لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایت خاکر
۵۳ عضو

روایت خاک

ماییم و نوای بی نوایی .بسم الله اگر حریف مایی..
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۷ اردیبهشت
thumbnail
undefined۳
undefined۱

۷۰

۱۳:۲۵

۱۷ خرداد
thumbnail
undefined۱
undefined۱

۶۱

۲۰:۴۹

۳۰ خرداد
thumbnail
(سوت پیشینه) دادمی کشید و با فریادکلمات بی ادبانه نثارش می کرد. با اینکه جثه اش کوچک ونحیف بود ،دست انداخت یقه طرف را گرفت و چند میل از زمین بلندش کرد. مدیریت فعلی مجتمع بود که دست هایش اویزان دو طرف بدن و چشم توی چشم همان ریز جسه بود.مثلا جلسه مذاکره و رای گیری برای تعیین مدیریت جدید مجتمع بود.چند نفر زن ومرد جمع شده بودند تا گلی به سر مجتمع بزنند.مدیریت فعلی در کار فرهنگی نمره اش صفر است.مراسمات مذهبی هیچ ، مراسمات ملی هم بخاری ازش بلند نمی شود.رسیدگی به امورات ساختمانها وضعف هایش بماند.هنوز شوهر مو فرفری مجتمع دست به یقه بود. شنیده بودم مو فرفری قصد نامزدی مدیریت رادارد.* یک سلطنت طلب تمام عیار است و نقل دهانش توی هر اتفاقی کار خودشان است و همیشه توی نگاهش ایران ،کشوری خراب شده است.* هم دلم می‌خواست مدیریت جدید شود،و هم از رای اوردن موفرفری حس خوبی نداشتم. چه رای گیری و تصمیم گیری خنده داری،بدون ارائه برنامه ،فقط دوتا نامزد انهم با ان عقبه غیر قابل قبول .حضور اکثریت ساکنین را هم که نداشت.هربار از مدیریت قبلی ریز حساب کارهای مجتمع را می خواستند .میگفت باید حسابدار و ادم وارد باشید.یا اگر خیلی ادم پیگیری بود ،حواله میداد برود نگهبانی.این همه ساکن تک تک، خب ادم حسابی چرا کاری میکنی جماعت را به خودت مظنون کنی، صاف وشفاف بیا بگو.هنوز از توی تراس نگاهشان میکردم که صداها کم شد و یک عده رفتند .بعد از یک ساعت طبق معمول هر روز با سید طاها برای بازی به محوطه رفتیم. خانم مسنی که طاها بی بی صدایش میکند. از اول جلسه بیرون نشسته بود وطبق عادت هر روزش، زودتر ازهمه تکیه به ستون چراغ زیر بلوکشان داده بود.نزدیک که شدیم به رسم هر روزش جواب سلام سید طاها را با سلام سید خدا و بوسیدن پشت دستش داد.اشاره کرد کنارش نشستم ،بی بی بخاطر زاویه دید ،مکان نشستنش وقدرت کنجکاویش مشرف به کل بلوکهاست و خبرها را دسته اول دارد. همین که نشستم بدون پرسش من گفت: بازم مدیر قبلی موند،اما بهتر ازاینم میشد. انگار ادم باعرضه تری جلو نیومده.البته اینجا فقط بلدن شبا سروصدا کنن،یادته که.با سر تاکید کردم فقط بلدن بگن مملکت ایطو ،مرگ به ای مرگ به او،اینم یه مملکته، اگر بلدیدپاشید نومزد بشید. اوناهم که کار بلدن،نمیدونم چرا پا پیش نذاشتن.
هنوز چند نفر از جلسه رای گیری مانده بود،اشاره کردم به مو فرفری
این چطور،این که قبلا خیلی ایده میداد که اگر بودم این کار رو میکردم، رای نیاورد؟
بی بی دستش را بلند کرد و کف دستش را به سمتش گرفت و با یک اوم،انگار از ان دور خوابانده باشد کف کله موفرفری گفت: نرفته سوت پیشینه بگیره ،الانم دعوا سر همین بود. شوهرش میگفت مگه نماینده مجلسه سوت پیشینه میخاین.نمیدانم من هم پیر شوم بعضی کلمات را جور دیگر میفهمم و تلفظ میکنم و به همین شیرینی در می‌آید . هر دو سکوت کردیم و خیره شدیم به زمین،تسبیح چوبیش را یک حرکت داد و چند صلوات فرستاد میدونی دختروم،یا از ترسش نرفته بگیره یا گرفته و بد اومده.حقشم بوده،می یادت رفته اون شب چطو کِل میکشید.
بغض و اشک حمله کردند توی گلو و چشمم
مگه میشه یادم بره،سوختیم بی بی سوختیم
بی بی تنها فرد مجتمع بود که یک روز بعد از من تا چهلم اقا روی تراسش بیرق سیاه زد .سید طاها دستم را کشید به سمت تاب وسرسره.از جایم بلند شدم و توی کشیده شدنم به سمت زمین بازی از بی بی پرسیدم :حالا سر چی دست یه یقه بودن،الان که دوره دعوا گذشته، همه جا بحث مذاکره و تفاهم شده.بی بی دست کشید سمت همان چند نفر باقی مانده شوهر ای زنو میگه نباید سوت پیشینه بخاین،ما سالهاس اینجاییم،مالکیم.
زور سید طاها زیاد بود و وسط حرفهایمان مرا برد و توی همان حالت کشیده شدن با گفتن یک فعلا از بی بی جدا شدم.
همانطور که دستم را میکشید و می‌برد باخودم گفتم:چی میگی،وسط مذاکره دست به یقه میشن،حمله میکنن و خون مظلوم میریزن وسالهاس که ساکن این منطقه هستن. به قول بی بی سوت پیشینشونم همش داره بد میاد.
سید طاها مورچه های بزرگ را روی اسفالت که دید قبل از زمین بازی روی دوپا نشست ،کنارش نشستم. وبقیه حرفم را به زبان اوردم
مورچه ها،شما زیر زمینید نمیدونید.اینجا به تفاهم نرسیدن،اما مذاکره کننده های ما با دونستن سوء پیشینه امریکا رسیدن.
با همه دلشوره ها و نفرتم از مذاکره ،امانسبت به تیم مذاکره کننده تا دیروز به خورد خودم امید میدادم. اما بعد از پیام اقا وبازهم با نگاه مثبت به تیم مذاکره کننده دائم میگویم _ علی الاصول با ان سوء پیشینه ، توبه گرگ مرگ است.
undefined۲

۵۶

۱۱:۳۸

۹ تیر
thumbnail
(خاک گرم)
لحد را که بردند پایین ،صورتش را که با ناخن خراش داده بود نزدیک قبر برد. التماس می‌کرد اول تربت سید الشهدا توی کفن پسرش بگذارند . مادرم میگفت کفن را برای خودش از مکه آورده اما سهم پسر جوان مرگش شد. خودم را پشت چادر مادر پنهان کردم و گاهی خودم را می کشیدم کنار بایک چشم صحنه را میدیدم. انقدری که صدای جیغ می ترساندم دیدن جسد توی کفن نترساندم.خاکسپاری که تمام شد.زنی کمی خاک برداشت روی سر مادر جوان مرده ریخت.قطره اشک توی چشمان لرزانم به دوطرف پاس میخورد.مادر که غش کرد اشک منم جاری شد.با تعحب کار آن خانم را نگاه می کردم .بعد از تشییع خانه صاحب عزا رفتیم، برای خوردن اب توی اشپزخانه دویدم.همان خانمی که خاک ریخت روی سر مادر جوان مرده .اندازه بند انگشت کوچک من توی اش خاک ریخت. اشی که رسم بود بعد از مراسم می‌دادند به انهایی که زیاد جیغ زده اند و گلویشان خار خاری شده. با دیدن خاکی که ریخت توی اش اب را نصفه خوردم و دویدم سمت مادرم وگفتم: افرین جیغ نزدی وگرنه خاک میدادن بخوری.صورتش از اشک خیس بود،دود قلیان برازجانی اطرافم را غبار الود کرده بود. سرفه کردم و دلیل خاک توی آش را پرسیدم .مادر چادر روی زانوهایش را مرتب کردو گفت: خاک مرده سرده ،میریزن رو سر صاحب عزا،یا اندازه یه عدس میریزن تو غذاشون تا خدا صبرشون رو زیاد کنه.من هم که از صدای جیغ بدم می‌آمد باخودم گفتم: کاش بیشتر از عدس میریختن . اخر شب مهمانها رفتند،زن دایی مادرم ارام زیر سُرم توی اتاق خوابیده بود. نمیدانم از سُرم بود یا خاک ،اما فردا که باز به خانه انها رفتیم دیگر جیغ نمیزد.راه که میرفت دستانش را تکان نمیداد و رود رود نمیکرد . مادرم میگفت خاک سرد است اما ارامش و صبر را خدای خاک میدهد. این روزها که حرف از تشییع وخاک سپاری آقاست .می گویند خامنه ای که خاک شود،ملت سرد می شوند .از خیلی چیزها،اولش همین پرچم هاست که شبها می چرخانند.سرد می شوند مثل بعد از خمینی که فقط سالگرد اتوبوس اتوبوس میروند مرقدش . این یکی چون توی حرم خاک میشودسال به سال کنارش نماز می خوانند. کاش خاک مرده می‌ریختند توی دهانشان و گلش می گرفتند .چقدر کورند،امام هنوز بعد 30 و چند سال ، مردم سالگردش را باشکوه می گیرند. وقتی هم از بزرگترهایمان راجع به امام می پرسیم غرور و بغض را توی حرفهایشان جواب می گیریم.جواب ابلهان این دفعه نبابد خاموشی باشد .دونظریه غربی بالا از دو نظریه پرداز شرقی مجتمع را که شنیدم دیگر سکوت نکردم وگفتم:بعد خاکسپاری حتما برا تبرک از حرم امام رضا و محل دفن اقا خاک بر میدارم برا تو نمکدون و یک مقدارم پر روسریم می بندم.اخه خون شهید ،اونم از تو حرم گرم میکنه ادمو . دوچرخه سید طاها را هل دادم و رد شدم .نمی‌دانم پشت سرم چه گفتند. نمی‌دانند یا بهتر است بگویم ،نمی‌خواهند دانا شوند که ما بعد از 9 اسفند،تازه گرم شدیم و بعد از خاکسپاری شعله می کشیم و هرکسی دست ببرد سمتمان می سوزد. بعد خاکسپاری اقا شعله انتقاممان فقط توی وجودمان نمی سوزد ،زبانه می کشد. شعار نمیدم ها،سوگ به این بزرگی مثل عزای جدش حسین علیه السلام است. با هیچ خاکی سرد نمی شود.توی همه گلبولهایمان می جوشد و اکسیژن می رساندبه همه سلولها وسر پا نگهمان می‌دارد .باید قبول کنند ما دیگر مردم قبل از 9 اسفند نيستيم . قد کشیدیم طوری که قدو بالایمان را دنیا دارد تحسین میکند. قوی شدیم ورشد کردیم.جوری که دشمن مثل بید می لرزد و دنیا ایستاده دارد تشویقمان می‌کند . سوختیم بابا،اما زیر همان خاکستر شعله کشیدیم .ایندفعه ضرب المثل خاک مرده سرد است،درست نیست .نه شما مرده اید ونه خاکتان سرد. مگر خاک شهید سرد می‌شود. هم خاکتان گرم است و هم ما گرم انتظار برای دیدن ولی دمتان.ضرب المثل خاک مرده سرداست، بماند برای انهایی که می میرند.
undefined۱

۶۰

۱۵:۳۵

۱۴ تیر
thumbnail
( دوچرخه )

دود خاکستری توی اتاق ماشین پیچید . اول فکر کردیم دود ماشین های اطراف است ،بار دوم که با فشار روی پدال گاز دود بلند شد. سید ماشین را کنار گرفت و با سرفه از ماشین خارج شدیم. گمان کردم اگزوزی که دوبار تعمیر شده نم پس داده،اما سید کاپوت را بالا زد.من هم که این روزها با کوچکترین چیز فقط غر میزنم و گاهی عصبانی هم میشوم.با پا توی لاستیک جلو کوبیدم "صدو خورده ای میلیون دوهفته قبل ریختیم توکُمش تا ایجور بالا بیاره و خفمون کنه."
سید هم بی توجه به حرفهایم به تعمیرکار زنگ زد. نمیدانم طرف نابلد بوده یا باید هرروز سنگ جلوی پای لنگمان بیشتر وبیشتر شود . خدا می خواهد ببیند تا کی صبر می کنیم وبه جاده خاکی نمی‌زنیم . فقط میدانم هربار که سنگ می آید سعی می کنیم دوپایی از رویش بپریم . اگر هم کمی نوک پایمان گیر کرد به جلو خم می‌ شویم و باز محکم می ایستیم روی دوپا،که این هم کمک خودش است.وگرنه باصورت می‌خوردیم کف اسفالت.
بین غرغر کردن هایم میگفتم :تلوزیون سوخت!با این رهن و اجاره های بالا باید دنبال خونه باشیم،گوشیمم که داره کامل صفحش سیاه میشه ،خرابی هرروز ماشین رو کجای دلم بزارم.
سید با برو سوار شو درست میشه به سمت ماشین هدایتم کرد.
بُق کردم و رویم را به سمت شیشه گرفتم ،تا تعمیرگاه حرف نزدم.
کاپوت را که باز کردند.من هم با اخم خودم را توی صندلی ماشین فرو کردم . کنار تعمیرگاه یک دوچرخه فروشی و جلویش چندتا دوچرخه دست دوم گذاشته بودند. حوصله هیچ چیز را نداشتم حتی بچه ها که توی سر هم میزدند . حتی سید طاها که تا کمر آویزان در بود را فقط نگاه می‌کردم . از توی آینه بغل به ادم ها و ماشینهای پشت سر نگاه کردم. مردی با قد متوسط و چهارشانه با پوستی گندمی که یک دوچرخه توی دستش بود نزدیک میشد.چهره اش درهم و غمگین بود. وارد دوچرخه فروشی شد وبعد از چند دقیقه باهمان دوچرخه بیرون امد. دوچرخه را به دیوار تکیه دادوکنار باغچه مربع و کوچک بین دوتا مغازه نشست. باغچه خشک بود،انگار کسی یک قطره اب پایش نگذاشته بود و خاکش ترک داشت.مردتلفنش را برد کنار گوشش و گفت
خانوم میگه 5 تومنم نمی ارزه، بیشتر نمیخره.
نمی‌دانم همسرش چه گفت اما جوابش این بود چرا فکر کردی 10 تومن میخانش.باشه ،باشه .حالا گریه نکن ان شاء الله میرسی بری وداع و تشییع.
با اسم وداع و تشییع اخم باز کردم ،دمای بدنم که با امدن توی سایه پایین امده بود، باز بالا رفت. از توی صندلی بیرون امدم و کمر راست کردم.گوشم را بیشتر تیز کردم.
بگرد ببین کاروانی که کمتر از 4 تومن ببرن پیدا نمیکنی .
سه روز مانده بود به روز وداع در مصلای تهران. چقدر دلم می‌خواست بدانم زنش دقیقا چه می‌گوید .سویچ را باز کردم،تعمیرکار وسید با تعجب نگاه کردند. من هم بی تفاوت شیشه را تااخر پایین کشیدم و سویچ را بستم .گردنم را بیشتر به بیرون کشیدم. میرم قرض میکنم. اصلا به صاب کارم میگم ببینم میتونه زودترپول این ماه رو بده.به محمد نگی دوچرخش نمی ارزید. دلش خوش بود با پول دوچرخش میتونیدبرا وداع برید.
از جایش بلند شد دوچرخه را بادست چپ گرفت و گوشیش را با دست راست ،صفحه گوشی را جستجو میکرد که دور شد.
از پنجره سرم را کامل بیرون اوردم.
"خدایا،میخای بگی همه مشکلات دارن ها؟
اما نه اینو نمیخاستی بگی . فکر کنم این مردرو اَد اوردی اینجا که ما بودیم تامشکلاتم یادم بره، ولی اینم نه"
گمانم آن مرد امدتابفهمم ،توی این دنیای بی ارزش.من دنبال پولم تا برسد به تعویض ماشین ،خانه و تلوزیون . یکی هم هست پول بی ارزش را برای چیز باارزشتر می‌خواهد.انهم رسیدن به تشییع اقا. انهم توی این دنیایی که شبکه اینترنشنال چند روز قبل میگفت به انهایی که برای تشییع میروند،وام میدهند و پاداش و یا به زور میبرند.نگاهم باز به اینه بغل خیره شد،اما نه اخم کردم و نه توی صندلی فرو رفتم. مرد کنار خیابان با دوچرخه توی دست ایستاده بود.
undefined۱

۴۹

۱۳:۰۱

۱۹ تیر
thumbnail
(رد نگاه)
"بالا،بالا،بالاتر ،یکم برو سمت راست ،همون جا خوبه" دست فرمان دخترم برای نصب قاب به دیوار بود . روبان مشکی نداشت، روبان سورمه ای توی خنزرپنزرهای دخترانه اش پیدا کرد و زد گوشه راست قاب. قبلا یک عکس تکی ازش داشتم که در نوجوانی پدرم برایم هدیه اورد و تا یک سال قبل جلوی کتابخانه و بین دوتا مبل بود. با بزرگ شدن سید طاها ، قاب عکس تک به قاب سه نفری تبدیل شد و روی دیوار رفت . بینشان یک نفر مانده بود که انهم 9 اسفند ازمان گرفتند.وقتی تصمیم گرفتم برای تشییع به مشهد بروم و باور کردم که برای خاکسپاری است،روبان زدم .ریحان روبان را که نصب کرد از روی مبل پرید ." از کی دوسش داشتی؟"محو قاب بودم و جواب ندادم. دوباره سوالش را پرسید." مامان میگم از کی؟" سوالش را تکرار کردم " از کی دوسش دارم؟"کی را کشیدم وگفتم: راستی از کی؟ چشمانم را تنگ کردم" بزار حافظمو ببرم عقب،عقب‌تر."هرچه مغزم را می‌کشیدم توی پستوهای حافظه ام عقبتر،یادم نمی‌آمد ،انگار همیشه دوستش داشتم.ریحانه سادات منتظر بود،گفتم : از وقتی به دنیا اومدم .ریحان هم درجوابم گفت: من بگم . کمی مِن ومِن کرد "از وقتی ،منم یادم نمیاد.ریحانه سادات 11 ساله هم مثل من شده بود . چون تا چشم باز کرد. جلوی همان قاب عکس تکی با من کلمه اقا وبابا راتکرارمیکرد .هردو برایمان مثل دوست داشتن بابایمان که مهرش را خدا به ذات توی دلمان گذاشته بود دوستش داشتیم. و من هرچه بزرگتر شدم و اقا راشناختم علاقه ام بیشتر شد .مگر نه این است که عشق و دوست داشتنی واقعی است که با شناخت باشد. اقا واقعا برایم بابابود. سحر روز دهم رمضان وقتی خبر آمد .توی سرم میزدم و میگفتم بُوام.مرثیه خواندن وشنیدن با زبان لری همیشه اوج درد را برایم روشن میکند. همان سحر تلفن را برداشتم و اول شماره پدرم راگرفتم .پشت تلفن خودم را میزدم و برای بابایم میگفتم: وای بُوام..هر وقت کسی کوچکترین توهینی به اقا می‌کرد بدون اینکه برایم مهم باشد غریب است یا اشنا رگ گردنم باد می کرد وجواب میدادم. بازهم مگر مرتبه دیگر دوست داشتن واقعی غیرت داشتن نسبت به محبوب نیست. داشتم همه سالهای بودنش را مرور میکردم. ریحان روی مبل رفت وگوشه کج قابی که حالا هرسه نبودند.امام،حاج قاسم و اقا را درست کرد .بعد پرید روی فرش" مامان دیدی برعکس خیلی عکسا نگاه به ما نمیکنن" دقت نکرده بودم، اما راست میگفت .امام نگاهش به اقاو حاج قاسم بود و حاج قاسم نگاهش به دستان اقا و او نگاهش به پایین.رد نگاه اقا را که گرفتم ،نگاهش به دعای فرج بود. با اینکه توی عکس حاجی داشت برای اقا چیزی میگفت و اوهم توجه میکرد اما انگار رد نگاهش به آن ایه بود.همان چیزی که این روزها درنبودن اقا وقتی غم نبودش زندگی را برایم سخت می‌کند میخانم. "اللهم عجل لولیک الفرج"
undefined۲

۳۸

۴:۳۵

thumbnail
(برای اولین وآخرین بار )
حقم را خوردند ، یک آب هم رویش ،انقدر راحت که حتی سرفه هم نکردند. اصلا به روی خودشان هم نمی آوردند. از روز دانش آموز تا اخر سال تحصیلی، کارم شده بودبه اموزش و پرورش شهرستان رفتن.هربار که به خانه برمی‌گشتم با لب و لوچه آویزان در جواب چی شده مادرم میگفتم: کاش به کسی نگفته بودم اسمم برای دیدار دانش اموزی اومده. میگن هرچیو بگی نمیشه.مادرم با یک ان شاء الله به زودی از نزدیک ببینیش می خواست ارامم کند .سه سال گذشت وخبری نشد. تا اینکه خبر امد اقا برای سفر استانی به فارس می آید. تلوزیون نشان میداد که به همه شهرستانها سفر می کند. روز موعودی که حقش بود توی بیت باشم،توی زمین چمن ورزشگاه شهرستان ممسنی برایم رسید. زمین چمن کچلیش زیاد بود ، اما من ایستادم جایی که چمن بود ودرفاصله ده قدمی جایگاه. همان سبزه کم توی نظرم دشت سرسبزشد .وقتی اقا امد بیست دقیقه اول گوشم کیپ شده بود و فقط قربان صدقه اش میرفتم.بافشار جمعیت صدا به گوشم رسید. اقا ازقومیت و تاریخ باستانی زادگاهم گفت. از اینکه اینقدر با جزییات از شهرستانی در جنوب غربی استان فارس و ایران حرف میزد، ذوق کردم. دیدار که تمام شد، مادرم زیارت قبول گفت،انگارپر دراورده باشد را توی خودم دیدم .با دیدنش حساسیتم رویش بیشتر شد .دیگرکسی حق نداشت کوچکترین حرفی بزند.یکبار داییم را بخاطرش از خانه بیرون کردم و هیچ وقت پشیمان نشدم.بین همه معروف شدم و با اشاره می‌گفتند : خاطره، خامنه ایی هست.مثل اینکه بگویی اهل کجایی یک ( ای) را بچسبانی انتهای شهرت و درجواب بگویی. من هم اهل شده بودم. نه که شر بودم،اما ظاهرم تغییر کرد و چادری شدم.چون اهل جایی بودن توی پوشش هم بیشتر اوقات خودش را نشان میدهد.یک ماهی از ان دیدار گذشت که پستچی در خانه را زد ،اما ما منتظر نامه نبودم . پستچی نامه را که داد و گفت از دفتر رهبری است. تپش قلبم بیشتر شد،گرمای بدنم بالا رفت و بدون تشکر نامه را گرفتم و در رابستم. من توی همان زمین چمن 4 خط فقط قربان صدقه اقا رفتم و برایش سلامتی طلب کردم. فقط میخاستم بداند من را نمی‌بیند اما دوستش دارم . خط به خطش را بارها خواندم و گذاشتم توی صندوقی که طلاهایم را می‌گذاشتم. انتظار دیدن مجددش را می کشیدم. سالها گذشت و اقا به رسم اول سال حرم رضوی سخنرانی داشت. خانوادگی برای زیارت و دیدار خودمان را رساندیم سال تحویل مشهد. صبح عید توی رواق امام بین انهمه لشکر آمده، من هم خودم را رساندم تا کمترین فاصله ممکن بنشینم. فشار جمعیت را نمی فهمیدم و صداها را نمی شنیدم همه ساکت بودند و توی نظرم فقط اقا برای من تنها حرف میزد. دیگر برنامه چندسالم شده بود دیدار امامم در جوار امام رضا. چند روز قبل که تصمیم مشهد رفتمان قطعی شد. توی صندوقی که قبلا جای طلا بود نامه را دراوردم و خواندم. ریحانه سادات که تازه از جای مخفی من خبردار شده بود کنارم نشست.نامه را برداشت وخواند. چشمانش پولک پولکی شد و گفت: وای اقا بهت نامه داده. اما لبش اویزان شد و خودش را چسباند به تاج تخت" من همش تو تلوزیون می دیدمش،چقدر دوست داشتم جشن تکلیف برم پیشش " نمیخواستم دلداریش بدهم چون دیگر نمیشد امید داد که می بیندش.چیزی نگفتم و سکوت کردیم اما ریحانه سکوت را خیلی سنگین شکست و پرسید" میخایم بریم مشهد ، تشییع هم دیدار حساب میشه؟" خدا پیرت کند دختر ،سوالش نمکدانی بود که ازقضاسرش باز مانده بود. نپاشید روی زخمم،خالی شد. بغضم ترکید و بلند گریه کردم. ریحان هم که هیچ وقت تحمل گریه ام راندارد از اتاق بیرون می رفت.هنوز کامل بیرون نرفته بود،بین گریه گفتم: چرا نمیمونی جوابتو بدم،مامان جان بله اینم جزو دیداره ،اونم برای اخرین بار.ریحان، این دیدار اخر من ودیدار اول و اخر توهس"
undefined۲

۴۶

۱۵:۳۲

thumbnail
undefined۲

۴۶

۱۵:۳۲

۲۶ تیر
thumbnail
(آزمون در زمان آخر)هرچه می دویدم ،نمی رسیدم. سربالایی جاده دَوانِ کازرون نفسم را برید. فکر می کردم هرچه میدوم،ساختمان دانشگاه دور ودورتر می شود.درِ سالن امتحانات را که باز کردم،مراقبین برگه ها را جمع می کردند . همان جا ایستادم و بالب اویزان به مراقب گفتم : تموم شد، اما من خیلی خونده بودم.با اینکه هنوز افتاب نزده از خانه بیرون میشدم و فاصله 45 کیلومترنوراباد تا کازرون را میرفتم. اما این اتفاق برایم بارها وبارها ،سالها و سالها تا همین چند وقت قبل افتاد. یا وسط امتحان می رسیدم ، یا اخرش . آخرین بار که وسط امتحان رسیدم، چند شب قبل از رفتن به مشهد بود.همان لحظه که التماس کردم و راهم دادند از خواب پریدم. پانزده سالی میشود که لیسانس اقتصادگرفتم ودر عالم بیداری هیچ وقت این اتفاق برایم نیفتاد. اما خواب دیر رسیدن و نرسیدن دست از سرم برنداشته .انقدر واقعی است که تا مجرد بودم وقتی از خواب می پریدم به مادر میگفتم: نباید بیدارم میکردی . بعد از ازدواج هم به سید میگفتم . اوهم با دیوونه شدی جوابم را میداد . چند روزی بود که استرس و دلشوره عین خوابهایم دست از سرم بر نمیداشت ،بغض و بهت هم اضافه شد .حسی شبیه توی فضا بودن داشتم. سید هم یک روز قبل از حرکت گفت شاید نتوانیم برای تشییع برویم.من هم اسمم را توی گروه قم ومشهد نوشته بودم واماده حرکت. چهار ماهی بود تاکارهای کارگزینیش درست شود حقوق نداشت . همه ذخیره مان در کنار فروش طلا تا روز قبل حرکت، خرج ماشین شد. دیگر داشتم یقین پیدا می کردم 15 سال خوابم تعبیرش همین است .غر زدم به خدا که" یعنی معجزه باید فقط برای خوبها باشه". غروبِ روزقبل از حرکت سید زنگ زد که مسئولش از سفر و جیب خالیش مطلع شده. کارت هدیه ای به اوداده وگفته که به نیابت از اوهم در بدرقه اقاشرکت کند. سرم رابالا بردم به سقف اشپزخانه نگاه کردم. " شوخی کردم باهاتا،همه زندگی من معجزه توهست،خواستم ناز کنم"اگر نرسم، اگر نروم هایم تبدبل به داریم میریم،ان شاء الله میرسیم شد. صبح قبل از حرکت دست گذاشتم روی کاپوت ماشین 12 ساله "میدونم گرمه اما تاب بیار". بعد هم پنج تا صلوات فرستادم به آزادراه شاهچراغ که وارد شدیم ،جاده قُرق ماشین هایی با عکس اقا و پرچم سرخ بود. سرعت بالا توی اینجور جاده ها عادی است. اما حس میکردم ماشین‌ها سرعتی همراه با استرس دارند ،مثل خوابهایم. ماشینها طوری می‌رفتند مبادا دیرشان شود. بوی شالیزارهای برنج کامفیروزی طرف راست جاده کنارشاخه ای از رود کُر توی ماشین می پیچید. و همراه لبخند اقا پشت ماشین‌ها درآن گرما،خنکای خاصی می بخشید.سید دست کشید سمت شالیزار" سِی برکت خدا و برکت جمهوری اسلامی" منظورش شالیزار و ازادراه شیک و مرتب شیراز به اصفهان بودکه مسیر را نسبت به جاده دیگر کوتاه می کرد. تنوع ماشینها از شاسی بلند تا پیکان 57 وهمه جور ماشین وپلاک زیادبود. یکی کولر دار،یکی مثل ما به زور کولر میگرفت و یکی پنکه کوچک نصب کرده بود. هربار نگاهشان می کردم شبیه حس توی خوابم برای رسیدن به امتحان بودند. سرنشینان موقع رفتن هنوز کمرشان صاف تکیه به صندلی بود، اما امان از زمان برگشتشان. وسطهای آزادراه تک مغازه ای بود،بچه ها بستنی خواستند .مسافران لبخندهایشان به همدیگرانگارطعم بادام تلخ بود.سمند سفید پلاک فیروزآباد کنار جاده ایستاده بود. زن مسن کنار سمند لبخندزد و من هم جواب دادم.ماشین را نزدیکشان پارک کردیم . سید با بچه ها برای خرید بستنی رفتند.امداد نجات رسید تا کاپوت را بالابرد از پیرمرد خواست استارت بزند.چند ثانیه بعد با فریاد گفت : خونت اباد، ای خو یه قطره روغنم نداره. چیطو تا اینجا اومدی،یاتاقان زده،نمیتونی حرکتش بدی اونم تا قم.دختر کوچکی که نوه شان بودو بستنی میخورد.دست از خوردن کشید،بستنی چک چک اب میشد. زن خودش راچسباند به ماشین،هرسه عین بستنی وارفتند.سرم را کشیدم جلو و نگاه به ماشین خودمان کردم." تو میتونی تحمل کن." سید امد وماجرا را برایش گفتم.به سمتشان رفت از اوضاع یک ماه قبل ماشینمان گفت و دلداری داد. بعد هم کلید خانه را تعارف کرد اگر شیراز جایی ندارند تا ماشینشان درست شود انجا بروند. تشکر کردندوگفتند هرطور هست به فیروزآباد برمی‌گردند .حالشان را می‌فهمیدم ،نوار سرخ انتقام را زن به‌دستگیره بالای سرش زده بود.باز کرد وهرسه به سمتمان آمدند، نوار سرخ رابه دستم داد. سید وسط دلداری دادن گفته بود راهی مشهدیم. بعد از التماس دعا ،زن لبش می‌لرزید باهمان لهجه ترکی گفت:قیزیم( دخترم) اینو ببندبه دستت،جای ما هم زیارت کن و بدرقه برو .درجوابش گفتم: چشم،شماهم دعا کنید ماشین ما برسوندمون تنها ازمونی بود،که میشدجای دیگری سرجلسه حاضر شوی، تلقبی درکارنبود و ثواب هم داشت.باید جای درراه مانده ها و انها که نتوانستندهم شرکت می کردیم.
undefined۲

۳۳

۸:۰۲

thumbnail
undefined۲

۳۳

۸:۰۲