لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کـلـیـپ اِسـتـوری اِیـنـسـتاک
۶۸ عضو

کـلـیـپ اِسـتـوری اِیـنـسـتا

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳۱ خرداد

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

۷ تیر
سلامم

۷

۱۳:۱۷

چطوری

۷

۱۳:۱۷

دوستان لفت نزنین

۷

۱۳:۱۷

رمان غریبه آشنا

۷

۱۳:۱۷

#غریــبِ_آشــنآ#پارت_۱۵

-بِـده‌ش من اونو!
تا قورباغه‌ی کاغذی را از بالای جیب بیرون کشیدم با نگاهی به پدر فاصله‌ی میانمان را پر کرد و مدرک جرمش را از لای انگشتانم قاپید!
-سپهررر...!
صدایم بی‌هوا بالا رفت.صدای سوت قورباغه‌ی مچاله‌شده در ناله‌ی شاکی‌ام گم شد.
-کجا می‌ری سپهر؟ بگیر بشین، کارت دارم…
پدر که سرش را از روی برگه‌ها بلند کرد، آقا لـ.بخند محجوبی به رویش پاشید،
-گوشیمو توو دفتر جا گذاشتم عمو جان، با اجازتون میرم ورش‌ میدارم، فی‌الفور برمی‌گردم...
آماده‌ی فرار بود، اجازه ندادم، راهش را سد کردم و پرونده‌ی لول‌شده در دستم را با حرص بالا گرفتم.
-اومدی گند زدی به حال خوشمون حالا داری فلنگو می‌بندی؟!
از همان بچگی نقطه‌ی مقابلم بود،بی‌خیالِ خوش‌خیال!دنیا به یک ورش هم نبود!اما آرام‌آزاری در خونش بود!
آنقدری که در این لحظه من و دندان‌های به هم فشرده‌ام و پوشه‌ی لول‌شده‌ در دستم را بی عار نگاه کند و لـ.بخند مکش‌مرگ‌مایی هم بزند که دو قبضه دِقم بدهد!
-به اعصابت مسلط باش دختر عمو، یه سیخ جیـ.گر این حرفا رو نداره!
اسم جـ.گر که آمد جـ.گرم سوخت!
نشد خوددار باشم. با همان کاغذ لول‌شده روی سرشانه‌ی پهنش زدم.
-ای کارد بخوره توو اون شیکمت که واسه همین یه سیخ جـ.یگر یه هفته‌ست مغزم‌و تیلیت کردی، هی اس‌ام‌اس، هی پیغام پسقام…
آ.خی گفت و در حالیکه بازویش را نوازش می‌کرد قدمی به عقب برداشت!
-الحق که نمک‌نشناسی دختر! پرونده به این تُپلی رو به خاطر اون کتاب عتیقه‌ت از چنگ دلّـالای مناقصه بیرون کشیدم، به جای تشکرته؟!
مظلومیت صدایش را باور می‌کردم یا لرزش لـ.بهای تاب‌‌برداشته‌اش را موقع عقب رفتن!
-به خدا آزار داری سپهر، آزار...اون از خبرِ خوش دادنت که زبـون پیرمرد پیچ خورد تا پیغامتو برسونه، اینم از بی موقع اومدنت...
با قدمی به جلو دومین ضربه را به پهلویش زدم،
-تازه داشتم توی بـ.ـغل بابام شـارژ میشدم، واسه چی کلّه‌تو میندازی مثل شتر میای توو...
مردک اینکاره، تیز خودش را عقب کشید!
-من شترم؟!
-دور از جون شتر! تو خروس بی محلی... توو قنداق که بودی، به جای اینکه آقاجون دم گوشـت اذان بگه، دم‌سیاهو آوردن زیر گوشـت قوقولی‌قو کرده...
نشد آخری را بزنم، بچه زرنگ پشت میز عمو جانش پناه گرفت!
-دستت درد نکنه دخترعمو! می‌شنوی چی میگه عمو!
-آرام جان!
پدر بود که با نگاهی نافذ تذکر داد،

۷

۱۳:۱۸

#غریــبِ_آشــنآ#پارت_۱۶
-اون پرونده رو بده به من‌!
دستش برای گرفتن سـ.لاحم دراز شد.
خواستم پرونده را تحویلش بدهم اما سپهر بی حـیا نگذاشت!
-آره آرام‌جان، دختر خوبی باش، اونو بده به عمو جان، وگرنه مجبور میشم به مهلقا بگم اون دبّه گنده‌هه رو از توو انبار درآره!
اصلاً خودش کِرم داشت!من که حرص می‌خوردم، کِیفش کوک میشد!
-دبّه برا چی؟!
-برای ترشی دیگه…
وقتی با آن لـ.بخند گَل و گشاد جفت ابروهایش را با هم بالا انداخت تا آخرش را خواندم!
-من ترشیدم؟!
-یه کوچولو ترشیدی اما نگران نباش دخترعمو توی سرکه بندازنت فوری چروکات وا میشه…
صورتم از حرص مچاله‌تر شد:-به خدا جوری چروکت کنم که کسی نتونه بـازت کنه سپهر…!
من که با قدم بلندی خودم را آنطرف میز پدر رساندم مردک ژست ترس خوردن گرفت و با خنده‌ای نخودی پشت صندلی پدر قایم شد!
-آرام… سپهر…
پدر صدایمان کرد اما…
-خدا شاهده من نگرانشم عمو…هم‌سنّاش دو جین بچه دارن، امّا این…
همانطور که پشت صندلی پدر اینطرف و آنطرف می‌کرد تا از چـنگم در امان باشد، نگاه پر از تمسخرش از شست پا تا فرق سرم بالا آمد و تا به چشمان پر از خشمم رسید چشمکی برایم زد!
-با اخلاقی که این داره، تا آخرش بـیخ ریش خودمونه!-دستم بهت برسه کـشتمت سپهر…
-وای‌وای! ترسیدم…-جرأت داری وایستا تا ترسیدن‌و نشونت بدم…
تازه دستم به آن فراری پررو رسیده بود که صدای کلافه‌ی پدر یکدفعه بالا رفت…
-بس کنین بچه‌ها!
جفتمان ترس‌خورده گوشه‌ی میزش ایستادیم.
-دو دقیقه نمیشه شما دو تا رو به حال خودتون گذاشت! مدام بحث، مدام جنگ، تا فرصت پیدا میکنین عین سگ و گربه می‌اُفتین به جون هم…
از بالای عینک مطالعه تماشایمان می‌کرد،اول او را،بعد من را،
-شما دیگه بزرگ شدین بچه‌ها!کی می‌خواین متوجه شین…
نگاهِ منتظرِ تأثیرش از او تا من در گردش بود که لـ‌.ب‌های چفت‌شده و لـرزان سپهر را دیدم.او از گوشه‌ی چشم نگاهم کرد و من نگاهش کردم،من نگاهش کردم و او نگاهم کرد،تا پخه‌ی ریزی از دهان او در رفت، کـ.نترل من هم از دست رفت!سپهر خندید و من پابه‌پایش خندیدم…
-عمو ‌جان شرمندتم به خدا، سوءتفاهم نشه امّا…
‌نگاهی به سرِ پایین افتاده و لـ.ب‌های به دهـان کشیده‌ی من انداخت و خنده‌اش را به سختی بلعید. سرش را بالا داد و اینبار پدرم را نگاه کرد:

۶

۱۳:۱۸

#غریــبِ_آشــنآ#پارت_۱۷

-من یکم گیج شدم، آخرش ما بزرگ شدیم یا بچه‌ایم؟
پدر که تازه متوجه‌ی سـوتیِ کوچکش شده بود، عینک را از چشمش برداشت و با ناامیدی سری برایمان جنباند.
-حق با فخرالسّـلطانه، اینجوری نمیشه…!
-چه جوری؟!
بدون آنکه نگاهش را از محتویات روی میز جدا کند, برگه‌های زیر دستش را دسته کرد و طرف سپهر گرفت.
-فوراً یه جلسه‌ی معارفه برای عصر ترتیب بده!
ریاست در خـونش بود، درست مثل این لحظه که با ظرافت مسیر صحبت را عوض کرد و به جایی رساند که خودش می‌خواست.
-جلسه؟ جلسه با کی؟!
نگاه پر از حرف پدر که به پرونده‌ی میان دست سپهر دوخته شد، نگاه سپهر هم به دنبالش تا اسم بالای پرونده کشیده شد.
-حالا که میخواد عضوی از خانواده‌ی ما باشه، ما هم قبولش میکنیم و بهش خوش‌آمد میگیم، امّا…
چشم مردّدش گذرا تا من کشیده شد، لـ.بخند آمیخته با افتخارم را که دید به سرعت به سپهر برگشت.
-ریز به ریزِ جزئیات زندگیِ این مرد رو می‌خوام...
مخاطب حواس‌پرتش مشغول ورق زدن برگه‌ها بود، دوباره به خواسته‌اش تأکید کرد:
-اطلاعات کامل... بدون کم و کاست،شنیدی چی گفتم سپهر؟!
سپهر دستپاچه پرونده را بست.-بـ…بله عمو جان، قبل جلسه تمام جیک‌و‌پـوکش روی میزتونه!
-باید بدونم کیه و چیکاره‌ست، تا اگه لازم شد، جلوش وایستم و مراقب خونوادم باشم…
پدر بود که زیر لـ.ب نجوا کرد، نگاه نگرانش را به پرونده‌ی پُر پَر و پیمانِ دست سپهر می‌دیدم، طرح، طرح، باز هم طرح…یک سابقه‌ی کاری بی نقص، بدون حتی یک صفحه اطلاعات مفید از گذشته‌‌ی این مرد!
اما خیالم کمی راحت شده بود.همینکه پدر گارد حمله را پایین کشیده و حالت دفاعی گرفته بود، یعنی رفع خطر.
پرونده‌ی مزایده را بی صدا بالای میز گذاشتم و عزم رفتن کردم.
-با اجازتون من دیگه برم، قبل از اینکه به ترافیک بخورم.
نگاه دو مرد از برگه‌ها رو به من چرخید.
-مگه واسه جلسه‌ نمی‌مونی؟
اولین جلسه‌ی ملاقات با تازه‌وارد حاشیه‌ساز خانواده!
آخ که چقدر دلم می‌خواست این مالک کمپانی مشهور البرز را ببینم امّا…
-به حدیث قول دادم پدر، میدونی که،اولین سالگردِ عزاشه، نمیتونم تنهاش بذارم…
صورت جدّی و مصمّم پدر رنگ همدردی گرفت:

۱۰

۱۳:۱۸

۲۰ تیر
سلام دوستان ببخشید این چند وقت نبودم

۲

۱۹:۱۲

شروع فعالیت اد یارا

۲

۱۹:۱۲