لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل زیر سایه کتاب ز
۱۱۹ عضو

زیر سایه کتاب

undefined زیر سایه کتاب پناهگاهی برای دوستداران کتاب و کتاب‌خوانی
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۶ شهریور
.undefined#علیاحضرت_فرنگیس undefined#فتح‌الله_بی‌نیاز undefined#قسمت_سوم
undefinedتنظیم: #باران
@ketabkhanijamei
undefinedتا سه سال بعد که شرکت نفت، جبار و سی‌و‌یک کارگر دیگر را از مسجدسلیمان به شهر نفت‌خیز هفتگل منتقل کرد، فرنگیس در خانه آن زن بود. فقط هر از گاهی ملبس به جامه‌هایی حسرت برانگیز سوار یکی از ماشین‌های شورولت تاکسیرانی شرکت نفت می‌شد و از کوی پر زرق و برق و پر از گل و گیاه کارمندنشین تلخاب به کوی خشک و بی گل و عطر چهاربیشه می‌رفت تا از خانواده‌اش دیدن کند. طی آن سه سال فرنگیس هم از شر زندگی در یک اتاق نُه متری مربعی خلاص شده بود و هم به جای غذاهای شکم پرکن کارگری خورش کرفس و خورش گوساله قارچ و سالاد میگو می‌خورد. زمستان‌ها جایش گرم و نرم بود و تابستان‌ها کنار کولر گازی می‌خوابید به همین خاطر آب غلیظی زیر پوستش دوید و قشنگ‌تر از آن چیزی شد که در اصل بود اما این‌ها نکته‌های گذرا بودند چیز ماندگار تاثیر زن لبه گوری بود که به عهد دایناسورها تعلق داشت و حالا با قدرت از شکوه و جلال خوانینی حرف می‌زد که در بدو شکل‌گیری شرکت نفت سرزمین بختیاری را به این شرکت فروخته و اینک خود در دم و دستگاه عظیم و بی در و پیکرش حل شده بودند. این زن فرنگیس را درست مثل خان‌زاده‌های صد سال پیش تربیت می‌کرد. اگر فرنگیس با دخترهای همسایه که پدرهاشان کارمند عالی رتبه شرکت بودند حرف می‌زد زن اخم می‌کرد و با لحنی پند آموز به او می‌گفت: با هر کس و ناکسی نشست و برخاست نکن با کمتر از خودت حرف نزن. چنانچه فرنگیس با سر و وضع غیر مرتب به سالن می‌آمد زن انگشت نشانه را به حرکت در می‌آورد و با تأکید می‌گفت: اینجوری می‌خواهی اسم و رسمت را نگه داری؟این زن تا آنجا که من بعدها از دیگران و شخص فرنگیس شنیدم نقش ویرانگری در شکل‌گیری شخصیت فرنگیس داشت او می‌دانست که قطره‌ای از خون خوانین در رگ‌های فرنگیس جاری نیست اما ابتدا با انگیزه همدرد کردن مونس خود و بعدها بنا به عادتی بی‌نیاز از انگیزه، او را در سوگ جبروت به تاراج رفته خوانین سهیم می‌کرد می‌گفت: دیدی چی بودیم و حالا کارمان به کجا کشیده؟ همیشه هم تعلیمی مسخره به او می‌داد: از سر و جانت بگذر ولی از رگ و ریشه‌ات نگذر!نوع زندگی شخصیت و حرف‌های این زن به حدی فرنگیس را تحت تاثیر قرار داد که دخترک ده-دوازده ساله حتی زن‌ها و دخترهای روسای عالی رتبه شرکت را به چیزی نمی‌گرفت همسر رئیس کل اداره حفاری که از خانواده‌ای متمول بود و مدرک دانشگاهی هم داشت شکوه کنان می‌گفت: عجب دختری بود زورش می‌آمد جواب سلام دخترم را بدهد، از کنار ما زن‌ها رد می‌شد ولی نگاهمان هم نمی‌کرد!چیز دیگری هم بود: غرور غیر عادی بیشتر عاملی بیرونیست تا درونی، توجه بیش از حد دیگران خصوصاً اگر این توجه همه روزه باشد غروری افراط گونه و نامتعادل به انسان می‌بخشد. فرنگیس هم جدا از تاثیر مخرب اولیه پدر و مادرش و آن زمان قربانی توجه و نگاه‌های حریصانه و تحسین انگیز پسرها و مردهای جوان شد او عجیب زیبا بود پوست روشن و خوشرنگش می‌درخشید و درشتی و حالت و شکل چشم‌های خاکستری رنگش کم نظیر بود سیمای بیضی‌گون و خوش ترکیبی داشت و دهان قشنگ و لب‌های گوشت‌آلود برگشته‌اش با بینی کشیده و ظریفش متناسب بود. موهای بلند بلوطی رنگ داشت و خال زیبایی روی لپ چپش بود اندامش به حدی موزون و تراشیده بود که گویی مجسمه ساز ماهری سال‌ها روی او کار کرده بود اما اوج زیبایی او در همان چشم‌های افسون کننده و اعجاب انگیزش بود. وقتی اولین بار او را دیدم با خودم گفتم فقط مردی می‌تواند ادعای بی‌تفاوتی در برابر جنس مخالف را داشته باشد که مجذوب نگاه و چشم‌های افسون کننده فرنگیس نشود. معمولا لباسهای زیبا و در عین حال سنگین و باوقاری می‌پوشید آنطور که تعریف می‌کردند در هفت گل بعضی روزها دامنی خردلی رنگ با بلوزی آبی آسمانی و گاهی پیراهن سفید با یقه‌ای پهن و مشکی رنگی می‌پوشید و کمربند سیاه پهنی هم در کمر باریکش می‌بست. همه اجزای این لباس‌ها او را زیباتر می‌کرد گویا تز سنین طفولیت هر لباسی زیبایی او را دوچندان می‌کرد. به هر حال زیبایی شگفت‌انگیزش باعث شده بود که از سنین ده-یازده سالگی مورد توجه پسرها قرار گیرد و هر از گاهی نامه عاشقانه‌ای از آنها دریافت کند یا شاهد دلباختگی‌شان باشد به حدی پیش پسرها محبوب بود که وقتی همراه آن زن وارد سینما می‌شد سکوت مرموزی حاکم می‌شد و نوجوان‌ها نگاه خود را به او می‌دوختند. این چیزها برخلاف بعضی از دخترها او را دچار انحراف زودرس نکرد ولی برتری و امتیازی به او بخشید باورش شد که از هر حیث و نه فقط زیبایی و اصل و نسب بر بقیه مردم برتری دارد و دیگر جز عده‌ای انگشت شمار برای نوکری‌اش خوبند!■#ادامه_دارد ....

۴۴

۱۶:۰۹

شوهر آهو خانم - 03.mp3

۳۰:۱۴-۲۰.۷۷ مگابایت
undefined #شوهر_آهو_خانم undefined #علی‌محمد_افغانیundefined#قسمت_سوم@ketabkhanijamei
undefinedگوینده: #حسین_لی.
undefined۱

۴۶

۱۸:۵۷

۷ شهریور
.undefined#علیاحضرت_فرنگیس undefined#فتح‌الله_بی‌نیاز undefined#قسمت_چهارم
undefinedتنظیم: #باران
@ketabkhanijamei
undefined کوی کارگری پاریس‌۴ در منطقه نفت‌خیز پاریس کرنج، در نزدیکی شهر کوچک ولی نفت‌خیز و مشهور آقاجاری قرار داشت. این کوی در دو کیلومتری چاه شماره چهار واقع شده بود. حدود صد‌و‌بیست خانه دو اتاقه داشت، هر هشت خانه در کنار هم واقع می‌شدند و یک بلوک یا به اصطلاح لین تشکیل می‌دادند. هر سه لین یک آشپزخانه یک مستراح یک حمام و یک شیر آب عمومی داشت. شرکت نفت ایران و انگلیس پس از کشف نفت برای این بخش پاریس را انتخاب کرد، خانه‌ها جز برق چیز دیگری نداشتند. پخت و پز و شستشو در جاهای عمومی صورت می‌گرفت. کوی، چهار بقالی، یک نانوایی، یک درمانگاه و یک مدرسه مختلط هم داشت. ساختمان این‌ها هم به وسیله شرکت نفت ساخته شده بود. مدرسه فقط چهار اتاق آموزشی داشت. محصلین سال‌های اول تا سوم دبستان در بزرگترین کلاس، دانش آموزان سال‌های چهارم تا ششم دبستان در کلاسی کوچک‌تر از اولی و محصلین دو سالِ اول دبیرستان در یک کلاس و بالاخره ۱۱ محصل سال سوم در آخرین کلاس می‌نشستند. مدیر مدرسه، معلم سال سوم دبیرستان هم بود. او از شش سال پیش در این مدرسه کار کرده بود و با روحیه ساکنان کوی تا حدی آشنایی داشت. خوب می‌دانست که با هر یک از نوجوان‌های کوی چه رفتاری داشته باشد. مبصری کلاس سوم دبیرستان را به عهده پرویز گذاشته بود که نه چندان سرکش بود و نه زیاد مودب و روی هم رفته از قابلیت‌هایی برخوردار بود در حالی که امور فوق برنامه، کتابخانه و برنامه نمایش و ترانه خوانی را به نادر سپرده که شاگرد اول بود ولی قدرت نظم دادن به کلاس را نداشت. مدیر با تردستی خاصی دانش‌آموزی به نام حبیب را مستثنا کرده و به حال خود گذاشته بود با این وجود گاهی مانند پدری سختگیر و دلسوز و در عین حال مقتدر سر او فریاد می‌کشید حبیب فکر می‌کرد مدیر به این وسیله می‌خواهد توانایی و قدرت خود را به اثبات برساند و به سایر دانش آموزان بفهماند که حتی بر قوی‌ترین جوان کوی هم سلطه دارد. حبیب به خاطر اینکه مدیر میانسال را نرنجاند تن به تنبیه‌های اتفاقی او می‌داد اگر تصوری غیر از این می‌داشت در خرد کردن دنده‌های مدیر تردیدی به خود راه نمی‌داد چون او دشمنانش را فقط با چنین روش‌هایی سر جایشان می‌نشاند.باری هفته دوم شهریور جبار و ۳۱ کارگر دیگر به کوی آمدند. تمام دار و ندار هر ۳۲ خانوار را در ۵ کامیون جای داده بودند. کارگرها و زن و بچه‌ها هم در هفت کامیون (Labourlory) نشسته بودند. طبق معمول ساکنان قدیمی کوی به استقبال تازه واردین رفتند تا در تخلیه اثاثیه به آنها کمک کنند. زن‌ها با آب و چای و میوه و ویسکویت از آنها پذیرایی کردند و وقت غذا هر یک از خانواده‌های قدیمی یکی از خانواده‌های تازه‌وارد را به خانه خود برد. این رسم از دیرباز در کوی‌های کارگران حفاری جاری بود چون آنها کم و بیش با یکدیگر دوستی و آشنایی و در بعضی موارد قوم و خویشی داشتند. رسم دیگری هم بود ساکنان قدیمی کوی چنانچه صمیمیت بیشتری با بعضی از تازه واردها می‌داشتند یکی پس از دیگری برای صرف شام یا ناهار از آنها دعوت می‌کردند اما این دفعه استثنایی در هر دو رسم پیش آمد که برای من تازگی داشت. مردم می‌گفتند که فرنگیس از لحظه ورود به کوی خود را از انظار پنهان کرده لب به آب و چای دیگران نزده و ظهر حاضر نشده همراه خانواده‌اش برای صرف ناهار به خانه مراد برود و در جواب تعارف‌ها و اصرارهای صورت‌گل همسر مراد فقط می‌گفت: مرسی فعلاً کار دارم!روزهای بعد هم که از طرف بعضی از کارگران دعوت شده بودند فرنگیس همیشه غایب بود و مادرش توضیح می‌داد: کار داشت به بزرگی خودتان ببخشید.اما قضایای شگفت‌آورتری هم بود فرنگیس برای پخت و پز پا به آشپزخانه عمومی نمی‌گذاشت و در خلوت‌ترین ساعات یعنی بعد از سپیده‌دم، بعدازظهر‌ها بعد از غروب به توالت عمومی می‌رفت و اگر تصادفاً کسی را می‌دید سلام نمی‌کرد و چنانچه به او سلام می‌کردند با سنگینی و وقار زنان چهل-پنجاه ساله خانواده‌های اشراف جواب می‌داد. او حتی با زن‌ها و دخترها هم خودمانی نبود و حاضر نمی‌شد لحظه‌ای پیش آنها توقف کند و حرف بزند.طبق رسم مردمان جنوب بچه‌ها صرف نظر از سن و سال خود مردها را عمو و زن‌ها را خاله صدا می‌کردند ولی فرنگیس طوری از عموها وخاله‌های قراردادی می‌گریخت که نه تنها فرصتی برای ابراز محبت و گفتگو به آنها نمی‌داد بلکه با بی‌اعتنایی توهین آمیز و مبهوت کننده خود دل‌شکسته‌شان می‌کرد. به همین خاطر هنوز دو سه هفته از ورود آنها نگذشته بود که بیشتر زن‌ها و مردها، پسرها و دخترها به بدگویی از او پرداختند تنها زنی که از فرنگیس بدگویی نمی‌کرد صورت‌گل بود!
#ادامه_دارد ....

۴۲

۱۶:۳۸

شوهر آهو خانم - 04.mp3

۳۱:۱۶-۲۱.۴۸ مگابایت
undefined #شوهر_آهو_خانم undefined #علی‌محمد_افغانیundefined#قسمت_چهارم@ketabkhanijamei
undefinedگوینده: #حسین_لی.

۴۶

۱۶:۳۹

۸ شهریور
.undefined#علیاحضرت_فرنگیس undefined#فتح‌الله_بی‌نیاز undefined#قسمت_پنجم
undefinedتنظیم: #باران
@ketabkhaniye_telegram
undefinedمردها کمتر از این موضوع حرف می‌زدند ولی چند نفر از آنها از جمله مراد و حسین در فرصت‌های مختلف از بی‌حرمتی او به بزرگترها گله می‌کردند. البته توهین و گستاخی مشخصی از او ندیده بودند فقط از بی‌اعتنایی او دلخور بودند چون از نظر آنها بی‌اعتنایی یک بچه و نوجوان به افراد سالمند دهن کجی وقیحانه‌ای بود.مدیر مدرسه هم از سرسنگینی این دختر سفیدچهره بلندقد و زیبا خوشش نیامد با این حال رفتار سنجیده‌ای در برابر او در پیش گرفت، رفتاری که می‌شد آن را دیپلماتیک خواند.در کلاس سوم دبیرستان هشت پسر و دو دختر درس می‌خواندند آنها از دو سال پیش در همین مدرسه درس خوانده بودند و با خلق و خوی یکدیگر آشنا بودند. قرار بود فرنگیس هم در همین کلاس درس بخواند اما از همان روز اول با فاصله‌گیری‌ها، سکوت‌ها و ژست‌های خاص خودش به همکلاسی‌هایش فهماند که حساب جداگانه‌ای برای او باز کنند. همین موضوع این کلاس را به کانون تشنج خصومت و کینه توزی عجیبی تبدیل کرد. بدون شک اگر فرنگیس، حبیب، مدیر، نادر و دیگران به دقت در مورد جزئیات برایم حرف نمی‌زدند نمی‌توانستم آنچه را که در آنجا اتفاق می‌افتاد به نحو منصفانه‌ای بنویسم. در واقع غیر از توصیف زندگی رنج‌آور و روحیه آشفته خودم در آن هفته‌ها و ماه‌های بحرانی بقیه مطالب را از گفتگو با دیگران کسب کردم، چون اصلاً نمی‌شد به شایعات و بدگویی‌های رایج اکتفا و اتکا کرد. عصاره داستان یا در واقع شرح تلاطم‌ها و تنش‌ها را از حبیب و فرنگیس شنیدم. حبیب در بازگویی پنهانی‌های خودش صریح‌تر و دقیق‌تر حرف زد. می‌توانم بگویم تا آن روز هیچکس نتوانسته بود زوایای تاریک و ناشناخته خودگویی‌ها و تخیلاتش را با آن ظرافت و صداقت برایم توصیف و تشریح کند. فرنگیس در بیان مکنونات درونی‌اش ضعیف‌تر ولی در توصیف رویدادها و رابطه‌ها دقیق‌تر بود. شاید هر دو نفر چیزهایی را هم نگفته باشند ولی همانطور که در ابتدای داستان نوشتم ناگفته‌های آنها از نظر من اهمیتی ندارد زیرا نگفتن و ننوشتن بعضی چیزها خود یک هنر است و لزومی ندارد که در یک داستان همه چیز نوشته شود.باری، مدیر روز سوم بازگشایی مدارس در کلاس درس نشسته بود می‌بایست به چند پرونده رسیدگی می‌کرد تا آنها را در اولین هفته برای اداره فرهنگ بفرستد کلاس درس فارسی را به فرنگیس سپرد تا هم خودش به کارش برسد و هم به کم و کیف شخصیت و توانایی‌های او پی ببرد. او سخت کنجکاو شده بود تا هرچه زودتر این دختر غیر عادی را بشناسد. فرنگیس در حالی که گردن برافراشته بود با کندی اشراف منشانه‌ای جلوی تخته‌سیاه رفت و ایستاد. همهمه خفیفی شنیده شد فرنگیس خشک و جدی گفت: حرف نباشد مگر نمی‌بینید ساعت درس است و آقای مدیر دارند به کارهایشان می‌رسند؟سکوت حاکم شد همه محصلین به فرنگیس چشم دوختند. مدیر از زیر چشم به او نگریست که حالا با حالتی رسمی و حساب شده ایستاده بود و کتاب فارسی را ورق می‌زد. فرنگیس سرش را بالا گرفت و رو به فرامرز گفت: شمافرامرز: من؟- بله شما بیایید اینجا کتابتان را هم بیاورید.هنگامی که فرامرز به سوی تخته سیاه می‌رفت مجدداً زمزمه ضعیفی شنیده شد. فرنگیس چهره در هم کشید و در حالی که انگشت نشانه دست چپش را تکان می‌داد خشم آگین گفت: یادتان باشد که من هر حرفی را فقط یک دفعه می‌زنم!سپس گردنش را کج کرد و افزود: اگر کسی پچ پچ کند گوشش را می‌گیرم و می‌اندازم بیرون!فرامرز در سکوت محض شروع به خواندن کرد. فرنگیس گاهی به کتاب چشم می‌دوخت و گاهی به محصلین، در یک جا خواندن فرامرز را قطع کرد و رو به بچه‌ها تاکید کرد: شما با شما سه نفر هستم و پس از آنکه به چهره هر سه مخاطب خود نگاه کرد افزود: وقتی دارند درس فارسی می‌خوانند سرتان روی کتاب باشد تا بفهمید چه می‌خوانند.هر سه محصل سرها را زیر انداختند فرنگیس زیر لب گفت: ادامه بدهید.بیشتر از ۹۵ درصد کارگران شرکت نفت از ایل‌ها و طوایف جنوب بودند. این ایلات و عشایر برای دوم شخص مفرد ضمیر و فعل دوم شخص جمع به کار نمی‌بردند. ضمیر شما نداشتند و برای دوم شخص جمع از شماها استفاده می‌کردند. به همین خاطر کارگران و اعضای خانواده آنها حتی در محاوره با بزرگترها و مقامات مهم ضمیر و فعل دوم شخص جمع به کار نمی‌بردند. بنابراین حرف زدن فرنگیس برای بچه‌ها و مدیر کاملا تازگی داشت. حبیب در همان حال که سرش را روی کتاب انداخته بود آهسته به پرویز گفت: چقدر لفظ قلم حرف می‌زند. دختر ناحیه هم اینجوری حرف نمی‌زند!رئیس ناحیه ارشدترین مقام در منطقه نفت خیز بود پرویز مبصر کلاس که در کنار حبیب نشسته بود خنده‌اش گرفت. فرنگیس لبخند او را دید با اشاره دست چپ فرامرز را به سکوت واداشت و رو به پرویز گفت: شما، شما که خندیدید بفرمایید از کلاس بروید بیرون!همهمه‌ای شنیده شد دختر بانگ زد: ساکت!همه ساکت شدند.
#ادامه_دارد ...

۲۹

۱۸:۲۳

شوهر آهو خانم - 05.mp3

۳۰:۰۰-۲۰.۶ مگابایت
undefined #شوهر_آهو_خانم undefined #علی‌محمد_افغانیundefined#قسمت_پنجم@ketabkhanijamei
undefinedگوینده: #حسین_لی.

۲۷۵

۱۸:۲۴

۹ شهریور
.undefined#علیاحضرت_فرنگیس undefined#فتح‌الله_بی‌نیاز undefined#قسمت_ششم
undefinedتنظیم: #باران
@ketabkhaniye_telegram
undefined مدیر از زیر چشم به فرنگیس نگاه کرد و تحسین آمیز با خود گفت: معلوم است که با بقیه فرق دارد. مبصر را هم می‌نشاند سر جایش!پرویز هنوز سر به زیر داشت فرنگیس رو به حبیب کرد و گفت: لطفاً به آن آقا بگویید که بلند شود و از کلاس برود بیرون.پرویز لحظه‌ای بعد سلانه سلانه راه افتاد تا از کلاس خارج شود. فرنگیس به او هشدار داد: لطفاً تندتر وقت کلاس را نگیرید.پس از خروج پرویز سکوت بر کلاس حاکم شد. فرنگیس گفت: درست بایستید این چه طرز ایستادن است؟فرامرز که شل و ول و باز ایستاده بود به سرعت خود را جمع و جور کرد. فرنگیس به صدا درآمد: ادامه بدهید درس درباره خدا و خلقت زمین و آسمان و انسان بود.فرامرز حین خواندن به کلمه تعالی رسید فرنگیس کف دست چپ را مستقیم نگه داشت و پس از سکوت خواننده پرسید: تعالی یعنی چه؟فرامرز نمی‌دانست سرسری چند جواب داد‌. فرنگیس عبوسانه سر تکان داد. فرامرز این پا و آن پا می‌کرد که دختربس گفت: بگوییم؟فرنگیس سگرمه‌ها را در هم کشید و پندآموز گفت: کار خیلی زشتی کردید تا وقتی چیزی ازتون پرسیده نشده حق ندارید حرف بزنید.دختربس سرش را به زیر انداخت. فرنگیس با قیافه متکبری گلسنم را مخاطب قرار داد و گفت شما لطفاً بایستید و معنی کلمه تعالی رو بگویید گل‌صنم را مخاطب قرار داد و گفت: شما! لطفا بایستید و معنی کلمه تعالی را بگویید.گل‌صنم با دستپاچگی جواب داد. فرنگیس با تاسف فخرآمیزی سر تکان داد. گل‌صنم برای دومین و سومین بار کلماتی به زبان آورد. فرنگیس به نشانه نفی، سر خود را به چپ و راست چرخاند. سپس رو به حبیب گفت: شما بگویید آقای کیانی!حبیب از جایش برخاست و راست ایستاد. در همین حین گل‌صنم گفت: خودم بگویم فرنگیس؟فرنگیس به سرعت چهره درهم کشید. نگاه خشمگینانه‌ای به گل‌صنم انداخت و با تندخویی گفت: اولاً برای حرف زدن دستتان را بالا بگیرید تا به شما اجازه داده شود. ثانیاً اینجور مواقع اسم من خانم سمسام است نه فرنگیس! من با هیچ کدام از شماها خودمانی نیستم که اسم کوچکم را صدا بزنید.مدیر از زیر چشم مبهوتانه به فرنگیس نگاه کرد. گل‌صنم که سخت بور(خجالت‌زده) شده و جا خورده بود، پکر و مغموم نشست. فرنگیس به او اخطار داد: از کی اجازه گرفتید که نشستید؟گل‌صنم با ناراحتی بلند شد. فرنگیس از او روی برگردانید و خطاب به حبیب پرسید: خب آقای کیانی، معنی تعالی چیه؟حبیب حین تکان دادن دست‌ها با شور و هیجان گفت: یعنی، یعنی، یعنی آفریدگار.فرنگیس سرش را به عقب پرت کرد و گفت: نوچ!حبیب خود را از تک و تاب نینداخت و هیاهو کنان و ضمن حرکت دادن دست‌ها گفت: ما بلدیم خانم! ما بلدیم معنیش می‌شود و پس از مکثی طولانی سرسری چند کلمه بی‌ربط بر زبان آورد. فرنگیس با خونسردی او را به آرامش دعوت کرد: اگر بلد نیستید لطفاً شلوغ نکنید. در شأن شما نیست که شلوغ کنید.سپس رو به نادر کرد و گفت: شما بگویید آقای امیری!نادر از جا جست و ایستاد. حبیب های و هوی کنان گفت: یادمان آمد خانوم! یادمان آمد!فرنگیس با بغضی پنهان شده گفت: با اجازه کی حرف زدید؟ و چون مخاطب خود را خاموش دید در همان حال که به چشم‌های او زل زده بود، محکم گفت: کلاس برای خودش قاعده و قانون دارد اگر هر کسی بخواهد اینجا داد و قال به راه بیندازد دیگر اسمش کلاس نیست!عضلات چهره حبیب منقبض شد و اخم‌هایش در هم رفت نگاهش را از فرنگیس برگرفت و سرش را اندکی خم کرد. فرنگیس اجازه داد تا سکوت بیشتر از پیش حبیب را در هم بیاشوبد وقتی احساس کرد حبیب به قدر کافی کلافه شده است، آنگاه با لحن و حالت ارباب منشانه‌ای گفت: خب حالا که از درس عبرت گرفتید اجازه می‌دهم که خودتان را نشان بدهید و حرفتان را بزنید.حبیب به خود پیچید و پس از چند لحظه تاخیر با دلخوری و با لحنی عشقِ لاتی گفت: والا خانوم، ما بیخودی گفتیم بلد نیستیم!فرنگیس با لحن شماتت‌آمیزی گفت: پس چرا گفتید بلدید؟ چرا به خودتان اجازه دادید وقت کلاس را بگیرید؟حبیب دستی به صورتش کشید و با سستی اما حق به جانب گفت: والا راستش بلد بودیم ولی از بس حرف‌های دیگر آمد وسط یادمان رفت.چند نفر از بچه‌ها خندیدند اما به سرعت ساکت شدند. فرنگیس به علامت تاسف هوف کوتاهی سر داد و در همان سرش را به چپ و راست چرخانید سپس قاطعانه گفت: خیلی زشت است، هم طرز ایستادنتان، هم طرز حرف زدنتان! و در حالی که برای چند لحظه سکوت مطلقی بر کلاس حاکم بود افزود: شما خیال می‌کنید اینجا کجاست آقای محترم؟ میدان بازی و جلوی بقالی‌ها؟ یا کلاس درس؟حبیب با بی حوصلگی این پا و آن پا کرد و سرش را چرخانید. نمی‌دانست در جواب فرنگیس چه بگوید؟ نمی‌توانست در حضور مدیر مدرسه اعتراف کند که از مدرسه و درس و کلاس متنفر است. پس شانه‌ای بالا انداخت و من من کنان گفت: بله حق با توست!
#ادامه_دارد ....

۲۴

۱۷:۵۰

شوهر آهو خانم - 06.mp3

۳۳:۳۳-۲۳.۰۴ مگابایت
undefined #شوهر_آهو_خانم undefined #علی‌محمد_افغانیundefined#قسمت_ششم@ketabkhanijamei
undefinedگوینده: #حسین_لی.

۲۷

۱۷:۵۱

۱۰ شهریور
.undefined#علیاحضرت_فرنگیس undefined#فتح‌الله_بی‌نیاز undefined#قسمت_هفتم
undefinedتنظیم: #باران
@ketabkhaniye_telegram
undefined فرنگیس بازجویانه گفت: ولی این جواب، چیزی را حل نمی‌کند آقای کیانی!و چون دید مخاطبش سر را به زیر انداخته است افزود: شما باید یاد بگیرید که به کلاس احترام بگذارید اینجوری به خودتان و دیگران هم احترام می‌گذارید.سکوت حاکم شد فرنگیس پس از وقفه‌ای نفس‌گیر گفت: به جز آقای امیری بقیه بنشینند.حبیب همین که نشست زیر لب غر زد: گور پدر احترام!فرنگیس که زمزمه خفیف را شنیده بود رو به او بازجویانه پرسید: شما چیزی گفتید آقای کیانی؟حبیب عجولانه و با دستپاچگی گفت: نه، یعنی هیچ! با خودم بودم.فرنگیس رو به نادر گفت: بفرمایید تعالی یعنی چه؟نادر جواب درست را گفت. فرنگیس بی آنکه او را تحسین کند گفت: بنشینید ولی از این به بعد یادتان باشد که موقع جواب دادن دست‌هایتان را تکان ندهید.نادر نشست و سرش را تکان داد تا نشان دهد حرف فرنگیس را فهمیده است. فرنگیس به او اندرز داد: وقتی چیزی را فهمیدید سرتان را تکان ندهید از زبانتان استفاده کنید.مدیر که حالا به خود جرأت نمی‌داد کلمه فرنگیس را به تنهایی به زبان آورد پرسید: - - راستی فرانگیس خانم!- بله بفرمایید آقای مدیر.- شما با خوانین بزرگ سمسام نسبتی دارید؟فرنگیس خیلی عادی با حالتی حاکی از بی‌اهمیتی موضوع گفت: بله، آقای مدیر پسر عموهای پدرم هستند.و با حرکتی طنازانه اما فاخر روبان سرش را درست کرد.
همان روز غروب نارنج و شوهرش کریم به دیدنم آمدند تعجب کردم که چرا نارنج دخترش نازبگم را با خود نیاورده است چون در چنین فرصت‌هایی از آوردن او کوتاهی نمی‌کرد. نارنج قابلمه‌هایی را که در دست داشت زمین گذاشت و گفت: خورش بامیه با پلو، نازبگم درستشان کرد.از کریم خجالت کشیدم بامیه و پلو به هر حال حاصل دسترنج او بود در ضمن دوست نداشتم نارنج در حضور شوهرش اشاره‌های معنی‌داری به دخترش یا در واقع به رابطه من و دخترش بکند. کریم نشست و گفت: کسالت برطرف شد؟- بله، بله، الان خوبم.تا عصر با هم روی چاه نفت بودیم از ظهر دچار سردرد بدی شده بودم مستر جیمز هاریسون یک قرص آسپرین به من داده و همکارم امیر هم جای مناسبی در زیر سایه‌بان سیمان برایم درست کرده و یک لیوان چای برایم آورده بود. کارم را روی خط تغذیه سیمان به چاه، امیر بر عهده گرفت و من چرتی زده بودم. وقتی بیدار شدم سردردم خیلی کمتر شده بود.نارنج گفت: شنیدی آن روز آن آتش‌گرفته چه فتنه‌ای توی مدرسه به پا کرد؟کریم نگاه پرسنده‌ای به زنش انداخت ولی حرفی نزد.من گفتم: کی؟با لحن تمسخرآلودی گفت: بی‌بی فرنگیسو چشمکی زد سپس لبخندی هم بر لب آورد و گفت: گل‌صنم گفته امروز فرنگیس مبصر کلاس را هم بیرون انداخته!کریم واکنشی نشان نداد او موجود ساکت و کم حرفی بود و نمی‌شد به پنهانی‌هایش پی برد.نارنج گفت: چه آفتی است! چه آتش پاره‌ای است!پرسیدم: کی؟- فرنگیس.سپس لب‌ها را بر چید و با حالتی موذیانه گفت: فرنگیس نگو بگو دختر خدا، فرنگیس نگو بگو ملکه ملکه‌ها.من و کریم حرفی نزدیم نارنج با تمسخر گفت: اینجور دخترها آخرش یک بلایی سر خودشان می‌آورند.و تا آمدن امیر و زنش پری جان به بدگویی از فرنگیس ادامه داد، در عین حال چنانکه گویی صاحبخانه است از من و شوهرش پذیرایی می‌کرد. امیر پس از احوالپرسی گفت: بهتری؟از او و محبت‌هایش تشکر کردم. پری جان گفت: دلمان نیامد به دیدنت نیاییم.گفتم: قدمتان بر چشم.امیر و زنش نشستند. نارنج گفت: سردردش مال بد غذایی‌ست.پری جان گفت: معلوم است مردهای عزب همه جور حوصله‌ای دارند جز غذا پختن!امیر گفت: رادیو را روشن نمی‌کنی؟رادیوی بوش قدیمی‌ام را روشن کردم.پری جان گفت: تو رو خدا اخبار نگیر. حال و حوصله صدای رادیو را ندارم.نارنج گفت: رادیو پاکستان را بگیر الان ترانه پخش می‌کند.اما امیر رادیوی بی‌بی‌سی را گرفت و گفت: امریکا و شوروی دارند به هم می‌کوبند بگذارید ببینیم چه خبر است.او علاقه زیادی به شنیدن اخبار سیاسی جهان داشت و تقریبا کلیه اخبار مهم سیاسی را دنبال می‌کرد به همین دلیل گرچه سواد نداشت ولی از اطلاعات سیاسی روز باخبر بود انگلیسی را هم خوب می‌فهمید ولی حرف زدنش متوسط بود. گاهی هم با مستر هاریسون و مستر مایکل وایت بحث می‌کرد تا به آن‌ها ثابت کند که انگلیسی‌ها با تمام موزیگری‌هاشان مردمان با اصالتی‌اند و از امریکایی‌ها محترم‌ترند.نارنج به پری‌جان گفت: نادر بهت گفت امروز فرنگیس توی مدرسه چه کرد؟و حرف دخترش گل‌صنم را تکرار کرد. امیر همچنان که چایش را می‌نوشید کریم را مخاطب قرار داد و گفت: شنیدم می‌خواهید زمینت را بفروشی؟کریم با لحن و صدای آرام گفت: پسر خواهرم می‌خواهدش زمین خودش کوچک است کفاف خورد و خوراک سالیانه‌اش را نمی‌دهد. شاید زمین را بهش بدهم.نارنج چشم غره‌ای به او رفت و گفت: به ما چه که زمینش کفاف خرجش را نمی‌دهد؟
#ادامه_دارد ....

۱۲

۱۷:۰۳

شوهر آهو خانم - 07.mp3

۳۳:۱۲-۲۲.۸ مگابایت
undefined #شوهر_آهو_خانم undefined #علی‌محمد_افغانیundefined#قسمت_هفتم@ketabkhanijamei
undefinedگوینده: #حسین_لی.

۹

۱۹:۰۸