┤ خطنوشت ├
پویانفر قشنگ میگه: همونی که براش نمردیم آخرسر فدای ما شد بالاخره بعد یه عمری مسافر کرب و بلا شد @khatnevesht
حسین ستوده قشنگ میگه:سردار بزن، سالار بزنمحکم به دل دشمن خونخوار بزنما پشتتیم بازم بزناز مدد حیدر کرار بزنهی داد بزن اسراییل رو با موشک پهباد بزن
@khatnevesht
@khatnevesht
۵۱
۲:۵۴
┤ خطنوشت ├
*تا حالا خجالت کشیدی؟* من خوب یادمه... همون روزی که من نقشه کشیدم و با خواهرم از کمد تاب درست کردیم؛ آوار شد روی سرم و تا مرز فلج شدن رفتم، ولی وقتی همه ریختن سرِ اون طفلک و بابتِ نقشه من دعواش کردن، من ساکت شدم و هیچی نگفتم! اون موقعها اصلاً معنی خجالت رو نمیفهمیدم، نه وقتی با سوسک پلاستیکی میافتادم به جون مردم، نه وقتی کلاس اول مدادِ دوستم رو شیکوندم تا نتونه امتحان بده و معلم با خطکش زد روی دستش... حتی همون شبی که بابام تو خونه دعوام کرد و من برای انتقام فرداش رفتم به بچههای مدرسه گفتم بابام ورشکست شده و براش پول جمع کردم! یا روزی که روی صندلی معلم چسب مایع ریختم، بدونِ اینکه بدونم اون روز چقدر عجله داشته... یا وقتی با سنگ زدم و شیشه مدرسه هزار تیکه شد و یکی دیگه مجبور شد شیشهها رو جمع کنه. از زنگ خونه مردم رو زدن و فرار کردنها بگیر، تا اون روزی که رفتم زدم زیر گوشِ اون پسره که دوستمو اذیت کرده بود و دیدم دهنش پرِ خون شد... از پرتقال پوست کندنِ یواشکی سر کلاس و هوس کردن معلممون بگیر، تا صابون ریختن تو کفشِ حاجآقا و ترقه زدن تو مدرسه! حتی اون شبی که مدرسه موندیم و من پشت شیشه جوری قایم شدم که دوستم وقتی پرده رو زد کنار، تا مرز سکته رفت... من حتی وقتی با کتونی رفتم پای سفره عقدم، فقط میخندیدم! اصلاً خجالت تو کارم نبود... اما... یه سنی که ازت میگذره، تازه سنگینیِ بالِ فرشتههای رو شونههات رو حس میکنی. توبه میکنی و خجالت میکشی، آره... و از یه زمانی به بعد همون لحظه هم خجالت کشیدم و هم شرمنده شدم؛ مثل وقتی که سوریه بههم ریخت و من ضجه زدم که بمونم، ولی به زور برم گردوندن به یه جای امن و رفیقایی که باهاشون نون و نمک خورده بودیم، دونه دونه خبر شهادتشون میاومد. مثل وقتی که سرِ مزار آقا مصطفی یه لحظه از ذهنم رد شد: «خداروشکر شوهرمن سالمه». یا اون روز لعنتی که خبر اومد مدرسه میناب رو زدن و من فقط چون زینب اونجا نبود، بیاختیار تو دلم گفتم آخیش... و بیشتر از همه، شرمنده اون مادرهاییام که از بچهشون هیچی نموند یا فقط یه لنگه کفش موند و من تو دلِ جنگ، هزار بار نفسهای پسرم رو چک میکردم و خوشحال بودم که خط و خشی بهش نیفتاده...اره من بدجور شرمنده مامان ماکان شدم! و از همه شرمنده تر، شرمنده اون آقایی که از وقتی چشم باز کردم گفتم جونم فدات، اما تهش چی شد؟ اون با خانوادش شهید شد و منِ پرادعا... هنوز دارم نفس میکشم. اره اقا جونم من از این زنده بودن، از این نفس کشیدن تو روزایی که شما نیستید، روزی هزار بار خجالت میکشم و آب میشم.... فاطمه جوان خرداد ۱۴۰۵ آتش بسی @khatnevesht
آره، من این روزا خیلی شرمندهام...راستش از همون روز اول، هی خواستم واسه بچههای میناب بنویسم، ولی انگار دست و دلم نمیرفت، یعنی اصلاً نمیشد که بشه. یادمه دوستم بهم گفت: "چرا واسه میناب نمینویسی؟" و من فقط نگاش کردم و توی دلم آشوب شد.آخ ماکان... الهی من فدای اون خندههات بشم. آخه منِ کوچیک چطوری میتونم از بزرگیِ تو بنویسم؟ چطوری بیام از غمِ مادرت بگم و از خجالت آب نشم؟ مگه کلمهها میتونن اونهمه درد رو بگن؟انگار این روزا من و قلمم پیشِ خیلیها شرمندهایم؛ پیش تو، پیش مادرت، پیش تموم اون چشمانتظاریها... ببخش اگه کلمههام در برابر شماها اینقدر کم آوردن.
@khatnevesht
@khatnevesht
۳۶
۱۷:۴۸
┤ خطنوشت ├
دچار حس بغرنج بودم که نه میتوان به زبانش گفت و نه میتوان به قلم نوشت.
نون نوشتن @khatnevesht
نوشتن، برای من راهی است برای نگریستن در خویشتن و جهان؛ تلاشی برای تاب آوردنِ زندگی.
نون نوشتن@khatnevesht
۳۲
۱۷:۵۵
چی رو سپردی به زمان که هنوز چشمت دنبالشه و حسرتش رو میخوری؟
میشه یه لحظه چشماتو ببندی و بهش فکر کنی؟ بعدا باهاش کار دارم.
@khatnevesht
میشه یه لحظه چشماتو ببندی و بهش فکر کنی؟ بعدا باهاش کار دارم.
@khatnevesht
۳۱
۱۸:۲۸
┤ خطنوشت ├
صد روز؟ نه!! برای قلبی که هر ثانیه اسم تورو صدا میزنه، صد قرنه که زمان روی لحظهی رفتنت قفل شده؛ آقای من؛ بی تو، ثانیهها سال میگذرند. فاطمه.ج @khatnevesht
۳۵
۲۰:۴۲
┤ خطنوشت ├
الوعده وفا…. @khatnevesht
۲۵
۱۱:۱۱
۱۹
۲۰:۵۰