همهی تباهیها با نداشتن آغاز نمیشوند؛ از داشتن چیزی بدون داشتن معنای آن آغاز میشوند.
ثروت، بدون زحمت، آدمی را از ارزشِ نان دور میکند؛لذت، بدون وجدان، انسان را از مرزِ اخلاق عبور میدهد؛دانش، بدون شخصیت، ذهنی بزرگ و انسانی کوچک میسازد؛تجارت، بدون اخلاق، سود را بر انسان مقدم میکند؛علم، بدون انسانیت، قدرتی میآفریند که میتواند علیه انسان به کار رود؛عبادت، بدون ایثار، به تشریفاتی برای آرامکردن خویش بدل میشود؛و سیاست، بدون شرافت، قدرت را از خدمت به سلطه تبدیل میکند.هیچ فضیلتی، اگر از اخلاق جدا شود، الزاماً فضیلت باقی نمیماند.
آنچه جهان را خطرناک میکند، همیشه نداشتن نیست؛گاهی داشتن بیمهارِ چیزهای بزرگ است.
شاید پیش از آنکه بپرسیمچه داریم؟باید از خود بپرسیم:برای آنچه داریم، چه چیزی را همراه خود نگه داشتهایم؟
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
صدای خرد، در کالبدِ واژهها
ثروت، بدون زحمت، آدمی را از ارزشِ نان دور میکند؛لذت، بدون وجدان، انسان را از مرزِ اخلاق عبور میدهد؛دانش، بدون شخصیت، ذهنی بزرگ و انسانی کوچک میسازد؛تجارت، بدون اخلاق، سود را بر انسان مقدم میکند؛علم، بدون انسانیت، قدرتی میآفریند که میتواند علیه انسان به کار رود؛عبادت، بدون ایثار، به تشریفاتی برای آرامکردن خویش بدل میشود؛و سیاست، بدون شرافت، قدرت را از خدمت به سلطه تبدیل میکند.هیچ فضیلتی، اگر از اخلاق جدا شود، الزاماً فضیلت باقی نمیماند.
آنچه جهان را خطرناک میکند، همیشه نداشتن نیست؛گاهی داشتن بیمهارِ چیزهای بزرگ است.
شاید پیش از آنکه بپرسیمچه داریم؟باید از خود بپرسیم:برای آنچه داریم، چه چیزی را همراه خود نگه داشتهایم؟
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
۳۳
۱۲:۲۸
#پاییز
پاییز بهانهست؛یک بهانهی شاعرانه...
در جهانی بیمار،هیچ فصلی مرهم نمیشود.
اندوه من نه از باد و باران،که از سنگینی حقیقت است؛از سیاست، از نابرابری،از زخمهای تازهدر این خاکستری بیپایان.
تقویم دروغ میگوید؛سرما نه از هوا،که از درون شهر است.
بیعدالتی که باشد،گرمترین آفتاب هم یخ میزند.من سوگوار فلسفهام،سوگوار دلهای شکسته دلهای تنها؛سوگوار دستهای خالی و سفرههای تهی...نه برگهای زرد.
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
صدای خرد، در کالبدِ واژهها
پاییز بهانهست؛یک بهانهی شاعرانه...
در جهانی بیمار،هیچ فصلی مرهم نمیشود.
اندوه من نه از باد و باران،که از سنگینی حقیقت است؛از سیاست، از نابرابری،از زخمهای تازهدر این خاکستری بیپایان.
تقویم دروغ میگوید؛سرما نه از هوا،که از درون شهر است.
بیعدالتی که باشد،گرمترین آفتاب هم یخ میزند.من سوگوار فلسفهام،سوگوار دلهای شکسته دلهای تنها؛سوگوار دستهای خالی و سفرههای تهی...نه برگهای زرد.
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
۳۵
۱۶:۴۲
میان دانستن و فهمیدنفاصلهایست که با هیچ مدرکی پُر نمیشود.
میتوانی هزاران صفحه بخوانی،نام صدها کتاب را بدانی،از فلسفه و علم و تاریخ سخن بگویی؛اما هنوز ممکن است معنای یک سکوت،حرمت یک انسان،درد یک دلو سنگینی یک کلمه را نفهمیده باشی.دانستن، انباشتن است؛فهمیدن، دگرگون شدن.
چه بسیار کسانی که اطلاعاتشان زیاد است،اما ادراکشان اندک؛و چه بسیار خاموشانی که چیزی برای اثبات ندارند،چون حقیقت را زندگی کردهاند، نه فقط دربارهاش خواندهاند.
و مولانا انگار از همین فاصله سخن میگوید؛هر کسی از ظنّ خود شد یار مناز درون من نجُست اسرار من
یکی از تلخترین و جالبترین حقیقتهای زندگی همین باشد؛آدمها همیشه آنگونه که هستی تو را نمیبینند،آنگونه میبینند که خودشان توان دیدن را دارند.
برای همین،گاهی توضیح دادن، حقیقت را روشنتر نمیکند؛فقط تو را خستهتر میکند.مهم نیست چه میدانی؛مهم این است که دانستههایتاز تو چه انسانی ساختهاند.
سعدی چه دقیق گفته است؛دو چیز طیرهٔ عقل استدم فروبستن به وقت گفتن وگفتن به وقت خاموشی
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
صدای خرد، در کالبدِ واژهها
میتوانی هزاران صفحه بخوانی،نام صدها کتاب را بدانی،از فلسفه و علم و تاریخ سخن بگویی؛اما هنوز ممکن است معنای یک سکوت،حرمت یک انسان،درد یک دلو سنگینی یک کلمه را نفهمیده باشی.دانستن، انباشتن است؛فهمیدن، دگرگون شدن.
چه بسیار کسانی که اطلاعاتشان زیاد است،اما ادراکشان اندک؛و چه بسیار خاموشانی که چیزی برای اثبات ندارند،چون حقیقت را زندگی کردهاند، نه فقط دربارهاش خواندهاند.
و مولانا انگار از همین فاصله سخن میگوید؛هر کسی از ظنّ خود شد یار مناز درون من نجُست اسرار من
یکی از تلخترین و جالبترین حقیقتهای زندگی همین باشد؛آدمها همیشه آنگونه که هستی تو را نمیبینند،آنگونه میبینند که خودشان توان دیدن را دارند.
برای همین،گاهی توضیح دادن، حقیقت را روشنتر نمیکند؛فقط تو را خستهتر میکند.مهم نیست چه میدانی؛مهم این است که دانستههایتاز تو چه انسانی ساختهاند.
سعدی چه دقیق گفته است؛دو چیز طیرهٔ عقل استدم فروبستن به وقت گفتن وگفتن به وقت خاموشی
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
۳۸
۱۰:۰۹
دلا، یاران سه قسمند گر بدانی؛زبانیاند و نانیاند و جانی...مولانا
هنر بسیار مهم زندگی، شناخت هرچند گران و ارزان آدمهاست.
بعضیها فقط با زبان رفیقاند؛تا وقتی حرفی برای گفتن هست، خندهای برای خندیدن و مجلسی برای نشستن.بعضیها با نان رفیقاند؛تا وقتی منفعتی هست، دستی برای فشردن و جایی برای ماندن.امّا بعضیها جان هستندهمانهایی که رفاقت را در حساب سود و زیان نمینویسند.
آخر، آدمها از ما چیز زیادی به یاد نمیآورند؛امّا خوب به یاد میآورندکه در روزهای سخت،چه کسی کنارشان ماند.
آنجاست که معلوم میشود چه کسی همراه بودهو چه کسی فقط هممسیر.
دوست را در هنگام سختی بشناس؛ زیرا در روزگار آسایش، همه دوستاند.(امام علی )
رفاقت، فقط با هم بودن نیست؛گاهی یعنی غیبت تو را با حرمتت پر کردن،یعنی پشت سرت همانقدر شریف بودن که روبهرویت،یعنی وقتی نیستی، آبرویت را مثل آبروی خودش دانستن.
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
صدای خرد، در کالبدِ واژهها
هنر بسیار مهم زندگی، شناخت هرچند گران و ارزان آدمهاست.
بعضیها فقط با زبان رفیقاند؛تا وقتی حرفی برای گفتن هست، خندهای برای خندیدن و مجلسی برای نشستن.بعضیها با نان رفیقاند؛تا وقتی منفعتی هست، دستی برای فشردن و جایی برای ماندن.امّا بعضیها جان هستندهمانهایی که رفاقت را در حساب سود و زیان نمینویسند.
آخر، آدمها از ما چیز زیادی به یاد نمیآورند؛امّا خوب به یاد میآورندکه در روزهای سخت،چه کسی کنارشان ماند.
آنجاست که معلوم میشود چه کسی همراه بودهو چه کسی فقط هممسیر.
دوست را در هنگام سختی بشناس؛ زیرا در روزگار آسایش، همه دوستاند.(امام علی )
رفاقت، فقط با هم بودن نیست؛گاهی یعنی غیبت تو را با حرمتت پر کردن،یعنی پشت سرت همانقدر شریف بودن که روبهرویت،یعنی وقتی نیستی، آبرویت را مثل آبروی خودش دانستن.
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
۵۲
۹:۰۷
آدمی که بیش از حد میداند، دیگر به هیچجا تعلق ندارد.
تلخترین بهای دانستن، میتونه همین باشه.اینکه دیگر نمیتوانی مثل گذشته ساده باور کنی، ساده دوست بداری، ساده قضاوت کنی و ساده در میان آدمها گم شوی.
هرچه بیشتر میفهمی، فاصلهات با جهان بیشتر میشود؛ نه از سر غرور، بلکه چون چیزهایی را دیدهای که دیگر نمیتوانی ندیده بگیری.
میان جمع مینشینی، اما بخشی از تو همیشه بیرون ایستاده است و تماشا میکند؛حرفها را میشنوی، اما پشت کلمات را هم میبینی؛لبخندها را میبینی، امّا گاهی دلیل پنهان بعضی لبخندها را نیز میفهمی؛و بدتر از همه، میفهمی که بسیاری از آدمها نه حقیقت، بلکه آرامشی را میخواهند که با حقیقت اشتباه گرفتهاند.
آنوقت ؛نه میتوانی به جمع برگردی،نه میتوانی از جهان جدا شوی.
دانستن، آدم را میتونه از ما به من تبعید میکند.
آدم آگاه، بیخانه نیست؛فقط خانهاش دیگر جایی در میان جمع نیست.
خانهاش جاییست که بتواند بدون نقاب، با حقیقتی که فهمیده زندگی کند.
آیا حاضر غایب شنیدهای ؟؟؟
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
تلخترین بهای دانستن، میتونه همین باشه.اینکه دیگر نمیتوانی مثل گذشته ساده باور کنی، ساده دوست بداری، ساده قضاوت کنی و ساده در میان آدمها گم شوی.
هرچه بیشتر میفهمی، فاصلهات با جهان بیشتر میشود؛ نه از سر غرور، بلکه چون چیزهایی را دیدهای که دیگر نمیتوانی ندیده بگیری.
میان جمع مینشینی، اما بخشی از تو همیشه بیرون ایستاده است و تماشا میکند؛حرفها را میشنوی، اما پشت کلمات را هم میبینی؛لبخندها را میبینی، امّا گاهی دلیل پنهان بعضی لبخندها را نیز میفهمی؛و بدتر از همه، میفهمی که بسیاری از آدمها نه حقیقت، بلکه آرامشی را میخواهند که با حقیقت اشتباه گرفتهاند.
آنوقت ؛نه میتوانی به جمع برگردی،نه میتوانی از جهان جدا شوی.
دانستن، آدم را میتونه از ما به من تبعید میکند.
آدم آگاه، بیخانه نیست؛فقط خانهاش دیگر جایی در میان جمع نیست.
خانهاش جاییست که بتواند بدون نقاب، با حقیقتی که فهمیده زندگی کند.
آیا حاضر غایب شنیدهای ؟؟؟
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
۴۴
۱۱:۲۹
جایی که برادر به برادر نکند رحمبیگانه برای تو برادر شدنی نیست ! #مولانا
آدمها را در روزهای خوش نمیشود شناخت؛روزهای خوش، همه را شبیه هم میکنند.
برادر را آنجا میشناسیکه میتواند زخمت بزند،اما حرمتت را انتخاب میکند.
و وطن را آنجا میشناسیکه روزگار، آرام نیستو هنوز کسانی هستند کهبه جای پرسیدن چه چیزی نصیب من میشود؟میپرسند که ؛چه چیزی از ما باقی میماند؟
چه بسیار کسانی که سالها کنار تو نشستنداما یک روز هم کنار تو نایستادند؛و چه بسیار غریبههاییکه هیچ سهمی از گذشتهات نداشتند،اما در سختترین فصل زندگیاتسهمی از رنجت را بر دوش کشیدند.
و میهن ... ،همین ماندنهای کوچک و بزرگ است؛همین که آدمها در روزهای دشواریکدیگر را فراموش نکنند،حرمت هم را نگه دارندو نگذارند سختی،آخرین رشتهی انسانیت میانشان را هم پاره کند.
امام علی(ع) :دوست، دوست نیست مگر آنگاه که برادرش را در سه هنگام حفظ کند: در گرفتاری، در غیبت او و پس از مرگ او.
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
آدمها را در روزهای خوش نمیشود شناخت؛روزهای خوش، همه را شبیه هم میکنند.
برادر را آنجا میشناسیکه میتواند زخمت بزند،اما حرمتت را انتخاب میکند.
و وطن را آنجا میشناسیکه روزگار، آرام نیستو هنوز کسانی هستند کهبه جای پرسیدن چه چیزی نصیب من میشود؟میپرسند که ؛چه چیزی از ما باقی میماند؟
چه بسیار کسانی که سالها کنار تو نشستنداما یک روز هم کنار تو نایستادند؛و چه بسیار غریبههاییکه هیچ سهمی از گذشتهات نداشتند،اما در سختترین فصل زندگیاتسهمی از رنجت را بر دوش کشیدند.
و میهن ... ،همین ماندنهای کوچک و بزرگ است؛همین که آدمها در روزهای دشواریکدیگر را فراموش نکنند،حرمت هم را نگه دارندو نگذارند سختی،آخرین رشتهی انسانیت میانشان را هم پاره کند.
امام علی(ع) :دوست، دوست نیست مگر آنگاه که برادرش را در سه هنگام حفظ کند: در گرفتاری، در غیبت او و پس از مرگ او.
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
۴۱
۱۶:۵۲
به یاد کودکانی که باید به خانه بازمیگشتند؛اما خانه، تا همیشه چشمبهراهشان ماند... 
خداحافظیای که جنس سکوت همیشگی داشت ...دردیبیدرمان و حسرتیبیپایان
کاش جهان، پیش از آنکه از کودکی خداحافظی کند،یاد میگرفت با جنگ خداحافظی کند.آنها باید برمیگشتند؛با کفشهایی که هنوز بوی راه میداد،با دفترهایی که نیمهتمام مانده بود،باید در را باز میکردند و صدایشان در خانه میپیچید.
اما بعضی درها باز ماندند و بعضی مادرها، سالهاست هنوز به صدای قدمی گوش میدهند که دیگر نخواهد آمد.
کودکی که رفت، فقط یک کودک نبود؛یک فردا بود؛فردایی که میتوانست پزشک شود، معلم شود، شاعر شود، پدر یا مادر شود، عاشق شود، بخندد، اشتباه کند، بزرگ شود و یک روز، دست کودکش را بگیرد و از همان کوچهای عبور کند که خودش روزی از آن گذشته بود.
و حالا مانده است یک اتاق،یک لباس کوچک،یک اسباببازی،یک عکس،و خانهای که هنوز انگار باور نکرده صاحب آن صدای کوچک دیگر برنمیگردد.
#پاییز#به_یاد_کودکان_دنیا#به_یاد_شهدای__میناب۱۶۸
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
خداحافظیای که جنس سکوت همیشگی داشت ...دردیبیدرمان و حسرتیبیپایان
کاش جهان، پیش از آنکه از کودکی خداحافظی کند،یاد میگرفت با جنگ خداحافظی کند.آنها باید برمیگشتند؛با کفشهایی که هنوز بوی راه میداد،با دفترهایی که نیمهتمام مانده بود،باید در را باز میکردند و صدایشان در خانه میپیچید.
اما بعضی درها باز ماندند و بعضی مادرها، سالهاست هنوز به صدای قدمی گوش میدهند که دیگر نخواهد آمد.
کودکی که رفت، فقط یک کودک نبود؛یک فردا بود؛فردایی که میتوانست پزشک شود، معلم شود، شاعر شود، پدر یا مادر شود، عاشق شود، بخندد، اشتباه کند، بزرگ شود و یک روز، دست کودکش را بگیرد و از همان کوچهای عبور کند که خودش روزی از آن گذشته بود.
و حالا مانده است یک اتاق،یک لباس کوچک،یک اسباببازی،یک عکس،و خانهای که هنوز انگار باور نکرده صاحب آن صدای کوچک دیگر برنمیگردد.
#پاییز#به_یاد_کودکان_دنیا#به_یاد_شهدای__میناب۱۶۸
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
۳۹
۲۲:۰۸
#معرفی_کتاب
باشگاه پنج صبحیها رابین شارما
شروع زندگی از ساعت پنج صبح
داستان با آشنایی یک هنرمند و یک کارآفرین با مردی عجیب آغاز میشود؛ مردی که آنها را با فلسفهی '۵ صبح' و روشهایی برای استفاده بهتر از نخستین ساعت روز آشنا میکند.
در طول سفر، آنها یاد میگیرند چگونه با نظم، تمرکز و عادتهای روزانه، مسیر زندگی و کارشان را تغییر دهند.
صبح زود بیدار شدن تنها یک عمل ساده نیست بلکه یک عادت خوب است که منجر به انجام امور در اسرع وقت میشود.
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
باشگاه پنج صبحیها رابین شارما
شروع زندگی از ساعت پنج صبح
داستان با آشنایی یک هنرمند و یک کارآفرین با مردی عجیب آغاز میشود؛ مردی که آنها را با فلسفهی '۵ صبح' و روشهایی برای استفاده بهتر از نخستین ساعت روز آشنا میکند.
در طول سفر، آنها یاد میگیرند چگونه با نظم، تمرکز و عادتهای روزانه، مسیر زندگی و کارشان را تغییر دهند.
صبح زود بیدار شدن تنها یک عمل ساده نیست بلکه یک عادت خوب است که منجر به انجام امور در اسرع وقت میشود.
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
۲۰
۹:۵۸
هر آدمی، به اندازهی خودش به دنیا واکنش نشان میدهد؛یکی با توهین، یکی با محبت؛یکی با آزار، یکی با سکوت؛یکی با خشم، و دیگری با فهمیدن.
آدمها همیشه آنگونه که با آنها رفتار کردهایم با ما رفتار نمیکنند؛ چون هرکس جهان را از پنجرهی شخصیت خودش میبیند، نه از پنجرهی رفتار ما.
امّا بلوغ، از جایی آغاز میشود که دیگر رفتار آدمها را بهانهای برای شبیه شدن به آنها نمیکنی.
وقتی میفهمی بدی دیگران، مجوز بد شدن تو نیست؛ بیرحمی کسی، دلیل بیرحم شدن تو نیست،انسانیّت مگر جزو وظایف انسان نیست !!و ...
کسی که آزارت داده، قرار نیست شخصیت تو را تعیین کند.قرار نیست زخمهایی که به تو زده، دست تو را هم به سمت زخمی کردن دیگران ببرد.
قرار نیست تلخی یک انسان، شیرینی روح تو را از بین ببرد.
گاهی آدمها وارد زندگی ما میشوند تا چیزی به ما بدهند؛نه لزوماً محبت، نه همیشه خاطرهای خوش،گاهی فقط یک درس.
بعضیها میآیند تا به ما نشان دهند چه کسی باشیم؛و بعضی دیگر، با تمام تلخیشان، به ما یاد میدهند چه کسی نباشیم.
از بعضی آدمها باید فقط یک درس را با خودت ببری و باقی حضورشان را پشت سر بگذاری
ما همه رقمی از شخصیتها تو زندگی خود میبینیم که کاملا طبیعی هست
دنیا پر است از آدمهایی که زخم خوردهاند و به جای درمان کردن زخمشان، آن را به دیگران منتقل کردهاند.اما تو میتوانی حلقه را همانجا متوقف کنی.میتوانی تصمیم بگیری درد، از تو عبور کند؛ اما از تو به دیگری منتقل نشود.
این، ضعف نیست.اتفاقاً یکی از دشوارترین شکلهای قدرت است؛اینکه حق داشته باشی خشمگین باشی، اما خشمگین نمانی؛حق داشته باشی انتقام بگیری، اما انتخاب کنی انسان بمانی؛زخم خورده باشی، اما زخمزننده نشوی.
بلوغ یعنی بفهمی قرار نیست برای اثبات بزرگی خودت، کوچک شدن دیگری را تماشا کنی.قرار نیست چون کسی حرمت تو را نگه نداشت، تو نیز حرمت خودت را با شبیه شدن به او از بین ببری.
گاهی شریفترین پاسخ، پاسخندادن است.گاهی قویترین انتقام، ادامه دادن زندگی با همان انسانی است که پیش از آن زخم، بودی.
نه به این معنا که فراموش کنی؛بلکه به این معنا که اجازه ندهی چیزی که دیگران با تو کردند، تبدیل به چیزی شود که تو با دیگران میکنی.
آدمها ممکن است تو را تغییر دهند،اما این تویی که تصمیم میگیری در نهایت به چه انسانی تبدیل شوی.
و میتونه بزرگترین پیروزی زندگی همین باشد:بدی ببینی، اما بد نشوی.بیمهری ببینی، اما بیمهر نشوی.زخم بخوری، اما زخمزننده نشوی.
و در جهانی که گاهی انسانها برای بقا، شبیه چیزی میشوند که از آن رنج کشیدهاند،تو همچنان خودت بمانی؛شریف، آگاه و انسانی.
چون ارزش انسان، فقط در آن چیزی نیست که با او کردهاند؛در انتخابی است که بعد از آن میکند.
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
آدمها همیشه آنگونه که با آنها رفتار کردهایم با ما رفتار نمیکنند؛ چون هرکس جهان را از پنجرهی شخصیت خودش میبیند، نه از پنجرهی رفتار ما.
امّا بلوغ، از جایی آغاز میشود که دیگر رفتار آدمها را بهانهای برای شبیه شدن به آنها نمیکنی.
وقتی میفهمی بدی دیگران، مجوز بد شدن تو نیست؛ بیرحمی کسی، دلیل بیرحم شدن تو نیست،انسانیّت مگر جزو وظایف انسان نیست !!و ...
کسی که آزارت داده، قرار نیست شخصیت تو را تعیین کند.قرار نیست زخمهایی که به تو زده، دست تو را هم به سمت زخمی کردن دیگران ببرد.
قرار نیست تلخی یک انسان، شیرینی روح تو را از بین ببرد.
گاهی آدمها وارد زندگی ما میشوند تا چیزی به ما بدهند؛نه لزوماً محبت، نه همیشه خاطرهای خوش،گاهی فقط یک درس.
بعضیها میآیند تا به ما نشان دهند چه کسی باشیم؛و بعضی دیگر، با تمام تلخیشان، به ما یاد میدهند چه کسی نباشیم.
از بعضی آدمها باید فقط یک درس را با خودت ببری و باقی حضورشان را پشت سر بگذاری
ما همه رقمی از شخصیتها تو زندگی خود میبینیم که کاملا طبیعی هست
دنیا پر است از آدمهایی که زخم خوردهاند و به جای درمان کردن زخمشان، آن را به دیگران منتقل کردهاند.اما تو میتوانی حلقه را همانجا متوقف کنی.میتوانی تصمیم بگیری درد، از تو عبور کند؛ اما از تو به دیگری منتقل نشود.
این، ضعف نیست.اتفاقاً یکی از دشوارترین شکلهای قدرت است؛اینکه حق داشته باشی خشمگین باشی، اما خشمگین نمانی؛حق داشته باشی انتقام بگیری، اما انتخاب کنی انسان بمانی؛زخم خورده باشی، اما زخمزننده نشوی.
بلوغ یعنی بفهمی قرار نیست برای اثبات بزرگی خودت، کوچک شدن دیگری را تماشا کنی.قرار نیست چون کسی حرمت تو را نگه نداشت، تو نیز حرمت خودت را با شبیه شدن به او از بین ببری.
گاهی شریفترین پاسخ، پاسخندادن است.گاهی قویترین انتقام، ادامه دادن زندگی با همان انسانی است که پیش از آن زخم، بودی.
نه به این معنا که فراموش کنی؛بلکه به این معنا که اجازه ندهی چیزی که دیگران با تو کردند، تبدیل به چیزی شود که تو با دیگران میکنی.
آدمها ممکن است تو را تغییر دهند،اما این تویی که تصمیم میگیری در نهایت به چه انسانی تبدیل شوی.
و میتونه بزرگترین پیروزی زندگی همین باشد:بدی ببینی، اما بد نشوی.بیمهری ببینی، اما بیمهر نشوی.زخم بخوری، اما زخمزننده نشوی.
و در جهانی که گاهی انسانها برای بقا، شبیه چیزی میشوند که از آن رنج کشیدهاند،تو همچنان خودت بمانی؛شریف، آگاه و انسانی.
چون ارزش انسان، فقط در آن چیزی نیست که با او کردهاند؛در انتخابی است که بعد از آن میکند.
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
۲۶
۹:۵۹
گاه باید رویید از پس آن باران
هر سقوطی پایان کار نیست سقوط باران را ببین بهترین آغاز است.
ببار باراناین شهر خسته، عطش تو را در جانش زمزمه می کند غبارش را بزدای...اما فراتر از این شهر...بیابان دل ها ،چشم به راه بارانیستتا مبدل کند کویر خشکیدهاش را به باغی سرسبز و روح را به روشنی ای بی کران ،زلال و جاودان.
باران، زنجیرهای انزوایم را گسست. بوی نم خاک و گل، چون عطری فرح بخش، مرا در آغوش کشید. دستان سرد و بی حسم، به رقصی سرخوشانه فراخوانده شدند. قطرههای نقرهای، مانند الماسهای ریز، بر پوستم مینشستند. در این رقص بیکران، میان آغوشی نمناک و آزاد، هر قطره، نوای آزادی زمزمه میکرد و تنهایی در عمق فراموشی فرورفت .
داشتن دوست خوب، غم را از بين نمیبرد،اما كمک میکند محكم سرپا باشيم، درست مثل چتر خوب كه باران را متوقف نمیکند، اما كمک میكندراحت زير باران قدم بزنيم ...ويكتور هوگو
مولانای جان از طرف خداوند هم میگه ؛شاد باش و فارغ و ایمن که منآن کنم با تو که باران با چمن
#پاییز #باران
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
هر سقوطی پایان کار نیست سقوط باران را ببین بهترین آغاز است.
ببار باراناین شهر خسته، عطش تو را در جانش زمزمه می کند غبارش را بزدای...اما فراتر از این شهر...بیابان دل ها ،چشم به راه بارانیستتا مبدل کند کویر خشکیدهاش را به باغی سرسبز و روح را به روشنی ای بی کران ،زلال و جاودان.
باران، زنجیرهای انزوایم را گسست. بوی نم خاک و گل، چون عطری فرح بخش، مرا در آغوش کشید. دستان سرد و بی حسم، به رقصی سرخوشانه فراخوانده شدند. قطرههای نقرهای، مانند الماسهای ریز، بر پوستم مینشستند. در این رقص بیکران، میان آغوشی نمناک و آزاد، هر قطره، نوای آزادی زمزمه میکرد و تنهایی در عمق فراموشی فرورفت .
داشتن دوست خوب، غم را از بين نمیبرد،اما كمک میکند محكم سرپا باشيم، درست مثل چتر خوب كه باران را متوقف نمیکند، اما كمک میكندراحت زير باران قدم بزنيم ...ويكتور هوگو
مولانای جان از طرف خداوند هم میگه ؛شاد باش و فارغ و ایمن که منآن کنم با تو که باران با چمن
#پاییز #باران
🩵[ #کانون_کتابخوانی دانشگاه ارومیه]
۱۱
۱۷:۰۳