سلام فرشته هاام

۱۸۰
۱۱:۳۵
بپرین اینجاااا اومدم با پاررت

۱۸۰
۱۱:۳۶
×ببخشید شما قندی؟!×🥺
#پاارت_صدوچهلودو
دلم میخواست بگم صبح بخیر آقا..
یکم زود تشریف اوردی.
یکم زود دارید پیگیری میکنید.
ولی مش ممد مهلت نداد که من وارد بحث بشم و با حوصله شروع کرد به توضیح دادن تموم اتفاقاتی که افتاد.
انقدر هم میون حرفاش از من تشکر کرد
که ارسلان در اخر با یه نگاه حدی باعث شد بیچاره فقط اتفاقات و خلاصه وار بیان کنه!
با نفس عمیقی گفت:
_اره خلاصه اقا.. به لطف خانوم معلم این حیوونا نجات پیدا کردن!!
دکتر هم جلو اومد
اونم سن زیادی داشت؛ حداقل میشه گفت جای پدرم بود
برای همین با لبخند مهربونی گفت:
_ارسلان خان.. خانوم تقصیری ندارن؛ مجبور شدن بمونن. چون هیچکس نبود کمک کنه..
ارسلان چشمش و بهم دوخت
خونسرد گفتم:
_اگه قانع شدی.. میشه بریم؟! خستم!
عقب گرد کرد
تو همون حال به مش ممد و دکتر گفت رسیدگی کامل کنن و گفت از شهر آدم میفرسته برای کمک..
@
. . .
دلم میخواست بگم صبح بخیر آقا..
یکم زود تشریف اوردی.
یکم زود دارید پیگیری میکنید.
ولی مش ممد مهلت نداد که من وارد بحث بشم و با حوصله شروع کرد به توضیح دادن تموم اتفاقاتی که افتاد.
انقدر هم میون حرفاش از من تشکر کرد
که ارسلان در اخر با یه نگاه حدی باعث شد بیچاره فقط اتفاقات و خلاصه وار بیان کنه!
با نفس عمیقی گفت:
_اره خلاصه اقا.. به لطف خانوم معلم این حیوونا نجات پیدا کردن!!
دکتر هم جلو اومد
اونم سن زیادی داشت؛ حداقل میشه گفت جای پدرم بود
برای همین با لبخند مهربونی گفت:
_ارسلان خان.. خانوم تقصیری ندارن؛ مجبور شدن بمونن. چون هیچکس نبود کمک کنه..
ارسلان چشمش و بهم دوخت
خونسرد گفتم:
_اگه قانع شدی.. میشه بریم؟! خستم!
عقب گرد کرد
تو همون حال به مش ممد و دکتر گفت رسیدگی کامل کنن و گفت از شهر آدم میفرسته برای کمک..
@
۱۸۱
۱۱:۳۸
×ببخشید شما قندی؟!×🥺
#پاارت_صدوچهلوسه
هنوز منتظر بودم که اون بره و منم پشن سرش راه بیوفتم
ولی انگار تو فکر اون همچی فرق داشت!
چون بعد تموم شدن دستوراتش، جلوی چشم اونا دستم رو گرفت و کشید
مقاومت نکردم
دنبالش رفتم و تا وقتی که در و باز کرد و سوار ماشین شدیم..
هیچ حرفی نزدم!
ولی همینکه پشت فرمون نشست
گفتم:
_بار اخرت باشه جلوی بقیه اینجوزری رفتاری میکنی!! منم بار اخرم بود که رعایت کردم و جوابت رو همونجا نزاشتم کف دستت..
گاز داد و از اون زمین خاکی خارج شد
تو همون حین سری بالا و پایین کرد و گفت:
_منم میگم این چرا آرومه..نگو نگهداشته تو خلوت!
منو میگفت
یه لحظه..این چرا شبیه شوهرایی شده که از سلیطه بازیای زنشون خسته میشن و غر میزنن؟!
تو صندلی کمی چرخیدم سمتش..
که نیم نگاهی کرد و گفت:
_چیه؟! اینم بهت برخورد خانوم دکتر؟
اخمی کردم
_اولا من معلمم.. دوما یعنی چی اون حرفت؟! مگه من وحشیم که اینجوری رفتار میکنی.. انگار که ازار میرسونم بهت!
هنوز منتظر بودم که اون بره و منم پشن سرش راه بیوفتم
ولی انگار تو فکر اون همچی فرق داشت!
چون بعد تموم شدن دستوراتش، جلوی چشم اونا دستم رو گرفت و کشید
مقاومت نکردم
دنبالش رفتم و تا وقتی که در و باز کرد و سوار ماشین شدیم..
هیچ حرفی نزدم!
ولی همینکه پشت فرمون نشست
گفتم:
_بار اخرت باشه جلوی بقیه اینجوزری رفتاری میکنی!! منم بار اخرم بود که رعایت کردم و جوابت رو همونجا نزاشتم کف دستت..
گاز داد و از اون زمین خاکی خارج شد
تو همون حین سری بالا و پایین کرد و گفت:
_منم میگم این چرا آرومه..نگو نگهداشته تو خلوت!
منو میگفت
یه لحظه..این چرا شبیه شوهرایی شده که از سلیطه بازیای زنشون خسته میشن و غر میزنن؟!
تو صندلی کمی چرخیدم سمتش..
که نیم نگاهی کرد و گفت:
_چیه؟! اینم بهت برخورد خانوم دکتر؟
اخمی کردم
_اولا من معلمم.. دوما یعنی چی اون حرفت؟! مگه من وحشیم که اینجوری رفتار میکنی.. انگار که ازار میرسونم بهت!
۱۷۱
۱۱:۳۹
×ببخشید شما قندی؟!×🥺
#پاارت_صدوچهلوچهار
دستشو روی لبش کشید
چشمام و ریز کردم؛ میخندید؟!
با تعجب بیشتر زل زدم بهش..
ولی سریع از اون ژست بیرون اومد و با تک سرفه ای گفت:
_نه..منظوری نداشتم!
با تکون دادن انگشت اشارم به معنی اینکه دیدم..
گفتم:
_تو الان خندیدی بهم؟!
_نه!
_خندیدی!!
کمی سرشو چرخوند سمتم..
با ابروی بالا رفته گفت:
_من چرا به زنی که خونه رو ترک کرده و تا نصف شب خبری ازش نیست و تو اسطبل پیداش کردم؛ بخندم؟!
واقعا واجب بود این همه اتهام بزنه که ثابت کنه نخندیده؟!
ولی منم اِلای بودم..
نمیزاشتم همینجا برنده شه!
با جدیت گفتم:
_اولا من خونه رو ترک نکردم؛ دوما تا نصف شب تو اسطبل با اسب ها گل نمیگفتم گل بشنوم.. وضعیت حیاتی بود برای همین موندم!سوما.. خندیدی!!
دستشو روی لبش کشید
چشمام و ریز کردم؛ میخندید؟!
با تعجب بیشتر زل زدم بهش..
ولی سریع از اون ژست بیرون اومد و با تک سرفه ای گفت:
_نه..منظوری نداشتم!
با تکون دادن انگشت اشارم به معنی اینکه دیدم..
گفتم:
_تو الان خندیدی بهم؟!
_نه!
_خندیدی!!
کمی سرشو چرخوند سمتم..
با ابروی بالا رفته گفت:
_من چرا به زنی که خونه رو ترک کرده و تا نصف شب خبری ازش نیست و تو اسطبل پیداش کردم؛ بخندم؟!
واقعا واجب بود این همه اتهام بزنه که ثابت کنه نخندیده؟!
ولی منم اِلای بودم..
نمیزاشتم همینجا برنده شه!
با جدیت گفتم:
_اولا من خونه رو ترک نکردم؛ دوما تا نصف شب تو اسطبل با اسب ها گل نمیگفتم گل بشنوم.. وضعیت حیاتی بود برای همین موندم!سوما.. خندیدی!!
۱۸۱
۱۱:۴۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
سلام ما اعتماد کردیم به کانالی که رمان می فرسته بعد جاهی حساس قطع می کنه می گه برین از pdfبخونید بقیشو من یکی که اصلا اعتماد نکردم چون تمام مشخصات شخصی ما رو میخواد درضمن پات ها خیلی کوتاهه حد اقل ده تا پانزده پارت بفرستین لطفاما تا پارت صدوچهل وشش روخوندیم
پیام دوست عزیزم
پیام دوست عزیزم
۲۱۳
۱۱:۵۵
×ببخشید شما قندی؟! 🥨🥺🌸×
سلام ما اعتماد کردیم به کانالی که رمان می فرسته بعد جاهی حساس قطع می کنه می گه برین از pdfبخونید بقیشو من یکی که اصلا اعتماد نکردم چون تمام مشخصات شخصی ما رو میخواد درضمن پات ها خیلی کوتاهه حد اقل ده تا پانزده پارت بفرستین لطفا ما تا پارت صدوچهل وشش روخوندیم پیام دوست عزیزم
حق دارین ما تو قطعی اینترنت خیلی سایتمون محدود بود و ورود بهش خیلی دردسر داشت کسایی که بخوان الان ثبت نام کنند نمیشه دوستان فقط محض تبلیغات دارن میزارن بچه های کانال روبیکا هم خیلی باگ داره دیگه خدمات سایت در دسترس نیست🥲
۲۴۳
۱۱:۵۷
×ببخشید شما قندی؟! 🥨🥺🌸×
حق دارین ما تو قطعی اینترنت خیلی سایتمون محدود بود و ورود بهش خیلی دردسر داشت کسایی که بخوان الان ثبت نام کنند نمیشه دوستان فقط محض تبلیغات دارن میزارن بچه های کانال روبیکا هم خیلی باگ داره دیگه خدمات سایت در دسترس نیست🥲
بنده توی چنل وی آی پی پارررت های بیشتری آپلود کردم توی بله خیلی کمتر وقت میکنم فعالیت کنم بعضی مواقع تا چند هفته نمی تونم پاررت بدم الآنم که اینترنت ها وصل شدن و درگیر پروژه های داژیارم
🥲
۲۴۳
۱۱:۵۸
کوه را با دست کندن، بهتر از دل کندن است، بینِ هر دل کندنی ، جان کندنی رُخ میدهد!
۱۴۸
۱۷:۵۸