لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل خاطره‌خانه | سیده مریم گلچمنخ
۵۳۶ عضو

خاطره‌خانه | سیده مریم گلچمن

« گُلِ همیشه‌بهار است داغِ سینه‌ی ما»کمی نویسنده و زیادی وطن‌پرستارتباط با من ‎@s_m_golchaman
undefined لینک ناشناس من:
ble.ir/payamresanimbot?start=WoxGvmxWe7Znl20PFB3ro19MQ
مشاهده در وب بله
۱۱ مهر
thumbnail
معرفی کتاب کمدی الهی

مجموعه کتاب های کمدی الهی، که شامل عناوین دوزخ، برزخ و بهشت می شود، روایتی بلند در قالب شعر است که نگارش آن به قلم دانته آلیگری، در سال 1304 میلادی آغاز شد و تا یک سال قبل از مرگ دانته، یعنی در سال 1321 میلادی به طول انجامید. این کتاب، به شکل گسترده به عنوان برجسته ترین اثر در ادبیات ایتالیا شناخته می شود. کمدی الهی، داستان سقوط دانته به دوزخ به همراهی راهنمایی به نام ویرجیل، عروج او به برزخ و ملاقاتش با معشوقه اش و در نهایت، رسیدن او به بهشت را روایت می کند. این شاهکار بزرگ تاریخ ادبیات به مسائلی چون ایمان، آرزو و روشن ضمیری می پردازد و با ارائه ی تصاویری خیره کننده و به یاد ماندنی از دنیای بعد از مرگ، قصه ی تمثیلی شگفت آور و تکان دهنده ای از مسیر سعادتمندی بشر است.
جزو لیست برترین کتاب های تاریخ ادبیات به انتخاب انجمن کتاب نروژاین مجموعه شامل 3 کتاب «دوزخ»، «برزخ» و «بهشت» است.

قیمت: ۱/۹۰۰/۰۰۰🥲@khatereh_khaneh
undefined۱۱
undefined۱

۲۵۹

۱۶:۳۵

thumbnail
نگران خودم بودم.خیلی نگران.گفتم نکنه این روزمرگی‌ها، قبضا، قسطا، مسئولیت‌ها و این همه باید و نباید، بالاخره کار خودشونو کرده باشن و کودک درونم باهام قهر کرده. آخه چندوقتی خبری از شیرین‌کاریاش نبود.
رفتم یه بستنی قیفی خریدم.مدل پرریسکundefinedهمین که بستنی رو گرفتم دستم، عین نخورده‌هازبونمو تو ابعادی درآوردم که اگر توی طبیعت بودم، احتمالاً کروکودیل‌ها می‌اومدن می‌گفتن: داش، یکم جمعش کن!شروع کردم به لیس زدن بستنی.نه با کلاس و در شأن یک انسان چهل و بووووووق ساله.همون‌جا فهمیدم، الحمدلله!هنوز امیدی هست.غولکِ درون، نه‌تنها زنده‌ست،بلکه سرحاله،اشتها داره،بستنی‌خور هم هست،و ظاهراً هیچ برنامه‌ای برای بازنشستگی نداره!undefined
شما چی؟نگرانش میشی خودتو یه تست بزنی؟@khatereh_khaneh
undefined۲۵
undefined۵

۲۷۱

۱۷:۵۸

thumbnail
اولین بازخورد از کتاب تیررسالحمدلله علی کل حال
سپاس خدای عزوجلکه اشک مردها رو هم درآوردمundefinedundefined
undefined۱۹
undefined۵
undefined۱
undefined۱

۳۳۵

۱۸:۲۶

۱۲ مهر
با این حجم از محتوای خوب هنوز لفت میدین؟undefinedوالله کانال هیچ مشکلی نداره، شما زیادی سخت‌پسند شدین!
باوفا؟ فقط اون آقایی که تو پیج اینستاگراممه undefinedبا هر پست یه لیست بلندبالا از نق و اعتراض داره؛این چرا اینجوریه؟ اون چرا اونطوریه؟ اینو دوست نداشتم!
ولی در نهایت؟مثل سیریشِ صنعتی چسبیده به پیج و ول‌کن هم نیست undefinedهر پست رو با ۲۰ تا اعتراض می‌بینه، ولی لفت؟ هرگز! ایشون منتقد رسمی پیج، عضو مادام‌العمر و ظاهراً بدون امکان لغو اشتراکن.خلاصه که به خودت بگو بی تو هرگز!با تو آری.@khatereh_khaneh
undefined۲۶
undefined۴

۱۶۰

۱۸:۰۹

۱۳ مهر
thumbnail
« گیس‌های ننه»

بچه که بودم هیچ‌وقت چشمم آرایشگاه را ندید. بعضی وقت‌ها دزدکی می‌رفتم سلمونیِ سُلیمون و از پشت شیشه به ابزارآلاتی که برای کوتاه کردن مو استفاده می‌کرد نگاه می‌کردم.
همیشه داداش کاسه‌ی استکان‌شورِ استیل می‌گذاشت روی سرم و جلوی موهایم را عروسکی می‌چید. پشت موها هم هیچ‌وقت حتی نوک‌گیری نمی‌شد. جرأت نداشتم در موردش لام تا کام حرف بزنم. ننه چشم‌غره می‌رفت، غبغبش را پرباد می‌کرد و با لحن عربیِ غلیظ می‌گفت: حضرت فاطمه زهرا قهرش میاد.
من هم از ترس اینکه حضرت فاطمه باهام قهر کند و نادیده‌ام بگیرد، هیچ‌وقت حرف کوتاهی مو نزدم.ننه حتی موهای خودش را هم که شانه می‌زد و چند تار توی شانه می‌ماند، توی آشغالی نمی‌انداخت. برمی‌داشت و وسط باغچه خاکش می‌کرد. اعتقاد داشت مو جزئی از بدن است.
بیشتر وقت‌ها بقچه‌ی لباسش را می‌زد پشت کولش و می‌آمد خانه‌مان، حمام می‌کرد. عادت داشت بعد حمام موهایش را از وسط فرق بیندازد و هر قسمت را یک گیس کند. موهایش شلال و حنایی‌رنگ بود، تا روی کَپَل‌هایش.یک شب زمستانی موهایش را گیس کرد و کنارم خوابید.
روزها هر کارتونی می‌دیدم، شب شخصیت اصلی‌اش می‌شدم و ادامه‌ی داستان را پیش می‌بردم. آن شب خواب دیدم من پرین هستم؛ سوار کالسکه، افسار اسب توی دستم و از لابلای درخت‌هایی که شکوفه‌ی گیلاس و سیب دارند می‌تازم. رسیدم بر بلندی شهر ماراکور و افسار اسب را کشیدم.
با فحش‌های ننه و نیشگون‌هایی که مثل نیش عقرب توی پهلویم نشست، از خواب پریدم.گیس‌های ننه توی دستم بود. من می‌تاختم و سر ننه مثل اسب وحشی بالا و پایین می‌شد.نصفه‌شب، وقتی فهمیدم چه خبطی کرده‌ام، دو گیس ننه را آرام رها کردم و با سرعت فانتوم محل را ترک کردم. ننه سرش را گرفته بود و می‌گفت:نونت کم بید، اُوِت( آبت) کم بید، پیش مریمو خوسیدنت( خوابیدنت) چه بید؟ جیغ می‌کشید و پشت‌بندش می‌گفت:وووی سرُم ترکید... دختر حاجی کُشتُم!من هم مثل قاتل متواری دنبال جایی می‌گشتم که دست ننه بهم نرسد. رفتم زیر پتوی داداش خوابیدم تا صبح. صبح، یکی با لگد و فحش بیدارم کرد.چشم باز کردم. ننه بود. گرخیدم. تا خواستم فرار کنم، قیچی را گرفت جلوم و گفت:تو کُتُل موری بزنش.یعنی از ته قیچیش کن.گفتم: ننه، حضرت فاطمه...هنوز حرفم تمام نشده بود که با پشت دست خواباند توی دهنم.
فهمیدم اوضاع پس است؛ خیلی هم پس است.بیشتر از حضرت‌فاطمه ننه ناراحت بود.توی دلم گفتم: یا فاطمه زهرا، ننه کِلو شده( دیوونه شده)، از چشِ مو نبینش. نامردی نکردم. قیچی را گذاشتم پای گیس‌ها، انگار گیوتین پای گردن گناهکار. هرچه زور داشتم ریختم توی قیچی و چیدمش. گیس‌ها را گرفتم توی دستم و رفتم جلو ننه ایستادم.چند ثانیه فقط نگاش کردم. باور کردنی نبود. ریسه رفتم از خنده؛ طوری که نقش زمین شدم.
ننه شده بود عین هموسو، بابای جومونگ.
پ.ن: چند سال پیش موی ننه را رزین کردم.
undefined سیده مریم گلچمن@khatereh_khaneh
undefined۲۳
undefined۱۳

۱۳۶

۱:۳۸

thumbnail
آدمها فکر می کنند اگر یک بار دیگر متولد شوند، جور دیگری زندگی می کنند. شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود.فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند، محکم و بی نقص.اما حقیقت ندارد.اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم،اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم،اگر آدم ساختن بودیم، از همین جای زندگی‌مان به بعد را مى ساختيم.
undefinedآنتوان دوسنت اگزوپری@khatereh_khaneh
undefined۱۰
undefined۱

۹۴

۱۵:۲۶

امشب می‌خوام از شهیدی براتون بگم که راهبردهای نظامی‌اش، توی تنگه هرمز توسط نظامیان سرافرازمون و همینطور عزیزانِ جان بر کف یمنی‌ به اجرا دراومد و آمریکا، اسرائیل و عربستان رو به زانو درآورد.
دوست داری بدونی کیه؟undefinedمی‌خوای ابرمرد جنوب رو بشناسی؟🥰@khatereh_khaneh
undefined۸
undefined۲
undefined۱
undefined۱

۶۸

۱۸:۴۵

thumbnail
undefinedببینید| پسر اول خانواده بود؛پسری که چهارم آبان ۱۳۴۵، در نخستین ساعات شب به دنیا آمد.مادر اسمش را بهنام گذاشت... سالها بعد، سردار بهنام رضایی یکی از جدی‌ترین استراتژیست‌های نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی به ویژه در کشورهای محور مقاومت بود، شهیدی که رد پای تاکتیک‌های عملیاتی‌اش را نه تنها در جنگ رمضان بلکه در گستره‌ای پهناور از باب المندب و یمن تا لبنان و عراق می‌توان دید. ما در #حوزه_هنری_بوشهر نوشتن از بهنام رضایی را آغاز کرده‌ایم، نه فقط برای اینکه نام یک شهید را ثبت کنیم؛بلکه برای اینکه روایت نسلی را زنده نگه داریمکه ایمان را با دانش،مسئولیت را با خدمت،و عشق به وطن را با عمل معنا کردند.
@khatereh_khaneh
undefined۱۷
undefined۲

۱۱۵

۱۹:۴۰

اگر فکر می‌کنید حاج‌بهنام باید دیده و شناخته بشهلطفا این کلیپ رو پیشنهاد بدید به مجلهundefined
undefined۶

۴۸

۲۰:۱۱