عکس پروفایل خاطرات خدمتی خ

خاطرات خدمتی

۱۰ عضو
#پست_ویژه#خاطرات_خدمتی#حرم_امام_رضا
undefinedundefinedundefinedدیروز توفیقی شد تا در حرم مطهر امام رضا علیه‌السلام کشیک خدمت داشته باشم. مأوریتم، رواق حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها بود؛ همان جایی که نامش، یادآور پاکی‌هاست.
undefined🧹undefinedمشغول تطهیر مکانی در آن رواق نورانی بودیم. پس از اتمام شستشو، به ما گفتند که باید شلنگ بلندی را که به آب کُر متصل بود، کاملاً از آب تخلیه کنیم. دلیلش هم روشن بود: اگر آب درون شلنگ باقی بماند، به مرور باعث پوسیدگی، بوگرفتگی و فساد آن می‌شود.
undefinedundefinedundefinedهمینجا بود که دلم به تماشای خویش نشست...
آری، دل ما نیز همچون آن شلنگ است. اگر پس از هر خطا و گناه، با توبه و استغفار، خود را از آلودگی‌ها و هوای نفس تخلیه نکنیم، آن رطوبت‌های آلوده درونمان می‌ماند و رفته‌رفته قلب را می‌پوساند. دیگر آن شفافیت و طراوت اولیه را نخواهد داشت و بوی کدورت از درونش بلند می‌شود.
undefinedundefinedundefined برای اینکه قلبمان جوان بماند و کهنه نشود، باید مدام آن را از هر چه غیرخداست تخلیه کنیم. همانطور که آب راکد، مایه فساد شلنگ است، تعلقات نفسانی هم مایه فساد قلب است. باید درون را پاکیزه نگاه داریم تا ظاهرمان نیز نورانی شود و رطوبتهای های آلوده هوای نفس درونمان قلب مان را از درون نپوساند
undefinedundefinedundefinedدر همین اندیشه بودم که یاد دعای بانوی دو عالم، حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها افتادم، آنجا که می‌فرماید:
«أَسْأَلُكَ بِذَلِكَ الِاسْمِ الَّذِي تُحْيِي بِهِ الْعِظَامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ، أَنْ تُحْيِيَ قَلْبِي، وَ تَشْرَحَ صَدْرِي، وَ تُصْلِحَ شَأْنِي»
undefinedundefinedundefined"از تو می‌خواهم به آن اسمی که استخوان‌ها را پس از آنکه پوسیده بودند زنده کردی، قلب مرا زنده گردانی، سینه‌ام را فراخ کنی و امور مرا اصلاح فرمایی."
undefinedundefinedundefinedآری... ان‌شاءالله که قلب ما هم چنین باشد. پس از هر گناه و هر غفلت، با توبه، رطوبت هوای نفس را از آن بزداییم. اگر آبِ دنیا درونمان بماند، دلمان می‌پوسد و بوی کدورت می‌گیرد.
undefinedundefinedundefinedبیایید همیشه دلمان را از هر چه جز خداست تخلیه کنیم... تا جوان بماند و هرگز پیر نشود.
undefinedundefinedundefined
#خادم_الرضا #توبه #استغفار #طهارت #حیات_قلب #دعای_یااعز_مذکور#صحیفه_فاطمیه
undefinedeitaa.com/khedmat_haram
undefined https://ble.ir/khedmat_haram

۸

۱۴:۴۰

#خاطرات_خدمتی#پست_ویژه
undefined خادمی با منقارِ تسبیح undefined
undefined روزی در رواق امام خمینی (ره) حرم مطهر رضوی، مسئول سقایی بودم. زائران می‌آمدند و آب می‌نوشیدند و من در آیینهٔ چشم‌هایشان، زمزمهٔ آب را می‌دیدم.
undefined ناگهان چشمم به صحنه‌ای دیگر از خدمت‌رسانی خادمان روشن شد:بالابری آرام بالا می‌رفت تا لوسترهای بلند حرم را از غبار پاک کند. پیش از آن، فرش‌ها را جمع کرده بودند تا غبار بر دل فرش ننشیند.
undefined وقتی کار لوسترها تمام شد، خادمان زمین خالی را جارو زدند، فرش‌ها را پهن کردند و جاروبرقی‌ها به میدان آمدند.
undefined در میان این نظمِ خالصانه، یک کبوتر، آرام و بی‌ادعا، هم‌پای خادمان قدم برمی‌داشت. انگار فراخوان شده بود.نوک بر زمین می‌زد و غبارهای ریز را که از چشم خادمان پنهان مانده بود، جمع می‌کرد. هر جا جارو و جاروبرقی‌ها کم می‌آوردند، او با منقارش جارو می‌کشید. undefined
انگار در حرم امام رضا (ع) هر جا نیاز به خدمت باشد، فراخوانی آسمانی حتی به گوش کبوترها هم می‌رسد. آنها هم لباس خدمت به تن می‌کنند؛ بال‌هایشان جامهٔ خادمی، و منقارشان جاروی تطهیر. آنها می‌آیند تا نشان دهند در این حرم، حتی پرنده‌ای بی‌ادعا نیز خادم آل‌الله است. undefinedundefined
undefined در آن لحظه، یاد تسبیح حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) افتادم که همهٔ جانداران، به فرمان الهی، در حال تسبیح و خدمت به بشریت‌اند. این کبوتر هم با هر نوک زدنش، ذکری می‌گفت و غبار را از حریمِ امام مهربانی‌ها می‌زدود. undefined
undefined آری:«سُبْحَانَ مَنْ يَرَى وَقْعَ الطَّيْرِ فِي الْهَوَاءِ»منزه است خداوندی که فرود آمدن پرنده را در هوا می‌بیند،و نیز بر زمین، وقتی نوک می‌زند تا غبارِ حرمِ دوست را به تسبیح تبدیل کند. 🤍
#صحیفه_فاطمیه#تسبیحات_حضرت_زهرا

undefinedeitaa.com/khedmat_haram
undefined https://ble.ir/khedmat_haram

۸

۱۴:۴۱

#خاطرات_خدمتی #پست_ویژه undefined «نیابتِ مهربانی» undefined
undefinedدیروز، روزِ میلادِ نور بود... undefinedروزی که هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت، امام رضا علیه‌السلام، چشمانش را به نظاره‌ی این جهان خاکی گشود. undefined
undefinedundefined نعمتی داشتم که در آن روز جان‌افزا، کشیکِ حرم مطهرشان باشم؛ جایی که سنگ و آجر، فرش و در همه جای حرم ، همه عطرِ بهشت را به مشام جان می‌زدند. undefined
🪴شلوغی حرم، شگفت‌انگیز بود..! موج‌های زائران مشتاق، چون دریا، صحن‌ها و رواق‌ها را یکی پس از دیگری درنوردیده بود.
اما در میان این همه غوغا و ازدحام، صحنه‌ای دلنشین‌تر از هر چه تصور می‌رفتی، چشمم را چنان گرفت که گویا همه چیز دیگر حاشیه شد.
undefined دو ماه پیش از این روز، خادمان مهربان حضرت گرد هم نشسته بودند با دلی پر از ارادت. جیب‌های نه‌چندان پُرشان را جستجو کرده، پول‌هایشان را روی هم گذاشته بودند و با هنر دست‌های خودشان، کاری کردند که فقط بخاطر عشق به امام رضا از دل برامده بود
🪴درست کردن گل‌سرهای رنگارنگ، دستبندهای کوچک و وسایل تزئینی نازنین... برای دختر بچه‌ها و پسر بچه‌ها.
🪴و دیروز ، روز میلاد... به نیابت از خودِ امام رضا (ع)، این هدیه‌های ساده اما بی‌نهایت دوست‌داشتنی را به دستان کوچک و پُر مهر کودکان می‌دادند.
🪴آن لحظه دیدنی را فراموش نمی‌کنم...چشمان گرد شده‌ی کودکانی که هدیه را می‌گرفتند، ذوقی که لابه‌لای «ممنونم آقا جان!» از ته دل فریاد می‌زد.
🪴 انگار همان لحظه، امام رضا (ع) خودش، دست پدری بر سرشان کشیده بود. دستی که هیچ دستی به مهر و آرامش آن نمی‌رسد. undefinedundefined
🪴آن شور و اشتیاق، نه فقط در دل بچه‌ها، که در جان خادم‌ها هم ریشه دواند. دلها چنان گره خورده بود که انگار همه یک خانواده‌اند زیر سقف مهربانی او؛ می‌درخشید.
🪴دلم گواهی داد آن روز، که این عشقِ بی‌حساب، بچه‌ها را بارها و بارها به سوی حرم آقا خواهد کشاند... و راستی چه گواهیِ شیرینی! undefinedundefined
undefined «نیابت مهربانی» قصه‌ی زیبایی بود که از دست‌های هنرمند خادمان ، از لبخند کودکانه‌ی یک زائر کوچک شروع شد و تا ابد در حافظه‌ی روزهای ماندگار، ثبت شد. undefined
#امام_رضا #میلاد_امام_رضا #دهه_کرامت #خاطرات_خدمتی#بچه_های_حرم #در_حریم_آفتاب #عید_ولایت #نیابت_مهربانی
undefinedeitaa.com/khedmat_haram
undefined https://ble.ir/khedmat_haram

۸

۱۴:۴۱

#خاطرات_خدمتی#پست_ویژهundefined برگی که فاطمه شمرد undefined
سلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع) undefinedundefined
هفته‌ی پیش، در جوار حرم مطهر امام رضا ، کشیک حرم داشتم.مأموریتم در آسایشگاه خدمه بود؛ ورود و خروج خادمان را بررسی می‌کردم. undefined
به مناسبت دهه کرامت، گلدانی پر از گل‌های طبیعی و زیبا روی میز گذاشته بودند.نشستم و مدام به آن گل‌ها نگاه می‌کردم… undefinedundefined
undefined هر گلبرگ، هر برگ، هر رگِ سبز، آیه‌ای از قدرت خدا بود.برگ‌های متفاوت با شکل‌ها و رنگ‌های گوناگون، جاذبه‌ای عجیب داشتند.
undefined یکی از برگ‌ها کمی پلاسیده شده بود. بی‌اختیار برداشتمش.نگاهش کردم؛ و بعد با نوک انگشتانم فشارش دادم…
undefined ناگهان… پودر شد.در یک آن، آن برگ کوچک، به هزاران ذرهٔ ریز تبدیل شد.همینطور که تکه‌ها بین انگشتانم پراکنده می‌شد، حیرت زده تماشا کردم. undefinedundefined
چشمانم را به گلدان دوختم:تعداد گل‌های ریز، برگ‌های ریز، خاک‌های درون گلدان… هر کدام یک عالمه ذره.
با خودم گفتم:undefined «به تعداد این گل‌ها و برگ‌ها و خاک‌ها، صلوات بر محمد و آل محمد!»
یاد دعای صبح حضرت فاطمه زهرا (س) افتادم:undefined «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ مَا خَلَقْتَ وَ مَا أنْتَ خَالِقُهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ صَلَاةً تُرْضِيهِ» undefined
و دلم لرزید از این فکر:undefined فاطمه (س)، هزار و چهارصد سال پیش، همین گلدان مرا، همین برگ‌ها، همین گلبرگ‌ها، همین ذرات خاک را دیده بود.او به عدد همه‌ی اینها، برای من و برای این امت صلوات فرستاده بود. 🤍
من که آن برگ را پودر کردم، فهمیدم یک برگ چه قدر ذره دارد…اما فاطمه (س) از قبل، تعداد ذرات هر برگ هر گلدان هر باغی را تا قیامت شمرده و برای پدرش صلوات فرستاده است.
undefinedundefined از آن روز، هر برگ خشکی می‌بینم، می‌گویم:«اللهم صل علی محمد و آل محمد به عدد این برگ و آنچه از آن پدید می‌آید…»
یا فاطمه، تو به من شمارش را یاد دادی undefined
#خاطرات_خدمتی#دهه_کرامت
#صلوات_فاطمی#تعقیبات_نمار_صبح
undefinedeitaa.com/khedmat_haram
undefined https://ble.ir/khedmat_haram

۸

۱۴:۴۱

thumbnail
#خاطرات_خدمتی #پست_ویژه undefinedصلوات به تعداد غافلان
undefined دیروز کشیک حرم امام رضا داشتم. رفتم به حرم، همان حرمی که دلم همیشه هوایش را دارد.هوای آن گنبد طلایی،هوای آن صحن‌هایی که قدم‌هایت را پر از نور می‌کند.
undefined کشیک داشتم، مأموریتم در بیت توحیدخانه بود،درست روبه‌روی ضریح آقا، امام مهربانم، امام رضا (ع).
همان جایی که زائرها می‌ایستند،دست‌هایشان را بالا می‌برند،با لب‌هایی که می‌لرزد، سلام می‌دهند.بعضی آرام آرام، مثل کسی که می‌ترسد حرمتش بشکند.بعضی بلند بلند، مثل کسی که سال‌ها حرف دلش را قایم کرده.
undefined من مانده بودم روبه روی ضریح،با دلی پر از نجواهای بی‌صدا.با خدای خودم حرف می‌زدم،و با امام خودم.برای همه آنهایی که گفته بودند «یا امام رضا، برایمان دعا کن»،یکی یکی از ته دل دعا می‌کردم.
چه بغضی داشت آن لحظه، نمی‌دانم.چه حالی بود آن حال، نمی‌توانم وصف کنم.
undefined نگاهی به اطراف انداختم.زائرها ایستاده بودند،بعضی با چشمانی که از اشک خیس بود،بعضی با دل‌هایی که از ضجه و ناله لبریز.انگار تمام حرم با گریه‌هایشان نفس می‌کشید.
جوانی با چفیه، اشک می‌ریخت و چیزی زمزمه می‌کرد.زنانی با دل‌های مادرانه، دست بر ضریح می‌کشیدند و برای بچه‌هایشان دعا می‌خواندند.
undefined در میان این شور بی‌صدای ملکوتی،ناگهان وجودم پر از یاد حضرت مادر شد.فاطمه (س)، مادر مهربانم، مادری که هنوز دعایش جاری است،هنوز از آن سحرهای نماز صبح،صدایش در آسمان‌ها پیچیده.
یاد تعقیبات نماز صبحش افتادم.آن دعایی که با هر کلمه‌اش، آسمان پر از فرشته می‌شود.مادر با خدای خود نجوا می‌کرد و می‌گفت:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ مَنْ صَلَّى عَلَيْهِاللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ مَنْ لَمْ يُصَلِّ عَلَيْهِ»
خدایا، بر محمد و آلش درود بفرست،به تعداد هر کس که صلوات فرستاد...و به تعداد هر کس که صلوات نفرستاد.
undefined اینجا بود که دلم پر کشید.با خودم گفتم: مادر جان، چه ظریف و زیبا! دعا کردی و گفتی:خدایا تو خودت، به تعداد آنهایی که نخواستند یا نتوانستند و یا پشت کردند،به تعداد غافلان، به تعداد منکران، درود بفرست.یعنی رحمتت را بر آل محمد افزون کن و دریغ نکن،حتی به تعداد آنهایی که نمی‌خواهند.
چه نگاه بلندی! چه دل بزرگی!
undefined حالا فهمیدم کوثر یعنی چه.کوثر یعنی رحمتی که حساب ندارد،مرز ندارد،دوست و دشمن را هم به شماره می‌آورد.
undefined چشمانم را روی قفسه‌های کتاب‌های دعا دوختم.قرآن‌هایی با جلدهای به رنگ سبز، با سطرهای کوچک و بزرگ.
«مفاتیح‌هایی که صفحات بعضی‌شان از دستان عاشق زائران، عطر دعا گرفته بود»
حرف‌ها، کلمه‌ها، سطرها، صفحه‌ها، حرکت‌ها، تشدیدها، مدها،
انبوهی از نور که در این حرم جای گرفته.
undefined گفتم خدایا، تو که اینقدر مهربانی،به تعداد همین حرف‌ها عجّل لولیّک الفرج،به تعداد هر نقطه، هر فاصله، هر سطر، هر آیه.و حتی به تعداد کتاب‌هایی که در این حرم نیستند،در خانه‌ها، در کتابخانه‌ها، در دل‌ها،در هر جایی که کلمه‌ای از تو نوشته شده.اللهم عجل لولیک الفرج
و باز از جان، برای تعجیل فرج آقا امام زمان (عج) دعا کردمکه هرچه زودتر بیاید،هرچه زودتر زمین را پر از نور کند.
undefined در آن لحظه، از دعای مادر فاطمه (س) آموختم که نیت را «کوثرانه» کنم.یعنی بی‌کران، بی‌حساب، بی‌مرز.یاد گرفتم که همه عالم را در دعایم احصا کنم .از آن کسی که کنار ضریح گریه می‌کند،تا آن کسی که در دورترین نقطه جهان،نام مسلمان هم بر خود ندارد.نه از روی علاقه به آنها،که از روی وسعت رحمت پروردگاری کهبه تعداد همه آنها،بر محمد و آل محمد درود می‌فرستد.
undefined دلم گرفت برای همه...برای غزه، برای لبنان، برای آنهایی که بی‌پناهند،برای آن مادرانی که فرزندشان را در آغوش گرفته و بر فراغش می گریند .
و دلم گرم شد به این که مادری مثل فاطمه زهرا (س) داریم.مادری که سال‌ها پیش، برای همین لحظه‌ها،برای همین دل‌های خسته،دعا کرده است.
الحمدلله که مادرمی، الحمدلله که خادمتم.
undefinedeitaa.com/khedmat_haram
undefined https://ble.ir/khedmat_haram

۸

۱۴:۴۱

#خاطرات_خدمتی #پست_ویژه undefined
undefined بیست و پنجم ذیقعده، روز دحوالارض؛ روزی که رحمت بی‌کران خدا بر زمین گسترده می‌شود، گویی آسمان، دستِ مهربانی خود را به روی خاک گشوده است. undefined
undefined امروز، در چنین روز پربرکتی، توفیق یافتم تا مهمان رواق غدیر حرم مطهر امام رضا (علیه‌السلام) باشم؛ همان رواقی که زائران غیرایرانی و اردو زبان ، خسته از راه‌های دور، در آن گرد آمده‌اند.
عطر اشک و نجوا، فضا را آکنده کرده بود؛ برخی نماز دحوالارض می‌خواندند، برخی به زیارت «جامعه کبیره» دل و جان می‌سپردند و برخی در خلوتِ مناجات با معشوق، زمزمه می‌کردند. undefinedundefined
undefined از گوشه‌ای آرام، نظاره‌گر حال و هوایشان بودم... دلم می‌خواست قاموس هر واژه باشم تا لحظه‌های عاشقانه‌شان را روایت کنم.
undefinedundefined سپس رهسپارِ «پنجره فولاد» شدم...
undefined همان پنجره‌ای که همه دلشکستگان عالم، آن را امن‌ترین پناهگاه یافته‌اند.
undefined همان پنجره‌ای که آغوش گرم امام رضا (ع)، مأمن آرامش و خلوتگاه عاشقان بی‌قرار است.
undefined همان پنجره‌ای که هر چشم گناهکاری، به امید کرامت دریایی‌اش، خیس از اشک ندامت می‌شود.
undefined و من آنجا، حامل پیام و سلام زائرانی بودم از دیارهای دور و نزدیک...
undefined سلام از طرف همه قیام‌کنندگان فاطمی، به حضرت خورشید!
undefined سلام از طرف اصحاب صحیفه فاطمی، به سلطان دین، رضا (ع)!
undefined سلام از طرف همه دلسوختگان و دردمندان، به انیس‌النفوس!
undefined سلام از طرف همه بی‌کسان و دلدادگان، به غریب‌الغرباء!
undefined سلام از طرف همه ملتمسین، به ضامن آهو!
undefined «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا» undefined
🧸 در میان رفت‌وآمدها، گاهی صدای بی‌تابی کودکان، شور دیگری می‌آفریند... دوان دوان در صحن، بی‌خبر از دلشکستگی‌هایی که مادرانشان بر آستان حضرت می‌برند، شور و حالی دیگر به حرم می‌بخشند. 🥺undefined
چه با شکوه است دحوالارض... undefinedundefined
و چه زیباست جاروکشان حرم؛ زمزمه‌کنان و اشک‌ریزان، غبار از صحن و سرا می‌ربایند؛ گویی با هر پَرِ جارو، گناهی از کفش زائری پاک می‌شود... 🧹🧎‍undefined🤍
undefined یا امام رضا (ع)...تو که ضامن آهویی، در این روز رحمت، ضامن من باش... undefinedundefined
undefined السلام علیک یا علی بن موسی الرضا undefinedundefined السلام علیک یا غریب الغرباء undefinedundefined السلام علیک یا ضامن آهو undefined
#دحوالارض #روز_زیارتی_امام_رضا
undefinedeitaa.com/khedmat_haram
undefined https://ble.ir/khedmat_haram

۸

۱۴:۴۲

#خاطرات_خدمتی#پست_ویژه
undefinedلحظه مبعوث شدن
undefinedچند روز پیش توی حرم امام رضا (ع) در قسمت کفشداری مشغول خدمت بودم undefinedundefinedحسابی شلوغ بود، شلوغ‌تر از همیشه.
undefined در همان لحظه زائری عراقی، میانسال، با چهره‌ای خسته و چشمانی گریان، کفش‌هایش را امانت داد و پلاک را تحویل گرفت.
undefined نگاهش که به ما خادمها افتاد، ناگهان بغضش ترکید؛ مثل ابری که در بهار ببارد undefinedundefined
بی‌اختیار اشک‌هایش جاری شد... undefined
با همان لهجه‌ی عراقی، اما صدای رسا و پرصلابت از آن غم بزرگ بعد از شهادت قائد امت می‌گفت.گریه می‌کرد و می‌گفت:
undefined «حرف سید علی خامنه‌ای شهید را فراموش نمی‌کنم که خودش گفته بود: "اگر اتفاقی برای کشور بیفته، مردم مبعوث می‌شن و کار رو تموم می‌کنن."»
و راست می‌گفت. خودش هم که در عراق بود مبعوث شده بود.
از مبعوث شدن دلهای جوانان عراقی می‌گفت... و باز هم اشک می‌ریخت undefinedundefined
undefined در همان لحظه، یاد مبعوث شدن جوانان و مردم کشور خودمان هم افتادم.
یاد همت بلند ایرانیان در حضور حماسی هر شب در تجمعات مردمی undefinedundefined
و یاد دلهایی که خداوند با شهادت رهبرشان دگرگون کرده بود،
و یاد قلبهایی که مبعوث شده‌اند undefined
و یاد عشق و ارادتشان به رهبر جدیدشان، آقا مجتبی خامنه‌ای undefined
من ساکت بودم و فقط نگاهش می‌کردم...
undefined ناگهان یاد دعای حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) در تعقیبات نماز ظهرشان افتادم.

یاد این قطعه از دعا:
undefined «فَابْعَثْ مَعِي يَا رَبِّ نُوراً مِنْ رَحْمَتِكَ...»یعنی: «خدایا، نوری از رحمت خودت با من روانه کن.»
انگار آن نور، این روزها در دل جوانان دمیده شده است.
undefined انگار خانم فاطمه زهرا (س) سال‌ها پیش، بعد از نماز ظهرش، برای همین روزها دعا می‌کرد...برای روزی که امت، با رحلت یا شهادت یکی از بندگان خاص خدا، مبعوث شوند.
undefined انگار رهبر شهید ما همان نور رحمتی بود که با خود آورد، و حالا نورِ او در میان مردم پخش شده است.
آن زائر عراقی کفش‌هایش را گرفت، یک نگاه به حرم کرد و آرام گفت:
undefined « حضرت فاطمه (س) برای امتِ پسر شهیدش دعا کرد... و امروز جوابش را گرفت.»
و رفت... undefined
من ماندم و دلی پر از این اندیشه که گاهی «مبعوث شدن» یک‌باره اتفاق می‌افتد؛درست وقتی که گمان می‌کنی همه چیز تمام شده است. undefined🤍
undefinedeitaa.com/khedmat_haram
undefined https://ble.ir/khedmat_haram

۸

۱۴:۴۲

#گزارش_از_حرم#پست_ویژه
undefined️دیروز به مناسبت شب شهادت امام محمد باقر (ع) به حرم امام رضا (ع) مشرف شدم. تا شهادت جد بزرگوارشان را به آقاجانمان تسلیت بگویم.
undefined️ حس عجیبی داشتم. غربت امام باقر (ع) و بقیع بدون زائر، با شلوغی حرم امام رضا (ع) قابل مقایسه نبود.
undefined️ مأموریت خدمتم در دیروز در یکی از کفش‌داری‌ها بود. همان‌جایی که خادم به زائر می‌گوید: «با ادب وارد حرم بشو. تو به مکان مقدسی وارد شده‌ای. باید از کفش‌هایت دل بکنی و از خودت خلع نعل کنی و در حریم حرم پای پیاده قدم برداری.»
این خلع نعل به خاطر احترام به این سرزمین مقدس است.
undefined️ در این حریم مقدس باید همه چیز را پشت سر گذاشت: خوف‌ها را، محبت‌ها را. تنها رو به خدا کرد. باید همه نگرانی‌ها و محبت‌ها را کنار گذاشت تا به آستان معصوم راه پیدا کنی و از آنجا به خدای متعال برسی.
undefined️ کفش‌های زوار را تحویل گرفتم و به آنها پلاک کفش تحویل دادم. گاهی هم پلاستیک برای کفش‌های زائرین به دست آنها می‌دادم.
در یک لحظه به سرنوشت پلاستیک‌ها کمی اندیشیدم. پلاستیک‌هایی که مأموریت داشتند کفش زائرین را در درون خود جای دهند. انگار که در پوست خود نمی‌گنجیدند و ذوق داشتند.
شعف و شور باطنی پلاستیک‌ها قابل شهود بود.
undefined️ زیارت امام هشتم (ع) پیر و جوان نمی‌شناسد. با پای دل که بیایی، پرستوی دلت در گوشه حرم انس او آشیانه می‌کند و شمع دلت در عطش خورشید نگاهش می‌سوزد.
undefined️ نیت زیارت کردم. به جای همگی شهدا از ابتدای دنیا تا انتهایش؛ از هابیل تا سمیه و یاسر؛ از هفتاد و دو تن کربلا تا هفتاد و دو تن سرچشمه؛ از شهدای ۵۷ تا شهدای اخیر فلسطین و لبنان. به نیابت از همه دلسوختگان و ملتمسین سلامی دادم:
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
undefined️ یاد دعای کامل حضرت مادر افتادم که با صلوات‌های کوثرانه‌اش، مرا تا ابدیت در ثواب صلوات شریک کرده بود.
من هم همه شیعیان را در زیارت امروزم شریک کردم و نایب‌الزیاره همه ملتمسین دعا بودم.
الحمدلله که مادرمیالحمدلله که خادمتم
#گزارش_از_حرم#زیارت_نیابتی#حرم_امام_رضا#باقر_العلوم#خاطرات_خدمتی #سبک_دعای_کامل
undefinedeitaa.com/khedmat_haram
undefined https://ble.ir/khedmat_haram
undefined۱

۸

۱۴:۴۲

#خاطرات_خدمتی #پست_ویژه«دستی در دستان خدا»

undefined شب ولادت امام هادی (علیه‌السلام)، همان نور پاکیزه‌، مغز بادوم ، نوهٔ امام رضا (علیه‌السلام) و ولی‌نعمت مان ، در حرم مطهرامام رضا کشیک داشتم.
🪴پُست خدمتی‌ام «بیت تطهیر حاتم خانی» بود، نزدیک پایین‌پای حضرت، جایی که بوی ناب عطر حرم فضا را پر کرده بود. undefined
🪴همان‌جا که نشسته بودم، آرام‌آرام غرق در رفت‌وآمد زائران و حال و هوای مناجاتشان می‌شدم. undefined دسته‌ای نماز می‌خواندند، دسته‌ای دعا، دسته‌ای بی‌تابانه تضرع می‌کردند.
🪴نگاهم به بانوی جوانی افتاد undefined که گاهی قرآن می‌خواند، گاهی دعا می‌کرد، گاهی اشک می‌ریخت. undefined
ناگهان دیدم دفترچه‌ای کوچک و قلمی از کیف بیرون آورد. سرش را به سمت گنبد بلند کرد، اشک از چشمانش جاری شد. بدون اینکه کاغذی جلویش بگذارد یا قلم را به مرکب بزند، دستش روی دفتر رفت. فهمیدم با خدای خود نامه می‌نویسد. undefined
انگشتانش بی‌آنکه نگاه کند، روی کاغذ حرکت می‌کرد undefined؛ چنان که گویی دستی دیگر آنها را هدایت می‌کند. یک لحظه قلم از دستش افتاد اما باورکردنی نبود بدون اینکه قلم را بردارد، باز هم انگشتانش روی کاغذ خط خطی می‌کرد. انگار خود انگشتانش قلم شده بودند. سپس قلم را برداشت و نوشتن ادامه یافت.
ناگهان به سجده شکر رفت 🧎‍undefined️️️️؛ با خود گفتم: «خدایا، چگونه به انگشتانش فرمان دادی که بنویسد...» undefined
نه او متوجه من بود، نه من جرئت قطع کردن آن حال را داشتم. آن لحظه فهمیدم خود او هم نمی‌دانست چه می‌نویسد؛ فقط دستی بود در دستان خدا. undefined
چند دقیقه بعد، دفتر را بست و با همان حال اشک‌آلود از رواق بیرون رفت. من ماندم و دفتر خالی درون ذهنم. ساعتها در فکر بودم: راستی چه کسی انگشتان او را به حرکت درآورده بود؟ چه کسی به مغزش فرمان می‌داد آن خطوط را بنویسد؟ چگونه بود که هم انگشتش حرکت می‌کرد، هم چشمش اشک می‌ریخت، هم مغزش مطالب را سطر به سطر در دفتر می‌نشاند؟ این نوشتن را چه کسی به او آموخته بود؟ چگونه با حروف، کلمه و جمله می‌ساخت و با آن کلمات و جملات با خدا سخن می‌گفت؟ مگر چه می‌نوشت که اشکش پیوسته جاری بود؟undefinedundefined
در همان حیرت، یاد دعای حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) افتادم undefined که می‌فرماید: «وَ لَكَ مَا زَكَا وَ طَابَ وَ طَهُرَ مِنَ الثَّنَاءِ الطَّيِّبِ وَ الْمَدِيحِ الْفَاخِرِ وَ الْقَوْلِ الْحَسَنِ الْجَمِيلِ الَّذِي تَرْضَى بِهِ عَنْ قَائِلِهِ وَ تُرْضِي بِهِ قَائِلَهُ وَ هُوَ رِضًى لَكَ يَتَّصِلُ حَمْدِي بِحَمْدِ أوَّلِ الْحَامِدِينَ وَ ثَنَائِي بِثَنَاءِ أوَّلِ الْمُثْنِينَ عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ مُتَّصِلًا ذَلِكَ بِذَلِكَ»
.و تنها از آن توست آن‌چه خالص شد و طیب گردید و پاک شد از ستایش طیب و مدح فاخر و سخن نیکوی زیبایی که تو از گوینده آن خوشنود می‌شوی و گوینده‌اش را به آن خوشنود می‌سازی و نزد تو پسندیده است، آن‌گونه که حمد مرا به حمد اولین حامدان و ستایش مرا به ستایش اولین ستایندگان رب العالمین بپیوندد، آن‌چنان که همگی [حمدها و ستایش‌ها] به هم پیوسته باشند
انگار مناجات آن زائر نیز در این سلسلهٔ نورانی ثبت شده بود. چه دعایی، چه مناجاتی که از دید فاطمه (س) پنهان نمی‌ماند. undefined
ناگهان چراغی در دلم روشن شد. انگار در نگاه آن بانوی بزرگوار، تمام این مناجات‌ها و ستایش‌ها حسابرسی شده است. حضرت فاطمه (س) می‌خواهد حمد خود را به حمد اولین حامدان و ثنای خود را به ثنای اولین ستایندگان پروردگار جهان بپیوندد چنان که همه به هم متصل شوند و در یک جریان واحد قرار گیرند. undefined
آری، شاید همان لحظه، آن زائر غریب نیز با همین قافلهٔ نورانی پیوند خورده بود. اشک‌هایش، نوشته‌هایش، حتی حرکت بی‌اختیار انگشتانش – همه بخشی از همان جریان عظیمی بود که از حضرت زهرا (س) تا امروز امتداد یافته و تا همیشه ادامه خواهد داشت. undefined
undefinedچه شکوهی!undefinedچه دعایی،undefinedچه مناجاتی که همه چیز را احصا کردهو از دید حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هیچ چیز پنهان نمانده است.آن شب فهمیدم که حرم، فقط این گنبد و ضریح نیست undefined؛ حرم، جایی است که دست خدا در دستان بندگانش جاری می‌شود و فاطمه (س) بر آن نظاره دارد. 🤍#صحیفه_فاطمیه
undefinedeitaa.com/khedmat_haram
undefined https://ble.ir/khedmat_haram
undefined۱

۸

۱۴:۴۳

undefined بسم الله الرضا (ع) undefined
«خاطرات خدمتی»؛ پنجره‌ای رو به حیاط خاطرات کسانی که شرف کشیک دادن در حریم هشتمین خورشید را داشته‌اند.
از دل گلدسته‌ها تا صحن‌های نورانی، از نجوای «اللهم عجل لولیك الفرج» تا سحرهای گلدسته‌بوسی. اینجا جایی است برای ثبت و بایگانی تمام لحظات نابی که بوی صحن و سرا و قبله‌ی دل‌های شیفته می‌دهد.
undefined ما خاطرات خدمت را روایت می‌کنیم؛ شما هم با ما مأنوس شوید.


undefined https://ble.ir/khedmat_haram
undefinedeitaa.com/khedmat_haram

۹

۱۴:۴۳