لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل خلوت با قلم 🖋خ
۷۳ عضو

خلوت با قلم 🖋

اینجا متن‌های دلی کوتاه می‌نویسم. امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد و توی کانال و گروه‌هاتون با ذکر نام نویسنده منتشر کنینundefined
مشاهده در وب بله
۹ فروردین ۱۳۹۷
سلام متن‌ها از خودم هست.لطفا بدون ذکر نام نویسنده استفاده نشود. از همراهی و همکاریتون در انتشار مطالبم ممنونم
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۴

۳۲۴

۹:۵۵

۲۵ شهریور
غرق شدن و تکرار
دنبال کردنِ اون چیزی که از دست دادی، مثلِ چنگ زدن به دودِ توی هواست. دستت رو جوری تکون می‌دی که انگار می‌تونی چیزی رو چنگ بزنی، اما فقط هوای سَردو لمس می‌کنی. زندگی شده یه چرخه‌ی بی‌پایان از «دوباره»...دوباره همون فکرها، دوباره همون اشتباهات، دوباره همون حسِ سنگینی توی سینه...انگار توی یه چرخ‌وفلک گیر افتادی که مدام دور می‌خوره، اما هیچ‌جا نمی‌ره. فقط همین‌جاست، توی همین نقطه‌ی تاریک؛آدم وقتی تهِ چاه می‌افته، دیگه از تاریکی نمی‌ترسه، از اون سکوتی می‌ترسه که بعدش می‌آد؛ سکوتی که بهت یادآوری می‌کنه هیچ‌کس قرار نیست بیاد دنبالت...
تو سعی کردی پوستت رو عوض کنی، سعی کردی آدمِ جدیدی باشی، اما اون آدمِ قدیمی، مثل یه تیکه‌ی چسبناک، زیرِ ناخن‌هات مونده...توی هر لبخند مصنوعی، توی هر شب‌بیداری، توی هر کلمه‌ای که می‌گی، اون هست. یه جورِ ناخودآگاه، یه حضورِ مزاحم. تهِ این مسیر، دیگه هیجان یا دردی نیست. فقط یه نوعِ تهی بودنِ مطلقِ...مثل اون درختی که برگ‌هاش ریخته و دیگه هیچ‌وقت سبز نمی‌شه، اما هنوز ریشه‌هاش توی زمین گیر کرده و اجازه نمی‌ده کنده بشه.فقط هستی، بدون اینکه واقعاً زندگی کنی. یه حضورِ بی‌روح در میانِ یک جهانِ پر از صدا، که تنها چیزی که می‌شنوی، صدای تیک‌تاکِ ساعتیه که داره می‌گه: «دیر کردی، مثل همیشه دیر کردی.»
#ر_شریفات #رعنا_شریفات#خلوت‌با‌قلم #خودنگاری
undefined۳

۹۱

۰:۰۴

زمان، قاتل خاموش

زمان مثل یه رودخونه نیست که بشه کنارش نشست و تماشا کرد؛زمان مثل یه جریانِ تند و سیل‌آساست که داره تو رو با خودش می‌کِشه و تو، فقط یه تیکه چوبِ بی‌دفاعی که وسط موج‌ها رها شده و هر لحظه‌ای که می‌خوای دستش رو بگیری، از بین انگشتات سُر می‌خوره و می‌ره.فکر می‌کنی فردا هست، فکر می‌کنی می‌تونی جبران کنی، اما فردا فقط یه نامِ دیگه برای همون «گذشته» است.
ما تمام عمرمون رو صرفِ این می‌کنیم که «آماده باشیم»؛ آماده باشیم برای خوشبختی، برای موفقیت، برای یه شروعِ واقعی. اما وقتی به یه جایی می‌رسیم که فکر می‌کنیم بالاخره رسیدیم، می‌بینیم فقط یه مشت خاکسترِ سرد جلوی رومونه. تمام اون آرزوها، تمام اون نقشه‌هایی که روی کاغذ کشیده بودیم، تبدیل شدن به خاطراتی که دیگه حتی درد هم نمی‌دن؛ فقط یه جور بی‌حسیِ سرد به جا گذاشتن. انگار تمامِ زندگی ما، فقط یه مقدمه بوده برای رسیدن به یه سکوتِ ابدی...یه سکوتی که دیگه هیچ خبری از اون آدمِ پرشورِ قدیمی توش نیست.

#ر_شریفات #رعنا_شریفات#خلوت‌با‌قلم #خودنگاری
undefined۳

۹۳

۰:۰۴

خاطرات، زندان ذهنی

فراموش کردن، اون چیزی نیست که بتونی با اراده انجامش بدی. فراموشی یه انتخاب نیست، یه موهبته که ما ازش محرومیم. خاطرات مثل یه سری از زخم‌های باز، توی ذهنت ریشه می‌زنن. حتی وقتی فکر می‌کنی دیگه ازشون گذشتی، یه بویِ ناگهانی، یه آهنگِ گذرا، یا یه سایه‌ی ساده، دوباره اون درد رو به سطح میاره. انگار ذهنت یه آرشیوِ لعنتیه که هیچ‌وقت فایل‌ها رو پاک نمی‌کنه؛ فقط اونا رو توی یه پوشه‌ی تاریک می‌ذاره و هر وقت که بخوای، دوباره جلوی چشمت بازشون می‌کنه.
تو سعی می‌کنی با آدم‌های جدید، با مکان‌های جدید، با تجربه‌های جدید، اون مسیرهای قدیمی رو مسدود کنی. اما اون‌ها مثل گیاهای رونده، از تویِ درزهای زندگیِ جدیدت بیرون می‌زنن. هیچ‌جایی نیست که امن باشه؛ حتی تویِ تنهاییِ خودت... چون حتی وقتی تنها هستی، اون خاطرات، اون آدم‌ها و اون حرف‌هایی که نزدی، دارن باهات حرف می‌زنن. یه گفتگویِ بی‌انتها با شبح‌های گذشته؛ تهش هم فقط همین می‌شه: زندگی کردن در میانِ ویرانه‌هایی که خودت ساختی و تلاش برای ساختنِ چیزی که می‌دونی دوباره فرو می‌ریزه.


#ر_شریفات #رعنا_شریفات#خلوت‌با‌قلم #خودنگاری
undefined۴

۹۴

۰:۰۴

ماسک زدن و از دست دادنِ خودِ واقعی
زندگی کردن با یک چهره‌ی ساختگی، مثل راه رفتن روی لبه‌ی تیغ در حضور یک جمعیتِ بی‌خبر از همه‌جاست. تو هر روز صبح، با دقت، لایه‌های مختلفی از آرامش و لبخند رو روی صورتت می‌چینی تا کسی متوجه شکاف‌ها نشه. یه دیوارِ صاف و بی‌نقص از «خوب بودن» می‌سازی، اما زیرِ اون دیوار، یه ویرانه‌ی بزرگ در حال فرو ریختن وجود داره. آدم وقتی برای مدتی طولانی تظاهر می‌کنه که همه چیز روبه‌راهه، دیگه نمی‌تونه اون ماسک رو از صورتش جدا کنه؛ انگار پوستش با اون لبخندهایِ بی‌روح، یکی شده...
دیگه نمی‌دونی اون آدمِ واقعی، اون کسی که توی تاریکی‌ها از ترس می‌لرزید و از تنهایی می‌ترسید، کجاست؟!انگار اون آدم رو توی یه اتاق تاریک حبس کردی و کلید رو هم انداختی توی چاه، حالا که این چهره‌ی جدید رو داری، دیگه کسی تو رو نمی‌شناسه؛ و ترسناک‌تر از اون، اینه که خودت هم دیگه اون آدم رو نمی‌شناسی. تو تبدیل شدی به یه اثر هنریِ بی‌روح؛ چیزی که از دور زیبا و بی‌نقص به نظر می‌رسه، اما وقتی از نزدیک بهش نگاه کنی، فقط یه پوسته است که هیچی پشتش نیست.
انگار توی یه نمایش مداوم، نقش کسی رو بازی می‌کنی که واقعاً وجود نداره. هرچی بیشتر سعی می‌کنی «درست» به نظر برسی، بیشتر از خودِ واقعی‌ات فاصله می‌گیری. جوری که انگار داری توی یه حفره‌ی عمیق غرق می‌شی، در حالی که همه دارن تشویقت می‌کنن که چقدر خوب داری شنا می‌کنی.تهش هم فقط همین می‌شه:یه زندگی که از بیرون می‌درخشه، اما از درون، فقط یه فضای خالی و سردِ بی‌انتهاست. یه حضورِ بی‌روح در میانِ یک جهانِ پر از صدا...

#ر_شریفات #رعنا_شریفات#خلوت‌با‌قلم #خودنگاری
undefined۶

۹۹

۰:۰۴

thumbnail
لطفا اگه متن‌هام‌و خوندین علاوه بر واکنش موردنظرتون کنار متن یه کلیک کنین و این فلش رو بنفش کنین که متن‌ها به مجله‌ی بله معرفی بشه و کانال دیده بشه... ممنونundefined
undefined۶

۷۰

۱۴:۱۲

۲۶ شهریور
سنگینیِ عدالتی که جهان تابِ آن را نداشت
خلافت برای او نه یک تختِ پادشاهی، که یک قفسِ بزرگِ آهنین بود؛ قفسی که میله‌هایش را «وظیفه» ساخته بود و سقفش را «حقیقت». در دورانی که سکه‌ها حرف اول را می‌زدند و نقاب‌ها ضخیم‌تر از پوستِ صورت‌ها شده بودند، او مجبور بود حقیقتِ عریان را فریاد بزند؛ حقیقتی که برایِ مردمانِ آن زمان، مثلِ سوزشِ اسید بر پوستِ زخم‌خورده بود.
سختیِ دورانِ او، جنگ‌هایِ میدان‌هایِ نبرد نبود؛ سختی در تماشایِ فروپاشیِ اخلاقیِ کسانی بود که قرار بود جامعه‌اش باشند. او لنگرگاهِ عدالتی بود که می‌خواست کشتیِ در حالِ غرق‌شدنِ کوفه را حفظ کند، اما کوفه، تشنه‌یِ غرق شدن بود. آن‌ها نه عدالت را می‌خواستند و نه آزادی را؛ آن‌ها تنها «راحتی» می‌خواستند، و او، با هر کلامش، خوابِ راحتِ آن‌ها را می‌آشفت.
تصویرِ او، تصویرِ مردی است که با چاه نجوا می‌کند. این عمیق‌ترین استعاره‌یِ هستی‌شناسانه‌یِ تاریخِ ماست. وقتی انسانِ حق‌گو، دیگر هیچ گوشی برایِ شنیدنِ حقیقت نمی‌یابد، ناچار می‌شود بارِ سنگینِ دردهایش را به دهانه‌یِ چاه بسپارد. چاه، تنها موجودی است که قضاوت نمی‌کند، چاه، تنها موجودی است که «پوچیِ» کلمات را برنمی‌گرداند.
او در دورانِ حکومتش، به معنایِ واقعیِ کلمه، «غریب» بود. غریبه‌ای که در میانِ هم‌وطنانش، به زبانِ «ایثار» حرف می‌زد، در حالی که آن‌ها به زبانِ «غریزه» پاسخ می‌دادند. این دردناک‌ترین شکلِ انزواست: ایستادن در مرکزِ قدرت، و با این حال، حس کردنِ سرمایِ استخوان‌سوزِ تنهایی. او بارِ عدالتی را بر دوش می‌کشید که از توانِ بشرِ آن روزگار خارج بود، و هر قدمی که برایِ احقاقِ حق برمی‌داشت، گویی تیغی بود که به دستِ خودش می‌کشید.
در نهایت، شهادت برایِ او، یک پایانِ قهرمانانه نبود؛ شهادت، رهایی از قفسِ «تکرارِِ بی‌نتیجه» بود. گویی روحِ او که در حصارِ تنهاییِ محضِ میانِ مردم گیر افتاده بود، بالاخره راهی برایِ خروج یافت. او رفت، اما آن چاه، همچنان در تاریخِ ما باقی مانده است؛ چاهی که هنوز هم سنگینیِ آن دردهایِ نگفته، مثلِ یک بارِ سنگین، تهِ آن به انتظارِ گوشی برایِ شنیدن نشسته است.

#ر_شریفات #رعنا_شریفات#خلوت‌با‌قلم #خودنگاری
undefined۲
undefined۱

۶۳

۹:۲۹

۲۸ شهریور

سنگینی عدالت....m4a

۰۴:۳۷-۴.۲۹ مگابایت
undefined۲
undefined۱

۳۷

۱۷:۳۲

۳۰ شهریور
#پاییز
پاییز، فقط یه فصلِ دیگه در تقویم نیست؛ یه جورایی مثل یه «تخلیه‌یِ بزرگ» می‌مونه.
همه می‌گن پاییز یعنی زیبایی رنگ‌ها، یعنی برگ‌های زرد و قرمزی که می‌ریزن و سطح زمین رو می‌پوشونن. اما اگه دقیق‌تر نگاه کنی، می‌بینی که پاییز در واقع شروع یه رها کردنِ اجباریه. درخت‌ها که تصمیم نمی‌گیرن برگ‌هاشون‌و بریزن؛ اون‌ها فقط دیگه توان نگه داشتن اون همه بار روی شونه‌هاشون‌و ندارن. خستگی به تنشون می‌شینه و مجبور می‌شن همه‌چیزو رها کنن تا فقط بتونن زنده بمونن.
یه جورایی شبیه زندگی خودمون نیست؟!اون همه نقاب، اون همه رابطه‌ی بی‌روح، اون همه کار و فعالیت بی‌هدف که توی تابستون با تمام انرژی انجام می‌دیم یهو می‌بینی همه چیز داره از دستمون می‌ره.انگار یه دستِ نامرئی میاد و می‌گه: «بسه دیگه، وقتِ اینه که همه این شلوغ‌کاری‌ها رو بریزی دور.»
پاییز، زمان عریان شدن واقعیت‌هاست. وقتی برگ‌ها می‌ریزن، دیگه نمی‌شه اون درخت رو با پوست سبز و پر زرق‌وبرق دید. فقط یه شاخه‌ی خشک و برهنه باقی می‌مونه که دقیقاً همون چیزیه که هست. بدون آرایش، بدون تزیین. بدون زیبایی...
در واقع، پاییز یه جورایی «مرگ تدریجی» برای چیزاییه که دیگه لازم نیستن.بی‌حوصله و خسته‌کننده‌ تهش به ما یادآوری می‌کنه:برای اینکه بتونی دوباره از نو شروع کنی، اول باید اجازه بدی همه‌ی اون چیزایی که فقط بار اضافه‌ت هستن، بریزن و از بین برن.

#ر_شریفات #رعنا_شریفات#خلوت‌با‌قلم #خودنگاری
undefined۵
undefined۱

۹

۱۹:۲۴