لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل خطوط روشنخ
۱۲۵ عضو

خطوط روشن

یادداشت‌های یک مسافر از تأملات، مطالعات و تجربیاتش«سیده زهرا ارجائی»

https://behkhaan.ir/profile/S.Za.Erjaee?inviteCode=51x86g2Vm1o2


‎@za_erjaee
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۰ تیر
thumbnail
#یادداشت
اصلا همه چیزِ شما روضه‌ است.
شهادت با خانواده، به دست شقی‌ترینِ زمان،طفل شیرخواره‌ای که بابایش می‌گفت دردانه‌ی شما بود،پیکری که سه روز زیر آفتاب سوزان تابستان بود اما با نهایت احترام،از ورودتان به حرم امیرالمومنین،زمین خوردن تابوتتان در ورود به حرم حسینی، در آن گودی و پای پله‌ها،مردانی که شما را روی دست می‌بردند و روایتِ حاضران در آن ازدحام،دخترِ بازمانده از خانواده‌تان که البته چهار برادر رشید دارد،فرزند ارشدتان بر شما نماز خواند و یقیناً پسرانتان با نهایت ادب آخرین وظیفه‌شان را در قبال شما انجام دادند،دفن شبانه‌ای که برای ما بچه‌شیعه‌ها خود، روضه‌ای مفصل است،طفل شیرخواره‌ای که کنار شما خوابانیدندش ...جسمی پاره‌ پاره، بدنی که نشانی از زهرای اطهر داشت و نشانی از امام حسین و نشانی از ابالفضل العباس ...
مصیبت حسین اعظم مصائب عالم است؛ و شما آن‌قدر غرق در حسین بودید که حالا هم که شهید راهش شده‌اید، هرچه می‌شنویم محال است ما را به یاد روضه‌ها نیندازد، شما حتی بعد از شهادت هم در حسین و اولاد حسین غرق شده‌اید... شما حسینی بودید، حسینی زیستید و حسینی شهید شدید ...
ما در نمازی که بر شما خواندند منتظر شنیدن «اللَّهُمَّ إِنَّا لَانَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا» بودیم اما علامه جوادی آملی چه خوب شما را می‌شناخت که طوری وصفتان کرد که دیگر جایی برای آن جمله نماند؛
مجاهداً، مبالغاً، ورعاً، موحّداً، متألهاً
شهیداً، قتیلاً...
إِنَّهُ نَزَلَ عِنْدَكَ قَتِيلًا لِلْإِسْلَامِ؛
قَتِيلًا لِلْأُمَّةِ الْمُسْلِمَةِ،
قَتِيلًا لِسِيَاسَتِهَا...

این جملات مرا یاد آن اولین پیامِ فرزندتان انداخت که ``سال‌ها زمان لازم است تا شما شناخته شوید...``
گوارایتان باید این شهادت...
https://ble.ir/khotoot_rowshan
undefined۸

۷۸

۱۸:۳۷

۲۳ تیر
thumbnail
#بچه_ماکارونیاسهیلا علوی‌زاده #موسسه_فرهنگی_منادی_تربیت
داستان از زبان دختر نوجوانی گفته شده که مادرش ناشنواست و پدرش به دنبال کار، به شهر بزرگ رفته‌است. او دخترعمویی دارد که اکثر اوقات‌شان را با هم می‌گذارند اما حالا که بابا، در شهر بزرگ کار پیدا کرده دیگر نمی‌تواند در شهر کوچک و پیش دخترعمویش بماند.ورود به شهر بزرگ و مدرسه‌ی جدید، برای او چالش‌های بسیاری داشت، خصوصاً که قوانین این کلاس با کلاس درسشان در شهر کوچک خیلی متفاوت بود و همین، آغاز چالش‌های سختی شده‌بود...
داستانِ روان و خوش‌خوانی بود که در زمان کوتاهی می‌شد آن را خواند. راوی داستان هم همین دخترکِ نوجوان است که جایی از خانه فرار می‌کند و گاهی هم به دنبال حل مشکلات خانواده ست.مادر خانواده به تحریک عمه خانم؛ قهر کرده و از خانه رفته و شرط برگشتش هم این است که بابا سیگار را ترک کند - البته او وقتی بابا خانه نیست می‌آید و همه‌ی کارهایی که باید را انجام می‌دهد - این دختر نوجوان از یک سو با این مسأله درگیر است و از سوی دیگر در مدرسه جدید با درس‌ها و هم‌کلاسی‌هایش مشکلاتی دارد که باید با آن‌ها کنار بیاید. مشکل دیگر او هم این است که نمی‌تواند با رفتارها، اخلاق و روحیات عمه خانم کنار بیاید!اگرچه موافقِ دخالتِ نوجوان در مشکلات بین والدین نیستم و ترجیح می‌دهم این‌ها وارد داستان هم نشوند اما در این داستان، مشکل دیگر شخصیت اول یعنی تلاش او برای نماینده‌ی کلاس شدن و چالش‌های مربوط به شیوه‌ی انتخاب نماینده در این کلاس، مسأله‌ای پررنگ‌تر در داستان است. زبان طنزآمیز آن نیز به جذابیتش افزوده است. من این کتاب را برای نوجوان ۱۲+ مناسب می‌دانم و فکر می‌کنم مطالعه‌اش می‌تواند برای آن‌هایی که خود را گم کرده‌اند یا در بحران یافتن هویت اجتماعی خود هستند مفید باشد.

#رمان#نوجوان ۱۲+ و ۱۵+ #خانوادگی#اجتماعی#هویت_جمعی#هویت_خانوادگی#طنز#مدرسهامتیاز ۴ از ۵
https://ble.ir/khotoot_rowshan

۷۵

۱۱:۳۳

۲۴ تیر
thumbnail
#آنک_آن_یتیم_نظرکردهمحمدرضا سرشار (رهگذر)#به_نشر
این کتاب، خیلی قدیمی است و اصلا نمی‌دانم هنوز چاپ می‌شود یا نه، و اگر چاپ می‌شود طرح جلدش چگونه است و تغییراتی داشته یا نه! این نسخه‌ای که من دارم مربوط به سال‌ها پیش است، زمانی که دانش‌آموز سال دوم دبیرستان بودم و معلم پرورشی‌ای داشتیم - که خدا حفظش کند - که برایمان کتاب می‌آورد با قیمت مناسب و تخفیف خوب؛ و من از همان‌جا کتاب‌خوانی را شروع کردم!چند سال پیش می‌خواستم این کتاب را بخوانم اما قلمش به دلم ننشست، وزن زیاد کتاب و نداشتن جذابیت بصری هم مزید بر علت شد و کنارش گذاشتم تا حالا! این بار اما دوستش داشتم؛ روایتی از پیش از تولد رسول خدا، تا هجرت به مدینه ... آن چه در کتاب آمده بود را کم و بیش قبلاً هم پراکنده شنیده بودم و از صحت اطلاعات کتاب نگاه بودم اما تقدم و تأخر زمانی‌شان را نمی‌دانستم و گذشته از آن اطلاعاتی که در کتاب بود، این‌طور خواندنِ زندگیِ نبی اکرم برایم لذت‌بخش بود. نثر کتاب، کمی سنگین بود هرچند همین نوع نگارش داستان برایم تداعی‌کننده‌ی زمانِ داستان بود. گاهی حین خواندن گیج می‌شدم که حالا راوی داستان کدام شخصیتِ نزدیک به پیامبر است یا درباره چه کسی صحبت می‌کند اما کم‌کم با آن هم کنار آمدم و متوجه شدم که داستان چطور روایت می‌شود.همین نکات هم باعث می‌شوند که نتوانم آن را به مخاطب نوجوان معرفی کنم، گرچه از نظر محتوایی برایشان مناسب است.
اگر می‌خواهید از زندگی پیامبر بخوانید و از تاریخ خواندن هم لذت نمی‌برید، این کتاب انتخاب مناسبی است...
#رمان#نوجوان #بزرگسال#پیامبر_اسلام#زندگی_پیامبرامتیاز ۴ از ۵
https://ble.ir/khotoot_rowshan
undefined۴

۶۱

۱۷:۵۷

۲۵ تیر
thumbnail
#کلام_امیر#فونت_هما#دست_نوشته
https://ble.ir/khotoot_rowshan
undefined۲
undefined۱

۵۷

۶:۴۹

thumbnail
#درس_و_عبرتهای_جنگ_احد در بیان [شهید] حضرت آیت‌الله خامنه‌ای#صهبا
فقط می‌توانم بگویم فوق‌العاده بود!تمام مدتی که کتاب را می‌خواندم بین زمان جنگ احد و امروز در حرکت بودم! چقدر حوادثی که پیش آمده و گفت و شنودهای آن روزها، برایم آشنا بود. راست می‌گویند که تاریخ تکرار می‌شود... همان اواسط کتاب بودم که به دوستی گفتم دلم می‌خواهد کتاب را به همه‌ی مذاکره کنندگان و تمام طرفدارانشان بدهم تا بخوانند! اگر از تکرار اشتباهاتشان در این سال‌ها درس نگرفته‌اند شاید که با شنیدن همین ماجراها از صدر اسلام دست و دلشان کمی بلرزد...
کتاب کوچکی است اما پر از حرف؛ آن‌جا که می‌گفت قرار نیست شما در همه‌ی جنگ‌ها پیروز میدان باشید اما بدانید که خدا با شماست و وعده‌ی خدا، حق!
آن‌جایی که می‌دیدم که مسلمان‌ها از جایی ضربه می‌خورند که حرف ولیِ خود را زمین گذاشته‌اند، شاید کارشان با منطق دنیایی جور در می‌آمد و با آن منطق نمی‌شد به آن‌ها خرده گرفت اما به هرحال همین زمین گذاشتن حرف پیامبر بود که آن‌ها را به شکست در میدان کشانید!
آن‌جا که می‌گفت آن کسی پیروز می‌شود که مکتب و فکر دارد؛ و وقتی این را کنارِ پیروزی قطعی حق بر باطل می‌گذارم به این فکر می‌کنم که این همه ادعای علم در دنیای باطلانِ عالم، انگار که کفِ روی آبِ دریاست...
و نقطه‌ی خاص، دردناک و در عین حال دوست‌داشتنی کتاب برایم آخرش بود؛ آن‌جا که مشرکان شایعه کردند که پیامبر کشته شده و آیه‌ای نازل شد که می‌گفت محمد هم پیامبری است مثل پیامبرهای قبل که آمدند و رفتند و اگر او هم کشته‌شد، خدای او زنده ست ... این قسمت از کتاب را که می‌خواندم همزمان شد با تهدیدهای آن ملعونِ دنیا و آخرت و پیامی که آقا در آن گفته‌بود بدانید که اگر من هم نباشم این راه ادامه دارد...
خامنه‌ایِ شهید اگر رفت، خدای او زنده‌است ...
#تاریخ_اسلام#جنگ_احد#عبرت_از_تاریخ#پیامبر_اسلام#جنگهای_پیامبر#تفسیر_قرآن#آل_عمرانامتیاز ۵ از ۵
https://ble.ir/khotoot_rowshan
undefined۵
undefined۲
undefined۲

۲۶۵

۷:۰۷

۲۷ تیر
thumbnail
#آبی_هاسعید تشکری#به_نشر
وجه مشترک همه‌ی کتاب‌های سعید تشکری امام رضاست، تمام داستان‌هایش در جایی به امام می‌رسند و این داستان هم درباره‌ی زکریای رومی است.زکریا مسیحی‌ است و طبیبی که آوازه‌اش در همه‌جا پیچیده است. او که همیشه به دنبال حق و حقیقت بوده، همزمان که می‌فهمد او را در دربار هارون‌الرشید می‌خواهند تا خلیفه را درمان کند، از انطاکیه می‌گریزد تا به دیدار امام رضا در مدینه برود. این راه فراز و نشیب‌های بسیاری برای او داشت و نویسنده در این میان، به حوادثی که منجر به شهادت حضرت معصومه شد نیز می‌پردازد...
داستان، خالی از خیال نمی‌شود اما این یکی پر از خیال بود و ماجراهایی که نمی‌دانی واقعی بودند یا برخاسته از خیالِ نویسنده؛ ماجرای عاشقانه‌ای که بین زکریا و وفا شروع می‌شود و بعد میان جیران و زکریا، گویی تمام ماجرای کتاب را به خود اختصاص داده؛ طوری که حوادث مربوط به زندگیِ امام و حرکت خواهر بزرگوار ایشان به سوی مرو و باقیِ مسائل، کاملاً به حاشیه رفته‌اند و من، این مسأله را در این کتاب نپسندیدم، و همین موضوع هم باعث می‌شود که این کتاب برای هر نوجوانی مناسب نباشد.وجهِ نامگذاری کتاب را هم نفهمیدم! در کتاب‌های دیگر این نویسنده، یکی از جذابیت‌هایش برایم این بود که در میانه‌ی داستان بفهمم چرا آن نام انتخاب شده اما در این یکی، هرچه پیش رفتم به نتیجه‌ای نرسیدم!از سوی دیگر، قلمِ تشکری، خاص است. جملات کوتاه و به هم ریخته که اجزای آن در جای خود ننشسته‌اند، برای بعضی کلافه کننده است و دیده‌ام که این افراد از کتاب‌ها و قلم سعید تشکری لذت نمی‌برند. اگر میخواهید این کتاب را بخوانید به این موضوع دقت کنید.

#عاشقانه#مذهبی#بزرگسال#امام_رضا#حضرت_معصومه#زکریای_رومیامتیاز ۳٫۵ از ۵
https://ble.ir/khotoot_rowshan
undefined۲

۶۶

۱۳:۴۰

۲۹ تیر
thumbnail
#حال_خوب undefined#مداد
https://ble.ir/khotoot_rowshan
undefined۵
undefined۱

۵۹

۸:۰۱

۳۰ تیر
thumbnail
#دوباره_نگاه_کن قدرت توجه به چیزهایی که همیشه پیش چشممان بوده‌اندتالی شاروت - کَس آر. سانستاین / بهناز دهکردی#ترجمان
محتوای کتاب خیلی شبیه به یکی از فصل‌های کتاب #فضیلت_کناره_گیری بود. در آن کتاب هم فصلی بود با موضوع ترک عادت‌ها، که آن جا راهکارهایی برای این امر ارائه شده بود اما در این کتاب مشخصاً به مسأله‌ی عادت کردن پرداخته است. نویسنده ابتدا توضیح داده که منظورش از این مسأله چیست، بعد آثار آن را گفته، نسبتش با خلاقیت را بیان کرده و پس از آن هم توضیح داده که عادت کردن و عادت نکردن در ساحت‌های مختلف زندگی انسان چه آثاری دارد. برای من این موضوع به خودیِ خود جذاب بوده و خواندن این کتاب، برایم جذاب‌ترش هم کرد! در بخش اول کتاب به نسبت عادت کردن با زندگی خوب پرداخته شده است؛این که شما اگر هرروز غذای مورد علاقه‌تان را بخورید، بعد از مدتی دیگر به آن غذا علاقه ندارید و از آن مهمتر -که بخش جذاب کتاب برای من هم همین جاست- این که ما از این ویژگیِ طبیعی انسان می‌توانیم در مواردی بهره بگیریم!نسبت عادت کردن با رسانه‌های اجتماعی و راه‌کاری برای بیدار شدن از کمای ناشی از فناوری که در نتیجه‌ی همین خاصیتِ ذهن انسان است. و ارتباط مسأله‌ی عادت کردن به مسائل مختلف و ارتباطش با تاب‌آوری که برای داشتن ذهنی سلام ضروری و حیاتی است.
در بخش دوم کتاب به موضوعی پرداخته بود که در جایگاه یک مادر همیشه گوشه‌ی ذهن من بود! اگر والدین هرشب برای خواباندن فرزند کوچکتر، از فرزند بزرگتر بخواهند که خود را به بخواب بزند -که به نوعی، دروغ گفتن است- آیا او به این رفتار یعنی دروغگویی عادت می‌کند؟ آن‌چه در این بخش آمده خلاصه‌ای از بعضی پژوهش‌ها پیرامون این موضوع است!
در ادامه‌ی بخش دوم و بخش سوم و چهارم کتاب هم به آثار اجتماعی عادت کردن پرداخته شده است. این که در چه مواردی کاربرد مثبت دارد و در چه مواردی اثر آن می‌تواند منفی باشد و حتی به این موضوع پرداخته شده که سرمایه‌داران و حاکمان چطور از این ویژگی استفاده می‌کنند تا آن رفتاری که می‌خواهند را در مردم ایجاد کنند. همین‌جا به جایگاه زن در جامعه و میزان رضایت‌مندی زنان در گذشته و حال علی‌رغم میزان آزادی عمل و رفاه اجتماعی آن‌ها پرداخته شده که این هم بخش بسیار قابل تأملی بود!
به طور کلی کتابِ خوبی بود و از خواندنش راضی‌م و آن را به کسانی که می‌خواهند در زندگی خود تغییراتی ایجاد کنند -مثبت یا منفی- توصیه می‌کنم چرا که تغییر نگاهشان به رفتار و عادت، می‌تواند در روند این تغییرات کمک‌کننده باشد.

#عادت#خودسازی#توسعه_فردیامتیاز ۴٫۵ از ۵
https://ble.ir/khotoot_rowshan
undefined۲

۵۵

۸:۴۴

۳۱ تیر
thumbnail
#یادداشت#حاج_فلسطین (معرفی کتاب!)[قسمت اول]
با خودم درگیر بودم که این بار برای معرفی کتاب، به رسمِ همیشه عکس جلد کتاب را بگذارم یا ... عکس کتاب را با یک جستجوی ساده پیدا می‌کنید ولی بگذارید این تصویر پاره‌های تنِ جاشده در یک تابوت اینجا باشد که حاج عماد که البته در میدانِ رزم لبنان همه به نام حاج رضوان می‌شناختندش می‌جنگید که حالا گل‌هایمان این‌طور پرپر نشوند! همیشه نهایتِ کم‌سن و سال بودن در ذهنمان، کنارِ عبارت «شهید گمنام» نوجوان‌های پانزده شانزده ساله‌ای بودند که با دستکاری کردن شناسنامه‌هایشان پایشان به جبهه باز شده بود، اما حالا، باید واژه‌ی گمنام را بگذاریم کنارِ کودکان دبستانیِ میناب ...
همیشه معتقد بودم بعضی کتاب‌ها رزق‌اند برای روزهای خاص؛ مثل این کتاب که هدیه‌ی تولدی بود که ماه‌ها بعد به دستم رسید، کتابی که شاید اگر هدیه‌اش نگرفته بودم هیچ وقت نمی‌خریدمش...اسم حاج عماد مغنیه، حاج رضوان یا هزاران اسم دیگری که نمی‌دانم اما خودش را به آن‌ها معرفی می‌کرد را وقتی شنیدم که شهید شد. همین که این مرد از حلقه‌ی اصلی حزب الله لبنان بود کافی بود برای اسطوره بودنش در ذهن و زندگی‌ام، اما صلابت عجیبی در نگاهش و آن عکس معروفش بود که همیشه مرا به خود جذب می‌کرد ... و من هیچ نمی‌شناختمش!
اوایل کتاب را که می‌خواندم در دلم می‌گفتم خب، این هم کتابی‌ است شبیه بقیه‌ی کتاب‌هایی که ما نوشتیم درباره‌ی شهدایمان، و راستش ته دلم غصه می‌خوردم که کاش این شهید را فدای کتاب نوشتن‌های سفارشی نکرده‌باشیم اما جلوتر که رفتم کم‌کم ورق برگشت...
بخشی از کتاب روایات دوستان و همکارانش بود، بعضی می‌دانستند او عماد مغنیه است و خیلی‌ها نه! او را به اسم حاج رضوان می‌شناختند یا حتی اسامی دیگر و هرکدام هم بعدها به مناسبتی فهمیدند که این، همان مرد افسانه‌ای است!آقای شهیدمان سال‌ها پیش در زیارت قبر شهید دوران گفته بود که ماجرای او را اگر در کتاب‌ها خوانده‌بودیم می‌گفتیم افسانه است اما مردان ما این افسانه‌ها را زندگی کرده‌اند... و من حالا که به قدر یک کتاب، حاج عماد را شناخته‌ام فکر می‌کنم او هم افسانه‌ای زنده بود در دوران ما...
بخش دیگری از کتاب روایت خانواده‌اش بود، مادر، برادرزاده، فرزند... هرچه روایاتشان را می‌خواندم بیشتر غبطه می‌خوردم به نقش پنهان‌شان در مبارزه با این غده‌ی سرطانی... مردی که هیچ وقت حاضر نشد محافظ داشته باشد اما خودش عجیب بلد بود خودش را حفظ کند! تواضع و احتیاط را با هم یک‌جا جمع کرده بود و همیشه هم بود و هم نبود! و عجب خانواده‌ای و عجیب همسری! همه شده بودند محافظانش! دخترش، شب عروسی به جای شادی از حضور پدر مراقب بود مبادا کسی از او عکس بگیرد؛ خانه‌ی ثابت نداشتند و این آوارگی را به جان خریده بودند؛ می‌دانستند چه باید بگویند و چه نه، و هزاران باید و نباید دیگر که عجیب در این خانواده جا افتاده بود...
اما نقطه‌ی عطف داستان برای من روایت سردار شهیدمان از جنگ سی و سه روزه‌ی لبنان بود... هرچه بگویم روایت را خراب کرده‌ام و فکر می‌کنم فقط باید آن را خواند، بارها و بارها ... کاش برایمان از آن روزها بیشتر روایت می‌کردند؛ کاش آن شکست و خفت و ذلت یهود را بیشتر نشان‌مان داده‌بودند... اصلا کاش فقط برایمان گفته‌بودند که حاج عماد مغنیه در مثلث ایران-لبنان-فلسطین تمام هستی‌اش را گذاشت. کاش برایمان روایت کرده بودند که اصلاً چه شد که جنوب لبنان و ضاحیه شد هدف صهیون و کاش...

........ https://ble.ir/khotoot_rowshan
undefined۶

۳۴۲

۱۷:۴۰

#یادداشت#حاج_فلسطین (معرفی کتاب!)[قسمت دوم]

حالا دارم عکس و فیلم‌های کفن‌های کوچکِ تکه‌پاره‌های بچه‌های میناب را می‌بینم و مویه‌های مادرانشان بر آن تکه‌پیکر‌هایی که بعد از دو ماه پیدا شدند و در یک قبر جمعی جا می‌گیرند... و یادم می‌افتد که برای سیدحسن و حزب‌الله مهم بود که پیکر شهدایشان را از یهودیان بگیرند و برای همین به کمین نشستند تا اسیر بگیرند و در ازای تبادل آن‌ها بتوانند پیکر پاک شهدا را به خاکِ پاکِ جنوب لبنان برگردانند و انگار خدا عزم‌شان را بر عزت بخشیدن به اسلام و تشیع و شهدا دیده بود که خواست این‌طور شود....
با خودم فکر می‌کنم چه خون‌ها که پای این انقلاب ریخته‌شده و چقدر جای حاج عمادها و حاج قاسم‌ها و سیدحسن‌ها خالی است که این تکه‌پاره‌های جگرگوشه‌های میناب را فدای نشستن پای میز مذاکره نکنند ...شنیده بودم سیدحسن نصرالله گفته بود که آقای شهید ما، پیش‌بینی‌هایی که می‌کرد همه محقق می‌شدند و این ناشی از تقوای او بود و حل شدن در خدا و اهل بیت... نمی‌دانم اما شاید عبارت بهتر برای توصیف او همان «حی متأله» باشد ... و یادم می‌آید که سید وقتی شنید آقا گفته رژیم صهیونیستی بیست و پنج سال آینده را نخواهد دید تعجب کرده بود و گفته آقا به من زمانی بسیار کوتاه‌تر را گفته‌اند و من دعای هرروزم است که آن روز را ببینم که حضرت حجت، در آن ارض مقدس نماز بخواند... اصلاً مگر به غیر این، داغی که بر دل‌هایمان نشسته سرد می‌شود؟


پی‌نوشت: من کم‌تر کتاب‌های مثل این را به نوجوان می‌دهم و اگر بخواهم پیشنهادش کنم قطعاً با احتیاطِ بسیار است اما این کتاب را به نوجوانی که به این فضا علاقه دارد و حوصله‌ی خواندنِ یک کتاب ۳۳۰ صفحه‌ای را دارد بدهید که روایت عزت و غیرت است ...

#نوجوان#بزرگسال#لبنان#غیرت_دینی#شهدا#حزب_الله_لبنان#حاج_عماد_مغنیه
https://ble.ir/khotoot_rowshan

۳۴۷

۱۷:۴۰