لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کلک خیالک
۱۱۶ عضو

کلک خیال

گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجوروز جد و روز هزل و روز کلک و روز دن .
منوچهری
دریافت مطالب : @dsalar
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۹ مرداد
thumbnail
♡undefined
قصه های خوش خیال
خوش خیال باتفاق عیال مربوطه رفت بازار براش کفش بخره.
عیال مربوطه به فروشنده گفت : آقا ، یه کفش پاشنه بلند میخوام .
خوش خیال :نخیر ، آقا کفش ساده براش بیارید.
فروشنده :آقا اجازه بدین خانم خودشون انتخاب کنن .
خوش خیال :داداش ، قراره من باهاش کتک بخورم یا تو؟
☆★☆ ما را به دوستان خود معرفی کنید undefined کِلک خیال

۷

۱۸:۴۲

۲۰ مرداد
thumbnail
عذاب الهی
چنگیز خان از شهر بخارا بیرون آمد و عموم مردم شهر را حاضر گردانید و بر منبر مصلی عیدگاه رفت و بعد تقریر ، خلاف سلطان محمد خوارزمشاه به شرحی تمام گفت؛
گفت ای قوم ! بدانید که شما گناهان بزرگ کرده‌اید و بزرگان شما به گناه مقدمند. از من می‌پرسید که این سخن به چه دلیل می‌گویم؛
به سبب آن‌که من عذاب خدایم. اگر از شما گناهان بزرگ نیامدی، خدای بزرگ چون من عذابی بر شما نفرستادی.

undefinedجامع التواریخ ،خواجه رشید الدین فضل الله همدانی

۲۷

۸:۰۹

undefinedundefinedundefined
تحول
چند وقت پیش تصمیم گرفتم هر روز نیم ساعت پیاده‌روی کنم .
به خودم قول دادم که اگه یه روز انجامش ندادم ، اون ۳۰ دقیقه رو به تایم فرداش اضافه کنم.
این تصمیم زندگی‌مو کاملاً متحول کرده. فردا باید ۳ ماه پیاده‌روی کنم.
undefinedundefinedundefined

۵

۸:۳۳

thumbnail
undefinedمعرفی یک کتاب
افسانه‌های آن‌ور آب
افسانه‌های آن‌ور آب روایتی تازه از افسانه‌های ملت‌های دیگر است.
زبان روان و گاه شوخ و بازیگوش راوی به این افسانه‌ها حال و هوایی تازه داده و آن‌ها را برای مخاطب خواندنی‌تر کرده است.
این افسانه‌ها که از قوم‌ها و کشور‌های گوناگون انتخاب شده‌اند، در کنار افسانه‌های این‌ور آب مجموعه‌ای ۳۵۲ افسانه‌ای هستند؛ ۳۵۲ افسانه که نشان می‌دهند با وجود شرایط اقلیمی مختلف، افسانه‌ها به یک خانواده‌ی بزرگ جهانی تعلق دارند.
در این جهان ماه پیشانی و بلور خانم و سیندرلا در حقیقت خواهرهای تنی هم‌اند؛ خواهرهایی که دردی مشترک دارند، از تبعیض و بی‌عدالتی رنج می‌برند و در آخر با صبر و بردباری پیروز می‌شوند و به خوشبختی می‌رسند.
undefinedمحمد رضا شمس در سال ۱۳۳۶ در محله‌ی شاهپور تهران به دنیا آمد. از او تاکنون بیش از پنجاه عنوان کتاب برای کودکان و نوجوانان منتشر شده است; کتاب‌هایی که افتخارات بسیاری چون دیپلم افتخار IBBY و معرفی در فهرست کلاغ سفید کتابخانه‌ی مونیخ را برایش به ارمغان آورده‌اند.

۸

۱۳:۰۶

undefinedundefinedundefined
قصه های خوش خیال
خوش خیال رو می برند تماشای مسابقه دو و میدانی .
از دوستش می پرسه اینا واسه چی میدوان ؟
دوستش میگه که به نفر اول جایزه میدن .

خوش خیال میگه :پس بقیه شون واسه چی میدوان
undefinedundefinedundefined

۴

۱۸:۵۸

undefinedundefinedundefined
بدبخت
تازه نامزد کرده بودم. یه روز با نامزدم رفتیم تا به بابابزرگم معرفیش کنم .
گفتم : بابابزرگ ایشون نامزدمه ،
گفت : ای خاک تو سرت با این سلیقت بدبخت !
گفتم : بابابزرگ ! خیلی هم عالیه ! چشه مگه ؟
گفت با تو نبودم که ؛ با دختره بودم .
undefinedundefinedundefined

۶

۱۹:۰۶

۲۱ مرداد
thumbnail
گلستان،سعدی،باب اول
undefinedحکایت
یکی از پادشاهانِ پیشین در رعایتِ مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد همه پشت بدادند.
چو دارند گنج از سپاهی دریغ
دریغ آیدش دست بردن به تیغ
یکی را از آنان که غَدْر کردند با من دَمِ دوستی بود، ملامت کردم و گفتم: دون است و بی‌سپاس و سِفله و ناحق‌شناس که به اندک تغیّرِ حال از مخدومِ قدیم برگردد و حقوقِ نعمتِ سال‌ها در نوردد. گفت: ار به کرم معذور داری شاید، که اسبم در این واقعه بی‌جو بود و نمدزین به گرو، و سلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند، با او به جان جوانمردی نتوان کرد.
زر بده مردِ سپاهی را تا سر بنهدو گرش زر ندهی، سر بنهد در عالم
اِذا شَبِعَ الْکَمِیُّ یَصُولُ بَطشاًوَ خاوِی الْبَطْنِ یَبْطُشُ بِالفِرارِ

۱۴

۱۵:۴۱

undefinedundefinedundefined
حکایت
شخصي دعوي نبوت كرد . او را پيش مامون خليفه بردند. مامون گفت: اين را از گرسنگي دماغ خشك شده است.
مطبخي را بخواند، فرمود : اين مرد را درمطبخ ببر و جامه خوابي نرمش بساز و هر روز شربتهاي معطر و طعامهاي خوش ميده تا دماغش با قرار آيد.
مردك مدتي بر اين تنعم در مطبخ بماند . دماغشبا قرار آمد.
روزي مامون را از او ياد آمد. بفرمود تا او را حاضر كردند. پرسيد : همچنان جبرئيل پيش تو ميآيد؟
گفت: آري.
گفت: چه مي گويد؟
گفت: مي گويد كه جاي نيك به دست تو افتاده، هرگز هيچ پيغمبري را اين نعمت و آسايش دست نداد زينهار تا از اينجا بيرون نروي.
undefinedعبید زاکانی

۴

۱۶:۳۹

۲۲ مرداد
undefinedundefinedundefined
کوتاه
خوش خیال : ﺍﻟﻮ،ﺳﻼﻡ ﺭﺍﺩﯾﻮ ﭘﯿﺎﻡ؟
ﻣﺠﺮﯼ : ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ !
خوش خیال : ﯾﻪ ﮐﯿﻒ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ پونصد میلیون پول توشه .
ﻣﺠﺮﯼ : ﺁﻓﺮﯾﻦ بر شما! میخواین ﺻﺎحبش رو ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯿﻦ؟
خوش خیال : ﻧﻪ ! می خوام یه آهنگ شاد براش پخش کنید .
undefinedundefinedundefined

۲

۷:۳۷

undefinedundefinedundefined
مترجم: همایون پاشاصفوی
داستان‌های کوتاه جهان
قورباغه‌هایی که می‌خواستند شاه داشته باشند.
این حکایت به زمانی باز می‌گردد که قورباغه‌ها شاهی نداشتند و از این بابت ناراحت بودند.
آن‌ها نماینده‌ای به خدمتِ ژوپیتر، خدای خدایان، فرستادند تا او شاهی برایشان تعیین کند.
ژوپیتر از اینکه قورباغه‌ها کسی را می‌خواهند که بر آنها حکومت کند، دلخور شد و تکه کنده‌ای در دریاچهٔ قورباغه‌ها انداخت و گفت: «این هم شاهتان!»
قورباغه‌ها ابتدا از آن کندهٔ درخت ترسیدند و زیر آب رفتند. کمی که ترسشان ریخت، روی آب آمدند و دیدند که انگار آن کندهٔ درخت کاری به آنها ندارد. آهسته جلوتر آمدند و بالاخره سوار کنده شدند، ولی دیدند باز هم آن شاه کاری به آنها ندارد. ناراحت شدند و احساس کردند که با وجودِ آن شاهِ آرام و بی خیال، غرورشان جریحه دار شده است.
دوباره نماینده‌ای به سراغ ژوپیتر فرستادند و گفتند که این شاه نه حرفی می زند، نه کاری به آنها دارد و به درد نمی‌خورد.
ژوپیتر دلسردتر از بارِ اول، لک لکی را به پادشاهیِ آن دریاچه برگزید. از آن پس لک لک دور دریاچه راه می‌رفت و دائماً سر قورباغه‌ها جیغ می‌کشید و حرف می‌زد و تا جایی که شکمش اجازه می‌داد، از آن‌ها می‌خورد و وظیفه‌اش را به نحو احسن انجام می‌داد.

نویسنده: ازوپ
undefinedundefinedundefined

۲

۸:۰۶