گاهی یک خاطره، خودش آغازِ یک خاطرهی دیگر میشود...دیروز خاطرهای نوشتم دربارهی دختری که روز تولدش به خودش کتاب هدیه داده بود و آخرش از خودم پرسیدم: «من فردا چه چیزی به خودم هدیه بدهم؟»اما امروز، بیشتر از آنکه به هدیهای برای خودم فکر کنم، غرق محبت آدمهای اطرافم شدم.از صبح، یکییکی محبتها از راه رسیدند. نورای عزیزم با نقاشی زیبایش، داستانی که پشت آن نوشته بود و دستبند زیبایی که با دستان کوچکش ساخته بود، دلم را شاد کرد.طیبه عزیزم، همراه با هدیهی پرمهر خودش و پسر نازنینش، مریمجان عزیزم با هدیه و یادداشت دلنشینش، و سمانه عزیز، عضو مهربان کتابخانه، به همراه مادر بزرگوارش، با هدیهی زیبا و یادداشتهای پرمهرشان، هر کدام به شکلی مرا غافلگیر کردند.از همهی این عزیزان و نیز همهی دوستان و همکاران عزیزم که با پیامهای تبریک، لبخندها، آغوشهای گرم و مهربانیشان روز تولدم را شیرینتر کردند، صمیمانه سپاسگزارم. اگر نام کسی را نبردهام، فقط برای کوتاه ماندن این نوشته است؛ وگرنه محبت تکتک شما در خاطرم مانده و در دلم ثبت شده است.
راستش، امروز بیش از هر چیز، شرمندهی این همه مهر شدم.
از صمیم قلب، از همهی شما ممنونم. محبتتان برای من فراموشنشدنی است و امیدوارم روزی بتوانم گوشهای از آن را جبران کنم.
یکشنبه، ۲۱ تیر ۱۴۰۵
راستش، امروز بیش از هر چیز، شرمندهی این همه مهر شدم.
از صمیم قلب، از همهی شما ممنونم. محبتتان برای من فراموشنشدنی است و امیدوارم روزی بتوانم گوشهای از آن را جبران کنم.
۵۸
۱۲:۳۹
این روزها ذهنم درگیر جنوب است. جنگی که ناخواسته بر مردمانش تحمیل شده است. میخواهم برایشان بنویسم، اما نمیتوانم. خودم را جای آنها میگذارم، باز هم نمیتوانم. با اینکه ما هم بهتازگی روزهایی از جنگ را پشت سر گذاشتهایم، باز هم احساس میکنم از فهم عمق آنچه این روزها بر مردم جنوب میگذرد، دورم.شاید به همین دلیل است که کتاب میخوانیم؛ برای اینکه همدلی را تمرین کنیم. نه اینکه خیال کنیم رنج دیگری را کاملاً فهمیدهایم، بلکه برای اینکه اندکی به فهمیدن نزدیک شویم.این روزها «عسل و حنظل» اثر طاهر بن جلون را میخوانم؛ نویسندهای مراکشی ـ فرانسوی که به لطف یک دوست خوب با او آشنا شدم.در جایی از کتاب مینویسد:«فکر میکردم همین که بازنشسته شوم بچههایم به من میرسند و هوایم را دارند. اما یک روز چیزی فهمیدم. چیزی وحشتناک به ذهنم القا شد: بچههایمان مال ما نیستند. این حقیقت آزارم داد. فکر میکردم کاملاً طبیعی است که از من و مادرشان مراقبت کنند. اشتباه میکردم. بعد یاد گرفتم که بپذیرم آنها هم زندگی و مشکلات خودشان را دارند و ما باری بر دوششان شدهایم. از دستشان عصبانی نیستم. فقط غمگینم.»همین چند سطر کافی بود تا بیاختیار یاد «داستان توکیو» بیفتم؛ فیلم سیاهوسفید ژاپنی از یاسوجیرو اوزو که سالها پیش دیده بودم.فیلم، داستان زوجی سالخورده است که از کیوتو به توکیو سفر میکنند تا فرزندانشان را ببینند. اما فرزندان، درگیر زندگی روزمره خود، آنگونه که باید پذیرای پدر و مادر نیستند. در میان همه آنها، فقط نوریکو، عروسِ بیوه خانواده که همسرش در جنگ کشته شده، با مهربانی از این زوج سالخورده استقبال میکند. در پایان، مادر از دنیا میرود و فرزندان، پس از مراسم، دوباره به زندگی خود بازمیگردند و پدر را با تنهاییاش تنها میگذارند.سالها پیش این فیلم را دیده بودم، اما امروز، میان سطرهای کتاب طاهر بن جلون، چهره آن پدر و مادر دوباره در ذهنم جان گرفت. چه فیلم غمگینی... و چه انسانی.به نظرم کتابها و فیلمهای اصیل، دستکم یک کار را بلدند؛ نمیگذارند از کنار رنج انسانهای دیگر بیتفاوت عبور کنیم و یادمان میآورند که پشت هر خبر و هر تصویر، انسانی ایستاده است با ترسها، امیدها، دلتنگیها و زندگی خودش.و باز ذهنم به جنوب برمیگردد. شاید هنوز هم نتوانم خودم را جای آنها بگذارم، اما دستکم نمیخواهم رنجشان برایم به یک خبر عادی تبدیل شود. آرزو میکنم روزی برسد که از جنوب، فقط بوی دریا، نخل، آفتاب و زندگی بنویسیم.
#زهرا_آقایی#عسل_و_حنظل#طاهر_بن_جلون#داستان_توکیو#یاسوجیرو_اوزو#کتاب#کتابخوانی#همدلی#جنوب
#زهرا_آقایی#عسل_و_حنظل#طاهر_بن_جلون#داستان_توکیو#یاسوجیرو_اوزو#کتاب#کتابخوانی#همدلی#جنوب
۵۸
۱۲:۴۰
مدتها بود نوجوانهای کتابخانه، بعد از خواندن دو جلد اول مجموعهی «دروازهی مردگان»، سراغ جلد سوم را میگرفتند و ما هر بار با تأسف میگفتیم:«هنوز در کتابخانه موجود نیست.»
امروز این انتظار به پایان رسید.
مدیرکل محترم و مهربان کتابخانه، جلد سوم این مجموعه، «چاه تاریکی» اثر حمیدرضا شاهآبادی را به کتابخانه اهدا کردند. همراه آن، کتاب ارزشمند «آرش (حکایت تیر انداختن مرد قصهگو)» نوشتهی مرجان فولادوند هم به قفسههای بخش نوجوان اضافه شد.
با خودم فکر میکردم اهدای کتاب، برای کسی که اهل کتاب است، همیشه کار آسانی نیست. بعضی کتابها را با علاقه نگه میداریم و بعضی، اگر هدیهی عزیزی باشند، دل کندن از آنها سختتر هم میشود.
برای همین، خواستم از همهی کسانی که کتابهایشان را به کتابخانهها هدیه میکنند، تشکر کنم.
شاید کتابی از قفسهی خانهی شما کم شود، اما همان کتاب میتواند بارها و بارها خوانده شود و انتظار چندین خواننده را به پایان برساند.
سپاس از همهی اهداکنندگان کتاب.
عکاس: مریم حجازی
#زهرا_آقایی#اهدای_کتاب#کتابخانه_عمومی#کتاب_نوجوان#دروازه_مردگان#چاه_تاریکی#حمیدرضا_شاه_آبادی#آرش#مرجان_فولادوند#ترویج_کتابخوانی
امروز این انتظار به پایان رسید.
مدیرکل محترم و مهربان کتابخانه، جلد سوم این مجموعه، «چاه تاریکی» اثر حمیدرضا شاهآبادی را به کتابخانه اهدا کردند. همراه آن، کتاب ارزشمند «آرش (حکایت تیر انداختن مرد قصهگو)» نوشتهی مرجان فولادوند هم به قفسههای بخش نوجوان اضافه شد.
با خودم فکر میکردم اهدای کتاب، برای کسی که اهل کتاب است، همیشه کار آسانی نیست. بعضی کتابها را با علاقه نگه میداریم و بعضی، اگر هدیهی عزیزی باشند، دل کندن از آنها سختتر هم میشود.
برای همین، خواستم از همهی کسانی که کتابهایشان را به کتابخانهها هدیه میکنند، تشکر کنم.
شاید کتابی از قفسهی خانهی شما کم شود، اما همان کتاب میتواند بارها و بارها خوانده شود و انتظار چندین خواننده را به پایان برساند.
سپاس از همهی اهداکنندگان کتاب.
#زهرا_آقایی#اهدای_کتاب#کتابخانه_عمومی#کتاب_نوجوان#دروازه_مردگان#چاه_تاریکی#حمیدرضا_شاه_آبادی#آرش#مرجان_فولادوند#ترویج_کتابخوانی
۵۹
۱۲:۴۱
میان کتابهای کودکِ تازهای که برای ثبت به کتابخانه رسیده بودند، چشمم به کتابی افتاد که بیشتر از بقیه توجهم را جلب کرد؛ «سارا و برکهی نیلوفر آبی». عنوان این کتاب به مجموعهتابلوهای مشهور «نیلوفرهای آبی» اثر کلود مونه، نقاش امپرسیونیست فرانسوی، اشاره دارد.
شاید اگر یادگیری زبان فرانسه را شروع نکرده بودم، این کتاب هم برایم فقط یکی از دهها کتاب کودکِ تازه بود. اما حالا نام کلود مونه برایم آشنا بود؛ نقاشی که فقط منظرهها را به تصویر نمیکشید، بلکه نور و لحظه را هم روی بوم ثبت میکرد.
من و همکارم دو روز تمام مشغول ثبت و فهرستنویسی کتابهای تازه بودیم. فرصت کوتاهی پیدا کردم تا کتاب را ورق بزنم. داستانی فانتزی که کودکان را به دنیای نقاشیهای کلود مونه میبَرَد؛ دنیایی که در آن، سارا میان تابلوهای مونه قدم میزَنَد و با رنگها، نور و خیال همراه میشَوَد. تصویرهای کتاب آنقدر دلنشین بودند که نمیشد بیتفاوت از کنارشان گذشت.
هنوز محو تماشای نقاشیهای کتاب بودم که دختری، دانشجوی مهندسی معماری، چند کتاب روی میزم گذاشت تا از امانت خارج کنم؛ یا به قول ما کتابدارها، «برگشت» بزنم.
یکی از کتابها را که باز کردم، تصویرهایی دیدم با حالوهوایی آشنا. ناخودآگاه گفتم: «چقدر شبیه نقاشیهای کلود مونهاند.»لبخندی زد و گفت: «دقیقاً.»
همین یک جمله، آغاز گفتوگوی ما شد. از رشتهاش گفت؛ از اینکه در کنار درسهای ریاضی و محاسبات، تاریخ هنر هم میخوانند و اتفاقاً همین درسها، با همه دشواریشان، برایشان بسیار لذتبخش است.
من هم از کتابهای کتابخانه گفتم؛ از اینکه میان قفسهها، کتابهایی هست که آدم را با زندگی و آثار هنرمندان بزرگ آشنا میکند. از کتابِ «شور زندگی» گفتم؛ رمانی از اروینگ استون که زندگی ونسان ونگوگ را روایت میکند؛ هنرمندی که با وجود فقر، تنهایی و رنجهای بسیار، دست از خلق آثارش برنداشت و امروز از تأثیرگذارترین نقاشان جهان به شمار میرود.
هنوز حرفم تمام نشده بود که با اشتیاق گفت: «چند روز دیگه که امتحانهام تموم بشه، حتماً میآم این کتاب رو امانت میگیرم.»
او با اشتیاقِ خواندن «شور زندگی» از کتابخانه رفت و من با اشتیاقِ خواندن «سارا و برکهی نیلوفر آبی».
دوشنبه، ۲۹ تیر ۱۴۰۵
#زهرا_آقایی#خاطرات_یک_کتابدار#هنر#نقاشی#کلود_مونه#ون_گوگ#تاریخ_هنر#نیلوفرهای_آبی#شور_زندگی
https://ble.ir/ketabkhanehnegar
شاید اگر یادگیری زبان فرانسه را شروع نکرده بودم، این کتاب هم برایم فقط یکی از دهها کتاب کودکِ تازه بود. اما حالا نام کلود مونه برایم آشنا بود؛ نقاشی که فقط منظرهها را به تصویر نمیکشید، بلکه نور و لحظه را هم روی بوم ثبت میکرد.
من و همکارم دو روز تمام مشغول ثبت و فهرستنویسی کتابهای تازه بودیم. فرصت کوتاهی پیدا کردم تا کتاب را ورق بزنم. داستانی فانتزی که کودکان را به دنیای نقاشیهای کلود مونه میبَرَد؛ دنیایی که در آن، سارا میان تابلوهای مونه قدم میزَنَد و با رنگها، نور و خیال همراه میشَوَد. تصویرهای کتاب آنقدر دلنشین بودند که نمیشد بیتفاوت از کنارشان گذشت.
هنوز محو تماشای نقاشیهای کتاب بودم که دختری، دانشجوی مهندسی معماری، چند کتاب روی میزم گذاشت تا از امانت خارج کنم؛ یا به قول ما کتابدارها، «برگشت» بزنم.
یکی از کتابها را که باز کردم، تصویرهایی دیدم با حالوهوایی آشنا. ناخودآگاه گفتم: «چقدر شبیه نقاشیهای کلود مونهاند.»لبخندی زد و گفت: «دقیقاً.»
همین یک جمله، آغاز گفتوگوی ما شد. از رشتهاش گفت؛ از اینکه در کنار درسهای ریاضی و محاسبات، تاریخ هنر هم میخوانند و اتفاقاً همین درسها، با همه دشواریشان، برایشان بسیار لذتبخش است.
من هم از کتابهای کتابخانه گفتم؛ از اینکه میان قفسهها، کتابهایی هست که آدم را با زندگی و آثار هنرمندان بزرگ آشنا میکند. از کتابِ «شور زندگی» گفتم؛ رمانی از اروینگ استون که زندگی ونسان ونگوگ را روایت میکند؛ هنرمندی که با وجود فقر، تنهایی و رنجهای بسیار، دست از خلق آثارش برنداشت و امروز از تأثیرگذارترین نقاشان جهان به شمار میرود.
هنوز حرفم تمام نشده بود که با اشتیاق گفت: «چند روز دیگه که امتحانهام تموم بشه، حتماً میآم این کتاب رو امانت میگیرم.»
او با اشتیاقِ خواندن «شور زندگی» از کتابخانه رفت و من با اشتیاقِ خواندن «سارا و برکهی نیلوفر آبی».
#زهرا_آقایی#خاطرات_یک_کتابدار#هنر#نقاشی#کلود_مونه#ون_گوگ#تاریخ_هنر#نیلوفرهای_آبی#شور_زندگی
https://ble.ir/ketabkhanehnegar
۷۱
۱۲:۴۱
ساعت ۹ و ۵۵ دقیقهی صبح است. لپتاپ را روشن میکنم. تا یک دقیقهی دیگر، اتفاقی تازه رقم خواهد خورد؛ رادیویی متولد میشود که قرار است صدای کتابخانههای استان قم باشد؛ رادیویی به نام «قلمرو».موجی از هیجان وجودم را فرا گرفته است. حس عجیبی دارم؛ آمیختهای از شادی، غرور و امید. گمان میکنم همهی همکاران پرتلاشم در کتابخانهها، امروز چنین حسی را تجربه میکنند.
ساعت ۱۰، پخش رادیو با تلاوت آیاتی از قرآن کریم آغاز میشود. پس از آن، پیام تبریک و سخنان مدیرکل کتابخانههای عمومی استان قم پخش میشود و سپس، یکبهیک، صدای اهالی فرهنگ و همکارانم را میشنوم که تولد «رادیو قلمرو» را تبریک میگویند. بعضی صداها برایم آشنا هستند و بعضی دیگر را برای نخستین بار میشنوم. هر بار که صدای یکی از همکارانم پخش میشود، بیاختیار لبخند میزنم.
بخشهای مختلف رادیو هم یکبهیک معرفی میشوند؛ بخش معرفی کتاب، بخش کودک، بخش داستان و... قرار است در هر بخش، صدای کتابداران، اهالی فرهنگ و مردم شنیده شود. رادیویی که از جنس صداست، اما جانش با کتاب گره خورده است.
در میان پیامهای تبریک، جملهای از یکی از اهالی فرهنگ بیش از همه در ذهنم میماند:«رادیو قلمرو، دعوتی است برای مکث؛ فرصتی برای پیاده شدن از قطار روزمرگی و رسیدن به تأمل و اندیشه.»
همان لحظه یاد کتابی میافتم که چند روز پیش به مجموعهی کتابهای کودک کتابخانه اضافه شده بود؛ «یک روز جادویی که قرار بود هیچ کاری نکنم!» نوشته و تصویرگری بئاتریس آلمانیا، با ترجمهی معصومه نفیسی، از انتشارات مهرسا؛ کتابی که موفق شده چهار نشان «لاکپشت پرنده» را به دست آورد.
داستان دربارهی دخترکی است که همراه مادرش به کلبهای چوبی در دل جنگل میرود. از سر بیحوصلگی، مثل همیشه سرگرم تبلتش میشود؛ اما اتفاقی ساده، او را از صفحهی نمایش جدا میکند و ناگهان دنیای اطرافش را جور دیگری میبیند؛ دنیایی که همیشه همانجا بوده، اما فرصت دیدنش را نداشته است.
کتاب را دوباره برمیدارم و ورق میزنم. مدام به همان جملهی آغاز برنامه فکر میکنم؛ به «مکث». شاید گاهی همهی ما، چه کودک و چه بزرگسال، بیشتر از هر چیز به چند دقیقه فاصله گرفتن از شتاب همیشگی زندگی نیاز داریم؛ چند دقیقهای برای دیدن، شنیدن و فکر کردن.
دوباره نگاهم به عنوان کتاب میافتد: «یک روز جادویی که قرار بود هیچ کاری نکنم!» راستش، امروز برای من هم یک روز جادویی است؛ روزی که رادیو «قلمرو» اولین قدمش را برمیدارد.
تولدت مبارک، رادیو «قلمرو».
پنجشنبه، ۱ مرداد ۱۴۰۵
#زهرا_آقایی#خاطرات_یک_کتابدار #رادیو_قلم_رو #کتابخانه #معرفی_کتاب #ادبیات_کودک #یک_روز_جادویی_که_قرار_بود_هیچ_کاری_نکنم #لاکپشت_پرنده
رادیو اینترنتی «قلمرو»
https://www.rghalamro.ir/
@Rghalamro
https://ble.ir/ketabkhanehnegar
ساعت ۱۰، پخش رادیو با تلاوت آیاتی از قرآن کریم آغاز میشود. پس از آن، پیام تبریک و سخنان مدیرکل کتابخانههای عمومی استان قم پخش میشود و سپس، یکبهیک، صدای اهالی فرهنگ و همکارانم را میشنوم که تولد «رادیو قلمرو» را تبریک میگویند. بعضی صداها برایم آشنا هستند و بعضی دیگر را برای نخستین بار میشنوم. هر بار که صدای یکی از همکارانم پخش میشود، بیاختیار لبخند میزنم.
بخشهای مختلف رادیو هم یکبهیک معرفی میشوند؛ بخش معرفی کتاب، بخش کودک، بخش داستان و... قرار است در هر بخش، صدای کتابداران، اهالی فرهنگ و مردم شنیده شود. رادیویی که از جنس صداست، اما جانش با کتاب گره خورده است.
در میان پیامهای تبریک، جملهای از یکی از اهالی فرهنگ بیش از همه در ذهنم میماند:«رادیو قلمرو، دعوتی است برای مکث؛ فرصتی برای پیاده شدن از قطار روزمرگی و رسیدن به تأمل و اندیشه.»
همان لحظه یاد کتابی میافتم که چند روز پیش به مجموعهی کتابهای کودک کتابخانه اضافه شده بود؛ «یک روز جادویی که قرار بود هیچ کاری نکنم!» نوشته و تصویرگری بئاتریس آلمانیا، با ترجمهی معصومه نفیسی، از انتشارات مهرسا؛ کتابی که موفق شده چهار نشان «لاکپشت پرنده» را به دست آورد.
داستان دربارهی دخترکی است که همراه مادرش به کلبهای چوبی در دل جنگل میرود. از سر بیحوصلگی، مثل همیشه سرگرم تبلتش میشود؛ اما اتفاقی ساده، او را از صفحهی نمایش جدا میکند و ناگهان دنیای اطرافش را جور دیگری میبیند؛ دنیایی که همیشه همانجا بوده، اما فرصت دیدنش را نداشته است.
کتاب را دوباره برمیدارم و ورق میزنم. مدام به همان جملهی آغاز برنامه فکر میکنم؛ به «مکث». شاید گاهی همهی ما، چه کودک و چه بزرگسال، بیشتر از هر چیز به چند دقیقه فاصله گرفتن از شتاب همیشگی زندگی نیاز داریم؛ چند دقیقهای برای دیدن، شنیدن و فکر کردن.
دوباره نگاهم به عنوان کتاب میافتد: «یک روز جادویی که قرار بود هیچ کاری نکنم!» راستش، امروز برای من هم یک روز جادویی است؛ روزی که رادیو «قلمرو» اولین قدمش را برمیدارد.
تولدت مبارک، رادیو «قلمرو».
#زهرا_آقایی#خاطرات_یک_کتابدار #رادیو_قلم_رو #کتابخانه #معرفی_کتاب #ادبیات_کودک #یک_روز_جادویی_که_قرار_بود_هیچ_کاری_نکنم #لاکپشت_پرنده
https://ble.ir/ketabkhanehnegar
۱۲۳
۱۲:۴۳
«وای... چقدر اینجا برای من نوستالژیکه... پر از خاطره است.»این، اولین جملهی مردی بود که همراه دختر و پسر جوانش وارد کتابخانه شد؛ مردی که آمده بود تا فرزندانش را عضو کتابخانه کند.پرسیدم: «چه خاطرهای از اینجا دارید؟»لبخندی زد و گفت: «زمان کنکور، بیشتر روزها همینجا درس میخوندم.»پرسیدم: «درس خوندنتون نتیجه هم داد؟»خندید و گفت: «بله. تا دکتری ادامه دادم. الان استاد دانشگاه اراک هستم و مدیر مرکز بهداشت هم هستم. بین اراک و قم در رفتوآمدیم. دوست داشتم بچهها هم عضو کتابخانه بشن تا از کتاب دور نمونن. خوشبختانه هر دو هم اهل مطالعهاند.»برای اینکه کارشان زودتر انجام شود، گفتم پسرشان پیش همکارم برود و دخترشان پیش من تا همزمان ثبتنامشان را انجام دهیم.هنگام ثبتنام از دخترش پرسیدم: «قم رو بیشتر دوست داری یا اراک؟»گفت: «قم.»پدرش با خنده گفت: «فقط هوای قم گرمه؛ وگرنه از همه شهرهای ایران بهتره.»در ادامه، حرفمان به کتاب کشید. گفت: «یادم هست زمان دانشجویی، برای پیدا کردن بعضی کتابها باید به چند جا سر میزدیم تا بالاخره پیداشون کنیم. به نظرم همین سخت پیدا کردن کتابها باعث میشد بیشتر قدرشون رو بدونیم. اما امروز همه چیز در دسترسه؛ کتابخانهها بیشتر شدهاند، کتابهای الکترونیکی و مقالههای معتبر هم بهراحتی پیدا میشن، ولی انگیزهی خوندن کمتر شده. بارها مقالهها و کتابهای رایگان رو برای دانشجوهام فرستادهام، اما خیلیهاشون حتی سراغشون هم نمیرن.»بعد رو به دخترش کرد و گفت: «پری جون، «جایِ خالیِ سلوچ» رو بخون تا قدر داشتههای امروزت رو بیشتر بدونی.»همانجا کنجکاو شدم و پرسیدم: «شما این کتاب رو خوندید؟»گفت: «بله، خیلی سال پیش.»بعد از اینکه چند بار دخترش را «پری» صدا زد، رو به او کردم و گفتم: «چه اسم قشنگی داری!»پدرش با لبخند گفت: «پریچهر. من صداش میکنم پری. اسم اصیل ایرانیه.»ثبتنام امیرمحمد و پریچهر که تمام شد، بچهها راهی سالن مطالعه شدند و پدر هم برای انجام کارهایش از کتابخانه رفت.همان لحظه احساس کردم جایِ «جای خالی سلوچ» در میان کتابهای خواندهشدهی من خالی است. بیاختیار به سمت قفسهی آثار محمود دولتآبادی رفتم و کتاب را بیرون کشیدم.کنجکاویام باعث شد کمی هم دربارهی کتاب بخوانم. فهمیدم «جای خالی سلوچ» روایتِ زندگیِ زنی به نام مِرگان است که پس از ناپدید شدن همسرش، سلوچ، باید بهتنهایی بارِ زندگی و فرزندانش را به دوش بکشد. رمانی دربارهی رنج، استقامت و امید؛ از آن کتابهایی که میگویند شخصیتهایش تا مدتها پس از تمام شدن کتاب، در ذهن خواننده زندگی میکنند.کتاب را در دست گرفتم و با خودم گفتم: «آقای دولتآبادی، ببخشید که اینهمه سال خوندن آثارتون رو به تعویق انداختم.»
گاهی ما کتابدارها، انتخابکنندهی کتابهایی که میخوانیم نیستیم؛ کتابخانه، آدمهایش و گفتوگوهای کوتاهش آنها را سر راه ما میگذارند.
شنبه، 3 مرداد 1405
#زهرا_آقایی#خاطرات_یک_کتابدار#معرفی_کتاب#جای_خالی_سلوچ#محمود_دولت_آبادی#کتابخوانی#ادبیات_معاصر#کتاب_خوبhttps://ble.ir/ketabkhanehnegar
گاهی ما کتابدارها، انتخابکنندهی کتابهایی که میخوانیم نیستیم؛ کتابخانه، آدمهایش و گفتوگوهای کوتاهش آنها را سر راه ما میگذارند.
#زهرا_آقایی#خاطرات_یک_کتابدار#معرفی_کتاب#جای_خالی_سلوچ#محمود_دولت_آبادی#کتابخوانی#ادبیات_معاصر#کتاب_خوبhttps://ble.ir/ketabkhanehnegar
۷۰
۱۲:۵۹
«اجازه میدید اول توی این سه تا کتاب غرق بشم، بعد ازم فیلم بگیرید؟»این جملهی نورا بود؛ همان دختر هشتسالهای که اهالی قدیمی «کتابخانهنگار» خوب میشناسندش.امروز قرار بود از او فیلم بگیرم. پدرش گفته بود میخواهد در پویش «از ایران بخوان» شرکت کند. کتاب «پاینده و زندهباد ایران» را در دست داشت و قرار بود یکی از شعرهایش را بخواند تا فیلمش را در کانال کتابخانه منتشر کنیم. کمی سرما خورده بود و صدایش مثل همیشه پرانرژی نبود.گفتم:«نوراجان، یه کم تمرین کن، بعد ازت فیلم میگیرم.»قبول کرد و به بخش کودک رفت.چند دقیقه بعد، هرچه دنبالش گشتم پیدایش نکردم. از همکارم پرسیدم:«نورا کجاست؟»لبخندی زد و گفت:«پشت ستون.»پشت یکی از ستونهای بخش کودک، روی صندلی کوچکی نشسته بود. سه کتاب جلویش باز بود و آنقدر با دقت ورقشان میزد که انگار همهی دنیا در همان چند صفحه خلاصه شده است.گفتم:«نوراجان... آمادهای؟»سرش را بلند کرد و با همان صداقت کودکانهای که فقط از بچهها برمیآید، گفت:«اجازه میدید اول توی این سه تا کتاب غرق بشم، بعد ازم فیلم بگیرید؟»از جوابش خندهام گرفت.گفتم:«باشه عزیزم... غرق شو. من صبر میکنم.»بالاخره بعد از مدتی خودش آمد و گفت که آماده است. بعد از چند بار تمرین و چند بار خراب شدن فیلم، بالاخره ضبط تمام شد.داشتم به سمت میز امانت برمیگشتم که ناگهان چشم نورا به کتابی روی قفسه افتاد. کتاب را برداشت، چند صفحهاش را ورق زد و گفت:«من یه کتاب توی خونه دارم که تقریباً به همین کلفتیه. چون خیلی طولانیه، همیشه از خوندنش ترسیدم.»کتاب را از او گرفتم.«تو بینظیری» از مجموعهی «پانچلو» بود.گفتم:«دوست داری برات بخونمش؟»با ذوق سرش را تکان داد.کنار نورا نشستم، کتاب را باز کردم و شروع کردم به خواندن.داستان، قصهی آدمکهای چوبی کوچکی بود که در دهکدهای زندگی میکردند. هر روز به همدیگر برچسب میزدند؛ اگر کسی زیبا بود، هنری داشت یا کاری را خوب انجام میداد، ستارههایی نصیبش میشد و اگر اشتباه میکرد، ظاهرش با بقیه فرق داشت یا از نظر دیگران به اندازهی کافی خوب نبود، دایرههای خاکستری روی لباسش میچسباندند.قهرمان داستان، آدمک کوچکی به نام «پانچلو» بود. آنقدر دایرهی خاکستری گرفته بود که کمکم خودش هم باور کرده بود واقعاً بیارزش است. برای همین دیگر حتی جرئت نمیکرد کار تازهای را امتحان کند؛ چون مطمئن بود باز هم شکست میخورد و باز هم دایرهی دیگری نصیبش میشود.تا اینکه با آدمک دیگری آشنا شد؛ کسی که نه ستارهای روی لباسش بود و نه دایرهای. هر برچسبی که دیگران میخواستند به او بچسبانند، روی لباسش نمیماند و میافتاد.پانچلو از او پرسید:«چطور ممکنه؟»او گفت:«چون هر روز پیش سازندهام، ایلای، میروم. وقتی بدانی از نگاه کسی که تو را آفریده ارزشمند هستی، دیگر قضاوت دیگران آن قدرت سابق را ندارد.»پانچلو هم به دیدار ایلای رفت؛ همان نجاری که همهی آدمکهای چوبی را ساخته بود. ایلای به او گفت:«تو برای من ارزشمندی، نه به خاطر اینکه دیگران دربارهات چه فکری میکنند؛ فقط به این خاطر که مال منی.»هرچه جلوتر میرفتم، بیشتر احساس میکردم نویسندهی کتاب، فقط با بچهها حرف نمیزند؛ انگار آرام دارد دست بزرگترها را هم میگیرد و یادآوری میکند که ما چقدر از عمرمان را صرف جمع کردن ستارهها و فرار از دایرههای خاکستری میکنیم؛ در حالی که ارزش انسان، نه با تشویق دیگران بیشتر میشود و نه با قضاوتشان کمتر.وقتی کتاب تمام شد، نورا بیدرنگ جلد دیگری از همان مجموعه را از قفسه برداشت.گفت:«این یکی رو هم میخونید؟»عنوان جالبی داشت: «ای کاش بینی من هم سبز بود» شروع کردم، اما این بار قصه زیاد دوام نیاورد. یکی برای ثبتنام آمد، یکی برای امانت کتاب، یکی سؤال داشت و دیگری دنبال کتابی میگشت که پیدایش نمیکرد.به ناچار کتاب را بستم.قصه نیمهتمام ماند.اما امروز، دو جمله در ذهنم ماند؛ یکی جملهی نورا:«اجازه میدید اول توی این سه تا کتاب غرق بشم؟»و دیگری، پیام آرام کتاب «تو بینظیری»، اینکه شاید بزرگترین آزادی، روزی باشد که دیگر ارزش خودمان را با ستارههایی که دیگران میدهند و دایرههایی که به ما میچسبانند نسنجیم.شاید بچهها بهتر از ما بلدند در کتابها غرق شوند. برای همین هم هنوز باور دارند که ارزش آدمها را نه ستارههایی که دیگران میدهند تعیین میکند و نه دایرههایی که به آنها میچسبانند.
چهارشنبه، 7 مرداد 1405
#زهرا_آقایی #خاطرات_یک_کتابدار #بلندخوانی #ادبیات_کودک #تو_بی_نظیری #پانچلو #ترویج_کتابخوانی
https://ble.ir/ketabkhanehnegar
#زهرا_آقایی #خاطرات_یک_کتابدار #بلندخوانی #ادبیات_کودک #تو_بی_نظیری #پانچلو #ترویج_کتابخوانی
https://ble.ir/ketabkhanehnegar
۴۴
۱۳:۵۴
اولین سؤالش این بود:کتاب «پرسشگری سقراطی در رواندرمانی و مشاوره» را دارید؟قبل از آنکه حتی نامش را بدانم، فهمیدم دنبال کتاب خاصی آمده است.نام کتاب را در سامانه جستوجو کردم، اما نتیجهای پیدا نشد.گفت عضو کتابخانهی امام صادق(ع) است و در رشتهی رواندرمانی کودک تحصیل میکند. از میان حرفهایش فهمیدم که به سقراط و شیوهی پرسشگری او علاقه دارد.همان چند دقیقهی اول، گفتوگوی ما رنگ و بوی سقراط گرفت.پرسید: «کتابهای روانشناسیتون کجاست؟»قفسهها را نشانش دادم. چند دقیقهای میان کتابها گشت، اما چیزی که دنبالش بود پیدا نکرد.دوباره برگشت و گفت: «هنر درمان از اروین یالوم رو میخوام.»این بار سامانه دو نسخه نشان داد؛ یکی امانت بود و دیگری موجود.گفتم: «بعضی از کتابهای روانشناسی که به مباحث پزشکی نزدیکترند، در ردهی ۶۱۶ قرار گرفتهاند.»با هم به سراغ قفسهها رفتیم، اما هرچه گشتیم، کتاب پیدا نشد.در عوض، چشمم به چند کتاب از اریک برن دربارهی تحلیل رفتار متقابل افتاد. دربارهی مفهوم «من خوبم، تو هم خوبی» کمی با هم صحبت کردیم؛ اینکه آدمِ بالغ، هم خودش را میپذیرد و هم دیگری را.بعد از او پرسیدم: «تا حالا دربارهی نظریهی بازیها چیزی شنیدهاید؟»لبخندی زد و گفت: «بله، بازی برای رشد کودک خیلی مهمه.»خندیدم: «نه، منظورم اون بازیها نیست؛ بازیهای روانشناختی. الگوهایی که آدمها، بیآنکه خودشان متوجه باشند، بارها در روابطشان تکرار میکنند.»احساس کردم کمی تعجب کرده است؛ شاید انتظار نداشت کتابدار، سرِ قفسههای روانشناسی، با او وارد چنین گفتوگویی شود.در حال برگشتن به سمت میز امانت بودیم که یادم افتاد در قفسهی هنر، نمایشنامهای با عنوان «سقراط» داریم. برگشتم سمت قفسه و کتاب را برداشتم و گفتم:«شاید این هم براتون جالب باشه.»چند کتاب در دستش داشت و من میخواستم آنها را ثبت کنم.در همان لحظه، مسئول فناوری اطلاعات کتابخانه آمد تا نرمافزار اسکنر را روی رایانهام نصب کند.
گفتم: «فقط الان نمیتونم کتابها را ثبت کنم.»همکارم گفت: «من بلند میشم، نصبِ نرمافزار خودش ادامه پیدا میکنه.»سرم را برگرداندم تا کتابها را از او بگیرم...اما خبری از آن خانم نبود.نه کنار میز امانت بود، نه میان قفسههای روانشناسی.چند لحظه قبل روبهرویم ایستاده بود و حالا انگار محو شده بود.کمی دنبالش گشتم، اما پیدایش نکردم.بعد متوجه شدم کتابها هم همراهش رفتهاند؛ بیآنکه فرصت کنم آنها را در سامانه ثبت کنم.
حالا، هر بار که از کنار قفسههای روانشناسی رد میشوم، یاد آن گفتوگو میافتم؛ گفتوگویی که با یک سؤال دربارهی سقراط آغاز شد، به تحلیل رفتار متقابل رسید و درست وقتی قرار بود به پایان برسد، ناتمام ماند.شاید برای همین است که سقراط برایم با پرسیدن و اندیشیدن گره خورده است.
امیدوارم روزی دوباره آن خانم به کتابخانه برگردد؛ نه فقط برای ثبت چند کتاب، بلکه برای ادامهی همان گفتوگویی که از یک پرسش سقراطی آغاز شد و نیمهکاره ماند.
پنجشنبه، ۸ مرداد ۱۴۰۵
#زهرا_آقایی #خاطرات_یک_کتابدار #سقراط #پرسشگری_سقراطی #هنر_درمان #اروین_یالوم #روانشناسی
https://ble.ir/ketabkhanehnegar
گفتم: «فقط الان نمیتونم کتابها را ثبت کنم.»همکارم گفت: «من بلند میشم، نصبِ نرمافزار خودش ادامه پیدا میکنه.»سرم را برگرداندم تا کتابها را از او بگیرم...اما خبری از آن خانم نبود.نه کنار میز امانت بود، نه میان قفسههای روانشناسی.چند لحظه قبل روبهرویم ایستاده بود و حالا انگار محو شده بود.کمی دنبالش گشتم، اما پیدایش نکردم.بعد متوجه شدم کتابها هم همراهش رفتهاند؛ بیآنکه فرصت کنم آنها را در سامانه ثبت کنم.
حالا، هر بار که از کنار قفسههای روانشناسی رد میشوم، یاد آن گفتوگو میافتم؛ گفتوگویی که با یک سؤال دربارهی سقراط آغاز شد، به تحلیل رفتار متقابل رسید و درست وقتی قرار بود به پایان برسد، ناتمام ماند.شاید برای همین است که سقراط برایم با پرسیدن و اندیشیدن گره خورده است.
امیدوارم روزی دوباره آن خانم به کتابخانه برگردد؛ نه فقط برای ثبت چند کتاب، بلکه برای ادامهی همان گفتوگویی که از یک پرسش سقراطی آغاز شد و نیمهکاره ماند.
#زهرا_آقایی #خاطرات_یک_کتابدار #سقراط #پرسشگری_سقراطی #هنر_درمان #اروین_یالوم #روانشناسی
https://ble.ir/ketabkhanehnegar
۲۸
۱۴:۲۱
«هیچکدومشون رو دوست نداشتم.»این اولین جملهی آقایی بود که دو کتاب روی میز امانت گذاشت.یکی مجموعهای از مقالهها بود و دیگری «یادداشتها» از آلبر کامو.پرسیدم: «تا حالا چه کتابی از کتابخونه بردید که واقعاً دوستش داشتید؟»گفت: «دفعهی قبل کتاب خانوادهی باحال رو بردم. خودم، همسرم و بچهها خوندیم و خیلی دوستش داشتیم. حالا یه کتاب میخوام که دوباره بتونیم خانوادگی بخونیم.»شروع کردم به فکر کردن.اول مجموعهی «مشاهیر خندان» را به او نشان دادم؛ کتابهایی که زندگی شخصیتهایی مثل ابوعلیسینا، فردوسی و زکریای رازی را با زبانی طنز برای نوجوانها روایت میکنند.در همان قفسه، ناگهان چشمم به «وام دماغ» از سعید هاشمی افتاد.همین که جلد کتاب را دیدم، یکباره از کتابخانهی امروز کنده شدم و به چند سال قبل برگشتم؛ به روزهایی که در کتابخانهی علامه امینی، این کتاب را با بچههای نوجوان بلندخوانی میکردیم.آن روزها تقریباً هر روز برای بچهها برنامهای داشتیم و یکی از روزهای هفته را هم به اجرای نمایش اختصاص داده بودیم.بعد از تمام شدن هر داستان، شخصیتهایش را بیرون میکشیدم، داستان را به نمایشنامه تبدیل میکردم و نقشها را بین بچهها تقسیم میکردم.اما همیشه یک مشکل وجود داشت:بچهها بیشتر از شخصیتهای داستان بودند!هر بار بحث میشد که چه کسی کدام نقش را بازی کند. آخر سر مجبور میشدم قرعهکشی کنم.بعضیها از خوشحالی ذوق میکردند و بعضی دیگر با ناراحتی میگفتند: «کاش این دفعه اسم من درمیاومد...»یادم هست نمایش «وام دماغ» را بچهها در آمفیتئاتر کتابخانهی آیتالله خامنهای اجرا کردند.هنوز هم وقتی به آن روزها فکر میکنم، لبخند روی صورتم مینشیند.جالبتر از همه این بود که بعضی از همان بچههایی که در ابتدا علاقهای به کتاب نداشتند، به خاطر همین نمایشها کمکم با کتاب آشتی کردند.خاطره را برای آن آقا تعریف کردم.با دقت گوش داد و گفت: «کاملاً حرفتون درسته. من خودم معلم کلاس اول ابتداییام. بچهها عاشق بازی و نمایش هستند.»گفتم: «چه جالب! مراجعهکنندهی قبلی هم معلم بود.»بعد کتابهای هوشنگ مرادی کرمانی را نشانش دادم.چند دقیقهای میان قفسهها گشت و در نهایت سه کتاب انتخاب کرد: «نخل»، «شما که غریبه نیستید» و «قصههای مجید».وقتی کتابها را ثبت میکردم، گفتم: «راستی، یه پیشنهاد هم دارم. چرا یه روز دانشآموزهاتون رو به کتابخونه نمیارید؟ هم کتاب بخونن، هم بازی کنن، هم برنامههای گروهی داشته باشن.»با تعجب پرسید: «کتابخونه ظرفیت سی تا بچه رو داره؟»خندیدم و گفتم: «سی نفر که چیزی نیست. بعضی وقتها هفتاد نفر هم مهمان بخش کودک بودند.»گفت: «سر و صدای بچهها اذیت نمیکنه؟»گفتم: «بخش کودک از سالن مطالعه جداست. اینجا جای صدای بچههاست.»لبخندی زد و گفت: «حتماً میارمشون.»بعد از رفتنش، مدتها به این فکر میکردم که هنوز خیلی از معلمها نمیدانند کتابخانه فقط جایی برای امانت گرفتن کتاب نیست.کتابخانه میتواند ادامهی کلاس درس باشد؛ جایی که بچهها داستان میخوانند، آن را زندگی میکنند، نقشهایش را بازی میکنند و شاید همانجا، برای همیشه با کتاب دوست شوند.
#زهرا_آقایی #خاطرات_یک_کتابدار #ادبیات_کودک #هوشنگ_مرادی_کرمانی #وام_دماغ #مشاهیر_خندان #نمایش_خلاق #کتابخانه_عمومی #ترویج_کتابخوانی
https://ble.ir/ketabkhanehnegar
#زهرا_آقایی #خاطرات_یک_کتابدار #ادبیات_کودک #هوشنگ_مرادی_کرمانی #وام_دماغ #مشاهیر_خندان #نمایش_خلاق #کتابخانه_عمومی #ترویج_کتابخوانی
https://ble.ir/ketabkhanehnegar
۱۰
۱۶:۱۴