بازارسال شده از أخٌفيالله
اَللَّهُمَّ شَتِّتْ شَمْلَهُمْ وَ فَرِّقْ جَمْعَهُمْ وَ قَلِّبْ تَدْبِيرَهُمْ وَ خَرِّبْ بُنْيَانَهُمْ وَ قَرِّبْ آجَالَهُمْ وَ قَصِّرْ أَعْمَارَهُمْ وَ بَدِّلْ أَحْوَالَهُمْ وَ اشْغَلْهُمْ بِأَبْدَانِهِمْ وَ خُذْهُمْ أَخْذَ عَزِيزٍ مُقْتَدِرٍ (يَا قَهَّارُ يَا جَبَّارُ)
۱
۲۱:۴۸
لِشهیدنا لانَقول وداعاًبل نَقول الی اللقاءالی اللقاء مع انتصار الدم علی السیفالی اللقاء فی الشهادهالی اللقاء فی جوار الاحبه
۱۷۵
۱۴:۰۳
در راستای اجرای طرح روایت و پژوهش پیرامون زندگی، فعالیتها و آثار شهید علی لاریجانی، از دانشجویان، پژوهشگران و علاقهمندان به فعالیتهای علمی و مطالعاتی برای همکاری در این طرح پژوهشی، دعوت میشود برای اعلان همکاری فرم ارزیابی و اعلام آمادگی را تکمیل کنند.
این پژوهش علمی با هدف جمعآوری، مستندسازی و روایت ابعاد مختلف زندگی، اندیشه و فعالیتهای شهید علی لاریجانی در حال شکلگیری است و تلاش دارد از ظرفیت نیروهای جوان و دغدغهمند بهرهمند شود.
با سپاس از همراهی شما.
۲۳۶
۱۷:۰۵
وَاهْدِنِى لِمَا اخْتُلِفَ فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإذْنِكَ،إِنَّكَ تَهْدِى مَنْ تَشَاءُ إِلىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ.و مرا به آن حقیقتى که در آن اختلاف شده به اذن خود راهنمایى کن، تو هرکه را بخواهى به راه راست هدایت میکنی.
۲۳۲
۰:۰۹
بسمالله
[ در وصف واژهی استیصال]
تجربهی زیستن، آدم را از کلماتی که آنها را زندگی کرده است پربار میکند؛ همانطور که میگویند در آموختن، عمل کارسازتر از گوشهای نشستن و خواندن است. معنای واژهها را نمیشود از انتهای کتابهای فارسی به یاد سپرد؛ ما با زیستن است که هر کلمه را لمس میکنیم و سالی از زندگی را به نامش ثبت میکنیم.باید اعتراف کنم، در روزهای پایانی بیست و دو سالگیام، دارم کلماتی را با وجودم هجی میکنم که برای جوانیام — و جوانیمان — خیلی زود است.در واژهنامه، دربارهی استیصال نوشتهاند: درماندگی، بیچارگی. یعنی روزی که توقعش را نداری، هاجوواج به در و دیوار نگاه کنی و واقعیت، بیرحمانه بر سرت کوبیده شود.برای ثبت شدنِ بیستودو سالگی به نام واژهی استیصال، زود بود. برای اینکه وسط پیادهروهای شلوغِ شهر لحظهای بایستم، به دیوارها زل بزنم و از بیچارگی بلندبلند گریه کنم، بیستودو سالگی خیلی زود بود.حرف از مقاومت و رجزِ ایستادگی جای خود؛ اما میان من و این دلتنگی، دیگر هیچ چارهای نیست. واقعیتِ بیرحمِ این که "دیگر نیستی و برای همیشه پرواز کردهای"، با تمام قدرت دارد با قلب و احساسم نبرد میکند. راستش، بارها آن لحظهی رفتنت را تصور کرده بودم؛ در خیالم چشمانم را بعد از تو آرام میبستم و بدون تو جان میدادم. اما بعد سریع سرم را تکان میدادم تا یادم برود، که نفوسِ بد نزده باشم.این شبها غصه امانم را میبرد. دلتنگی، با تمامِ آواری که در حرفبهحرفِ این کلمه هست، روی سرم خراب میشود؛ چنان بیچاره میشوم که نیمهشب به دوستی پیام میدهم: "گمان نکنم صبح را ببینم." و بعد... باز صبح میشود. و این واقعیت که برایت نمردم — و حداقل بعد از تو، توانستهام بدونِ تو زنده بمانم — مثل سیلی کوبیده میشود توی صورتم.عزیزِ رفتهام، شهر دارد آمادهی بدرقهات میشود و ما اشکهایمان را آماده کردهایم تا پشت سرت روانه کنیم. نمیشود برگردی؟ نمیشود این بار بیعصا بیایی و با تمامِ عاطفهات، زخمِ قلبمان را با حضورت التیام ببخشی؟برگرد عزیزِ قلبِ داغدیدهام؛ برگرد که بیتو استیصال امانم را بریده است. بلند شو، میخواهم اینبار من برایت جان دهم.تو برایم نامیرایی؛ یک نامیرای دلشکسته. خسته نباشی پیرِ خستهام.خدا را شکر که دوستت داشتم.خدا را شکر که دوستت دارم.
[ در وصف واژهی استیصال]
تجربهی زیستن، آدم را از کلماتی که آنها را زندگی کرده است پربار میکند؛ همانطور که میگویند در آموختن، عمل کارسازتر از گوشهای نشستن و خواندن است. معنای واژهها را نمیشود از انتهای کتابهای فارسی به یاد سپرد؛ ما با زیستن است که هر کلمه را لمس میکنیم و سالی از زندگی را به نامش ثبت میکنیم.باید اعتراف کنم، در روزهای پایانی بیست و دو سالگیام، دارم کلماتی را با وجودم هجی میکنم که برای جوانیام — و جوانیمان — خیلی زود است.در واژهنامه، دربارهی استیصال نوشتهاند: درماندگی، بیچارگی. یعنی روزی که توقعش را نداری، هاجوواج به در و دیوار نگاه کنی و واقعیت، بیرحمانه بر سرت کوبیده شود.برای ثبت شدنِ بیستودو سالگی به نام واژهی استیصال، زود بود. برای اینکه وسط پیادهروهای شلوغِ شهر لحظهای بایستم، به دیوارها زل بزنم و از بیچارگی بلندبلند گریه کنم، بیستودو سالگی خیلی زود بود.حرف از مقاومت و رجزِ ایستادگی جای خود؛ اما میان من و این دلتنگی، دیگر هیچ چارهای نیست. واقعیتِ بیرحمِ این که "دیگر نیستی و برای همیشه پرواز کردهای"، با تمام قدرت دارد با قلب و احساسم نبرد میکند. راستش، بارها آن لحظهی رفتنت را تصور کرده بودم؛ در خیالم چشمانم را بعد از تو آرام میبستم و بدون تو جان میدادم. اما بعد سریع سرم را تکان میدادم تا یادم برود، که نفوسِ بد نزده باشم.این شبها غصه امانم را میبرد. دلتنگی، با تمامِ آواری که در حرفبهحرفِ این کلمه هست، روی سرم خراب میشود؛ چنان بیچاره میشوم که نیمهشب به دوستی پیام میدهم: "گمان نکنم صبح را ببینم." و بعد... باز صبح میشود. و این واقعیت که برایت نمردم — و حداقل بعد از تو، توانستهام بدونِ تو زنده بمانم — مثل سیلی کوبیده میشود توی صورتم.عزیزِ رفتهام، شهر دارد آمادهی بدرقهات میشود و ما اشکهایمان را آماده کردهایم تا پشت سرت روانه کنیم. نمیشود برگردی؟ نمیشود این بار بیعصا بیایی و با تمامِ عاطفهات، زخمِ قلبمان را با حضورت التیام ببخشی؟برگرد عزیزِ قلبِ داغدیدهام؛ برگرد که بیتو استیصال امانم را بریده است. بلند شو، میخواهم اینبار من برایت جان دهم.تو برایم نامیرایی؛ یک نامیرای دلشکسته. خسته نباشی پیرِ خستهام.خدا را شکر که دوستت داشتم.خدا را شکر که دوستت دارم.
۱۳۰
۲۰:۳۰
یا ابن شبیب ان کنت باکیا لشیء فابک للحسین...چه برسرت اومد زینب صبور، چه چیزی رو به چشم دیدی زینب صبور.همهی ما و این غمها فدای غمت زینب صبور.
۱۶۱
۲۳:۰۱
هم شما زندهای و هم خدایت زندهاست.مائیم و منم که مردهایم. میخواهم بیایم تشیعت، به دست و پایت بیوفتم برایم دعا کنی من هم زنده شوم.وگرنه شما زندهای آقاجان، زندهی زنده.
۱۳۶
۲۲:۵۹
اللّهم صلّ على محمد و آل محمد، وابعث ثوابها إلى قبر سید علی بن سید جواد
۹۱
۱۵:۵۹
بازارسال شده از سروهای ایستاده 🎒🚩
مادربزرگ برای تدفین آدمها، میگفت «سپردن». سپردنِ خالی را میگفت و تو خودت میتوانستی کاملش کنی. دل سپردن؛ غم سپردن؛ به خدا سپردن؛ به خاک سپردن؛...هرچه هست، سپردن به معنای «امانت» است. امانت تا روزی که اماممان ظهور کند... امانت تا روزی که با صفیر ملائک بیدار شویم... امانت رفتن در کنجی برای تداوم ابدیت. إلی الأبد و علی الأبد...تو را سپردیم، به امانت؛ تا دیداری که نزدیک است. و بذر تو را در خاکِ قلبهایمان به خاک سپردیم تا فردا سبز شود، جوانه زند، نهال شود، میوه دهد، سایه بگستراند و ریشه بدواند.تو زندهای در خاک، در دل، در دنیا، نزد خدا و آگاهی. آگاه به احوالات ما و انقلاب و اسلامی که تاج سرش بودی و استوارکنندهاش. زندگیات مستدام باد.
@sarvestan
@sarvestan
۱
۲۲:۰۸
بسماللهخوشا سهمِ آن دستمالهای خیس از بارانِ اشکِ روضههایت، آقا… که تقدیرشان تنهایی در کنار تو و خوابیدن در جوارِ توست. دلِ من آتش میگیرد وقتی میبینم حتی خاک هم تو را در بر میگیرد و من دورم… چقدر غبطهخوردنی است هر آنچه با تو زیرِ خاک پنهان میشود. کاش من آن خاک بودم… کاش من آن سنگِ سپیدِ لحد بودم که غریبیات را در آغوش میکشد.اما من سنگ و خاک نیستم؛ من تنِ جا ماندهای هستم که زیرِ سقفِ این دنیا رها شده است. دیشب، آسمانِ بدونِ تو پر از وحشت بود؛ انگار برای تمامِ کسانی که زیر این سقف نفس میکشیدند، بلندبلند تلقین میخواند: «إِفْهَمْ… إِسْمَعْ…»ماهها پیش از آنکه پرواز کنی و در روزهایی که حتی نمیتوانستم زندگیِ بدون تو را تصور کنم، رویایی دیدم. در صحرایی تاریک، زیر آسمانی بودم که گویی وحشتِ تمامِ بلایای عالم را جمع کرده بود و بر جانم میبارید؛ از خطری ناشناخته میگریختم و از ترس میلرزیدم. اما از دیشب، از همان لحظهای که نقطهی پایان بر همهچیز گذاشته شد، من در عالمِ بیداری دارم وسطِ همان رویای هولناک نفس میکشم. چنان میلرزم و قلبم زیر بارِ این فشارِ سنگین است که دیگر باور کردهام: آری، اینک منم و دنیایِ بدونِ تو.دو روزی میشود که از تو فراریام. از عکسهایت، از صدایت، از هر چیزی که مرا به یادت بیندازد. راستش را بخواهی، انگارچارهای ندارم؛ باید از این نشانهها فاصله بگیرم تا بتوانم دوباره نفس بکشم، تا بتوانم قلبم را از زیرِ فشارِ خردکنندهی این سوگ بیرون بکشم و کمی به آن فرصتِ تپیدن بدهم. دو روز است که دلم میخواهد تمامِ آموختههایم را کنار بگذارم؛ فراموش کنم که مقاومت ادامه دارد، فراموش کنم که باید مسیری را طی کرد. دو روز است که از گالریِ گوشیام گریزانم، از جمعها فراریام، از فضای مجازی و موسیقی و هر چیزی که نشانی از تو داشته باشد، رو برمیگردانم.امسال، سالِ روبرو شدن با تمامِ ترسهایم بود؛ سالی که در آن، ترسهایم را یکبهیک زندگی کردم. راستش را بخواهی، من همیشه از زندگیِ بدون تو میترسیدم… و حالا، دارم همین ترسِ بزرگ را زندگی میکنم.اینک ما ماندهایم و وحشتِ این روزگار؛ اینک ما و دنیایِ بدونِ تو…و خاک بر سرِ دنیایِ بدونِ تو، آقا سید علی خامنهای.
۸۹
۲۰:۱۳