۳۷
۹:۱۲
نماهنگ باید برخاست 320.mp3
۰۴:۵۶-۱۱.۴۵ مگابایت
نماهنگ باید برخاست 320.mp3
۲۱
۱۰:۳۵
حال من این روزها
۱۹
۱۹:۳۵
۱۳
۱۷:۴۸
۱۵
۱۸:۲۴
آیا دین فقط در سجاده و محراب خلاصه میشود؟ این سوالی بود که امروز در مسیر حرم، ذهنم را رها نمیکرد. چهل و پنج دقیقه انتظار در مسیر، فرصتی شد تا به کتابهایی که در دست داشتم نگاه کنم؛ کتابهایی درباره «امر به معروف و نهی از منکر». وقتی به حرم رسیدم و در پیشگاه امین ولایت سر به سجده گذاشتم، گویی جانی دوباره گرفتم.
در صحن، کلام استاد فضا را پر کرد. او از «ستون خیمه» گفت؛ از رکنی که اگر فرو بریزد، تمام بنای دین فرو میریزد. تصویر «اصحاب سبت» در ذهنم نقش بست؛ سه گروه در برابر یک فرمان. گروهی که عمل کردند، گروهی که سرکشی کردند و غرق در ماهیگیری شدند، و آن گروه میانی که در میان معصیت دیگران ایستادند و سکوت نکردند.
با شنیدن اذان مغرب، جلسه تمام شد. در مسیر خروج بودم که کلام استاد در لحظه به واقعیت پیوند خورد. مردی را دیدم با تابلویی زردرنگ در دست. نوشته بود: «اینجانب به علت شانت مغزی و هزینه بالای دارو و درمان و ناتوانی در تهیه آن، نیازمند یاری شما هستم.»
به چهرهاش نگاه کردم. او چیزی از من نمیخواست که در کتابها خوانده بودم. او «معروف» را در یک کمک ساده میدید، و «منکر» را در همان بیماری و ناتوانی مالی. من با کتابهایی درباره امر به معروف از حرم بیرون آمدم، اما در برابر این تابلو، دستانم خالی بود.
کلام استاد درباره اصحاب سبت در ذهنم چرخید. آن گروه میانی، شاید فقط کسانی نبودند که در برابر گناه دیگران حرف میزدند؛ شاید کسانی بودند که میتوانستند دردِ انسانی را در همان لحظه ببینند، اما... . مسیر برگشت، سنگینتر از مسیر آمدن بود. میان آن همه نور و معنویت درون حرم، و آن تابلوی زرد در بیرون، فاصلهای حس میکردم که پر کردنش با چند جمله در یک جلسه، ممکن نبود.
در صحن، کلام استاد فضا را پر کرد. او از «ستون خیمه» گفت؛ از رکنی که اگر فرو بریزد، تمام بنای دین فرو میریزد. تصویر «اصحاب سبت» در ذهنم نقش بست؛ سه گروه در برابر یک فرمان. گروهی که عمل کردند، گروهی که سرکشی کردند و غرق در ماهیگیری شدند، و آن گروه میانی که در میان معصیت دیگران ایستادند و سکوت نکردند.
با شنیدن اذان مغرب، جلسه تمام شد. در مسیر خروج بودم که کلام استاد در لحظه به واقعیت پیوند خورد. مردی را دیدم با تابلویی زردرنگ در دست. نوشته بود: «اینجانب به علت شانت مغزی و هزینه بالای دارو و درمان و ناتوانی در تهیه آن، نیازمند یاری شما هستم.»
به چهرهاش نگاه کردم. او چیزی از من نمیخواست که در کتابها خوانده بودم. او «معروف» را در یک کمک ساده میدید، و «منکر» را در همان بیماری و ناتوانی مالی. من با کتابهایی درباره امر به معروف از حرم بیرون آمدم، اما در برابر این تابلو، دستانم خالی بود.
کلام استاد درباره اصحاب سبت در ذهنم چرخید. آن گروه میانی، شاید فقط کسانی نبودند که در برابر گناه دیگران حرف میزدند؛ شاید کسانی بودند که میتوانستند دردِ انسانی را در همان لحظه ببینند، اما... . مسیر برگشت، سنگینتر از مسیر آمدن بود. میان آن همه نور و معنویت درون حرم، و آن تابلوی زرد در بیرون، فاصلهای حس میکردم که پر کردنش با چند جمله در یک جلسه، ممکن نبود.
۶
۱۷:۳۱
۶
۱۷:۳۱
۶
۱۷:۳۱
«فقط پنج دقیقه»ساعت هشت و پنج دقیقه صبح بود.مرد جوان پشت در ایستاده بود و مدام به صفحه گوشیاش نگاه میکرد.هشت و شش دقیقه.هشت و هفت دقیقه.هشت و ده دقیقه.بالاخره در باز شد.کارمند با عجله وارد شد، کیفش را روی صندلی گذاشت و گفت:ـ ببخشید، امروز یک کم دیر شد.مرد چیزی نگفت.فقط رسیدی را که از صبح در دستش مچاله کرده بود، صاف کرد و دوباره نگاهش کرد.کارمند پشت میز نشست.ـ بفرمایید.مرد جلو آمد.ـ من از شهرستان اومدم. گفتن اگه امروز این کار انجام بشه، میتونم برگردم.کارمند پرونده را گرفت.چند صفحه را ورق زد.ـ یک امضا کم داره.مرد رنگش پرید.ـ ولی گفتن همه چیز کامله.ـ نه، اینجا امضا نشده.مرد نگاهی به ساعت انداخت.ـ یعنی چی؟ من از پنج صبح راه افتادم...کارمند شانه بالا انداخت.ـ باید برید اون اتاق.مرد رفت.ده دقیقه بعد برگشت.ـ گفتن مسئول نیست.کارمند گفت:ـ خب فردا بیاید.مرد چند لحظه ساکت ماند.بعد خیلی آرام پرسید:ـ فردا؟ـ بله.ـ یعنی امروز دیگه نمیشه؟کارمند نگاهی به ساعت کرد.ـ وقت اداری که هست، ولی مسئول نیست.مرد رسید را در جیبش گذاشت.ـ باشه.و رفت.کارمند چند ثانیه به در نگاه کرد.بعد برگشت سر کار خودش.ظهر، یکی از همکارها گفت:ـ این پرونده رو بذار برای فردا.کارمند پرسید:ـ چرا؟ـ چون الان حوصله ندارم. فردا انجامش میدیم.کارمند پرونده را برداشت.همان لحظه تلفنش زنگ خورد.مادرش بود.ـ سلام مامان.صدای مادر لرزان بود:ـ هنوز نیومدی؟ـ نه، سر کارم.ـ گفتی امروز زود میای.ـ آره، ولی کارم مونده.مادر چند ثانیه سکوت کرد.ـ باشه... فقط یادت نره.تماس قطع شد.کارمند به پروندهای که روی میز بود نگاه کرد.بعد به ساعت.بعد دوباره به تلفن.برای اولین بار به ذهنش رسید:آدمها فقط پولشان را سر کار نمیگذارند.بعضیها وقتشان را میگذارند.بعضیها آبرویشان را.بعضیها اعتمادشان را.بعضیها حتی امیدشان را.و شاید هیچکس حق نداشته باشد چیزی را که مال خودش نیست، بیدلیل از دیگری بگیرد.عصر، همان مرد شهرستانی دوباره برگشت.کارمند با تعجب گفت:ـ شما هنوز نرفتید؟مرد لبخند تلخی زد.ـ قطارم ساعت ششه.ـ خب؟ـ گفتم شاید...جملهاش تمام نشد.کارمند پرونده را برداشت.دقیقتر نگاه کرد.امضای موردنظر واقعاً لازم بود.اما یک راه دیگر هم وجود داشت.راهی که میتوانست پرونده را همان روز تمام کند.کارمند بلند شد.رفت اتاق مسئول.مسئول گفت:ـ فردا انجامش بدید.کارمند گفت:ـ ولی این آقا از شهرستان اومده.ـ خب؟ـ اگر امروز انجام نشه، باید دوباره برگرده.مسئول گفت:ـ کار امروز که تموم شده.کارمند لحظهای سکوت کرد.بعد گفت:ـ برای ما شاید تموم شده باشه...و به مردی که پشت در منتظر بود نگاه کرد.ـ ولی برای اون هنوز تموم نشده.پرونده را برداشت.چند دقیقه بعد کار تمام شد.مرد برگه را گرفت.چند بار نگاهش کرد.بعد گفت:ـ خدا خیرتون بده.کارمند لبخند زد.مرد رفت.اما او همچنان کنار پنجره ایستاده بود.بیرون، مردم در رفتوآمد بودند.هرکدام دنبال کاری.هرکدام با عجله.هرکدام با زندگیای که هیچکس از جزئیاتش خبر نداشت.کارمند آرام با خودش گفت:«شاید آدم هیچوقت نفهمه تأخیر پنج دقیقهای او، برای یک نفر دیگه چه معنایی داشته.»فردای آن روز، وقتی وارد محل کار شد، چشمش به تصویری افتاد که روی دیوار بود.تصویر یک رزمنده جوان.زیر عکس نوشته شده بود:«شکست وقتی است که ما وظیفهمان را انجام ندهیم.»چند لحظه ایستاد.این بار جمله برایش معنای دیگری داشت.فهمید وظیفه همیشه چیزی بزرگ و تاریخی نیست.گاهی وظیفه یعنی:وقتی قرار است کاری را انجام بدهی، درست انجامش بدهی.وقتی وقت مردم دست توست، آن را تلف نکنی.وقتی پولی امانت است، در آن خیانت نکنی.وقتی آبروی کسی دست توست، آن را خرج نکنی.وقتی اشتباهی میبینی، اگر شرایطش فراهم است، بیتفاوت نباشی.و مهمتر از همه...قبل از اینکه از دیگری بخواهی درست رفتار کند، خودت درست رفتار کنی.آن روز فهمید شاید بعضی تذکرها اصلاً با زبان داده نمیشوند.گاهی آدم با رفتارش به دیگری میگوید:«میشود درست کار کرد.»میشود مسئول بود.میشود حق دیگری را ندید نگرفت.میشود وقتی هیچکس حواسش نیست، باز هم وظیفه را انجام داد.و شاید...امر به معروف، گاهی از همینجا شروع شود؛از جایی که هیچکس جز خودت نمیفهمد انتخاب درست چقدر سخت بوده است .
۶
۱۰:۳۲