بسم الله الرحمن الرحیمسر شیفت بودم، دقیقا دوازدهم بهمن ماه 1404 بود.حوالی ساعت یازده ظهر، دکتر نجاتی؛ مسئول حلقه های قرآنی مساجد،تماس گرفتند و گفتند یک خبر خوب برات دارم ، اگه قسمت شود میخواهیم به دیدار رهبری که هر سال، اول ماه رمضان برگزار میشود ( دیدار سالیانه قاریان قرآنی تو اولین روز ماه رمضان) برويم.گفت اسم شما رو فرستادم فقط مشخصاتتون رو برام ارسال کنید.اسامی و مشخصات باید برای تایید،به تهران ارسال میشد.جا خورده بودم،اصلا توقع شنیدن همچین خبری را نداشتمچهار یا پنج روز مانده بود به ماه مبارک رمضان یک پیام برایم اومده بود،چند باری نگاهش کردم و باورم نمیشد از ذوق بارها پیام را خواندم.تایید شده بودم...فردایش دکتر نجاتی تماس گرفتند و گفتند آماده باشم که صبح پنجشنبه باید برویم،کل جمعیتی که از استان سیستان و بلوچستان عازم این دیدار بودیم از ۱۰ نفر بیشتر نبود. پنجشنبه صبح شدیکی از دوستان به دنبالم آمد و در مسیر به دنبال یکی دیگر از بچه ها که شیفتش تازه تمام شده بود رفتیم و همراهم تا فرودگاه آمدند.یکم که در فرودگاه بودیم دکتر نجاتی آمد و همانطور که حرف میزدیم ،در بلندگو های فرودگاه اعلام کردند که کم کم سوار هواپیما شویم.با بچه ها خداحافظی کردیم.مسئول دارالقرآن و یه تعداد از قاری های بزرگ استان هم همراهمون بودند،برای خودم بشخصه خیلی عجیب بود با خودم میگفتم منی که به گرد پای اونا نمیرسم الان باهاشونم.خلاصه سوار هواپیما شدیماون روز سیام بهمن ماه،اولین روز ماه مبارک رمضان بود.دیدار قرار بود بعد از ظهر پنجشنبه انجام شود،ما ساعت ۱۰ صبح،به سمت تهران حرکت کردیم، حدود یک ساعتی در مسیر پرواز بودیم تا به فرودگاه مهرآباد رسیدیمحوالی نماز ظهر بودنماز ظهر را همانجا در نمازخانهفرودگاه خواندیم و کم کم به سمت خیابون کشور دوست و بیت رهبری راه افتادیم.خيابان های منتهی به بیت را بسته بودند، پیاده یک مسیری را رفتیم تا اسامی را که از قبل به انتظامات داده شده بود را تایید کنیم و کارت ورود رو بگیریمکارت ها رو گرفتیم و به داخل بیت رفتیم.البته به این سادگیام نبود ، یه مسیر پیچ در پیچ به همراه چهار گیت بازرسی،تمام مهمانانی که از شهرهای دیگر آمده بودند برای صرف نهار وارد یک سالن شدند.ما هم چون مسافر بودیم نمیشد روزه بگیریمبعد از صرف ناهار و یه استراحت خیلی کوتاه دکتر نجاتی رو به من کرد و گفت به داخل حسینیه برویم؟دوستان هم یکم دیگر به جمع ما اضافه میشوند.گفتم بریم.ساعت حوالی دو بعد از ظهر بود،رفتیم وارد حسینیه شدیمهمان حسینیه معروف جمارانهمانجایی که شخص اول کشورمان سخنرانی میکردفضایِ خیلی ساده و فرشهای گلیم معمولی،برایم جالب بود جایی که مسئولین و فرمانده های رده بالای کشور رفت و آمد دارند چرا اینقد سادهست خالی از لطف نیست که بیان کنم زیارت استاد پرهیزکار هم در مسیر نصیبمان شد.یک جمعیت حدوداً چهارصد تا پانصد نفری به این مکان دعوت شده بودند ، دیدار تقریبا نیمه خصوصی بود.همچنین حسینیه میزبان داورهای محفل هم بود.من و دکتر نجاتی،دو نفری همان ردیفهای آخر نشستیم؛مراسم هنوز شروع نشده بود، اما جمعیت داخل حسینیه نشسته بودند.بعضیها با صوت یه قسمت از قران را تلاوت میکردند، بعضیها نوبتی اشعاری حماسی یا در مورد اهل بیت ﷺ و حضرت آقا میگفتند، فضای جالبی بود تا اینکه مراسم شروع شد.اولین قاری از مشهد بودبرادر آقای شاکرنژاد داور برنامه محفل،همه در فضای روحانیِ حسینیه منتظر یک نفر بودندحضرت اقا،امام خامنه ای(رضوان الله علیه)
۲۷
۱۲:۰۱
کتاب جمکران 📚
روایـتهـای مخـاطبیـن
نورانیترین لحظه: یک تجربه دلانگیز از دیدار با خامنهای کبیر
بسم الله الرحمن الرحیم سر شیفت بودم، دقیقا دوازدهم بهمن ماه 1404 بود. حوالی ساعت یازده ظهر، دکتر نجاتی؛ مسئول حلقه های قرآنی مساجد،تماس گرفتند و گفتند یک خبر خوب برات دارم ، اگه قسمت شود میخواهیم به دیدار رهبری که هر سال، اول ماه رمضان برگزار میشود ( دیدار سالیانه قاریان قرآنی تو اولین روز ماه رمضان) برويم. گفت اسم شما رو فرستادم فقط مشخصاتتون رو برام ارسال کنید. اسامی و مشخصات باید برای تایید،به تهران ارسال میشد.جا خورده بودم،اصلا توقع شنیدن همچین خبری را نداشتم چهار یا پنج روز مانده بود به ماه مبارک رمضان یک پیام برایم اومده بود،چند باری نگاهش کردم و باورم نمیشد از ذوق بارها پیام را خواندم. تایید شده بودم... فردایش دکتر نجاتی تماس گرفتند و گفتند آماده باشم که صبح پنجشنبه باید برویم،کل جمعیتی که از استان سیستان و بلوچستان عازم این دیدار بودیم از ۱۰ نفر بیشتر نبود. پنجشنبه صبح شد یکی از دوستان به دنبالم آمد و در مسیر به دنبال یکی دیگر از بچه ها که شیفتش تازه تمام شده بود رفتیم و همراهم تا فرودگاه آمدند.یکم که در فرودگاه بودیم دکتر نجاتی آمد و همانطور که حرف میزدیم ،در بلندگو های فرودگاه اعلام کردند که کم کم سوار هواپیما شویم. با بچه ها خداحافظی کردیم. مسئول دارالقرآن و یه تعداد از قاری های بزرگ استان هم همراهمون بودند،برای خودم بشخصه خیلی عجیب بود با خودم میگفتم منی که به گرد پای اونا نمیرسم الان باهاشونم. خلاصه سوار هواپیما شدیم اون روز سیام بهمن ماه،اولین روز ماه مبارک رمضان بود. دیدار قرار بود بعد از ظهر پنجشنبه انجام شود، ما ساعت ۱۰ صبح،به سمت تهران حرکت کردیم، حدود یک ساعتی در مسیر پرواز بودیم تا به فرودگاه مهرآباد رسیدیم حوالی نماز ظهر بود نماز ظهر را همانجا در نمازخانهفرودگاه خواندیم و کم کم به سمت خیابون کشور دوست و بیت رهبری راه افتادیم. خيابان های منتهی به بیت را بسته بودند، پیاده یک مسیری را رفتیم تا اسامی را که از قبل به انتظامات داده شده بود را تایید کنیم و کارت ورود رو بگیریم کارت ها رو گرفتیم و به داخل بیت رفتیم.البته به این سادگیام نبود ، یه مسیر پیچ در پیچ به همراه چهار گیت بازرسی،تمام مهمانانی که از شهرهای دیگر آمده بودند برای صرف نهار وارد یک سالن شدند. ما هم چون مسافر بودیم نمیشد روزه بگیریم بعد از صرف ناهار و یه استراحت خیلی کوتاه دکتر نجاتی رو به من کرد و گفت به داخل حسینیه برویم؟ دوستان هم یکم دیگر به جمع ما اضافه میشوند. گفتم بریم. ساعت حوالی دو بعد از ظهر بود،رفتیم وارد حسینیه شدیم همان حسینیه معروف جماران همانجایی که شخص اول کشورمان سخنرانی میکرد فضایِ خیلی ساده و فرشهای گلیم معمولی، برایم جالب بود جایی که مسئولین و فرمانده های رده بالای کشور رفت و آمد دارند چرا اینقد سادهست خالی از لطف نیست که بیان کنم زیارت استاد پرهیزکار هم در مسیر نصیبمان شد. یک جمعیت حدوداً چهارصد تا پانصد نفری به این مکان دعوت شده بودند ، دیدار تقریبا نیمه خصوصی بود. همچنین حسینیه میزبان داورهای محفل هم بود. من و دکتر نجاتی،دو نفری همان ردیفهای آخر نشستیم؛مراسم هنوز شروع نشده بود، اما جمعیت داخل حسینیه نشسته بودند. بعضیها با صوت یه قسمت از قران را تلاوت میکردند، بعضیها نوبتی اشعاری حماسی یا در مورد اهل بیت ﷺ و حضرت آقا میگفتند، فضای جالبی بود تا اینکه مراسم شروع شد. اولین قاری از مشهد بود برادر آقای شاکرنژاد داور برنامه محفل، همه در فضای روحانیِ حسینیه منتظر یک نفر بودند حضرت اقا،امام خامنه ای(رضوان الله علیه)
نشستن روی آن فرشهای سفت پاهایمان را به درد آورده بود ، منم خیلی خسته بودم چشمهایم ایِ سنگین و سنگین تر میشد. زانو هایم را بغل کردم سرم را بر رویشان گذاشتم در همین حال بودم که یهو،جمعیت حاضر مثل برق گرفته ها بلند شدند و شروع به تکبیر گفتن و صلوات فرستادن کردند. آقا اومده بود... با سیل جمعیت جلو رفتیم وسطهای حسینیه متوقف شدیم و همانجانشستیم،باورم نمیشد ، بالاخره سید علی قلب ها را دارم از نزدیک میبینم. معنی چهره نورانی اونجا برایم مشخص شد ، در طول ۲۵ سال عمری که از خداوند دریافت کرده بودم،همچین چهره نورانی ندیده بودم دوست داشتم همینطور بهاو زُل بزنم؛ بغض گلویم راگرفته و گویا در دلم آشوب بود. اما با نگاه کردن به آن چهره پر نور،آرامش عمیقی در وجودم میپیچید. فردی را در مقابلم میديدم که بالاتر از مقام یه انسان بود تا حالا همچین تجربه ای نداشتم شرح آن لحظه قابل توصیف با کلمات نیست،باید فقط تجربه کرد.حال و هوای حسینیه بعد از ورود آقا کاملا تغییر کرده بود،
#روایت_باران
خبری از آن خستگیهای چند دقیقه قبل نبودنمیخواستم نگاهم که به آقا دوخته شده بود را قطع کنم،حتی پلک زدن هم من را از این لذت وا میداشت.به خاطر دارم،در میان مراسم یک تعداد نوجوان موقع اجرای تواشیح یک سوتی دادند و یک جایی رو اشتباه خوندند،بعدش همشون ناراحت بودند که همچین جایی و جلوی آقا این اشتباه بهوجود آمده،اما حضرت آقا با تعاریف و تشویق هایی که ازشون کردند،کلا اشتباهشون رو فراموش کردند و دوباره لبخند روی لبهایشان نقش بسته بود.آنجا تازه فهمیدم که حضرت اقا،چقدر متواضع و ارزشمند و والاتر از حد تصور عموم و از جمله خودم هستند.حضرت آقا تقریبا چهل دقیقه در حسینیه بودندو تقریبا ده دقیقه سخنرانی دلنواز و گوش نوازی کردند که مطمئنم تک تک جملاتشان بر قلب و ذهن افرادی که آنجا بودند نقش بسته است.و اما،زیباترین تجربه زندگی من دیدن چهره ای بود که همیشه از اعماق وجود و قلبم دوستشون داشتم و حالا سخناناش را چون ارزشمند ترین داراییام به گوشجان میسپردم.مراسم نزدیک اذان مغرب تمام شدبرای نماز آماده شدیم،اما متاسفانه نماز جماعت پشت سر آقا ازما سَلب شد و نماینده ایشون به عنوان امام جماعت ایستادند.بعد نماز به صرف افطاری وارد سالن شدیم و از آنجا، به مهمانسرای دارالقران تهران برای استراحت رفتیم.جمعه ساعت ۶:۳۰ صبح با قلب هایی که با دیدن نور خدا روشن شده بود عازم زاهدان شدیم.در تمام طول مسیر لبخند و ذوق و شوق دیدن آقا در وجودمان خودنمایی میکرد و حالا با یک تجربه ی فراموش نشدنی،با کلی مسئولیت جدید که از صحبت های آقا بر دوشمان نهاده شده بود،زندگیمان را این بار بیشتر در زیر سایهی پرچم ایمان و اقتدار و اطاعت از ولایت فقیه دیدیم و خداوند منان را بابت این توفیق زیارت، شاکر بودیم.
امیر عباس نوروزی
1404/11/30
#روایت_باران
کانال رسمی کتاب جمکران:@ketabejamkaran
۳۰
۱۲:۰۱
سلام به همه مخاطبان عزیز کتاب جمکران. 
امیدواریم حالتون خوب باشه.
امروز گفتیم یه گشتی با هم توی سایت #انتشارات_کتاب_جمکران بزنیم و چند تا از بخشهای کاربردیش رو بهتون معرفی کنیم؛ شاید موقع انتخاب کتاب به کارتون بیاد. ^^
اول از همه، یه بخش پیشنهادهای ویژه داریم که کلی کتاب با تخفیفهای خوب توش قرار گرفته. بعضی از این تخفیفها هم زماندارن، پس اگه کتابی چشمتون رو گرفت، بهتره زیاد دست دست نکنین. 
یه قسمت هم برای تازههای کتاب جمکران داریم که هر کتاب جدیدی منتشر بشه، اول از همه اونجا میبینینش.
اگه دنبال کتاب خاصی هستین، لازم نیست بین همه کتابها بگردین؛ کتابها بر اساس موضوع دستهبندی شدن؛ از مهدویت و ادبیات داستانی گرفته تا کتابهای کودک و نوجوان و کلی موضوع دیگه. اینجوری خیلی راحتتر میتونین چیزی که دنبالش هستین رو پیدا کنین.
یه سر هم به بخش پرفروشها بزنین؛ شاید همون کتابی که مدتها دنبال خوندنش بودین، اونجا منتظرتون باشه. 

خلاصه سعی کردیم انتخاب و خرید کتاب تا جای ممکن راحتتر باشه؛ چه بخواین یه کتاب برای خودتون پیدا کنین، چه دنبال هدیه باشین.
پس اگه هنوز سایت رو ندیدین، حتما یه گشتی بزنین
https://ketabejamkaran.ir/احتمال زیاد دست خالی برنمیگردین. 

کانال رسمی کتاب جمکران:@ketabejamkaran
امروز گفتیم یه گشتی با هم توی سایت #انتشارات_کتاب_جمکران بزنیم و چند تا از بخشهای کاربردیش رو بهتون معرفی کنیم؛ شاید موقع انتخاب کتاب به کارتون بیاد. ^^
خلاصه سعی کردیم انتخاب و خرید کتاب تا جای ممکن راحتتر باشه؛ چه بخواین یه کتاب برای خودتون پیدا کنین، چه دنبال هدیه باشین.
پس اگه هنوز سایت رو ندیدین، حتما یه گشتی بزنین
۲۸
۱۴:۲۷
۲۸
۱۴:۲۷
۲۸
۱۴:۲۷
۲۸
۱۴:۲۷
۲۸
۱۴:۲۷
۲۸
۱۴:۲۷
۱۸
۱۷:۵۱
کتاب جمکران 📚
والـدگــری در بحــران | ۲
چگونه اضطراب خود را در بحران کنترل کنیم تا به کودک منتقل نشود؟
آیا میدانستید در شرایط بحرانی، خطرناکترین ترکش برای روح کودک شما از اخبار یا صدای انفجار شلیک نمیشود، بلکه از شیوه راه رفتن و نفس کشیدن خود شما در خانه سرچشمه میگیرد؟
شاید فکر کنید وقتی با صدای آهسته در آشپزخانه درباره اخبار ناگوار صحبت میکنید، یا وقتی نیمهشب با چشمهای سرخشده به صفحه گوشی خیره میشوید، فرزندتان متوجه چیزی نمیشود چون مشغول بازی با اسباببازیهایش است.
اما روانشناسی کودک ثابت کرده است که فرزندان ما، تشنه کلمات ما نیستند؛ آنها هیجانات پنهان ما را میبلعند.
شما نمیتوانید با دستانی لرزان، فنجان چای را نگه دارید، مدام کانالهای خبری را بالا و پایین کنید و بعد دست روی سر کودکتان بکشید و بگویید: «همه چیز امن است، نترس!»
کودک میان کلام آرام شما و رفتار مضطربتان، دومی را انتخاب میکند. او با خود میگوید: «اگر اوضاع امن است، پس چرا قهرمان زندگی من اینقدر ترسیده؟»
و اینجاست که چرخه انتقال اضطراب کامل میشود.
اما خبر خوب این است که کلید توقف این چرخه هم دقیقاً در دستهای خود شماست.
شما میتوانید با چند اقدام ساده، دوباره به آن پناهگاه امنی تبدیل شوید که فرزندتان به آن نیاز دارد.
اصل طلایی: اول ماسک اکسیژن خودت را بزن!
در دستورالعملهای ایمنی پرواز آمده است: «هنگام افت فشار کابین، ابتدا ماسک اکسیژن خود و سپس ماسک کودک را بزنید.»
دلیل آن روشن است؛ والدی که بیهوش شده یا اکسیژن ندارد، نمیتواند جان فرزندش را نجات دهد.
در بحرانهای روانی و جنگ نیز دقیقاً همین قانون حاکم است.
آرامش واقعی والدین، مهمترین محافظ روان کودک است.
برگرفته از کتاب #کوله_پشتی_آرامش
" />
به قلم #محبوبه_جاوید و #نجمه_راستی_کردار
برای تهیه کتاب و اطلاع از جزئیات بیشتر، به لینک زیر مراجعه کنید.
https://ketabejamkaran.ir/171369
#ذرهبین | #والدگری_در_بحران
کانال رسمی کتاب جمکران: @ketabejamkaran
۲۳
۱۷:۵۴