معرفی کتاب کمدی الهی
مجموعه کتاب های کمدی الهی، که شامل عناوین دوزخ، برزخ و بهشت می شود، روایتی بلند در قالب شعر است که نگارش آن به قلم دانته آلیگری، در سال 1304 میلادی آغاز شد و تا یک سال قبل از مرگ دانته، یعنی در سال 1321 میلادی به طول انجامید. این کتاب، به شکل گسترده به عنوان برجسته ترین اثر در ادبیات ایتالیا شناخته می شود. کمدی الهی، داستان سقوط دانته به دوزخ به همراهی راهنمایی به نام ویرجیل، عروج او به برزخ و ملاقاتش با معشوقه اش و در نهایت، رسیدن او به بهشت را روایت می کند. این شاهکار بزرگ تاریخ ادبیات به مسائلی چون ایمان، آرزو و روشن ضمیری می پردازد و با ارائه ی تصاویری خیره کننده و به یاد ماندنی از دنیای بعد از مرگ، قصه ی تمثیلی شگفت آور و تکان دهنده ای از مسیر سعادتمندی بشر است.
جزو لیست برترین کتاب های تاریخ ادبیات به انتخاب انجمن کتاب نروژاین مجموعه شامل 3 کتاب «دوزخ»، «برزخ» و «بهشت» است.
قیمت: ۱/۹۰۰/۰۰۰🥲@khatereh_khaneh
مجموعه کتاب های کمدی الهی، که شامل عناوین دوزخ، برزخ و بهشت می شود، روایتی بلند در قالب شعر است که نگارش آن به قلم دانته آلیگری، در سال 1304 میلادی آغاز شد و تا یک سال قبل از مرگ دانته، یعنی در سال 1321 میلادی به طول انجامید. این کتاب، به شکل گسترده به عنوان برجسته ترین اثر در ادبیات ایتالیا شناخته می شود. کمدی الهی، داستان سقوط دانته به دوزخ به همراهی راهنمایی به نام ویرجیل، عروج او به برزخ و ملاقاتش با معشوقه اش و در نهایت، رسیدن او به بهشت را روایت می کند. این شاهکار بزرگ تاریخ ادبیات به مسائلی چون ایمان، آرزو و روشن ضمیری می پردازد و با ارائه ی تصاویری خیره کننده و به یاد ماندنی از دنیای بعد از مرگ، قصه ی تمثیلی شگفت آور و تکان دهنده ای از مسیر سعادتمندی بشر است.
جزو لیست برترین کتاب های تاریخ ادبیات به انتخاب انجمن کتاب نروژاین مجموعه شامل 3 کتاب «دوزخ»، «برزخ» و «بهشت» است.
قیمت: ۱/۹۰۰/۰۰۰🥲@khatereh_khaneh
۲۵۹
۱۶:۳۵
نگران خودم بودم.خیلی نگران.گفتم نکنه این روزمرگیها، قبضا، قسطا، مسئولیتها و این همه باید و نباید، بالاخره کار خودشونو کرده باشن و کودک درونم باهام قهر کرده. آخه چندوقتی خبری از شیرینکاریاش نبود.
رفتم یه بستنی قیفی خریدم.مدل پرریسک
همین که بستنی رو گرفتم دستم، عین نخوردههازبونمو تو ابعادی درآوردم که اگر توی طبیعت بودم، احتمالاً کروکودیلها میاومدن میگفتن: داش، یکم جمعش کن!شروع کردم به لیس زدن بستنی.نه با کلاس و در شأن یک انسان چهل و بووووووق ساله.همونجا فهمیدم، الحمدلله!هنوز امیدی هست.غولکِ درون، نهتنها زندهست،بلکه سرحاله،اشتها داره،بستنیخور هم هست،و ظاهراً هیچ برنامهای برای بازنشستگی نداره!
شما چی؟نگرانش میشی خودتو یه تست بزنی؟@khatereh_khaneh
رفتم یه بستنی قیفی خریدم.مدل پرریسک
شما چی؟نگرانش میشی خودتو یه تست بزنی؟@khatereh_khaneh
۲۷۱
۱۷:۵۸
اولین بازخورد از کتاب تیررسالحمدلله علی کل حال
سپاس خدای عزوجلکه اشک مردها رو هم درآوردم

سپاس خدای عزوجلکه اشک مردها رو هم درآوردم
۳۳۵
۱۸:۲۶
با این حجم از محتوای خوب هنوز لفت میدین؟
والله کانال هیچ مشکلی نداره، شما زیادی سختپسند شدین!
باوفا؟ فقط اون آقایی که تو پیج اینستاگراممه
با هر پست یه لیست بلندبالا از نق و اعتراض داره؛این چرا اینجوریه؟ اون چرا اونطوریه؟ اینو دوست نداشتم!
ولی در نهایت؟مثل سیریشِ صنعتی چسبیده به پیج و ولکن هم نیست
هر پست رو با ۲۰ تا اعتراض میبینه، ولی لفت؟ هرگز! ایشون منتقد رسمی پیج، عضو مادامالعمر و ظاهراً بدون امکان لغو اشتراکن.خلاصه که به خودت بگو بی تو هرگز!با تو آری.@khatereh_khaneh
باوفا؟ فقط اون آقایی که تو پیج اینستاگراممه
ولی در نهایت؟مثل سیریشِ صنعتی چسبیده به پیج و ولکن هم نیست
۱۶۰
۱۸:۰۹
« گیسهای ننه»
بچه که بودم هیچوقت چشمم آرایشگاه را ندید. بعضی وقتها دزدکی میرفتم سلمونیِ سُلیمون و از پشت شیشه به ابزارآلاتی که برای کوتاه کردن مو استفاده میکرد نگاه میکردم.
همیشه داداش کاسهی استکانشورِ استیل میگذاشت روی سرم و جلوی موهایم را عروسکی میچید. پشت موها هم هیچوقت حتی نوکگیری نمیشد. جرأت نداشتم در موردش لام تا کام حرف بزنم. ننه چشمغره میرفت، غبغبش را پرباد میکرد و با لحن عربیِ غلیظ میگفت: حضرت فاطمه زهرا قهرش میاد.
من هم از ترس اینکه حضرت فاطمه باهام قهر کند و نادیدهام بگیرد، هیچوقت حرف کوتاهی مو نزدم.ننه حتی موهای خودش را هم که شانه میزد و چند تار توی شانه میماند، توی آشغالی نمیانداخت. برمیداشت و وسط باغچه خاکش میکرد. اعتقاد داشت مو جزئی از بدن است.
بیشتر وقتها بقچهی لباسش را میزد پشت کولش و میآمد خانهمان، حمام میکرد. عادت داشت بعد حمام موهایش را از وسط فرق بیندازد و هر قسمت را یک گیس کند. موهایش شلال و حناییرنگ بود، تا روی کَپَلهایش.یک شب زمستانی موهایش را گیس کرد و کنارم خوابید.
روزها هر کارتونی میدیدم، شب شخصیت اصلیاش میشدم و ادامهی داستان را پیش میبردم. آن شب خواب دیدم من پرین هستم؛ سوار کالسکه، افسار اسب توی دستم و از لابلای درختهایی که شکوفهی گیلاس و سیب دارند میتازم. رسیدم بر بلندی شهر ماراکور و افسار اسب را کشیدم.
با فحشهای ننه و نیشگونهایی که مثل نیش عقرب توی پهلویم نشست، از خواب پریدم.گیسهای ننه توی دستم بود. من میتاختم و سر ننه مثل اسب وحشی بالا و پایین میشد.نصفهشب، وقتی فهمیدم چه خبطی کردهام، دو گیس ننه را آرام رها کردم و با سرعت فانتوم محل را ترک کردم. ننه سرش را گرفته بود و میگفت:نونت کم بید، اُوِت( آبت) کم بید، پیش مریمو خوسیدنت( خوابیدنت) چه بید؟ جیغ میکشید و پشتبندش میگفت:وووی سرُم ترکید... دختر حاجی کُشتُم!من هم مثل قاتل متواری دنبال جایی میگشتم که دست ننه بهم نرسد. رفتم زیر پتوی داداش خوابیدم تا صبح. صبح، یکی با لگد و فحش بیدارم کرد.چشم باز کردم. ننه بود. گرخیدم. تا خواستم فرار کنم، قیچی را گرفت جلوم و گفت:تو کُتُل موری بزنش.یعنی از ته قیچیش کن.گفتم: ننه، حضرت فاطمه...هنوز حرفم تمام نشده بود که با پشت دست خواباند توی دهنم.
فهمیدم اوضاع پس است؛ خیلی هم پس است.بیشتر از حضرتفاطمه ننه ناراحت بود.توی دلم گفتم: یا فاطمه زهرا، ننه کِلو شده( دیوونه شده)، از چشِ مو نبینش. نامردی نکردم. قیچی را گذاشتم پای گیسها، انگار گیوتین پای گردن گناهکار. هرچه زور داشتم ریختم توی قیچی و چیدمش. گیسها را گرفتم توی دستم و رفتم جلو ننه ایستادم.چند ثانیه فقط نگاش کردم. باور کردنی نبود. ریسه رفتم از خنده؛ طوری که نقش زمین شدم.
ننه شده بود عین هموسو، بابای جومونگ.
پ.ن: چند سال پیش موی ننه را رزین کردم.
سیده مریم گلچمن@khatereh_khaneh
بچه که بودم هیچوقت چشمم آرایشگاه را ندید. بعضی وقتها دزدکی میرفتم سلمونیِ سُلیمون و از پشت شیشه به ابزارآلاتی که برای کوتاه کردن مو استفاده میکرد نگاه میکردم.
همیشه داداش کاسهی استکانشورِ استیل میگذاشت روی سرم و جلوی موهایم را عروسکی میچید. پشت موها هم هیچوقت حتی نوکگیری نمیشد. جرأت نداشتم در موردش لام تا کام حرف بزنم. ننه چشمغره میرفت، غبغبش را پرباد میکرد و با لحن عربیِ غلیظ میگفت: حضرت فاطمه زهرا قهرش میاد.
من هم از ترس اینکه حضرت فاطمه باهام قهر کند و نادیدهام بگیرد، هیچوقت حرف کوتاهی مو نزدم.ننه حتی موهای خودش را هم که شانه میزد و چند تار توی شانه میماند، توی آشغالی نمیانداخت. برمیداشت و وسط باغچه خاکش میکرد. اعتقاد داشت مو جزئی از بدن است.
بیشتر وقتها بقچهی لباسش را میزد پشت کولش و میآمد خانهمان، حمام میکرد. عادت داشت بعد حمام موهایش را از وسط فرق بیندازد و هر قسمت را یک گیس کند. موهایش شلال و حناییرنگ بود، تا روی کَپَلهایش.یک شب زمستانی موهایش را گیس کرد و کنارم خوابید.
روزها هر کارتونی میدیدم، شب شخصیت اصلیاش میشدم و ادامهی داستان را پیش میبردم. آن شب خواب دیدم من پرین هستم؛ سوار کالسکه، افسار اسب توی دستم و از لابلای درختهایی که شکوفهی گیلاس و سیب دارند میتازم. رسیدم بر بلندی شهر ماراکور و افسار اسب را کشیدم.
با فحشهای ننه و نیشگونهایی که مثل نیش عقرب توی پهلویم نشست، از خواب پریدم.گیسهای ننه توی دستم بود. من میتاختم و سر ننه مثل اسب وحشی بالا و پایین میشد.نصفهشب، وقتی فهمیدم چه خبطی کردهام، دو گیس ننه را آرام رها کردم و با سرعت فانتوم محل را ترک کردم. ننه سرش را گرفته بود و میگفت:نونت کم بید، اُوِت( آبت) کم بید، پیش مریمو خوسیدنت( خوابیدنت) چه بید؟ جیغ میکشید و پشتبندش میگفت:وووی سرُم ترکید... دختر حاجی کُشتُم!من هم مثل قاتل متواری دنبال جایی میگشتم که دست ننه بهم نرسد. رفتم زیر پتوی داداش خوابیدم تا صبح. صبح، یکی با لگد و فحش بیدارم کرد.چشم باز کردم. ننه بود. گرخیدم. تا خواستم فرار کنم، قیچی را گرفت جلوم و گفت:تو کُتُل موری بزنش.یعنی از ته قیچیش کن.گفتم: ننه، حضرت فاطمه...هنوز حرفم تمام نشده بود که با پشت دست خواباند توی دهنم.
فهمیدم اوضاع پس است؛ خیلی هم پس است.بیشتر از حضرتفاطمه ننه ناراحت بود.توی دلم گفتم: یا فاطمه زهرا، ننه کِلو شده( دیوونه شده)، از چشِ مو نبینش. نامردی نکردم. قیچی را گذاشتم پای گیسها، انگار گیوتین پای گردن گناهکار. هرچه زور داشتم ریختم توی قیچی و چیدمش. گیسها را گرفتم توی دستم و رفتم جلو ننه ایستادم.چند ثانیه فقط نگاش کردم. باور کردنی نبود. ریسه رفتم از خنده؛ طوری که نقش زمین شدم.
ننه شده بود عین هموسو، بابای جومونگ.
پ.ن: چند سال پیش موی ننه را رزین کردم.
۱۳۶
۱:۳۸
آدمها فکر می کنند اگر یک بار دیگر متولد شوند، جور دیگری زندگی می کنند. شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود.فکر می کنند می توانند همه چیز را از نو بسازند، محکم و بی نقص.اما حقیقت ندارد.اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم،اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم،اگر آدم ساختن بودیم، از همین جای زندگیمان به بعد را مى ساختيم.
آنتوان دوسنت اگزوپری@khatereh_khaneh
۹۴
۱۵:۲۶
امشب میخوام از شهیدی براتون بگم که راهبردهای نظامیاش، توی تنگه هرمز توسط نظامیان سرافرازمون و همینطور عزیزانِ جان بر کف یمنی به اجرا دراومد و آمریکا، اسرائیل و عربستان رو به زانو درآورد.
دوست داری بدونی کیه؟
میخوای ابرمرد جنوب رو بشناسی؟🥰@khatereh_khaneh
دوست داری بدونی کیه؟
۶۸
۱۸:۴۵
@khatereh_khaneh
۱۱۵
۱۹:۴۰
اگر فکر میکنید حاجبهنام باید دیده و شناخته بشهلطفا این کلیپ رو پیشنهاد بدید به مجله
۴۸
۲۰:۱۱