#عکس #سالگرد 🟩
نفر وسط ابوی گرامی #زنده _یاد کربلایی_محمد_مصطفی_زاده


و همراه عموهای عزیز وگرامی در حرم امام هشتم ع صرفا به استحضار عزیزانم میرسانم امروز
۴شنبه 24 تیر 1405
ساعت ۶ عصر 
بلوک ۴۸ بهشت رضا
مراسم #سالگرد داریم و منتطر حضور همه بزرگواران ...درصورتی که فرصتی داشتین قدمتون روی چشم.. خدا جمیع اموات گروهمون و خاصه شمع محفلمون پدر گرامی رو بیامرزه به برکت قرائت سوره آیةالکرسی و سوره قدر واخلاص مع الصلوات..



@khodamolhasan_mashhad
۷۲
۶:۵۳
﷽الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ﷽
امام مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشّریف
در کنج دل شوریده با چشم خیس با یاد تو مهدیّه نمودم تاسیس
منّت به سرم بنه تو هم نامم رادر لیست سیاهی لشکر خود بنویس


https://t.me/Ashaaara
امام مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشّریف
در کنج دل شوریده با چشم خیس با یاد تو مهدیّه نمودم تاسیس
منّت به سرم بنه تو هم نامم رادر لیست سیاهی لشکر خود بنویس
۴۷
۷:۱۰
ان شالله امشب خدمت دوستان باشیم
۳۷
۸:۱۷
بازارسال شده از یا صاحب الزمان عجل الله ادرکنی( موج مثبت)
جلسه دعای ندبه جمعه ۲۶تیر۰۵استادآقای دکترمومنی.m4a
۳۷:۲۶-۱۷.۸۵ مگابایت
۱
۱۱:۳۲
بازارسال شده از یا صاحب الزمان عجل الله ادرکنی( موج مثبت)
جلسه دعای ندبه جمعه ۱۴۰۵-۵-۲.m4a
۴۳:۳۱-۱۰.۱۸ مگابایت
جلسه دعای ندبه جمعه ۲مرداد ۱۴۰۵سخنران استاد جناب آقای دکتر مومنی
۱
۱۱:۳۲
.
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
جلسه دعای ندبه جمعه ۹ مرداد ماه از ساعت هفت ونیم صبح در آدرس پیروزی ۱۰ نبش زکریا ۲۳ پلاک ۶۴ طبقه اول واحد ۲ منزل آقای مهندس نظری برگزار میگردد
🟩🟩خانوادگی
برای سلامتی وتعجیل در امرفرج صلوات
جلسه دعای ندبه جمعه ۹ مرداد ماه از ساعت هفت ونیم صبح در آدرس پیروزی ۱۰ نبش زکریا ۲۳ پلاک ۶۴ طبقه اول واحد ۲ منزل آقای مهندس نظری برگزار میگردد
برای سلامتی وتعجیل در امرفرج صلوات
۳۱
۱۳:۴۰
عظمت طب #امامهادی_النقی (علیه السلام)
طبیب نگاهی به زخم پهلوی متوکل انداخت و گفت: «ای خلیفه، این زخم به دلیل عفونت زیادی که در آن جمع شده، روز به روز ورمش بیشتر می شود.»متوکل ناله ای کرد و گفت: «فکر چاره باشید که این درد مرا از پای در می آورد.»طبیب نگاهی به صورت رنگ پریدهی متوکل انداخت و گفت: «باید سر زخم را بشکافیم تا عفونت بیرون بیاید.»ـ سر زخم را بشکافید؟! من همین طور هم آرام و قرار ندارم، چه رسد به این که بخواهید چاقو را به زخم نزدیک کنید.طبیب دیگر گفت: «ای خلیفه! هیچ راهی غیر از این وجود ندارد.» فتح بن خاقان تعظیمی کرد و گفت: «ای خلیفه! اگر اجازه بدهی، شخصی را نزد علی النقی بفرستیم. شاید دوایی برای این مرض شما داشته باشد.»متوکل با اشارهی سر، حرف او را تایید کرد. فتح بن خاقان بیرون رفت و لحظاتی بعد برگشت و گفت:«حتماً غلام با راه چاره ای بر خواهد گشت.» بطحایی که چشم دیدن امام را نداشت، گفت: «هیچ کاری از او بر نمیآید.» طبیب نگاهی تمسخر آمیز به فتح بن خاقان انداخت و گفت: «چه راهی غیر از شکافتن سر زخم وجود دارد؟!»مادر متوکل با دستمال اشکهایش را گرفت و پیش خود گفت: «نذر میکنم اگر فرزندم شفا پیدا کند، کیسه ای زر برای امام بفرستم.»ساعتی بیشتر نگذشته بود که غلام وارد جمع شد و گفت: «امام گفت که پشکل گوسفند را در گلاب بخیسانید و آن را روی زخم ببندید.»صدای خنده فضای اتاق را پر کرد:[ـ پشکل؟!ـ عجب حرفی!ـ واقعاً مسخره است. (=درست مانند کسانی که تجویز شیاف روغن بنفشه از امام صادق (علیه السلام) را مسخره میکردند)]صدای فتح بن خاقان آنها را به خود آورد:ـ حرف امام بی حساب نیست. به آنچه دستور داده، عمل کنید. ضرری نخواهد داشت.و برای تهیهی آن، از در بیرون رفت. یکی از اطباء گفت: «بهتر است ما هم بمانیم تا نتیجهی کار را ببینیم».ساعتی بیش از گذاشتن دارو روی زخم نگذشته بود که شکافته شد و عفونت بیرون زد. طبیب که به زخم خیره شده بود، با ناباوری گفت: «به خدا قسم که علی النقی دانای به علم است و حرف های ما دربارهی او اشتباه بود.»بطحایی که کنار متوکل ایستاده بود، این حرف برایش گران آمد. سر در گوش متوکل برد و گفت: « ای خلیفه! بهتر است زودتر این طبیبان را مرخّص کنی. جایز نیست در حضور شما کسی را مدح کنند که خلافت شما را قبول ندارد.»متوکل که کمی دردش آرام شده بود، به آنها گفت:«شما مرخص هستید،می توانید بروید». و رو به بطحایی گفت: «اگر داروی علی النقی نبود، من الآن حال خوشی نداشتم». بطحایی چشم های نگرانش را به زمین دوخت و به فکر فرو رفت. متوکل که متوجه نگرانی او شده بود، گفت: «در چه فکری؟ اتفاقی افتاده؟»ـ ای خلیفه! علی النقی مال و اسلحهی زیادی در خانهی خود جمع کرده و میخواهد علیه شما قیام کند. بهتر است زودتر فکر چاره ای بکنی. متوکل دستش را به هم کوبید و نگهبان را صدا زد.ـ برو سعید حاجب را خبر کن.وقتی سعید وارد شد، متوکل گفت: «همین امشب مخفیانه به منزل علی النقی برو و هر چقدر اسلحه و اموال دارد، به اینجا بیاور.»
تاریکی کوچه را پوشانده بود. سعید نردبان را به دیوار کاهگلی تکیه داد و از آن بالا رفت. خود را به دیوار آویزان کرد تا جاپایی پیدا کند که صدای امام او را به خود آورد:
ـ ای سعید! همان طور بمان تا برایت شمعی بیاورم!
گوشهی عمامهی پشمی را دور سرش پیچید و از روی سجاده ای که روی ایوان انداخته بود، بلند شد. وقتی امام شمع را به حیاط آورد، سعید جاپایی پیدا کرد و خود را از دیوار پایین کشید. امام با دست اشاره کرد و گفت: «برو اتاق ها را بگرد و هر چه پیدا کردی، بردار.»
سعید به فرش حصیری کف اتاق چشم دوخت و گفت: «ای سید! شرمنده ام. مرا ببخش. دستور خلیفه بود.» و به طرف اتاق ها رفت.
ـ ای خلیفه! در منزل علی النقی غیر از شمشیر که غلافی چوبی دارد و این کیسه چیزی پیدا نکردم. نگاه متوکل به یکی از کیسهها افتاد که مُهر شده بود. رو به سعید گفت: «این که مهر مادرم است! برو او را صدا کن.»کیسهی دیگر را باز کرد، چهارصد دینار داخل آن بود. وقتی مادرش وارد شد، کیسه را زمین گذاشت و گفت: «مادر! این کیسه را در منزل علی النقی پیدا کردیم که نشان مهر شما روی آن است. می خواهم بدانم مهر شما روی این کیسه چه می کند؟»مادر متوکل نگاهی به کیسه انداخت و گفت: «چند روز پیش نذر کردم که اگر شفا پیدا کنی، ده هزار دینار برای امام علی النقی بفرستم. نشان مهر خود را نیز بر آن زدم.»صورت متوکل از شرم سرخ شد، رو به سعید گفت: «شمشیر و این کیسهها را بردار و کیسه ای دیگر به آن اضافه کن و به منزل علی النقی برو و عذرخواهی بکن.»...
کافی، ج ۱، ص ۴۹۹
الإرشاد، ج ۲، ص ۳۰۲
المناقب، ج ۴، ص ۴۱۵
الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۶۷۶
إعلام الوری، ج ۲، ص ۱۱۹
کشف الغمة، ج ۲، ص ۳۷۸
بحارالأنوار، ج ۵۰، ص ۱۹۸
طبیب نگاهی به زخم پهلوی متوکل انداخت و گفت: «ای خلیفه، این زخم به دلیل عفونت زیادی که در آن جمع شده، روز به روز ورمش بیشتر می شود.»متوکل ناله ای کرد و گفت: «فکر چاره باشید که این درد مرا از پای در می آورد.»طبیب نگاهی به صورت رنگ پریدهی متوکل انداخت و گفت: «باید سر زخم را بشکافیم تا عفونت بیرون بیاید.»ـ سر زخم را بشکافید؟! من همین طور هم آرام و قرار ندارم، چه رسد به این که بخواهید چاقو را به زخم نزدیک کنید.طبیب دیگر گفت: «ای خلیفه! هیچ راهی غیر از این وجود ندارد.» فتح بن خاقان تعظیمی کرد و گفت: «ای خلیفه! اگر اجازه بدهی، شخصی را نزد علی النقی بفرستیم. شاید دوایی برای این مرض شما داشته باشد.»متوکل با اشارهی سر، حرف او را تایید کرد. فتح بن خاقان بیرون رفت و لحظاتی بعد برگشت و گفت:«حتماً غلام با راه چاره ای بر خواهد گشت.» بطحایی که چشم دیدن امام را نداشت، گفت: «هیچ کاری از او بر نمیآید.» طبیب نگاهی تمسخر آمیز به فتح بن خاقان انداخت و گفت: «چه راهی غیر از شکافتن سر زخم وجود دارد؟!»مادر متوکل با دستمال اشکهایش را گرفت و پیش خود گفت: «نذر میکنم اگر فرزندم شفا پیدا کند، کیسه ای زر برای امام بفرستم.»ساعتی بیشتر نگذشته بود که غلام وارد جمع شد و گفت: «امام گفت که پشکل گوسفند را در گلاب بخیسانید و آن را روی زخم ببندید.»صدای خنده فضای اتاق را پر کرد:[ـ پشکل؟!ـ عجب حرفی!ـ واقعاً مسخره است. (=درست مانند کسانی که تجویز شیاف روغن بنفشه از امام صادق (علیه السلام) را مسخره میکردند)]صدای فتح بن خاقان آنها را به خود آورد:ـ حرف امام بی حساب نیست. به آنچه دستور داده، عمل کنید. ضرری نخواهد داشت.و برای تهیهی آن، از در بیرون رفت. یکی از اطباء گفت: «بهتر است ما هم بمانیم تا نتیجهی کار را ببینیم».ساعتی بیش از گذاشتن دارو روی زخم نگذشته بود که شکافته شد و عفونت بیرون زد. طبیب که به زخم خیره شده بود، با ناباوری گفت: «به خدا قسم که علی النقی دانای به علم است و حرف های ما دربارهی او اشتباه بود.»بطحایی که کنار متوکل ایستاده بود، این حرف برایش گران آمد. سر در گوش متوکل برد و گفت: « ای خلیفه! بهتر است زودتر این طبیبان را مرخّص کنی. جایز نیست در حضور شما کسی را مدح کنند که خلافت شما را قبول ندارد.»متوکل که کمی دردش آرام شده بود، به آنها گفت:«شما مرخص هستید،می توانید بروید». و رو به بطحایی گفت: «اگر داروی علی النقی نبود، من الآن حال خوشی نداشتم». بطحایی چشم های نگرانش را به زمین دوخت و به فکر فرو رفت. متوکل که متوجه نگرانی او شده بود، گفت: «در چه فکری؟ اتفاقی افتاده؟»ـ ای خلیفه! علی النقی مال و اسلحهی زیادی در خانهی خود جمع کرده و میخواهد علیه شما قیام کند. بهتر است زودتر فکر چاره ای بکنی. متوکل دستش را به هم کوبید و نگهبان را صدا زد.ـ برو سعید حاجب را خبر کن.وقتی سعید وارد شد، متوکل گفت: «همین امشب مخفیانه به منزل علی النقی برو و هر چقدر اسلحه و اموال دارد، به اینجا بیاور.»
تاریکی کوچه را پوشانده بود. سعید نردبان را به دیوار کاهگلی تکیه داد و از آن بالا رفت. خود را به دیوار آویزان کرد تا جاپایی پیدا کند که صدای امام او را به خود آورد:
ـ ای سعید! همان طور بمان تا برایت شمعی بیاورم!
گوشهی عمامهی پشمی را دور سرش پیچید و از روی سجاده ای که روی ایوان انداخته بود، بلند شد. وقتی امام شمع را به حیاط آورد، سعید جاپایی پیدا کرد و خود را از دیوار پایین کشید. امام با دست اشاره کرد و گفت: «برو اتاق ها را بگرد و هر چه پیدا کردی، بردار.»
سعید به فرش حصیری کف اتاق چشم دوخت و گفت: «ای سید! شرمنده ام. مرا ببخش. دستور خلیفه بود.» و به طرف اتاق ها رفت.
ـ ای خلیفه! در منزل علی النقی غیر از شمشیر که غلافی چوبی دارد و این کیسه چیزی پیدا نکردم. نگاه متوکل به یکی از کیسهها افتاد که مُهر شده بود. رو به سعید گفت: «این که مهر مادرم است! برو او را صدا کن.»کیسهی دیگر را باز کرد، چهارصد دینار داخل آن بود. وقتی مادرش وارد شد، کیسه را زمین گذاشت و گفت: «مادر! این کیسه را در منزل علی النقی پیدا کردیم که نشان مهر شما روی آن است. می خواهم بدانم مهر شما روی این کیسه چه می کند؟»مادر متوکل نگاهی به کیسه انداخت و گفت: «چند روز پیش نذر کردم که اگر شفا پیدا کنی، ده هزار دینار برای امام علی النقی بفرستم. نشان مهر خود را نیز بر آن زدم.»صورت متوکل از شرم سرخ شد، رو به سعید گفت: «شمشیر و این کیسهها را بردار و کیسه ای دیگر به آن اضافه کن و به منزل علی النقی برو و عذرخواهی بکن.»...
۲۷
۵:۴۰
این نرخ موثر برای یکسال است یعنی اگر ۱۰۰ میلیون در صندوق بزارید یکسال بعد میشه ۱۴۰ میلیون
اگر ماهانه سود خودتونو بردارید احتمالا ۲.۵ تا ۲.۶ در ماه بهتون بازدهی بدن
۴۴
۷:۴۴
🟢عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ اَلصَّيْرَفِيِّ عَنْ أَبِي اَلْحَسَنِ اَلْمَاضِي(الامام موسی بن جعفر الکاظم)عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ:ثَلاَثَةٌ لاَ يَنْظُرُ اَللَّهُ إِلَيْهِمْ وَ لاٰ يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَمَنْ هُمْ قَالَ رَجُلٌ اِدَّعَی إِمَاماً(امامتا) مِنْ غَيْرِ اَللَّهِ وَ آخَرُ طَغَی فِي إِمَامٍ مِنَ اَللَّهِ وَ آخَرُ زَعَمَ أَنَّ لَهُمَا فِي اَلْإِسْلاَمِ نَصِيباً...(الحدیث).
🟢 اسحاق بن عمار صیرفی از آقا امام موسی بن جعفر علیهماالسلام ضمن حدیثی مفصل روایت کرده که فرمودند: سه گروه هستند که خداوند در روز قیامت، نظری به آنان نمیفرماید و از گناهانشان تزکیهشان نمیفرماید و عذاب الیم (آتش جهنم) نصیب آنان است، عرض کردم فدایتان گردم ، آنان کیانند؟ فرمود مردی که ادعای امامت کند(یا از زبان اتباعش لقب امام به خود ببندد) در حالیکه از سوی خدا امام تعیین نشده باشد ،دوم کسی طغیان کند در برابر امام از جانب خدا ،(و منکرش شود یا کلامش را انکار کند و سرپیچیاش کند و یا خود را هم در جایگاه او یا برتر از او بداند) و سوم کسی که برای آندو شخص قبلی گمان کند نصیبی از مسلمانی و اسلام دارند(و آنها را کافر نداند و مسلمان فرضشان کند).
https://t.me/Ashaaara
۵۱
۱۲:۱۰
سلام
شب شهادت امام هشتمامشب ۲۱ مرداد۴۰۵ دم اذان مغرب قاسم آباد شریعتی ۳۵ فضلی ۱۳ نبش کوچه شله سطلی.خانوادگی ...مشرف..

https://t.me/Ashaaara
https://t.me/Ashaaara
۱۱
۴:۰۴