#دلنوشت
تا بوده، بسیاری از خلاقان و خوش ذوقان و اهل دلان، برای ابراز آنچه در اعماق دلشان جاخوش کرده بود قلم را انتخاب می کردند. چنانچه که سعدی، با شعر و شاعری تصدق دلارامش رفت، فردوسی قلم به دست گرفت تا عظمت افسانه های پارسیان را به رخ بکشد و بلعمی هم نوشت و نوشت که آیندگان تاریخ گذشتگان را از یاد نبرند. بماند که خدایمان نیز برای هدایت من و شما به بهترین مخلوقاتش، نوشته ای اعجاز آفرین عطا کرد و به قلم هم سوگند خورد.بعضی افکار و احساسات هم به وجود می آیند که لباس کلمه و جمله به تن کنند و سوار بر قلم نویسنده ای بشوند تا روی کاغذی بنشینند؛ ولی در مقابل، بعضی افکار و احساسات هستند که وقتی جامه واژه بر تنشان می کنی، چروکیده می شوند و دیگر شبیه به پیش ما را به شگفتی وا نمی دارند. انگار که نخواهند روحشان را در کالبد قلم، محصور بدارند. اینجاست که می فهمیم قلم هم به خودی خود نا توان است.و آنجا که نویسنده ای پی به ناتوانی قلمش ببرد، گویی دلش را ریش ریش می کنند و گویی لال می شود. انگار که کتاب هایش را مقابل چشمانش آتش می زنند و انگار که روی زمین سیراب از خون رهبرش قدم بر می دارد و نمی تواند فریادی برآرد و ضجه ای بزند. چون هر آنچه احساس و فکری که داشته آنگونه که می خواهد نشان داده نمی شود. و کاری از او ساخته نیست.بعضی نویسنده های بد اقبالی مثل من نیمچه نویسنده، هر چقدر هم که بخواهیم و دست و پا بزنیم، انگار آنچه در دل و در سر داریم، روی کاغذ نمی نشینند. مثلا نمی توانیم بنویسیم چطور بند پوسته پوسته دلمان پاره شد وقتی خبر شهادت عزیزمان را دادند. مثلا نمی توانیم بنویسیم لکنت زبان می گیریم وقتی می خواهیم قبل از اسم عزیزمان شهید بگوییم. مثلا نمی توانیم بنویسیم اشکی که گاه و بی گاه از چشمانمان می ریزد، برای چیست. برای رهبر شهید تشنه لبمان است که مظلومانه و بسی مقتدرانه شهید شد، برای بیچارگی عصر غیبت، برای زهرا کوچولو و ماکان و کودکان میناب و غزه و برچی و ضاحیه، یا برای انتقام و به پا خاستن.خلاصه که این روز ها برای نیمچه نویسنده های یتیم شده خیلی دعا کنید. سقف آرزوی برخی هاشان مثل پرنازی که می خواست کتابش را رهبر تقریظ کند ریخته. یا اشکشان مثل سلما که قصد کرده بود در محضر آقا شعری بخواند، خشک نمی شود و بعضی هاشان هم مثل بنده حقیر، گویی هم خودشان لال شده اند، هم قلمشان ناتوان.
زینب حسینی
@khaton_af
تا بوده، بسیاری از خلاقان و خوش ذوقان و اهل دلان، برای ابراز آنچه در اعماق دلشان جاخوش کرده بود قلم را انتخاب می کردند. چنانچه که سعدی، با شعر و شاعری تصدق دلارامش رفت، فردوسی قلم به دست گرفت تا عظمت افسانه های پارسیان را به رخ بکشد و بلعمی هم نوشت و نوشت که آیندگان تاریخ گذشتگان را از یاد نبرند. بماند که خدایمان نیز برای هدایت من و شما به بهترین مخلوقاتش، نوشته ای اعجاز آفرین عطا کرد و به قلم هم سوگند خورد.بعضی افکار و احساسات هم به وجود می آیند که لباس کلمه و جمله به تن کنند و سوار بر قلم نویسنده ای بشوند تا روی کاغذی بنشینند؛ ولی در مقابل، بعضی افکار و احساسات هستند که وقتی جامه واژه بر تنشان می کنی، چروکیده می شوند و دیگر شبیه به پیش ما را به شگفتی وا نمی دارند. انگار که نخواهند روحشان را در کالبد قلم، محصور بدارند. اینجاست که می فهمیم قلم هم به خودی خود نا توان است.و آنجا که نویسنده ای پی به ناتوانی قلمش ببرد، گویی دلش را ریش ریش می کنند و گویی لال می شود. انگار که کتاب هایش را مقابل چشمانش آتش می زنند و انگار که روی زمین سیراب از خون رهبرش قدم بر می دارد و نمی تواند فریادی برآرد و ضجه ای بزند. چون هر آنچه احساس و فکری که داشته آنگونه که می خواهد نشان داده نمی شود. و کاری از او ساخته نیست.بعضی نویسنده های بد اقبالی مثل من نیمچه نویسنده، هر چقدر هم که بخواهیم و دست و پا بزنیم، انگار آنچه در دل و در سر داریم، روی کاغذ نمی نشینند. مثلا نمی توانیم بنویسیم چطور بند پوسته پوسته دلمان پاره شد وقتی خبر شهادت عزیزمان را دادند. مثلا نمی توانیم بنویسیم لکنت زبان می گیریم وقتی می خواهیم قبل از اسم عزیزمان شهید بگوییم. مثلا نمی توانیم بنویسیم اشکی که گاه و بی گاه از چشمانمان می ریزد، برای چیست. برای رهبر شهید تشنه لبمان است که مظلومانه و بسی مقتدرانه شهید شد، برای بیچارگی عصر غیبت، برای زهرا کوچولو و ماکان و کودکان میناب و غزه و برچی و ضاحیه، یا برای انتقام و به پا خاستن.خلاصه که این روز ها برای نیمچه نویسنده های یتیم شده خیلی دعا کنید. سقف آرزوی برخی هاشان مثل پرنازی که می خواست کتابش را رهبر تقریظ کند ریخته. یا اشکشان مثل سلما که قصد کرده بود در محضر آقا شعری بخواند، خشک نمی شود و بعضی هاشان هم مثل بنده حقیر، گویی هم خودشان لال شده اند، هم قلمشان ناتوان.
@khaton_af
۱۹۷
۷:۴۰
کامیون محمدعلی
مشغول دیدن تشییع آقا از تلویزیون بودم که یکهو دیدم محمدعلی دارد کامیونش را دنبال خودش میکشاند. کامیونش مثل همیشه که بازی میکرد نبود؛ این بار یک چیزی شبیه تابوت که پرچم ایران رویش کشیده شده بود، پشت کامیون بود.شوکه شدم و برای یک لحظه چیزی در قلبم فرو ریخت.گفتم: «چیکار میکنی محمدعلی؟» گفتم: «دارم آقا رو تشییع میکنم.»بغض گلویم گرفت. زندگی ما چقدر شبیه روضه شده بود. حتی بچههای ما هم زندگیشان و بازیشان را به آقا گره زده بودند و هر طرف نگاه میکردیم، یاد آقا بود و یاد آقا...گفتم شاید چون تو تلویزیون دیده، الگو گرفته. یاد روزی افتادم که شبکه پویا یک کلیپ از رهبر شهید پخش میکرد و محمدعلی اشک توی چشمهایش حلقه زده بود. گفتم: «محمدعلی، آقا رو دوست داشتی؟»گفت: «آره، تو تلویزیون دیدمش، خیلی مهربون بود...»بغض گلویم را میفشرد. نگاهی دوباره به کامیون اسباببازی حامل پیکر آقا کردم. یک جا خودکاری بود که محمدعلی پرچم ایران را دورش چسب زده بود و شبیه تابوت آقا درست کرده بود. چقدر بچههای ما زود بزرگ شده بودند! چقدر بچههای ما افغانستانیها با پرچم ایران مانوس بودند. نسلهای جدید ما انگار که این پرچم کشور خودشان باشد، دوستش داشتند. برای ما بزرگترها که پرچم ایران، پرچم اسلام شده بود.
تشییع تمام شد، اما محمدعلی هنوز هم گاهی آقا را دور تا دور خانه تشییع میکند و من هر بار کامیونش را میبینم، بغض میکنم...
ف. صداقت
@khaton_af
مشغول دیدن تشییع آقا از تلویزیون بودم که یکهو دیدم محمدعلی دارد کامیونش را دنبال خودش میکشاند. کامیونش مثل همیشه که بازی میکرد نبود؛ این بار یک چیزی شبیه تابوت که پرچم ایران رویش کشیده شده بود، پشت کامیون بود.شوکه شدم و برای یک لحظه چیزی در قلبم فرو ریخت.گفتم: «چیکار میکنی محمدعلی؟» گفتم: «دارم آقا رو تشییع میکنم.»بغض گلویم گرفت. زندگی ما چقدر شبیه روضه شده بود. حتی بچههای ما هم زندگیشان و بازیشان را به آقا گره زده بودند و هر طرف نگاه میکردیم، یاد آقا بود و یاد آقا...گفتم شاید چون تو تلویزیون دیده، الگو گرفته. یاد روزی افتادم که شبکه پویا یک کلیپ از رهبر شهید پخش میکرد و محمدعلی اشک توی چشمهایش حلقه زده بود. گفتم: «محمدعلی، آقا رو دوست داشتی؟»گفت: «آره، تو تلویزیون دیدمش، خیلی مهربون بود...»بغض گلویم را میفشرد. نگاهی دوباره به کامیون اسباببازی حامل پیکر آقا کردم. یک جا خودکاری بود که محمدعلی پرچم ایران را دورش چسب زده بود و شبیه تابوت آقا درست کرده بود. چقدر بچههای ما زود بزرگ شده بودند! چقدر بچههای ما افغانستانیها با پرچم ایران مانوس بودند. نسلهای جدید ما انگار که این پرچم کشور خودشان باشد، دوستش داشتند. برای ما بزرگترها که پرچم ایران، پرچم اسلام شده بود.
تشییع تمام شد، اما محمدعلی هنوز هم گاهی آقا را دور تا دور خانه تشییع میکند و من هر بار کامیونش را میبینم، بغض میکنم...
@khaton_af
۵۳۳
۸:۲۲
از قلب اروپا تا میعادگاه بیعت
بانوی افغانستانی از هلند برای مراسم تشییع آمده بود: «حق داشت سر ما...»
#حسینیه_هراتیها
@khaton_af
#حسینیه_هراتیها
@khaton_af
۵۳
۵:۲۳
هشدار داده بودند که مراسم وداع و تشییع را نروم؛ هم خانوادهی خودم هم خانوادهی همسر.
میگفتند جمعیت فشرده است و آن جا مناسب خانم باردار نیست. مامان میگفت: «نمیترسی زایمان زودرس بگیری اصلا؟ تو میتونی چند ساعت راه بری؟ اگه لای جمعیت گیر کردی چی؟» راستش فکر نمیکردم چه میکنم. ولی میدانستم هم خدا هم رهبر شهیدمان کمکم میکنند. دل را به دریا زدم و خودم و توراهی را به خدا سپردم. دلم نمیآمد برای آخرین دیدار با آقا حاضر نشوم.
کولهام را بستم و راهی محل اسکان در تهران شدم. وقتی رسیدم دیدم خانمهای زیادی دور هم جمع هستند و برای موکب لقمه درست میکنند. پرسیدند: «تو میتوانی کمک کنی؟» منم از خدا خواسته گفتم: «حتما در حد توان کمک میکنم.»
باورم نمیشد خدمت هم روزیام شود. بخاطر شرایطم اصلا به خدمت فکر نمیکردم ولی انگار آقا ته قلبم را خوانده باشد روزیام کرد چند ساعتی برای زائران آقا لقمه آماده کنم.فکر میکردم خودم با شرایط خاصی آمدم ولی وقتی با بچههای خادم همکلام شدم. دیدم نخیر انگار که سختی را به جان خریدن ویژگی این راه است. دو تا از دوستان افعانستانیام، بچههای چهار و پنج سالهشان را خانه گذاشته بودند تا بیایند چند ساعتی خدمت کنند.
خانم مهربانی که همیشه حواسش به من بود پاهایش درد میکرد میگفت چند شب است فقط یکی دوساعت خوابیده و دخترش را پیش مادرش گذاشته بود. میگفت برای روز تشییع هم سمت جیحون موکب دارند. گفتم استراحت کنید خسته شدید. گفت: «وقت برای خواب زیاد است. همین چند روز را باید دوید، مسافرمان دارد می رود...» حرفش در گوشم ماند. فردا که رفتم مصلی دیدم که هر کسی آنچه در توان داشت گذاشته بود تا بهترین بدرقه رقم بخورد و مسافر مشهدمان به سلامت شهر ما را ترک کند.
هوا ناجوانمردانه گرم بود. پیرمردی در بین جمعیت و گرما حالش بد شده بود. احتمالا میدانست هوا گرم است و جمعیت بسیار اما احساس دین کرده بود و آمده بود. خانمی با دختر دوماههاش آمده بود. مرد میانسال دیگری مشکل کمردرد داشت و نمیتوانست طولانی بایستد ولی آمده بود. توی مجازی دیدم مردی پسر سندروم دانش را کول کرده بود و میبرد مصلی.
در دلم به حالشان غبطه خوردم. حتی به آن خانمی که سه تا بچه قد و نیم قد را دنبال خودش راه انداخته بود و از جنوب آمده بود تهران. فهمیدم شرایط من خاص نیست شرایط همه این مردم خاص است. یعنی هر کسی شرایط خاص خودش را دارد. اینجا بودن هم سخت بود. انصافا هم گرم بود هم ساعتها پیاده روی داشت و هم خستگی... یعنی دنیایی نگاه میکردیم حضور با شرایط خاص دیوانگی بود.
اینجاست که آدم میفهمد آقا میگوید خدا این ملت را مبعوث میکند یعنی چی؟ملت مبعوث به استقبال سختی میرود.سختی در راه خدا و برای خدا و برای ولی خدا...
" />
فریبا صداقت
@khaton_af
میگفتند جمعیت فشرده است و آن جا مناسب خانم باردار نیست. مامان میگفت: «نمیترسی زایمان زودرس بگیری اصلا؟ تو میتونی چند ساعت راه بری؟ اگه لای جمعیت گیر کردی چی؟» راستش فکر نمیکردم چه میکنم. ولی میدانستم هم خدا هم رهبر شهیدمان کمکم میکنند. دل را به دریا زدم و خودم و توراهی را به خدا سپردم. دلم نمیآمد برای آخرین دیدار با آقا حاضر نشوم.
کولهام را بستم و راهی محل اسکان در تهران شدم. وقتی رسیدم دیدم خانمهای زیادی دور هم جمع هستند و برای موکب لقمه درست میکنند. پرسیدند: «تو میتوانی کمک کنی؟» منم از خدا خواسته گفتم: «حتما در حد توان کمک میکنم.»
باورم نمیشد خدمت هم روزیام شود. بخاطر شرایطم اصلا به خدمت فکر نمیکردم ولی انگار آقا ته قلبم را خوانده باشد روزیام کرد چند ساعتی برای زائران آقا لقمه آماده کنم.فکر میکردم خودم با شرایط خاصی آمدم ولی وقتی با بچههای خادم همکلام شدم. دیدم نخیر انگار که سختی را به جان خریدن ویژگی این راه است. دو تا از دوستان افعانستانیام، بچههای چهار و پنج سالهشان را خانه گذاشته بودند تا بیایند چند ساعتی خدمت کنند.
خانم مهربانی که همیشه حواسش به من بود پاهایش درد میکرد میگفت چند شب است فقط یکی دوساعت خوابیده و دخترش را پیش مادرش گذاشته بود. میگفت برای روز تشییع هم سمت جیحون موکب دارند. گفتم استراحت کنید خسته شدید. گفت: «وقت برای خواب زیاد است. همین چند روز را باید دوید، مسافرمان دارد می رود...» حرفش در گوشم ماند. فردا که رفتم مصلی دیدم که هر کسی آنچه در توان داشت گذاشته بود تا بهترین بدرقه رقم بخورد و مسافر مشهدمان به سلامت شهر ما را ترک کند.
هوا ناجوانمردانه گرم بود. پیرمردی در بین جمعیت و گرما حالش بد شده بود. احتمالا میدانست هوا گرم است و جمعیت بسیار اما احساس دین کرده بود و آمده بود. خانمی با دختر دوماههاش آمده بود. مرد میانسال دیگری مشکل کمردرد داشت و نمیتوانست طولانی بایستد ولی آمده بود. توی مجازی دیدم مردی پسر سندروم دانش را کول کرده بود و میبرد مصلی.
در دلم به حالشان غبطه خوردم. حتی به آن خانمی که سه تا بچه قد و نیم قد را دنبال خودش راه انداخته بود و از جنوب آمده بود تهران. فهمیدم شرایط من خاص نیست شرایط همه این مردم خاص است. یعنی هر کسی شرایط خاص خودش را دارد. اینجا بودن هم سخت بود. انصافا هم گرم بود هم ساعتها پیاده روی داشت و هم خستگی... یعنی دنیایی نگاه میکردیم حضور با شرایط خاص دیوانگی بود.
اینجاست که آدم میفهمد آقا میگوید خدا این ملت را مبعوث میکند یعنی چی؟ملت مبعوث به استقبال سختی میرود.سختی در راه خدا و برای خدا و برای ولی خدا...
@khaton_af
۷۵
۷:۰۱
امین فارسی جان به جانش کنی، غد و یک دنده است. هرچه حوالهی آینده میکردم، چشمغرههای مامانیاش را توی کنایه تحویلم میداد. دیوارم کوتاه بود. شما هم قول میدهید، پای قولتان میمانید دیگر؟ آخر ما جلسه توجیهی را هم رفته بودیم. قرار بود در محل اسکانی که تنها بیست دقیقه تا حرم فاصله داشت، توفیق خدمت داشته باشیم. شرمندگیام را کادوپیج با بوسهای از راه دور از مجرای الکترومغناطیسی تلفن روانه گوشهایش کردم.
با کوله حاضر و آماده، دست به شماره بردم. مسئول محل اسکان بود. آب سردی، از فرق سر تا کف پایم سُر خورد. حدسیاتم یکی یکی جان میگرفتند، حال باید به قربان آن گیرهای سهپیچِ همان بنده خدایی بروم که میگفت نیرو کم داریم. همهی بغضم از گوشهی چشمم جاری شد. ما برای سهشبانه روز میخواستیم کنیزی کنیزانت را بکنیم.
قبض و بسط قلبم پشت رگهای کف دست راست پر و خالیام میکرد. چیدمان خدا را میبینی؟ مسمسها تبدیل به حسرت نشده، شمارهاش را روی صفحه گوشی دیدم. - عزیزجان ما میایم. شما هنوز هم خادم میخواید؟- بله جانم. فقط پنج نفر چون احتمال میدیم بیش از این به کارمون نیاد.
خندهام را زیر لبهایم پنهان کردم. از تغییر 180 درجهای برنامه آن هم در دقیقه 9/99 راضی نبودم اما به همین از دست نرفتن توفیق دلم خوش بود.
ندای درون؛ به یسار و به یمینم میخواند. من اما از شیش صبح بیخواب بودم و مضطرب. با ده دقیقه تاخیر، خوب رسیدم اردوگاه باغ خاتون. مکان عریض بود و طویل. سرش پیدا و تهش ناپیدا. دست را سایبان چشم و ابروساختم و برانداز کردم. رواق ایمان مهمان شدیم و گرم گپ و گفت. یکی دوتایشان را از موکب میشناختم باقی همه ناآشنا. سر بلند نکرده بودم که شاخکهای رسانهچیهایشان تیز شد و میخواست بِرُبایَدم. به لطایف الحیلی قصر در رفتم و ثانیهای بعد در تالار رضوانه مشغول چسباندنِ شماره اسکان برای زائران نیجریه و ترکیه شدم. از همان اولِ اول نیت کردم به رسم صاحبعزایان در عزایت روسفید باشم. غم تنهایی آقا سیدمجتبی روی دلم هوار میشد که نه بدرقه پدر آمد، نه خواهر نه خواهرزاده و نه حتی همسر. اینکه شاید نتوانم به مراسم تشییع بزرگترین رهبر جهان اسلام بعد از خمینی کبیر بروم، از درون ذره ذره آبم میکرد. با استقبال از خواهرانِ ایمانیام از دیار شیخ زکزاکی خودم را تسکین میدادم. خون تو که سرد نمیشود عزیزدلم. لپ تاب روی میز، عکس آقا، تعدادی شمع و خودکار و کاغذ شدند سلاح مبارزهی این چند روز من. سلاح مبارزه با خودخواهی. سلاح شکست منها برای ما شدن.
حوالی هفت صبح با ورود ناگهانی 130 دلدادهی آقای شهیدمان از خواب پریدم. خوشگلدینها را برای استقبال جلوتر از خودم میفرستادم. عشق به او ما را به هم پیوند میداد. کاهروسون آمریکا، کاهروسون اسرائیل را از آنها به غنیمت برداشتم. یکی از آنها درخواست پخش مداحیاش را به مترجم رساند. با این ذهنیت که حتما به زبان ترکی میخواهد چیزی برایش پلی کنم جلو رفتم که متنِ فارسی مداحی توی صورتم خورد. اولش این بود: «دست خدا بر سر ماست/ خامنهای رهبر ماست». شعفو خوشحالی توی صورتم میدوید. آخر مگر میشود بعد از شهادتش هم فارسی را در ذهن و قلبهای مردم جهان پاس بدارد؟
" />
مریم رجبی
@khaton_af
با کوله حاضر و آماده، دست به شماره بردم. مسئول محل اسکان بود. آب سردی، از فرق سر تا کف پایم سُر خورد. حدسیاتم یکی یکی جان میگرفتند، حال باید به قربان آن گیرهای سهپیچِ همان بنده خدایی بروم که میگفت نیرو کم داریم. همهی بغضم از گوشهی چشمم جاری شد. ما برای سهشبانه روز میخواستیم کنیزی کنیزانت را بکنیم.
قبض و بسط قلبم پشت رگهای کف دست راست پر و خالیام میکرد. چیدمان خدا را میبینی؟ مسمسها تبدیل به حسرت نشده، شمارهاش را روی صفحه گوشی دیدم. - عزیزجان ما میایم. شما هنوز هم خادم میخواید؟- بله جانم. فقط پنج نفر چون احتمال میدیم بیش از این به کارمون نیاد.
خندهام را زیر لبهایم پنهان کردم. از تغییر 180 درجهای برنامه آن هم در دقیقه 9/99 راضی نبودم اما به همین از دست نرفتن توفیق دلم خوش بود.
ندای درون؛ به یسار و به یمینم میخواند. من اما از شیش صبح بیخواب بودم و مضطرب. با ده دقیقه تاخیر، خوب رسیدم اردوگاه باغ خاتون. مکان عریض بود و طویل. سرش پیدا و تهش ناپیدا. دست را سایبان چشم و ابروساختم و برانداز کردم. رواق ایمان مهمان شدیم و گرم گپ و گفت. یکی دوتایشان را از موکب میشناختم باقی همه ناآشنا. سر بلند نکرده بودم که شاخکهای رسانهچیهایشان تیز شد و میخواست بِرُبایَدم. به لطایف الحیلی قصر در رفتم و ثانیهای بعد در تالار رضوانه مشغول چسباندنِ شماره اسکان برای زائران نیجریه و ترکیه شدم. از همان اولِ اول نیت کردم به رسم صاحبعزایان در عزایت روسفید باشم. غم تنهایی آقا سیدمجتبی روی دلم هوار میشد که نه بدرقه پدر آمد، نه خواهر نه خواهرزاده و نه حتی همسر. اینکه شاید نتوانم به مراسم تشییع بزرگترین رهبر جهان اسلام بعد از خمینی کبیر بروم، از درون ذره ذره آبم میکرد. با استقبال از خواهرانِ ایمانیام از دیار شیخ زکزاکی خودم را تسکین میدادم. خون تو که سرد نمیشود عزیزدلم. لپ تاب روی میز، عکس آقا، تعدادی شمع و خودکار و کاغذ شدند سلاح مبارزهی این چند روز من. سلاح مبارزه با خودخواهی. سلاح شکست منها برای ما شدن.
حوالی هفت صبح با ورود ناگهانی 130 دلدادهی آقای شهیدمان از خواب پریدم. خوشگلدینها را برای استقبال جلوتر از خودم میفرستادم. عشق به او ما را به هم پیوند میداد. کاهروسون آمریکا، کاهروسون اسرائیل را از آنها به غنیمت برداشتم. یکی از آنها درخواست پخش مداحیاش را به مترجم رساند. با این ذهنیت که حتما به زبان ترکی میخواهد چیزی برایش پلی کنم جلو رفتم که متنِ فارسی مداحی توی صورتم خورد. اولش این بود: «دست خدا بر سر ماست/ خامنهای رهبر ماست». شعفو خوشحالی توی صورتم میدوید. آخر مگر میشود بعد از شهادتش هم فارسی را در ذهن و قلبهای مردم جهان پاس بدارد؟
@khaton_af
۷۳
۶:۱۸
آخرین دیدار
#بخش_اولچشم که باز کردم، دیدم داخل اتوبوس نشستهام. سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و از پنجره به جاده خیره شده بودم چند لحظه طول کشید تا به خودم بیایم. آرام از خودم پرسیدم:من کجا هستم و به کجا میروم؟ باورش برایم سخت بود، انگار ذهنم هنوز نمیخواست حقیقت این سفر را بپذیرد. بغضی سنگین گلویم را گرفته بود بغضی که نه میشد فرو داد و نه میشد رهایش کرد.
همانطور که بیحرکت به صندلی تکیه داده بودم، ناگهان ذهنم به سیزدهم دیماه ۱۴۰۴ پر کشید؛ صبحی بارانی که با همین حال و هوا سوار اتوبوس شده بودم، اما آن روز اشکها از شوق بود. هنوز باورم نمیشد که دعوت شدهام تا به دیدار بیت رهبری بروم. تمام مسیر را با هیجان و ناباوری طی کردم و لحظهشماری میکردم تا به مقصد برسم. حالا دوباره در همان حال و هوا، در همان سکوت اتوبوس نشسته بودم؛ اما این بار مقصد، اولین دیدار نبود؛ بلکه آخرین دیدار بود. همین تفاوت، سنگینی راه را چند برابر میکرد و بغضی را که در گلو داشتم، عمیقتر.
در همین فکرها بودم که اتوبوس ایستاد. پیاده شدم و خودم را به مترو رساندم. مقصد، میدان امام حسین(ع) بود. وقتی از ایستگاه بیرون آمدم، خیابانها موج میزد از جمعیت. مردم پرچمها و عکسها را در دست گرفته بودند و آرام و بیقرار به سمت مسیر اصلی حرکت میکردند. خیابان اصلی آنقدر شلوغ بود که خیلیها از کوچههای فرعی و پسکوچهها خودشان را جلو میکشیدند تا زودتر به خیابان امام حسین(ع) برسند. من هم پا تند کردم و از میان همان کوچهها راه افتادم.
وقتی به محل رسیدم، هرکس گوشهای نشسته بود و در انتظار دیدن عشقش لحظهشماری میکرد. بعضیها شعار میدادند، بعضیها اشک میریختند و بعضی دیگر بیقرار، مدام در رفتوآمد بودند. هرکسی به شکلی انتظار میکشید.
هرچه زمان میگذشت، دل توی دلم نبود. مدام با خودم میگفتم: آیا این چشمها دوباره لیاقت دارند حضرت ماهش را ببینند؟ (همیشه به ایشان میگفتم حضرت ماه) همین فکر، بیقرارترم میکرد. ناگهان خبر رسید که مسیر حرکت تغییر کرده و آقا از اینجا عبور نمیکنند. انگار دنیا روی سرم خراب شد.
" />
لیلا احمدی@khaton_af
#بخش_اولچشم که باز کردم، دیدم داخل اتوبوس نشستهام. سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و از پنجره به جاده خیره شده بودم چند لحظه طول کشید تا به خودم بیایم. آرام از خودم پرسیدم:من کجا هستم و به کجا میروم؟ باورش برایم سخت بود، انگار ذهنم هنوز نمیخواست حقیقت این سفر را بپذیرد. بغضی سنگین گلویم را گرفته بود بغضی که نه میشد فرو داد و نه میشد رهایش کرد.
همانطور که بیحرکت به صندلی تکیه داده بودم، ناگهان ذهنم به سیزدهم دیماه ۱۴۰۴ پر کشید؛ صبحی بارانی که با همین حال و هوا سوار اتوبوس شده بودم، اما آن روز اشکها از شوق بود. هنوز باورم نمیشد که دعوت شدهام تا به دیدار بیت رهبری بروم. تمام مسیر را با هیجان و ناباوری طی کردم و لحظهشماری میکردم تا به مقصد برسم. حالا دوباره در همان حال و هوا، در همان سکوت اتوبوس نشسته بودم؛ اما این بار مقصد، اولین دیدار نبود؛ بلکه آخرین دیدار بود. همین تفاوت، سنگینی راه را چند برابر میکرد و بغضی را که در گلو داشتم، عمیقتر.
در همین فکرها بودم که اتوبوس ایستاد. پیاده شدم و خودم را به مترو رساندم. مقصد، میدان امام حسین(ع) بود. وقتی از ایستگاه بیرون آمدم، خیابانها موج میزد از جمعیت. مردم پرچمها و عکسها را در دست گرفته بودند و آرام و بیقرار به سمت مسیر اصلی حرکت میکردند. خیابان اصلی آنقدر شلوغ بود که خیلیها از کوچههای فرعی و پسکوچهها خودشان را جلو میکشیدند تا زودتر به خیابان امام حسین(ع) برسند. من هم پا تند کردم و از میان همان کوچهها راه افتادم.
وقتی به محل رسیدم، هرکس گوشهای نشسته بود و در انتظار دیدن عشقش لحظهشماری میکرد. بعضیها شعار میدادند، بعضیها اشک میریختند و بعضی دیگر بیقرار، مدام در رفتوآمد بودند. هرکسی به شکلی انتظار میکشید.
هرچه زمان میگذشت، دل توی دلم نبود. مدام با خودم میگفتم: آیا این چشمها دوباره لیاقت دارند حضرت ماهش را ببینند؟ (همیشه به ایشان میگفتم حضرت ماه) همین فکر، بیقرارترم میکرد. ناگهان خبر رسید که مسیر حرکت تغییر کرده و آقا از اینجا عبور نمیکنند. انگار دنیا روی سرم خراب شد.
۴۳
۱۴:۰۳
خاتون | روایت زنان مهاجر
آخرین دیدار #بخش_اول چشم که باز کردم، دیدم داخل اتوبوس نشستهام. سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و از پنجره به جاده خیره شده بودم چند لحظه طول کشید تا به خودم بیایم. آرام از خودم پرسیدم:من کجا هستم و به کجا میروم؟ باورش برایم سخت بود، انگار ذهنم هنوز نمیخواست حقیقت این سفر را بپذیرد. بغضی سنگین گلویم را گرفته بود بغضی که نه میشد فرو داد و نه میشد رهایش کرد. همانطور که بیحرکت به صندلی تکیه داده بودم، ناگهان ذهنم به سیزدهم دیماه ۱۴۰۴ پر کشید؛ صبحی بارانی که با همین حال و هوا سوار اتوبوس شده بودم، اما آن روز اشکها از شوق بود. هنوز باورم نمیشد که دعوت شدهام تا به دیدار بیت رهبری بروم. تمام مسیر را با هیجان و ناباوری طی کردم و لحظهشماری میکردم تا به مقصد برسم. حالا دوباره در همان حال و هوا، در همان سکوت اتوبوس نشسته بودم؛ اما این بار مقصد، اولین دیدار نبود؛ بلکه آخرین دیدار بود. همین تفاوت، سنگینی راه را چند برابر میکرد و بغضی را که در گلو داشتم، عمیقتر. در همین فکرها بودم که اتوبوس ایستاد. پیاده شدم و خودم را به مترو رساندم. مقصد، میدان امام حسین(ع) بود. وقتی از ایستگاه بیرون آمدم، خیابانها موج میزد از جمعیت. مردم پرچمها و عکسها را در دست گرفته بودند و آرام و بیقرار به سمت مسیر اصلی حرکت میکردند. خیابان اصلی آنقدر شلوغ بود که خیلیها از کوچههای فرعی و پسکوچهها خودشان را جلو میکشیدند تا زودتر به خیابان امام حسین(ع) برسند. من هم پا تند کردم و از میان همان کوچهها راه افتادم. وقتی به محل رسیدم، هرکس گوشهای نشسته بود و در انتظار دیدن عشقش لحظهشماری میکرد. بعضیها شعار میدادند، بعضیها اشک میریختند و بعضی دیگر بیقرار، مدام در رفتوآمد بودند. هرکسی به شکلی انتظار میکشید. هرچه زمان میگذشت، دل توی دلم نبود. مدام با خودم میگفتم: آیا این چشمها دوباره لیاقت دارند حضرت ماهش را ببینند؟ (همیشه به ایشان میگفتم حضرت ماه) همین فکر، بیقرارترم میکرد. ناگهان خبر رسید که مسیر حرکت تغییر کرده و آقا از اینجا عبور نمیکنند. انگار دنیا روی سرم خراب شد.
" />
لیلا احمدی @khaton_af
#بخش_دوم
همه با عجله به سمت میدان آزادی درحرکت بودند. هرچه مسیر را طی میکردیم، انگار تمام نمیشد. پاهایم دیگر توان نداشت. گرمای هوا هم امانمان را بریده بود و خورشید بیامان بر سرمان میتابید. دیگر واقعاً کم آورده بودیم؛ هم من و هم دوستانم. با خودمان گفتیم تا ما به آزادی برسیم، حتماً پیکرها از آنجا رفتند. ناامید شده بودم. تصمیم گرفتیم سوار مترو شویم. نزدیکترین ایستگاه، حسنآباد بود.
بغض تمام چشمهایم را پر کرده بود. قلبم توان تحمل این را نداشت که در آخرین دیدار، نتوانم یک بار دیگر آقای شهیدم را ببینم. در همان حال، بیاختیار شروع کردم به حرف زدن: «آقاجان این آخرین دیدار است. تمام دلخوشی من این بود که پیکرتان را ببینم. یعنی میشود این آرزو از من گرفته نشود؟ شما که دستتان باز است آقا جانم راهی پیش پایم بگذارید تا خودم را به شما برسانم. درست است آمدم مصلی دیدمتان اما باز اگر نبینمتان این حسرت تا آخر عمر روی دلم میماند و همیشه خودم را سرزنش میکنم که چرا نتوانستم چرا بیشتر تلاش نکردم شما خودتان میدانید که بیشتر از این در توانم نبود خودتان کاری کنید که برسم.»
همینطور که عکس آقا را در دست گرفته بودم و با بغض با ایشان حرف میزدم، یکی از بچهها گفت: «آقا هنوز به آزادی نرسیده، زود باشید برویم سمت آزادی.» انگار جانی دوباره گرفتم. دلم روشن شد. با ذکر و صلوات که این مسیر آرامتر باشد سوار مترو شدیم. در ایستگاه طرشت پیاده شدیم و با تمام توانی که در بدنم مانده بود، خودم را به میدان آزادی رساندم.
وقتی به خودم آمدم، دیدم درست پشت سر آقای عزیزمان و خانوادهشان گام برمیدارم. باورش برایم آسان نبود. آن قامت بلند و استوار، حالا در میان تابوت آرام گرفته بود. ذهنم این حقیقت را باور نمیکرد. بغضم ترکیده بود. هزار حرف در دلم مانده بود، اما سکوت را اختیار کرده بودم و فقط بیصدا اشک میریختم. دلم میخواست با تمام وجود فریاد بزنم: کجا میروی؟ چرا مرا نمیبری؟ اما صدا از گلویم بیرون نمیآمد. فقط آرام و بیصدا همان جمله را زمزمه میکردم. اشک، دیدگانم را تار کرده بود. هر لحظه چشمهایم را پاک میکردم تا بهتر ببینم اما اشک دوباره مجال نمیداد.
این فکر که این لحظهها، آخرین لحظههای دیدار است؛ که آقای شهیدم برای همیشه از تهران میرود؛ و شاید دیگر هیچ وقت حتی روزی که همراه آقامان حضرت صاحب الزمان(عج) بازگردد، توفیق دیدارش را نداشته باشم بندبند وجودم را میسوزاند. دلم بیشتر از همه برای آن چشمهایی میسوخت که با عشق آمده بودند تا آخرین بار آقای شهیدشان را ببینند، اما قسمتشان نشد.
همهچیز تمام شد و ما ماندیم و بغضی که هرچه اشک ریختیم، از گلو پایین نرفت؛ بغضی که همیشه با یاد آخرین دیدار، دوباره زنده میشود...
" />
لیلا احمدی@khaton_af
همه با عجله به سمت میدان آزادی درحرکت بودند. هرچه مسیر را طی میکردیم، انگار تمام نمیشد. پاهایم دیگر توان نداشت. گرمای هوا هم امانمان را بریده بود و خورشید بیامان بر سرمان میتابید. دیگر واقعاً کم آورده بودیم؛ هم من و هم دوستانم. با خودمان گفتیم تا ما به آزادی برسیم، حتماً پیکرها از آنجا رفتند. ناامید شده بودم. تصمیم گرفتیم سوار مترو شویم. نزدیکترین ایستگاه، حسنآباد بود.
بغض تمام چشمهایم را پر کرده بود. قلبم توان تحمل این را نداشت که در آخرین دیدار، نتوانم یک بار دیگر آقای شهیدم را ببینم. در همان حال، بیاختیار شروع کردم به حرف زدن: «آقاجان این آخرین دیدار است. تمام دلخوشی من این بود که پیکرتان را ببینم. یعنی میشود این آرزو از من گرفته نشود؟ شما که دستتان باز است آقا جانم راهی پیش پایم بگذارید تا خودم را به شما برسانم. درست است آمدم مصلی دیدمتان اما باز اگر نبینمتان این حسرت تا آخر عمر روی دلم میماند و همیشه خودم را سرزنش میکنم که چرا نتوانستم چرا بیشتر تلاش نکردم شما خودتان میدانید که بیشتر از این در توانم نبود خودتان کاری کنید که برسم.»
همینطور که عکس آقا را در دست گرفته بودم و با بغض با ایشان حرف میزدم، یکی از بچهها گفت: «آقا هنوز به آزادی نرسیده، زود باشید برویم سمت آزادی.» انگار جانی دوباره گرفتم. دلم روشن شد. با ذکر و صلوات که این مسیر آرامتر باشد سوار مترو شدیم. در ایستگاه طرشت پیاده شدیم و با تمام توانی که در بدنم مانده بود، خودم را به میدان آزادی رساندم.
وقتی به خودم آمدم، دیدم درست پشت سر آقای عزیزمان و خانوادهشان گام برمیدارم. باورش برایم آسان نبود. آن قامت بلند و استوار، حالا در میان تابوت آرام گرفته بود. ذهنم این حقیقت را باور نمیکرد. بغضم ترکیده بود. هزار حرف در دلم مانده بود، اما سکوت را اختیار کرده بودم و فقط بیصدا اشک میریختم. دلم میخواست با تمام وجود فریاد بزنم: کجا میروی؟ چرا مرا نمیبری؟ اما صدا از گلویم بیرون نمیآمد. فقط آرام و بیصدا همان جمله را زمزمه میکردم. اشک، دیدگانم را تار کرده بود. هر لحظه چشمهایم را پاک میکردم تا بهتر ببینم اما اشک دوباره مجال نمیداد.
این فکر که این لحظهها، آخرین لحظههای دیدار است؛ که آقای شهیدم برای همیشه از تهران میرود؛ و شاید دیگر هیچ وقت حتی روزی که همراه آقامان حضرت صاحب الزمان(عج) بازگردد، توفیق دیدارش را نداشته باشم بندبند وجودم را میسوزاند. دلم بیشتر از همه برای آن چشمهایی میسوخت که با عشق آمده بودند تا آخرین بار آقای شهیدشان را ببینند، اما قسمتشان نشد.
همهچیز تمام شد و ما ماندیم و بغضی که هرچه اشک ریختیم، از گلو پایین نرفت؛ بغضی که همیشه با یاد آخرین دیدار، دوباره زنده میشود...
۴۴
۱۴:۰۳
دیدار عمومی با آقای شهید امت
بعد از ۹ اسفند و شهادت آقا عجیب حال و هوایم دگرگون شده بود. حال خودم را نمیفهمیدم. انگار چیزی در وجودم جایش را به غم و اندوه داده بود. گاهی درخلوت خودم تا نیمهشبها بیرمق و خسته، ساعتها، عکسها و فیلمهایش را مرور میکردم، آه میکشیدم و قطرات اشکی را که روی گونهام فرود میآمدند را پاک میکردم. امان از این دلتنگیهای وقت و بیوقت... رسید آن تاریخی که حتی فکرکردن در موردش برایمان غیرممکن بود. وداع و تشییع آقا؟! چگونه ممکن است؟ وا مصیبتا...

خبرها که پیچید انگار آتشِ زیر خاکستر بودیم؛ چنان از شدت غم و فراق قلبهایمان به درد آمد که فقط خدا میداند. با مادرم و همسرم تصمیم گرفتیم یکشنبه برای وداع با آقا به مصلی برویم. هم ذوق اولین دیدار را داشتم هم غمِ آخرین دیدار را. درتمام این چهارماه نتوانسته بودم به قلبم بفهمانم که آن رهبرآزاده و زعیم شیعه برای همیشه از میانمان رفته و دیگر قرار نیست با آن نوای دلنشین و حیدریاش غم و اندوه و نگرانی را از دلهایمان بزداید.
شب قبل ازرفتن به تهران کولهام را آماده کردم. به خودم گفتم این یک دیدار ساده نیست. فردا پا در راهی خواهم نهاد که حضرت زهرا (س) و آقاصاحب الزمان(عج) دعاگویمان خواهند بود. خواب از چشمانم رفته بود. شاید چشمهایم بیشتر از همه تشنهی دیدار مردی بودند که حتی تماشایش مرهمِ زخمهایمان بود.
ساعت ۴:۳۰ صبح به سمت تهران عزیمت کردیم. سیل جمعیت بود که روانه میشد. تمام خطوط مترو مملو از مردم و عاشقانی بود که به هرجان کندنی خود را به تهران رسانیده بودند. متأسفانه سعادت نداشتم در نماز آقا شرکت کنم و حسرتش به دلم ماند. تقریبا ساعت ۹و خوردهای بود که به مصلی رسیدیم. باخودم از خانه یک پرچم قرمز آورده بودم. میخواستم من هم در خونخواهی رهبر شهیدم شریک باشم.
تمام جانم پر از خستگی و درماندگی بود.۴ماه را صبر کرده بودم برای چنین روزی. میخواستم باتمام قوا دلتنگی و غمم را فریاد بزنم. قدمهایم سنگین و بیرمق شده بودند. هم تشنهی دیدار بودم و هم آزردهی فراق. ازبالای مصلی وقتی چشمم در دورترین نقطه به تابوت آقا افتاد. ناگهان بغض جانکاهم شکست و باتمام قوا تمام جانم بود که اشک میریخت. آخر چگونه میتوانستم باورکنم چیزی را که حتی چشمهایم از باورنکردنش به جانم التماس میکردند. گویی کوهی را درون تابوت جاداده بودند. مردی که در تمام سالهای زعامتش همانند کوه پشتیبانمان بود.
این دیدار آخر بود...دیدار آخر با رهبری که تمام این سالها باوجود همهی توهینها پشتش را محکم گرفته بودم و از این نظر وجدانم راحت بود. به خودم افتخار میکنم مـرید کسی بودم که در شهادت او پاکانِ عالم عزادارند و کثافتهای دوران خوشحال! برای حقانیت او همین بس که دشمنان او دشمنانِ خدا و دوستانش دوستانِ خدایند...
او به پایان نرسیده است، بلکه راه و آرمانهایش درنهایت عصای موسایی میشود که بنیاد ظلم و جفا را در هم مینوردد. آری خدای خامنهای (ره) زنده است و مریدان خامنهای (ره) کارِ ناتمام پدر را به پایان خواهند رساند ان شاءالله...
" />
رحیمه احمدی@khaton_af
بعد از ۹ اسفند و شهادت آقا عجیب حال و هوایم دگرگون شده بود. حال خودم را نمیفهمیدم. انگار چیزی در وجودم جایش را به غم و اندوه داده بود. گاهی درخلوت خودم تا نیمهشبها بیرمق و خسته، ساعتها، عکسها و فیلمهایش را مرور میکردم، آه میکشیدم و قطرات اشکی را که روی گونهام فرود میآمدند را پاک میکردم. امان از این دلتنگیهای وقت و بیوقت... رسید آن تاریخی که حتی فکرکردن در موردش برایمان غیرممکن بود. وداع و تشییع آقا؟! چگونه ممکن است؟ وا مصیبتا...
خبرها که پیچید انگار آتشِ زیر خاکستر بودیم؛ چنان از شدت غم و فراق قلبهایمان به درد آمد که فقط خدا میداند. با مادرم و همسرم تصمیم گرفتیم یکشنبه برای وداع با آقا به مصلی برویم. هم ذوق اولین دیدار را داشتم هم غمِ آخرین دیدار را. درتمام این چهارماه نتوانسته بودم به قلبم بفهمانم که آن رهبرآزاده و زعیم شیعه برای همیشه از میانمان رفته و دیگر قرار نیست با آن نوای دلنشین و حیدریاش غم و اندوه و نگرانی را از دلهایمان بزداید.
شب قبل ازرفتن به تهران کولهام را آماده کردم. به خودم گفتم این یک دیدار ساده نیست. فردا پا در راهی خواهم نهاد که حضرت زهرا (س) و آقاصاحب الزمان(عج) دعاگویمان خواهند بود. خواب از چشمانم رفته بود. شاید چشمهایم بیشتر از همه تشنهی دیدار مردی بودند که حتی تماشایش مرهمِ زخمهایمان بود.
ساعت ۴:۳۰ صبح به سمت تهران عزیمت کردیم. سیل جمعیت بود که روانه میشد. تمام خطوط مترو مملو از مردم و عاشقانی بود که به هرجان کندنی خود را به تهران رسانیده بودند. متأسفانه سعادت نداشتم در نماز آقا شرکت کنم و حسرتش به دلم ماند. تقریبا ساعت ۹و خوردهای بود که به مصلی رسیدیم. باخودم از خانه یک پرچم قرمز آورده بودم. میخواستم من هم در خونخواهی رهبر شهیدم شریک باشم.
تمام جانم پر از خستگی و درماندگی بود.۴ماه را صبر کرده بودم برای چنین روزی. میخواستم باتمام قوا دلتنگی و غمم را فریاد بزنم. قدمهایم سنگین و بیرمق شده بودند. هم تشنهی دیدار بودم و هم آزردهی فراق. ازبالای مصلی وقتی چشمم در دورترین نقطه به تابوت آقا افتاد. ناگهان بغض جانکاهم شکست و باتمام قوا تمام جانم بود که اشک میریخت. آخر چگونه میتوانستم باورکنم چیزی را که حتی چشمهایم از باورنکردنش به جانم التماس میکردند. گویی کوهی را درون تابوت جاداده بودند. مردی که در تمام سالهای زعامتش همانند کوه پشتیبانمان بود.
این دیدار آخر بود...دیدار آخر با رهبری که تمام این سالها باوجود همهی توهینها پشتش را محکم گرفته بودم و از این نظر وجدانم راحت بود. به خودم افتخار میکنم مـرید کسی بودم که در شهادت او پاکانِ عالم عزادارند و کثافتهای دوران خوشحال! برای حقانیت او همین بس که دشمنان او دشمنانِ خدا و دوستانش دوستانِ خدایند...
او به پایان نرسیده است، بلکه راه و آرمانهایش درنهایت عصای موسایی میشود که بنیاد ظلم و جفا را در هم مینوردد. آری خدای خامنهای (ره) زنده است و مریدان خامنهای (ره) کارِ ناتمام پدر را به پایان خواهند رساند ان شاءالله...
۷۵
۸:۲۳
ابرمرد تاریخ
فکر میکردم این سفر از دستم رفته است. همه چیز طوری پیش رفت که دیگر امیدی به رفتن نداشتم اما خدا جور دیگری رقم زد. چند ساعت بعد در مسیر تهران بودم. تا خود صبح از شدت فکر و اشتیاق نتوانستم چشم روی هم بگذارم؛ برعکس دفعات قبل که کل مسیر اصفهان تا تهران را چرت میزدم. حوالی ساعت ۵ صبح بود که رسیدیم ترمینال جنوب.
جمعیت زیادی به چشم نمیخورد بر خلاف تصورم. بیشتر فضای مجازی پر شده بود از اینکه از ترمینال تا مصلی هیچ ماشینی نمیرود! یا تمام اتوبان ها را بستهاند! ولی من به راحتی از همانجا اسنپ گرفتم به مقصد منزل دختر خالهام که در شاد آباد بود. بعد از رسیدن و چند ساعت استراحت کردن به همراه مامان و دخترخالهام و شوهرش ساعت یک شب به سمت مصلی راه افتادیم. اسنپ چند خیابان قبلتر از تقاطع شهید بهشتی نگه داشت چون تمام مسیرهای منتهی به مصلی را بسته بودند و تنها افرادی که کارت ویژه میداشت حق تردد با خودرویش را داشت. ما هم این چند خیابان را پیاده رفتیم. در وسطهای مسیر بودیم که ماشینی جلویمان نگه داشت. خانمی که کنار راننده نشسته بود سلام کرد و گفت: «ما داریم میرویم مصلی. سهنفر جا داریم. اگر میخواهید سوار شوید» ما هم از خدا خواسته ندایش را لبیک گفتیم و سوار شدیم ولی کربلایی، -شوهر دخترخالهام را میگویم- جا نشد و مجبور شد پیاده بیاید.
هرچی به مصلی نزدیک میشدیم تعداد جمعیت و موکبها بیشتر میشدند. به خیابان پاکستان که رسیدیم تراکم جمعیت به اوج خودش رسید چون نزدیک اذان صبح بود و احتمال دادیم جایی را برای نماز صبح پیدا نکنیم در یکی از موکبها نماز را ادا کردیم و همراه شدیم با مردم مبعوث شده. از همان لحظهای که به مصلی رسیدم، فقط تماشا میکردم.
عظمت جمعیت را، حال و هوای مردم را... فضای شهر آنقدر برایم سنگین و باورنکردنی بود که انگار ذهنم از کار افتاده بود. هر طرف را که نگاه میکردم تصویر رهبر شهید را روی بنرها، پوسترها، داخل موکبها و حتی روی ساختمانهای بلند میدیدم و هر بار بغضم بیشتر میشد و به سختی آن را در گلو میفشاردم.
گوشی دستم بود؛ با خودم میگفتم الان باید این لحظه را عکاسی و ثبت کنم که بعداً برای روایت نوشتن از آن استفاده کنم یا فقط بشینم و برای نبودنش اشک بریزم. در میان آن جمعیت چیزی که بیشتر توجه ام را جلب کرد. آدمایی بودند که از شهرها و کشورهای مختلف آمده بودند؛ با زبانها، لباسهای محلی و ظاهرهای متفاوت، اما با یک مقصد، با یک عشق، با یک باور مشترک. اولین بار بود که به مصلی میآمدم، تصور نمیکردم اینقدر بزرگ باشد. سیلی از جمعیت را در خودش جای داده بود. هر کس گوشهای را برای چند لحظه استراحت کردن انتخاب کرده بود. به این مردم که نگاه میکردم یاد اربعین میافتادم هر آدمی با هر موقعیت و جایگاه اجتماعی بدون هیچ غروری حاضر بود گوشهی خیابان روی آسفالت و سنگ سرد بخوابد. دنبالهای جمعیت را که گرفتیم وارد حیاط مصلی شدیم. از لابهلای جمعیت کورمال کورمال رد شدیم و خودمان را به روبروی جایگاه تابوتهای شهدا رساندیم. همینکه چشمم به تابوتها افتاد، احساس کردم برای ثانیهای قلبم در سینه ایست کرد.هیچوقت گمان نمیکردم اولین دیدارم با آقا اینطوری رقم بخورد. آخر چطور ممکن بود کوه در یک تابوت جا شود! مداح میخواند و زنان بر سر میزدند و مردان چون زنان، بلند بلند ناله سر میدادند از فراق آقایی که برای ابد از دستشان داده بودند.
نگاه چرخاندم بین جمعیت. هزاران بیرق یا الثارت الحسین در فضای مصلی که به نمایش درآمده بود به چشم میخورد و بیرقهایی که نمایندهای تک تک مردمانی از جغرافیای دور و نزدیک آمده بود. دیدن این همه تفاوت که کنار هم ایستاده بودند؛ برایم لذت بخش بود. سه ساعت به زمان مقرر شده برای خواندن نماز حضرت آقا و خانوادهاش مانده بود. بهترین زمان برای صحبتهای خصوصی با ابرمرد تاریخ جهان بود. همان مردی که دشمنانش از شنیدن نامش واهمه داشتند. به خاطر همین فکر میکردند اگر او را بکشند برای همیشه نابودش کردند!غافل از اینکه او با شهادت در میلیونها دل تکثیر شد و برای ابد در تاریخ با نام مقتدر مظلوم برای آزادی خواهان ماندگار شد. نماز را با آه و ناله و شانههای لرزان خواندیم و بارها شهادت دادیم: «اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا …»
هیچوقت بابت این سفر پشیمان نخواهم شد. خوشحالم که این حسرت برای همیشه روی دلم نماند. خوشحالم که امروز میتوانم با افتخار بگویم برای تشییع رهبر و عزیزانش حضور داشتم و تا جایی که از دستم برمیآمد تلاش کردم آن لحظههای تاریخی را ثبت و ضبط کنم. امیدوارم سالها بعد که این عکسها و نوشتهها را میبینم و میخوانم، یادم بیاید که من شاهد یکی از ماندگارترین روزهای تاریخ بودم...
" />
زینب صفری@khaton_af
فکر میکردم این سفر از دستم رفته است. همه چیز طوری پیش رفت که دیگر امیدی به رفتن نداشتم اما خدا جور دیگری رقم زد. چند ساعت بعد در مسیر تهران بودم. تا خود صبح از شدت فکر و اشتیاق نتوانستم چشم روی هم بگذارم؛ برعکس دفعات قبل که کل مسیر اصفهان تا تهران را چرت میزدم. حوالی ساعت ۵ صبح بود که رسیدیم ترمینال جنوب.
جمعیت زیادی به چشم نمیخورد بر خلاف تصورم. بیشتر فضای مجازی پر شده بود از اینکه از ترمینال تا مصلی هیچ ماشینی نمیرود! یا تمام اتوبان ها را بستهاند! ولی من به راحتی از همانجا اسنپ گرفتم به مقصد منزل دختر خالهام که در شاد آباد بود. بعد از رسیدن و چند ساعت استراحت کردن به همراه مامان و دخترخالهام و شوهرش ساعت یک شب به سمت مصلی راه افتادیم. اسنپ چند خیابان قبلتر از تقاطع شهید بهشتی نگه داشت چون تمام مسیرهای منتهی به مصلی را بسته بودند و تنها افرادی که کارت ویژه میداشت حق تردد با خودرویش را داشت. ما هم این چند خیابان را پیاده رفتیم. در وسطهای مسیر بودیم که ماشینی جلویمان نگه داشت. خانمی که کنار راننده نشسته بود سلام کرد و گفت: «ما داریم میرویم مصلی. سهنفر جا داریم. اگر میخواهید سوار شوید» ما هم از خدا خواسته ندایش را لبیک گفتیم و سوار شدیم ولی کربلایی، -شوهر دخترخالهام را میگویم- جا نشد و مجبور شد پیاده بیاید.
هرچی به مصلی نزدیک میشدیم تعداد جمعیت و موکبها بیشتر میشدند. به خیابان پاکستان که رسیدیم تراکم جمعیت به اوج خودش رسید چون نزدیک اذان صبح بود و احتمال دادیم جایی را برای نماز صبح پیدا نکنیم در یکی از موکبها نماز را ادا کردیم و همراه شدیم با مردم مبعوث شده. از همان لحظهای که به مصلی رسیدم، فقط تماشا میکردم.
عظمت جمعیت را، حال و هوای مردم را... فضای شهر آنقدر برایم سنگین و باورنکردنی بود که انگار ذهنم از کار افتاده بود. هر طرف را که نگاه میکردم تصویر رهبر شهید را روی بنرها، پوسترها، داخل موکبها و حتی روی ساختمانهای بلند میدیدم و هر بار بغضم بیشتر میشد و به سختی آن را در گلو میفشاردم.
گوشی دستم بود؛ با خودم میگفتم الان باید این لحظه را عکاسی و ثبت کنم که بعداً برای روایت نوشتن از آن استفاده کنم یا فقط بشینم و برای نبودنش اشک بریزم. در میان آن جمعیت چیزی که بیشتر توجه ام را جلب کرد. آدمایی بودند که از شهرها و کشورهای مختلف آمده بودند؛ با زبانها، لباسهای محلی و ظاهرهای متفاوت، اما با یک مقصد، با یک عشق، با یک باور مشترک. اولین بار بود که به مصلی میآمدم، تصور نمیکردم اینقدر بزرگ باشد. سیلی از جمعیت را در خودش جای داده بود. هر کس گوشهای را برای چند لحظه استراحت کردن انتخاب کرده بود. به این مردم که نگاه میکردم یاد اربعین میافتادم هر آدمی با هر موقعیت و جایگاه اجتماعی بدون هیچ غروری حاضر بود گوشهی خیابان روی آسفالت و سنگ سرد بخوابد. دنبالهای جمعیت را که گرفتیم وارد حیاط مصلی شدیم. از لابهلای جمعیت کورمال کورمال رد شدیم و خودمان را به روبروی جایگاه تابوتهای شهدا رساندیم. همینکه چشمم به تابوتها افتاد، احساس کردم برای ثانیهای قلبم در سینه ایست کرد.هیچوقت گمان نمیکردم اولین دیدارم با آقا اینطوری رقم بخورد. آخر چطور ممکن بود کوه در یک تابوت جا شود! مداح میخواند و زنان بر سر میزدند و مردان چون زنان، بلند بلند ناله سر میدادند از فراق آقایی که برای ابد از دستشان داده بودند.
نگاه چرخاندم بین جمعیت. هزاران بیرق یا الثارت الحسین در فضای مصلی که به نمایش درآمده بود به چشم میخورد و بیرقهایی که نمایندهای تک تک مردمانی از جغرافیای دور و نزدیک آمده بود. دیدن این همه تفاوت که کنار هم ایستاده بودند؛ برایم لذت بخش بود. سه ساعت به زمان مقرر شده برای خواندن نماز حضرت آقا و خانوادهاش مانده بود. بهترین زمان برای صحبتهای خصوصی با ابرمرد تاریخ جهان بود. همان مردی که دشمنانش از شنیدن نامش واهمه داشتند. به خاطر همین فکر میکردند اگر او را بکشند برای همیشه نابودش کردند!غافل از اینکه او با شهادت در میلیونها دل تکثیر شد و برای ابد در تاریخ با نام مقتدر مظلوم برای آزادی خواهان ماندگار شد. نماز را با آه و ناله و شانههای لرزان خواندیم و بارها شهادت دادیم: «اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا …»
هیچوقت بابت این سفر پشیمان نخواهم شد. خوشحالم که این حسرت برای همیشه روی دلم نماند. خوشحالم که امروز میتوانم با افتخار بگویم برای تشییع رهبر و عزیزانش حضور داشتم و تا جایی که از دستم برمیآمد تلاش کردم آن لحظههای تاریخی را ثبت و ضبط کنم. امیدوارم سالها بعد که این عکسها و نوشتهها را میبینم و میخوانم، یادم بیاید که من شاهد یکی از ماندگارترین روزهای تاریخ بودم...
۵۶
۹:۰۳
نورستان در سوگ است...
طوفانِ بیرحمِ سیل در ولایت نورستان، جانهای بسیاری از هموطنان عزیز ما را ربود و دهها خانواده را در میان غم و ناپیدایی عزیزانشان رها کرد. خسارتهای وارده، زخمهای عمیقی بر پیکرهی این منطقه گذاشته است.
این مصیبتِ عظیم و جانکاه را به سوگواران عزیز، به مردم شریف نورستان و افغانستان و به تمام مادران، خواهران و همسرانی که در این حادثه آسیب دیدهاند، تسلیت میگوییم. از درگاه خداوند، برای خانوادههای داغدار و پُر از درد، صبرِ جمیل و تسلیِ از جانبِ حق طلب میکنیم.
@khaton_af
طوفانِ بیرحمِ سیل در ولایت نورستان، جانهای بسیاری از هموطنان عزیز ما را ربود و دهها خانواده را در میان غم و ناپیدایی عزیزانشان رها کرد. خسارتهای وارده، زخمهای عمیقی بر پیکرهی این منطقه گذاشته است.
این مصیبتِ عظیم و جانکاه را به سوگواران عزیز، به مردم شریف نورستان و افغانستان و به تمام مادران، خواهران و همسرانی که در این حادثه آسیب دیدهاند، تسلیت میگوییم. از درگاه خداوند، برای خانوادههای داغدار و پُر از درد، صبرِ جمیل و تسلیِ از جانبِ حق طلب میکنیم.
@khaton_af
۴۱
۷:۴۱