۸۴
۲۲:۳۲
آقای ما قرار است بعد سالهابرای همیشه از تهران برود...
#رهبر_شهیدم
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
#رهبر_شهیدم
۱۲۱
۲۲:۳۳
سرباز آخر مناصغر من دلخوشي بابا





آتش زد بر جگرم اي پسرمتلظي لبها
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
۸۸
۱۹:۱۵
✍☫خطخطیهای ذهنی☫✍
یک یا حسینِ دیگر
. اباعبدلله: آه خواهر جانم... . زینبسلامالله: برادرجان کجایی... آخرین نفر از اسرایم و کسی نیست که سوار اسبِ بیزینم کند. . اباعبدلله: پشتت به خدا گرم باشد. تنهایت نمیگذارد. . زینبسلامالله: تا به امروز بی تو نبودهام. آه اگر عباس اینجا بود... . اباعبدلله: صبر کن زینبم. صبر. نیوفتی خواهرجان. مراقب باش. . زینبسلامالله: جوابِ طفلانت را چه بدهم؟ آه اسب هم یاری نمیکند. . اباعبدلله: چشمم به زمین خشک شد از شرمندگی. کاش کمکت میکردم. . زینبسلامالله: حسین جان کجای بهشت زیبایی؟ مادر را دیدی؟ پدر را بوسیدی؟ گوارایت باد. . اباعبدلله: خواهرجان من همینجایم. کنارِ تو. کاش اشکهای داغم را میدیدی. . زینبسلامالله: داغ دیدهام امّا زیباست. چون تو آرام گرفتهای. هر چند عریان و بیسر . اباعبدلله: ذکر میگویم برایت. آرام نمیشوم تا به سلامت برگردی. . زینبسلامالله: ریگهای داغِ بیابان، نعلین را آب میکند. چه رسد به پاهای برهنهی من که برای سوار شدن بر مرکب اینچنین تقلا میکنند. . اباعبدلله: زمین بسترِ این دنیای بیوفاست جانِ برادر. . زینبسلامالله: ژندهپوشیِ لحظهی آخرت خاطرم را آزرده. کاش به آن پیراهنِ کهنه رحم میکردند. . اباعبدلله: سرت سلامت خواهرجان. پیراهن که چیزی نیست شامها در راه است. . زینبسلامالله: شرمندهام از رقیه، حسین. کاش میدیدی شانههای کوچکش چه طور به رعشه افتاده. . اباعبدلله: صبر داشتهباش خواهرم. میبینم. میبینم. به زودی او را از این مهلکه میبرم. . زینبسلامالله: ضربههای تازیانه امانم نمیدهد. چشمم تار است. نمیبینم دست و پایم را به کجا تکیه میدهم. . اباعبدلله: تنهاترین سربازم. آه از زخمهای تازهات... . زینبسلامالله: زیبا نیست اگر امامم، سجادم، مرا در این حال ببیند. مرد است. غصه میخورد که نمیتواند کمکم کند. کاش زودتر خود را به بالای مرکب برسانم. . اباعبدلله: عبادتِ غصه و غم. قبول باشد از تو خواهرجانم. . زینبسلامالله: غم دو رو دارد حسینجانم. روی واضحش تلخ است و روی دیگرش عشق. غم داشتن در راهِ تو. . اباعبدلله: فاش گویمت زینب.تو از من هم حسینتری . زینبسلامالله: قصهی حسین و زینب رهِ دراز دارد. کاتبان تا ابد هم میتوانند قلمش بزنند. . اباعبدلله: کاش مقدّر بود که ببینیام. بلکه اندکی از غمت تسلّا یابد. . زینبسلامالله: گاه حس میکنم میبینمت. این است که غمم را زیبا میکند. . اباعبدلله: نصیب تو هم از این دنیایی بیارزش غارت بود جانِ برادر. صبر کن وقتِ زیادی نمیگذرد که تو هم به من ملحق میشوی. . زینب سلامالله: وقتم تمام است انگار. سرعت ضربههایشان بیشتر شده است. . اباعبدلله: هنوز سوار نشدهای جانِ برادر؟ آخر تازیانهها با تو چه میکنند؟ . زینب سلامالله: یک یا حسین دیگر کافی است تا خود را به بالای مرکب برسانم. یا حسین. #داستان_کوتاه #مریم_فرزانه_پور
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
https://t.me/khatkhatihayezehny
زینبسلامالله: حسین جان کجای بهشت زیبایی؟ مادر را دیدی؟ پدر را بوسیدی؟ گوارایت باد..اباعبدلله: خواهرجان من همینجایم. کنارِ تو. کاش اشکهای داغم را میدیدی.







اباعبدلله: کاش مقدّر بود که ببینیام. بلکه اندکی از غمت تسلّا یابد..زینبسلامالله: گاه حس میکنم میبینمت. این است که غمم را زیبا میکند.
برشی از داستان کوتاه #یک_یا_حسین_دیگر#مریم_فرزانهپور
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
اباعبدلله: کاش مقدّر بود که ببینیام. بلکه اندکی از غمت تسلّا یابد..زینبسلامالله: گاه حس میکنم میبینمت. این است که غمم را زیبا میکند.
برشی از داستان کوتاه #یک_یا_حسین_دیگر#مریم_فرزانهپور
۸۸
۱۹:۳۹
۱۲۵ روز پیش؟ نه آقاجان...امشب تابوتت را دیدیم و انگار نه انگار اینهمه شب است، کف خیابان برایت اشک میریزیم.داغ تو تازه است.مثل سحر روز دهم ماه رمضان
#رهبر_شهیدم#باید_برخاست#مریم_فرزانهپور
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
#رهبر_شهیدم#باید_برخاست#مریم_فرزانهپور
۹۲
۲۱:۴۸
فکرش را هم نمیکردم یک روز ایران کربلا شود؛ مردم در دل تهران موکب بزنند و اینطور پروانهوار دور زوارِ آقای شهید بچرخند. هوای بیرون داغ بود، من هم خسته بودم، اما کولر موکب آنقدر تند میزد که ترسیدم دراز بکشم و سرما بخورم.سه خانم شیرازی کنارم بودند؛ یک مادر و دو دختر جوانش. سر صحبت را باز کردم و پرسیدم: «به نماز مصلی رسیدید؟»یکیشان که نزدیکتر بود گفت: «نه، اون موقع هنوز تو راه بودیم.»با عجله وسایلشان را درون کولهپشتی میگذاشتند. یکی از دخترها کمی آجیل را توی کیسه گره زد و چپاند توی کیف. مادرشان نگاهی به من انداخت: «آب هم برداریم؟»گفتم: «نه، آنجا وفور آب خنک و شربته.»وسایلشان را گوشهی دیوار گذاشتند و رویش یک پتوی نازک انداختند که بعداً برگردند. دختری که قد بلندتری داشت ایستاد تا چادرش را سر کند. ساعتم را نگاه کردم؛ پنج ساعت به پایان مراسم مانده بود، اما از دل پارک چیتگر تا مصلی، با این شلوغی و قفل شدنِ مسیرها، معلوم نبود چند ساعت باید در راه باشند. گفتم: «یکوقت به فکر مترو نباشید، خیلی شلوغه» دختر گفت: «میدونم، با اتوبوس میرویم.»اما قبل از رفتن، دوباره جلوی من ایستاد. با نگرانی گفت: «میترسم نرسیم... خیلی راه اومدیم.»گفتم: «میرسی، نترس. یک لحظه هم چشمت به تابوت بیفته و وداع کنی، بسه.»لبهایش را جمع کرد و نگاهش را به سقف موکب دوخت؛ نمیخواست اشکش جاری شود. آهی کشید و بدون حرفی رفت.
#رهبر_شهیدم#باید_برخاست#مریم_فرزانهپور#روایت_تشییع
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
#رهبر_شهیدم#باید_برخاست#مریم_فرزانهپور#روایت_تشییع
۷۴
۲۰:۱۷
یک لقمه نان و پنیر و بغض
مترو بیشتر از ایستگاه دروازه دولت نمیبرد؛ از اتوبوس و ماشین خبری نبود و تا مصلی یک پیادهروی طولانی پیش رو داشتیم. هنوز چند قدم نرفته بودیم که زنی با چهرهای خندان از آنسوی خیابان برایمان دست تکان داد: "بیاید! اسنپ گرفتم، تا هر جا راه باز باشه با هم بریم."سوار ماشین که شدیم، زن مدام با بندِ کیفش ور میرفت. رو کرد به مادرم و گفت: "اولین باره بچهی شش سالهام رو توی خونه تنها گذاشتم... دلم شور میزنه، اما باید میومدم." مادرم با تعجب پرسید: "یعنی هیچکس پیشش نیست؟" زن یک نه گفت و از پنجره به بیرون خیره شد.راننده با عجله ما را لبِ سیل جمعیت پیاده کرد و گازش را گرفت تا باز از سر خیابان مسافران پیاده را به این سمت برساند. وقتی پا به مسیر اصلی گذاشتیم، زن در شلوغی پرچمهای سرخ گم شد. بوی اسفند به مشام میرسید.شکمِ خالی و قاروقورِ اولِ صبح، توانِ رفتنمان را گرفته بود. مردی با یک سینی پر از لقمههای با نان باگت، بین جمعیت ایستاده بود. فکر کردم شاید ساندویچ کالباس است که دوست ندارم. پا تند کردم که رد شوم، اما ضعف، پاهایم را شل کرد. برگشتم و پرسیدم: "داخلش چیه؟" مرد با لبخندی گفت: "نون و پنیر و گردو؛ پشت سرم هم چای شیرین میدن، بفرمایید."لقمه برداشتیم و با مادرم کنار خیابان ایستادیم تا چای داغ را با حوصله بخوریم. طعمِ پنیرِ خامهای و گردوهای با دقت خورد شدهاش به جانمان بدجوری چسبید. در آن غوغا، وسط خیابانی در تهران، همان طعمِ آشنای طریقِ نجف به کربلا زیر زبانم آمد. همزمان که نان و پنیر را میخوردم نگاهم به جمعیت روندهی مردم بود. به همدلی عجیبشان. اشک در چشمم جمع شد با خودم فکر کردم یعنی الان بچهی شش سالهی خانم در اسنپ بیدار شده؟ و بعد یک جرعه چای نوشیدم تا نان و پنیر و بغضم را با هم در گلو فرو دهم.
#رهبر_شهیدم#باید_برخاست#مریم_فرزانهپور#روایت_تشییع
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
مترو بیشتر از ایستگاه دروازه دولت نمیبرد؛ از اتوبوس و ماشین خبری نبود و تا مصلی یک پیادهروی طولانی پیش رو داشتیم. هنوز چند قدم نرفته بودیم که زنی با چهرهای خندان از آنسوی خیابان برایمان دست تکان داد: "بیاید! اسنپ گرفتم، تا هر جا راه باز باشه با هم بریم."سوار ماشین که شدیم، زن مدام با بندِ کیفش ور میرفت. رو کرد به مادرم و گفت: "اولین باره بچهی شش سالهام رو توی خونه تنها گذاشتم... دلم شور میزنه، اما باید میومدم." مادرم با تعجب پرسید: "یعنی هیچکس پیشش نیست؟" زن یک نه گفت و از پنجره به بیرون خیره شد.راننده با عجله ما را لبِ سیل جمعیت پیاده کرد و گازش را گرفت تا باز از سر خیابان مسافران پیاده را به این سمت برساند. وقتی پا به مسیر اصلی گذاشتیم، زن در شلوغی پرچمهای سرخ گم شد. بوی اسفند به مشام میرسید.شکمِ خالی و قاروقورِ اولِ صبح، توانِ رفتنمان را گرفته بود. مردی با یک سینی پر از لقمههای با نان باگت، بین جمعیت ایستاده بود. فکر کردم شاید ساندویچ کالباس است که دوست ندارم. پا تند کردم که رد شوم، اما ضعف، پاهایم را شل کرد. برگشتم و پرسیدم: "داخلش چیه؟" مرد با لبخندی گفت: "نون و پنیر و گردو؛ پشت سرم هم چای شیرین میدن، بفرمایید."لقمه برداشتیم و با مادرم کنار خیابان ایستادیم تا چای داغ را با حوصله بخوریم. طعمِ پنیرِ خامهای و گردوهای با دقت خورد شدهاش به جانمان بدجوری چسبید. در آن غوغا، وسط خیابانی در تهران، همان طعمِ آشنای طریقِ نجف به کربلا زیر زبانم آمد. همزمان که نان و پنیر را میخوردم نگاهم به جمعیت روندهی مردم بود. به همدلی عجیبشان. اشک در چشمم جمع شد با خودم فکر کردم یعنی الان بچهی شش سالهی خانم در اسنپ بیدار شده؟ و بعد یک جرعه چای نوشیدم تا نان و پنیر و بغضم را با هم در گلو فرو دهم.
#رهبر_شهیدم#باید_برخاست#مریم_فرزانهپور#روایت_تشییع
۶۷
۱:۳۱
✍☫خطخطیهای ذهنی☫✍
هر سال این روزها که میرسد دیگر خودم نیستم. از ریل زندگیام خارج میشوم انگار. روزمرگی را فراموش میکنم. انگار تمام قوایم منتظر سفر است و اگر بشود و بطلبد و بروم و برگردم باز توان فکر کردن به گوشه و کنار زندگی برایم فراهم میشود.
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
روزی روزگاریاگر اربعین کربلا نبودم سالم سال نمیشد. هر سال میرفتیم و آقایمان میماند. میماند و با اشک بدرقهیمان میکرد. میماند تا مراقب ایران باشد.اما امسال او کربلا رفت قبل از اینکه پای زائری به مشایه برسد.امسال فرق دارد. امسال ایران کربلاست. امسال زیارت اربعین را وسط کوچهپسکوچههای شهرم میخوانم. امسال من به جای او مراقب ایرانم.
🤍
مریم فرزانهپور
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
مریم فرزانهپور
۳۹۹
۲۲:۱۰
بعد از سه ماه کامل، پازل هزار تکهام، بالاخره تمام شد.
🥹
خطخطیهای ذهنی:
https://ble.ir/khatkhatihayezehny
۴۶
۱۲:۴۶
بازارسال شده از zahra
اگر ذهنت پر از سؤالهای بیجوابه…اگه گاهی خودتو نمیفهمی، یا رفتار بقیه برات مبهمه…
اینجا دقیقاً همون جاییه که باید باشی
@soularam
کانال روانشناسی سولآرام | نگاه عمیق به ذهن انسان
اینجا درباره یه موضوع خاص حرف نمیزنیم…ما وارد دنیای واقعی روان انسان میشیم:
– شناخت شخصیت و رفتار– مدیریت استرس و اضطراب– روابط عاطفی و بینفردی– تحلیل ذهن و افکار– و مهارتهای زندگی روزمره
نه حرفهای سطحی، نه شعارفقط روانشناسی کاربردی و قابل فهم
اگه میخوای خودتو و بقیه رو بهتر بفهمی…این کانال رو از دست نده
سولآرام https://ble.ir/soularamکانال بله
https://eitaa.com/soularamکانال ایتا
اینجا دقیقاً همون جاییه که باید باشی
اینجا درباره یه موضوع خاص حرف نمیزنیم…ما وارد دنیای واقعی روان انسان میشیم:
– شناخت شخصیت و رفتار– مدیریت استرس و اضطراب– روابط عاطفی و بینفردی– تحلیل ذهن و افکار– و مهارتهای زندگی روزمره
اگه میخوای خودتو و بقیه رو بهتر بفهمی…این کانال رو از دست نده
https://eitaa.com/soularamکانال ایتا
۲
۱۲:۴۵