سر کلاس عربی باید درباره یک «مونث» حرف میزدیم! زهرا (استادمون) ازم پرسید: دوست داری درباره کی حرف بزنی؟ یه نگاه به اونور مانیتور کردم و گفتم: ریحانه!
از هفته اول آشناییمون گفتم. از اینکه با یه دختری دوست بود و من چون از اون خوشم نمیومد تا یکسال از ریحانه هم خوشم نمیومد! از یک شبی که شاکی از وضعیت سیاسی کشور زنگ زدم بهش و گفت: باید اعتراض کنیم! گفتم: میگیرنمون!گفت خب بگیرنمون برو آژانس شیشهای ببین!از اینکه با هم سفر رفتیم، عروسیش رفتم، خونهش خونه امیدم بوده وقتایی که خسته تو میدون انقلاب بودم و تا جلسه و کار بعدیم چند ساعتی وقت داشتم!گفتم دوستمه! دوست نزدیک و این نزدیکی تحت تاثیر زیاد حرف زدن، سفر رفتن، دیدن هم دیگه و اینا نیست! تحت تاثیر یازده سالیه که ازش میگذره!بعد نوبت ریحانه بود. استاد هنوز بهش نگفته بود درباره یه مونث حرف بزنه! گفت چیزهایی که هدی تعریف کرد عجیب بود.چون الان هدی دوستمه ولی اونی که هفته اول باهاش دوست بودم دیگه دوستم نیست! هدی فیلمی که من بهش گفتم ببینه رو دوست داره و من فیلمی که هدی بهم معرفی کرد یعنی «باشو غریبه کوچک». الان هدی چادر میپوشه و من نمیپوشم. یه بغضی وسط زمانهایی که ریحانه سعی میکرد فعلها رو تو زمان و صیغه درستش ببره چنگ زد به گلوم! از پسش بر اومدم و ریختمش پایین. زهرا نتش قطع و وصل شد و از کلاس رفت بیرون. من موندم و ریحانه نگاهش کردم! دوست داشتنم تو مانیتور لپ تاپ جا نشد! با خودم گفتم: مینویسمش!حالا نوشتمش این بی مناسبتترین کلمههاییه که تا حالا در رثای یک دوست نوشتم. به چه بهانهای؟ به بهانه یازده سالگی؟ به بهانه ایستادن در آستانه سی سالگی؟ نه! به بهانه رفاقت...
از هفته اول آشناییمون گفتم. از اینکه با یه دختری دوست بود و من چون از اون خوشم نمیومد تا یکسال از ریحانه هم خوشم نمیومد! از یک شبی که شاکی از وضعیت سیاسی کشور زنگ زدم بهش و گفت: باید اعتراض کنیم! گفتم: میگیرنمون!گفت خب بگیرنمون برو آژانس شیشهای ببین!از اینکه با هم سفر رفتیم، عروسیش رفتم، خونهش خونه امیدم بوده وقتایی که خسته تو میدون انقلاب بودم و تا جلسه و کار بعدیم چند ساعتی وقت داشتم!گفتم دوستمه! دوست نزدیک و این نزدیکی تحت تاثیر زیاد حرف زدن، سفر رفتن، دیدن هم دیگه و اینا نیست! تحت تاثیر یازده سالیه که ازش میگذره!بعد نوبت ریحانه بود. استاد هنوز بهش نگفته بود درباره یه مونث حرف بزنه! گفت چیزهایی که هدی تعریف کرد عجیب بود.چون الان هدی دوستمه ولی اونی که هفته اول باهاش دوست بودم دیگه دوستم نیست! هدی فیلمی که من بهش گفتم ببینه رو دوست داره و من فیلمی که هدی بهم معرفی کرد یعنی «باشو غریبه کوچک». الان هدی چادر میپوشه و من نمیپوشم. یه بغضی وسط زمانهایی که ریحانه سعی میکرد فعلها رو تو زمان و صیغه درستش ببره چنگ زد به گلوم! از پسش بر اومدم و ریختمش پایین. زهرا نتش قطع و وصل شد و از کلاس رفت بیرون. من موندم و ریحانه نگاهش کردم! دوست داشتنم تو مانیتور لپ تاپ جا نشد! با خودم گفتم: مینویسمش!حالا نوشتمش این بی مناسبتترین کلمههاییه که تا حالا در رثای یک دوست نوشتم. به چه بهانهای؟ به بهانه یازده سالگی؟ به بهانه ایستادن در آستانه سی سالگی؟ نه! به بهانه رفاقت...
۱.۱K
۱۹:۱۸
یک نارسایی عجیب، بسیاری از نوزادان دارند لال متولد میشوند. احتمالا اینطوری برایشان بهتر است: فرصتی نخواهند داشت که علیه چیزی حرف بزنند.
نها الراضی
یادداشتهای بغداد
۹۸۱
۶:۴۷
بریم بمیریم به پای کلمههای لطیفِ اباعبدالله...
#عرفه
#عرفه
۹۱۹
۱۲:۱۳
کاغذ پاره| هدی محمدی
سلام🤍 کارگاه روایت بیواعظ رو یادتونه؟
جلسه آخر بچهها پیشنهاد دادن که باز کارگاه «با هم بنویسیم!» داشته باشیم! حالا با هم بنویسیم چیه؟
ایده این کارگاه از بخش «مشق»های کلاس اومده! تو دورههای مبانی نوشتن و روایت و... ما بخش زیادی از کلاس رو صرف مشق خوندن و نکته گفتن در دل مشقها میکنیم! حالا تو با هم بنویسیم چه اتفاقی میافته؟
با سوژههای مختلف مشق مینویسیم مشقمون رو میخونیم اشکالات متنمون رو میشنویم🫠 کتاب بهمون معرفی میشه!
مناسب چه کساییه؟ کسایی که به هر دلیلی از نوشتن فاصله گرفتن، اگر زور بالا سرشون نباشه نمینویسن! خوندن متن بقیه، خوندن متن پیش بقیه و... بهشون انگیزه نوشتن بیشتری میده. میخوان سطح قلمشون رو در نسبت با بقیه بسنجن و... ما این کارگاه رو پنجشنبه صبحها ساعت ۱۰ برگزار میکنیم.🥰 اولین جلسهش هم پنجشنبه هفت خرداد برگزار میشه
هزینه کارگاه ۶۴۰ هزار تومن هست و برای ثبت نام کافیه به شماره ۰۹۹۱۶۳۰۱۶۷۲ در ایتا، تلگرام، یا پیامک، پیام بدید.
از پس فردا شروع میشه
۸۴۴
۱۹:۴۱
جماعتی که تجمعاتشون رو یکشنبه برگزار میکنن که حتی اندازه یک ساعت مرخصی ضرر مالی نبینن از انسان ایرانی انتظار دارن براشون اعتصاب کنه :))
۹۷۶
۱۹:۴۷
کاغذ پاره| هدی محمدی
جماعتی که تجمعاتشون رو یکشنبه برگزار میکنن که حتی اندازه یک ساعت مرخصی ضرر مالی نبینن از انسان ایرانی انتظار دارن براشون اعتصاب کنه :))
حتی برای اعتراض هم دنبال نایب الزیاره میگردن. کنشگران بیمسئولیت...
۱.۱K
۱۹:۴۸
بازارسال شده از شطحیات|محمدمهدیآقاجانی
عیدی دادین؟۵۸۹۲۱۰۱۵۰۶۹۰۹۳۶۱بنام کانون صرخه
۴۷
۷:۰۳
وضعیت یه جوریه انگار داره جنگ میشه ولی از من مخفیش میکنید
۷۹۹
۲۱:۳۵
یکی از کتابخونترین آدمهای زندگیم چند روز قبل بهم گفت:«تو بهتر از من کتاب میخونی، عمیقتر، دریافتت هم از کتاب عمیقتره!»ذوق کردم! انگار که معلم اول راهنماییم گفته باشه من بهترین انشا امروز رو نوشتم. مثل وقتی که درصد عربیم تو آزمونهای آزمایشی بالای نود میشد.
امروز دو ساعتی پای یه کتاب راحت و روان بودم! چقدر خوندم؟ پونزده صفحه، شاید هم کمتر! جنگ با ما چه کرد؟ آثار عینی زیادی هست که میشه به هم نشون بدیم. مثلا اون ساختمان چند خیابون بالاتر، بابای فلان رفیق، پسر فلانی، برادر فلانی که دو تا بچه داره و دیگه نیست.ولی چیزهایی که نمیشه به هم نشون بدیم از اونم بیشتره...نفر به نفر هم فرق داره، انقدر که به ازای هر کدوممون تو هر روز از جنگ بشه یه آسیب شناسایی کرد و روش اسم گذاشت...
امروز دو ساعتی پای یه کتاب راحت و روان بودم! چقدر خوندم؟ پونزده صفحه، شاید هم کمتر! جنگ با ما چه کرد؟ آثار عینی زیادی هست که میشه به هم نشون بدیم. مثلا اون ساختمان چند خیابون بالاتر، بابای فلان رفیق، پسر فلانی، برادر فلانی که دو تا بچه داره و دیگه نیست.ولی چیزهایی که نمیشه به هم نشون بدیم از اونم بیشتره...نفر به نفر هم فرق داره، انقدر که به ازای هر کدوممون تو هر روز از جنگ بشه یه آسیب شناسایی کرد و روش اسم گذاشت...
۸۰۹
۱۱:۰۵
امروز صبح رفتم تو گروههایی که روز اول جنگ حرف زده بودم، تاریخچه چتها رو خوندمو انگار از اول جنگ شد، دوباره پایین فلسطین رو زدن، دوباره خبر میناب اومد، اونجا که گفتن تا الان «۴۸ شهید» اونجا که گفتن مرد ساکن کشور دوست سالمه، اونجا که گفتن کمی دیگه پیام تصویری میده، اونجا که دبی و بحرین رو زدیم، از اول جنگ شد، هنوزم جنگه...
۲۳۷
۲۱:۲۹