ا﷽

به گواه طالبیها
جملهٔ آخر را نوشتم و لپتاپ را بستم. نشسته بود روی مبل و مشغول صحبت با تلفن بود. چاقو را فروکردم در شکم طالبی و دو نیمش کردم. پر حرارت صحبت میکرد:-دیگه از پنجشنبه باید استودیو بمونیما، با ماشینم نیاید، با موتور بیاید که اگر کار و جلسه پیش اومد، سریع بریم برگردیم. نزدیک مصلیست، اصلاً با ماشین نمیشه تردد کرد.
تخمهها و پوست طالبی را ریختم توی یک ظرف.
-ببین چند نفر رو میفرستیم مصلی، برای آیتم. تلفنِ برنامه هم برای روایتخوانی مردم، مدام باید فعال باشه.
رفتم و توی سبدهای پشت پنجره، پوست و تخمهٔ طالبی را گذاشتم تا زیر تیغ آفتاب، تبدیل به خشکاله شود.
-پشتهم جلسه داریم. بعید بدونم بتونی بری. مهمونا رو باید ساپورت کنیم.
طالبیها را نگینی ریختم توی دوتا کاسه. صورتشان را با گلاب، تر کردم و چندتکه یخ را از یخدان فریزر چاشنیاش. کاسههای گلسرخی را گذاشتم توی سینی کوچک مسی و رفتم کنارش.-هیچی معلوم نیست. هیچی قابلپیشبینی نیست. از الان ببندید که آمادهٔ هراتفاقی باشید. آنتن نباید از مهمون خالی باشه، رفتوآمد مهمونارم باید بسپریم به یه تیم مشخص که خیالمون راحت باشه.
خداحافظی که کرد، گفتم: -خدا بهتون توان بده، کم تجربه ندارید، اما پیشبینیناپذیر بودن این یههفته کار رو سختتر میکنه.جواب داد:- تا الان خدا به دادمون رسیده، بازم امیدمون به فضلشه. تو فقط حواست به خودت باشه. مراعات کن. خودت میدونی دیگه، نگم.
اشک توی چشمهایم حلقه زد. حلقهٔ اشک، نه برای تشییع بود، نه برای رهبر، نه برای از تهران رفتن او و نه برای هیچچیز دیگر. حلقهٔ اشک برای ازدستدادن فرصت خدمت بود. من باید نمیرفتم. باید در کنار همسرم و بقیه خدمت نمیکردم، تا وظیفهام را انجام میدادم. وظیفهٔ من انجامندادن بود. حلقهٔ اشک، توی چشمم لببهلب بود و نزدیک ریختن: -آخ، قاشق نیاوردم.
#زینبسادات_غضنفری #تهران
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)



هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |
جملهٔ آخر را نوشتم و لپتاپ را بستم. نشسته بود روی مبل و مشغول صحبت با تلفن بود. چاقو را فروکردم در شکم طالبی و دو نیمش کردم. پر حرارت صحبت میکرد:-دیگه از پنجشنبه باید استودیو بمونیما، با ماشینم نیاید، با موتور بیاید که اگر کار و جلسه پیش اومد، سریع بریم برگردیم. نزدیک مصلیست، اصلاً با ماشین نمیشه تردد کرد.
تخمهها و پوست طالبی را ریختم توی یک ظرف.
-ببین چند نفر رو میفرستیم مصلی، برای آیتم. تلفنِ برنامه هم برای روایتخوانی مردم، مدام باید فعال باشه.
رفتم و توی سبدهای پشت پنجره، پوست و تخمهٔ طالبی را گذاشتم تا زیر تیغ آفتاب، تبدیل به خشکاله شود.
-پشتهم جلسه داریم. بعید بدونم بتونی بری. مهمونا رو باید ساپورت کنیم.
طالبیها را نگینی ریختم توی دوتا کاسه. صورتشان را با گلاب، تر کردم و چندتکه یخ را از یخدان فریزر چاشنیاش. کاسههای گلسرخی را گذاشتم توی سینی کوچک مسی و رفتم کنارش.-هیچی معلوم نیست. هیچی قابلپیشبینی نیست. از الان ببندید که آمادهٔ هراتفاقی باشید. آنتن نباید از مهمون خالی باشه، رفتوآمد مهمونارم باید بسپریم به یه تیم مشخص که خیالمون راحت باشه.
خداحافظی که کرد، گفتم: -خدا بهتون توان بده، کم تجربه ندارید، اما پیشبینیناپذیر بودن این یههفته کار رو سختتر میکنه.جواب داد:- تا الان خدا به دادمون رسیده، بازم امیدمون به فضلشه. تو فقط حواست به خودت باشه. مراعات کن. خودت میدونی دیگه، نگم.
اشک توی چشمهایم حلقه زد. حلقهٔ اشک، نه برای تشییع بود، نه برای رهبر، نه برای از تهران رفتن او و نه برای هیچچیز دیگر. حلقهٔ اشک برای ازدستدادن فرصت خدمت بود. من باید نمیرفتم. باید در کنار همسرم و بقیه خدمت نمیکردم، تا وظیفهام را انجام میدادم. وظیفهٔ من انجامندادن بود. حلقهٔ اشک، توی چشمم لببهلب بود و نزدیک ریختن: -آخ، قاشق نیاوردم.
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)
۲۶۹
۶:۳۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
ا﷽

پلههای سنگی
دستم را میگیرم به نردههای آبی. پا میگذارم روی پلههای سنگی. باد داغ میخورد به صورتم. گنبد فیروزهای روبهرویم سبز میشود. دل ندارم به مستطیلهای پرچمپوش مقابل نگاه کنم. چشم میدوزم به پلهها. پلههایی که یک سال پیش من را به آرزویم رساندند.تمام سالهایی که دختر محصل شهرستانی بودم روزهای نمایشگاه کتاب، مصلی را از تلویزیون میدیدم. آرزویم بود یکبار هم که شده پایم برسد به پلههای مصلی. مثل آدمهای توی قاب تلویزیون بنشینم دور و بر حوض. کتابهایی که خریدهام را پهن کنم اطرافم، صفحاتشان را ورق بزنم و ساندویچ کالباس لاغرم را سق بزنم. یا اگر خیلی خوششانس باشم وقتی بین غرفههای مختلف دنبال کتاب میگردم آقا را ببینم که آمدند برای بازدید.سال پیش من شدم یکی از آدمهای توی قاب.برای اولین بار روی پلههای مصلی که ایستادم انگار رویاهایم جلوی چشمهایم جان گرفت. دوست داشتم آن لحظه را برای همیشه در ذهنم ثبت کنم. آن سال کلی کتاب خریدم. به غرفه نشرهای محبوبم سر زدم اما آنقدر خوششانس نبودم که آقا را ببینم. حالا دوباره ایستادهام روی همان پلهها. خبری از حوض وسط مصلی نیست. انگار تبدیل شده باشد به باغچهای که از دلش آدم روییده. آقا آمدند مصلی اما خبری از نمایشگاه کتاب نیست. بالاخره به آرزوی دیدار رسیدهام اما نه در شبستان و بین غرفههای کتاب.خودم را میسپارم به پلهها تا من را برسانند به اولین و آخرین دیدار.
#فائزه_جلیلاوی #اهواز
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)



هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |
دستم را میگیرم به نردههای آبی. پا میگذارم روی پلههای سنگی. باد داغ میخورد به صورتم. گنبد فیروزهای روبهرویم سبز میشود. دل ندارم به مستطیلهای پرچمپوش مقابل نگاه کنم. چشم میدوزم به پلهها. پلههایی که یک سال پیش من را به آرزویم رساندند.تمام سالهایی که دختر محصل شهرستانی بودم روزهای نمایشگاه کتاب، مصلی را از تلویزیون میدیدم. آرزویم بود یکبار هم که شده پایم برسد به پلههای مصلی. مثل آدمهای توی قاب تلویزیون بنشینم دور و بر حوض. کتابهایی که خریدهام را پهن کنم اطرافم، صفحاتشان را ورق بزنم و ساندویچ کالباس لاغرم را سق بزنم. یا اگر خیلی خوششانس باشم وقتی بین غرفههای مختلف دنبال کتاب میگردم آقا را ببینم که آمدند برای بازدید.سال پیش من شدم یکی از آدمهای توی قاب.برای اولین بار روی پلههای مصلی که ایستادم انگار رویاهایم جلوی چشمهایم جان گرفت. دوست داشتم آن لحظه را برای همیشه در ذهنم ثبت کنم. آن سال کلی کتاب خریدم. به غرفه نشرهای محبوبم سر زدم اما آنقدر خوششانس نبودم که آقا را ببینم. حالا دوباره ایستادهام روی همان پلهها. خبری از حوض وسط مصلی نیست. انگار تبدیل شده باشد به باغچهای که از دلش آدم روییده. آقا آمدند مصلی اما خبری از نمایشگاه کتاب نیست. بالاخره به آرزوی دیدار رسیدهام اما نه در شبستان و بین غرفههای کتاب.خودم را میسپارم به پلهها تا من را برسانند به اولین و آخرین دیدار.
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)
۲۵۳
۸:۴۹
ا﷽

یکی بهم بگه دروغه
از روز ۹ اسفند نتوانستم گریه کنم. نمیتوانم گریه کنم. انگار نمیخواهم باور کنم. شبیه اولینباری که از بالکن طبقه دوم آقا را دیدم! فکر میکردم اگر آقا را ببینم اشک شره کند روی گونههایم و نتوانم خوب ببینم. ولی وقتی آقا داخل حسینیه شدند، اصلا گریه نکردم. دوست داشتم تمام تصاویر را مثل هوا ببلعم. برایم عجیب بود که چرا قطره اشکی هم، راهیِ صورتم نشد. انگار شوکه شده بودم از اینکه من هم بین این جمعیت توی حسینیه نشستهام و دارم آقا را میبینم!
حالا هم انگار شوکهام. هنوز رفتنش را باور نکردم. ۴ ماه است که منتظرم قامتش را ببینم و بگویم دیدید خبر رفتنش دروغ بود! این تاریخهای تشییع هم لابد برای سرگرم کردن دشمن است!دیشب شبِ عاشورا بود. خستهام. گروه دوستانهمان را باز میکنم. یکییکی دارند میگویند که فلان موقع بیهوا زدهاند زیر گریه. توی دلم غوغا میشود. پس چرا من نمیتوانم گریه کنم؟ من که فکر میکردم از شنیدن این خبر حتما سکته خواهم کرد؟
گروه را میبندم حالم بدتر میشود. خودم را توی آشپزخانه میاندازم. ظرفها را با وسواس میشویم. صحنه خبر رفتن آقا را هزار بار برای خودم مجسم کردم. از ۱۳ دی ۹۸ تا خود امروز هربار که همسرم را صبح زود جلوی تلویزیونِ روشن میبینم، خبر رفتنش توی سرم نبض میگیرد.
مایع را توی سینک اسپری میکنم. سیم را محکم تویش میچرخانم. دستکش ندارم. زبری سیم گیر میکند کنار زخم دستم. میسوزد، اعتنا نمیکنم. توی ذهنم شلوغ است. مدام این جمله توی رسم چرخ میخورد. "خبر رفتنش اصلا شبیه تصوراتم نبود." شبیه مداحی رسولی دم میگیرم یکی بهم بگه دروغه! میافتم به جان لکههای گاز. صدای تلویزیون، یعنی اهل خانه بیدار شدهاند. حتما سلام کردهاند ولی من نفهمیدم.
سخنرانی آقای عالیست توی حسینیه آقا. یاد پیام دیروز خواهرم میافتم امشب میتونم کارت ورود به حسینیه بگیرم میای؟ نوشته بودم نمیتوانم با بچه، سخت میگیرند. اصلش این بود که دلش را نداشتم بروم مقتل آقا.
صحبتها را گوش میکردم جسته و گریخته. گاز که تمام شد افتادم به جان هود. وسط سخنرانی، مردم شروع کردن به شعار دادن! از همسرم پرسیدم:" چی شد؟" خیلی گرفته گفت:"آقا اومد!"چندثانیهی رسیدن به تلویزیون هزار فکر توی سرم چرخید. "وای آقا سید مجتبی هم مثل آقا شب عاشورا اومدن! کاش رفته بودم! چرا انقدر بیذوق این خبر را داد؟" پایم گیر کرد به لبه موکت و دم در آشپزخانه چهار دست و پا شدم. سرم را چرخاندم سمت تلویزیون. آقا آمده بود، آقا سید علی! تنم لرزید. زیرنویس را نگاه کردم تاریخ برای پارسال بود. اشکهایم سرازیر شد و توی سرم دم گرفتم "یکی بهم بگه دروغه" نمیدانم چرا نمیخواهم باور کنم رفتنش را. دخترکم متوجه اشکهایم شده. بازی را رها میکند و به سمتم میآید. هنوز نمیتواند منظورش را با کلمات برساند. چندباری سرش را جلوی صورتم خم میکند. چشمهایش نگران است. اشکهایم را که پاک میکنم و به صورتش لبخند میزنم، میخندد. میرود سراغ بازیاش.
اشکهایم دوباره سرازیر میشوند. حالا میفهمم چرا نمیخواهم رفتن آقا را قبول کنم. من چطور باید به دخترکم از آقا بگویم؟ چطوری باید بزرگی و عظمت این مرد را نشانش بدهم؟ من از اینکه نتوانم آقا را درست به دخترکم و دخترکانی شبیه او بشناسانم نگرانم...
تصویر مشت گره کرده آقا گوشه تلویزیون به من تلنگر میزند. وقت نشستن نیست. باید خودم را بلند کنم. توی فکرم چرخ میخورد چطور بلند شوم؟ اگر باور کنم که او دیگر نیست چطور باید نفس بکشم؟ فقط خودش میتواند! باید خودم را به مصلی برسانم خودم را به تشییع برسانم تا آقاجانم دست سالمش را روی قلبم بگذارد بلکه بتوانم تاب بیاورم.
#فائزه_جعفری#تهران
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)



هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |
از روز ۹ اسفند نتوانستم گریه کنم. نمیتوانم گریه کنم. انگار نمیخواهم باور کنم. شبیه اولینباری که از بالکن طبقه دوم آقا را دیدم! فکر میکردم اگر آقا را ببینم اشک شره کند روی گونههایم و نتوانم خوب ببینم. ولی وقتی آقا داخل حسینیه شدند، اصلا گریه نکردم. دوست داشتم تمام تصاویر را مثل هوا ببلعم. برایم عجیب بود که چرا قطره اشکی هم، راهیِ صورتم نشد. انگار شوکه شده بودم از اینکه من هم بین این جمعیت توی حسینیه نشستهام و دارم آقا را میبینم!
حالا هم انگار شوکهام. هنوز رفتنش را باور نکردم. ۴ ماه است که منتظرم قامتش را ببینم و بگویم دیدید خبر رفتنش دروغ بود! این تاریخهای تشییع هم لابد برای سرگرم کردن دشمن است!دیشب شبِ عاشورا بود. خستهام. گروه دوستانهمان را باز میکنم. یکییکی دارند میگویند که فلان موقع بیهوا زدهاند زیر گریه. توی دلم غوغا میشود. پس چرا من نمیتوانم گریه کنم؟ من که فکر میکردم از شنیدن این خبر حتما سکته خواهم کرد؟
گروه را میبندم حالم بدتر میشود. خودم را توی آشپزخانه میاندازم. ظرفها را با وسواس میشویم. صحنه خبر رفتن آقا را هزار بار برای خودم مجسم کردم. از ۱۳ دی ۹۸ تا خود امروز هربار که همسرم را صبح زود جلوی تلویزیونِ روشن میبینم، خبر رفتنش توی سرم نبض میگیرد.
مایع را توی سینک اسپری میکنم. سیم را محکم تویش میچرخانم. دستکش ندارم. زبری سیم گیر میکند کنار زخم دستم. میسوزد، اعتنا نمیکنم. توی ذهنم شلوغ است. مدام این جمله توی رسم چرخ میخورد. "خبر رفتنش اصلا شبیه تصوراتم نبود." شبیه مداحی رسولی دم میگیرم یکی بهم بگه دروغه! میافتم به جان لکههای گاز. صدای تلویزیون، یعنی اهل خانه بیدار شدهاند. حتما سلام کردهاند ولی من نفهمیدم.
سخنرانی آقای عالیست توی حسینیه آقا. یاد پیام دیروز خواهرم میافتم امشب میتونم کارت ورود به حسینیه بگیرم میای؟ نوشته بودم نمیتوانم با بچه، سخت میگیرند. اصلش این بود که دلش را نداشتم بروم مقتل آقا.
صحبتها را گوش میکردم جسته و گریخته. گاز که تمام شد افتادم به جان هود. وسط سخنرانی، مردم شروع کردن به شعار دادن! از همسرم پرسیدم:" چی شد؟" خیلی گرفته گفت:"آقا اومد!"چندثانیهی رسیدن به تلویزیون هزار فکر توی سرم چرخید. "وای آقا سید مجتبی هم مثل آقا شب عاشورا اومدن! کاش رفته بودم! چرا انقدر بیذوق این خبر را داد؟" پایم گیر کرد به لبه موکت و دم در آشپزخانه چهار دست و پا شدم. سرم را چرخاندم سمت تلویزیون. آقا آمده بود، آقا سید علی! تنم لرزید. زیرنویس را نگاه کردم تاریخ برای پارسال بود. اشکهایم سرازیر شد و توی سرم دم گرفتم "یکی بهم بگه دروغه" نمیدانم چرا نمیخواهم باور کنم رفتنش را. دخترکم متوجه اشکهایم شده. بازی را رها میکند و به سمتم میآید. هنوز نمیتواند منظورش را با کلمات برساند. چندباری سرش را جلوی صورتم خم میکند. چشمهایش نگران است. اشکهایم را که پاک میکنم و به صورتش لبخند میزنم، میخندد. میرود سراغ بازیاش.
اشکهایم دوباره سرازیر میشوند. حالا میفهمم چرا نمیخواهم رفتن آقا را قبول کنم. من چطور باید به دخترکم از آقا بگویم؟ چطوری باید بزرگی و عظمت این مرد را نشانش بدهم؟ من از اینکه نتوانم آقا را درست به دخترکم و دخترکانی شبیه او بشناسانم نگرانم...
تصویر مشت گره کرده آقا گوشه تلویزیون به من تلنگر میزند. وقت نشستن نیست. باید خودم را بلند کنم. توی فکرم چرخ میخورد چطور بلند شوم؟ اگر باور کنم که او دیگر نیست چطور باید نفس بکشم؟ فقط خودش میتواند! باید خودم را به مصلی برسانم خودم را به تشییع برسانم تا آقاجانم دست سالمش را روی قلبم بگذارد بلکه بتوانم تاب بیاورم.
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)
۲۳۹
۱۰:۳۰
ا﷽

من، دیویس، او و حلماسادات
همه چیز شبیه همان ظهری بود که حلماسادات ناگهان به یکجا خیره شد. تندتند آب دهانش را قورت داد. لبهایش کبود شد و عق زد. بعد مثل یک مرغ مریض سرش روی گردنش کج شد و ناگهان خوابش برد. دکتر متوجه این مشکل جدید نشد. حرفش این بود که تا تشخیص پیدا نشود کاری هم نمیشود کرد. هر بار احوالش اینطور میشد، به هم میریختم و بیتابی میکردم. احسان کنارم بود و آرامم میکرد که چیزی نیست. این بار تنها بودم. شانههایش را تکان دادم و پشتسرهم گفتم: «باز چی شد دخترم؟» قلبم مثل یک زندانی میدوید و محکم خودش را به قفسه سینهام میکوبید. گلویم سنگ شده بود و تنم سفت. به دوروبرم نگاه کردم. کتابخانه مثل یک آدم قدبلند روی سرم سایه انداخت. گوشی کنارم بود. به احسان زنگ زدم. در دسترس نبود. تنهایی با همه وجود رویم خیمه زد و من سِر شدم. شاید توی آخرین دویدنها، قلبم ضربهمغزی شد یا توانست فرار کند. دختر هفتسالهام روی دستم بیحال خوابیده بود و من هیچ حسی نداشتم. انگار تمام حسهایم در حرکتی اعتراضی از من قهر کردند. دستم را از تن به خوابرفتهاش برداشتم. خودم را روی زمین به عقب کشیدم تا به پشتی برسم. حوراسادات آنطرفتر با صدای خرخر دماغش خواب بود. یاد دیویس افتادم. شخصیت فیلم ویرانی. زنش که مُرد عزاداری نکرد. احساس ناراحتی نداشت و حتی یک قطره اشک نریخت. به دکتر گفت احساس بیحسی دارد. طوری که انگار بخشی از قلبش از بین رفته. من هم احتمالاً بخشی از قلبم را از دستداده بودم که در آن لحظه شبیه بقیه مادرها شیون نکردم. سرم را چرخاندم. مداد اتودم وسط کتاب رنجینکمان را قاچ داده بود. برداشتمش. میخواستم حواسم را پرت کنم. اسم کتاب به حالم میخورد. شاید توانست کاری برای قلبم کند. یا برش گرداند یا آن تکه را بسازد. کتاب رسید به روایت «دلقرص». بازش کردم. داستان دو انسان سادهدل بود که به همدیگر علاقمند شدهاند. خط آخر کتاب، صفحه بعد بود. ورق زدم و خواندمش. آن جمله دوازده کلمهای تکانم داد. کاری که هزاران جمله قبلش نکرده بودند. کتاب را بستم. دور و برم را نگاه کردم. کتابخانه را، دختران از حال رفتهام، گلهای تشنه، لباسهای تپه شده و زیرانداز صبحانه که هنوز روی فرش آشپزخانه جامانده بود. بعد انگار کسی یک سنگ بزرگ را توی تشت آبی بیندازد، گریه از من بیرون ریخت. بلندبلند گریه کردم و گفتم: «آخه من خیلی دوستش دارم خدا. با من اینجوری نکن.»
نمیدانم داشتم قلبم را میساختم یا بخشهای دیگرش را از بین میبردم. فقط میدانم همه چیز داشت دوباره تکرار میشد. درست کنار کتابخانه. تنها فرقش این بود که این بار وقتی به کتابخانه نگاه کردم، پرچم ایران و فلسطین را دو طرف کتیبه "این خانه عزادار حسین است" آویزان کردهام. یک قاب مربعشکل ساختهام که عکس او با لیوان چایی کنار کتاب ردپاها و یک جوانه پتوس در وسطش قرار دارد. مربعم یک ضلع کم داشت. چشمم افتاد به رنجینکمان. پایینتر بود؛ اما اشکالی نداشت. مربع من و قابی که ساخته بودم را کامل میکرد. این کتابی بود که بهخاطر همان یک روایت به صدها نفر هدیهاش داده بودم. هرچه به او زل زدم باز گریهام نگرفت. از ده اسفند به بعد انگار در من بتن ریخته بودند. تا اینکه توی گوشیام تابوت منقوش به اسم او وارد شد. همیشه عادت داشت با دستهایش پردهها را کنار بزند. عاشورای پارسال حتی بدون عصا وارد شد. حالا این تابوت اصلاً به او نمیآمد. تابوتش افتاد وسط قلبم و گریه از من بیرون ریخت. گوشی را بغل کردم. بلندبلند اشک شدم و گفتم: «آخه من خیلی دوستشون داشتم خدا. چرا با ما اینجوری کردی؟»
رادیو از اسپیکر خواند: «باید برخاست، دنیا با آنها و مولا با ماست، این پیچ تاریخی، طاقتفرساست، باطل خواهد رفت و حق پابرجاست.» این بار هم نمیدانم بخشی از قلبم را از دست دادم یا ساختمش. فقط میدانم دیویس توی آن فیلم همه چیز را خراب کرد تا دوباره قلبش، احساس را از قبل بهتر درک کند. بعد دست، سر زانو زدم و بلند شدم. باید به گلها آب میدادم.
#شکوفهسادات_مرجانی #بردسکن
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)



هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |
همه چیز شبیه همان ظهری بود که حلماسادات ناگهان به یکجا خیره شد. تندتند آب دهانش را قورت داد. لبهایش کبود شد و عق زد. بعد مثل یک مرغ مریض سرش روی گردنش کج شد و ناگهان خوابش برد. دکتر متوجه این مشکل جدید نشد. حرفش این بود که تا تشخیص پیدا نشود کاری هم نمیشود کرد. هر بار احوالش اینطور میشد، به هم میریختم و بیتابی میکردم. احسان کنارم بود و آرامم میکرد که چیزی نیست. این بار تنها بودم. شانههایش را تکان دادم و پشتسرهم گفتم: «باز چی شد دخترم؟» قلبم مثل یک زندانی میدوید و محکم خودش را به قفسه سینهام میکوبید. گلویم سنگ شده بود و تنم سفت. به دوروبرم نگاه کردم. کتابخانه مثل یک آدم قدبلند روی سرم سایه انداخت. گوشی کنارم بود. به احسان زنگ زدم. در دسترس نبود. تنهایی با همه وجود رویم خیمه زد و من سِر شدم. شاید توی آخرین دویدنها، قلبم ضربهمغزی شد یا توانست فرار کند. دختر هفتسالهام روی دستم بیحال خوابیده بود و من هیچ حسی نداشتم. انگار تمام حسهایم در حرکتی اعتراضی از من قهر کردند. دستم را از تن به خوابرفتهاش برداشتم. خودم را روی زمین به عقب کشیدم تا به پشتی برسم. حوراسادات آنطرفتر با صدای خرخر دماغش خواب بود. یاد دیویس افتادم. شخصیت فیلم ویرانی. زنش که مُرد عزاداری نکرد. احساس ناراحتی نداشت و حتی یک قطره اشک نریخت. به دکتر گفت احساس بیحسی دارد. طوری که انگار بخشی از قلبش از بین رفته. من هم احتمالاً بخشی از قلبم را از دستداده بودم که در آن لحظه شبیه بقیه مادرها شیون نکردم. سرم را چرخاندم. مداد اتودم وسط کتاب رنجینکمان را قاچ داده بود. برداشتمش. میخواستم حواسم را پرت کنم. اسم کتاب به حالم میخورد. شاید توانست کاری برای قلبم کند. یا برش گرداند یا آن تکه را بسازد. کتاب رسید به روایت «دلقرص». بازش کردم. داستان دو انسان سادهدل بود که به همدیگر علاقمند شدهاند. خط آخر کتاب، صفحه بعد بود. ورق زدم و خواندمش. آن جمله دوازده کلمهای تکانم داد. کاری که هزاران جمله قبلش نکرده بودند. کتاب را بستم. دور و برم را نگاه کردم. کتابخانه را، دختران از حال رفتهام، گلهای تشنه، لباسهای تپه شده و زیرانداز صبحانه که هنوز روی فرش آشپزخانه جامانده بود. بعد انگار کسی یک سنگ بزرگ را توی تشت آبی بیندازد، گریه از من بیرون ریخت. بلندبلند گریه کردم و گفتم: «آخه من خیلی دوستش دارم خدا. با من اینجوری نکن.»
نمیدانم داشتم قلبم را میساختم یا بخشهای دیگرش را از بین میبردم. فقط میدانم همه چیز داشت دوباره تکرار میشد. درست کنار کتابخانه. تنها فرقش این بود که این بار وقتی به کتابخانه نگاه کردم، پرچم ایران و فلسطین را دو طرف کتیبه "این خانه عزادار حسین است" آویزان کردهام. یک قاب مربعشکل ساختهام که عکس او با لیوان چایی کنار کتاب ردپاها و یک جوانه پتوس در وسطش قرار دارد. مربعم یک ضلع کم داشت. چشمم افتاد به رنجینکمان. پایینتر بود؛ اما اشکالی نداشت. مربع من و قابی که ساخته بودم را کامل میکرد. این کتابی بود که بهخاطر همان یک روایت به صدها نفر هدیهاش داده بودم. هرچه به او زل زدم باز گریهام نگرفت. از ده اسفند به بعد انگار در من بتن ریخته بودند. تا اینکه توی گوشیام تابوت منقوش به اسم او وارد شد. همیشه عادت داشت با دستهایش پردهها را کنار بزند. عاشورای پارسال حتی بدون عصا وارد شد. حالا این تابوت اصلاً به او نمیآمد. تابوتش افتاد وسط قلبم و گریه از من بیرون ریخت. گوشی را بغل کردم. بلندبلند اشک شدم و گفتم: «آخه من خیلی دوستشون داشتم خدا. چرا با ما اینجوری کردی؟»
رادیو از اسپیکر خواند: «باید برخاست، دنیا با آنها و مولا با ماست، این پیچ تاریخی، طاقتفرساست، باطل خواهد رفت و حق پابرجاست.» این بار هم نمیدانم بخشی از قلبم را از دست دادم یا ساختمش. فقط میدانم دیویس توی آن فیلم همه چیز را خراب کرد تا دوباره قلبش، احساس را از قبل بهتر درک کند. بعد دست، سر زانو زدم و بلند شدم. باید به گلها آب میدادم.
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)
۴۰۲
۱۱:۵۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
ا﷽

نمیخواهم مصلا بروم
لقمه توی دهانم سنگ میشود. بغض گلویم را محکم فشار میدهد و نمیگذارد لقمه پایین برود. نگاهم روی تصویر تابوتهای زینت داده شده با پرچم ایران مات مانده. عمامۀ سیاه و چفیه روی تابوت تاکید میکند که آقا اینبار قرار نیست غافلگیرانه از پس پرده بیرون بیاید. قرار نیست لنز دوربینها قامت پیرمردی تنومند را شکار کنند. قرار نیست با شعار « ای پسر فاطمه منتظریم، منتظر» آقا بدون عصا، راستقامت با لبخندی نشسته روی لبهای سرخش از در طوسیرنگ بیرون بیاید. نمیخواهم بروم مصلا. نمیخواهم فیلمهای آنجا را ببینم. اینجوری باز هم میتوانم منتظر بمانم. بازهم میتوانم بگویم آقا هست. به امور کشور میرسد. اینجوری میتوانم به گول زدن خودم ادامه بدهم. با هر بدبختی لقمۀ سفتشده را قورت میدهم. سرم را پایین میاندازم. متکثر شدهام. یک زهرا دم در خانه نشسته و میخواهد برود مصلا. زهرایی بغکرده یک گوشه و افتاده روی دندۀ لج. امان از زهرایی که با بغض وسطشان مانده. بچهها با هر تصویر آقا نگاهشان میچرخد روی من. چانهام به سینه نزدیکتر میشود. موبایلم را روشن میکنم. گالریام پر شده از عکس و فیلمهای آقا. میتوانم تا وقتی آقا برمیگردد با همینها سر کنم. صدای باید برخاست از مصلا بلند است. پرچمهای سرخ انتقام یالثاراتالخامنهای توی هوا تکان میخورند. دوست دارم مثل صبح بروم زیر پتو و همۀ حقایق را با خودم به عالم خواب ببرم. صدای آقا پخش میشود توی خانه: «ما عزاداریم؛ این به معنی افسردگی و یه گوشه نشستن و ماتم نیست. جنس عزای ما همچون جنس عزای سیدالشهدا زنده و زنده کنندهست.»
میدانم اگر نروم توی مرحلۀ انکار باقی میمانم. باید خودم را بین سیل جمعیت بیندازم. از نزدیک آن جعبۀ سه رنگ را ببینم. هی آقا را صدا بزنم و هی جوابش را نشنوم. مدام چشم بچرخانم تا ببینمش و هی تیرم به سنگ بخورد. به سر و سینه زدنها را لمس کنم. فقط اینطوری باور میکنم آن یار نظرکرده به سفر رفته. از سر سفره بلند میشوم. سنگینم. انگار به تکتک اعضای بدنم وزنه وصل است. خودم را میکشانم تا مبل و رویش ولو میشوم. پیام بچهها را باز میکنم. رفتهاند مصلا. از حال و هوای آنجا نوشتهاند. از حس غم و خشم و بیپناهی و یقین به بودن آقا و صاحبعزا یابنالحسن. من داغدارترم یا پسر فاطمه؟! من آقا را شناختم و به حرفهایش بیشتر گوش دادهام یا سید مجتبی؟! به کتابهای پخش و پلای روی میز خیره میشوم. به دفتر باز و نیمهنوشته و خودکار آبی رویش نگاه میکنم. به قرآن منتظرم زل میزنم. جنس عزایم اصلا شبیه چیزی نیست که آقا گفته. تلاشم کم است. باید خودم را به آخرین دیدار برسانم. دوربین از تصویر بزرگ آویزان از پشتبام مصلا کلوزآپ میگیرد. چشمهایم همه اشک میشود. شاید آقا آنجا منتظر من هم باشد تا دستش را روی سرم بکشد. تا آرامم کند، تا بفهماندم اینها همه سختیهای یک مسیر دشوار به سمت قلّهست.
#زهرا_نوری #تهران
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)



هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |
لقمه توی دهانم سنگ میشود. بغض گلویم را محکم فشار میدهد و نمیگذارد لقمه پایین برود. نگاهم روی تصویر تابوتهای زینت داده شده با پرچم ایران مات مانده. عمامۀ سیاه و چفیه روی تابوت تاکید میکند که آقا اینبار قرار نیست غافلگیرانه از پس پرده بیرون بیاید. قرار نیست لنز دوربینها قامت پیرمردی تنومند را شکار کنند. قرار نیست با شعار « ای پسر فاطمه منتظریم، منتظر» آقا بدون عصا، راستقامت با لبخندی نشسته روی لبهای سرخش از در طوسیرنگ بیرون بیاید. نمیخواهم بروم مصلا. نمیخواهم فیلمهای آنجا را ببینم. اینجوری باز هم میتوانم منتظر بمانم. بازهم میتوانم بگویم آقا هست. به امور کشور میرسد. اینجوری میتوانم به گول زدن خودم ادامه بدهم. با هر بدبختی لقمۀ سفتشده را قورت میدهم. سرم را پایین میاندازم. متکثر شدهام. یک زهرا دم در خانه نشسته و میخواهد برود مصلا. زهرایی بغکرده یک گوشه و افتاده روی دندۀ لج. امان از زهرایی که با بغض وسطشان مانده. بچهها با هر تصویر آقا نگاهشان میچرخد روی من. چانهام به سینه نزدیکتر میشود. موبایلم را روشن میکنم. گالریام پر شده از عکس و فیلمهای آقا. میتوانم تا وقتی آقا برمیگردد با همینها سر کنم. صدای باید برخاست از مصلا بلند است. پرچمهای سرخ انتقام یالثاراتالخامنهای توی هوا تکان میخورند. دوست دارم مثل صبح بروم زیر پتو و همۀ حقایق را با خودم به عالم خواب ببرم. صدای آقا پخش میشود توی خانه: «ما عزاداریم؛ این به معنی افسردگی و یه گوشه نشستن و ماتم نیست. جنس عزای ما همچون جنس عزای سیدالشهدا زنده و زنده کنندهست.»
میدانم اگر نروم توی مرحلۀ انکار باقی میمانم. باید خودم را بین سیل جمعیت بیندازم. از نزدیک آن جعبۀ سه رنگ را ببینم. هی آقا را صدا بزنم و هی جوابش را نشنوم. مدام چشم بچرخانم تا ببینمش و هی تیرم به سنگ بخورد. به سر و سینه زدنها را لمس کنم. فقط اینطوری باور میکنم آن یار نظرکرده به سفر رفته. از سر سفره بلند میشوم. سنگینم. انگار به تکتک اعضای بدنم وزنه وصل است. خودم را میکشانم تا مبل و رویش ولو میشوم. پیام بچهها را باز میکنم. رفتهاند مصلا. از حال و هوای آنجا نوشتهاند. از حس غم و خشم و بیپناهی و یقین به بودن آقا و صاحبعزا یابنالحسن. من داغدارترم یا پسر فاطمه؟! من آقا را شناختم و به حرفهایش بیشتر گوش دادهام یا سید مجتبی؟! به کتابهای پخش و پلای روی میز خیره میشوم. به دفتر باز و نیمهنوشته و خودکار آبی رویش نگاه میکنم. به قرآن منتظرم زل میزنم. جنس عزایم اصلا شبیه چیزی نیست که آقا گفته. تلاشم کم است. باید خودم را به آخرین دیدار برسانم. دوربین از تصویر بزرگ آویزان از پشتبام مصلا کلوزآپ میگیرد. چشمهایم همه اشک میشود. شاید آقا آنجا منتظر من هم باشد تا دستش را روی سرم بکشد. تا آرامم کند، تا بفهماندم اینها همه سختیهای یک مسیر دشوار به سمت قلّهست.
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)
۲۴۹
۱۳:۲۱
ا﷽

گره روی گره
دکتر به برگهی نوار عصبم نگاه میکند، هنوز جای سوزنها روی دستم میسوزد. جواب آزمایش را برمیدارد، سر تکان میدهد و میگوید: -توی این کاغذا تو سالمی، احتمالا دردات عصبیه. باید ببینی چی اذیتت میکنه.
باقی را میگوید و من تکان خوردن دهانش را میبینم. به دنبال درد، رشته عصب را دستم میگیرم و پیش میروم.گره اول، بابا از جایش بلند میشود، به تازگی آنژیو شده است. دستش را به لبه صندلی میگیرد و چشمش را میبندد. درد چین میاندازد به پیشانیاش.جلوتر میروم. گره بعدی، تصویر زنی روی گوشی است، نمیتواند کودک کفنپوشش را درست در آغوش بگیرد. خودش را از زیر آوار بعد از ساعتها بیرون کشیدهاند. نوشتهای روی فیلمش میآید، مادر دوری فرزندانش را تاب نیاورد و ...گرهای دیگر، صدای هواپیمای جنگی چون کشیده شدن دو تکه آهن بزرگ میآید، درست بالای سرم. صدای انفجارهای پشت سر هم ساختمان را میلرزاند. خودم را حائل بدن پسرم میکنم.باز میروم. گره پشت گره، صدای دعای سحر میآید، لیوان آب را پر کردهام تا دقایق آخر گلو تازه کنم. سفره سحری را نخورده جمع میکنم، میلی به خوردن ندارم. منتظر شنیدن دعای سحرم. صفحه تلویزیون سیاه میشود. چشمهایم تار میشود. مجری انگار در چاهی به عقب پرت میشود. صداها در هم میپیچد و تکرار میشود:"انالله... ". دهانم را میگیرم تا صدایم بالا نرود. به سر و صورت میزنم. موذن اذان میگوید. ضجه گلوی خشکم را میخراشد. لیوان آب مانده روی میز و من فقط گریه میکنم. رشتههای عصب گره خوردهاند و تا دورها رفتهاند.چشم باز میکنم. دکتر پاکت امآرآی را میدهد دستم و میگوید: -به خودت فرصت عزاداری بده، عزاداری کردن همیشه هم بد نیست.
از مطب میآیم بیرون، راه میافتم در خیابان، گرما نه فقط از آسمان که از زمین هم به سویم حمله میکند.از خیابان وصال میپیچم توی انقلاب. روی آسفالت داغ خیابان انقلاب قدم میزنم. همه چیز مثل قبل است، کتابفروشیها، دستفروشهایی که بساطشان را تا نیمه پیادهرو جلو بردهاند، ماشینهای مانده در ترافیک و مردمی که در رفت و آمدند. فقط پرچمها و پوسترها دارند خبر جدیدی میدهند و نردههای محدوده بیآرتی.نردههایی که رفتنشان تن خیابان را زخمی کرده است. خیابانی که انگار وسیعتر شده، حالا آماده میشود، برای وداع آخر.به دستم نگاه میکنم، رشتهای نامرئی هنوز در دستم هست. گره مشتم را محکمتر میکنم.
#زهرا_پویانپور #تهران
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)



هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |
دکتر به برگهی نوار عصبم نگاه میکند، هنوز جای سوزنها روی دستم میسوزد. جواب آزمایش را برمیدارد، سر تکان میدهد و میگوید: -توی این کاغذا تو سالمی، احتمالا دردات عصبیه. باید ببینی چی اذیتت میکنه.
باقی را میگوید و من تکان خوردن دهانش را میبینم. به دنبال درد، رشته عصب را دستم میگیرم و پیش میروم.گره اول، بابا از جایش بلند میشود، به تازگی آنژیو شده است. دستش را به لبه صندلی میگیرد و چشمش را میبندد. درد چین میاندازد به پیشانیاش.جلوتر میروم. گره بعدی، تصویر زنی روی گوشی است، نمیتواند کودک کفنپوشش را درست در آغوش بگیرد. خودش را از زیر آوار بعد از ساعتها بیرون کشیدهاند. نوشتهای روی فیلمش میآید، مادر دوری فرزندانش را تاب نیاورد و ...گرهای دیگر، صدای هواپیمای جنگی چون کشیده شدن دو تکه آهن بزرگ میآید، درست بالای سرم. صدای انفجارهای پشت سر هم ساختمان را میلرزاند. خودم را حائل بدن پسرم میکنم.باز میروم. گره پشت گره، صدای دعای سحر میآید، لیوان آب را پر کردهام تا دقایق آخر گلو تازه کنم. سفره سحری را نخورده جمع میکنم، میلی به خوردن ندارم. منتظر شنیدن دعای سحرم. صفحه تلویزیون سیاه میشود. چشمهایم تار میشود. مجری انگار در چاهی به عقب پرت میشود. صداها در هم میپیچد و تکرار میشود:"انالله... ". دهانم را میگیرم تا صدایم بالا نرود. به سر و صورت میزنم. موذن اذان میگوید. ضجه گلوی خشکم را میخراشد. لیوان آب مانده روی میز و من فقط گریه میکنم. رشتههای عصب گره خوردهاند و تا دورها رفتهاند.چشم باز میکنم. دکتر پاکت امآرآی را میدهد دستم و میگوید: -به خودت فرصت عزاداری بده، عزاداری کردن همیشه هم بد نیست.
از مطب میآیم بیرون، راه میافتم در خیابان، گرما نه فقط از آسمان که از زمین هم به سویم حمله میکند.از خیابان وصال میپیچم توی انقلاب. روی آسفالت داغ خیابان انقلاب قدم میزنم. همه چیز مثل قبل است، کتابفروشیها، دستفروشهایی که بساطشان را تا نیمه پیادهرو جلو بردهاند، ماشینهای مانده در ترافیک و مردمی که در رفت و آمدند. فقط پرچمها و پوسترها دارند خبر جدیدی میدهند و نردههای محدوده بیآرتی.نردههایی که رفتنشان تن خیابان را زخمی کرده است. خیابانی که انگار وسیعتر شده، حالا آماده میشود، برای وداع آخر.به دستم نگاه میکنم، رشتهای نامرئی هنوز در دستم هست. گره مشتم را محکمتر میکنم.
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)
۲۰۷
۱۵:۱۶
ا﷽

شانههای نجف، در انتظار
این روزها مردم نجف دارند گرم میکنند. انگار کن برزیل بازی دارد. سالها تمرین کرده. سالها آداب مسابقه را بلد بوده. سالها از پسِ قَدرترین حریفها برآمده. اما میداند بازی چهارشنبهاش، مثل بازیهای قبل نیست. اصلاً مگر بازیای در کار هست؟
شانههای مردان نجفی، هر روز تابوتها را از روبروی ایوان طلا میکشانند داخل صحن. این روزها اما انگار مضطرباند. پریشاناند. میدانند تابوت روز چهارشنبه، تابوتِ هر روزه نیست. تابوتِ بیروز است، بیزمان است. شانههای تابوتهای هر روزه، ترسان شدهاند. میترسند از بلندکردن عظمت بیزمانی تو.
گُلهبهگلهٔ نجف، دارد با خودش نجوا میکند. نجوا، صحبت آهسته و درگوشی است. وقتی بخواهی نجوا کنی، باید شانهات شانهٔ کناریات را بغل کند. شانههای نجف همدیگر را بغل کردهاند و به هم روحیه میدهند که از پس شکوه تابوت تو برخواهند آمد. این شهر اگر تا چهارشنبه دق نکند، شانههای محکمی ساخته برای آخرین دیدارت.
#مصطفا_جواهری #نجف
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)



هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |
این روزها مردم نجف دارند گرم میکنند. انگار کن برزیل بازی دارد. سالها تمرین کرده. سالها آداب مسابقه را بلد بوده. سالها از پسِ قَدرترین حریفها برآمده. اما میداند بازی چهارشنبهاش، مثل بازیهای قبل نیست. اصلاً مگر بازیای در کار هست؟
شانههای مردان نجفی، هر روز تابوتها را از روبروی ایوان طلا میکشانند داخل صحن. این روزها اما انگار مضطرباند. پریشاناند. میدانند تابوت روز چهارشنبه، تابوتِ هر روزه نیست. تابوتِ بیروز است، بیزمان است. شانههای تابوتهای هر روزه، ترسان شدهاند. میترسند از بلندکردن عظمت بیزمانی تو.
گُلهبهگلهٔ نجف، دارد با خودش نجوا میکند. نجوا، صحبت آهسته و درگوشی است. وقتی بخواهی نجوا کنی، باید شانهات شانهٔ کناریات را بغل کند. شانههای نجف همدیگر را بغل کردهاند و به هم روحیه میدهند که از پس شکوه تابوت تو برخواهند آمد. این شهر اگر تا چهارشنبه دق نکند، شانههای محکمی ساخته برای آخرین دیدارت.
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)
۶۳.۴K
۱۶:۳۷
ا﷽

چه کسی میداند آخرین خداحافظیاش کِی است؟
شورای دبیران و افطاری معلمها که تمام شد، رفتم سراغش. با یکی دیگر از خانمها، ایستاده صحبت میکرد.با ایما و اشاره گفتم: "خانم حداد من کارتون دارم." سر تکان داد و بشقاب خالیاش را نشانم داد. پرسید: "آش تموم شد؟ جمع کردن؟" بشقابش را گرفتم و رفتم توی آشپزخانه. خانم محمدی و خانم فرخی و دیگران، همه چیز را شسته و اضافی آش را جمع کرده بودند. بشقاب خالی را برگرداندم و گفتم: "از بس زبونروزه میدوید، نرسیدید یه لقمه بذارید دهنتون." خندید. از همان خندهها که سرش را کمی بالا میگرفت و دندانهای سفید و ردیفش پیدا میشد. صحبتش که تمام شد، کشاندمش تا اتاق فرهنگی و درباره طرح جشنواره نگارش و اردوی بوتکمپ داستاننویسی و دنیای نوجوانانه دخترها، با هم حسابی گپ زدیم. قرار شد برای نگارش بچههای هفتم و هشتم اردو و برنامه مفصل تدارک ببینیم. چشمهایش برق زد وقتی گفت: "میبریمشون فلانجا ولی تو از الان جاشو بهشون نگو. چون قطعی معلوم نیست." انگار کسی قرار بود خودش را به اردوی تشویقی غیرمنتظره ببرد؛ به جایی که هنوز برایش قطعی نبود. در جواب یکی از حرفهایم، درباره جهان نوجوانانه دخترها گفت: "من خودم سر کلاس یه وقتایی که بچهها چیز درستی میگن، این علامت رو بهشون نشون میدم." بعد انگشت شست و اشاره را شکل قلب، روی هم گذاشت. دلم برای مهربانیاش و تلاشی که میکرد تا به دنیای شفاف بچهها نزدیکتر شود و همیشه بانشاط و با لبخند ببیندشان، غنج زد.یکهو دلم هوای کلاسهای مطالعات اجتماعی را کرد که حدود بیست سال پیش، دست میگذاشتیم زیر چانه و خیرهخیره خاطرههایش را گوش میدادیم. همهفنحریف بود. از شعر و جامعهشناسی و تاریخ برایمان میگفت. دلم خواست باز هم بشنومش. گفتم: "خانم حداد میشه یه بار که صلاح دونستید، بیام سر یکی از کلاساتون بشینم یاد بگیرم؟" باز خندید. گفت: "بیای چهکار دختر؟ چی میخوای از من یاد بگیری آخه؟" گفتم: "واقعا دلم میخواد دوباره بشنوم ازتون. من شاگردتون بودم و هنوزم هستم." قبول کرد. اجازه داد تا همیشه شاگردش بمانم. میفهمیدم چیزهای زیادی بلد است و همیشه منتظر فرصت بودم بنشینم پای حرفهایش، تا از سرریز دانشش، به من هم تعارف کند. یکشنبهها که بدو بدو میکرد بین کلاس و نمازخانه و دفتر، غر میزدم: "من شانس ندارم. یکشنبهها که مدرسهم، شما همهش یا سر کلاسید یا تو جلسه." همیشه عذرخواهی میکرد و میخندید: "هفته بعد کلاس ندارم. بیا حرف بزنیم." و من به امید هفته بعدش، به بچهها وعده دادم آرشیو نگارششان را بیاورند تا دستاوردهایشان را به خانم حداد نشان دهم و با تشویق و آفرین گفتنش، جان تازه برای ترم جدید بگیریم.آن شب نمیدانم حرف زدنمان، نیم ساعت شد، یک ساعت یا بیشتر. سر پا ایستاده بود و همه جانش گوش شده بود برای من. من؟ یک معلم نگارش ساده که فقط هفتهای دو ساعت کلاس دارد. از دفتر فرهنگی که بیرون آمدیم، همه رفته بودند. در دفتر قفل شده بود و حیاط مدرسه تاریک و سیاه. دم در، سر کج کرد، ابرو بالا انداخت و ملتمسانه گفت: "برای این بچهها دعا کن. خیلی دعاشون کن." لحنش، لحن مادری بود که برای بچههایش در جایی نامعلوم نگران است. گفتم: "شما برای ما دعا کنید. توروخدا خیلی التماس دعا این شبا. به فک و فامیلاتونم بسپرید دعامون کنن!" خندید. آخرین خندهاش در چشمهای من جا ماند و خودش رفت. مطمئنم که دعایم کرده و مطمئنم به "فکوفامیلش" هم به قول من سپرده که دعایم کند. من ماندم و آرشیو نگارش بچهها و طرح درس نگارشی که روی دستم ماند و اردویی که هیچوقت نرفتیم.آن شب، دست دادیم. در آغوش کشیدمش و خداحافظی کردیم.و چه کسی میداند آخرین خداحافظیاش کِی است؟
#آزاده_رباطجزی #تهران
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)



هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |
شورای دبیران و افطاری معلمها که تمام شد، رفتم سراغش. با یکی دیگر از خانمها، ایستاده صحبت میکرد.با ایما و اشاره گفتم: "خانم حداد من کارتون دارم." سر تکان داد و بشقاب خالیاش را نشانم داد. پرسید: "آش تموم شد؟ جمع کردن؟" بشقابش را گرفتم و رفتم توی آشپزخانه. خانم محمدی و خانم فرخی و دیگران، همه چیز را شسته و اضافی آش را جمع کرده بودند. بشقاب خالی را برگرداندم و گفتم: "از بس زبونروزه میدوید، نرسیدید یه لقمه بذارید دهنتون." خندید. از همان خندهها که سرش را کمی بالا میگرفت و دندانهای سفید و ردیفش پیدا میشد. صحبتش که تمام شد، کشاندمش تا اتاق فرهنگی و درباره طرح جشنواره نگارش و اردوی بوتکمپ داستاننویسی و دنیای نوجوانانه دخترها، با هم حسابی گپ زدیم. قرار شد برای نگارش بچههای هفتم و هشتم اردو و برنامه مفصل تدارک ببینیم. چشمهایش برق زد وقتی گفت: "میبریمشون فلانجا ولی تو از الان جاشو بهشون نگو. چون قطعی معلوم نیست." انگار کسی قرار بود خودش را به اردوی تشویقی غیرمنتظره ببرد؛ به جایی که هنوز برایش قطعی نبود. در جواب یکی از حرفهایم، درباره جهان نوجوانانه دخترها گفت: "من خودم سر کلاس یه وقتایی که بچهها چیز درستی میگن، این علامت رو بهشون نشون میدم." بعد انگشت شست و اشاره را شکل قلب، روی هم گذاشت. دلم برای مهربانیاش و تلاشی که میکرد تا به دنیای شفاف بچهها نزدیکتر شود و همیشه بانشاط و با لبخند ببیندشان، غنج زد.یکهو دلم هوای کلاسهای مطالعات اجتماعی را کرد که حدود بیست سال پیش، دست میگذاشتیم زیر چانه و خیرهخیره خاطرههایش را گوش میدادیم. همهفنحریف بود. از شعر و جامعهشناسی و تاریخ برایمان میگفت. دلم خواست باز هم بشنومش. گفتم: "خانم حداد میشه یه بار که صلاح دونستید، بیام سر یکی از کلاساتون بشینم یاد بگیرم؟" باز خندید. گفت: "بیای چهکار دختر؟ چی میخوای از من یاد بگیری آخه؟" گفتم: "واقعا دلم میخواد دوباره بشنوم ازتون. من شاگردتون بودم و هنوزم هستم." قبول کرد. اجازه داد تا همیشه شاگردش بمانم. میفهمیدم چیزهای زیادی بلد است و همیشه منتظر فرصت بودم بنشینم پای حرفهایش، تا از سرریز دانشش، به من هم تعارف کند. یکشنبهها که بدو بدو میکرد بین کلاس و نمازخانه و دفتر، غر میزدم: "من شانس ندارم. یکشنبهها که مدرسهم، شما همهش یا سر کلاسید یا تو جلسه." همیشه عذرخواهی میکرد و میخندید: "هفته بعد کلاس ندارم. بیا حرف بزنیم." و من به امید هفته بعدش، به بچهها وعده دادم آرشیو نگارششان را بیاورند تا دستاوردهایشان را به خانم حداد نشان دهم و با تشویق و آفرین گفتنش، جان تازه برای ترم جدید بگیریم.آن شب نمیدانم حرف زدنمان، نیم ساعت شد، یک ساعت یا بیشتر. سر پا ایستاده بود و همه جانش گوش شده بود برای من. من؟ یک معلم نگارش ساده که فقط هفتهای دو ساعت کلاس دارد. از دفتر فرهنگی که بیرون آمدیم، همه رفته بودند. در دفتر قفل شده بود و حیاط مدرسه تاریک و سیاه. دم در، سر کج کرد، ابرو بالا انداخت و ملتمسانه گفت: "برای این بچهها دعا کن. خیلی دعاشون کن." لحنش، لحن مادری بود که برای بچههایش در جایی نامعلوم نگران است. گفتم: "شما برای ما دعا کنید. توروخدا خیلی التماس دعا این شبا. به فک و فامیلاتونم بسپرید دعامون کنن!" خندید. آخرین خندهاش در چشمهای من جا ماند و خودش رفت. مطمئنم که دعایم کرده و مطمئنم به "فکوفامیلش" هم به قول من سپرده که دعایم کند. من ماندم و آرشیو نگارش بچهها و طرح درس نگارشی که روی دستم ماند و اردویی که هیچوقت نرفتیم.آن شب، دست دادیم. در آغوش کشیدمش و خداحافظی کردیم.و چه کسی میداند آخرین خداحافظیاش کِی است؟
#باید_برخاست#یالثارات_الحسین (ع)
۱۴۳
۱۷:۰۵