لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل خون برای نفس (zk) ❥خ
۱۶۰ عضو

خون برای نفس (zk) ❥

️️﷽
رمان در حال تایپ:
undefinedوخون برای نفسundefined

نویسنده : zk
ژانر: عاشقانه، خون‌آشامی، تخیلی
پارت گزاری: هر روز ۲ پارتundefined
خلاصه:
دلربا دختری که بین گله‌ی گرگ ها گیر میافته و مجبوره با آلفا و رئیس گرگ ها، کوروش خان ازدواج کنه و ... undefinedundefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۴ شهریور ۱۴۰۰
#پارت87
بعد از چشیدن کیک زیبای تولدم دراواخر مهمانی با دهانی شیرین شده از حس های زیبایی که امشب دریافت کرده بودم، نگاهم از پنجره به کودکی که خیره به من ایستاده بود افتاد .میمیک صورتش خونسرد و چشمانش قفل چشمانم.!با لبخند دستم را به معنای بای بای کردن برایش تکان دادم که بی توجه به خیرگیش ادامه داد.
خسته از تاریکی که همه جا را گرفته به سمت پنجره خانه حرکت کردم، پشت پنجره مه گرفته توانستم ظاهر ژنده پوشش رو دقیق تر ببینم.!
با تعجب در حال بررسی اش بودم تا به حال در این شهر یک فرد فقیر و نیازمند هم به دیدم نیامده بود.تا چشم کار می کرد شهر پر از عمارت و خانه های لوکس، به نوعی بوی پول از همه شان به مشام میرسید.!
برانداز کردنم زیاد به طول نیانجامید.
دخترک با چشمان معصوم دستش را روی پنجره گزاشت ولب هایش حرکت کرد، صدایش را نمیشنیدم.وقتی دید متوجه صحبت هایش نمیشوم درب ورودی خانه را نشان داد و به خود اشاره کرد. با لب زدن پرسیدم،بیرون..؟؟ بیام بیرون پیشت؟

سرش را به نشان تایید کردن که تکان داد سمت در حرکت کردم، بیرون از خانه لحظه ای حس بد از این همه تاریکی که فضای بیرون خانه را گرفته بود پیدا کردم اما با دیدن چهره معصوم دخترک، ترس کوچکم را رها کردم.!

به نزدیکی اش که رسیدم با دیدن بدن خونی اش و صورتش آرزو کردم کاش به کسی از اهل خانه خبر داده بودم.!

نامطمعن نگاهی به در ورودی انداختم که با دوباره صدا زدن دخترک با تشر ترس درونم را ساکت کردم.!

خجالت آور بود در این سن و سال از یک کودک بی پناه و تاریکی و سکون ترسیدن..نقاب شجاعت به‌ چهره زدم و مطمعن تر نزدیکش شدم.

_میشه کمکم کنی.!

_ا..البته عزیزم، چی شده چطوری زخمی شدی؟؟ تنهایی.؟! پس مامانت کجاست؟

_میشه کمکم کنی.!

_معلومه که کمکت میکنم، بیا.. بیا بریم داخل.

دستم را به سمتش گرفتم؛
_بیا عزیزم..بریم تو زخمتو ببندم بعدش هم خانوداتو پیدا میکنیم، حتما الان خیلی نگرانت شدن.

میشه کمکم کنی.!

ترس اولیه دوباره داشت شدت میگرفت آب دهانم را کمی محکمتر از حد معمول قورت دادم._چ..چطوری کمکت کنم؟
_میشه کمکم کنی.!
نه..امکان نداشت این یک کودک عادی نبود، مشکلش چه بود را نمی دانستم ولی مطمعن بودم عادی نیست.!
با استرس یک قدم رو به عقب برداشتم تا از یکی از اهالی خانه بخواهم کمکش کند.!قطعا بین آن همه آدم کسی پیدا میشد که این کودک و یا خانواده‌ اش را بشناسد.!

@khonbrynafss
undefined۲۷

۶۷۲

۱۲:۵۳

#پارت88
کپی حتی با ذکر نام نویسنده ممنوعundefined️
#انسانم #آرزوست⭐️
حرکت کردنم را که دید، نفهمیدم چه زمانی مانند یک حیوان وحشی سمتم حمله ور شد و در کمترین زمان سوزشی عمیق در پهلویم حس کردم.!شوکه به چاقوی خونی درون دستش نگاه کردم. با دیدن نگاهم چاقوی آغشته به خونم را به زبانش چسباند و با ولع لیسی محکم به آن زد.!
نفس حبس شده درون سینه ام، لرزش زانوهایم.‌.حس میکردم زیر پایم خالی شده و قادر به سرپا ایستادن نبودم. آدرنالین در خونم به بالاترین حد خود رسیده و از ترس عمیق پیچیده در همه ی وجودم، قادر به تکان دادن زبانم هم نبودم.
اما نیرویی که انسان را به هنگام طوفان وادار به فرار کردن مینمود، اجازه خشک شدن را بهم نمیداد. تنها هشدار فرار کن در تمام سرم پیچیده بود دست یخ زده و بی حسم را روی پهلوی زخمی و خونیم قرار دادم. و با بدنی خم شده از درد و خون ریزی شدیدم به سمت خانه حرکت کردم.
فکر میکردم با دیدن عقب رفتنم به سمتم حمله ور شود، اما با چشمانی که قرمز شده تنها شروع به خندیدن کرد.صدای خنده این شیطان کوچک از حمله اش هم ترسناک تر بود.!!

*
من عاشقش شدم خیلی خوشگله، خیلی باحاله، تازه خیلی هم باهام خوب رفتار کرد.
کف دستانش را محکم به هم کوبید و با ذوق بیشتری ادامه داد:
_آلفا جونم میزاری من باش دوست بشم.؟؟ تو رو خدا مگه چی میشه.؟!

بد آموزی میشه براش رفت و آمد با تو.

مظلوم سر به زیر انداخت و گفت:_آلفام حداقلش میزاری بغلش کنم.؟
کارن صورتش را با چندش جمع کرد و شیرین هم با گفتن «حالم بهم خورد» به سمت دوستانش حرکت کرد.
_دختر تو چرا هنوزم انقدر خود شیرینی؟؟اه اه..از اولم همین بودی تا آخرم همینی.
_خوب مگه چیه...شاید اگر آلفام بزاره من هی بغلش کنم مهر من به دلش بیوفته و اونم بخواد با من دوس بشه.! اونوقت میدونی چی میشه.؟!
_اداو اصولاشو ببین تو رو خدا..چی میشه اونوقت.؟؟
سپیده لبانش را غنچه، و با عشوه ای بیش از حد و ‌ساختگی گفت:_اونوقت من میشم ،اولیننن و صمیمیی ترین و بهتریننن دوست جفت آلفای عزیزم.
آن دو مثل همیشه در حال کلکل کردن های بی نمکشان بودند، که کوروش بوی ‌خون تازه به مشامش رسید.!با نگرانی سالن را از نظر گذراند همه خوشحال و غرق در صحبت و جشن بودند و اوضاع عادی به نظر میرسید.با ندیدن دلربا و آنا دلواپسی بیشتر به افکارش هجوم آورد..!
undefined۲۸

۶۷۳

۱۲:۵۵

#پارت89

_کارن.
کارن سرگرمه صحبت و متوجه صدا کردنش نشد. با عصبانیت بیشتر غرید؛_کارننن.
_جان..جانم؟ شرمنده داداش یه لحظه حواسم پرت شد.
_دلربا و آنا کجان؟؟
_آنا که داخل اتاقه نوشیدنی ریخت رو لباسش رفت عوض کنه.پس سرش را خاراند و ادامه داد؛_دلربا هم..دلربا هم.!
از لای دندان های کلید شدش غرید؛_دلربا چی مرتیکه.؟؟ مگه من اونو به تو نسپرده بودم.؟!
_دا..داداش.
با عصبانیت کنارش زد.. _جلو چشمم نباش مرتیکه..احمقی احمققق.!
بوی خون رو دنبال و در کمال تعجب، شامه قویش او را به بیرون از خونه هدایت کرد. در ورودی را باز و بوی خون با شدت بیشتری در بینیش پیچید.!
_آخ..ای..!
نگاهش سمت پایین حرکت کرد و دلربا را نشسته و زخمی، تکیه داده به دیوار کنار درب پیدا کرد.نیمی از پیراهن سپیدش به رنگ سرخ درآمده بود.!
نگرانی و خشم تک تک سلول ها و ذرات تنش را به خود آلوده کرد‌. از شدت عصبانیت دندان های نیشش آنی لثه اش را شکافت و بیرون آمد مطمعن بود رنگ چشمانش نیز به سرخی قطرات خونی که از بدن دلدارش میرفت در آمده. برای اولین بار با دیدن خون عطش پیدا نکرده و خواستار چشیدنش نبود تنها حسی که داشت نگرانی و عصبانیت شدیدش بود..!
لب هایش را روی هم چفت و سرش را پایین انداخت تا دلربا متوجه چیزی نشود، هر چند که هیچ ایده ای در مورد این که تا این لحظه متوجه چه چیز هایی شده است نداشت.!

*
دلربا:
درب ورودی خانه که باز شد دخترک با سرعتی باور‌نکردنی کمتر از یک چشم بر هم زدن دور شد و بیشتر او را به باور انسان نبودنش رساند.!
شوکه با دردی فراوان به مسیر رفتنش چشم دوخت، قبوله این که آن چهره معصومانه از وجود از ما بهترون ها باشد برایش امکان پذیر نبود.
قبول وجود داشتن این موجوداتی که در تمام دوران کودکیش توهم بودنشان، در زیر تخت..داخل کمد..پشت سرش هنگام تاریکی را به سختی از یک سنی به بعد در وجودش کشته و حالا یکی از آن ها را واضح و کامل دیده برایش از هر جان کندنی سخت تر بود.!
افکار منفیش را موقت کنار زد و سعی کرد روی بدن آسیب دیده اش تمرکز کند.دیدن کوروش در آن لحظات سخت و عذاب آور مانند دیدن فرشته ای در وسط جهنم بود.خدا را برای رساندن فرشته نجاتش شاکر شد.
undefined۲۹

۶۷۵

۱۳:۱۳

۹ شهریور ۱۴۰۰
#پارت90
حس کردن انسانی دیگر در کنارش دلواپسی و نگرانیش را کمتر کرد و تازه در آن لحظه توانست درد و سوزش عمیقی که در پهلویش بود را کاملا حس‌ کند.!
_آخ...ای.
ناله از سر دردش که بلند شد، خودش را برای سوال و جواب هایی که قرار بود پرسیده شود و درد بخیه هایی که مطمعن بود به پهلویش میخورد آماده کرد.
چند لحظه گذشت و در کمال ناباوری کوروش حرکتی به سمتش نکرد، مانند مجسمه ای خشک شده کنارش ایستاده بود.!شاید هم حق داشت دیدن مهمان خانه ات، زخمی و غرق خون اتفاقی نبود که هر روز عصر هنگام تماشای تلویزیون برایت بیوفتد.
بی دلیل احساس گناه کار بودن و تقصیر کار بودن داشت و حتی در آن حالات هم، خجالت زدگی مسخره ای دامنه افکارش را پر کرده بود.احساس میکرد مهمانی که با کلی زحمت ترتیب داده شده بود را ، با کنجکاوی مسخره و بی فکریش به گند کشیده است.

لب هایش از درد و خونریزی شدیدش سفید و ضعف بدنش را گرفته، انقدر که از تو میلرزیدحس میکرد درون بدنش زلزله آمده.!
بیشتر از این ساکت بودن برایش ممکن نبود.مجددا که ناله از سردردش بلند شد،مجسمه کنارش تکانی یک دفعه ای خورد و به نوعی انگار از خواب غفلت بیدارش کرده باشند.با عجله به سمتش گام برداشت.
دستان قوی و مردانه ای که به نوبت پشت کمرش و زیر زانوهایش را گرفت به آن همه حال بدش شرم و معذبی هم اضافه شد.
دخترک مغرور و افاده ای درونش را که با اصرار از او میخواست که به مرد مجمسمه ای بگوید پایینش بگذارد را با تهدید ساکت کرد.

خطر جانی داشت و آن دخترک هنوز به فکر غرور بی جا و بی جهتش بود، سکوت مرد هر لحظه بیشتر از قبل آزارش میداد.
دستش را بیشتر روی زخم فشار داد که خون با شدت بیشتری دستش را خیس کرد و‌ در همون لحظه تیزی شبیه به ناخن را روی کمرش حس کرد.
بی توجه به تیزی و خونی شدن دستشخودش را کمی بالاتر کشید. برای یک لحظه بود دست کوروش که برای باز کردن درب بلند شد، از دیدن پنجه هایی مانند یک حیوان خشک شده ماند....
مغزش قفل و هیچ فکری در ذهنش در جریان نبود.تیزی روی کمرش را بیشتر احساس کرد .درگیر و دار ترس، تعجب ،هیجان و استرس بود و عقلش به پردازش هیچکدام دستوری نمیداد..!
پشت در همه ی آن زیبا رویانی که اوایل مهمانی با لبخند و عشق در آغوشش کشیده بودن، با چشمانی قرمز و دندان های نیش بیرون زده حریص و تشنه خیره بدنش بودند.!

@khonbrynafss
undefined۲۶

۶۷۹

۱۳:۴۴

#پارت91
کپی حتی با ذکر نام نویسنده ممنوعundefined️
#انسانم #آرزوست⭐️
کوروش:
کاری از دست کسی ساخته نبود.می‌دانست پیچیدن بوی خون تازه، تمام افراد داخل عمارت را تشنه کرده اما بیرون از خانه هم نمیتوانست زخم هایش را درمان کند. وقتی برای تلف کردن نداشت، ممکن بود این خونریزی زیادش به ضرر همه اللخصوص دل داغ دیده خوش تمام شود.
امیدوار به این که با گالون گالون خونی که سال ها در حلق تک تک این افراد ریخته شده، توانسته باشد عطش شکارشان در مقابل خون تازه را کنترل کند پا به خانه گذاشت.!
با دیدنشان که مانند حیوانی گرسنه منتظر و خیره به قطرات خون بودند، همچنین حالت آماده شکارشان در دل فاتحه ای برای همه شان خواند و به خود قول داد در اولین فرصت مناسب سزای این بی جنبه بودن و قدرت نشناس بودنشان را به بهترین نحو پاسخ بدهد.کم چیزی نبود چشم داشتن به خون جفت او.!
این که مانند کفتار های بی صفت دندان تیز کرده و آماده به حمله ایستاده بودند، برایش سنگین تمام شد..به زودی تاوان این سنگین شدن را به بهترین نحو ممکن با همه شان تسویه میکرد.!
باید نتیجه این بی حرمتی بزرگشان..این ضعف شدیدشان در مقابل خون را می دیدند.
تعللشان را که دید حواس پرت از دخترکی که در آغوشش چیزی به سکته کردنش نمانده بود صدا بلند کرد.؛_سر انگشته هر کسی که بهش بخوره، لاشه پاره و پورشو باید از روی زمین جمع کنن.!
غرشش ترسناک و وهم انگیز بود و عقب نشینی آن بی جنبه های خون ندیده را به همراه داشت.
دلربا:
با میل شدید چشمانش برای بسته شدن مقاومت کرد. الان وقت جا زدن نبود اول باید خودش را از این جهنم که انسان های حیوان نما داشت نجات میداد.!
احساس بره ای بی پناه را داشتم که میان یک گله گرگ اسیر شده، زبان قفل شده و دست و پای یخ زده ام نه اجازه جیغ و نه فرار را نمیداد.درمانده اشک هایم به پهنای صورت چکید که با غرش یکی از حیوانات نزدیکم در آن واحد آن هم خشک شد.
خاطرات چند ساعت پیش در ذهنش فلش بک خورد._میشه بغلت کنم؟
_وای چقدر نازی.!
_میشه ببوسمت؟
دخترک شیطان مهمانی حالا تبدیل به یک شیطان واقعی شده بود.!چشمان قرمزش، پنجه های حیوانیش و از همه بدتر میل به غارتی که در نگاهش بود آزارش میداد.!
آزار دهنده ترین و سنگین ترین نگاهی بود که در تمام طول عمرش به چشم دیده بود.
نه نمی توانست..نمیشد..امکان نشد.حتما خواب میدید این تصاویر واقعی نبودند.!حتما چشمانش در یک کابوس به اسارت کشیده شده اند.
دیدن همچین چیزی از نزدیک، تجربه کردن این ‌وقایع امکان نداشت. یا‌ دیوانه شده یا در دل یک کابوس خوف انگیز اسیر شده.طور دیگری ممکن نبود از محالات بود.!
ایمان داشت پایش را از این در که بیرون بگذراد و گوشه ای از وقایع امشب را برای اولین کسی که سر راهش قرار گرفت تعریف ‌کند، بی شک برچسب‌ دیوانگی را محکم به پیشانیش میچسباندند.!
undefined۲۶

۶۹۵

۱۳:۴۴

#پارت92
صبر کوروش به سر رسیده و خونریزی دخترک بی نوای در آغوشش هر لحظه بیشتر میشد.
_ برید عقب همتون، یاالاا زود باشید.
تکان زیادی به خودشان ندادند که بلند تر غرید؛_گفتم گمشید کنارررررر.!
یک به یک کنار رفتند اما نگاه های آزار دهنده شان از روی بدنش برداشته نمیشد.!با گام هایی محتاط به سمت پله ها روانه شد.
دستان حلقه شده دور کمر و زانوهایش محکم تر شد و با آن پنجه های حیوانیش سرش را به قفسه سینش چسباند.از خدا خواسته سرش را درون سینه اش پنهان کرد و برای بلعیده نشدن توسط تعداد زیادی شیطان، پناه بردن به یک شیطان را انتخاب کرد حداقل یکی بهتر از چندین نفر بود.!
مضحک تر از این وجود نداشت در آغوش یک دیو بود که می خواست آن را از تجاوز شیطان های دیگر حفظ کند، انگاری در این جهنم فرشته که هیچ کسی از جنس و سرشت انسانی هم وجود نداشت.
با صدای له له زدنی از پشت سرشان کنجکاوی درونیش را با وجود ترس شدیدش نتوانست ساکت کند.سرش را بلند کرد دو تا از آن شیاطین مانند سگانی هار و تشنه در حال لیسیدن خون های ریخته شده او روی پارکت های سفید و براق خانه بودند.!
نمیشد..نمیشد دیگر نمیشد.تمام آن کیکی را که امشب کامش را شیرین تر از عسل کرده بود آن کیک سورپرایزی را روی پیراهن کوروش بالا آورد.!
بعد از مکث کوتاهی بی اهمیت به افتضاحی که روی پیراهنش به بار آورده بودم بقیه مسیر را طی کرد.
با رسیدن به اتاقم کمی به قدر‌ نوک سوزن آرامش از دست رفته ام را بازیافتم‌. روی تخت نشاندم و با گفتن الان برمیگردم با همان صدای وهم انگیزش تنهایم گذاشت.!
زل زده به دیوار خشک شده مانده بودم. چه حسی داشتم نمی دانستم، چه فکری داشتم نمی دانستم، این اتفاقات را باور ‌کرده‌بودم یا نه را نمیدانستم، توهم زده بودم یا نه این را هم نمیدانستم.!هر گزینه ای که برای فکر کردن انتخاب میکردم با صدای آژیر قرمز در ذهنم در دم خفه میشد.!
بی پناه..تنها و ترسیده در اتاقی نیمه تاریک رها شده بودم و هیچ ‌نظریه ای برای زندگی از امشب به بعدم نداشتم.!
صدای نم نم باران از پشت پنجره به ‌گوش میرسید و گودال عمیق ترس درونم را عمیق تر میکرد‌.!قبل تر ها صدای قطرات باران برایش گوش نوازی میکرد و حالا او را بیشتر در حفره ترس فرو برده ‌بود.
باصدای چند تقه آرامی که به شیشه‌ خورد از جا پریدم.نه هرگز اصلا تا آخر عمر به سمت هیچ پنجره ای حرکت نمیکردم، هیچ‌ پنجره ای را باز نمیکردم، به هیچ کودکی کمک نمیکردم، چهره ‌معصومانه هیچکسی را باور نمیکردم، از هدیه هیچکس خوشحال نمیشدم..تولدم را جشن نمیگرفتم،کیک در دهانم نمیچپاندم و به دوستی هیچ کسی اعتماد نمیکردم.!!
بغضی که در حال پاره پاره کردن گلویم بود با بلندترین صدای ممکن شکست.اشک هایی که صورتم را خیس کرد و صدای هق هق های از ته دلم، دله سنگ را هم آب میکرد.!
هیچ زمانی در زندگی انقدر خود را بی پناه و درمانده حس نکرده بودم. انگاری میان یک فیلم ترسناک با کارگردانی با روانی مریض گیر افتاده ام.!
undefined۳۰

۷۳۲

۱۳:۴۴

#پارت93
شوری اشک هایم..کامه تلخ تر از زهرم.. تنه به عرق نشسته ام..خون ریزی شدیدم و از همه شان افتضاح تر حال روحی نا به سامانم.!
اول به کدام باید رسیدگی میکردم.؟ برای کدام یک باید چاره اندیشی میکردم.؟!با حسرت نگاهم را از حمام گرفتم در حالتی بودم که اگر تهدید به مرگ هم میکردنم تحمل تنهایی به حمام رفتن را نداشتم.!فکر تنهایی رفتن به آن اتاقک نمور و یخ زده هم حالم را بد میکرد چه برسد به انجام دادنش.
تنه به عرق نشسته ام، سوزش زخمم را هر لحظه بیشتر میکرد. کاش کسی می آمد و فکری به حال گوشت و پوست از همه دریده ام میکرد. در دل به آن همه خوش خیالیش پوزخند زد.کسی..؟کدام کسی؟ بعید میدانست حتی یک نفر از آن حیوانات دیو ‌صفت سرشتی انسانی داشته باشند.!
آشفتگی فکریش سردرد شدیدی را هم به کلکسیون فکریش اضافه کرد.انگشتان یخ زده اش را ما بین موهایش رساند و تمام دوران دوستیش با شیرین از جلوی چشمانش رد شد..از روز اول همه را در ذهن مرور کرد..همیشه عجیب بودنش را متوجه میشد، اما انقدر تفاوت صد سال هم فکر میکرد به ذهنش نمیرسید.یعنی همه شان نقشه بود..؟صمیمی ترین دوستش تمام مدت با او بازی کرده بود.؟
اصلا موجودات پایین چه جنسی داشتن؟ متعلق به کدام دنیا بودند؟ حیوان بودند یا اجنه؟ شاید هم از دنیای ارواح بودند.!
اما نه تا به این سن هیچ کجا نشنیده بود که کسی شبیه به آن ها را دیده باشد..!سم نداشتن پس از اجنه نبودند، پنجه داشتن اما روی دو تا پا حرکت میکردند پس حیوان هم نبودند. موجوداتی مانند..
با صدای تقه های آرامی که دوباره به شیشه ی پنجره‌ خورد از جا پریدم و تمام افکارم دود شد و به‌ هوا رفت.!
سوزش زخمم..تیرکشیدن عصب های سرم..تنه چسبناکم..پاره شدن پوست و گوشتم..افکار آشفته ام‌ همه کنار زده شد و ترس با شدت بیشتری تنم را لرزاند.!
جسارت برگشتن و نگاه کردن به پنجره را نداشت. بی شک اگر باز هم چیزی که نباید را میدید دیوانه میشد.!
با تظاهر به بی اهمیتی و نشنیدن ساختگی و با تنی که گویی روی ویبره گذاشته بودنش صاف نشست و به رو به رو خیره شد. سعی کرد حتی صدای نفس کشیدنش را هم خفه کند.!
با دوباره به صدا در‌ آمدن تقه های روی پنجره به خوبی دریافت که منصرف شدنی در کار نیست.
به آرامی گردنش را کج کرد و با دیدن شیطان کوچک امشب آن هم برای دومین بار ساکت ‌و صامت ماند..!دخترک دستش را روی شیشه گذاشت و با صدای رسا و زمختی که اصلا به آن جثه کوچکش نمی آمد گفت:_میشه کمکم کنی.!
خیس شدن بین پاهایش چیز‌ی نبود که بتواند جلویش را بگیرد، حس میکرد دیگر هیچ تعادلی روی عضلات و ماهیچه های بدنش ندارد...

@khonbrynafss
undefined۳۵

۷۸۱

۱۳:۴۵

۱۲ شهریور ۱۴۰۰
بازارسال شده از رمان کده مهسابانو ❥
ble.ir/join/ZjAwOWU5Y2
پاکت باز کنید سریع undefinedundefined
#مدیر

۱

۸:۵۴

۳۱ فروردین ۱۴۰۱
سلام undefined
برای خرید فایل کامل رمان خون برای نفس، اسیر استاد، شاهان، دکتر مغرور من

وارد کانال زیر بشید
ble.ir/join/MTQ1Y2ZlNj
یا به آیدی
@mahsa_jodaii

نام رمان مورد نظر را ارسال کنید undefinedundefined
undefined۱

۸۰۱

۱۸:۵۸

۳۱ مرداد ۱۴۰۱
.
undefined۵

۷۹۷

۱۰:۴۷