#پست_ویژه#خاطرات_خدمتی#حرم_امام_رضا


دیروز توفیقی شد تا در حرم مطهر امام رضا علیهالسلام کشیک خدمت داشته باشم. مأوریتم، رواق حضرت زهرا سلاماللهعلیها بود؛ همان جایی که نامش، یادآور پاکیهاست.
🧹
مشغول تطهیر مکانی در آن رواق نورانی بودیم. پس از اتمام شستشو، به ما گفتند که باید شلنگ بلندی را که به آب کُر متصل بود، کاملاً از آب تخلیه کنیم. دلیلش هم روشن بود: اگر آب درون شلنگ باقی بماند، به مرور باعث پوسیدگی، بوگرفتگی و فساد آن میشود.


همینجا بود که دلم به تماشای خویش نشست...
آری، دل ما نیز همچون آن شلنگ است. اگر پس از هر خطا و گناه، با توبه و استغفار، خود را از آلودگیها و هوای نفس تخلیه نکنیم، آن رطوبتهای آلوده درونمان میماند و رفتهرفته قلب را میپوساند. دیگر آن شفافیت و طراوت اولیه را نخواهد داشت و بوی کدورت از درونش بلند میشود.


برای اینکه قلبمان جوان بماند و کهنه نشود، باید مدام آن را از هر چه غیرخداست تخلیه کنیم. همانطور که آب راکد، مایه فساد شلنگ است، تعلقات نفسانی هم مایه فساد قلب است. باید درون را پاکیزه نگاه داریم تا ظاهرمان نیز نورانی شود و رطوبتهای های آلوده هوای نفس درونمان قلب مان را از درون نپوساند


در همین اندیشه بودم که یاد دعای بانوی دو عالم، حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها افتادم، آنجا که میفرماید:
«أَسْأَلُكَ بِذَلِكَ الِاسْمِ الَّذِي تُحْيِي بِهِ الْعِظَامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ، أَنْ تُحْيِيَ قَلْبِي، وَ تَشْرَحَ صَدْرِي، وَ تُصْلِحَ شَأْنِي»


"از تو میخواهم به آن اسمی که استخوانها را پس از آنکه پوسیده بودند زنده کردی، قلب مرا زنده گردانی، سینهام را فراخ کنی و امور مرا اصلاح فرمایی."


آری... انشاءالله که قلب ما هم چنین باشد. پس از هر گناه و هر غفلت، با توبه، رطوبت هوای نفس را از آن بزداییم. اگر آبِ دنیا درونمان بماند، دلمان میپوسد و بوی کدورت میگیرد.


بیایید همیشه دلمان را از هر چه جز خداست تخلیه کنیم... تا جوان بماند و هرگز پیر نشود.



#خادم_الرضا #توبه #استغفار #طهارت #حیات_قلب #دعای_یااعز_مذکور#صحیفه_فاطمیه
eitaa.com/khedmat_haram
https://ble.ir/khedmat_haram
آری، دل ما نیز همچون آن شلنگ است. اگر پس از هر خطا و گناه، با توبه و استغفار، خود را از آلودگیها و هوای نفس تخلیه نکنیم، آن رطوبتهای آلوده درونمان میماند و رفتهرفته قلب را میپوساند. دیگر آن شفافیت و طراوت اولیه را نخواهد داشت و بوی کدورت از درونش بلند میشود.
«أَسْأَلُكَ بِذَلِكَ الِاسْمِ الَّذِي تُحْيِي بِهِ الْعِظَامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ، أَنْ تُحْيِيَ قَلْبِي، وَ تَشْرَحَ صَدْرِي، وَ تُصْلِحَ شَأْنِي»
#خادم_الرضا #توبه #استغفار #طهارت #حیات_قلب #دعای_یااعز_مذکور#صحیفه_فاطمیه
۸
۱۴:۴۰
#خاطرات_خدمتی#پست_ویژه
خادمی با منقارِ تسبیح 
روزی در رواق امام خمینی (ره) حرم مطهر رضوی، مسئول سقایی بودم. زائران میآمدند و آب مینوشیدند و من در آیینهٔ چشمهایشان، زمزمهٔ آب را میدیدم.
ناگهان چشمم به صحنهای دیگر از خدمترسانی خادمان روشن شد:بالابری آرام بالا میرفت تا لوسترهای بلند حرم را از غبار پاک کند. پیش از آن، فرشها را جمع کرده بودند تا غبار بر دل فرش ننشیند.
وقتی کار لوسترها تمام شد، خادمان زمین خالی را جارو زدند، فرشها را پهن کردند و جاروبرقیها به میدان آمدند.
در میان این نظمِ خالصانه، یک کبوتر، آرام و بیادعا، همپای خادمان قدم برمیداشت. انگار فراخوان شده بود.نوک بر زمین میزد و غبارهای ریز را که از چشم خادمان پنهان مانده بود، جمع میکرد. هر جا جارو و جاروبرقیها کم میآوردند، او با منقارش جارو میکشید. 
انگار در حرم امام رضا (ع) هر جا نیاز به خدمت باشد، فراخوانی آسمانی حتی به گوش کبوترها هم میرسد. آنها هم لباس خدمت به تن میکنند؛ بالهایشان جامهٔ خادمی، و منقارشان جاروی تطهیر. آنها میآیند تا نشان دهند در این حرم، حتی پرندهای بیادعا نیز خادم آلالله است.

در آن لحظه، یاد تسبیح حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) افتادم که همهٔ جانداران، به فرمان الهی، در حال تسبیح و خدمت به بشریتاند. این کبوتر هم با هر نوک زدنش، ذکری میگفت و غبار را از حریمِ امام مهربانیها میزدود. 
آری:«سُبْحَانَ مَنْ يَرَى وَقْعَ الطَّيْرِ فِي الْهَوَاءِ»منزه است خداوندی که فرود آمدن پرنده را در هوا میبیند،و نیز بر زمین، وقتی نوک میزند تا غبارِ حرمِ دوست را به تسبیح تبدیل کند. 🤍
#صحیفه_فاطمیه#تسبیحات_حضرت_زهرا
eitaa.com/khedmat_haram
https://ble.ir/khedmat_haram
انگار در حرم امام رضا (ع) هر جا نیاز به خدمت باشد، فراخوانی آسمانی حتی به گوش کبوترها هم میرسد. آنها هم لباس خدمت به تن میکنند؛ بالهایشان جامهٔ خادمی، و منقارشان جاروی تطهیر. آنها میآیند تا نشان دهند در این حرم، حتی پرندهای بیادعا نیز خادم آلالله است.
#صحیفه_فاطمیه#تسبیحات_حضرت_زهرا
۸
۱۴:۴۱
#خاطرات_خدمتی #پست_ویژه
«نیابتِ مهربانی» 
دیروز، روزِ میلادِ نور بود...
روزی که هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت، امام رضا علیهالسلام، چشمانش را به نظارهی این جهان خاکی گشود. 

نعمتی داشتم که در آن روز جانافزا، کشیکِ حرم مطهرشان باشم؛ جایی که سنگ و آجر، فرش و در همه جای حرم ، همه عطرِ بهشت را به مشام جان میزدند. 
🪴شلوغی حرم، شگفتانگیز بود..! موجهای زائران مشتاق، چون دریا، صحنها و رواقها را یکی پس از دیگری درنوردیده بود.
اما در میان این همه غوغا و ازدحام، صحنهای دلنشینتر از هر چه تصور میرفتی، چشمم را چنان گرفت که گویا همه چیز دیگر حاشیه شد.
دو ماه پیش از این روز، خادمان مهربان حضرت گرد هم نشسته بودند با دلی پر از ارادت. جیبهای نهچندان پُرشان را جستجو کرده، پولهایشان را روی هم گذاشته بودند و با هنر دستهای خودشان، کاری کردند که فقط بخاطر عشق به امام رضا از دل برامده بود
🪴درست کردن گلسرهای رنگارنگ، دستبندهای کوچک و وسایل تزئینی نازنین... برای دختر بچهها و پسر بچهها.
🪴و دیروز ، روز میلاد... به نیابت از خودِ امام رضا (ع)، این هدیههای ساده اما بینهایت دوستداشتنی را به دستان کوچک و پُر مهر کودکان میدادند.
🪴آن لحظه دیدنی را فراموش نمیکنم...چشمان گرد شدهی کودکانی که هدیه را میگرفتند، ذوقی که لابهلای «ممنونم آقا جان!» از ته دل فریاد میزد.
🪴 انگار همان لحظه، امام رضا (ع) خودش، دست پدری بر سرشان کشیده بود. دستی که هیچ دستی به مهر و آرامش آن نمیرسد.

🪴آن شور و اشتیاق، نه فقط در دل بچهها، که در جان خادمها هم ریشه دواند. دلها چنان گره خورده بود که انگار همه یک خانوادهاند زیر سقف مهربانی او؛ میدرخشید.
🪴دلم گواهی داد آن روز، که این عشقِ بیحساب، بچهها را بارها و بارها به سوی حرم آقا خواهد کشاند... و راستی چه گواهیِ شیرینی!

«نیابت مهربانی» قصهی زیبایی بود که از دستهای هنرمند خادمان ، از لبخند کودکانهی یک زائر کوچک شروع شد و تا ابد در حافظهی روزهای ماندگار، ثبت شد. 
#امام_رضا #میلاد_امام_رضا #دهه_کرامت #خاطرات_خدمتی#بچه_های_حرم #در_حریم_آفتاب #عید_ولایت #نیابت_مهربانی
eitaa.com/khedmat_haram
https://ble.ir/khedmat_haram
🪴شلوغی حرم، شگفتانگیز بود..! موجهای زائران مشتاق، چون دریا، صحنها و رواقها را یکی پس از دیگری درنوردیده بود.
اما در میان این همه غوغا و ازدحام، صحنهای دلنشینتر از هر چه تصور میرفتی، چشمم را چنان گرفت که گویا همه چیز دیگر حاشیه شد.
🪴درست کردن گلسرهای رنگارنگ، دستبندهای کوچک و وسایل تزئینی نازنین... برای دختر بچهها و پسر بچهها.
🪴و دیروز ، روز میلاد... به نیابت از خودِ امام رضا (ع)، این هدیههای ساده اما بینهایت دوستداشتنی را به دستان کوچک و پُر مهر کودکان میدادند.
🪴آن لحظه دیدنی را فراموش نمیکنم...چشمان گرد شدهی کودکانی که هدیه را میگرفتند، ذوقی که لابهلای «ممنونم آقا جان!» از ته دل فریاد میزد.
🪴 انگار همان لحظه، امام رضا (ع) خودش، دست پدری بر سرشان کشیده بود. دستی که هیچ دستی به مهر و آرامش آن نمیرسد.
🪴آن شور و اشتیاق، نه فقط در دل بچهها، که در جان خادمها هم ریشه دواند. دلها چنان گره خورده بود که انگار همه یک خانوادهاند زیر سقف مهربانی او؛ میدرخشید.
🪴دلم گواهی داد آن روز، که این عشقِ بیحساب، بچهها را بارها و بارها به سوی حرم آقا خواهد کشاند... و راستی چه گواهیِ شیرینی!
#امام_رضا #میلاد_امام_رضا #دهه_کرامت #خاطرات_خدمتی#بچه_های_حرم #در_حریم_آفتاب #عید_ولایت #نیابت_مهربانی
۸
۱۴:۴۱
#خاطرات_خدمتی#پست_ویژه
برگی که فاطمه شمرد 
سلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

هفتهی پیش، در جوار حرم مطهر امام رضا ، کشیک حرم داشتم.مأموریتم در آسایشگاه خدمه بود؛ ورود و خروج خادمان را بررسی میکردم.
به مناسبت دهه کرامت، گلدانی پر از گلهای طبیعی و زیبا روی میز گذاشته بودند.نشستم و مدام به آن گلها نگاه میکردم…

هر گلبرگ، هر برگ، هر رگِ سبز، آیهای از قدرت خدا بود.برگهای متفاوت با شکلها و رنگهای گوناگون، جاذبهای عجیب داشتند.
یکی از برگها کمی پلاسیده شده بود. بیاختیار برداشتمش.نگاهش کردم؛ و بعد با نوک انگشتانم فشارش دادم…
ناگهان… پودر شد.در یک آن، آن برگ کوچک، به هزاران ذرهٔ ریز تبدیل شد.همینطور که تکهها بین انگشتانم پراکنده میشد، حیرت زده تماشا کردم. 

چشمانم را به گلدان دوختم:تعداد گلهای ریز، برگهای ریز، خاکهای درون گلدان… هر کدام یک عالمه ذره.
با خودم گفتم:
«به تعداد این گلها و برگها و خاکها، صلوات بر محمد و آل محمد!»
یاد دعای صبح حضرت فاطمه زهرا (س) افتادم:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ مَا خَلَقْتَ وَ مَا أنْتَ خَالِقُهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ صَلَاةً تُرْضِيهِ» 
و دلم لرزید از این فکر:
فاطمه (س)، هزار و چهارصد سال پیش، همین گلدان مرا، همین برگها، همین گلبرگها، همین ذرات خاک را دیده بود.او به عدد همهی اینها، برای من و برای این امت صلوات فرستاده بود. 🤍
من که آن برگ را پودر کردم، فهمیدم یک برگ چه قدر ذره دارد…اما فاطمه (س) از قبل، تعداد ذرات هر برگ هر گلدان هر باغی را تا قیامت شمرده و برای پدرش صلوات فرستاده است.

از آن روز، هر برگ خشکی میبینم، میگویم:«اللهم صل علی محمد و آل محمد به عدد این برگ و آنچه از آن پدید میآید…»
یا فاطمه، تو به من شمارش را یاد دادی
#خاطرات_خدمتی#دهه_کرامت
#صلوات_فاطمی#تعقیبات_نمار_صبح
eitaa.com/khedmat_haram
https://ble.ir/khedmat_haram
سلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)
هفتهی پیش، در جوار حرم مطهر امام رضا ، کشیک حرم داشتم.مأموریتم در آسایشگاه خدمه بود؛ ورود و خروج خادمان را بررسی میکردم.
به مناسبت دهه کرامت، گلدانی پر از گلهای طبیعی و زیبا روی میز گذاشته بودند.نشستم و مدام به آن گلها نگاه میکردم…
چشمانم را به گلدان دوختم:تعداد گلهای ریز، برگهای ریز، خاکهای درون گلدان… هر کدام یک عالمه ذره.
با خودم گفتم:
یاد دعای صبح حضرت فاطمه زهرا (س) افتادم:
و دلم لرزید از این فکر:
من که آن برگ را پودر کردم، فهمیدم یک برگ چه قدر ذره دارد…اما فاطمه (س) از قبل، تعداد ذرات هر برگ هر گلدان هر باغی را تا قیامت شمرده و برای پدرش صلوات فرستاده است.
یا فاطمه، تو به من شمارش را یاد دادی
#خاطرات_خدمتی#دهه_کرامت
#صلوات_فاطمی#تعقیبات_نمار_صبح
۸
۱۴:۴۱
#خاطرات_خدمتی #پست_ویژه
صلوات به تعداد غافلان
دیروز کشیک حرم امام رضا داشتم. رفتم به حرم، همان حرمی که دلم همیشه هوایش را دارد.هوای آن گنبد طلایی،هوای آن صحنهایی که قدمهایت را پر از نور میکند.
کشیک داشتم، مأموریتم در بیت توحیدخانه بود،درست روبهروی ضریح آقا، امام مهربانم، امام رضا (ع).
همان جایی که زائرها میایستند،دستهایشان را بالا میبرند،با لبهایی که میلرزد، سلام میدهند.بعضی آرام آرام، مثل کسی که میترسد حرمتش بشکند.بعضی بلند بلند، مثل کسی که سالها حرف دلش را قایم کرده.
من مانده بودم روبه روی ضریح،با دلی پر از نجواهای بیصدا.با خدای خودم حرف میزدم،و با امام خودم.برای همه آنهایی که گفته بودند «یا امام رضا، برایمان دعا کن»،یکی یکی از ته دل دعا میکردم.
چه بغضی داشت آن لحظه، نمیدانم.چه حالی بود آن حال، نمیتوانم وصف کنم.
نگاهی به اطراف انداختم.زائرها ایستاده بودند،بعضی با چشمانی که از اشک خیس بود،بعضی با دلهایی که از ضجه و ناله لبریز.انگار تمام حرم با گریههایشان نفس میکشید.
جوانی با چفیه، اشک میریخت و چیزی زمزمه میکرد.زنانی با دلهای مادرانه، دست بر ضریح میکشیدند و برای بچههایشان دعا میخواندند.
در میان این شور بیصدای ملکوتی،ناگهان وجودم پر از یاد حضرت مادر شد.فاطمه (س)، مادر مهربانم، مادری که هنوز دعایش جاری است،هنوز از آن سحرهای نماز صبح،صدایش در آسمانها پیچیده.
یاد تعقیبات نماز صبحش افتادم.آن دعایی که با هر کلمهاش، آسمان پر از فرشته میشود.مادر با خدای خود نجوا میکرد و میگفت:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ مَنْ صَلَّى عَلَيْهِاللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ مَنْ لَمْ يُصَلِّ عَلَيْهِ»
خدایا، بر محمد و آلش درود بفرست،به تعداد هر کس که صلوات فرستاد...و به تعداد هر کس که صلوات نفرستاد.
اینجا بود که دلم پر کشید.با خودم گفتم: مادر جان، چه ظریف و زیبا! دعا کردی و گفتی:خدایا تو خودت، به تعداد آنهایی که نخواستند یا نتوانستند و یا پشت کردند،به تعداد غافلان، به تعداد منکران، درود بفرست.یعنی رحمتت را بر آل محمد افزون کن و دریغ نکن،حتی به تعداد آنهایی که نمیخواهند.
چه نگاه بلندی! چه دل بزرگی!
حالا فهمیدم کوثر یعنی چه.کوثر یعنی رحمتی که حساب ندارد،مرز ندارد،دوست و دشمن را هم به شماره میآورد.
چشمانم را روی قفسههای کتابهای دعا دوختم.قرآنهایی با جلدهای به رنگ سبز، با سطرهای کوچک و بزرگ.
«مفاتیحهایی که صفحات بعضیشان از دستان عاشق زائران، عطر دعا گرفته بود»
حرفها، کلمهها، سطرها، صفحهها، حرکتها، تشدیدها، مدها،
انبوهی از نور که در این حرم جای گرفته.
گفتم خدایا، تو که اینقدر مهربانی،به تعداد همین حرفها عجّل لولیّک الفرج،به تعداد هر نقطه، هر فاصله، هر سطر، هر آیه.و حتی به تعداد کتابهایی که در این حرم نیستند،در خانهها، در کتابخانهها، در دلها،در هر جایی که کلمهای از تو نوشته شده.اللهم عجل لولیک الفرج
و باز از جان، برای تعجیل فرج آقا امام زمان (عج) دعا کردمکه هرچه زودتر بیاید،هرچه زودتر زمین را پر از نور کند.
در آن لحظه، از دعای مادر فاطمه (س) آموختم که نیت را «کوثرانه» کنم.یعنی بیکران، بیحساب، بیمرز.یاد گرفتم که همه عالم را در دعایم احصا کنم .از آن کسی که کنار ضریح گریه میکند،تا آن کسی که در دورترین نقطه جهان،نام مسلمان هم بر خود ندارد.نه از روی علاقه به آنها،که از روی وسعت رحمت پروردگاری کهبه تعداد همه آنها،بر محمد و آل محمد درود میفرستد.
دلم گرفت برای همه...برای غزه، برای لبنان، برای آنهایی که بیپناهند،برای آن مادرانی که فرزندشان را در آغوش گرفته و بر فراغش می گریند .
و دلم گرم شد به این که مادری مثل فاطمه زهرا (س) داریم.مادری که سالها پیش، برای همین لحظهها،برای همین دلهای خسته،دعا کرده است.
الحمدلله که مادرمی، الحمدلله که خادمتم.
eitaa.com/khedmat_haram
https://ble.ir/khedmat_haram
همان جایی که زائرها میایستند،دستهایشان را بالا میبرند،با لبهایی که میلرزد، سلام میدهند.بعضی آرام آرام، مثل کسی که میترسد حرمتش بشکند.بعضی بلند بلند، مثل کسی که سالها حرف دلش را قایم کرده.
چه بغضی داشت آن لحظه، نمیدانم.چه حالی بود آن حال، نمیتوانم وصف کنم.
جوانی با چفیه، اشک میریخت و چیزی زمزمه میکرد.زنانی با دلهای مادرانه، دست بر ضریح میکشیدند و برای بچههایشان دعا میخواندند.
یاد تعقیبات نماز صبحش افتادم.آن دعایی که با هر کلمهاش، آسمان پر از فرشته میشود.مادر با خدای خود نجوا میکرد و میگفت:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ مَنْ صَلَّى عَلَيْهِاللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ مَنْ لَمْ يُصَلِّ عَلَيْهِ»
خدایا، بر محمد و آلش درود بفرست،به تعداد هر کس که صلوات فرستاد...و به تعداد هر کس که صلوات نفرستاد.
چه نگاه بلندی! چه دل بزرگی!
«مفاتیحهایی که صفحات بعضیشان از دستان عاشق زائران، عطر دعا گرفته بود»
حرفها، کلمهها، سطرها، صفحهها، حرکتها، تشدیدها، مدها،
انبوهی از نور که در این حرم جای گرفته.
و باز از جان، برای تعجیل فرج آقا امام زمان (عج) دعا کردمکه هرچه زودتر بیاید،هرچه زودتر زمین را پر از نور کند.
و دلم گرم شد به این که مادری مثل فاطمه زهرا (س) داریم.مادری که سالها پیش، برای همین لحظهها،برای همین دلهای خسته،دعا کرده است.
الحمدلله که مادرمی، الحمدلله که خادمتم.
۸
۱۴:۴۱
#خاطرات_خدمتی #پست_ویژه 
بیست و پنجم ذیقعده، روز دحوالارض؛ روزی که رحمت بیکران خدا بر زمین گسترده میشود، گویی آسمان، دستِ مهربانی خود را به روی خاک گشوده است. 
امروز، در چنین روز پربرکتی، توفیق یافتم تا مهمان رواق غدیر حرم مطهر امام رضا (علیهالسلام) باشم؛ همان رواقی که زائران غیرایرانی و اردو زبان ، خسته از راههای دور، در آن گرد آمدهاند.
عطر اشک و نجوا، فضا را آکنده کرده بود؛ برخی نماز دحوالارض میخواندند، برخی به زیارت «جامعه کبیره» دل و جان میسپردند و برخی در خلوتِ مناجات با معشوق، زمزمه میکردند.

از گوشهای آرام، نظارهگر حال و هوایشان بودم... دلم میخواست قاموس هر واژه باشم تا لحظههای عاشقانهشان را روایت کنم.

سپس رهسپارِ «پنجره فولاد» شدم...
همان پنجرهای که همه دلشکستگان عالم، آن را امنترین پناهگاه یافتهاند.
همان پنجرهای که آغوش گرم امام رضا (ع)، مأمن آرامش و خلوتگاه عاشقان بیقرار است.
همان پنجرهای که هر چشم گناهکاری، به امید کرامت دریاییاش، خیس از اشک ندامت میشود.
و من آنجا، حامل پیام و سلام زائرانی بودم از دیارهای دور و نزدیک...
سلام از طرف همه قیامکنندگان فاطمی، به حضرت خورشید!
سلام از طرف اصحاب صحیفه فاطمی، به سلطان دین، رضا (ع)!
سلام از طرف همه دلسوختگان و دردمندان، به انیسالنفوس!
سلام از طرف همه بیکسان و دلدادگان، به غریبالغرباء!
سلام از طرف همه ملتمسین، به ضامن آهو!
«السلام علیک یا علی بن موسی الرضا» 
🧸 در میان رفتوآمدها، گاهی صدای بیتابی کودکان، شور دیگری میآفریند... دوان دوان در صحن، بیخبر از دلشکستگیهایی که مادرانشان بر آستان حضرت میبرند، شور و حالی دیگر به حرم میبخشند. 🥺
چه با شکوه است دحوالارض...

و چه زیباست جاروکشان حرم؛ زمزمهکنان و اشکریزان، غبار از صحن و سرا میربایند؛ گویی با هر پَرِ جارو، گناهی از کفش زائری پاک میشود... 🧹🧎
🤍
یا امام رضا (ع)...تو که ضامن آهویی، در این روز رحمت، ضامن من باش... 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا 
السلام علیک یا غریب الغرباء 
السلام علیک یا ضامن آهو 
#دحوالارض #روز_زیارتی_امام_رضا
eitaa.com/khedmat_haram
https://ble.ir/khedmat_haram
عطر اشک و نجوا، فضا را آکنده کرده بود؛ برخی نماز دحوالارض میخواندند، برخی به زیارت «جامعه کبیره» دل و جان میسپردند و برخی در خلوتِ مناجات با معشوق، زمزمه میکردند.
🧸 در میان رفتوآمدها، گاهی صدای بیتابی کودکان، شور دیگری میآفریند... دوان دوان در صحن، بیخبر از دلشکستگیهایی که مادرانشان بر آستان حضرت میبرند، شور و حالی دیگر به حرم میبخشند. 🥺
چه با شکوه است دحوالارض...
و چه زیباست جاروکشان حرم؛ زمزمهکنان و اشکریزان، غبار از صحن و سرا میربایند؛ گویی با هر پَرِ جارو، گناهی از کفش زائری پاک میشود... 🧹🧎
#دحوالارض #روز_زیارتی_امام_رضا
۸
۱۴:۴۲
#خاطرات_خدمتی#پست_ویژه
لحظه مبعوث شدن
چند روز پیش توی حرم امام رضا (ع) در قسمت کفشداری مشغول خدمت بودم 
حسابی شلوغ بود، شلوغتر از همیشه.
در همان لحظه زائری عراقی، میانسال، با چهرهای خسته و چشمانی گریان، کفشهایش را امانت داد و پلاک را تحویل گرفت.
نگاهش که به ما خادمها افتاد، ناگهان بغضش ترکید؛ مثل ابری که در بهار ببارد 

بیاختیار اشکهایش جاری شد...
با همان لهجهی عراقی، اما صدای رسا و پرصلابت از آن غم بزرگ بعد از شهادت قائد امت میگفت.گریه میکرد و میگفت:
«حرف سید علی خامنهای شهید را فراموش نمیکنم که خودش گفته بود: "اگر اتفاقی برای کشور بیفته، مردم مبعوث میشن و کار رو تموم میکنن."»
و راست میگفت. خودش هم که در عراق بود مبعوث شده بود.
از مبعوث شدن دلهای جوانان عراقی میگفت... و باز هم اشک میریخت

در همان لحظه، یاد مبعوث شدن جوانان و مردم کشور خودمان هم افتادم.
یاد همت بلند ایرانیان در حضور حماسی هر شب در تجمعات مردمی

و یاد دلهایی که خداوند با شهادت رهبرشان دگرگون کرده بود،
و یاد قلبهایی که مبعوث شدهاند
و یاد عشق و ارادتشان به رهبر جدیدشان، آقا مجتبی خامنهای
من ساکت بودم و فقط نگاهش میکردم...
ناگهان یاد دعای حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) در تعقیبات نماز ظهرشان افتادم.
یاد این قطعه از دعا:
«فَابْعَثْ مَعِي يَا رَبِّ نُوراً مِنْ رَحْمَتِكَ...»یعنی: «خدایا، نوری از رحمت خودت با من روانه کن.»
انگار آن نور، این روزها در دل جوانان دمیده شده است.
انگار خانم فاطمه زهرا (س) سالها پیش، بعد از نماز ظهرش، برای همین روزها دعا میکرد...برای روزی که امت، با رحلت یا شهادت یکی از بندگان خاص خدا، مبعوث شوند.
انگار رهبر شهید ما همان نور رحمتی بود که با خود آورد، و حالا نورِ او در میان مردم پخش شده است.
آن زائر عراقی کفشهایش را گرفت، یک نگاه به حرم کرد و آرام گفت:
« حضرت فاطمه (س) برای امتِ پسر شهیدش دعا کرد... و امروز جوابش را گرفت.»
و رفت...
️
من ماندم و دلی پر از این اندیشه که گاهی «مبعوث شدن» یکباره اتفاق میافتد؛درست وقتی که گمان میکنی همه چیز تمام شده است.
🤍
eitaa.com/khedmat_haram
https://ble.ir/khedmat_haram
بیاختیار اشکهایش جاری شد...
با همان لهجهی عراقی، اما صدای رسا و پرصلابت از آن غم بزرگ بعد از شهادت قائد امت میگفت.گریه میکرد و میگفت:
و راست میگفت. خودش هم که در عراق بود مبعوث شده بود.
از مبعوث شدن دلهای جوانان عراقی میگفت... و باز هم اشک میریخت
یاد همت بلند ایرانیان در حضور حماسی هر شب در تجمعات مردمی
و یاد دلهایی که خداوند با شهادت رهبرشان دگرگون کرده بود،
و یاد قلبهایی که مبعوث شدهاند
و یاد عشق و ارادتشان به رهبر جدیدشان، آقا مجتبی خامنهای
من ساکت بودم و فقط نگاهش میکردم...
یاد این قطعه از دعا:
انگار آن نور، این روزها در دل جوانان دمیده شده است.
آن زائر عراقی کفشهایش را گرفت، یک نگاه به حرم کرد و آرام گفت:
و رفت...
من ماندم و دلی پر از این اندیشه که گاهی «مبعوث شدن» یکباره اتفاق میافتد؛درست وقتی که گمان میکنی همه چیز تمام شده است.
۸
۱۴:۴۲
#گزارش_از_حرم#پست_ویژه
️دیروز به مناسبت شب شهادت امام محمد باقر (ع) به حرم امام رضا (ع) مشرف شدم. تا شهادت جد بزرگوارشان را به آقاجانمان تسلیت بگویم.
️ حس عجیبی داشتم. غربت امام باقر (ع) و بقیع بدون زائر، با شلوغی حرم امام رضا (ع) قابل مقایسه نبود.
️ مأموریت خدمتم در دیروز در یکی از کفشداریها بود. همانجایی که خادم به زائر میگوید: «با ادب وارد حرم بشو. تو به مکان مقدسی وارد شدهای. باید از کفشهایت دل بکنی و از خودت خلع نعل کنی و در حریم حرم پای پیاده قدم برداری.»
این خلع نعل به خاطر احترام به این سرزمین مقدس است.
️ در این حریم مقدس باید همه چیز را پشت سر گذاشت: خوفها را، محبتها را. تنها رو به خدا کرد. باید همه نگرانیها و محبتها را کنار گذاشت تا به آستان معصوم راه پیدا کنی و از آنجا به خدای متعال برسی.
️ کفشهای زوار را تحویل گرفتم و به آنها پلاک کفش تحویل دادم. گاهی هم پلاستیک برای کفشهای زائرین به دست آنها میدادم.
در یک لحظه به سرنوشت پلاستیکها کمی اندیشیدم. پلاستیکهایی که مأموریت داشتند کفش زائرین را در درون خود جای دهند. انگار که در پوست خود نمیگنجیدند و ذوق داشتند.
شعف و شور باطنی پلاستیکها قابل شهود بود.
️ زیارت امام هشتم (ع) پیر و جوان نمیشناسد. با پای دل که بیایی، پرستوی دلت در گوشه حرم انس او آشیانه میکند و شمع دلت در عطش خورشید نگاهش میسوزد.
️ نیت زیارت کردم. به جای همگی شهدا از ابتدای دنیا تا انتهایش؛ از هابیل تا سمیه و یاسر؛ از هفتاد و دو تن کربلا تا هفتاد و دو تن سرچشمه؛ از شهدای ۵۷ تا شهدای اخیر فلسطین و لبنان. به نیابت از همه دلسوختگان و ملتمسین سلامی دادم:
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
️ یاد دعای کامل حضرت مادر افتادم که با صلواتهای کوثرانهاش، مرا تا ابدیت در ثواب صلوات شریک کرده بود.
من هم همه شیعیان را در زیارت امروزم شریک کردم و نایبالزیاره همه ملتمسین دعا بودم.
الحمدلله که مادرمیالحمدلله که خادمتم
#گزارش_از_حرم#زیارت_نیابتی#حرم_امام_رضا#باقر_العلوم#خاطرات_خدمتی #سبک_دعای_کامل
eitaa.com/khedmat_haram
https://ble.ir/khedmat_haram
این خلع نعل به خاطر احترام به این سرزمین مقدس است.
در یک لحظه به سرنوشت پلاستیکها کمی اندیشیدم. پلاستیکهایی که مأموریت داشتند کفش زائرین را در درون خود جای دهند. انگار که در پوست خود نمیگنجیدند و ذوق داشتند.
شعف و شور باطنی پلاستیکها قابل شهود بود.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
من هم همه شیعیان را در زیارت امروزم شریک کردم و نایبالزیاره همه ملتمسین دعا بودم.
الحمدلله که مادرمیالحمدلله که خادمتم
#گزارش_از_حرم#زیارت_نیابتی#حرم_امام_رضا#باقر_العلوم#خاطرات_خدمتی #سبک_دعای_کامل
۸
۱۴:۴۲
#خاطرات_خدمتی #پست_ویژه«دستی در دستان خدا»
شب ولادت امام هادی (علیهالسلام)، همان نور پاکیزه، مغز بادوم ، نوهٔ امام رضا (علیهالسلام) و ولینعمت مان ، در حرم مطهرامام رضا کشیک داشتم.
🪴پُست خدمتیام «بیت تطهیر حاتم خانی» بود، نزدیک پایینپای حضرت، جایی که بوی ناب عطر حرم فضا را پر کرده بود.
🪴همانجا که نشسته بودم، آرامآرام غرق در رفتوآمد زائران و حال و هوای مناجاتشان میشدم.
دستهای نماز میخواندند، دستهای دعا، دستهای بیتابانه تضرع میکردند.
🪴نگاهم به بانوی جوانی افتاد
که گاهی قرآن میخواند، گاهی دعا میکرد، گاهی اشک میریخت. 
ناگهان دیدم دفترچهای کوچک و قلمی از کیف بیرون آورد. سرش را به سمت گنبد بلند کرد، اشک از چشمانش جاری شد. بدون اینکه کاغذی جلویش بگذارد یا قلم را به مرکب بزند، دستش روی دفتر رفت. فهمیدم با خدای خود نامه مینویسد.
انگشتانش بیآنکه نگاه کند، روی کاغذ حرکت میکرد
؛ چنان که گویی دستی دیگر آنها را هدایت میکند. یک لحظه قلم از دستش افتاد اما باورکردنی نبود بدون اینکه قلم را بردارد، باز هم انگشتانش روی کاغذ خط خطی میکرد. انگار خود انگشتانش قلم شده بودند. سپس قلم را برداشت و نوشتن ادامه یافت.
ناگهان به سجده شکر رفت 🧎
️️️️؛ با خود گفتم: «خدایا، چگونه به انگشتانش فرمان دادی که بنویسد...» 
نه او متوجه من بود، نه من جرئت قطع کردن آن حال را داشتم. آن لحظه فهمیدم خود او هم نمیدانست چه مینویسد؛ فقط دستی بود در دستان خدا.
چند دقیقه بعد، دفتر را بست و با همان حال اشکآلود از رواق بیرون رفت. من ماندم و دفتر خالی درون ذهنم. ساعتها در فکر بودم: راستی چه کسی انگشتان او را به حرکت درآورده بود؟ چه کسی به مغزش فرمان میداد آن خطوط را بنویسد؟ چگونه بود که هم انگشتش حرکت میکرد، هم چشمش اشک میریخت، هم مغزش مطالب را سطر به سطر در دفتر مینشاند؟ این نوشتن را چه کسی به او آموخته بود؟ چگونه با حروف، کلمه و جمله میساخت و با آن کلمات و جملات با خدا سخن میگفت؟ مگر چه مینوشت که اشکش پیوسته جاری بود؟

در همان حیرت، یاد دعای حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) افتادم
که میفرماید: «وَ لَكَ مَا زَكَا وَ طَابَ وَ طَهُرَ مِنَ الثَّنَاءِ الطَّيِّبِ وَ الْمَدِيحِ الْفَاخِرِ وَ الْقَوْلِ الْحَسَنِ الْجَمِيلِ الَّذِي تَرْضَى بِهِ عَنْ قَائِلِهِ وَ تُرْضِي بِهِ قَائِلَهُ وَ هُوَ رِضًى لَكَ يَتَّصِلُ حَمْدِي بِحَمْدِ أوَّلِ الْحَامِدِينَ وَ ثَنَائِي بِثَنَاءِ أوَّلِ الْمُثْنِينَ عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ مُتَّصِلًا ذَلِكَ بِذَلِكَ»
.و تنها از آن توست آنچه خالص شد و طیب گردید و پاک شد از ستایش طیب و مدح فاخر و سخن نیکوی زیبایی که تو از گوینده آن خوشنود میشوی و گویندهاش را به آن خوشنود میسازی و نزد تو پسندیده است، آنگونه که حمد مرا به حمد اولین حامدان و ستایش مرا به ستایش اولین ستایندگان رب العالمین بپیوندد، آنچنان که همگی [حمدها و ستایشها] به هم پیوسته باشند
انگار مناجات آن زائر نیز در این سلسلهٔ نورانی ثبت شده بود. چه دعایی، چه مناجاتی که از دید فاطمه (س) پنهان نمیماند.
ناگهان چراغی در دلم روشن شد. انگار در نگاه آن بانوی بزرگوار، تمام این مناجاتها و ستایشها حسابرسی شده است. حضرت فاطمه (س) میخواهد حمد خود را به حمد اولین حامدان و ثنای خود را به ثنای اولین ستایندگان پروردگار جهان بپیوندد چنان که همه به هم متصل شوند و در یک جریان واحد قرار گیرند.
آری، شاید همان لحظه، آن زائر غریب نیز با همین قافلهٔ نورانی پیوند خورده بود. اشکهایش، نوشتههایش، حتی حرکت بیاختیار انگشتانش – همه بخشی از همان جریان عظیمی بود که از حضرت زهرا (س) تا امروز امتداد یافته و تا همیشه ادامه خواهد داشت.
چه شکوهی!
چه دعایی،
چه مناجاتی که همه چیز را احصا کردهو از دید حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هیچ چیز پنهان نمانده است.آن شب فهمیدم که حرم، فقط این گنبد و ضریح نیست
؛ حرم، جایی است که دست خدا در دستان بندگانش جاری میشود و فاطمه (س) بر آن نظاره دارد. 🤍#صحیفه_فاطمیه
eitaa.com/khedmat_haram
https://ble.ir/khedmat_haram
🪴پُست خدمتیام «بیت تطهیر حاتم خانی» بود، نزدیک پایینپای حضرت، جایی که بوی ناب عطر حرم فضا را پر کرده بود.
🪴همانجا که نشسته بودم، آرامآرام غرق در رفتوآمد زائران و حال و هوای مناجاتشان میشدم.
🪴نگاهم به بانوی جوانی افتاد
ناگهان دیدم دفترچهای کوچک و قلمی از کیف بیرون آورد. سرش را به سمت گنبد بلند کرد، اشک از چشمانش جاری شد. بدون اینکه کاغذی جلویش بگذارد یا قلم را به مرکب بزند، دستش روی دفتر رفت. فهمیدم با خدای خود نامه مینویسد.
انگشتانش بیآنکه نگاه کند، روی کاغذ حرکت میکرد
ناگهان به سجده شکر رفت 🧎
نه او متوجه من بود، نه من جرئت قطع کردن آن حال را داشتم. آن لحظه فهمیدم خود او هم نمیدانست چه مینویسد؛ فقط دستی بود در دستان خدا.
چند دقیقه بعد، دفتر را بست و با همان حال اشکآلود از رواق بیرون رفت. من ماندم و دفتر خالی درون ذهنم. ساعتها در فکر بودم: راستی چه کسی انگشتان او را به حرکت درآورده بود؟ چه کسی به مغزش فرمان میداد آن خطوط را بنویسد؟ چگونه بود که هم انگشتش حرکت میکرد، هم چشمش اشک میریخت، هم مغزش مطالب را سطر به سطر در دفتر مینشاند؟ این نوشتن را چه کسی به او آموخته بود؟ چگونه با حروف، کلمه و جمله میساخت و با آن کلمات و جملات با خدا سخن میگفت؟ مگر چه مینوشت که اشکش پیوسته جاری بود؟
در همان حیرت، یاد دعای حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) افتادم
.و تنها از آن توست آنچه خالص شد و طیب گردید و پاک شد از ستایش طیب و مدح فاخر و سخن نیکوی زیبایی که تو از گوینده آن خوشنود میشوی و گویندهاش را به آن خوشنود میسازی و نزد تو پسندیده است، آنگونه که حمد مرا به حمد اولین حامدان و ستایش مرا به ستایش اولین ستایندگان رب العالمین بپیوندد، آنچنان که همگی [حمدها و ستایشها] به هم پیوسته باشند
انگار مناجات آن زائر نیز در این سلسلهٔ نورانی ثبت شده بود. چه دعایی، چه مناجاتی که از دید فاطمه (س) پنهان نمیماند.
ناگهان چراغی در دلم روشن شد. انگار در نگاه آن بانوی بزرگوار، تمام این مناجاتها و ستایشها حسابرسی شده است. حضرت فاطمه (س) میخواهد حمد خود را به حمد اولین حامدان و ثنای خود را به ثنای اولین ستایندگان پروردگار جهان بپیوندد چنان که همه به هم متصل شوند و در یک جریان واحد قرار گیرند.
آری، شاید همان لحظه، آن زائر غریب نیز با همین قافلهٔ نورانی پیوند خورده بود. اشکهایش، نوشتههایش، حتی حرکت بیاختیار انگشتانش – همه بخشی از همان جریان عظیمی بود که از حضرت زهرا (س) تا امروز امتداد یافته و تا همیشه ادامه خواهد داشت.
۸
۱۴:۴۳
«خاطرات خدمتی»؛ پنجرهای رو به حیاط خاطرات کسانی که شرف کشیک دادن در حریم هشتمین خورشید را داشتهاند.
از دل گلدستهها تا صحنهای نورانی، از نجوای «اللهم عجل لولیك الفرج» تا سحرهای گلدستهبوسی. اینجا جایی است برای ثبت و بایگانی تمام لحظات نابی که بوی صحن و سرا و قبلهی دلهای شیفته میدهد.
۹
۱۴:۴۳