آقای خامنهای شما که دستتان بازهبرای ما گرفتار دنیاییم دعا کنید
۳۲۵
۶:۲۷
ماجراهای شاگرد و استاد | ۸استادی که دلشوره شاگردش را داشت
تابستان سال گذشته، بعد از جنگ دوازدهروزه، مدتی درگیر بیماری شده بودم. حالم طوری بود که مدتها نتونستم مرکز بروم.
بعد از چند هفته، برای اولین بار در یکی از جلسات حاضر شدم. آقا مصباح هم در جلسه بودند. ایشان هم بعد از جنگ دوازده روزه کمتر مرکز میآمدند. بعد از جنگ دوازده روزه چالشها و ابتلائات جدیدی داشتند.
همین که مرا دیدند با نگرانی سراغ بیماریام را گرفتند. معلوم بود که در این مدت، از حالم باخبر بودهاند.
با ناراحتی گفتند:«چرا ما را بیخبر گذاشتی؟ هر اتفاقی افتاد، حتماً خبر بده. نگذار نگران بمانیم.»
این جمله برایم عجیب بود.
آن روزها، خود ایشان درگیریهای رنگارنگی داشتند. هنوز آثار جنگ دوازدهروزه باقی بود و طبیعی بود که ذهنشان پر از بحرانهای پساجنگ باشد. اما با همه آن گرفتاریها، دلشوره بیماری یک شاگرد را هم داشتند.
چند ماه بعد، دوباره دو سه روزی به خاطر کسالت از دسترس خارج شدم. این بار هم اولین پیامی که از ایشان دریافت کردم، همین بود:
«نگرانت هستم... لطفاً یک خبر بده.»
نگرانی و دلشوره استاد برای شاگردانش یه اتفاق موقتی و موردی نبود. تقریبا تمام افرادی که با آقا مصباح تعامل دائمی داشتند، چنین تجربههایی در ذهنشان نقش بسته.
هر وقت میشنید یکی از بچهها بیمار شده، یا مشکلی برای خانوادهاش پیش آمده، فقط احوالپرسی نمیکرد. گاهی نذر میکرد، گاهی صدقه میداد و تا وقتی خیالش راحت نمیشد، پیگیر میماند.
او فقط استاد مرسوم دانشگاهی نبود؛ خودش را در قبال شاگردانش مسئول میدانست. رابطه استاد و شاگرد، برایش یک ارتباط آموزشی نبود؛ یک رابطه تربیتی بود. احساس میکرد باید مراقبشان باشد، درست مثل پدری که آرامش فرزندانش، آرامش خودش است.
سالها در دانشگاهها درس خواندهام و استادان زیادی دیدهام، اما کمتر استادی را دیدهام که اینگونه برای شاگردانش دلشوره داشته باشند.
شاید راز اثرگذاری آقا مصباح همین بود؛ پیش از آنکه شاگردانش را با علم تربیت کند، آنها را با محبت و مسئولیتپذیری پرورش میداد.
تابستان سال گذشته، بعد از جنگ دوازدهروزه، مدتی درگیر بیماری شده بودم. حالم طوری بود که مدتها نتونستم مرکز بروم.
بعد از چند هفته، برای اولین بار در یکی از جلسات حاضر شدم. آقا مصباح هم در جلسه بودند. ایشان هم بعد از جنگ دوازده روزه کمتر مرکز میآمدند. بعد از جنگ دوازده روزه چالشها و ابتلائات جدیدی داشتند.
همین که مرا دیدند با نگرانی سراغ بیماریام را گرفتند. معلوم بود که در این مدت، از حالم باخبر بودهاند.
با ناراحتی گفتند:«چرا ما را بیخبر گذاشتی؟ هر اتفاقی افتاد، حتماً خبر بده. نگذار نگران بمانیم.»
این جمله برایم عجیب بود.
آن روزها، خود ایشان درگیریهای رنگارنگی داشتند. هنوز آثار جنگ دوازدهروزه باقی بود و طبیعی بود که ذهنشان پر از بحرانهای پساجنگ باشد. اما با همه آن گرفتاریها، دلشوره بیماری یک شاگرد را هم داشتند.
چند ماه بعد، دوباره دو سه روزی به خاطر کسالت از دسترس خارج شدم. این بار هم اولین پیامی که از ایشان دریافت کردم، همین بود:
«نگرانت هستم... لطفاً یک خبر بده.»
نگرانی و دلشوره استاد برای شاگردانش یه اتفاق موقتی و موردی نبود. تقریبا تمام افرادی که با آقا مصباح تعامل دائمی داشتند، چنین تجربههایی در ذهنشان نقش بسته.
هر وقت میشنید یکی از بچهها بیمار شده، یا مشکلی برای خانوادهاش پیش آمده، فقط احوالپرسی نمیکرد. گاهی نذر میکرد، گاهی صدقه میداد و تا وقتی خیالش راحت نمیشد، پیگیر میماند.
او فقط استاد مرسوم دانشگاهی نبود؛ خودش را در قبال شاگردانش مسئول میدانست. رابطه استاد و شاگرد، برایش یک ارتباط آموزشی نبود؛ یک رابطه تربیتی بود. احساس میکرد باید مراقبشان باشد، درست مثل پدری که آرامش فرزندانش، آرامش خودش است.
سالها در دانشگاهها درس خواندهام و استادان زیادی دیدهام، اما کمتر استادی را دیدهام که اینگونه برای شاگردانش دلشوره داشته باشند.
شاید راز اثرگذاری آقا مصباح همین بود؛ پیش از آنکه شاگردانش را با علم تربیت کند، آنها را با محبت و مسئولیتپذیری پرورش میداد.
۲.۷K
۹:۱۹
باسمه تعالی
با گرامیداشت یاد و خاطره امام مجاهد شهید حضرت آیت الله العظمی سیدعلی خامنهای و تشکر و سپاس فراوان بابت حضور بی نظیر و تاریخی دو ملت ایران و عراق، در مراسم مختلف وداع و تشییع در شهرهای مختلف، از همه خویشان، دوستان، همکاران، شاگردان و آشنایان و دیگر کسانی که به نحوی ارتباطی با شهید دکتر مصباح الهدی باقری کنی داشتهاند، طلب حلالیت برای ایشان داریم و عاجزانه درخواست داریم در صورت نیاز از طریق برادران ایشان نسبت به جبران یا تادیه حقوق احتمالی اقدام شود.
از همه مومنین و مومنات درخواست میشود روح مطهر شهید عزیز را در این شب سخت از دعای خیر و طلب مغفرت خود بهره مند ساخته و در صورت امکان نماز لیله الدفن را به نام مصباح الهدی فرزند مهدی بخوانند.
همچنین درخواست میشود این پیام تا حد ممکن، در گروهها و کانالهای مرتبط باز ارسال شود.
خانواده شهید باقری کنی
با گرامیداشت یاد و خاطره امام مجاهد شهید حضرت آیت الله العظمی سیدعلی خامنهای و تشکر و سپاس فراوان بابت حضور بی نظیر و تاریخی دو ملت ایران و عراق، در مراسم مختلف وداع و تشییع در شهرهای مختلف، از همه خویشان، دوستان، همکاران، شاگردان و آشنایان و دیگر کسانی که به نحوی ارتباطی با شهید دکتر مصباح الهدی باقری کنی داشتهاند، طلب حلالیت برای ایشان داریم و عاجزانه درخواست داریم در صورت نیاز از طریق برادران ایشان نسبت به جبران یا تادیه حقوق احتمالی اقدام شود.
از همه مومنین و مومنات درخواست میشود روح مطهر شهید عزیز را در این شب سخت از دعای خیر و طلب مغفرت خود بهره مند ساخته و در صورت امکان نماز لیله الدفن را به نام مصباح الهدی فرزند مهدی بخوانند.
همچنین درخواست میشود این پیام تا حد ممکن، در گروهها و کانالهای مرتبط باز ارسال شود.
خانواده شهید باقری کنی
۳۱۶
۱۸:۰۴
ماجراهای شاگرد و استاد | ۹او پروژه نمیساخت؛ آدم میساخت
اگر بخواهم در یک جمله آقا مصباح را معرفی کنم، میگویم: او مأمور ساختن آدمها بود.
در نگاه او، آدمها هیچوقت ابزار اجرای پروژهها نبودند؛ برعکس، پروژهها بهانهای بودند برای تربیت آدمها.
بارها میگفت: «اگر آدم ساخته شود، خودش دهها مسئله را حل میکند.»
برای همین، تمام دغدغهاش این بود که جوانهایی تربیت شوند که هم اهل فکر باشند، هم اهل عمل؛ هم نخبگی داشته باشند و هم مسئولیتپذیری.
تعریف او از «نخبه» هم با آنچه معمولاً در دانشگاهها میبینیم، فرق داشت.
میگفت نخبه فقط کسی نیست که در ریاضی، فیزیک یا هر رشته دیگری رتبه و مدرک خوبی داشته باشد. نخبگی، فقط به دانستن نیست؛ به از خود گذشتن هم هست.
از نگاه او، یک نخبه واقعی کسی است که علمش را وقف مردم کند، دغدغه جامعه داشته باشد، از وقت و آسایش خودش بگذرد و «زکات علمش» را بپردازد. دانایی اگر به ایثار نرسد، هنوز کامل نشده است.
این نگاه را از رهبر شهید آموخته بود؛ اینکه انقلاب، با حرف جلو نمیرود، با حل مسئله پیش میرود. اما حل هر مسئلهای، قبل از هر چیز، آدمِ خودش را میخواهد.
گاهی میگفت اگر بتوانیم برای یک حوزه مهم، مثل آموزشوپرورش، چند مدیر در تراز وزیر تربیت کنیم، شاید اثرش از دهها طرح و سند بیشتر باشد.
به همین دلیل، در مرکز رشد، مهمترین سرمایه برای او ساختمان، بودجه یا پروژهها نبود؛ آدمها بودند.
ورودی مرکز، آدم بود. تمام مسیر، صرف رشد آدمها میشد و در پایان هم قرار نبود فقط چند گزارش یا پروژه تحویل جامعه بدهیم؛ قرار بود انسانهایی وارد میدان شوند که بتوانند بار مسئولیتهای بزرگ را به دوش بکشند.
شاید به همین دلیل بود که جذب آدمها برایش آسان بود، اما دل کندن از آنها آسان نبود. خوب میدانست ساختن یک انسان، سالها زمان و صبوری میخواهد و اگر انسانی ساخته شود، میتواند سرنوشت یک مجموعه، یک دستگاه و حتی یک کشور را تغییر دهد.
اگر بخواهم در یک جمله آقا مصباح را معرفی کنم، میگویم: او مأمور ساختن آدمها بود.
در نگاه او، آدمها هیچوقت ابزار اجرای پروژهها نبودند؛ برعکس، پروژهها بهانهای بودند برای تربیت آدمها.
بارها میگفت: «اگر آدم ساخته شود، خودش دهها مسئله را حل میکند.»
برای همین، تمام دغدغهاش این بود که جوانهایی تربیت شوند که هم اهل فکر باشند، هم اهل عمل؛ هم نخبگی داشته باشند و هم مسئولیتپذیری.
تعریف او از «نخبه» هم با آنچه معمولاً در دانشگاهها میبینیم، فرق داشت.
میگفت نخبه فقط کسی نیست که در ریاضی، فیزیک یا هر رشته دیگری رتبه و مدرک خوبی داشته باشد. نخبگی، فقط به دانستن نیست؛ به از خود گذشتن هم هست.
از نگاه او، یک نخبه واقعی کسی است که علمش را وقف مردم کند، دغدغه جامعه داشته باشد، از وقت و آسایش خودش بگذرد و «زکات علمش» را بپردازد. دانایی اگر به ایثار نرسد، هنوز کامل نشده است.
این نگاه را از رهبر شهید آموخته بود؛ اینکه انقلاب، با حرف جلو نمیرود، با حل مسئله پیش میرود. اما حل هر مسئلهای، قبل از هر چیز، آدمِ خودش را میخواهد.
گاهی میگفت اگر بتوانیم برای یک حوزه مهم، مثل آموزشوپرورش، چند مدیر در تراز وزیر تربیت کنیم، شاید اثرش از دهها طرح و سند بیشتر باشد.
به همین دلیل، در مرکز رشد، مهمترین سرمایه برای او ساختمان، بودجه یا پروژهها نبود؛ آدمها بودند.
ورودی مرکز، آدم بود. تمام مسیر، صرف رشد آدمها میشد و در پایان هم قرار نبود فقط چند گزارش یا پروژه تحویل جامعه بدهیم؛ قرار بود انسانهایی وارد میدان شوند که بتوانند بار مسئولیتهای بزرگ را به دوش بکشند.
شاید به همین دلیل بود که جذب آدمها برایش آسان بود، اما دل کندن از آنها آسان نبود. خوب میدانست ساختن یک انسان، سالها زمان و صبوری میخواهد و اگر انسانی ساخته شود، میتواند سرنوشت یک مجموعه، یک دستگاه و حتی یک کشور را تغییر دهد.
۲.۸K
۱۷:۰۶
دیدید کودک عراقی چطور لباسش را درآورد تا متبرک به تابوت حضرت آقا کنه؟حالا حرفاشو بشنوید تا متوجه بشید ماجرا چی بوده؟
۳۸۱
۱۸:۳۹
مدرسه خوب برای خانواده خوب
این روزها خیلی از پدر و مادرها دنبال یک پیشدبستان خوب هستند؛جایی که هم بچه ها را برای آموزش کلاس اول آماده کندو هم کمک کند مهارتهای زندگی را یاد بگیرند،اعتمادبهنفس پیدا کنند و در یک محیط امن و شاد رشد کنند. از طرفی، تجربه سالهای اخیر هم نشان داده که یک مجموعه خوبباید برای روزهایی مثلتعطیلی طولانی مدت مدارس،آموزش مجازی یا شرایط خاصهم از قبل فکر کرده باشد.
چند وقتی است با مجتمع تربیتی مهرستان آشنا شدهام و جلساتی هم با تیم این مجموعه داشتهام. پشت این مجموعه، یک تیم قوی و باانگیزه قرار دارد کهبرای رشد دخترهابرنامههای دقیق و مفصلی طراحی کردهاند و آموزش را فقط به چند ساعت کلاس محدود نمیبینند.
اگر برای دخترتاندنبال یک پیشدبستان خوبدر اصفهان هستید،به نظرم پیشدبستان مهرستانارزش دیدن و بررسی کردن را دارد.
یادگیری در این مجموعهبا بازی، تجربه، کشف، گفتوگو، مهارتآموزی و حل مسئلههمراه است و تلاش کردهاند بچهها با علاقه و نشاط یاد بگیرند.نکتهای که برای من جالب بود، این است که حتی برای شرایط خاص مثل تعطیلی طولانی مدت مدارس یا آموزش مجازی هم برنامه دارند تا ارتباط بچهها با مربی و روند یادگیریشان قطع نشود.
اگر دوست دارید بیشتر با فضای مهرستان، شیوه کار، برنامههای آموزشی و شرایط ثبتنام آشنا شوید، سایت و کانال در ایتا را ببینید.
این روزها خیلی از پدر و مادرها دنبال یک پیشدبستان خوب هستند؛جایی که هم بچه ها را برای آموزش کلاس اول آماده کندو هم کمک کند مهارتهای زندگی را یاد بگیرند،اعتمادبهنفس پیدا کنند و در یک محیط امن و شاد رشد کنند. از طرفی، تجربه سالهای اخیر هم نشان داده که یک مجموعه خوبباید برای روزهایی مثلتعطیلی طولانی مدت مدارس،آموزش مجازی یا شرایط خاصهم از قبل فکر کرده باشد.
چند وقتی است با مجتمع تربیتی مهرستان آشنا شدهام و جلساتی هم با تیم این مجموعه داشتهام. پشت این مجموعه، یک تیم قوی و باانگیزه قرار دارد کهبرای رشد دخترهابرنامههای دقیق و مفصلی طراحی کردهاند و آموزش را فقط به چند ساعت کلاس محدود نمیبینند.
اگر برای دخترتاندنبال یک پیشدبستان خوبدر اصفهان هستید،به نظرم پیشدبستان مهرستانارزش دیدن و بررسی کردن را دارد.
یادگیری در این مجموعهبا بازی، تجربه، کشف، گفتوگو، مهارتآموزی و حل مسئلههمراه است و تلاش کردهاند بچهها با علاقه و نشاط یاد بگیرند.نکتهای که برای من جالب بود، این است که حتی برای شرایط خاص مثل تعطیلی طولانی مدت مدارس یا آموزش مجازی هم برنامه دارند تا ارتباط بچهها با مربی و روند یادگیریشان قطع نشود.
اگر دوست دارید بیشتر با فضای مهرستان، شیوه کار، برنامههای آموزشی و شرایط ثبتنام آشنا شوید، سایت و کانال در ایتا را ببینید.
۱.۴K
۱۹:۱۳
رهبر شهید از زبان آقا مصباح| ۱از خانهشان شروع کن
چند وقتی است که قصد دارم درباره رهبر شهیدمان چند خطی بنویسم ولی احساس میکنم توان بیان ندارم و زبانم الکن است تا خوبیهای رهبر شهیدمون را بازگو کنم.به ذهنم رسید شهید راه ولایت، آقا مصباح که داماد رهبرمون هم بودند، خیلی بهتر میتوانند رهبری را وصف کنند. لذا چند یادداشت کوتاه از زبان آقا مصباح برای شما روایت میکنم.
بسمالله...بیشتر آدمها، آقا را از تریبونها میشناسند؛ از سخنرانیها، از موضعگیریها و از سالهای رهبری. اما من هر وقت خواستهام یکی از مهمترین ویژگیهای ایشان را روایت کنم، از جای دیگری آغاز کردهام؛ از خانه.
مبارزه، فقط در خیابان و زندان شکل نمیگیرد. مردی که قرار است سالها زیر فشار بایستد، اگر خانهاش همراه نباشد، در میانه راه از پا میافتد.
راز آقا همین بود. خانواده را هیچگاه بیرون از مسیر جهاد نگذاشتند. همسرشان دختر خانوادهای مرفه بود؛ اما در کنار آقا، آرامآرام زندگی دیگری را انتخاب کرد؛ زندگیِ یک مبارز.
این همراهی، با دستور به دست نیامد. آقا هیچوقت نخواستند همسرشان را به راهی که خودشان میروند، مجبور کنند. با اخلاق، با صبر و با تربیت، او را شریک آرمان خود کردند.
ثمره این تربیت را سالهای مبارزه میشود دید. همان بانویی که روزی زندگی آرامی پیش رویش بود، کارش به جایی رسید که برای رساندن اعلامیههای امام، با رمز و اشاره سخن میگفت؛ آنقدر که ساواک همان تماس کوتاه را هم شنود میکرد.
بعدها روزهای سختتری رسید. زندان، تعقیب، بیخبری و نگرانی، مهمان همیشگی این خانه شد. بار زندگی و تربیت فرزندان بر دوش همسر آقا افتاد؛ اما این خانه، پشت مردش را خالی نکرد.
سالهاست به این نتیجه رسیدهام که خانه، اولین سنگر جهاد است. آقا پیش از آنکه یک ملت را همراه کنند، خانوادهشان را همراه کرده بودند. شاید همین بود که هیچ طوفانی نتوانست ایشان را از راهی که انتخاب کرده بودند، برگرداند.
چند وقتی است که قصد دارم درباره رهبر شهیدمان چند خطی بنویسم ولی احساس میکنم توان بیان ندارم و زبانم الکن است تا خوبیهای رهبر شهیدمون را بازگو کنم.به ذهنم رسید شهید راه ولایت، آقا مصباح که داماد رهبرمون هم بودند، خیلی بهتر میتوانند رهبری را وصف کنند. لذا چند یادداشت کوتاه از زبان آقا مصباح برای شما روایت میکنم.
بسمالله...بیشتر آدمها، آقا را از تریبونها میشناسند؛ از سخنرانیها، از موضعگیریها و از سالهای رهبری. اما من هر وقت خواستهام یکی از مهمترین ویژگیهای ایشان را روایت کنم، از جای دیگری آغاز کردهام؛ از خانه.
مبارزه، فقط در خیابان و زندان شکل نمیگیرد. مردی که قرار است سالها زیر فشار بایستد، اگر خانهاش همراه نباشد، در میانه راه از پا میافتد.
راز آقا همین بود. خانواده را هیچگاه بیرون از مسیر جهاد نگذاشتند. همسرشان دختر خانوادهای مرفه بود؛ اما در کنار آقا، آرامآرام زندگی دیگری را انتخاب کرد؛ زندگیِ یک مبارز.
این همراهی، با دستور به دست نیامد. آقا هیچوقت نخواستند همسرشان را به راهی که خودشان میروند، مجبور کنند. با اخلاق، با صبر و با تربیت، او را شریک آرمان خود کردند.
ثمره این تربیت را سالهای مبارزه میشود دید. همان بانویی که روزی زندگی آرامی پیش رویش بود، کارش به جایی رسید که برای رساندن اعلامیههای امام، با رمز و اشاره سخن میگفت؛ آنقدر که ساواک همان تماس کوتاه را هم شنود میکرد.
بعدها روزهای سختتری رسید. زندان، تعقیب، بیخبری و نگرانی، مهمان همیشگی این خانه شد. بار زندگی و تربیت فرزندان بر دوش همسر آقا افتاد؛ اما این خانه، پشت مردش را خالی نکرد.
سالهاست به این نتیجه رسیدهام که خانه، اولین سنگر جهاد است. آقا پیش از آنکه یک ملت را همراه کنند، خانوادهشان را همراه کرده بودند. شاید همین بود که هیچ طوفانی نتوانست ایشان را از راهی که انتخاب کرده بودند، برگرداند.
۱.۹K
۱۲:۱۴
رهبر شهید از زبان آقا مصباح| ۲
نمازی که جنگ هم انتظارش را میکشید
همه ما وقتی کارها روی هم میریزد، اولین چیزی که قربانی میشود، آرامش است؛ و بعد، عبادت.
اما آقا را هیچوقت اینگونه ندیدهام.
بارها به دوستان گفتهام اگر میخواهید یکی از مهمترین درسهای زندگی آقا را یاد بگیرید، نماز ایشان را ببینید. حتی در سختترین شرایط، نماز، نماز بود؛ نه کاری که باید هرچه زودتر تمام شود تا به کار مهمتری برسند.
خود آقا روزی خاطرهای نقل کردند. فرمودند گاهی انسان وقتی حقیقت اعمالش را میبیند، حسرت میخورد که چرا سلام نماز را کامل نگفته یا تسبیحات را با دقت نخوانده است. بعد داستان مردی را گفتند که نماز مستحبیاش را با عجله خواند و به او گفته شد اگر با حضور بیشتری نماز میخواندی، عملت وزن دیگری پیدا میکرد.
این سخن را که از آقا میشنوم، میفهمم از زبان کسی است که خودش به آن عمل کرده است. برای ایشان، نماز توقفی در میان کارها نبود؛ جهت همه کارها بود.
نمازی که جنگ هم انتظارش را میکشید
همه ما وقتی کارها روی هم میریزد، اولین چیزی که قربانی میشود، آرامش است؛ و بعد، عبادت.
اما آقا را هیچوقت اینگونه ندیدهام.
بارها به دوستان گفتهام اگر میخواهید یکی از مهمترین درسهای زندگی آقا را یاد بگیرید، نماز ایشان را ببینید. حتی در سختترین شرایط، نماز، نماز بود؛ نه کاری که باید هرچه زودتر تمام شود تا به کار مهمتری برسند.
خود آقا روزی خاطرهای نقل کردند. فرمودند گاهی انسان وقتی حقیقت اعمالش را میبیند، حسرت میخورد که چرا سلام نماز را کامل نگفته یا تسبیحات را با دقت نخوانده است. بعد داستان مردی را گفتند که نماز مستحبیاش را با عجله خواند و به او گفته شد اگر با حضور بیشتری نماز میخواندی، عملت وزن دیگری پیدا میکرد.
این سخن را که از آقا میشنوم، میفهمم از زبان کسی است که خودش به آن عمل کرده است. برای ایشان، نماز توقفی در میان کارها نبود؛ جهت همه کارها بود.
۱.۳K
۱۸:۴۸
رهبر شهید از زبان آقا مصباح| ۳شکست را همانجا جا میگذاشت
آیهای هست که هر وقت زندگی آقا را مرور میکنم، در ذهنم زنده میشود: «فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ»؛ وقتی کاری تمام شد، خودت را آماده کار بعدی کن.
این آیه را فقط تفسیر نکردهاند؛ زندگی کردهاند.
اگر کاری به نتیجه نمیرسید، آقا در همان نقطه متوقف نمیشدند. راه دیگری را آغاز میکردند. اگر مانعی پیش میآمد، امیدشان را پشت همان مانع نمیگذاشتند.
در همه سالهایی که ایشان را شناختهام، کمتر دیدهام ناامیدی در وجودشان ریشه بدواند. خستگی بود، سختی بود، فشار بود؛ اما یأس نبود.
بعضی آدمها یک شکست را سالها با خود حمل میکنند. آقا، شکست را همانجا دفن میکردند و با امیدی تازه، مسیر دیگری را آغاز میکردند.
شاید امید، بیش از آنکه یک احساس باشد، یک انتخاب است؛ انتخابی که آقا هر روز آن را تکرار میکردند.
آیهای هست که هر وقت زندگی آقا را مرور میکنم، در ذهنم زنده میشود: «فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ»؛ وقتی کاری تمام شد، خودت را آماده کار بعدی کن.
این آیه را فقط تفسیر نکردهاند؛ زندگی کردهاند.
اگر کاری به نتیجه نمیرسید، آقا در همان نقطه متوقف نمیشدند. راه دیگری را آغاز میکردند. اگر مانعی پیش میآمد، امیدشان را پشت همان مانع نمیگذاشتند.
در همه سالهایی که ایشان را شناختهام، کمتر دیدهام ناامیدی در وجودشان ریشه بدواند. خستگی بود، سختی بود، فشار بود؛ اما یأس نبود.
بعضی آدمها یک شکست را سالها با خود حمل میکنند. آقا، شکست را همانجا دفن میکردند و با امیدی تازه، مسیر دیگری را آغاز میکردند.
شاید امید، بیش از آنکه یک احساس باشد، یک انتخاب است؛ انتخابی که آقا هر روز آن را تکرار میکردند.
۱.۳K
۶:۴۵
رهبر شهید از زبان آقا مصباح| ۴
هر روز، قرار تازهای با حضرت
روز، برای آقا همینطور آغاز نمیشد. پیش از آنکه وارد کارهای روزانه شوند، رشته دلشان را به جای دیگری گره میزدند؛ به یاد خدا، به قرآن و به حضرت ولیعصر(عج).
توصیه میکردند روز را با وضو آغاز کنید، قرآن بخوانید و ذکر داشته باشید. خودشان هم مقیدند که هر روز، سهمی از عملشان را به محضر حضرت هدیه کنند؛ گاهی با یک صلوات، گاهی با یک سوره حمد.
ممکن است کسی بگوید یک صلوات، چه تفاوتی ایجاد میکند؟
تفاوتش در این است که انسان از همان آغاز روز، یادش میآید برای چه کسی کار میکند و مقصدش کجاست.
من این را فقط یک برنامه عبادی نمیبینم؛ این، شیوه حفظ جهت زندگی است. آدمی که هر روز مقصدش را به خودش یادآوری کند، در پیچوخم مسئولیتها، راه را گم نمیکند.
هر روز، قرار تازهای با حضرت
روز، برای آقا همینطور آغاز نمیشد. پیش از آنکه وارد کارهای روزانه شوند، رشته دلشان را به جای دیگری گره میزدند؛ به یاد خدا، به قرآن و به حضرت ولیعصر(عج).
توصیه میکردند روز را با وضو آغاز کنید، قرآن بخوانید و ذکر داشته باشید. خودشان هم مقیدند که هر روز، سهمی از عملشان را به محضر حضرت هدیه کنند؛ گاهی با یک صلوات، گاهی با یک سوره حمد.
ممکن است کسی بگوید یک صلوات، چه تفاوتی ایجاد میکند؟
تفاوتش در این است که انسان از همان آغاز روز، یادش میآید برای چه کسی کار میکند و مقصدش کجاست.
من این را فقط یک برنامه عبادی نمیبینم؛ این، شیوه حفظ جهت زندگی است. آدمی که هر روز مقصدش را به خودش یادآوری کند، در پیچوخم مسئولیتها، راه را گم نمیکند.
۹۵۷
۷:۲۷