرطه می گفت توسل فقط به سه چیز جایز است: اسماءالله، کتاب الله و رجل مؤمن. و منظورش از رجل مؤمن صالح، صحابی های مدفون در کنار مزار پیغمبر بود! و مرد پاکستانی ( که بنظر میرسید خودش هم اهل سنت است) با تعجب و خنده، ایراد وارد کرد که خب تو که می گویی توسل به رجل مؤمن جایز است، کدام مردی صالح تر و مومن تر از خود رسول الله؟!! و مأمور با نگرانی و عتاب سر تکان داد و رد می کرد که نه! توسل به رسول الله جایز نیست!غروب جمعه شده بود، در حرم اباعبدالله، اشک ریختیم برای غربت کسی در شهری که به نام خودش هست، در مسجدی که خودش بنا کرده، در میان پیروان آیینی که خودش رسول آن است.و اینگونه است که قومی که قرآن را مهجور کنند، رسول را غریب می کنند، قومی که قرآن نفهمند، با حرامزاده ها بیعت می کنند و بر سینه سبط النبی می نشینند.. قومی که در قرآن تدبر نکنند، و مبنای زندگی شان، گزاره های وحیانی نباشد، بلاخره یک جایی، از همراهی با ولی خدا کم می آورند و او را تنها می گذارند.حواسمان باشد قرآن را مهجور کردن، یعنی دور شدن از آن با زبان و بدن و قلب. یعنی هر رجوع ما به گزاره های نفسانی، به جای گزاره های وحیانی، غربت رسول الله و حجت الله را بیشتر می کند. یعنی بهره ما از حیات کمتر و دسترسی ما به آب گوارا سخت تر، یعنی نفس کشیدن در هوای بی اکسیژن و خفگی. وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَٰذَا الْقُرْآن مَهْجُورًا(۳۰ فرقان)آخرین وصیت رسول الله: إني تاركٌ فيكم الثقلين كتاب الله وعترتي أهل بيتي، فإنهما لن يفترقا حتّى يردا علي الحوض، ما إن تمسکتم بهما،لن تضلوا ابداً#کادح@kadeh179
۳۵۴
۲:۱۴