انسان همیشه فراموش میکند چیزیکه یکبار خوب بوده همواره خوب نیست و نخواهد بود. او به ادامه ی راههای قدیمی که در گذشته خوب بودند میپردازد، حتی زمانی دراز پس از آنکه این راهها بد شدندو فقط به قیمت فداکاریهای بزرگ و تحمل رنجهای بیسابقه است که وی میتواند خود را از این پندار رها کند و بفهمد آنچه که پیشتر خوب بود میتواند کهنه شود و دیگر خوب نباشد. این موضوع در مورد مسائل کوچک هم، مانند مسائل بزرگ صدق میکند
کارل گوستاو یونگ
۲۵۳
۱۸:۲۱
یکی از تعاریف ناب از "تنهایی" رو یونگ ارائه میده، که میگه؛ "تنهایی ناشی از نبودن مردم نیست، بلکه ناشی از ناتوانی در گفتن چیزاییست که برایت مهماند."
۲۴۴
۱۸:۲۳
زیگموند فروید و کارل گوستاو یونگ، هر دو از پیشگامان روانکاوی بودند، اما با گذر زمان و توسعه دیدگاههایشان، تفاوتهای اساسی بین نظریات آنها پدید آمد. این تفاوتها در زمینههای مختلفی از جمله مفهوم ناخودآگاه، لیبیدو، اهمیت رویاها و مراحل رشد شخصیت قابل مشاهده است.
۱. ناخودآگاه:
فروید: معتقد بود که ناخودآگاه عمدتاً شامل تجربیات سرکوبشده و امیال و غرایز جنسی و پرخاشگرانه است که در دوران کودکی شکل گرفتهاند. ناخودآگاه فروید، شخصی و حاصل تجربیات فردی است. او معتقد بود که ناخودآگاه میتواند شامل افکار منفی از گذشته و آرزوهای عمیق فرد باشد.
یونگ: مفهوم "ناخودآگاه جمعی" را مطرح کرد. او معتقد بود که علاوه بر ناخودآگاه شخصی (شامل تجربیات فردی)، یک لایه عمیقتر و مشترک بین تمام انسانها وجود دارد که از طریق وراثت ژنتیکی منتقل میشود. این ناخودآگاه جمعی شامل "کهنالگوها" (آرکیتایپها) است که الگوهای رفتاری و نمادهای مشترک انسانی را در بر میگیرد (مانند کهنالگوی مادر، قهرمان، سایه و ...). یونگ معتقد بود که محتویات ناخودآگاه چیزی بیش از سرکوبهای شخصی است.
۲. لیبیدو (نیروی زندگی):
فروید: لیبیدو را عمدتاً به معنای انرژی روانی-جنسی میدانست که نیروی محرکه اصلی رفتار انسان است و در نهاد (Id) قرار دارد. به نظر او، لیبیدو با غرایز زندگی مرتبط است و تمایل به بقا و فاعلیت دارد و شامل مراحل رشد روانی-جنسی (دهانی، مقعدی، آلتی، نهفتگی، تناسلی) است.
یونگ: تعریف گستردهتری از لیبیدو داشت. او آن را به عنوان یک انرژی روانی کلی میدید که نه تنها شامل غرایز جنسی، بلکه شامل هرگونه فعالیت روانی مانند تفکر، احساس، درک و تلاش برای خودشکوفایی است. به عقیده یونگ، لیبیدو یک نیروی زندگی عمومی است که میتواند به سوی اهداف مختلفی هدایت شود.
۱. ناخودآگاه:
فروید: معتقد بود که ناخودآگاه عمدتاً شامل تجربیات سرکوبشده و امیال و غرایز جنسی و پرخاشگرانه است که در دوران کودکی شکل گرفتهاند. ناخودآگاه فروید، شخصی و حاصل تجربیات فردی است. او معتقد بود که ناخودآگاه میتواند شامل افکار منفی از گذشته و آرزوهای عمیق فرد باشد.
یونگ: مفهوم "ناخودآگاه جمعی" را مطرح کرد. او معتقد بود که علاوه بر ناخودآگاه شخصی (شامل تجربیات فردی)، یک لایه عمیقتر و مشترک بین تمام انسانها وجود دارد که از طریق وراثت ژنتیکی منتقل میشود. این ناخودآگاه جمعی شامل "کهنالگوها" (آرکیتایپها) است که الگوهای رفتاری و نمادهای مشترک انسانی را در بر میگیرد (مانند کهنالگوی مادر، قهرمان، سایه و ...). یونگ معتقد بود که محتویات ناخودآگاه چیزی بیش از سرکوبهای شخصی است.
۲. لیبیدو (نیروی زندگی):
فروید: لیبیدو را عمدتاً به معنای انرژی روانی-جنسی میدانست که نیروی محرکه اصلی رفتار انسان است و در نهاد (Id) قرار دارد. به نظر او، لیبیدو با غرایز زندگی مرتبط است و تمایل به بقا و فاعلیت دارد و شامل مراحل رشد روانی-جنسی (دهانی، مقعدی، آلتی، نهفتگی، تناسلی) است.
یونگ: تعریف گستردهتری از لیبیدو داشت. او آن را به عنوان یک انرژی روانی کلی میدید که نه تنها شامل غرایز جنسی، بلکه شامل هرگونه فعالیت روانی مانند تفکر، احساس، درک و تلاش برای خودشکوفایی است. به عقیده یونگ، لیبیدو یک نیروی زندگی عمومی است که میتواند به سوی اهداف مختلفی هدایت شود.
۲۹۲
۱۸:۲۷
۲۲۳
۶:۱۲
۲۲۰
۶:۱۵
بازارسال شده از شهد و شکر و علم النور (استاد علی مقدم)
نیروی حال، جلسه یک.m4a
۴۸:۴۰-۸.۶ مگابایت
۱
۶:۱۷
«در بنیادِ نهایی، روان صرفاً همان “جهان” است.»
«من بر این باورم که روان سهمگینترین و عظیمترین واقعیتِ زندگیِ انسانی است. در حقیقت، مادرِ همهٔ واقعیتهای انسانی است؛ هم سازنده تمدن، و هم ویرانگرِ آن، یعنی جنگ.»
«ما همچنین از “جهان عینی” سخن میگوییم، اما منظورمان این نیست که این جهانِ عینی همان جهانی است که ما به آن آگاهیم. هیچ شیئی وجود ندارد که ما بهطور کامل نسبت به آن آگاه باشیم.
از همینرو، ناخودآگاهِ جمعی نیز تا حدی میتواند آگاه شود و به همان میزان به یک موضوعِ آگاهانه بدل میگردد. اما فراتر از آن، همچنان بهطور ناخودآگاه حضور دارد، هرچند قابلِ کشف است.
رفتار آن دقیقاً مانند جهانِ اشیاست: تا حدی شناختهشده و تا حدی ناشناخته؛ و ناشناخته به همان اندازه عینی و واقعی است که آنچه برای من شناختهشده است.
روان اساساً از تصاویر تشکیل شده است. روان زنجیرهای از تصاویر است، به معنای دقیق کلمه، نه صرفاً کنارهمنشینی یا توالیای تصادفی، بلکه ساختاری که سراسر آکنده از معنا و هدف است؛ نوعی “تصویرسازی” از فعالیتهای حیاتی.
و همانگونه که بدن، به روان نیاز دارد تا بتواند زندگی کند، روان نیز به بدنِ زنده نیاز دارد تا تصاویرش بتوانند بقا پیدا کنند.
کارل گوستاو یونگ
«من بر این باورم که روان سهمگینترین و عظیمترین واقعیتِ زندگیِ انسانی است. در حقیقت، مادرِ همهٔ واقعیتهای انسانی است؛ هم سازنده تمدن، و هم ویرانگرِ آن، یعنی جنگ.»
«ما همچنین از “جهان عینی” سخن میگوییم، اما منظورمان این نیست که این جهانِ عینی همان جهانی است که ما به آن آگاهیم. هیچ شیئی وجود ندارد که ما بهطور کامل نسبت به آن آگاه باشیم.
از همینرو، ناخودآگاهِ جمعی نیز تا حدی میتواند آگاه شود و به همان میزان به یک موضوعِ آگاهانه بدل میگردد. اما فراتر از آن، همچنان بهطور ناخودآگاه حضور دارد، هرچند قابلِ کشف است.
رفتار آن دقیقاً مانند جهانِ اشیاست: تا حدی شناختهشده و تا حدی ناشناخته؛ و ناشناخته به همان اندازه عینی و واقعی است که آنچه برای من شناختهشده است.
روان اساساً از تصاویر تشکیل شده است. روان زنجیرهای از تصاویر است، به معنای دقیق کلمه، نه صرفاً کنارهمنشینی یا توالیای تصادفی، بلکه ساختاری که سراسر آکنده از معنا و هدف است؛ نوعی “تصویرسازی” از فعالیتهای حیاتی.
و همانگونه که بدن، به روان نیاز دارد تا بتواند زندگی کند، روان نیز به بدنِ زنده نیاز دارد تا تصاویرش بتوانند بقا پیدا کنند.
کارل گوستاو یونگ
۱۰۶
۱۳:۱۱
میتوانیم به پیروی از گوته بگوییم: «هر آنچه در بیرون است، در درون نیز وجود دارد»، اما این درون، که عقلگرایی مدرن با چنین اشتیاقی میکوشد آن را صرفا از «بیرون» استخراج کند، خود دارای ساختاری پیشینی (ذاتی) است که بر هر تجربه آگاهانهای تقدم دارد.
تصور آنکه «تجربه» به معنای وسیع کلمه، یا هر پدیده روانشناختی دیگر، بتواند صرفاً از جهان بیرون سرچشمه گرفته باشد، به کلی ناممکن است. روان، بخشی از بزرگترین راز حیات است و همچون هر موجود زنده دیگری، ساختار و شکل منحصربفرد خود را دارد.
اینکه آیا این ساختار روانشناختی و عناصر آن، یعنی کهنالگوها، اصلاً «ریشهای» در جایی داشتهاند یا نه، پرسشی فراطبیعی و از این رو پاسخناپذیر است.
ساختار روان قالبی¬است که از قبل وجود داشته، و وجود این ساختار شرط اولیه است؛ یعنی قبل از هر تجربهای باید وجود داشته باشد تا ایجاد یک تجربه ممکن شود. و این همان کهن¬الگوی مادر است، یا به تعبیر دیگر ماتریکس، قالب و ظرف اصلی که همه تجربهها در آن ریخته میشود و شکل میگیرد.
«جنبههای روانشناختی کهنالگوی مادر»
کارل گوستاو یونگ
تصور آنکه «تجربه» به معنای وسیع کلمه، یا هر پدیده روانشناختی دیگر، بتواند صرفاً از جهان بیرون سرچشمه گرفته باشد، به کلی ناممکن است. روان، بخشی از بزرگترین راز حیات است و همچون هر موجود زنده دیگری، ساختار و شکل منحصربفرد خود را دارد.
اینکه آیا این ساختار روانشناختی و عناصر آن، یعنی کهنالگوها، اصلاً «ریشهای» در جایی داشتهاند یا نه، پرسشی فراطبیعی و از این رو پاسخناپذیر است.
ساختار روان قالبی¬است که از قبل وجود داشته، و وجود این ساختار شرط اولیه است؛ یعنی قبل از هر تجربهای باید وجود داشته باشد تا ایجاد یک تجربه ممکن شود. و این همان کهن¬الگوی مادر است، یا به تعبیر دیگر ماتریکس، قالب و ظرف اصلی که همه تجربهها در آن ریخته میشود و شکل میگیرد.
«جنبههای روانشناختی کهنالگوی مادر»
کارل گوستاو یونگ
۱۳۰
۱۳:۱۲
یونگ میگه؛ وقتی در خواب عمیق وابستگیهات فرو رفته باشی، تنها رنجهاست که میتونن بیدارت کنند.
۱۴۵
۱۳:۱۸
۹۸
۲۱:۵۲