درباره پروژه ناکام "سرقت_ادبی
#کتاب#نشر_میچکا#فارابی#ابوریحان_بیرونی#بوعلی_سینا
#سمیه_عظیمی_ستوده
#کتاب#نشر_میچکا#فارابی#ابوریحان_بیرونی#بوعلی_سینا
#سمیه_عظیمی_ستوده
۷۰
۱۳:۰۸
مجموعه #کتاب #مشاهیر_خندان از #انتشارات_میچکا
نوشته آقای #حمید_عبداللهیان
🥰
چرا "من مادر نوجوان" رو اینجوری گفتم؟
#سمیه_عظیمی_ستوده
۷۰
۵:۰۸
درباره#کاشانو#منو#قالی
#نادر_ابراهیمی#قصه_گلهای_قالی
#نادر_ابراهیمی#قصه_گلهای_قالی
۶۴
۹:۲۰
مشاهیر خندانم رسیدن🥰
مجموعه ۵ جلدی #مشاهیر_خندانانتشارات میچکا
#سمیه_عظیمی_ستوده۲۲ خرداد ۱۴۰۵
اینجا هم در خدمتم:https://www.instagram.com/somaye.azimi20
مجموعه ۵ جلدی #مشاهیر_خندانانتشارات میچکا
#سمیه_عظیمی_ستوده۲۲ خرداد ۱۴۰۵
اینجا هم در خدمتم:https://www.instagram.com/somaye.azimi20
۶۵
۱۹:۴۱
درباره یک اتفاق خوب..
گشت و گذار در شهر
کتابخانه عمومی #باباطاهر*مدیریت خلاق
ایشالا بعدا از فضای کتابخونه هم حرف میزنم🥰
#سمیه_عظیمی_ستوده#روزهای_نه_جنگ_نه_صلح
۷ تیرماه ۱۴۰۵
@ketabkhoneyeman
گشت و گذار در شهر
کتابخانه عمومی #باباطاهر*مدیریت خلاق
ایشالا بعدا از فضای کتابخونه هم حرف میزنم🥰
#سمیه_عظیمی_ستوده#روزهای_نه_جنگ_نه_صلح
۷ تیرماه ۱۴۰۵
@ketabkhoneyeman
۵۶
۱۳:۱۹
#به_وقت_نوشتن
وسط جنگ،یک روز دم ظهر، با صدای مهیبی، پریدم لب پنجره..
انگار همین بغلمان با پهپادی چیزی، کسی را یا ساختمانی را هدف گرفته بودند.
وقتی سرم را از پنجره بردم بیرون، دیدم همه دارند عین آدم آهنی، سرشان را به سمت بالا و پایین حرکت میدهند.انگار که سیستم مغزیشان اختلال پیداکرده باشد..دهانها باز، چشمها گردشده، صورت بغ کرده و چیزی که معلوم بود، فقط ترس بود..
موتوری زیر پنجره، یک آن به صدا درآمد: چقدر خدا بهم رحم کردیکی از آن آدمآهنیها هم بالاخره زبان باز کرد: آره، خدا رحم کرد، هم به تو، هم به اهالی ساختمون..
سرم را بیشتر بیرون بردم، خردههای سنگ و صدای همهمه آدمآهنیهایی که حالا زبان باز کرده بودند، معلوم کرد که سنگ نمای دو متری ساختمان ما، از بدنه ساختمان جدا شده و افتاده،دقیقا پیش پای موتورسوار،دقیقا کنار چرخ ماشینی که پارک شده،دقیقا وقتی هیچ عابری از زیر ساختمان رد نمیشده،
یکی از آن پایین مرا دید: خانوم، سنگ نماتون افتاده، برید به مدیر ساختمون بگید رول پلاک کنن..و باز همان جمله: خدا خیلی بهتون رحم کرد
هنوز هم بعد از چند هفته، به آن موتورسوار فکر میکنم،به عابری که رد نمیشد،به ماشینی که خط برنداشت،به وقت درستی که سنگ افتاد،به خسارتی که وارد نشد،به دادگاهی که هیچوقت تشکیل نشد،به بلایی که رفع شد..
#الحمدلله_علی_کل_حال#سمیه_عظیمی_ستوده
@ketabkhoneyeman
وسط جنگ،یک روز دم ظهر، با صدای مهیبی، پریدم لب پنجره..
انگار همین بغلمان با پهپادی چیزی، کسی را یا ساختمانی را هدف گرفته بودند.
وقتی سرم را از پنجره بردم بیرون، دیدم همه دارند عین آدم آهنی، سرشان را به سمت بالا و پایین حرکت میدهند.انگار که سیستم مغزیشان اختلال پیداکرده باشد..دهانها باز، چشمها گردشده، صورت بغ کرده و چیزی که معلوم بود، فقط ترس بود..
موتوری زیر پنجره، یک آن به صدا درآمد: چقدر خدا بهم رحم کردیکی از آن آدمآهنیها هم بالاخره زبان باز کرد: آره، خدا رحم کرد، هم به تو، هم به اهالی ساختمون..
سرم را بیشتر بیرون بردم، خردههای سنگ و صدای همهمه آدمآهنیهایی که حالا زبان باز کرده بودند، معلوم کرد که سنگ نمای دو متری ساختمان ما، از بدنه ساختمان جدا شده و افتاده،دقیقا پیش پای موتورسوار،دقیقا کنار چرخ ماشینی که پارک شده،دقیقا وقتی هیچ عابری از زیر ساختمان رد نمیشده،
یکی از آن پایین مرا دید: خانوم، سنگ نماتون افتاده، برید به مدیر ساختمون بگید رول پلاک کنن..و باز همان جمله: خدا خیلی بهتون رحم کرد
هنوز هم بعد از چند هفته، به آن موتورسوار فکر میکنم،به عابری که رد نمیشد،به ماشینی که خط برنداشت،به وقت درستی که سنگ افتاد،به خسارتی که وارد نشد،به دادگاهی که هیچوقت تشکیل نشد،به بلایی که رفع شد..
#الحمدلله_علی_کل_حال#سمیه_عظیمی_ستوده
@ketabkhoneyeman
۲۰۱
۹:۴۲
کتاببازی با ارمی🥰
شما هم اگر بازی کتابی با بچهها بلدید، برام توی قسمت دیدگاه بنویسید..
#سمیه_عظیمی_ستوده#کتاب#کتابخوانی
🥰@ketabkhoneyeman
شما هم اگر بازی کتابی با بچهها بلدید، برام توی قسمت دیدگاه بنویسید..
#سمیه_عظیمی_ستوده#کتاب#کتابخوانی
🥰@ketabkhoneyeman
۱۳
۱۶:۴۴