لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل «seungil»«
۱۸ عضو

«seungil»

همسرِکیم‌نامگیل.undefinedشیپرِ اعظم سونگیلundefined.
ترجمه ، اخبار ،فیلم ، ادیت ، عکساز سونگ‌گی و کیم‌نامگیل🫀
اینجا درمورد سونگی و نامگیل گپ میزنیم و خبرهارو میخونیم .
صحبتی فرمایشی:ble.ir/AnoBot?start=16a00e1c21918c
مشاهده در وب بله
۲۹ مهر
«seungil»
undefined قسمت نود و سه: " شیرینی " (خیلی شبیه دوره ویکتوریایی نشد ولی پذیرا باشید چون سهمیه عکسم تموم شد)
یگر نمی‌توانستم صدای شهر را بشنوم. ویکتور ادامه داد:+ می‌تونستم فکر کنم هرکسی که بهش نزدیک می‌شم، بالاخره یه روز ازم گرفته می‌شه. می‌تونستم به خودم بگم اگه چیزی رو دوست نداشته باشم، از دست دادنش هم درد نداره. ولی این‌طوری، حتی اگه هیچ‌کس رو از دست نمی‌دادم، دیگه چیزی هم نداشتم که بخوام نگهش دارم.نگاهش به من برگشت.+ بعد تو اومدی.لب‌هایم را بهم فشردم+ و من دوباره یه چیزی داشتم که ازش می‌ترسیدم.صدایش آرام‌تر شد.+ نه چون ضعیف بودم. چون برام مهم بودی.انگشت‌هایم دور ساقه‌های لیلیوم محکم شدند. گل‌ها کمی میان دستم فشرده شدند و فوراً فشارم را کمتر کردم. همیشه فکر می‌کردم عشق یعنی آدمی پیدا شود که ترس را از زندگی‌ات بیرون کند؛ کسی که دستت را بگیرد و به تو اطمینان بدهد دیگر هیچ اتفاق بدی نمی‌افتد.اما ویکتور هیچ‌وقت چنین وعده‌ای نداده بود. او می‌ترسید. من هم می‌ترسیدم. ما هر دو می‌دانستیم که جهان می‌تواند بی‌رحم باشد و هیچ عشقی، هرقدر عمیق، نمی‌تواند تضمین کند که فردا درد کمتری خواهد داشت. شاید عشق اصلاً قرار نبود ترس را از بین ببرد. شاید قرار بود چیزی باشد که آدم، با وجود ترسش، باز هم به سمتش برگردد. آرام گفتم:- منم از وقتی دوستت دارم، بیشتر می‌ترسم.دستش روی دسته‌ی دوچرخه محکم‌تر شد.- قبل از تو، اگه اتفاقی برام می‌افتاد، نهایتش این بود که درد می‌کشیدم. یا یه مدت طولانی غمگین می‌شدم. ولی حالا... هر بار که به آینده فکر می‌کنم، تو رو می‌بینم. نبات رو می‌بینم. چیزهایی رو می‌بینم که هنوز اتفاق نیفتادن و بااین‌حال، از همین حالا می‌ترسم از دستشون بدم. چشم‌هایم را از او گرفتم و به خانه‌هایی نگاه کردم که آرام‌آرام از کنارمان می‌گذشتند.- گاهی فکر می‌کنم کاش هیچ‌وقت عاشقت نمی‌شدم. نه چون دوستت ندارم... چون حالا دیگه نمی‌تونم تصور کنم دنیا بدون تو چه شکلیه. و از همین میترسم...برای چند لحظه فقط صدای قدم‌هایش را شنیدم. بعد، دوچرخه آهسته‌تر شد. ویکتور سرش را به طرفم برگرداند و با لحنی که شوخی از آن دور شده بود، پرسید:+ اگه می‌تونستی برگردی به روزی که من رو دیدی، باز هم انتخابم می‌کردی؟نگاهش کردم.- این سؤال رو چرا می‌پرسی؟+ چون دلم می‌خواد بدونم.- همین؟+ همین.می‌دانستم که همین نبود. ویکتور همیشه سؤال‌هایش را ساده‌تر از چیزی که واقعاً در ذهنش می‌گذشت، بیان می‌کرد. گاهی پشت یک جمله‌ی کوتاه، تمام آن چیزهایی پنهان می‌شد که از گفتنشان می‌ترسید.احتمالاً می‌خواست بداند اگر آن روزها را دوباره زندگی می‌کردم، اگر دوباره او را می‌دیدم و دوباره تمام آن دردها را تجربه می‌کردم، آیا باز هم حاضر بودم به او دل ببندم. آیا عشق من به او، از میان آن همه اتفاق، هنوز چیزی بود که انتخابش می‌کردم؟ سرم را کمی کج کردم.- حتی اگه بدونم قراره چقدر اذیت بشم؟+ آره.- حتی اگه بدونم یه روزی از شدت ترسی که ازت دارم داد میزنم و ازت میخوام که از زندگیم بریچشم‌هایش برای لحظه‌ای روی صورتم ثابت ماندند.+ آره.- حتی اگه بدونم ممکنه ‌‌... از دستت بدم؟این بار پاسخش کمی دیرتر آمد.+ آره.لبخند زدم؛ لبخندی کوچک که گوشه‌هایش می‌لرزیدند.- پس آره، ویکتور. باز هم انتخابت می‌کردم.چشم‌هایش نرم شدند. چیزی در نگاهش تغییر کرد؛ آن‌قدر ظریف که شاید هیچ‌کس جز من متوجهش نمی‌شد.+ چرا؟نگاهم را به دستش دوختم که هنوز دسته‌ی دوچرخه را نگه داشته بود. دست‌هایی مردانه، با بند انگشتانی که آثار سال‌ها جنگ و تمرین را بر خود داشتند. دست‌هایی که می‌توانستند شمشیر در دست بگیرند، بارهای سنگین را از جا بکنند، ادم بکشد، گلوی دشمن را بفشارند؛ اما وقتی به من میرسید ، چنان بااحتیاط مرا لمس می‌کردند که انگار از شیشه ساخته شده بودم. آهسته گفتم:- چون تو فقط کسی نیستی که عاشقش شدم، ویکتور. تو اولین کسی هستی که کنار اون تونستم بفهمم خودم کی‌ام.لبخند از صورتش محو شد؛ نه از سر ناراحتی، بلکه از آن سکوت عمیقی که گاهی پس از شنیدن چیزی غیرمنتظره، آدم را در خودش فرو می‌برد. ادامه دادم:- قبل از تو، همیشه فکر می‌کردم باید یه چیزی باشم تا کسی بتونه دوستم داشته باشه. باید خوب رفتار کنم، باید ساکت باشم، باید اون چیزی بشم که ازم می‌خوان. حتی وقتی ناراحت بودم، فکر می‌کردم حق ندارم نشونش بدم. وقتی چیزی می‌خواستم، قبل از اینکه به زبون بیارمش، از خودم می‌پرسیدم اصلاً حق دارم بخوامش یا نه. که خیلی کم پیش میومد توی اون قصر با کسی حرف بزنم یا اصلا بخوام رویای دوست داشته شدن داشته باشمنفسم لرزید. سعی کردم لبخندم را نگه دارم.- تو اولین کسی بودی که ازم پرسید چی می‌خوام. شاید به نظرت چیز مهمی نباشه، ولی برای من بود. خیلی مهم بود.چشم‌هایم را برای لحظه‌ای بستم.- تو به من یاد ندادی چطوری شاهزاده‌ی بهتری باشم. یادم ندادی چطوری کمتر گریه کنم یا چطوری طوری رفتار کنم که بقیه بیشتر دوستم داشته باشن. تو فقط... اجازه دادی لوس
undefined۱

۶

۱۹:۳۴

«seungil»
undefined قسمت نود و سه: " شیرینی " (خیلی شبیه دوره ویکتوریایی نشد ولی پذیرا باشید چون سهمیه عکسم تموم شد)
ین باشم.صدایم آرام‌تر شد.- و من عاشق این شدم که کنار تو، مجبور نیستم برای دوست‌داشتنی بودن تلاش کنم.ویکتور چیزی نگفت. برای نخستین بار از وقتی از مغازه بیرون آمده بودیم، دستش را از دسته‌ی دوچرخه برداشت و انگشتانم را گرفت. دوچرخه کمی به سمتش متمایل شد لحظه‌ای ترسیدم ، اما با دست دیگرش آن را نگه داشت و همچنان آرام پیش رفت. دستش گرم بود. گرمایی واقعی، زنده و آشنا. انگشتانم را میان انگشتانش جا دادم.+ عزیزکم...صدایش اندکی خش داشت. سرم را بالا آوردم.- جانم؟لبخند کوچکی زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر از شادی، اندوهی شیرین در خودشان دارند.+ کاش زودتر پیدات کرده بودم.قلبم فشرده شد. همیشه فکر می‌کردم اگر ویکتور زودتر وارد زندگی‌ام می‌شد، شاید همه‌چیز فرق می‌کرد. شاید روزهای کمتری را در تنهایی می‌گذراندم. شاید زودتر می‌فهمیدم که محبت چیزی نیست که باید برای به دست آوردنش زانو زد. شاید سال‌ها پیش، وقتی شب‌ها در اتاقم گریه می‌کردم، کسی بود که بی‌آنکه بخواهد دلیل اشک‌هایم را بداند، کنارم بنشیند. اما حالا که به گذشته نگاه می‌کردم، می‌فهمیدم حتی این آرزو هم زخمی در خودش دارد. اگر زودتر همدیگر را پیدا می‌کردیم، آیا او همان مردی می‌شد که امروز دوستش داشتم؟ آیا من همان لوسینی می‌شدم که حالا می‌توانست دستش را بگیرد و از دوست داشتنش حرف بزند؟ نمی‌دانستم. پس فقط گفتم:- کاش...انگشت شستم را روی پشت دستش کشیدم.- ولی حالا پیدام کردی.ویکتور نگاهم کرد.- پس دیگه لازم نیست برای چیزی که گذشته، حسرت بخوریم. نه؟چند لحظه به من خیره ماند و بعد آهسته سر تکان داد.+ نه، فرشته‌ی من. دیگه لازم نیست.نور آفتاب از میان شاخه‌های درختان می‌گذشت و روی زمین، لکه‌های طلایی می‌ساخت. هر بار که از زیر سایه‌ای بیرون می‌آمدیم، گرمای آفتاب روی صورتم می‌نشست و عطر گل‌های سفید در میان بوی جنگل و خاک مرطوب، آرام با باد جابه‌جا می‌شد. دوچرخه همچنان آهسته حرکت می‌کرد. ویکتور دیگر حرفی نمی‌زد، دستم را رها کرد تا دوچرخه را بهتر مدیریت کند‌. من هم چیزی نمی‌گفتم. سکوت میانمان از آن سکوت‌هایی نبود که آدم را وادار به پیدا کردن حرفی برای پر کردنش کند. می‌توانستم در آن سکوت نفس بکشم، به گل‌ها نگاه کنم و بگذارم خستگی در استخوان‌هایم بنشیند، بی‌آنکه مجبور باشم خودم را سرحال نشان بدهم. چند قدم جلوتر، پسربچه‌ای با موهای آشفته از کنارمان دوید. توپ کوچکی زیر بغلش بود و صدای زنی از پشت سرش بلند شد که اسمش را صدا می‌زد. پسرک بی‌آنکه برگردد، دستش را بالا برد و با خنده فریاد زد که دارد برمی‌گردد. نگاهم تا وقتی از دیدرس خارج شد، دنبالش رفت. ویکتور بالاخره ایستاد. +رسیدیمنگاه دوختم به مغازه‌ی جواهرسازی پیرمرد... خاطراتم مقابل چشمانم مجسم شدند. گل‌های لیلیوم را به سینه‌ام نزدیک کردم. ویکتور دوچرخه را محکم نگه داشت تا پیاده شوم.+ بفرمایید پرنس منارام پا روی سنگ فرش گذاشتم و پایین رفتم. - ممنونم.ویکتور با ارامش و بی عجله دوچرخه را کنار دیوار گذاشت و مقابل درب مغازه ایستاد و طرفم برگشت+ خوبی؟- اره.+ یه مدت قراره اینجا بمونیم خب؟ شاید از اخلاقیات پیرمرد خوشت نیاد شاید تلخی کنه و بی حوصلگیشو زیاد ببینی ولی به رو خودت نیار. چیزی توی دلش نیست. سری تکان میدهم- باشه عزیزم.ویکتور دستم را گرفت و در مغازه را گشود و قدم به داخل مغازه گذاشت. بوی عطری سنگین در فضا پیچیده بود. چشمم به اولین چیزی که خورد ، پسری حدودا ۳۰ و چندساله که مرتب و خوش چهره بود و پشت ویترین شیشه‌ای مغازه ایستاده و داشت جعبه جواهراتی را مرتب میکرد. چشمش روی من و ویکتور نشست. - بفرمایید؟پیرمرد در مغازه نبود. ویکتور پارچه‌ی روی صورتش را پایین کشید و کلاه شنلش را از سر انداخت. صدایش شعفی عجیب داشت.+ منم اِمیل!امیل جا خورد- ویکتور!؟ تو... ویکتور ارام خندید+ اره خودمم...-------------------روی کاناپه‌ی چرمِ دونفره‌ی مغازه نشسته بودیم. حالا دیگر امیل میدانست من همسر ویکتور و شاهزاده‌ی چهارم هتورنم. میدانست از دو گارد سلطنتی میگریزیم و به پناهگاه نیاز داریم و من میدانستم امیل پسر پیرمرد و تنها وارث اوست. پیرمرد هم تا اواخر شب قرار نبود برگردد. امیل به سمت در کوچک اخر مغازه رفت و چند دقیقه بعد، با سینی‌ای چای و جعبه‌ی شیرینی برگشت. آن‌ها را روی میز مقابلمان گذاشت و صندلی دیگری جلو کشید و نشست- بفرمایید. احتمالاً از صبح چیزی نخوردید.ویکتور نگاهی به من انداخت؛ نگاهی که به‌وضوح می‌گفت منظور امیل فقط من بوده‌ام.+ ایشون غذای مورد علاقشون مغز منه.لب‌هایم را جمع کردم و زیر لب گفتم:- ویکتور...امیل خندید و در جعبه‌ی شیرینی را باز کرد.- این‌ها رو صبح تازه آوردن. امتحانشون کنید.شیرینی‌ها کوچک و طلایی‌رنگ بودند؛ با لایه‌ای نازک از شکر که روی سطحشان نشسته بود و مغزی نرم و معطر داشتند. ویکتور یکی برداشت، لحظه‌ای به آن نگاه ک
undefined۱

۶

۱۹:۳۴

«seungil»
undefined قسمت نود و سه: " شیرینی " (خیلی شبیه دوره ویکتوریایی نشد ولی پذیرا باشید چون سهمیه عکسم تموم شد)
رد و بعد به طرف من گرفت.+ بفرمایید، سرورم.با رضایت شیرینی را از دستش گرفتم و ارام گفتم- ممنونم، همسر عزیزم.لبخندش عمیق شد.+ نوش جونت قشنگمشیرینی را گاز زدم و چشم‌هایم ناخودآگاه بسته شدند. طعم کره و عسل، با عطر ملایم دارچین، روی زبانم نشست. شیرینی نه بیش از اندازه شیرین بود و نه آن‌قدر خشک که آدم را از خوردن پشیمان کند. با اولین لقمه، گرسنگی‌ای که از صبح در معده‌ام چنگ انداخته بود، دوباره خودش را به یادم آورد. شیرینی اول را تمام کردم. بعد دومی را. سومی را هم تقریباً بی‌آنکه متوجه شده باشم، خوردم. ویکتور و امیل سرگرم صحبت شده بودند و من، که حالا احساس می‌کردم معده‌ام تازه از خواب بیدار شده، بی‌سروصدا به سراغ شیرینی بعدی رفتم.+ خب، از کجا شروع کنم؟ راه برگشت خودش یه داستان جداست.سرم را بالا آوردم و نگاهم به ویکتور افتاد. دیدم فنجان چایش را در دست گرفته و با حالتی آسوده به پشتی کاناپه تکیه داده. خستگی سفر هنوز در چهره‌اش دیده می‌شد، اما حضور در آن مغازه، در کنار کسی که از گذشته‌اش می‌شناخت، انگار بخشی از سنگینی آن روزها را از دوشش برداشته بود. امیل آرنجش را روی دسته‌ی صندلی گذاشت.- از همون جایی بگو که آخرین بار دیدمت. هنوز باورم نمی‌شه واقعاً برگشتی هتورن.ویکتور لبخند کمرنگی زد.+ خودمم هنوز باورم نمی‌شه.مکث کوتاهی کرد و بعد، با همان لحن آرام و بی‌تکلفش، از سفر گفت؛ از کشتی و روزهای طولانی دریا، از مسیرهایی که مجبور شده بودند عوض کنند و از دشواری‌هایی که برای رسیدن به هتورن پشت سر گذاشته بودند. همه‌چیز را تعریف نمی‌کرد. بعضی اتفاق‌ها را کوتاه می‌گفت و از کنارشان می‌گذشت؛ بعضی دیگر را اصلاً به زبان نمی‌آورد. امیل هم آن‌قدر او را می‌شناخت که بداند کدام سؤال‌ها را نباید بپرسد. من به حرف‌هایشان گوش می‌دادم و هم‌زمان، پنجمین شیرینی را برداشتم. بعد ششمین را. وقتی دستم برای هفتمین بار به طرف جعبه رفت، تازه متوجه شدم چه تعداد شیرینی خورده‌ام. برای لحظه‌ای به دستم خیره ماندم. هفت تا. هفت شیرینی کوچک، آن هم در فاصله‌ای که ویکتور هنوز نصف داستان
undefined۱

۶

۱۹:۳۴

«seungil»
undefined قسمت نود و سه: " شیرینی " (خیلی شبیه دوره ویکتوریایی نشد ولی پذیرا باشید چون سهمیه عکسم تموم شد)
سفرش را تعریف نکرده بود. شاید باید خجالت می‌کشیدم. شاید لازم بود شیرینی را سر جایش بگذارم و وانمود کنم دیگر میلی به خوردن ندارم. اما معده‌ام با دیدن جعبه‌ی باز، چنان مشتاقانه خودش را به یادم آورد که تصمیم گرفتم به‌جای فکر کردن به تعداد شیرینی‌ها، از همان یکی که در دست داشتم لذت ببرم. بالاخره من فقط مسئول خودم نبودم. نبات هم بود. لبخندم را پشت شیرینی پنهان کردم.+ ... بعد هم مجبور شدیم مسیرمون رو عوض کنیم. نمی‌خواستم کسی بفهمه مقصد واقعی‌مون کجاست.امیل با دقت گوش می‌داد.- پس هنوز هم فکر می‌کنی ممکنه دنبالتون بیان؟ویکتور فنجانش را روی نعلبکی گذاشت.+ نمی‌خوام روی امنیت خودمون قمار کنم. تا وقتی مطمئن نشم اوضاع آروم شده، ترجیح می‌دم احتیاط کنیم.نگاهش برای لحظه‌ای به من افتاد.+ مخصوصاً حالا.امیل هم نگاهم کرد. چشم‌هایش برای لحظه‌ای روی صورتم ماندند و بعد به‌آرامی سر تکان داد.- می‌فهمم. هر کاری از دستم بربیاد، انجام می‌دم. تا وقتی اینجایید، خیالتون راحت باشه.ویکتور از او تشکر کرد و دوباره صحبتشان ادامه پیدا کرد. من آخرین تکه‌ی شیرینی هفتم را خوردم و دستم را به طرف فنجان چایم بردم. فنجان را کمی بلند کردم. چیزی نمانده بود. فقط چند قطره‌ی کم‌رنگ ته آن جمع شده بودند و وقتی فنجان را کج کردم، به آرامی روی چینی سفید لغزیدند. لب‌هایم را روی هم فشردم. چای می‌خواستم. نه، درواقع، خیلی بیشتر از آنچه حاضر بودم اعتراف کنم، چای می‌خواستم. چای گرم و خوش‌عطری که بتوانم آرام‌آرام بنوشم و در همان حال به گفت‌وگوی آن دو گوش بدهم. اما امیل تازه برایمان چای آورده بود و من هم با اشتهایی که انگار قصد نداشت به این زودی‌ها دست از سرم بردارد، بخش قابل‌توجهی از شیرینی‌های جعبه را خورده بودم. چطور می‌توانستم دوباره از او چای بخواهم؟ به جعبه نگاه کردم. بعد به فنجان خالی. بعد به امیل که با علاقه درباره‌ی اتفاقی قدیمی با ویکتور حرف می‌زد. نه. نمی‌شد وسط صحبتشان حرفشان را قطع کنم و بگویم چای می‌خواهم. آن هم درست بعد از آنکه هفت شیرینی خورده بودم!آهسته فنجان را روی میز گذاشتم و خودم را کمی به پشتی کاناپه تکیه دادم. شاید اگر صبر می‌کردم، امیل خودش متوجه می‌شد. نگاهی کوتاه به فنجان انداختم. نه، متوجه نمی‌شد. شاید اگر ویکتور چای بیشتری می‌خواست، می‌توانستم من هم بگویم...نگاهم به فنجان ویکتور افتاد. هنوز کمی چای در آن باقی مانده بود.عالی شد! نفس آرامی از بینی بیرون دادم. ویکتور درست در همان لحظه چیزی گفت که باعث شد امیل بخندد. نگاهش به صورت او بود و دستش را هنگام حرف زدن تکان می‌داد. به نظر می‌رسید کاملاً درگیر گفت‌وگو شده است. به او نزدیک‌تر شدم.ابتدا فقط کمی؛ آن‌قدر که شانه‌ام به بازویش برسد. ویکتور حرفش را ادامه داد، اما نگاهش برای لحظه‌ای به من افتاد. چیزی نگفت. فقط دستش را از روی دسته‌ی کاناپه برداشت و پشت کمرم گذاشت تا بتوانم راحت‌تر به او تکیه بدهم. همین کافی بود. کمی بیشتر به سمتش چرخیدم و صورتم را نزدیک گوشش بردم. صدایم را آن‌قدر پایین آوردم که امیل نتواند بشنود. ویکتور سرش را طرفم خم کرد - ویکتور...+ جانم؟نگاهم را به فنجان خالی‌ام دوختم و با صدایی آهسته، تقریباً شبیه زمزمه‌ی کودکی که از گفتن خواسته‌اش خجالت می‌کشد، گفتم:- من... بازم چایی می‌خوام.ویکتور برای لحظه‌ای ساکت ماند. احساس کردم لبخندی روی صورتش نشسته؛ نگاهش کردم تا ببینم چه واکنشی نشان می‌دهد.+ چی، عزیزکم؟چشم‌هایم را ریز کردم و آهسته‌تر گفتم:- چایی‌م تموم شده...این بار شانه‌اش زیر گونه‌ام لرزید. داشت می‌خندید. فوراً سرم را بالا آوردم و با اخم نگاهش کردم.- نخند!ویکتور لب‌هایش را روی هم فشرد و سعی کرد حالت صورتش را عادی نگه دارد. تلاشش به‌طرز خنده‌داری بی‌فایده بود؛ گوشه‌ی چشم‌هایش جمع شده بود و آن برق آشنای شیطنت در نگاهش می‌درخشید.+ من که نخندیدم، فرشته‌ی من.- داری می‌خندی!+ به جون تو، دارم به حرف‌های امیل گوش می‌دم.- دروغ‌گو.لبخندش عمیق‌تر شد. دستش را پشت کمرم آرام نوازش کرد و سرش را دوباره نزدیک گوشم آورد.+ خب، چرا خودت به امیل نمی‌گی یه فنجون دیگه برات بیاره؟ نگاهم را به امیل انداختم که همچنان منتظر ادامه‌ی صحبت ویکتور بود.- خجالت می‌کشم...این بار دیگر نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. خنده‌اش بلند نبود، اما آن‌قدر نزدیک بود که گرمایش را کنار گوشم احساس کردم. فوراً دستم را روی بازویش گذاشتم.- ویکتور!+ باشه، باشه، عزیزکم. نخندیدم.- اصلاً هم نخندیدی!+ اصلاً.با حرص نگاهش کردم. او هم، با آن قیافه‌ی به‌ظاهر جدی و چشم‌هایی که از خنده برق می‌زدند، دوباره رو به امیل کرد.+ راستی، امیل، می‌شه یه فنجون چای دیگه برای همسرم بیاری؟امیل بلافاصله نگاهم کرد.- البته! چرا خودتون نگفتید؟ چای تازه دم کنم یا از همون قوری براتون بریزم؟پیش از آنکه بتوانم جواب بدهم، ویکتور با لحنی ک

۶

۱۹:۳۶

«seungil»
undefined قسمت نود و سه: " شیرینی " (خیلی شبیه دوره ویکتوریایی نشد ولی پذیرا باشید چون سهمیه عکسم تموم شد)
املاً جدی گفت:+ اگه زحمتی نیست، تازه دم باشه. ظاهراً چای قبلی دیگه جوابگوی نیازهای همسر من نیست.چشم‌هایم از تعجب گرد شدند.- ویکتور!امیل خندید و از جایش بلند شد.- چشمهمین که از کنار میز دور شد، به طرف ویکتور برگشتم و با صدای آهسته‌ای که از شدت خجالت می‌لرزید، گفتم:- من دیگه باهات حرف نمی‌زنم.او به پشتی کاناپه تکیه داد و با رضایت نگاهم کرد.+ واقعاً؟- آره.+ پس دیگه نمی‌تونم ازت بپرسم بازم شیرینی میخوای یا نه. چون تو قرار نیست جوابمو بدی نگاهم بی‌اختیار به جعبه‌ی شیرینی افتاد. ویکتور این بار آشکارا خندید. من هم، با تمام تلاشم برای حفظ غرورم، نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم.- تو خیلی بدی.+ می‌دونم، خوشگل من.دستش را میان دستم گرفتم و انگشتانم را دور دستش بستم.- ولی چاییم رو که آوردن، دیگه باهات حرف نمی‌زنم.ویکتور سرش را پایین آورد و لب‌هایش را به موهایم رساند.+ هرچی تو بخوای، فرشته‌ی من. میدونم که زیاد طاقت نمیاری...درست میگفت! ویکتور با لبخندی کاملاً بی‌گناه دستش را به طرف جعبه‌ی شیرینی دراز کرد و یکی دیگر برداشت. آن را جلوی من گرفت.+ بفرمایید، همسرم. اینم برای اینکه تا چای آماده می‌شه، گرسنه نمونی.به شیرینی نگاه کردم، بعد به صورتش.- تو میخوای حرصمو بیشتر دراری؟+ نه عزیزکم. من فقط دارم از همسر باردارم پذیرایی می‌کنم.شیرینی را از دستش گرفتم و زیر لب غر زدم:- باهات قهرمویکتور لبخند زد.+ می‌دونم.دستم را رها نکرد؛ حتی وقتی امیل فنجان تازه‌ی چای را مقابلم گذاشت و عطر گرمش میان بوی چوب و شیرینی پیچید. من هم، درحالی‌که به بخار نازک بالای فنجان نگاه می‌کردم، آرام‌ به شکمم دست کشیدم و زیر لب گفتم- نبات، فکر کنم پدرت خوب بلده چطور لوسمون کنه.و با اولین جرعه‌ی چای، برای لحظه‌ای کوتاه، حس ارامشی در جانم دوید. حسی نشات گرفته از رویای خانه در جنگل مخفی و زندگی‌ایی طولانی با ویکتور و فرزندانمان...

#فیک#نفرین_نور#سونگیل
undefined۱

۶

۱۹:۳۶

این همه فیک نوشتم یه ری اکشنمون نشه؟

۶

۲۰:۲۲

thumbnail
undefined۱

۶

۲۰:۴۲

thumbnail
این شما و اینم لوس‌ترین پسر کره جنوبی
undefined۱

۶

۲۰:۴۲

بازارسال شده از 남길의여왕
لوسین میگه کاشکی زودتر ویکتور رو پیدا میکردم اگر چند سال پیش ویکتور لوسین رو میدید بهش که نمیگفت بیا همسرم شو میگفت به به چه پسر کوچولو نازس این شکلات رو بگیر و برو بازی کنundefinedundefined

۱

۲۰:۵۵

«seungil»
لوسین میگه کاشکی زودتر ویکتور رو پیدا میکردم اگر چند سال پیش ویکتور لوسین رو میدید بهش که نمیگفت بیا همسرم شو میگفت به به چه پسر کوچولو نازس این شکلات رو بگیر و برو بازی کنundefinedundefined
شاهزاده‌ی جوان ۱۷ ساله می‌تونه عاشق بشه و ازدواج کنهحتی ۱۶ ساله..
البته به قوانین سلطنتی هم مرتبط میشهنهایت عشقشون مخفی میموند...

۵

۲۰:۵۶