و او هم رفت.... پردهها فروافتاد و یکی دیگر از بازمانده آن نسل طلایی، دیگر میان ما نیست.
چپپای جادویی فوتبالِ ایران، همان که با هر حرکتِ پایش، نبضِ ورزشگاهها را در دست میگرفت، رخت سفر بست و به دیار باقی شتافت. برای ما که در روزگارِ سادگی و رویاها بزرگ شدیم، او فقط یک فوتبالیست نبود، او قهرمانی بود که تصویرش را با هزار شوق و ذوقِ کودکانه با خرما بر دیوارهای گِلی خانههایمان چسبانده بودیم. آن عکسها، برای ما تجسمِ غیرت بود و غرورِ ملی.
پرویز قلیچخانی، نامی که لرزه بر اندامِ حریفان میانداخت و لبخند را بر لبانِ یک ملت مینشاند. سه بار قهرمانی در آسیا و آن حماسهی فراموشنشدنی در برابر استرالیا که دو گل زد، تنها برگهایی از دفترِ افتخارات اوست. او در میدانِ سبز، با آن پایِ چپِ هنرمندش، نه فقط اما فراتر از زمینِ فوتبال، او انسانی بود ایستاده بر باورهای خویش. چپپا بود و در میدانِ زندگی نیز، چه پیش از توفانِ انقلاب و چه پس از آن، وفادار به آرمانهایش ماند؛ اما همواره پیش از هر رنگ و عقیدهای، «ایران» در رگهایش جریان داشت. او وطنپرستی بود که در هر بازی، قطرهقطره عرق جبینش را نثار سربلندیِ این خاک کرد.
چه پرسپولیس، چه تاج و چه پاس؛ او در هر پیراهنی که تن کرد، همچون خورشیدی درخشید. او متعلق به هیچ تیم خاصی نبود، او متعلق به تمام مردم ایران بود.
امروز، نه تنها یک اسطوره، که بخشی از تاریخ و خاطرات شیرینِ ما در گورستان زمان آرام گرفت. آسمان فوتبالِ ایران بیستارهتر از همیشه شده است.
سفرت بخیر، ای مرد چپپای میدانهای بزرگ! نامت در حافظه خیس این خاک تا ابد زنده خواهد ماند. یاد و خاطرهات، تا همیشه بر تارک فوتبال این سرزمین میدرخشد.
خداداد رضایی
چپپای جادویی فوتبالِ ایران، همان که با هر حرکتِ پایش، نبضِ ورزشگاهها را در دست میگرفت، رخت سفر بست و به دیار باقی شتافت. برای ما که در روزگارِ سادگی و رویاها بزرگ شدیم، او فقط یک فوتبالیست نبود، او قهرمانی بود که تصویرش را با هزار شوق و ذوقِ کودکانه با خرما بر دیوارهای گِلی خانههایمان چسبانده بودیم. آن عکسها، برای ما تجسمِ غیرت بود و غرورِ ملی.
پرویز قلیچخانی، نامی که لرزه بر اندامِ حریفان میانداخت و لبخند را بر لبانِ یک ملت مینشاند. سه بار قهرمانی در آسیا و آن حماسهی فراموشنشدنی در برابر استرالیا که دو گل زد، تنها برگهایی از دفترِ افتخارات اوست. او در میدانِ سبز، با آن پایِ چپِ هنرمندش، نه فقط اما فراتر از زمینِ فوتبال، او انسانی بود ایستاده بر باورهای خویش. چپپا بود و در میدانِ زندگی نیز، چه پیش از توفانِ انقلاب و چه پس از آن، وفادار به آرمانهایش ماند؛ اما همواره پیش از هر رنگ و عقیدهای، «ایران» در رگهایش جریان داشت. او وطنپرستی بود که در هر بازی، قطرهقطره عرق جبینش را نثار سربلندیِ این خاک کرد.
چه پرسپولیس، چه تاج و چه پاس؛ او در هر پیراهنی که تن کرد، همچون خورشیدی درخشید. او متعلق به هیچ تیم خاصی نبود، او متعلق به تمام مردم ایران بود.
امروز، نه تنها یک اسطوره، که بخشی از تاریخ و خاطرات شیرینِ ما در گورستان زمان آرام گرفت. آسمان فوتبالِ ایران بیستارهتر از همیشه شده است.
سفرت بخیر، ای مرد چپپای میدانهای بزرگ! نامت در حافظه خیس این خاک تا ابد زنده خواهد ماند. یاد و خاطرهات، تا همیشه بر تارک فوتبال این سرزمین میدرخشد.
۳۱
۱۵:۱۳
دلنوشته
۲۸
۱۷:۳۷
خرمشهر، ای زخمی همیشه زیبا
سلام، ای خرمشهرِ عزیز من!قرار گذاشتهام که در تقویم تنهاییام، هر سال حوالیِ این روز و شبهای مقدس، برای تو نامهای بنویسم. سالی دیگر نیز از تقویم عمر گذشت و چهلوسه سال تمام، میان من و آن شبهای آسمانی فاصله افتاد. سالهای پیش، به هر بهانهای پر میکشیدم و به دیدارت میآمدم، اما دریغ که حالا «روزگار» با من کهنهسرباز مهربان نبوده؛ تنم به دردِ بیماری و جانم به غبار بازنشستگی آلوده شده است، بازنشستگی در این دیار، یعنی غروب بیهنگامِ آرزوها…
ای خرمشهر! اکنون که این کلمات را با لرزش دستانم بر کاغذ مینشانم، نمیدانم در چهلوسه سال پیش، آن هنگام که نوجوان شانزدهسالهای بیش نبودم، در کدام قطعه از آغوش خاکیِ تو پناه گرفته بودم؟ شب بود و ظلمتی غلیظ، تاریکیای که گاه با درخشش منور و گلولهها، به رقص درمیآمد. دشمن از ترس، آسمانت را به آتش میکشید، اما من، فارغ از هراس، سرمست از رؤیای آزادی تو بودم.
هنوز هم آن شب در چشمانم زنده است، شب سرخیِ خون و شعله، شبی که گلولهها در آسمانت آخرین رقص مرگ را برای جشن تولدِ دوبارهی تو به پا کرده بودند. اما بگو از آن روز تا امروز، چه بگویم که شرمندگی، تنها همنشین کلامم نباشد؟ ما به تو قول داده بودیم، اما وعدههایمان در غبار نسیان گم شد. هنوز زخمهای عمیق آن سالها بر تن تو سنگینی میکند و میدانم که تو همچنان از عطش عشق و آبادانی، لب میگزی.
ما وعده کردیم تو را دوباره «خُرّم شهرت» کنیم، اما چه بنویسم از روزگار سردی که بر ما گذشت؟ از دستانِ آلودهای که از سفرهی مردم چیدند، از گرانی که قامت غرورِ هموطنم را خم کرد، و از هجومِ بیگانگان صهیونی و امریکایی که از پشتِ سنگرهایِ «تزویر» به ما مینگرند… آه خرمشهر! زخمهای تن تو، از تمام دردهای امروزِ ما عمیقتر است.
سوم خرداد است و من دوباره با بغضی که در گلو دارم، به سراغ تو آمدهام. میدانم تو نیز از هیاهوی این دنیای بیمرام، دل پُری داری، اما چه چاره که دنیا جز صبوری تلخ، چیزی برایمان به ارمغان نیاورده است.
یادت میآید؟ آنروزها مردانی بودند که برای وصال تو، بر سر جان دادن مسابقه میگذاشتند. خانه آنها، سنگری بود از کیسههای گِلی که بوی بهشت میداد، نه این ویلاهایِ سر به فلک کشیده و لوکسِ لواسان که بوی دنیازدگی میدهد. پاداشِ آن تبار نور، نه حقوقهای نجومی، که تماشای امنیتِ این مرز و بوم بود.
خرمشهرعزیز، بگذار همان شوخی تلخِ سال پیش را بازگو کنم تا شاید لبی به تبسم باز کنی. به من میگویند «کهنهسرباز»؛ اما این لقبی است که فقط روی کاغذِ بیجان پروندههاست. ما را در هیاهویِ «دروغ» و «قدرتطلبی» فراموش کردهاند. من در این آشفتهبازار، در بند بیماری و سرگردانی، روز به روز کوچکتر میشوم و تنها، لباسی که آن شب آزادی به تن داشتم و چند عکسِ رنگورورفته در آلبوم، برایم باقی مانده است.
دیگر بس است، نمیخواهم نمک بر زخمهایِ کهنهاتبپاشم. مرا به خاطرِ کوتاهیهایمان ببخش. سلامِ مرا به شلمچهی صبور، به آبادانِ مقاوم، به هویزه و سوسنگرد و فکه برسان. بگو دلی داشتم که برایِتان میتپید.
به امید دیدار، اگر این تن بیمار و این روزگار ناسازگار، فرصتی برای دیدنِ دوبارهات باقی بگذارد.
دوستت دارم، تا همیشه.
خداداد رضاییخرداد ۱۴۰۵
سلام، ای خرمشهرِ عزیز من!قرار گذاشتهام که در تقویم تنهاییام، هر سال حوالیِ این روز و شبهای مقدس، برای تو نامهای بنویسم. سالی دیگر نیز از تقویم عمر گذشت و چهلوسه سال تمام، میان من و آن شبهای آسمانی فاصله افتاد. سالهای پیش، به هر بهانهای پر میکشیدم و به دیدارت میآمدم، اما دریغ که حالا «روزگار» با من کهنهسرباز مهربان نبوده؛ تنم به دردِ بیماری و جانم به غبار بازنشستگی آلوده شده است، بازنشستگی در این دیار، یعنی غروب بیهنگامِ آرزوها…
ای خرمشهر! اکنون که این کلمات را با لرزش دستانم بر کاغذ مینشانم، نمیدانم در چهلوسه سال پیش، آن هنگام که نوجوان شانزدهسالهای بیش نبودم، در کدام قطعه از آغوش خاکیِ تو پناه گرفته بودم؟ شب بود و ظلمتی غلیظ، تاریکیای که گاه با درخشش منور و گلولهها، به رقص درمیآمد. دشمن از ترس، آسمانت را به آتش میکشید، اما من، فارغ از هراس، سرمست از رؤیای آزادی تو بودم.
هنوز هم آن شب در چشمانم زنده است، شب سرخیِ خون و شعله، شبی که گلولهها در آسمانت آخرین رقص مرگ را برای جشن تولدِ دوبارهی تو به پا کرده بودند. اما بگو از آن روز تا امروز، چه بگویم که شرمندگی، تنها همنشین کلامم نباشد؟ ما به تو قول داده بودیم، اما وعدههایمان در غبار نسیان گم شد. هنوز زخمهای عمیق آن سالها بر تن تو سنگینی میکند و میدانم که تو همچنان از عطش عشق و آبادانی، لب میگزی.
ما وعده کردیم تو را دوباره «خُرّم شهرت» کنیم، اما چه بنویسم از روزگار سردی که بر ما گذشت؟ از دستانِ آلودهای که از سفرهی مردم چیدند، از گرانی که قامت غرورِ هموطنم را خم کرد، و از هجومِ بیگانگان صهیونی و امریکایی که از پشتِ سنگرهایِ «تزویر» به ما مینگرند… آه خرمشهر! زخمهای تن تو، از تمام دردهای امروزِ ما عمیقتر است.
سوم خرداد است و من دوباره با بغضی که در گلو دارم، به سراغ تو آمدهام. میدانم تو نیز از هیاهوی این دنیای بیمرام، دل پُری داری، اما چه چاره که دنیا جز صبوری تلخ، چیزی برایمان به ارمغان نیاورده است.
یادت میآید؟ آنروزها مردانی بودند که برای وصال تو، بر سر جان دادن مسابقه میگذاشتند. خانه آنها، سنگری بود از کیسههای گِلی که بوی بهشت میداد، نه این ویلاهایِ سر به فلک کشیده و لوکسِ لواسان که بوی دنیازدگی میدهد. پاداشِ آن تبار نور، نه حقوقهای نجومی، که تماشای امنیتِ این مرز و بوم بود.
خرمشهرعزیز، بگذار همان شوخی تلخِ سال پیش را بازگو کنم تا شاید لبی به تبسم باز کنی. به من میگویند «کهنهسرباز»؛ اما این لقبی است که فقط روی کاغذِ بیجان پروندههاست. ما را در هیاهویِ «دروغ» و «قدرتطلبی» فراموش کردهاند. من در این آشفتهبازار، در بند بیماری و سرگردانی، روز به روز کوچکتر میشوم و تنها، لباسی که آن شب آزادی به تن داشتم و چند عکسِ رنگورورفته در آلبوم، برایم باقی مانده است.
دیگر بس است، نمیخواهم نمک بر زخمهایِ کهنهاتبپاشم. مرا به خاطرِ کوتاهیهایمان ببخش. سلامِ مرا به شلمچهی صبور، به آبادانِ مقاوم، به هویزه و سوسنگرد و فکه برسان. بگو دلی داشتم که برایِتان میتپید.
به امید دیدار، اگر این تن بیمار و این روزگار ناسازگار، فرصتی برای دیدنِ دوبارهات باقی بگذارد.
دوستت دارم، تا همیشه.
۳۴
۱۷:۳۸
طنز
۳۲
۴:۵۶
طنز: «وقتی یک خدمتکار وزیر می شود»
رفتم دندانپزشکی؛ آن هم دقیقاً در بدترین حالتِ ممکن:آخرین مریض روز بودم.دکتر کارش که روی دندانم تمام شد، با عجله گفت:«یه ربع همینجا باش، از دندونت عکس میگیرن، بعد برو.»و پیش از آنکه حتی فرصت کنم «چشم» بگویم، روپوشش را درآورد و در راهرو محو شد. اما اصلِ ماجرا از همینجا شروع شد.خانمی آنجا بود که تمام مدت کنار دکتر میایستادابزار میداد، ابزار میگرفت، جمع میکرد، نظافت می کرد، و چنان با اقتدار در فضا میچرخید که آدم شک میکرد نکنه دختر رئیس درمانگاه باشه. بعد از رفتن دکتر، وقتی همهچیز را مرتب کرد، با ژستی که بیشتر به مدیرکلِ درمانگاه میآمد، رو به من گفت:«برو تو اتاق رادیولوژی، روی صندلی بشین تا بیام.»نه «بفرمایید»، نه «لطفاً»، نه حتی یک ذره لبخندی.یک فرمانِ خشک و صریح؛ آنقدر صریح که به نشانهی اعتراض، «چشم» خشک و لنگی گفتم.لحنش آنقدر محکم بود که اگر ناظمهای مدرسه هم میشنیدند، احتمالاً میگفتند:«عجب! این یکی از خودِ ما هم جدیتر است.»رفتم داخل اتاق رادیولوژی ایستادم تا بیاید. با همان لحن دوباره گفت:«مگه نگفتم بشین رو صندلی؟»ایستادی که چی؟ من هم لبخندی زدم و گفتم: «چشم.»لبخندی که اگر زبان داشت، احتمالاً از شدت مظلومیت، برای خودش یک دادخواست مینوشت.نشستم.چند لحظه بعد ادامه داد:«تکان نمیخوری. هر وقت گفتم، فقط همون موقع بلند میشی.»گفتم: «چشم.»در را بست و رفت داخل اتاق کنترل.از بختِ بد، همان لحظه گلوم خارش کرد و سرفهام گرفت و یک تکان ریز خوردم.در اتاق ناگهان با شدت و عصبانیت باز شد:«مگه نگفتم تکون نخوری؟!»گفتم: «خانم، دست خودم نبود…»نگاهی به من انداخت و با کنایه گفت:تو چی دست خودته؟ نه دوباره تکان بخوری؟ رفت دوباره اتاق کنترلحالا یه خارشی توی گلوم افتاده بود که نگو اینقدر به خودم فشار آوردم که سرفه نکنم که توی زمستونی عرق کرده بودم خلاصه، عکس گرفته شد بعد هم با لحنی که بوی تردید و کنایه با هم میداد، پرسید:چته عرق کردی؟ ترسیدی؟ یه عکس ساده بود! «اولین باره عکس میگیری؟»گفتم: «خانم، من خودم عکاسم.»فکر کرد دارم مسخرهاش میکنم.با اخم گفت:«مگه باهات شوخی دارم!»دیدم توضیح دادن برای این شخص فایدهای نداره.راستش چند بار تا مرز گفتن حرفهایی رفتم که نگفتممثل اینکه:«خانم گرامی، من هم تحصیلم از شما بالاتره، هم جایگاه اجتماعیام.»یا لااقل:«اسم من را تو گوگل سرچ کن تا بشناسی.»یا حتی:«شما فقط مسئول ابزار و نظافتید، این همه کلاس برای چیه؟»اما خودمو کنترل کردم و چیزی نگفتم.فهمیدم شاید دلش به همین جدیتِ بعد از دکتر خوش باشه. یا شاید داره عقده آرزوهاش را روی من پیاده میکنه. در نهایت، تنها تقصیر من این بود که شانس نداشتمدکتر زود رفت،و من ماندم و خانمی که انگار فرمانده بیرقیب جبههی رادیولوژی بود.بدون خداحافظی بسوی در خروجی حرکت کردم و این ضرب المثل مثل را زیر لب زمزمه می کردم: «خدایا هیچ خدمتکاری را وزیر نکن» از ته راهرو صداش کنایه اش اومد که گفت: خداحافظ عکاس جهانیدر را محکم بستم و رفتم.
خداداد رضایی
رفتم دندانپزشکی؛ آن هم دقیقاً در بدترین حالتِ ممکن:آخرین مریض روز بودم.دکتر کارش که روی دندانم تمام شد، با عجله گفت:«یه ربع همینجا باش، از دندونت عکس میگیرن، بعد برو.»و پیش از آنکه حتی فرصت کنم «چشم» بگویم، روپوشش را درآورد و در راهرو محو شد. اما اصلِ ماجرا از همینجا شروع شد.خانمی آنجا بود که تمام مدت کنار دکتر میایستادابزار میداد، ابزار میگرفت، جمع میکرد، نظافت می کرد، و چنان با اقتدار در فضا میچرخید که آدم شک میکرد نکنه دختر رئیس درمانگاه باشه. بعد از رفتن دکتر، وقتی همهچیز را مرتب کرد، با ژستی که بیشتر به مدیرکلِ درمانگاه میآمد، رو به من گفت:«برو تو اتاق رادیولوژی، روی صندلی بشین تا بیام.»نه «بفرمایید»، نه «لطفاً»، نه حتی یک ذره لبخندی.یک فرمانِ خشک و صریح؛ آنقدر صریح که به نشانهی اعتراض، «چشم» خشک و لنگی گفتم.لحنش آنقدر محکم بود که اگر ناظمهای مدرسه هم میشنیدند، احتمالاً میگفتند:«عجب! این یکی از خودِ ما هم جدیتر است.»رفتم داخل اتاق رادیولوژی ایستادم تا بیاید. با همان لحن دوباره گفت:«مگه نگفتم بشین رو صندلی؟»ایستادی که چی؟ من هم لبخندی زدم و گفتم: «چشم.»لبخندی که اگر زبان داشت، احتمالاً از شدت مظلومیت، برای خودش یک دادخواست مینوشت.نشستم.چند لحظه بعد ادامه داد:«تکان نمیخوری. هر وقت گفتم، فقط همون موقع بلند میشی.»گفتم: «چشم.»در را بست و رفت داخل اتاق کنترل.از بختِ بد، همان لحظه گلوم خارش کرد و سرفهام گرفت و یک تکان ریز خوردم.در اتاق ناگهان با شدت و عصبانیت باز شد:«مگه نگفتم تکون نخوری؟!»گفتم: «خانم، دست خودم نبود…»نگاهی به من انداخت و با کنایه گفت:تو چی دست خودته؟ نه دوباره تکان بخوری؟ رفت دوباره اتاق کنترلحالا یه خارشی توی گلوم افتاده بود که نگو اینقدر به خودم فشار آوردم که سرفه نکنم که توی زمستونی عرق کرده بودم خلاصه، عکس گرفته شد بعد هم با لحنی که بوی تردید و کنایه با هم میداد، پرسید:چته عرق کردی؟ ترسیدی؟ یه عکس ساده بود! «اولین باره عکس میگیری؟»گفتم: «خانم، من خودم عکاسم.»فکر کرد دارم مسخرهاش میکنم.با اخم گفت:«مگه باهات شوخی دارم!»دیدم توضیح دادن برای این شخص فایدهای نداره.راستش چند بار تا مرز گفتن حرفهایی رفتم که نگفتممثل اینکه:«خانم گرامی، من هم تحصیلم از شما بالاتره، هم جایگاه اجتماعیام.»یا لااقل:«اسم من را تو گوگل سرچ کن تا بشناسی.»یا حتی:«شما فقط مسئول ابزار و نظافتید، این همه کلاس برای چیه؟»اما خودمو کنترل کردم و چیزی نگفتم.فهمیدم شاید دلش به همین جدیتِ بعد از دکتر خوش باشه. یا شاید داره عقده آرزوهاش را روی من پیاده میکنه. در نهایت، تنها تقصیر من این بود که شانس نداشتمدکتر زود رفت،و من ماندم و خانمی که انگار فرمانده بیرقیب جبههی رادیولوژی بود.بدون خداحافظی بسوی در خروجی حرکت کردم و این ضرب المثل مثل را زیر لب زمزمه می کردم: «خدایا هیچ خدمتکاری را وزیر نکن» از ته راهرو صداش کنایه اش اومد که گفت: خداحافظ عکاس جهانیدر را محکم بستم و رفتم.
۵۱
۴:۵۷
طنز تلخ: «مش رمضون»
پا در دکان مشرمضون گذاشتم؛ دکانی که بوی تره و بار تازه در آن با عطرِ تند تنباکوی برازجونی در هم آمیخته بود. مشرمضون، فارغ از هیاهوی جهان، همچون فیلسوفی در خلوت خویش، گوشش به رادیو سپرده بود و چنان پکهای عمیقی به قلیان چاقکردهاش میزد که گویی میخواست تموم دود عالم را در ریههایش حبس کند و غبار آرزوهایش را به باد دهد. در چهرهاش آرامشی عجیب، آمیخته به رخوت یک پیروزی موهوم موج میزد.
پس از سلامی کوتاه، گفتم: «مشرمضون، دو تا گوجه، دو تا خیار، یک بادنجون و یک هویج هم برای عروس هلندیام بده.»
او بیآنکه از جای برخیزد، با کنایه گفت معامله سنگینه، با گوشهی چشم به ترازو و کارتخوان اشاره کرد: «خودت بردار، خودت وزن کن، کارت بکش و برو!»
همانطور که در میان ترهبارها میگشتم، مشرمضون کام عمیقی گرفت و با صدای خشدار ناشی از دود قلیون گفت: «خبر داری؟ جنگ هم تموم شد، دارند توافق میکنند…»
گفتم: «خدا را شکر! خبر خوبی بود، دیگه چه گفت؟»
پکِ سنگین بعدی را که رها کرد، دودش در میان قفسههای مغازه محو شد: «همه پولهایمان برمیگرده، تحریمها که رفت، نفتکشهامون تا آن سر دنیا سینه سپر میکنند!»
چشمانم برقی زد، اما تلخی واقعیت در دهانم چرخید. پرسیدم: «خدا را شکر… اما مشرمضون، نگفتند جنس ارزون میشه یا نه؟»
صورتش در هم رفت؛ گویی تلخی تنباکو به جان خبرها سرایت کرده باشد. پک بیرمقی زد و زیر لب گفت: حوصله کن «حتماً… ارزون میشه»
طاقت نیاوردم و به زخم معیشتم چنگ زدم و نگاهی به تره باری که سوا کرده بودم و گفتم: «یعنی مرغ چهارصد تومانی، همان هشتادِ سابق میشه؟ گوشت منجمد بیمشتری، برنج هندی که حکم طلا پیدا کرده، روغن، حبوبات با هفتخوان عوارضش، و لبنیاتی که دست نیافتنی شدهاند… همه برمیگردند؟»
مشرمضون انگشت اتهامش را بلند کرد: «بسه! دیگه نگو… دمی با خبر خوش و قلیون جانسوزمون حالی میکردیم، تو چرا اینگونه کام ما را زهر کردی؟»
خرید من تموم شده بود و کیسهای در دست نداشتم. مشرمضون با نگاهی که طعنهاش از قیمت دلار هم سنگینتر بود، پرسید: «کیسه پلاستیکی بهت بدهم یا میخواهی بزاری توی جیبت؟»
سکوتی دکان را فرا گرفت؛ سنگین، سرد و بهتآور. ولی خب… مشرمضون بود و این طنز تلخ بیپایانش..
خداداد رضایی خرداد ماه ۱۴٠۵
پا در دکان مشرمضون گذاشتم؛ دکانی که بوی تره و بار تازه در آن با عطرِ تند تنباکوی برازجونی در هم آمیخته بود. مشرمضون، فارغ از هیاهوی جهان، همچون فیلسوفی در خلوت خویش، گوشش به رادیو سپرده بود و چنان پکهای عمیقی به قلیان چاقکردهاش میزد که گویی میخواست تموم دود عالم را در ریههایش حبس کند و غبار آرزوهایش را به باد دهد. در چهرهاش آرامشی عجیب، آمیخته به رخوت یک پیروزی موهوم موج میزد.
پس از سلامی کوتاه، گفتم: «مشرمضون، دو تا گوجه، دو تا خیار، یک بادنجون و یک هویج هم برای عروس هلندیام بده.»
او بیآنکه از جای برخیزد، با کنایه گفت معامله سنگینه، با گوشهی چشم به ترازو و کارتخوان اشاره کرد: «خودت بردار، خودت وزن کن، کارت بکش و برو!»
همانطور که در میان ترهبارها میگشتم، مشرمضون کام عمیقی گرفت و با صدای خشدار ناشی از دود قلیون گفت: «خبر داری؟ جنگ هم تموم شد، دارند توافق میکنند…»
گفتم: «خدا را شکر! خبر خوبی بود، دیگه چه گفت؟»
پکِ سنگین بعدی را که رها کرد، دودش در میان قفسههای مغازه محو شد: «همه پولهایمان برمیگرده، تحریمها که رفت، نفتکشهامون تا آن سر دنیا سینه سپر میکنند!»
چشمانم برقی زد، اما تلخی واقعیت در دهانم چرخید. پرسیدم: «خدا را شکر… اما مشرمضون، نگفتند جنس ارزون میشه یا نه؟»
صورتش در هم رفت؛ گویی تلخی تنباکو به جان خبرها سرایت کرده باشد. پک بیرمقی زد و زیر لب گفت: حوصله کن «حتماً… ارزون میشه»
طاقت نیاوردم و به زخم معیشتم چنگ زدم و نگاهی به تره باری که سوا کرده بودم و گفتم: «یعنی مرغ چهارصد تومانی، همان هشتادِ سابق میشه؟ گوشت منجمد بیمشتری، برنج هندی که حکم طلا پیدا کرده، روغن، حبوبات با هفتخوان عوارضش، و لبنیاتی که دست نیافتنی شدهاند… همه برمیگردند؟»
مشرمضون انگشت اتهامش را بلند کرد: «بسه! دیگه نگو… دمی با خبر خوش و قلیون جانسوزمون حالی میکردیم، تو چرا اینگونه کام ما را زهر کردی؟»
خرید من تموم شده بود و کیسهای در دست نداشتم. مشرمضون با نگاهی که طعنهاش از قیمت دلار هم سنگینتر بود، پرسید: «کیسه پلاستیکی بهت بدهم یا میخواهی بزاری توی جیبت؟»
سکوتی دکان را فرا گرفت؛ سنگین، سرد و بهتآور. ولی خب… مشرمضون بود و این طنز تلخ بیپایانش..
۲۵
۱۵:۵۱
دلنوشته
۲۳
۸:۳۸
چرا قلم به دست میگیرم و طنز مینویسم؟
پرسشی است که گاه در خلوت خویش از خود میپرسم: « اصلا چرا طنز؟» و پاسخ، ساده اما عمیق است؛ زبان من، زبان هنر است. من طنز را نه به مثابه ابزاری برای هزل، که به سان هنری قدسی برگزیدهام تا نهانخانهی دلم را با آن زمزمه کنم. برای من، هنر یعنی «آزادی مطلق»؛ چرا که اگر قلمم به زنجیر وابستگی گرفتار شود، آنگاه دیگر من نیستم که مینویسم، بلکه بازوی دستنشاندهای هستم که ناچار است روایتهای دیگران را توجیه کند و نغمههای دیکتهشده را به آواز درآورد. وقتی پای وابستگی در میان باشد، حق «بودن» و «سرودن حقیقت» از من ستانده میشود و این، بزرگترین خسران برای یک نویسنده است.
طنز های من، تصویری است از دوگانگی هستی، گاه تلخ است همچون قهوهای روبوستا نود درصد در میانه شب، و گاه شیرین است همچون عسل و رویای فردایی روشن، اما همواره در پس این لبخندها، تیغ انتقاد نهفته است. من بر آنم تا دردهای عمیق جامعه را در جام بلورین طنز بریزم، تا نوشیدن این حقیقت، اگرچه گزنده، اما شفابخش باشد. در این مسیر، الگو و چراغ راهم «عزیز نسین» بزرگ ترک است که طنز را به سلاحی برای بیداری بدل کرد، و نیم نگاهی نیز به تاریک روشنهای قلم «صادق هدایت» دارم که میدانست چگونه عمق رنج بشری را با ایجاز به تصویر بکشد.
من آنچه را که خیلی ها تنها در قامت شعارهای میانتهی بر زبان میرانند، بر صفحهی کاغذ حک میکنم. من آنچه را که بسیاری در پستوهای تاریک ذهن خویش، پنهان و سرکوب کردهاند، فریاد میزنم. من، ایستاده در تندباد حوادث، کلماتم را به رقص درمیآورم، میرقصانمشان تا بر کاغذ جاری شوند، تا شما در این رقص موزون، هم طعمِ لبخند را بچشید و هم غبار غفلت از چشمانتان زدوده شود و به آگاهی برسید.«…میدانم که در هیاهوی این عصر بیقرار، زمان چنان تنگ است که دیگر کسی حوصلهی خواندن شعارهای روی دیوارها را هم ندارد. از این رو، قلمم را به اختصار و ایجاز میآرایم تا شاید در این زمانهی شتابزده، نجوای مرا بشنوید و در پس خندهای، به اندیشهای بزرگ برسید. هرچند که میدانم با این وضعیت هزینههای کاغذ و مرکب، همین نوشتههای کوتاه و شارژ گوشی هم برای خوانندهی امروز، زیادی سخت شده است!»به هر حال مرا ببخشید .
خداداد رضایی خرداد ماه ۱۴٠۵
پرسشی است که گاه در خلوت خویش از خود میپرسم: « اصلا چرا طنز؟» و پاسخ، ساده اما عمیق است؛ زبان من، زبان هنر است. من طنز را نه به مثابه ابزاری برای هزل، که به سان هنری قدسی برگزیدهام تا نهانخانهی دلم را با آن زمزمه کنم. برای من، هنر یعنی «آزادی مطلق»؛ چرا که اگر قلمم به زنجیر وابستگی گرفتار شود، آنگاه دیگر من نیستم که مینویسم، بلکه بازوی دستنشاندهای هستم که ناچار است روایتهای دیگران را توجیه کند و نغمههای دیکتهشده را به آواز درآورد. وقتی پای وابستگی در میان باشد، حق «بودن» و «سرودن حقیقت» از من ستانده میشود و این، بزرگترین خسران برای یک نویسنده است.
طنز های من، تصویری است از دوگانگی هستی، گاه تلخ است همچون قهوهای روبوستا نود درصد در میانه شب، و گاه شیرین است همچون عسل و رویای فردایی روشن، اما همواره در پس این لبخندها، تیغ انتقاد نهفته است. من بر آنم تا دردهای عمیق جامعه را در جام بلورین طنز بریزم، تا نوشیدن این حقیقت، اگرچه گزنده، اما شفابخش باشد. در این مسیر، الگو و چراغ راهم «عزیز نسین» بزرگ ترک است که طنز را به سلاحی برای بیداری بدل کرد، و نیم نگاهی نیز به تاریک روشنهای قلم «صادق هدایت» دارم که میدانست چگونه عمق رنج بشری را با ایجاز به تصویر بکشد.
من آنچه را که خیلی ها تنها در قامت شعارهای میانتهی بر زبان میرانند، بر صفحهی کاغذ حک میکنم. من آنچه را که بسیاری در پستوهای تاریک ذهن خویش، پنهان و سرکوب کردهاند، فریاد میزنم. من، ایستاده در تندباد حوادث، کلماتم را به رقص درمیآورم، میرقصانمشان تا بر کاغذ جاری شوند، تا شما در این رقص موزون، هم طعمِ لبخند را بچشید و هم غبار غفلت از چشمانتان زدوده شود و به آگاهی برسید.«…میدانم که در هیاهوی این عصر بیقرار، زمان چنان تنگ است که دیگر کسی حوصلهی خواندن شعارهای روی دیوارها را هم ندارد. از این رو، قلمم را به اختصار و ایجاز میآرایم تا شاید در این زمانهی شتابزده، نجوای مرا بشنوید و در پس خندهای، به اندیشهای بزرگ برسید. هرچند که میدانم با این وضعیت هزینههای کاغذ و مرکب، همین نوشتههای کوتاه و شارژ گوشی هم برای خوانندهی امروز، زیادی سخت شده است!»به هر حال مرا ببخشید .
۲۳
۸:۳۹
۱۶
۱۵:۴۲
طنز تلخ: «حیدر دولی»
حیدر دولی، مردی از تبار آشنایان غریبه، در شبی غریب از دنیا رفت. تشییع جنازهاش نه شکوهی بیحد داشت و نه خلوتی اندوهناک، تصویری گویا از زندگیاش بود. او که عمری را وقف خدمت به مردم گذرانده بود، در سکوت تنهایی خود، بیآنکه کسی بفهمد، به دیار باقی شتافت.
اما افسوس که خبر مرگ، چونان آتشی در خرمنی خشک، در شهر پیچید. پچپچها در کوچهها طنینانداز شد خبر داری حیدر دولی هم مرد؟ و ناگهان، موجی از همدردی، شهر را فراگرفت. گویی سنت دیرینه «ایرانیها شریک غماند» زنده شده بود؛ هرچند که استغفرالله نمیگم «مردهپرست» هستیم! آمدند دو طرف ورودی منزلش به صف ایستادند همه عزادار و اقوام حیدر شده بودند. یکی در خانهاش آب و جارو میکردند، یکی آب تقسیم میکرد، بعضی ها رفتند توی ماشین شان دستمال کاغذی آوردند. و جعفر که می خواست ثابت کند دوست نزدیک حیدر است با قالب یخ آمد و جلو در خانه زمین خورد یخ تکه تکه شد و سالم به مقصد نرسید و اخم های اطرافیان تبدیل به خنده شد. حیدر بدبخت، توی یخ بعد مرگش هم شانس نداشت. حیدر شوخ طبع و خوش مجلس بود روحت شاد که حتی با مرگت هم باعث خنده ما شدی حیدر دولی، که تا دیروز غریبهای نام آشنا بود، ناگهان صاحب پیدا کرده بود و دلها برایش میسوخت.یادش بخیر آن روزها، روزگاری که مهاجران افغان، هنرکفشدوزی را به شهر نیاورده بودند، حیدر تنها با چرم و پلاستیک و آستین بالا زده، دول های کهنه را نو میکرد و به همین خاطر «حیدر دولی» شده بود. البته بعدها پیشرف کرد و کم کم کفش دوز هم شد. در دوره ای یک شریکی هم مقطعی برایش انتخاب کردند ولی حیدر نه کاری ازش ساخته بود و نه ارثی داشت انگار زود ولش کرد و رفت و تنهایی را ادامه پیدا کرد. در روز خاکسپاریاش، غریبههایی از ناکجا، با شیون و زاری، نامش را فریاد میزدند. حیدر، حیدر شاید اقوام دور و ناآشنایش بودند چه میدونم شاید برادر زاده ای، خواهر زاده ای که از شهرهای دیگر آمده بودند. اما حیدر، جز یک موتور قراضه تر تر نالهکنان و مقداری نخ و سوزن، میراثی نداشت. عزاداری پرشورشان نیز، چون زندگیاش، دوامی نداشت و به زودی فروکش کرد و لبخندها دوباره بر لبان نشست.حیدر عزیز، میگن اینترنت جهانی تا اون سر دنیا میره ولی خب فعلا اینجا قطع است که باهات کانکت شوم. امیدوارم که با «بله، روبیکا، سروش و ایتا» بتوانی آن دنیا وصل شوی و مطلبم را بخوانی. حلالم کن. شاید واژگانم حق مطلب را ادا نکردند، شاید بیشتر تراژدی بود تا طنز. اما بدان که یادت، چون خاطرهی کفشهای تعمیر شدهات، در گوشه قلب این شهر باقی خواهد ماند..
خداداد رضایی خرداد ماه ۱۴٠۵
حیدر دولی، مردی از تبار آشنایان غریبه، در شبی غریب از دنیا رفت. تشییع جنازهاش نه شکوهی بیحد داشت و نه خلوتی اندوهناک، تصویری گویا از زندگیاش بود. او که عمری را وقف خدمت به مردم گذرانده بود، در سکوت تنهایی خود، بیآنکه کسی بفهمد، به دیار باقی شتافت.
اما افسوس که خبر مرگ، چونان آتشی در خرمنی خشک، در شهر پیچید. پچپچها در کوچهها طنینانداز شد خبر داری حیدر دولی هم مرد؟ و ناگهان، موجی از همدردی، شهر را فراگرفت. گویی سنت دیرینه «ایرانیها شریک غماند» زنده شده بود؛ هرچند که استغفرالله نمیگم «مردهپرست» هستیم! آمدند دو طرف ورودی منزلش به صف ایستادند همه عزادار و اقوام حیدر شده بودند. یکی در خانهاش آب و جارو میکردند، یکی آب تقسیم میکرد، بعضی ها رفتند توی ماشین شان دستمال کاغذی آوردند. و جعفر که می خواست ثابت کند دوست نزدیک حیدر است با قالب یخ آمد و جلو در خانه زمین خورد یخ تکه تکه شد و سالم به مقصد نرسید و اخم های اطرافیان تبدیل به خنده شد. حیدر بدبخت، توی یخ بعد مرگش هم شانس نداشت. حیدر شوخ طبع و خوش مجلس بود روحت شاد که حتی با مرگت هم باعث خنده ما شدی حیدر دولی، که تا دیروز غریبهای نام آشنا بود، ناگهان صاحب پیدا کرده بود و دلها برایش میسوخت.یادش بخیر آن روزها، روزگاری که مهاجران افغان، هنرکفشدوزی را به شهر نیاورده بودند، حیدر تنها با چرم و پلاستیک و آستین بالا زده، دول های کهنه را نو میکرد و به همین خاطر «حیدر دولی» شده بود. البته بعدها پیشرف کرد و کم کم کفش دوز هم شد. در دوره ای یک شریکی هم مقطعی برایش انتخاب کردند ولی حیدر نه کاری ازش ساخته بود و نه ارثی داشت انگار زود ولش کرد و رفت و تنهایی را ادامه پیدا کرد. در روز خاکسپاریاش، غریبههایی از ناکجا، با شیون و زاری، نامش را فریاد میزدند. حیدر، حیدر شاید اقوام دور و ناآشنایش بودند چه میدونم شاید برادر زاده ای، خواهر زاده ای که از شهرهای دیگر آمده بودند. اما حیدر، جز یک موتور قراضه تر تر نالهکنان و مقداری نخ و سوزن، میراثی نداشت. عزاداری پرشورشان نیز، چون زندگیاش، دوامی نداشت و به زودی فروکش کرد و لبخندها دوباره بر لبان نشست.حیدر عزیز، میگن اینترنت جهانی تا اون سر دنیا میره ولی خب فعلا اینجا قطع است که باهات کانکت شوم. امیدوارم که با «بله، روبیکا، سروش و ایتا» بتوانی آن دنیا وصل شوی و مطلبم را بخوانی. حلالم کن. شاید واژگانم حق مطلب را ادا نکردند، شاید بیشتر تراژدی بود تا طنز. اما بدان که یادت، چون خاطرهی کفشهای تعمیر شدهات، در گوشه قلب این شهر باقی خواهد ماند..
۱۶
۱۵:۴۲