رَمَقتمامی لحظات ، در این دوره از زندگی برایم تمرین تاب آوری بوده است، همواره تلاش کرده ام تا این شکل از مقاومت در دوران سخت زندگی ام را پیوند بزنم با جمع.چرا که تاب آوری در زندگی جمعی ست که معنا میسازد و باقی به حکم غریزه است که در تلاشیم برای زنده بودن.شاید هنر مهم ترین پیوند بین ما باشد هنوز.پیوندی از جنس فهم و درک انسان از طریق زیبایی.
برای زندگی در ۱۴۰۵اردیبهشت ماه
در خانه ی کمانچه / در تهران / در ایرانحسام اینانلو
برای زندگی در ۱۴۰۵اردیبهشت ماه
در خانه ی کمانچه / در تهران / در ایرانحسام اینانلو
۱.۴K
۱۷:۲۴
این روزها فرصت بیشتری داریم که به خیلی از مفاهیمی که فکر میکردیم مثل ارشمیدس کشفش کردهایم و برایش «هورکا هورکا»(یافتم... یافتم) میگفتیم، بیشتر فکر کنیم. یکی از آنها مفهوم «گفتوگو» بود. بسیاری خیال میکردند اگر دو نفر مخالف، کمی آرامتر حرف بزنند و بهجای عربده، جملههای اتوکشیده تحویل هم بدهند، مملکت از بنبست درمیآید. انگار درد جامعه، بددهنی بود، نه خود مناسبات. انگار اگر چای روی میز سرد نمیشد و مجری برنامه وقت اضافه میداد، تاریخ هم کوتاه میآمد.
بعد کمکم معلوم شد جامعه نه میزگرد تلویزیونی است، نه کلاس فن بیان بلکه اتوبوسی است ترمز بریده به سمت ته دره؛ همه داد میزنند، همه میخواهند پشت فرمان بنشینند و هیچکس هم حاضر نیست مسئولیت قبول کند، اینجا بود که «تعلق به نسل» شد اتیکتی برای ستایش یا تخریب نسل زمان شاه، نسل ۵۷، نسل جنگ، نسل اصلاحات، نسل زِد.
در ایران، قصه گفتوگو از همان اول کج بنا شد. چون گفتوگو وقتی معنی دارد که دو طرف، دستکم امکان ایستادن روبهروی هم را داشته باشند. اینجا اما یک طرف، چه در داخل و چه در خارج تریبون دارد و بودجه و روزنامه و ابزار فشار ؛ آن یکی، اگر شانس بیاورد، فقط یک صفحه مجازی دارد که بابت نوشتنش باید هزینه بدهد یعنی اگر در شمار یکی از قطبهای موجود داخل و خارج نباشد یا باید در داخل جواب بدهد یا از خارج ریپورت و مسدود شود بگذریم از اینکه در این مدت، مخالف در خارج هم به تیغ مخالف دیگر که از قضا در حکومت هم نبود از پای درآمد. در چنین صحنهای، گفتوگو اغلب اسم مؤدبانه همان بازخواست است. میگویند: «بفرمایید حرف بزنید»، اما منظورشان این است که ببینیم چقدر هنوز رام نشدهای تا حکم بدهیم مزدوری یا حکومتی.
با این تجربه تلخ است که در ذهن مردم، نسبت به دعوت به بدبینی مفرط وجود دارد. این کشور دچار انواع تروماست. روی دوش هر نسل، جنازه نسل قبلی مانده. از کودتا تا انقلاب، از جنگ تا سرکوب، از زندان تا مهاجرت. اینجا آدمها پیش از آنکه جمله طرف را بشنوند، سابقهاش را مرور میکنند و اگر چیزی نبود هم چیزی میتراشند. هنوز حرف کامل نشده، ذهن میگوید: «اینها همانهایند که ...».بنابراین بیاعتمادی در ایران، اخلاق فردی نیست؛ میراث تاریخی است.
رسانه هم که دیگر اسمش رسانه نیست؛ هر طرف بلندگوی قبیله خودش را دست گرفته. کسی دنبال فهمیدن نیست. همه دنبال ایناند که برای آدمهای خودی نفر جمع کنند. یکی فریاد میزند «آزادی»، آن یکی میشنود «بیبندوباری». یکی میگوید «امنیت»، آن یکی بوی خفقان میشنود. یکی میگوید ایران و آن دیگری میشنود «حکومت». در نتیجه کلمات دیگر معنی ثابت ندارند و هر واژه، یک اسم رمز است.
برای همین نه گفتوگوی روشنفکرانه کاری از پیش برد، نه فشار و سرکوب. هر دو طرف سالها خیال کردند اگر کمی بیشتر زور بیاورند، دیگری کم میآورد، کم اما نیاورد.. فقط اعصاب جامعه ساییده شد. فقط آدمها خستهتر شدند. فقط فاصلهها عمیقتر شد. بعد، نوبت جنگ و بربادرفتن یا تهدید وجودی همه چیز حتی خود کلیت ایران شد. جنگی که خط مقدمش توی خانهها بود. سر سفرهها. توی جمعهای خانوادگی. در سکوت بین پدر و دختر. در نگاه دو رفیقی که دیگر نمیتوانستند بدون گیسکشی کنار هم قهوه بخورند.
از ۱۴۰۱ به بعد، جامعه شبیه آدمی شد که تب دارد اما هنوز سر کار میرود. همه میفهمیدند چیزی فروپاشیده، اما کسی نمیدانست اسم دقیقش چیست. حکومت نگران فروپاشی بود، مردم، خفگی، طبقه متوسط، سقوط آزاد و پدرهای عیالوار، فردا صبح. اینجا بود که تاریخ، بیاجازه از کسی، کار خودش را کرد.
مسئله حجاب نمونهای مثال زدنی است. آنچه امروز در خیابان و حتی میدان میبینید، نه پیروزی کامل جامعه است و نه فتحالفتوح حکومت. قصه، سادهتر و تلختر از این حرفهاست. یک هنجار، آرامآرام مثل دیواری که سالها نم کشیده باشد، فرسوده شد.نه یک بیانیه باعثش شد، نه توبه نصوح و نه تکرار بلکه خستگی توام با هزینه زیاد.ادامه در پست بعدی
۹۴۳
۱۹:۳۱
ادامه پست پیشین
دختری که بازداشت شد، مأموری که فرسوده شد، نسلی که جوانیاش را وسط دعوای روسری گذاشت؛ همه بارشهای اسیدی این فرسایش روی آجر جامعه بودند. چند روز پیش در تلویزیون دیدم که آقای پناهیان، آقای میثم مطیعی را شاهد میآورد که تلویحا ثابت کند تغییر نگاه به حجاب، حاصل تصمیم مقامات عالیه نظام بوده است بدون آنکه توضیح دهد چرا این تصمیم به وقت آن همه بحران پر هزینه پنهان میشد. این تغییرات حاصل تصمیم نیست. بعضی وقتها واقعیت، خودش را تحمیل میکند. تاریخ اداره اماکن نیست که شب کرکرهاش را پایین بکشند و بگویند تمام شد. نتیجه درستی که میتوان گرفت این است که توافق جمعی و گفتوگو، پروژه نیست. پروسه است. پروژه یعنی به قول شعر اخوان ثالث: «این مباد! آن باد!» اما پروسه یعنی یک ملت اعم از جامعه و حکومت آنقدر به در و دیوار بخورد تا کمکم بفهمد حذف کامل طرف مقابل ممکن نیست. تاریخ غالبا اینطور بوده است که آدمها اول هزینه میدهند، بعد عاقل میشوند.
صرفنظر از اینکه از داخل یا خارج، از بین مردم یا حکومت،خیلیها که روزی از خشونت حرف میزدند، حالا دیگر آن لحن را ندارند. نه چون فرشته شدهاند؛ چون مظنه هزینه دست همهمان آمده است. وقتی زندان از تیتر خبر تبدیل میشود به سرنوشت یکی از نزدیکان، وقتی مهاجرت دیگر عکس کافه نادری نیست و میشود غربت کشدار بیپایان، وقتی هوادار سلطنت با عکس عمو ترامپ یا انقلابی دو آتیشه با عکس مسجدالاقصی بالسویه زیر آوار بمب متجاوز که معلوم میشود چندان هم نقطهزن نبوده میمانند، آدم باید به فکر فرو برود.
خشونت هم دیگر آن هیبت رمانتیک قبلی را ندارد. حکومت باید دانسته باشد استفاده مکرر از قدرت سخت ، اقتدار نمیسازد؛ انسجام را از بین میبرد و فرسودگی میسازد. جامعه هم کمکم دارد میفهمد هر وعده کمکی، واقعا کمک نیست و نمیشود از دل جنگ و تجاوز، آزادی ساخت؛ همه اینها فقط توزیع عادلانه مصیبت بیشتر است. البته هنوز راه مانده. زیاد هم مانده. این جامعه هنوز با سیاست واقعی، با رسانه مستقل، با تحمل مخالف، با گردش قدرت، فاصله دارد. هنوز ترس هست. هنوز سوءظن هست. هنوز خیلیها منتظرند نوبت حذف یا خنثی کردن دیگری برسد.اما اگر کسی ذرهای تاریخ فهمیده باشد، میداند این چیزها هم نه با یک «گفتوگوی ملی» حل میشود، نه با رؤیای فروپاشی ناگهانی. جامعهها مثل دیگاند؛ سالها زیرشان آتش روشن است تا شکل عوض کنند:
هیچ مگو و کف مکن سَر مگشای دیگ رانیک بجوش و صبر کن زانکِ همی پزانمت
این وضعیت مختص ایران هم نیست از اروپا تا آمریکا هم همین بوده است حالا شما اسم این را در رسانه های داخلی بگذارید: دلسرد کردن مردم و در رسانههای خارجی بگذارید:وعده سرخرمن یا فرستادن دنبال نخود سیاه، طرحهای شما از هر طرف که باشید نشان داد که هزینه آن را چه کسی و چقدر گزاف میپردازد.
حاکمیت اگر بیاندیشد، میفهمد نمیشود جلوی روندهای ناگزیر را گرفت. شاید چند صباحی بتوان عقب انداخت، اما رضایت تولید نمیکند. جامعه هم اگر بیاندیشد، از وسوسه «همین حالا، همهچیز» فاصله میگیرد. سخت است، خیلی سخت است اما تاریخ، بیحوصلگی ما را ندارد. کند است. لجباز است. گاهی حتی تحقیرکننده است.برخی روشنفکرهای ما هم که جهان سومی بودنمان از همانها شروع میشود، باید که کارشان گرفتن تایید و پیوستن به جماعت لایکبگیر فضای مجازی یا تضمین تداوم حلقه تدریسشان در فلان دانشگاه نباشد. بله، فریاد لازم است؛ بیعدالتی را عیان میکند، درد را نشان میدهد. اما اگر همهچیز تبدیل شود به فریاد، جامعه کر میشود. روشنفکر باید بلد باشد زیر دود و خون، حرکت آرام تاریخ را هم ببیند. باید فرق میان آرزو و امکان و پاریس و تهران را بفهمد.
متاسفانه در بسیاری موارد، حکومتها و ملتها معمولاً وقتی به نوعی تفاهم میرسند که دیگر رمق پرداخت هزینه را ندارند؛ نه وقتی ناگهان همدیگر را دوست داشته باشندیا فهمیده باشند که باید با هم کنار آمد. به نظرم گفتگو را باید در درک این واقعیت تعریف کرد نه نشستن دو دشمن پشت میز، در درک تدریجی این واقعیت که هیچکس نمیتواند دیگری را کامل از صفحه روزگار پاک کندو تقلای این کار، تاک و تاکنشان را باهم از بین میبرد. چه خوشمان بیاید و چه بدمان، تاریخ، آخرش همه را سر عقل میآورد؛ یکی را با فهم خودبنیاد و یکی را با هزینه، اگر از اولی نصیب نبردیم در برابر دومی مقاومت نکنیم.
دختری که بازداشت شد، مأموری که فرسوده شد، نسلی که جوانیاش را وسط دعوای روسری گذاشت؛ همه بارشهای اسیدی این فرسایش روی آجر جامعه بودند. چند روز پیش در تلویزیون دیدم که آقای پناهیان، آقای میثم مطیعی را شاهد میآورد که تلویحا ثابت کند تغییر نگاه به حجاب، حاصل تصمیم مقامات عالیه نظام بوده است بدون آنکه توضیح دهد چرا این تصمیم به وقت آن همه بحران پر هزینه پنهان میشد. این تغییرات حاصل تصمیم نیست. بعضی وقتها واقعیت، خودش را تحمیل میکند. تاریخ اداره اماکن نیست که شب کرکرهاش را پایین بکشند و بگویند تمام شد. نتیجه درستی که میتوان گرفت این است که توافق جمعی و گفتوگو، پروژه نیست. پروسه است. پروژه یعنی به قول شعر اخوان ثالث: «این مباد! آن باد!» اما پروسه یعنی یک ملت اعم از جامعه و حکومت آنقدر به در و دیوار بخورد تا کمکم بفهمد حذف کامل طرف مقابل ممکن نیست. تاریخ غالبا اینطور بوده است که آدمها اول هزینه میدهند، بعد عاقل میشوند.
صرفنظر از اینکه از داخل یا خارج، از بین مردم یا حکومت،خیلیها که روزی از خشونت حرف میزدند، حالا دیگر آن لحن را ندارند. نه چون فرشته شدهاند؛ چون مظنه هزینه دست همهمان آمده است. وقتی زندان از تیتر خبر تبدیل میشود به سرنوشت یکی از نزدیکان، وقتی مهاجرت دیگر عکس کافه نادری نیست و میشود غربت کشدار بیپایان، وقتی هوادار سلطنت با عکس عمو ترامپ یا انقلابی دو آتیشه با عکس مسجدالاقصی بالسویه زیر آوار بمب متجاوز که معلوم میشود چندان هم نقطهزن نبوده میمانند، آدم باید به فکر فرو برود.
خشونت هم دیگر آن هیبت رمانتیک قبلی را ندارد. حکومت باید دانسته باشد استفاده مکرر از قدرت سخت ، اقتدار نمیسازد؛ انسجام را از بین میبرد و فرسودگی میسازد. جامعه هم کمکم دارد میفهمد هر وعده کمکی، واقعا کمک نیست و نمیشود از دل جنگ و تجاوز، آزادی ساخت؛ همه اینها فقط توزیع عادلانه مصیبت بیشتر است. البته هنوز راه مانده. زیاد هم مانده. این جامعه هنوز با سیاست واقعی، با رسانه مستقل، با تحمل مخالف، با گردش قدرت، فاصله دارد. هنوز ترس هست. هنوز سوءظن هست. هنوز خیلیها منتظرند نوبت حذف یا خنثی کردن دیگری برسد.اما اگر کسی ذرهای تاریخ فهمیده باشد، میداند این چیزها هم نه با یک «گفتوگوی ملی» حل میشود، نه با رؤیای فروپاشی ناگهانی. جامعهها مثل دیگاند؛ سالها زیرشان آتش روشن است تا شکل عوض کنند:
هیچ مگو و کف مکن سَر مگشای دیگ رانیک بجوش و صبر کن زانکِ همی پزانمت
این وضعیت مختص ایران هم نیست از اروپا تا آمریکا هم همین بوده است حالا شما اسم این را در رسانه های داخلی بگذارید: دلسرد کردن مردم و در رسانههای خارجی بگذارید:وعده سرخرمن یا فرستادن دنبال نخود سیاه، طرحهای شما از هر طرف که باشید نشان داد که هزینه آن را چه کسی و چقدر گزاف میپردازد.
حاکمیت اگر بیاندیشد، میفهمد نمیشود جلوی روندهای ناگزیر را گرفت. شاید چند صباحی بتوان عقب انداخت، اما رضایت تولید نمیکند. جامعه هم اگر بیاندیشد، از وسوسه «همین حالا، همهچیز» فاصله میگیرد. سخت است، خیلی سخت است اما تاریخ، بیحوصلگی ما را ندارد. کند است. لجباز است. گاهی حتی تحقیرکننده است.برخی روشنفکرهای ما هم که جهان سومی بودنمان از همانها شروع میشود، باید که کارشان گرفتن تایید و پیوستن به جماعت لایکبگیر فضای مجازی یا تضمین تداوم حلقه تدریسشان در فلان دانشگاه نباشد. بله، فریاد لازم است؛ بیعدالتی را عیان میکند، درد را نشان میدهد. اما اگر همهچیز تبدیل شود به فریاد، جامعه کر میشود. روشنفکر باید بلد باشد زیر دود و خون، حرکت آرام تاریخ را هم ببیند. باید فرق میان آرزو و امکان و پاریس و تهران را بفهمد.
متاسفانه در بسیاری موارد، حکومتها و ملتها معمولاً وقتی به نوعی تفاهم میرسند که دیگر رمق پرداخت هزینه را ندارند؛ نه وقتی ناگهان همدیگر را دوست داشته باشندیا فهمیده باشند که باید با هم کنار آمد. به نظرم گفتگو را باید در درک این واقعیت تعریف کرد نه نشستن دو دشمن پشت میز، در درک تدریجی این واقعیت که هیچکس نمیتواند دیگری را کامل از صفحه روزگار پاک کندو تقلای این کار، تاک و تاکنشان را باهم از بین میبرد. چه خوشمان بیاید و چه بدمان، تاریخ، آخرش همه را سر عقل میآورد؛ یکی را با فهم خودبنیاد و یکی را با هزینه، اگر از اولی نصیب نبردیم در برابر دومی مقاومت نکنیم.
۱.۲K
۱۹:۳۲
۸۷۹
۱۶:۳۳
بازارسال شده از مضراب (حسین اینانلو)
Shahram Nazeri - 06 - Ba Man Sanama.mp3
۰۷:۱۲-۶.۶۶ مگابایت
تصنیف قدیمی با من صنما ...#شهرام_ناظریگروه اساتید
۱
۱۹:۳۸
رمقپارت اول
رَمَقتمامی لحظات ، در این دوره از زندگی برایم تمرین تاب آوری بوده است، همواره تلاش کرده ام تا این شکل از مقاومت در دوران سخت زندگی ام را پیوند بزنم با جمع.چرا که تاب آوری در زندگی جمعی ست که معنا میسازد و باقی به حکم غریزه است که در تلاشیم برای زنده بودن.شاید هنر مهم ترین پیوند بین ما باشد هنوز.پیوندی از جنس فهم و درک انسان از طریق زیبایی.
برای زندگی در ۱۴۰۵خرداد ماه
در خانه ی کمانچه / در تهران / در ایرانحسام اینانلو
رَمَقتمامی لحظات ، در این دوره از زندگی برایم تمرین تاب آوری بوده است، همواره تلاش کرده ام تا این شکل از مقاومت در دوران سخت زندگی ام را پیوند بزنم با جمع.چرا که تاب آوری در زندگی جمعی ست که معنا میسازد و باقی به حکم غریزه است که در تلاشیم برای زنده بودن.شاید هنر مهم ترین پیوند بین ما باشد هنوز.پیوندی از جنس فهم و درک انسان از طریق زیبایی.
برای زندگی در ۱۴۰۵خرداد ماه
در خانه ی کمانچه / در تهران / در ایرانحسام اینانلو
۴۷۴
۹:۲۱
رمقپارت دوم
تمامی لحظات ، در این دوره از زندگی برایم تمرین تاب آوری بوده است، همواره تلاش کرده ام تا این شکل از مقاومت در دوران سخت زندگی ام را پیوند بزنم با جمع.چرا که تاب آوری در زندگی جمعی ست که معنا میسازد و باقی به حکم غریزه است که در تلاشیم برای زنده بودن.شاید هنر مهم ترین پیوند بین ما باشد هنوز.پیوندی از جنس فهم و درک انسان از طریق زیبایی.
برای زندگی در ۱۴۰۵خرداد ماه
در خانه ی کمانچه / در تهران / در ایرانحسام اینانلو
تمامی لحظات ، در این دوره از زندگی برایم تمرین تاب آوری بوده است، همواره تلاش کرده ام تا این شکل از مقاومت در دوران سخت زندگی ام را پیوند بزنم با جمع.چرا که تاب آوری در زندگی جمعی ست که معنا میسازد و باقی به حکم غریزه است که در تلاشیم برای زنده بودن.شاید هنر مهم ترین پیوند بین ما باشد هنوز.پیوندی از جنس فهم و درک انسان از طریق زیبایی.
برای زندگی در ۱۴۰۵خرداد ماه
در خانه ی کمانچه / در تهران / در ایرانحسام اینانلو
۴۶۶
۹:۲۹
رمق پارت سوم
تمامی لحظات ، در این دوره از زندگی برایم تمرین تاب آوری بوده است، همواره تلاش کرده ام تا این شکل از مقاومت در دوران سخت زندگی ام را پیوند بزنم با جمع.چرا که تاب آوری در زندگی جمعی ست که معنا میسازد و باقی به حکم غریزه است که در تلاشیم برای زنده بودن.شاید هنر مهم ترین پیوند بین ما باشد هنوز.پیوندی از جنس فهم و درک انسان از طریق زیبایی.
برای زندگی در ۱۴۰۵خرداد ماه
در خانه ی کمانچه / در تهران / در ایرانحسام اینانلو
تمامی لحظات ، در این دوره از زندگی برایم تمرین تاب آوری بوده است، همواره تلاش کرده ام تا این شکل از مقاومت در دوران سخت زندگی ام را پیوند بزنم با جمع.چرا که تاب آوری در زندگی جمعی ست که معنا میسازد و باقی به حکم غریزه است که در تلاشیم برای زنده بودن.شاید هنر مهم ترین پیوند بین ما باشد هنوز.پیوندی از جنس فهم و درک انسان از طریق زیبایی.
برای زندگی در ۱۴۰۵خرداد ماه
در خانه ی کمانچه / در تهران / در ایرانحسام اینانلو
۷۳۶
۹:۳۱
۵۲۴
۱۹:۳۸