کیش مهر
حضرت نیازی به عزاداری ما ندارد. این عزای ما عزای خودمان است. عزای دوری از این حقایق برتر. ما بخشی از قتله عاشورا هستیم، چرا که داریم همان کار را انجام میدهیم هر روز داریم به حقیقت حسینیمان بیتوجهی میکنیم در حالی که دعوت میکنیم، مرتب یا حسین میگوییم، از آن درخواست میکنیم و تمایل داریم با همه وجود که به آن حقیقت برسیم، اما به محض اینکه در این گردونه زندگی روزمره قرار می گیریم به دلایل مختلف از ان حقیقت فارغ میشویم. آن دعوتی که کردیم اینجا فراموش میکنیم و همان کاری که میکنیم که قتله حسین انجام دادند. البته به تناسب خودمان و در حد خودمان و به اندازه خودمان، بازگشت ما، در این روز امکان دارد برگردیم! انگار که این دعوت ناصر حسین بن علی و دعوت عباس بن علی برای ما هست و میتوانیم برگردیم. برگشت ما با این پیمان است که ما هم به تناسب خودمان ان وظایفی که داریم را انجام بدهیم. این وظایف نه پیچیده است نه سخت است، همان مقداری که متوجه میشویم و این پیمان از طرف آن صاحبان پیمان، آن کسانی که مقابل ما هستند حتما و حتما به وفاداری و به نتیجه میرسد، این طرف(یعنی ما) هست که باید انجام بدهد و وفادار باشد. این پیمان چیست؟ این پیمان که ما زندگی خودمان را در آن حدی که میدانیم، به نظم و انضباط بیاوریم و در جهت عمل به وظایف خودمان با یک برنامه مشخص، با آن حداقلهایی که درک میکنیم، امر را نباید بر خودمان پیچیده کنیم تا شیطان بر ما مسلط شود و هزاران بهانه اورد برای اینکه جلوی عمل ما را بگیرد، برای هر کدام از ما مسیر مشخص و معینی وجود دارد، این عمل را وقتی که به نظم درآوریم، کاملا در تسلط انسانهپ است و این پیمان از طرف ما در این روز، خدمت این حقیقت برتر باید انجام شود، این پیمان باید صورت بگیرد، این عهد باید بسته شود، به خصوص در جزئیات، چراکه در جزئیات است که انسان فراموش میکند، در کلیات همیشه انسان دچار شعارها، حرفهای مبهم، ایدهآلها، تخیلات میشود و فکر میکند که رفته و دارد به نتیجه میرسد؛ نه اینکه بلافاصله برای خودمان این بهانه را درست کنیم که ما مصادیق را نمیشناسیم، همان مقداری که میشناسیم و همان حدی که برایمان روشن است به شرط نظم و انضباط و به شرط تداوم؛ این پیمانی است که ما این طرف می بندیم و نتیجه از آن طرف قطعیست. آن طرف مقابل ما بابالحوائج است، در اینکه حاجتی که ما داریم و او برای ما برآورده میکند، هیچ تردیدی نیست.
درخواست در واقع آن دعوتی است که از ما میکند، این دستورات به عزاداری، دستور به احیای امر عاشورا، دستور به گریه برای حسین بن علی و عباس و این همه سفارشات، برای این عمل است و این عمل به یک امر عادی خیلی ابتدایی تبدیل میشود اگر انسان خوب فکر بکند نه اینکه انواع بهانهها و انواع ابهامها و انواع مه آلود کردن مسائل و انواع تردیدهایی که در انسان برای خودش درست میکند، همین تردیدها و ابهامها و فضاهای مهآلود را کنار گذارد و همان چیزی که واضح و روشن است، به شرط نظم و استمرار و انضباط را به کار گیرد. مراقبه دقیق و روشن، همان چیزی که برای انسان مقدور است نه بیشتر، این پیمانی که انسان میتواند ببندد و این پیمان را اگر ببندد، نتیجه قطعی است. اگر این دهه اول محرم ظهور و حضور و شروع سال جدید است، در این دهه بناست که برنامهای که برای این سال دارد را باید طوری تنظیم کند برای آن چیزهایی که میداند، در همان حدی که متوجه است نه بیشتر که دچار انواع ابهامات شیطانی شود. همان چیزی که روشن و واضح است، اما آن چیزهایی که واضح است را پیمان ببندد که از آنها کوتاه نیاید، همان طوری که عباس بن علی از اموری که میدانست کوتاه نیامد، اگرچه آن مقام خواست اوست، ما هم به تناسب خودمان و ظرف و توانایی و قدرتمان و موقعیتمان و شخصیتمان و هویتمان، همان عباسی شدن برایمان مقدور است و آن حقیقت عباسی برای ما هم مرتبه و جلوه و ظهور خاص خودش را دارد. انسان آن حقیقت را با این پیمان احیا میکند. وقتی که احیا کرد، نتیجه قطعی است. مگر اینکه خودش پیمان را بشکند. مگر اینکه وسط کاری پشیمان شود یا گرفتار حب و بغضها شود یا گرفتار زندگی روزمره شود یا گرفتار بیارادگی و بیهمتی شود یا گرفتار بینظمی شود. اما اگر او به این مسیر، همان قدری که میشناسد نه بیشتر، وارد شود، به محض ورود، انواع تردیدها سوالات و ابهامات شیطانی جلوی انسان قرار میگیرد که: من این رو نمیدانم! اطلاع ندارم! مصادیقش را نمیدانم! در این دو راهی چیکار کنم! سوال پشت سر سوال، این سوالاتی که باعث میشود انسان آن چیزی که میداند و یقین دارد را ترک کند و برود سراغ این امور متشابه؛ همانطوری که در قرآن محکمات و متشابهاتی هست، آنهایی که اهل ایماناند، این محکمات را میگیرند. آنهایی که در قلوبشان مشکل و تردیدی هست و این قلب یک مرضی دارد که سراغ متشابهات میرود. متشابهات را نیاز نداریم وقتی که محکماتی هست که با آن محکمات زندگیمان را میسازیم و با این محکمات با حقیقت عباسی پیمان میبندیم، حقیقتی که بابالحوائج است. مگر ممکن است که مریض ظاهری جسمی را شفا بدهد اما مرض روحی که حقیقت انسانیت به آن وصل است را شفا ندهد؟ امکان ندارد. چگونه عباسی که به حوائج عادی یک عرب بیابانی که به حرم میآید، آن طور جواب میدهد اما به ما ندهد؟ امکان ندارد. این نقص از ماست! فرق آن عرب بیابانی که از عباس حاجتش را میگیرد این است که حاجتش بسی واضح و روشن است. چیزی که میخواهد را تقاضا میکند و نتیجه را میگیرد؛ اما ما وقتی که وارد میشویم بیش از او حرم میرویم، بیش از او فلسفه و حکمت و انواع امور مطالعات و چیزها را میخوانیم، بیش از او جلسه میرویم، بیش از اون روضه میرویم، بیش از او گریه میکنیم، اما این مشکلات درونی را حل نمیکنیم و آن را به یک امر بسیط و روشن و واضح تبدیل نمیکنیم. این پیمانی که امروز باید ببندیم، پیمان به این حقیقت واضح و روشن است و جواب قطعی است و هیچ تردیدی در آن نیست. همان چیزی که انسان میداند، همان واضحها و ابتداییات به شرط نظم و استمرار؛ سال آینده را با این پیمان تغییر ماهیت میدهیم و زندگی را تبدیل میکنیم به زندگی که پس از این سال با گذشته متفاوت است و این امر برای تک تک ما شدنی است و هیچ تردیدی نیست و هیچ فرقی بین انسانها نیست. هر کسی که این حقیقت عباسی را در حد و اندازه خودش بشناسد که فقط باید انواع تردیدات و شبههها و مرضهای روحی رو بر آن وارد نکند و این شناخت خودش را خراب نکند و بعد هم این شناخت را تبدیل به یک عمل واضح کند و بر ان پیمان ببندد و این پیمان نتیجهش قطعی است. اگر ما ذرهای در حد خودمان بر عملمان پافشاری بکنیم، در این سال آینده ابوالفضل العباس که باب الحوائج است، این حاجت را زودتر از همه حاجتها به ما می دهد. چون هدفشان اینهاست نه آن امور ظاهری، اصل بابالحوائج بودن در این امور است که معنی و مصداق و مفهوم دارد، نه امور ظاهری و این نتیجه را ما با این پیمان قطعا میگیریم بدون تردید.
والسلام
والسلام
۳۴
۴:۱۷
کیش مهر
مجلسِ حسینیِ کیشِ مهر سال ششم | مجازی محرم ۱۴۰۵ پیمان همراه با محمدحسین قدوسی سوم، چهارم، پنجم تیرماه ساعت ۶ صبح لینک اسکایروم https://skyroom.online/ch/allamehwisdom/mmat @kishemehr1400
شرط وصول به قله های معنوی.mp3
۲۲:۴۴-۵.۲۱ مگابایت
●مجلس حسینی کیشِ مهر●سال ششم | مجازی●شرط وصول به قلههای معنوی●۱۰ محرم ۱۴۴۸ عاشورای حسینی
پیمان
@kishemehr1400
@kishemehr1400
۳۵
۴:۱۸
کیش مهر
●مجلس حسینی کیشِ مهر ●سال ششم | مجازی ●شرط وصول به قلههای معنوی ●۱۰ محرم ۱۴۴۸ عاشورای حسینی
پیمان @kishemehr1400
مقام و جایگاه سیدالشهدا(ع) ناشی از این حادثه و ناشی از عملی است که حضرت توفیق آن را پیدا میکند. گرچه همهٔ اهلبیت(ع) نور واحد هستند، اما این خصیصهٔ سیدالشهدا(ع) است که به این درجه از بروز و ظهور میرسد. این درجه از بروز و ظهور، خاص حضرت است؛ همانگونه که دیگر معصومان(ع) نیز هر یک خصیصهٔ خاصی داشتند. این خصیصه منافاتی با نور واحد بودن آنان ندارد.
حقیقت برتری و آنچه در همهٔ ایشان مشترک است، هنگامی که در مقام و موقعیت خاصی قرار میگیرد، امکان بروز و ظهور پیدا میکند. این امکانی که برای سیدالشهدا(ع) حاصل شده، برای بروز و ظهور مختص خود ایشان است و خصیصهٔ خاص حضرت به شمار میرود. به همین دلیل، معنویت، مقامات خاص و شرایط ویژهای که برای سیدالشهدا(ع) حاصل میشود، مختص ایشان است.
گفتهاند که امکان ندارد کسی به درجات عالی معنویت برسد، مگر آنکه از مقام سیدالشهدا(ع) بهره ببرد و از طریق ایشان، از راه حضرت و از راه توسل به حضرت، به آن مراتب دست یابد. این خصیصهای که برای سیدالشهدا(ع) ایجاد شده، به دلیل بروز و ظهور خاصی است که برای ایشان رخ داده است. این بروز و ظهور خاص، بدون آن فداکاریها، بدون آن شهادتها، بدون آن اسارتها و بدون آن مصیبتها امکانپذیر نبود.
مصیبت عاشورا و مصیبت حضرت، مصیبت اصحاب، یاران و خاندان پیامبر(ص) در آن روز و پس از آن، که بزرگترین مصیبت عالم و سختترین شرایط است و همهٔ اولیای الهی از بدو خلقت تا روز قیامت برای آن عزادار هستند، عامل رسیدن حضرت به آن درجهٔ خاص از بروز و ظهور بوده است. بدون این مصیبت، چنین امری امکان نداشت.
اگرچه آن حقیقتِ مسیر، بدون چنین مصیبتی نیز برای حضرت وجود داشت و آن نور واحدی که در همهٔ اهلبیت(ع) هست، در حضرت نیز بود، اما هنگامی که به این درجه از بروز میرسد، امکان دستیابی به آن خصیصهٔ ویژه برای ایشان فراهم میشود و بدون آن ممکن نیست.
این طبیعت مسیر انسانی و سرمشق ما برای زندگی خودمان است. امکان ندارد انسان بدون مشکلات خاصی که گاه برای او فراهم میشود و بدون گذر کردن، عمل کردن و اقدامهای خاص و ویژه، بتواند از گذرگاهها و تنگههای خاص روحی عبور کند و به قلههای ویژه برسد.
انسان با توجه به حضرت و با پیمان بستن با حضرت ابوالفضل العباس(ع)، که دارای مقام خاص تمکّن است، امکان ویژهای پیدا میکند. این امکان ویژه، با همان پیمانی که دیروز دربارهٔ آن سخن گفته شد، برای انسان فراهم میشود. حضرت ابوالفضل العباس(ع) مقام خاصی دارند و این مقام، امکان رسیدن به حوائج مادی و معنوی و قلههای خاص را برای انسان فراهم میکند؛ مشروط بر آنکه انسان این پیمان را ببندد، خود را در آن مقام قرار دهد و آمادهٔ دریافت فیوضات حضرت باشد.
در امور معنوی، این نتیجه حاصل میشود؛ اما این نتیجه، نتیجهای متوسط است. حوائج انسان در مقام توجه به حضرت ابوالفضل العباس(ع)، که بابالحوائج هستند، برآورده میشود؛ اما رسیدن به قلههای ویژه شرایط خاصی دارد و آن شرایط خاص، در حقیقت حسینی نهفته است. این حقیقت برای ما سرمشق است و امکان رسیدن به مرتبهای بالاتر را فراهم میکند.
حقیقت حسینی، حقیقتی است که در عاشورا بروز و ظهور پیدا کرده و اوج آن، وجود مقدس حضرت اباعبدالله الحسین(ع) است. معنای آن این است که انسان در مقام عمل و در زندگی، به نقاط خاصی میرسد که در آن نقاط باید توان ویژه، اراده و همت خود را به کار گیرد و از دست دادنها، مشکلات و سختیها نهراسد. فرو رفتن انسان در این مشکلات و بیرون آمدن از آنها، موفقیتی را رقم میزند که رسیدن به آن قله را تضمین میکند.
اما کسی که تنها با اعمال ساده و ابتدایی این مسیر را طی میکند و در بزنگاهها حاضر نیست این حرکت را انجام دهد، از رسیدن به قلههای بلند محروم میشود.
حقیقت برتری و آنچه در همهٔ ایشان مشترک است، هنگامی که در مقام و موقعیت خاصی قرار میگیرد، امکان بروز و ظهور پیدا میکند. این امکانی که برای سیدالشهدا(ع) حاصل شده، برای بروز و ظهور مختص خود ایشان است و خصیصهٔ خاص حضرت به شمار میرود. به همین دلیل، معنویت، مقامات خاص و شرایط ویژهای که برای سیدالشهدا(ع) حاصل میشود، مختص ایشان است.
گفتهاند که امکان ندارد کسی به درجات عالی معنویت برسد، مگر آنکه از مقام سیدالشهدا(ع) بهره ببرد و از طریق ایشان، از راه حضرت و از راه توسل به حضرت، به آن مراتب دست یابد. این خصیصهای که برای سیدالشهدا(ع) ایجاد شده، به دلیل بروز و ظهور خاصی است که برای ایشان رخ داده است. این بروز و ظهور خاص، بدون آن فداکاریها، بدون آن شهادتها، بدون آن اسارتها و بدون آن مصیبتها امکانپذیر نبود.
مصیبت عاشورا و مصیبت حضرت، مصیبت اصحاب، یاران و خاندان پیامبر(ص) در آن روز و پس از آن، که بزرگترین مصیبت عالم و سختترین شرایط است و همهٔ اولیای الهی از بدو خلقت تا روز قیامت برای آن عزادار هستند، عامل رسیدن حضرت به آن درجهٔ خاص از بروز و ظهور بوده است. بدون این مصیبت، چنین امری امکان نداشت.
اگرچه آن حقیقتِ مسیر، بدون چنین مصیبتی نیز برای حضرت وجود داشت و آن نور واحدی که در همهٔ اهلبیت(ع) هست، در حضرت نیز بود، اما هنگامی که به این درجه از بروز میرسد، امکان دستیابی به آن خصیصهٔ ویژه برای ایشان فراهم میشود و بدون آن ممکن نیست.
این طبیعت مسیر انسانی و سرمشق ما برای زندگی خودمان است. امکان ندارد انسان بدون مشکلات خاصی که گاه برای او فراهم میشود و بدون گذر کردن، عمل کردن و اقدامهای خاص و ویژه، بتواند از گذرگاهها و تنگههای خاص روحی عبور کند و به قلههای ویژه برسد.
انسان با توجه به حضرت و با پیمان بستن با حضرت ابوالفضل العباس(ع)، که دارای مقام خاص تمکّن است، امکان ویژهای پیدا میکند. این امکان ویژه، با همان پیمانی که دیروز دربارهٔ آن سخن گفته شد، برای انسان فراهم میشود. حضرت ابوالفضل العباس(ع) مقام خاصی دارند و این مقام، امکان رسیدن به حوائج مادی و معنوی و قلههای خاص را برای انسان فراهم میکند؛ مشروط بر آنکه انسان این پیمان را ببندد، خود را در آن مقام قرار دهد و آمادهٔ دریافت فیوضات حضرت باشد.
در امور معنوی، این نتیجه حاصل میشود؛ اما این نتیجه، نتیجهای متوسط است. حوائج انسان در مقام توجه به حضرت ابوالفضل العباس(ع)، که بابالحوائج هستند، برآورده میشود؛ اما رسیدن به قلههای ویژه شرایط خاصی دارد و آن شرایط خاص، در حقیقت حسینی نهفته است. این حقیقت برای ما سرمشق است و امکان رسیدن به مرتبهای بالاتر را فراهم میکند.
حقیقت حسینی، حقیقتی است که در عاشورا بروز و ظهور پیدا کرده و اوج آن، وجود مقدس حضرت اباعبدالله الحسین(ع) است. معنای آن این است که انسان در مقام عمل و در زندگی، به نقاط خاصی میرسد که در آن نقاط باید توان ویژه، اراده و همت خود را به کار گیرد و از دست دادنها، مشکلات و سختیها نهراسد. فرو رفتن انسان در این مشکلات و بیرون آمدن از آنها، موفقیتی را رقم میزند که رسیدن به آن قله را تضمین میکند.
اما کسی که تنها با اعمال ساده و ابتدایی این مسیر را طی میکند و در بزنگاهها حاضر نیست این حرکت را انجام دهد، از رسیدن به قلههای بلند محروم میشود.
۲۹
۱۰:۲۲
کیش مهر
مقام و جایگاه سیدالشهدا(ع) ناشی از این حادثه و ناشی از عملی است که حضرت توفیق آن را پیدا میکند. گرچه همهٔ اهلبیت(ع) نور واحد هستند، اما این خصیصهٔ سیدالشهدا(ع) است که به این درجه از بروز و ظهور میرسد. این درجه از بروز و ظهور، خاص حضرت است؛ همانگونه که دیگر معصومان(ع) نیز هر یک خصیصهٔ خاصی داشتند. این خصیصه منافاتی با نور واحد بودن آنان ندارد. حقیقت برتری و آنچه در همهٔ ایشان مشترک است، هنگامی که در مقام و موقعیت خاصی قرار میگیرد، امکان بروز و ظهور پیدا میکند. این امکانی که برای سیدالشهدا(ع) حاصل شده، برای بروز و ظهور مختص خود ایشان است و خصیصهٔ خاص حضرت به شمار میرود. به همین دلیل، معنویت، مقامات خاص و شرایط ویژهای که برای سیدالشهدا(ع) حاصل میشود، مختص ایشان است. گفتهاند که امکان ندارد کسی به درجات عالی معنویت برسد، مگر آنکه از مقام سیدالشهدا(ع) بهره ببرد و از طریق ایشان، از راه حضرت و از راه توسل به حضرت، به آن مراتب دست یابد. این خصیصهای که برای سیدالشهدا(ع) ایجاد شده، به دلیل بروز و ظهور خاصی است که برای ایشان رخ داده است. این بروز و ظهور خاص، بدون آن فداکاریها، بدون آن شهادتها، بدون آن اسارتها و بدون آن مصیبتها امکانپذیر نبود. مصیبت عاشورا و مصیبت حضرت، مصیبت اصحاب، یاران و خاندان پیامبر(ص) در آن روز و پس از آن، که بزرگترین مصیبت عالم و سختترین شرایط است و همهٔ اولیای الهی از بدو خلقت تا روز قیامت برای آن عزادار هستند، عامل رسیدن حضرت به آن درجهٔ خاص از بروز و ظهور بوده است. بدون این مصیبت، چنین امری امکان نداشت. اگرچه آن حقیقتِ مسیر، بدون چنین مصیبتی نیز برای حضرت وجود داشت و آن نور واحدی که در همهٔ اهلبیت(ع) هست، در حضرت نیز بود، اما هنگامی که به این درجه از بروز میرسد، امکان دستیابی به آن خصیصهٔ ویژه برای ایشان فراهم میشود و بدون آن ممکن نیست. این طبیعت مسیر انسانی و سرمشق ما برای زندگی خودمان است. امکان ندارد انسان بدون مشکلات خاصی که گاه برای او فراهم میشود و بدون گذر کردن، عمل کردن و اقدامهای خاص و ویژه، بتواند از گذرگاهها و تنگههای خاص روحی عبور کند و به قلههای ویژه برسد. انسان با توجه به حضرت و با پیمان بستن با حضرت ابوالفضل العباس(ع)، که دارای مقام خاص تمکّن است، امکان ویژهای پیدا میکند. این امکان ویژه، با همان پیمانی که دیروز دربارهٔ آن سخن گفته شد، برای انسان فراهم میشود. حضرت ابوالفضل العباس(ع) مقام خاصی دارند و این مقام، امکان رسیدن به حوائج مادی و معنوی و قلههای خاص را برای انسان فراهم میکند؛ مشروط بر آنکه انسان این پیمان را ببندد، خود را در آن مقام قرار دهد و آمادهٔ دریافت فیوضات حضرت باشد. در امور معنوی، این نتیجه حاصل میشود؛ اما این نتیجه، نتیجهای متوسط است. حوائج انسان در مقام توجه به حضرت ابوالفضل العباس(ع)، که بابالحوائج هستند، برآورده میشود؛ اما رسیدن به قلههای ویژه شرایط خاصی دارد و آن شرایط خاص، در حقیقت حسینی نهفته است. این حقیقت برای ما سرمشق است و امکان رسیدن به مرتبهای بالاتر را فراهم میکند. حقیقت حسینی، حقیقتی است که در عاشورا بروز و ظهور پیدا کرده و اوج آن، وجود مقدس حضرت اباعبدالله الحسین(ع) است. معنای آن این است که انسان در مقام عمل و در زندگی، به نقاط خاصی میرسد که در آن نقاط باید توان ویژه، اراده و همت خود را به کار گیرد و از دست دادنها، مشکلات و سختیها نهراسد. فرو رفتن انسان در این مشکلات و بیرون آمدن از آنها، موفقیتی را رقم میزند که رسیدن به آن قله را تضمین میکند. اما کسی که تنها با اعمال ساده و ابتدایی این مسیر را طی میکند و در بزنگاهها حاضر نیست این حرکت را انجام دهد، از رسیدن به قلههای بلند محروم میشود.
این بزنگاهها برای هر کسی جایگاه خاصی دارند و متناسب با شرایط خود او هستند. سختیها، مشکلات و نقاط عطفی که در جهاد ظاهری برای افراد رخ میدهد، مانند اینکه جهاد کند، از مقام شهادت نهراسد، اهل مبارزه باشد و در خطرات ظاهری شجاعت خود را حفظ کند و پیش برود، کمترین مرحله است؛ اگرچه همین مرحله را نیز به سادگی به هر کسی نمیدهند.
کسی که در جهاد اصغر، یعنی جهاد ظاهری، موفق، مؤید و صاحب توفیق است، به این حالت میرسد؛ هرچند اعمال پیشین اوست که این امکان را برایش فراهم کرده و او را شایستهٔ چنین موقعیتی ساخته است. کسی که خود را پاک نکرده و آماده نساخته است، امکان جهاد ظاهری، شهادت و تحمل سختیهایی را که در نبرد با دشمنان ظاهری پدید میآید، پیدا نمیکند. آنان که در این مسیر به نقطهای میرسند، کسانی هستند که از پیش خود را آماده کردهاند.
اما سختتر از این، شرایط کسانی است که امکان جهاد اکبر برای آنان فراهم میشود و باید در درون خود از بزنگاهها، تنگناها و سختیهایی عبور کنند که در نفس آنان نهفته است. این سختیها، سختیهای ویژهای هستند؛ سختیهایی که ممکن است برای هر کسی پیش بیاید، اما تنها شمار اندکی از افراد میتوانند بهخوبی از آنها عبور کنند. به همین دلیل است که در روایات، نام «جهاد اکبر» بر آن نهادهاند.
این جهاد اکبر با دشواریهای خاصی برای هر فرد حاصل میشود که مختص خود اوست و خود او بهخوبی میفهمد که آن نقطه تا چه اندازه برایش دشوار است؛ هرچند همان نقطه برای شخص دیگری ممکن است بسیار ساده جلوه کند. برای هر کس، این میدان مختص خود اوست.
برای یک انسان، ممکن است این میدان در رها کردن یک خصلت باشد؛ برای دیگری، در رها کردن تشتتهای ظاهری؛ برای شخصی دیگر، در کنار گذاشتن حب و بغضهایی که به آنها عادت کرده و حاضر نیست از آنها دست بردارد. گاهی نیز گرفتاریهایی درونی است که چنان ذهن و جان انسان را مشغول میکند که امکان پرتاب او به مراتب بالاتر را از وی میگیرد؛ در حالی که فرد عمل کرده، در مسیر بوده و در نقاط مهم نیز همت و اراده به خرج داده است.
اما هنگامی که به آن بزنگاه و نقطهٔ عطف میرسد، با خصیصهها، ملکات، هویتها و حالتهای خاصی در وجود خود مواجه میشود که عبور از آنها، اگرچه ممکن است، اما بسیار دشوار است. بیشتر این موارد، سختیهای درونیاند و هیچ سختی بیرونی در میان نیست.
برخلاف جهاد اصغر که همهٔ دشواریهای آن بیرونی است؛ سختی جهاد، شهادت، فشارها، محرومیتها و خطرها همگی از بیرون بر انسان وارد میشوند و فرد باید آمادهٔ مقابله با آنها باشد. اما در جهاد اکبر، همهچیز درونی است. نه چیزی از بیرون دیده میشود و نه کسی همراه انسان است. این خود انسان است که باید با قدرت در برابر آن بایستد.
آنچه ممکن است در ظاهر امری کوچک به نظر برسد، یک حب، یک بغض، یک خصلت، یک گرفتاری، یا حالتی در انسان است که او را از تعالی بازمیدارد؛ حالتی که اجازه نمیدهد در جهتی خاص پیش برود؛ بخشی از هویت مجازی و دروغین انسان که در بزنگاهها او را گرفتار میکند و امکان صعود به مرتبهای بالاتر را از او میگیرد. خود انسان نیز این را درمییابد، اما به سختی میتواند از آن دست بکشد.
این همان نقطهای است که تعیین میکند آیا فرد با حقیقت حسینی صلح کرده و آمادهٔ تبعیت از آن است، یا آنکه تنها در ظاهر حسینی است؛ در ظاهر به عزاداری حسین(ع) میپردازد و در ظاهر میخواهد همچون حسین(ع) باشد، اما هنگامی که آن نقطهٔ حساس و آن عاشورای درونی فرا میرسد، کنار میکشد و از جهاد میهراسد.
این، حقیقت حسینی و حقیقت عاشورایی است. معنای این سخن که «هر زمینی کربلاست و هر روزی عاشوراست» همین است. هر لحظه ممکن است انسان در معرض چنین انتخابی قرار گیرد و باید برای آن آماده باشد.
کسی که میخواهد پیمانی را که با حضرت ابوالفضل العباس(ع) بسته است در مسیر خود تحقق بخشد و در آن راه قرار گیرد، باید پیمان خود را عمیقتر، غلیظتر، محکمتر و استوارتر کند و عهد ببندد که در آن نقاط حساس، آماده است از همهچیز بگذرد؛ از اموری که هیچ ظهور بیرونی ندارند.
اگر در جهاد اصغر، ظهور بیرونیِ سختیها شدید، آشکار و انگیزهبخش است، در جهاد اکبر چنین نیست. اینکه انسان به شهادت برسد، جهاد کند، با دشمن بجنگد و دشمنی را از میان بردارد، انگیزهٔ کافی برای او فراهم میکند و او را آماده میسازد؛ اما در جهاد اکبر، چنین انگیزههایی تقریباً بهکلی مفقود است.
در اینجا تنها خود فرد است که باید با حقیقت حسینی پیمان ببندد و حسینی عمل کند تا حسینی شود و به مقام زائر، پیرو و تابع حسین بن علی(ع) صعود کند. این صعود، بدون آنکه ذرهای از آن سختیها ـ که سختترین آنها درونی است ـ به انسان برسد، امکانپذیر نیست.
کسی که در جهاد اصغر، یعنی جهاد ظاهری، موفق، مؤید و صاحب توفیق است، به این حالت میرسد؛ هرچند اعمال پیشین اوست که این امکان را برایش فراهم کرده و او را شایستهٔ چنین موقعیتی ساخته است. کسی که خود را پاک نکرده و آماده نساخته است، امکان جهاد ظاهری، شهادت و تحمل سختیهایی را که در نبرد با دشمنان ظاهری پدید میآید، پیدا نمیکند. آنان که در این مسیر به نقطهای میرسند، کسانی هستند که از پیش خود را آماده کردهاند.
اما سختتر از این، شرایط کسانی است که امکان جهاد اکبر برای آنان فراهم میشود و باید در درون خود از بزنگاهها، تنگناها و سختیهایی عبور کنند که در نفس آنان نهفته است. این سختیها، سختیهای ویژهای هستند؛ سختیهایی که ممکن است برای هر کسی پیش بیاید، اما تنها شمار اندکی از افراد میتوانند بهخوبی از آنها عبور کنند. به همین دلیل است که در روایات، نام «جهاد اکبر» بر آن نهادهاند.
این جهاد اکبر با دشواریهای خاصی برای هر فرد حاصل میشود که مختص خود اوست و خود او بهخوبی میفهمد که آن نقطه تا چه اندازه برایش دشوار است؛ هرچند همان نقطه برای شخص دیگری ممکن است بسیار ساده جلوه کند. برای هر کس، این میدان مختص خود اوست.
برای یک انسان، ممکن است این میدان در رها کردن یک خصلت باشد؛ برای دیگری، در رها کردن تشتتهای ظاهری؛ برای شخصی دیگر، در کنار گذاشتن حب و بغضهایی که به آنها عادت کرده و حاضر نیست از آنها دست بردارد. گاهی نیز گرفتاریهایی درونی است که چنان ذهن و جان انسان را مشغول میکند که امکان پرتاب او به مراتب بالاتر را از وی میگیرد؛ در حالی که فرد عمل کرده، در مسیر بوده و در نقاط مهم نیز همت و اراده به خرج داده است.
اما هنگامی که به آن بزنگاه و نقطهٔ عطف میرسد، با خصیصهها، ملکات، هویتها و حالتهای خاصی در وجود خود مواجه میشود که عبور از آنها، اگرچه ممکن است، اما بسیار دشوار است. بیشتر این موارد، سختیهای درونیاند و هیچ سختی بیرونی در میان نیست.
برخلاف جهاد اصغر که همهٔ دشواریهای آن بیرونی است؛ سختی جهاد، شهادت، فشارها، محرومیتها و خطرها همگی از بیرون بر انسان وارد میشوند و فرد باید آمادهٔ مقابله با آنها باشد. اما در جهاد اکبر، همهچیز درونی است. نه چیزی از بیرون دیده میشود و نه کسی همراه انسان است. این خود انسان است که باید با قدرت در برابر آن بایستد.
آنچه ممکن است در ظاهر امری کوچک به نظر برسد، یک حب، یک بغض، یک خصلت، یک گرفتاری، یا حالتی در انسان است که او را از تعالی بازمیدارد؛ حالتی که اجازه نمیدهد در جهتی خاص پیش برود؛ بخشی از هویت مجازی و دروغین انسان که در بزنگاهها او را گرفتار میکند و امکان صعود به مرتبهای بالاتر را از او میگیرد. خود انسان نیز این را درمییابد، اما به سختی میتواند از آن دست بکشد.
این همان نقطهای است که تعیین میکند آیا فرد با حقیقت حسینی صلح کرده و آمادهٔ تبعیت از آن است، یا آنکه تنها در ظاهر حسینی است؛ در ظاهر به عزاداری حسین(ع) میپردازد و در ظاهر میخواهد همچون حسین(ع) باشد، اما هنگامی که آن نقطهٔ حساس و آن عاشورای درونی فرا میرسد، کنار میکشد و از جهاد میهراسد.
این، حقیقت حسینی و حقیقت عاشورایی است. معنای این سخن که «هر زمینی کربلاست و هر روزی عاشوراست» همین است. هر لحظه ممکن است انسان در معرض چنین انتخابی قرار گیرد و باید برای آن آماده باشد.
کسی که میخواهد پیمانی را که با حضرت ابوالفضل العباس(ع) بسته است در مسیر خود تحقق بخشد و در آن راه قرار گیرد، باید پیمان خود را عمیقتر، غلیظتر، محکمتر و استوارتر کند و عهد ببندد که در آن نقاط حساس، آماده است از همهچیز بگذرد؛ از اموری که هیچ ظهور بیرونی ندارند.
اگر در جهاد اصغر، ظهور بیرونیِ سختیها شدید، آشکار و انگیزهبخش است، در جهاد اکبر چنین نیست. اینکه انسان به شهادت برسد، جهاد کند، با دشمن بجنگد و دشمنی را از میان بردارد، انگیزهٔ کافی برای او فراهم میکند و او را آماده میسازد؛ اما در جهاد اکبر، چنین انگیزههایی تقریباً بهکلی مفقود است.
در اینجا تنها خود فرد است که باید با حقیقت حسینی پیمان ببندد و حسینی عمل کند تا حسینی شود و به مقام زائر، پیرو و تابع حسین بن علی(ع) صعود کند. این صعود، بدون آنکه ذرهای از آن سختیها ـ که سختترین آنها درونی است ـ به انسان برسد، امکانپذیر نیست.
۳۰
۱۰:۲۲
کیش مهر
این بزنگاهها برای هر کسی جایگاه خاصی دارند و متناسب با شرایط خود او هستند. سختیها، مشکلات و نقاط عطفی که در جهاد ظاهری برای افراد رخ میدهد، مانند اینکه جهاد کند، از مقام شهادت نهراسد، اهل مبارزه باشد و در خطرات ظاهری شجاعت خود را حفظ کند و پیش برود، کمترین مرحله است؛ اگرچه همین مرحله را نیز به سادگی به هر کسی نمیدهند. کسی که در جهاد اصغر، یعنی جهاد ظاهری، موفق، مؤید و صاحب توفیق است، به این حالت میرسد؛ هرچند اعمال پیشین اوست که این امکان را برایش فراهم کرده و او را شایستهٔ چنین موقعیتی ساخته است. کسی که خود را پاک نکرده و آماده نساخته است، امکان جهاد ظاهری، شهادت و تحمل سختیهایی را که در نبرد با دشمنان ظاهری پدید میآید، پیدا نمیکند. آنان که در این مسیر به نقطهای میرسند، کسانی هستند که از پیش خود را آماده کردهاند. اما سختتر از این، شرایط کسانی است که امکان جهاد اکبر برای آنان فراهم میشود و باید در درون خود از بزنگاهها، تنگناها و سختیهایی عبور کنند که در نفس آنان نهفته است. این سختیها، سختیهای ویژهای هستند؛ سختیهایی که ممکن است برای هر کسی پیش بیاید، اما تنها شمار اندکی از افراد میتوانند بهخوبی از آنها عبور کنند. به همین دلیل است که در روایات، نام «جهاد اکبر» بر آن نهادهاند. این جهاد اکبر با دشواریهای خاصی برای هر فرد حاصل میشود که مختص خود اوست و خود او بهخوبی میفهمد که آن نقطه تا چه اندازه برایش دشوار است؛ هرچند همان نقطه برای شخص دیگری ممکن است بسیار ساده جلوه کند. برای هر کس، این میدان مختص خود اوست. برای یک انسان، ممکن است این میدان در رها کردن یک خصلت باشد؛ برای دیگری، در رها کردن تشتتهای ظاهری؛ برای شخصی دیگر، در کنار گذاشتن حب و بغضهایی که به آنها عادت کرده و حاضر نیست از آنها دست بردارد. گاهی نیز گرفتاریهایی درونی است که چنان ذهن و جان انسان را مشغول میکند که امکان پرتاب او به مراتب بالاتر را از وی میگیرد؛ در حالی که فرد عمل کرده، در مسیر بوده و در نقاط مهم نیز همت و اراده به خرج داده است. اما هنگامی که به آن بزنگاه و نقطهٔ عطف میرسد، با خصیصهها، ملکات، هویتها و حالتهای خاصی در وجود خود مواجه میشود که عبور از آنها، اگرچه ممکن است، اما بسیار دشوار است. بیشتر این موارد، سختیهای درونیاند و هیچ سختی بیرونی در میان نیست. برخلاف جهاد اصغر که همهٔ دشواریهای آن بیرونی است؛ سختی جهاد، شهادت، فشارها، محرومیتها و خطرها همگی از بیرون بر انسان وارد میشوند و فرد باید آمادهٔ مقابله با آنها باشد. اما در جهاد اکبر، همهچیز درونی است. نه چیزی از بیرون دیده میشود و نه کسی همراه انسان است. این خود انسان است که باید با قدرت در برابر آن بایستد. آنچه ممکن است در ظاهر امری کوچک به نظر برسد، یک حب، یک بغض، یک خصلت، یک گرفتاری، یا حالتی در انسان است که او را از تعالی بازمیدارد؛ حالتی که اجازه نمیدهد در جهتی خاص پیش برود؛ بخشی از هویت مجازی و دروغین انسان که در بزنگاهها او را گرفتار میکند و امکان صعود به مرتبهای بالاتر را از او میگیرد. خود انسان نیز این را درمییابد، اما به سختی میتواند از آن دست بکشد. این همان نقطهای است که تعیین میکند آیا فرد با حقیقت حسینی صلح کرده و آمادهٔ تبعیت از آن است، یا آنکه تنها در ظاهر حسینی است؛ در ظاهر به عزاداری حسین(ع) میپردازد و در ظاهر میخواهد همچون حسین(ع) باشد، اما هنگامی که آن نقطهٔ حساس و آن عاشورای درونی فرا میرسد، کنار میکشد و از جهاد میهراسد. این، حقیقت حسینی و حقیقت عاشورایی است. معنای این سخن که «هر زمینی کربلاست و هر روزی عاشوراست» همین است. هر لحظه ممکن است انسان در معرض چنین انتخابی قرار گیرد و باید برای آن آماده باشد. کسی که میخواهد پیمانی را که با حضرت ابوالفضل العباس(ع) بسته است در مسیر خود تحقق بخشد و در آن راه قرار گیرد، باید پیمان خود را عمیقتر، غلیظتر، محکمتر و استوارتر کند و عهد ببندد که در آن نقاط حساس، آماده است از همهچیز بگذرد؛ از اموری که هیچ ظهور بیرونی ندارند. اگر در جهاد اصغر، ظهور بیرونیِ سختیها شدید، آشکار و انگیزهبخش است، در جهاد اکبر چنین نیست. اینکه انسان به شهادت برسد، جهاد کند، با دشمن بجنگد و دشمنی را از میان بردارد، انگیزهٔ کافی برای او فراهم میکند و او را آماده میسازد؛ اما در جهاد اکبر، چنین انگیزههایی تقریباً بهکلی مفقود است. در اینجا تنها خود فرد است که باید با حقیقت حسینی پیمان ببندد و حسینی عمل کند تا حسینی شود و به مقام زائر، پیرو و تابع حسین بن علی(ع) صعود کند. این صعود، بدون آنکه ذرهای از آن سختیها ـ که سختترین آنها درونی است ـ به انسان برسد، امکانپذیر نیست.
این صعوبتهای درونی، سختترین صعوبتها هستند و دشواری آخرالزمان نیز در همین است که این صعوبتها درونی میشوند؛ جهاد، جهاد اکبر میشود و همهچیز در درون انسان قرار میگیرد.
انسان باید برای این میدان آماده باشد؛ آمادهٔ آنکه امری که در ظاهر کوچک، کمارزش و حتی قابل چشمپوشی است، او را از حقیقت بازندارد. غفلت برای انسان آسان و عادی است و او میتواند بهسادگی خود را با انواع معنویتهای ظاهری سرگرم کند؛ با هزاران جلسه، کلاس، حلقه، نوشتن، دلنوشتهها و فعالیتهایی که ممکن است ذرهای عمل حقیقی در آنها نباشد.
او میتواند با هزاران کار دیگر، حتی با جهادهای بیرونی و گاه با جهاد اصغری که او را از جهاد اکبر غافل میکند، خود را مشغول سازد؛ با شعارهای سیاسی و اجتماعی، با امور خیری که خیر بیرونی را هدف میگیرند و انسان را از خیر اکبر و حقیقت مهم درونی غافل میکنند.
در آخرالزمان، انسان پیوسته با امکانات فراوانی روبهروست که میتوانند او را از آن حقیقت حسینی که در عمق جانش جلوه کرده، او را فراخوانده و «هل من ناصر» گفته است، غافل سازند. این همان سختی آخرالزمان است و انسان در همین نقطه است که یا مردود میشود یا موفق.
کسی که موفق شود، به درجهای ویژه دست مییابد. بسیار اوقات، آن نقطهٔ عطفی که به انسان کمک میکند به مراتب بالاتر برسد، امری بسیار ساده است؛ مانند آنکه توجه او به یک متن قدسی، مداوم، عمیق، زنده و برقرار بماند؛ یا آنکه نیروی درونی خود را در امور بیحاصل، هرچند در ظاهر بسیار معنوی، تلف نکند.
گاهی لازم است انسان تولیدات روحی خود را به گونهای سامان ندهد که امکان فرار از جهاد اکبر را برای او فراهم سازند. گاه این حرکت تنها با یک توجه حاصل میشود و گاه با یک تعلیق؛ اینکه در نقطهای که برای انسان دشوار است و دوست دارد هرچه زودتر از آن عبور کند و به نتایجی برسد که او را در ظاهر شاد میکند، آن تعلیق را بر هم نزند و همانجا بایستد و صبر کند.
صبر بر تعلیق، از دشوارترین نقاط جهاد اکبر در آخرالزمان است. گاهی سختترین کار برای انسان، ماندن و صبر کردن بر شرایطی خاص است؛ شرایطی که برای او درد و رنج به همراه دارند؛ رنجهایی مرموز، موذی، سخت و در ظاهر بینتیجه.
همهٔ این امور برای افراد مختلف رخ میدهد و هر کس به گونهای آن را تجربه میکند که خود بهخوبی متوجه آن است. رسیدن به حقیقت حسینی، پیرو حسین شدن و شیعهٔ حسین شدن، بدون عبور از چنین نقاطی امکان ندارد.
همانگونه که حسین بن علی(ع) بدون عاشورا امکان انجام مأموریت ویژهٔ خود را نداشت، تمام عقلای جامعه در آن زمان به حضرت سفارش کردند که این مسیر، مسیر شهادت است و در آن هیچ موفقیتی وجود ندارد. همهٔ عقلا، بدون استثنا، چنین میگفتند و هیچکس حضرت را به این راه تشویق نمیکرد. سخن آنان نیز در ظاهر درست بود؛ زیرا در نگاه ظاهری، این مسیر هیچگونه موفقیتی در بر نداشت.
اما سیدالشهدا(ع) برای هر یک از آنان پاسخی و بهانهای ظاهری میآورد و برای کسانی که ظرفیت بیشتری داشتند و میتوانستند بخش بسیار کوچکی از حقیقت را دریابند، فرمود: «إنّ الله یراک قتیلاً».
این چه ارادهای بود؟ آیا خداوند به شهادت حضرت نیاز داشت؟ یا آنکه تمام عالم خلقت به گونهای رقم خورده بود که حضرت به این مرتبه برسد و از طریق شهادت خویش، به برترین قله و عالیترین اوج صعود کند و همزمان بزرگترین خدمت را به امت اسلامی، بشریت و همهٔ خیرهای عالم ارائه دهد؟
همچنین هنگامی که ناصحان و دوستداران حضرت عرض میکردند که اگر بناست خودتان کشته شوید، چرا این خاندان پیامبر(ص)، این زنان و کودکان بیپناه را همراه میبرید، حضرت فرمود که ارادهٔ خداوند تعلق گرفته است که آنان نیز اسارت را تجربه کنند.
این اسارت و این سختی خاص، همان چیزی است که به زینب کبری(س) امکان میدهد به آن مرتبهٔ والا صعود کند؛ در حالی که نور واحد پیش از آن نیز وجود داشت، اما این بروز و ظهور تنها از طریق چنین مصیبتهایی امکانپذیر بود.
سختی ما نیز در همین است که بیشتر این مشکلات و دشواریها در جهاد اکبر نهفتهاند؛ در همان مسائل درونی که هزاران راه و بهانه برای فرار از آنها وجود دارد؛ هزاران مشغولیت برای فراموشی و هزاران وسیله برای فریب دادن خویش؛ اینکه انسان بگوید: من در حال کارم، در حال خدمتم، در حال انجام کار خیرم، در حال تولیدم، در حال تدریسم، در حال نوشتن کتابم، در حال آموزش علوم دینی هستم، و از آن حقیقت حسینی که حقیقتِ عمل در شرایط خاص است، غافل شود و از آن بگریزد.
اگر بخواهیم شیعهٔ حسین(ع) باشیم، چارهای جز توجه به این نقاط و پرداختن به عمل نداریم. راه دیگری وجود ندارد.
انسان باید برای این میدان آماده باشد؛ آمادهٔ آنکه امری که در ظاهر کوچک، کمارزش و حتی قابل چشمپوشی است، او را از حقیقت بازندارد. غفلت برای انسان آسان و عادی است و او میتواند بهسادگی خود را با انواع معنویتهای ظاهری سرگرم کند؛ با هزاران جلسه، کلاس، حلقه، نوشتن، دلنوشتهها و فعالیتهایی که ممکن است ذرهای عمل حقیقی در آنها نباشد.
او میتواند با هزاران کار دیگر، حتی با جهادهای بیرونی و گاه با جهاد اصغری که او را از جهاد اکبر غافل میکند، خود را مشغول سازد؛ با شعارهای سیاسی و اجتماعی، با امور خیری که خیر بیرونی را هدف میگیرند و انسان را از خیر اکبر و حقیقت مهم درونی غافل میکنند.
در آخرالزمان، انسان پیوسته با امکانات فراوانی روبهروست که میتوانند او را از آن حقیقت حسینی که در عمق جانش جلوه کرده، او را فراخوانده و «هل من ناصر» گفته است، غافل سازند. این همان سختی آخرالزمان است و انسان در همین نقطه است که یا مردود میشود یا موفق.
کسی که موفق شود، به درجهای ویژه دست مییابد. بسیار اوقات، آن نقطهٔ عطفی که به انسان کمک میکند به مراتب بالاتر برسد، امری بسیار ساده است؛ مانند آنکه توجه او به یک متن قدسی، مداوم، عمیق، زنده و برقرار بماند؛ یا آنکه نیروی درونی خود را در امور بیحاصل، هرچند در ظاهر بسیار معنوی، تلف نکند.
گاهی لازم است انسان تولیدات روحی خود را به گونهای سامان ندهد که امکان فرار از جهاد اکبر را برای او فراهم سازند. گاه این حرکت تنها با یک توجه حاصل میشود و گاه با یک تعلیق؛ اینکه در نقطهای که برای انسان دشوار است و دوست دارد هرچه زودتر از آن عبور کند و به نتایجی برسد که او را در ظاهر شاد میکند، آن تعلیق را بر هم نزند و همانجا بایستد و صبر کند.
صبر بر تعلیق، از دشوارترین نقاط جهاد اکبر در آخرالزمان است. گاهی سختترین کار برای انسان، ماندن و صبر کردن بر شرایطی خاص است؛ شرایطی که برای او درد و رنج به همراه دارند؛ رنجهایی مرموز، موذی، سخت و در ظاهر بینتیجه.
همهٔ این امور برای افراد مختلف رخ میدهد و هر کس به گونهای آن را تجربه میکند که خود بهخوبی متوجه آن است. رسیدن به حقیقت حسینی، پیرو حسین شدن و شیعهٔ حسین شدن، بدون عبور از چنین نقاطی امکان ندارد.
همانگونه که حسین بن علی(ع) بدون عاشورا امکان انجام مأموریت ویژهٔ خود را نداشت، تمام عقلای جامعه در آن زمان به حضرت سفارش کردند که این مسیر، مسیر شهادت است و در آن هیچ موفقیتی وجود ندارد. همهٔ عقلا، بدون استثنا، چنین میگفتند و هیچکس حضرت را به این راه تشویق نمیکرد. سخن آنان نیز در ظاهر درست بود؛ زیرا در نگاه ظاهری، این مسیر هیچگونه موفقیتی در بر نداشت.
اما سیدالشهدا(ع) برای هر یک از آنان پاسخی و بهانهای ظاهری میآورد و برای کسانی که ظرفیت بیشتری داشتند و میتوانستند بخش بسیار کوچکی از حقیقت را دریابند، فرمود: «إنّ الله یراک قتیلاً».
این چه ارادهای بود؟ آیا خداوند به شهادت حضرت نیاز داشت؟ یا آنکه تمام عالم خلقت به گونهای رقم خورده بود که حضرت به این مرتبه برسد و از طریق شهادت خویش، به برترین قله و عالیترین اوج صعود کند و همزمان بزرگترین خدمت را به امت اسلامی، بشریت و همهٔ خیرهای عالم ارائه دهد؟
همچنین هنگامی که ناصحان و دوستداران حضرت عرض میکردند که اگر بناست خودتان کشته شوید، چرا این خاندان پیامبر(ص)، این زنان و کودکان بیپناه را همراه میبرید، حضرت فرمود که ارادهٔ خداوند تعلق گرفته است که آنان نیز اسارت را تجربه کنند.
این اسارت و این سختی خاص، همان چیزی است که به زینب کبری(س) امکان میدهد به آن مرتبهٔ والا صعود کند؛ در حالی که نور واحد پیش از آن نیز وجود داشت، اما این بروز و ظهور تنها از طریق چنین مصیبتهایی امکانپذیر بود.
سختی ما نیز در همین است که بیشتر این مشکلات و دشواریها در جهاد اکبر نهفتهاند؛ در همان مسائل درونی که هزاران راه و بهانه برای فرار از آنها وجود دارد؛ هزاران مشغولیت برای فراموشی و هزاران وسیله برای فریب دادن خویش؛ اینکه انسان بگوید: من در حال کارم، در حال خدمتم، در حال انجام کار خیرم، در حال تولیدم، در حال تدریسم، در حال نوشتن کتابم، در حال آموزش علوم دینی هستم، و از آن حقیقت حسینی که حقیقتِ عمل در شرایط خاص است، غافل شود و از آن بگریزد.
اگر بخواهیم شیعهٔ حسین(ع) باشیم، چارهای جز توجه به این نقاط و پرداختن به عمل نداریم. راه دیگری وجود ندارد.
۳۸
۱۰:۲۲
کیش مهر
مجلسِ حسینیِ کیشِ مهر سال ششم | مجازی محرم ۱۴۰۵ پیمان همراه با محمدحسین قدوسی سوم، چهارم، پنجم تیرماه ساعت ۶ صبح لینک اسکایروم https://skyroom.online/ch/allamehwisdom/mmat @kishemehr1400
اسارت.mp3
۲۲:۲۹-۵.۱۵ مگابایت
۳۳
۳:۳۱
کیش مهر
●مجلس حسینی کیشِ مهر ●سال ششم | مجازی ● اسارت ●۱۱ محرم ۱۴۴۸
پیمان @kishemehr1400
اسارت، واقعیتی است که باطن حماسهٔ عاشوراست و مصیبت حضرت زینب(س)، امالمصائب، همان فداکاری عظیمی است که این باطن را آشکار میکند. حقیقت عاشورا، که حسین(ع) را به شهادت و تحمل آن همه مصیبت وامیدارد، نشان دادن اسارت ماست؛ همان حقیقتی که خود حضرت فرمودند: «من این مسیر را میپیمایم تا انسانها را از ضلالت، از حیرتِ ضلالت و از گمراهیها و تاریکیهای آن نجات دهم.»
حسین(ع) و زینب(س)، که از این زندان و از این اسارت رها شده بودند، برای تکمیل مراتب کمال خویش، بهصورت داوطلبانه و با حقیقتی که یافته بودند، با قیام و پایداری خود، به مرتبهٔ کمال خویش میرسند؛ مرتبهای که کسی همپای آنان نیست. هدف آنان این است که انسانها را از تاریکیها نجات دهند و مسیر و راه را به آنان نشان دهند.
اگر ما با آنان پیمانی بستهایم و در مسیر آنان هستیم، تنها راه رسیدن به کمال و به قلهای که انتخاب کردهایم و بر آن پیمان بستهایم، توجه به این اسارت و به این زندانی است که در آن گرفتار هستیم.
آن پیمانی که بستهایم، اگر بهدرستی بسته شده باشد و در عمل و زندگی روزمره به آن وفادار بمانیم، وفاداری از سوی مقابل قطعی است. اگر روز تاسوعا با حضرت ابوالفضل العباس(ع) پیمان بسته باشیم، نتیجهٔ آن از همین اکنون برای ما قطعی است؛ اگرچه رسیدن به آن نتیجه و فعلیت یافتن آن مسیر، مبتنی بر گذر زمان، عمل درست، ادامهٔ مسیر و استمرار در آن است.
آنچه در حقیقت حسینی آشکار است، این است که انسان در نقاط عطف و موقعیتهای حساس، قلهها را انتخاب کند و نگذارد زندگی روزمره، گرفتاریها و دور قمری او را زمینگیر کند و در زندگی رسوب دهد.
اما گرفتاری ما این است که این رسوب کردن، ناشی از زندانی است که در زندگی روزمره برای خود ساختهایم؛ زندانی که حاصل همین زندگی روزمره، شرایطی است که برای خود ایجاد کردهایم، ملکاتی است که در خود پدید آوردهایم و هویت ضعیفی است که برای خویش ساختهایم.
اگر اسارت حضرت زینب کبری(س) انتخابی بود و با اختیار خود ایشان تحقق یافت، و اگر حسین(ع)، اصحاب و خاندانش با تمام وجود به سوی شهادت و اسارت رفتند، وضعیت ما کاملاً معکوس است. ما هماکنون در این اسارت و در این زندان به سر میبریم؛ زندانِ خصائص خود، زندانِ هویت دروغینی که برای خود ساختهایم، زندانِ حب و بغضها و زندانِ اهدافی که در ظاهر، اهدافی معنوی و بلند هستند، اما در حقیقت راهی برای فرار از خویشتن حقیقیاند.
اینها همان خدایان دروغین، مکتبهای دروغین و همهٔ ساختههای دروغینی هستند که برای خود فراهم کردهایم تا از حقیقت درونی، از حقیقت توحیدی که در وجود ماست، بگریزیم؛ خدایانی که ساختهایم تا از آن حقیقت بینهایت، از خدای واحد و از خدای توحیدی که از رگ گردن به ما نزدیکتر است، فرار کنیم.
اسارت در این ساختهها، در این دروغها، در این کذبها، در این خصلتها و در این هویتها، همین اکنون برای ما وجود دارد و زمانی میتوانیم از این اسارت رها شویم که این راه را بپیماییم؛ همانگونه که زینب کبری(س) پیمود.
اما اگر ایشان از آزادی، کمال و هویت واقعیِ بالفعلِ خویش بهره گرفت تا اسارت ظاهری را بپذیرد و اسارت ما را به ما نشان دهد، وضعیت ما برعکس است. اسارت ما، اسارتی درونی است؛ اگرچه در بیرون آزاد، رها، شاد و آسوده باشیم. حقیقت اسارت در درون ماست. ما اسیر خویشتن هستیم؛ خویشتنِ باطل و خویشتنِ دروغین.
راه رهایی ما، راه رها نشدن در رسوب، راه وفادار ماندن به آن پیمان و راه رسیدن به نتایجی است که آنان از هماکنون برای ما آماده کردهاند. راه چشیدن فتوحاتی که حضرت ابوالفضل العباس(ع)، حسین بن علی(ع) و زینب کبری(س) برای ما فراهم کردهاند و باید در طول سال به آنها برسیم، توجه به همین اسارت، یعنی اسارت درونی، است.
حسین(ع) و زینب(س)، که از این زندان و از این اسارت رها شده بودند، برای تکمیل مراتب کمال خویش، بهصورت داوطلبانه و با حقیقتی که یافته بودند، با قیام و پایداری خود، به مرتبهٔ کمال خویش میرسند؛ مرتبهای که کسی همپای آنان نیست. هدف آنان این است که انسانها را از تاریکیها نجات دهند و مسیر و راه را به آنان نشان دهند.
اگر ما با آنان پیمانی بستهایم و در مسیر آنان هستیم، تنها راه رسیدن به کمال و به قلهای که انتخاب کردهایم و بر آن پیمان بستهایم، توجه به این اسارت و به این زندانی است که در آن گرفتار هستیم.
آن پیمانی که بستهایم، اگر بهدرستی بسته شده باشد و در عمل و زندگی روزمره به آن وفادار بمانیم، وفاداری از سوی مقابل قطعی است. اگر روز تاسوعا با حضرت ابوالفضل العباس(ع) پیمان بسته باشیم، نتیجهٔ آن از همین اکنون برای ما قطعی است؛ اگرچه رسیدن به آن نتیجه و فعلیت یافتن آن مسیر، مبتنی بر گذر زمان، عمل درست، ادامهٔ مسیر و استمرار در آن است.
آنچه در حقیقت حسینی آشکار است، این است که انسان در نقاط عطف و موقعیتهای حساس، قلهها را انتخاب کند و نگذارد زندگی روزمره، گرفتاریها و دور قمری او را زمینگیر کند و در زندگی رسوب دهد.
اما گرفتاری ما این است که این رسوب کردن، ناشی از زندانی است که در زندگی روزمره برای خود ساختهایم؛ زندانی که حاصل همین زندگی روزمره، شرایطی است که برای خود ایجاد کردهایم، ملکاتی است که در خود پدید آوردهایم و هویت ضعیفی است که برای خویش ساختهایم.
اگر اسارت حضرت زینب کبری(س) انتخابی بود و با اختیار خود ایشان تحقق یافت، و اگر حسین(ع)، اصحاب و خاندانش با تمام وجود به سوی شهادت و اسارت رفتند، وضعیت ما کاملاً معکوس است. ما هماکنون در این اسارت و در این زندان به سر میبریم؛ زندانِ خصائص خود، زندانِ هویت دروغینی که برای خود ساختهایم، زندانِ حب و بغضها و زندانِ اهدافی که در ظاهر، اهدافی معنوی و بلند هستند، اما در حقیقت راهی برای فرار از خویشتن حقیقیاند.
اینها همان خدایان دروغین، مکتبهای دروغین و همهٔ ساختههای دروغینی هستند که برای خود فراهم کردهایم تا از حقیقت درونی، از حقیقت توحیدی که در وجود ماست، بگریزیم؛ خدایانی که ساختهایم تا از آن حقیقت بینهایت، از خدای واحد و از خدای توحیدی که از رگ گردن به ما نزدیکتر است، فرار کنیم.
اسارت در این ساختهها، در این دروغها، در این کذبها، در این خصلتها و در این هویتها، همین اکنون برای ما وجود دارد و زمانی میتوانیم از این اسارت رها شویم که این راه را بپیماییم؛ همانگونه که زینب کبری(س) پیمود.
اما اگر ایشان از آزادی، کمال و هویت واقعیِ بالفعلِ خویش بهره گرفت تا اسارت ظاهری را بپذیرد و اسارت ما را به ما نشان دهد، وضعیت ما برعکس است. اسارت ما، اسارتی درونی است؛ اگرچه در بیرون آزاد، رها، شاد و آسوده باشیم. حقیقت اسارت در درون ماست. ما اسیر خویشتن هستیم؛ خویشتنِ باطل و خویشتنِ دروغین.
راه رهایی ما، راه رها نشدن در رسوب، راه وفادار ماندن به آن پیمان و راه رسیدن به نتایجی است که آنان از هماکنون برای ما آماده کردهاند. راه چشیدن فتوحاتی که حضرت ابوالفضل العباس(ع)، حسین بن علی(ع) و زینب کبری(س) برای ما فراهم کردهاند و باید در طول سال به آنها برسیم، توجه به همین اسارت، یعنی اسارت درونی، است.
۲۸
۸:۱۲
کیش مهر
اسارت، واقعیتی است که باطن حماسهٔ عاشوراست و مصیبت حضرت زینب(س)، امالمصائب، همان فداکاری عظیمی است که این باطن را آشکار میکند. حقیقت عاشورا، که حسین(ع) را به شهادت و تحمل آن همه مصیبت وامیدارد، نشان دادن اسارت ماست؛ همان حقیقتی که خود حضرت فرمودند: «من این مسیر را میپیمایم تا انسانها را از ضلالت، از حیرتِ ضلالت و از گمراهیها و تاریکیهای آن نجات دهم.» حسین(ع) و زینب(س)، که از این زندان و از این اسارت رها شده بودند، برای تکمیل مراتب کمال خویش، بهصورت داوطلبانه و با حقیقتی که یافته بودند، با قیام و پایداری خود، به مرتبهٔ کمال خویش میرسند؛ مرتبهای که کسی همپای آنان نیست. هدف آنان این است که انسانها را از تاریکیها نجات دهند و مسیر و راه را به آنان نشان دهند. اگر ما با آنان پیمانی بستهایم و در مسیر آنان هستیم، تنها راه رسیدن به کمال و به قلهای که انتخاب کردهایم و بر آن پیمان بستهایم، توجه به این اسارت و به این زندانی است که در آن گرفتار هستیم. آن پیمانی که بستهایم، اگر بهدرستی بسته شده باشد و در عمل و زندگی روزمره به آن وفادار بمانیم، وفاداری از سوی مقابل قطعی است. اگر روز تاسوعا با حضرت ابوالفضل العباس(ع) پیمان بسته باشیم، نتیجهٔ آن از همین اکنون برای ما قطعی است؛ اگرچه رسیدن به آن نتیجه و فعلیت یافتن آن مسیر، مبتنی بر گذر زمان، عمل درست، ادامهٔ مسیر و استمرار در آن است. آنچه در حقیقت حسینی آشکار است، این است که انسان در نقاط عطف و موقعیتهای حساس، قلهها را انتخاب کند و نگذارد زندگی روزمره، گرفتاریها و دور قمری او را زمینگیر کند و در زندگی رسوب دهد. اما گرفتاری ما این است که این رسوب کردن، ناشی از زندانی است که در زندگی روزمره برای خود ساختهایم؛ زندانی که حاصل همین زندگی روزمره، شرایطی است که برای خود ایجاد کردهایم، ملکاتی است که در خود پدید آوردهایم و هویت ضعیفی است که برای خویش ساختهایم. اگر اسارت حضرت زینب کبری(س) انتخابی بود و با اختیار خود ایشان تحقق یافت، و اگر حسین(ع)، اصحاب و خاندانش با تمام وجود به سوی شهادت و اسارت رفتند، وضعیت ما کاملاً معکوس است. ما هماکنون در این اسارت و در این زندان به سر میبریم؛ زندانِ خصائص خود، زندانِ هویت دروغینی که برای خود ساختهایم، زندانِ حب و بغضها و زندانِ اهدافی که در ظاهر، اهدافی معنوی و بلند هستند، اما در حقیقت راهی برای فرار از خویشتن حقیقیاند. اینها همان خدایان دروغین، مکتبهای دروغین و همهٔ ساختههای دروغینی هستند که برای خود فراهم کردهایم تا از حقیقت درونی، از حقیقت توحیدی که در وجود ماست، بگریزیم؛ خدایانی که ساختهایم تا از آن حقیقت بینهایت، از خدای واحد و از خدای توحیدی که از رگ گردن به ما نزدیکتر است، فرار کنیم. اسارت در این ساختهها، در این دروغها، در این کذبها، در این خصلتها و در این هویتها، همین اکنون برای ما وجود دارد و زمانی میتوانیم از این اسارت رها شویم که این راه را بپیماییم؛ همانگونه که زینب کبری(س) پیمود. اما اگر ایشان از آزادی، کمال و هویت واقعیِ بالفعلِ خویش بهره گرفت تا اسارت ظاهری را بپذیرد و اسارت ما را به ما نشان دهد، وضعیت ما برعکس است. اسارت ما، اسارتی درونی است؛ اگرچه در بیرون آزاد، رها، شاد و آسوده باشیم. حقیقت اسارت در درون ماست. ما اسیر خویشتن هستیم؛ خویشتنِ باطل و خویشتنِ دروغین. راه رهایی ما، راه رها نشدن در رسوب، راه وفادار ماندن به آن پیمان و راه رسیدن به نتایجی است که آنان از هماکنون برای ما آماده کردهاند. راه چشیدن فتوحاتی که حضرت ابوالفضل العباس(ع)، حسین بن علی(ع) و زینب کبری(س) برای ما فراهم کردهاند و باید در طول سال به آنها برسیم، توجه به همین اسارت، یعنی اسارت درونی، است.
این توجه زمانی برقرار میشود که انسان به این اسارت، آنگونه توجه کند که زندگی عادی او، در نقاط و جلوههای خاصی، به بنبست برسد. انسانی که زندگی ظاهری، کمالات، ارزشهای ضعیفی که برای خود ساخته، اهدافی که برای خویش تعیین کرده و همهٔ آنچه در زندگی مادی و معنوی خود دارد، برایش کامل و رضایتبخش است، دیگر جایی برای این تعلیق و احساس اسارت باقی نمیماند.
اگر من در زندگی مادی و معنوی خود موفق و پیروز باشم و به آن رضایت داشته باشم، اگر نمازی بخوانم و به همان نماز دلخوش شوم، اگر زیارتی بروم و آن زیارت به من احساس رضایت بدهد، اگر کار خیری انجام دهم و همان کار خیر مرا اقناع کند، دیگر چه جایی برای تعلیق و احساس اسارت باقی میماند؟
ما باید در زندگی روزمرهٔ خود، این احساس اسارت را آشکار کنیم و دریابیم که جلوههای گوناگونی که در زندگی ما وجود دارد، بدون این توجه، کاملاً بیارزش و بیحاصل است.
امکان ندارد انسان در زندگی روزمره و در روزگار خود، نقاطی نداشته باشد که از طریق آنها مبارزه با این رسوب را آغاز کند. این تنها راه است؛ مبارزه با این رسوب، مبارزه با این شخصیت دروغین، مبارزه با احساس زندان و اسارت، آن هم بهصورت روزمره و متناسب با شرایط هر انسان.
زینبی شدن، برای هر انسانی راه و طریقی دارد که باید آن را بپیماید. اگر این مسیر را طی کند، میتواند به حقیقت حسینی توجه پیدا کند و هنگامی که به حقیقت حسینی توجه یافت، پیمان عباسی را احیا کرده است و نتیجهٔ آن را بیدرنگ مشاهده خواهد کرد.
اما کسی که این سیر را طی نکند و به زندگی خود دلمشغول، آسوده و راضی باشد، چگونه ممکن است بر آن پیمان استوار بماند؟ چنین کسی بر آن عهد باقی نخواهد ماند.
اگرچه او نیز به ثوابهایی دست مییابد و بهرهای از محبت و علاقه نصیبش میشود و دستش نیز کاملاً خالی نیست، اما نتایجی که انسان از طریق پیمان حقیقی با اصحاب عاشورا به دست میآورد، تفاوتی عظیم با کسی دارد که تنها به حفظ ظواهر اکتفا کرده، عزاداری کرده، توجهی نشان داده، قرآن خوانده، دعا کرده، زیارت عاشورا خوانده و سپس به زندگی عادی خود بازگشته است؛ خواه این زندگی، زندگی مادی باشد یا معنوی، و خواه اهداف معنوی رایج را در بر گیرد یا نگیرد.
آن حقیقت حسینی که با عمل زینبی و با تعلیق زینبی برای انسان حاصل میشود، حقیقت دیگری است؛ همان حقیقتی که انسان بهواسطهٔ آن، ره صدساله را یکشبه میپیماید؛ همانگونه که اصحاب عاشورا چنین کردند.
آنان در یک حادثه، در یک دهه، بلکه در یک روز و حتی در چند ساعت کوتاه، عملی انجام دادند که تمام تاریخ بشریت از آغاز آفرینش تا روز قیامت، مدیون آن است. همهٔ اولیای الهی، از آدم(ع) تا خاتم(ص) و از خاتم(ص) تا وصیّ نهایی که قیام خواهد کرد، همگی از آنان یاد کردهاند، بر مصیبتشان گریستهاند و از نور و برکت آنان بهره بردهاند.
تعلیق انسان، در این است که به اسارت خویش توجه کند؛ اینکه بداند تمام آنچه هر روز انجام میدهد، از خیر و شر، خوبی و بدی، و همهٔ گردشهای زندگی، تا هنگامی که در این اسارت قرار دارد، در همان مدار میچرخد و بدون معلق ساختن این زندگی، امکان جهش و ورود به حیاتی تازه وجود نخواهد داشت.
اگر من در زندگی مادی و معنوی خود موفق و پیروز باشم و به آن رضایت داشته باشم، اگر نمازی بخوانم و به همان نماز دلخوش شوم، اگر زیارتی بروم و آن زیارت به من احساس رضایت بدهد، اگر کار خیری انجام دهم و همان کار خیر مرا اقناع کند، دیگر چه جایی برای تعلیق و احساس اسارت باقی میماند؟
ما باید در زندگی روزمرهٔ خود، این احساس اسارت را آشکار کنیم و دریابیم که جلوههای گوناگونی که در زندگی ما وجود دارد، بدون این توجه، کاملاً بیارزش و بیحاصل است.
امکان ندارد انسان در زندگی روزمره و در روزگار خود، نقاطی نداشته باشد که از طریق آنها مبارزه با این رسوب را آغاز کند. این تنها راه است؛ مبارزه با این رسوب، مبارزه با این شخصیت دروغین، مبارزه با احساس زندان و اسارت، آن هم بهصورت روزمره و متناسب با شرایط هر انسان.
زینبی شدن، برای هر انسانی راه و طریقی دارد که باید آن را بپیماید. اگر این مسیر را طی کند، میتواند به حقیقت حسینی توجه پیدا کند و هنگامی که به حقیقت حسینی توجه یافت، پیمان عباسی را احیا کرده است و نتیجهٔ آن را بیدرنگ مشاهده خواهد کرد.
اما کسی که این سیر را طی نکند و به زندگی خود دلمشغول، آسوده و راضی باشد، چگونه ممکن است بر آن پیمان استوار بماند؟ چنین کسی بر آن عهد باقی نخواهد ماند.
اگرچه او نیز به ثوابهایی دست مییابد و بهرهای از محبت و علاقه نصیبش میشود و دستش نیز کاملاً خالی نیست، اما نتایجی که انسان از طریق پیمان حقیقی با اصحاب عاشورا به دست میآورد، تفاوتی عظیم با کسی دارد که تنها به حفظ ظواهر اکتفا کرده، عزاداری کرده، توجهی نشان داده، قرآن خوانده، دعا کرده، زیارت عاشورا خوانده و سپس به زندگی عادی خود بازگشته است؛ خواه این زندگی، زندگی مادی باشد یا معنوی، و خواه اهداف معنوی رایج را در بر گیرد یا نگیرد.
آن حقیقت حسینی که با عمل زینبی و با تعلیق زینبی برای انسان حاصل میشود، حقیقت دیگری است؛ همان حقیقتی که انسان بهواسطهٔ آن، ره صدساله را یکشبه میپیماید؛ همانگونه که اصحاب عاشورا چنین کردند.
آنان در یک حادثه، در یک دهه، بلکه در یک روز و حتی در چند ساعت کوتاه، عملی انجام دادند که تمام تاریخ بشریت از آغاز آفرینش تا روز قیامت، مدیون آن است. همهٔ اولیای الهی، از آدم(ع) تا خاتم(ص) و از خاتم(ص) تا وصیّ نهایی که قیام خواهد کرد، همگی از آنان یاد کردهاند، بر مصیبتشان گریستهاند و از نور و برکت آنان بهره بردهاند.
تعلیق انسان، در این است که به اسارت خویش توجه کند؛ اینکه بداند تمام آنچه هر روز انجام میدهد، از خیر و شر، خوبی و بدی، و همهٔ گردشهای زندگی، تا هنگامی که در این اسارت قرار دارد، در همان مدار میچرخد و بدون معلق ساختن این زندگی، امکان جهش و ورود به حیاتی تازه وجود نخواهد داشت.
۲۴
۸:۱۲
کیش مهر
این توجه زمانی برقرار میشود که انسان به این اسارت، آنگونه توجه کند که زندگی عادی او، در نقاط و جلوههای خاصی، به بنبست برسد. انسانی که زندگی ظاهری، کمالات، ارزشهای ضعیفی که برای خود ساخته، اهدافی که برای خویش تعیین کرده و همهٔ آنچه در زندگی مادی و معنوی خود دارد، برایش کامل و رضایتبخش است، دیگر جایی برای این تعلیق و احساس اسارت باقی نمیماند. اگر من در زندگی مادی و معنوی خود موفق و پیروز باشم و به آن رضایت داشته باشم، اگر نمازی بخوانم و به همان نماز دلخوش شوم، اگر زیارتی بروم و آن زیارت به من احساس رضایت بدهد، اگر کار خیری انجام دهم و همان کار خیر مرا اقناع کند، دیگر چه جایی برای تعلیق و احساس اسارت باقی میماند؟ ما باید در زندگی روزمرهٔ خود، این احساس اسارت را آشکار کنیم و دریابیم که جلوههای گوناگونی که در زندگی ما وجود دارد، بدون این توجه، کاملاً بیارزش و بیحاصل است. امکان ندارد انسان در زندگی روزمره و در روزگار خود، نقاطی نداشته باشد که از طریق آنها مبارزه با این رسوب را آغاز کند. این تنها راه است؛ مبارزه با این رسوب، مبارزه با این شخصیت دروغین، مبارزه با احساس زندان و اسارت، آن هم بهصورت روزمره و متناسب با شرایط هر انسان. زینبی شدن، برای هر انسانی راه و طریقی دارد که باید آن را بپیماید. اگر این مسیر را طی کند، میتواند به حقیقت حسینی توجه پیدا کند و هنگامی که به حقیقت حسینی توجه یافت، پیمان عباسی را احیا کرده است و نتیجهٔ آن را بیدرنگ مشاهده خواهد کرد. اما کسی که این سیر را طی نکند و به زندگی خود دلمشغول، آسوده و راضی باشد، چگونه ممکن است بر آن پیمان استوار بماند؟ چنین کسی بر آن عهد باقی نخواهد ماند. اگرچه او نیز به ثوابهایی دست مییابد و بهرهای از محبت و علاقه نصیبش میشود و دستش نیز کاملاً خالی نیست، اما نتایجی که انسان از طریق پیمان حقیقی با اصحاب عاشورا به دست میآورد، تفاوتی عظیم با کسی دارد که تنها به حفظ ظواهر اکتفا کرده، عزاداری کرده، توجهی نشان داده، قرآن خوانده، دعا کرده، زیارت عاشورا خوانده و سپس به زندگی عادی خود بازگشته است؛ خواه این زندگی، زندگی مادی باشد یا معنوی، و خواه اهداف معنوی رایج را در بر گیرد یا نگیرد. آن حقیقت حسینی که با عمل زینبی و با تعلیق زینبی برای انسان حاصل میشود، حقیقت دیگری است؛ همان حقیقتی که انسان بهواسطهٔ آن، ره صدساله را یکشبه میپیماید؛ همانگونه که اصحاب عاشورا چنین کردند. آنان در یک حادثه، در یک دهه، بلکه در یک روز و حتی در چند ساعت کوتاه، عملی انجام دادند که تمام تاریخ بشریت از آغاز آفرینش تا روز قیامت، مدیون آن است. همهٔ اولیای الهی، از آدم(ع) تا خاتم(ص) و از خاتم(ص) تا وصیّ نهایی که قیام خواهد کرد، همگی از آنان یاد کردهاند، بر مصیبتشان گریستهاند و از نور و برکت آنان بهره بردهاند. تعلیق انسان، در این است که به اسارت خویش توجه کند؛ اینکه بداند تمام آنچه هر روز انجام میدهد، از خیر و شر، خوبی و بدی، و همهٔ گردشهای زندگی، تا هنگامی که در این اسارت قرار دارد، در همان مدار میچرخد و بدون معلق ساختن این زندگی، امکان جهش و ورود به حیاتی تازه وجود نخواهد داشت.
این تعلیق، در این است که انسان پیوسته در زندگی خود به دنبال امری باشد که این زندگی را به هم بزند. برای برخی، این امر صرفاً در حوزهٔ اندیشه است؛ اینکه ساعتی، لحظاتی یا دقایقی از زندگی روزمرهٔ خود را صرف آن کند که فکر، تمرکز و توجه خویش را بر امری معطوف سازد که ورای این زندگی است.
ممکن است این امر، یافتن پاسخ یک سؤال باشد؛ ممکن است توجه به حقیقتی برتر باشد؛ ممکن است تمرکز بر پرسشی باشد که پاسخ آن بهآسانی به دست نمیآید؛ و ممکن است هر امر دیگری باشد که اندیشهٔ انسان را چنان به خود مشغول کند که او را برای دقایقی از زندگی روزمره جدا سازد.
ممکن است یک نماز باشد؛ ممکن است سحری باشد؛ ممکن است تولید محتوایی باشد، اما تولید محتوایی که انسان احساس کند چکیدهٔ وجود خود را بر صفحه میریزد، عصارهٔ زندگی و وجود خود را استخراج میکند و برای لحظهای با کائنات ارتباط میگیرد؛ ارتباطی برتر و والاتر.
ممکن است نگهداری از یک فرزند، از کودکی معصوم باشد؛ لحظاتی که انسان در خدمت آن معصوم قرار میگیرد و همان لحظات، او را از عالم و آدم جدا میکند.
ممکن است حمایت از یک امر اجتماعی، حمایت از یک انسان یا یاری رساندن به محرومی باشد.
ممکن است حضور در محضر یک متن قدسی باشد؛ حضوری که انسان، هنگامی که با آن متن ارتباط برقرار میکند، با آن مواجه میشود و مخاطب آن قرار میگیرد، احساس کند وجودش همچون پرندهای به پرواز درآمده و از این عالم فاصله گرفته است.
ممکن است تعلیق انسان، بهصورت تمرکز بر یک خصلت منفی باشد که سراسر وجود او را فرا گرفته است؛ تمرکز بر آن و توجه به آن، توجهی که بهخودیِخود، آن خصلت باطل را همچون یخی که زیر آفتاب قرار گرفته باشد، ذوب میکند.
ممکن است حضور در کنار کسی باشد که پرسشی دارد، نیازی فکری دارد و آن نیاز از ظرفیت انسان فراتر است؛ بهگونهای که انسان توان گوش دادن به او را ندارد، اما خود را وادار میکند که بایستد، گوش کند و اجازه دهد همین شنیدن، گره از کار آن بندهٔ خدا بگشاید. این شنیدن، خود انسان را نیز همچون کسی که در یک رژیم سخت قرار گرفته است، ذوب میکند؛ اما او میایستد و تحمل میکند.
ممکن است عبور از یک حادثهٔ سخت، گذشتن از یک غضب، یک کینه یا یک خاطرهٔ تلخ باشد.
همهٔ اینها نمونههایی از همان تعلیق است؛ تعلیقی که انسان را با حقیقت زینبی آشنا میکند و از طریق توجه به اسارت خود، اسارت حضرت زینب کبری(س) را برای او قابل درک میسازد. آن سیر و حرکتی را که حضرت زینب(س) از طریق اسارت خویش به ما نشان داد، باید دریافت، از آن بهره گرفت و به مرتبهای بالاتر رسید.
بدون چنین حالتی، بدون این عمل روزمره و بدون آنکه هر روز امری را به این خاندان تقدیم کنیم؛ امری که بدون آنان امکان تحقق ندارد، نمیتوانیم به نتایج آن پیمان دست یابیم.
از همین روست که پیوسته از اصحاب عاشورا، از حسین بن علی(ع)، از حضرت ابوالفضل العباس(ع) و از حضرت زینب(س)، حاجات معنوی خود را طلب میکنیم و از آنان میخواهیم ما را در رسیدن به کمال یاری کنند.
مگر آنان تاکنون یاری نکردهاند؟ مگر کمک آنان صادر نشده است؟ اگر نمیخواستند کمک کنند، این مصیبتها را تحمل نمیکردند.
بیش از هزار و چهارصد سال است که آنان در انتظار ما هستند. در حقیقت، آنان از ما درخواست میکنند، نه ما از آنان.
این خطاست که گمان کنیم ما از آنان چیزی میخواهیم؛ بلکه آناناند که از ما چیزی میطلبند. ما منتظر آنان نیستیم، بلکه آنان منتظر ما هستند. آنان این مصیبت عظیم را تحمل کردند تا ما به نقطهای برسیم که از حیرتِ ضلالت، از تاریکی و از گمراهی نجات یابیم.
ممکن است این امر، یافتن پاسخ یک سؤال باشد؛ ممکن است توجه به حقیقتی برتر باشد؛ ممکن است تمرکز بر پرسشی باشد که پاسخ آن بهآسانی به دست نمیآید؛ و ممکن است هر امر دیگری باشد که اندیشهٔ انسان را چنان به خود مشغول کند که او را برای دقایقی از زندگی روزمره جدا سازد.
ممکن است یک نماز باشد؛ ممکن است سحری باشد؛ ممکن است تولید محتوایی باشد، اما تولید محتوایی که انسان احساس کند چکیدهٔ وجود خود را بر صفحه میریزد، عصارهٔ زندگی و وجود خود را استخراج میکند و برای لحظهای با کائنات ارتباط میگیرد؛ ارتباطی برتر و والاتر.
ممکن است نگهداری از یک فرزند، از کودکی معصوم باشد؛ لحظاتی که انسان در خدمت آن معصوم قرار میگیرد و همان لحظات، او را از عالم و آدم جدا میکند.
ممکن است حمایت از یک امر اجتماعی، حمایت از یک انسان یا یاری رساندن به محرومی باشد.
ممکن است حضور در محضر یک متن قدسی باشد؛ حضوری که انسان، هنگامی که با آن متن ارتباط برقرار میکند، با آن مواجه میشود و مخاطب آن قرار میگیرد، احساس کند وجودش همچون پرندهای به پرواز درآمده و از این عالم فاصله گرفته است.
ممکن است تعلیق انسان، بهصورت تمرکز بر یک خصلت منفی باشد که سراسر وجود او را فرا گرفته است؛ تمرکز بر آن و توجه به آن، توجهی که بهخودیِخود، آن خصلت باطل را همچون یخی که زیر آفتاب قرار گرفته باشد، ذوب میکند.
ممکن است حضور در کنار کسی باشد که پرسشی دارد، نیازی فکری دارد و آن نیاز از ظرفیت انسان فراتر است؛ بهگونهای که انسان توان گوش دادن به او را ندارد، اما خود را وادار میکند که بایستد، گوش کند و اجازه دهد همین شنیدن، گره از کار آن بندهٔ خدا بگشاید. این شنیدن، خود انسان را نیز همچون کسی که در یک رژیم سخت قرار گرفته است، ذوب میکند؛ اما او میایستد و تحمل میکند.
ممکن است عبور از یک حادثهٔ سخت، گذشتن از یک غضب، یک کینه یا یک خاطرهٔ تلخ باشد.
همهٔ اینها نمونههایی از همان تعلیق است؛ تعلیقی که انسان را با حقیقت زینبی آشنا میکند و از طریق توجه به اسارت خود، اسارت حضرت زینب کبری(س) را برای او قابل درک میسازد. آن سیر و حرکتی را که حضرت زینب(س) از طریق اسارت خویش به ما نشان داد، باید دریافت، از آن بهره گرفت و به مرتبهای بالاتر رسید.
بدون چنین حالتی، بدون این عمل روزمره و بدون آنکه هر روز امری را به این خاندان تقدیم کنیم؛ امری که بدون آنان امکان تحقق ندارد، نمیتوانیم به نتایج آن پیمان دست یابیم.
از همین روست که پیوسته از اصحاب عاشورا، از حسین بن علی(ع)، از حضرت ابوالفضل العباس(ع) و از حضرت زینب(س)، حاجات معنوی خود را طلب میکنیم و از آنان میخواهیم ما را در رسیدن به کمال یاری کنند.
مگر آنان تاکنون یاری نکردهاند؟ مگر کمک آنان صادر نشده است؟ اگر نمیخواستند کمک کنند، این مصیبتها را تحمل نمیکردند.
بیش از هزار و چهارصد سال است که آنان در انتظار ما هستند. در حقیقت، آنان از ما درخواست میکنند، نه ما از آنان.
این خطاست که گمان کنیم ما از آنان چیزی میخواهیم؛ بلکه آناناند که از ما چیزی میطلبند. ما منتظر آنان نیستیم، بلکه آنان منتظر ما هستند. آنان این مصیبت عظیم را تحمل کردند تا ما به نقطهای برسیم که از حیرتِ ضلالت، از تاریکی و از گمراهی نجات یابیم.
۲۳
۸:۱۲
کیش مهر
این تعلیق، در این است که انسان پیوسته در زندگی خود به دنبال امری باشد که این زندگی را به هم بزند. برای برخی، این امر صرفاً در حوزهٔ اندیشه است؛ اینکه ساعتی، لحظاتی یا دقایقی از زندگی روزمرهٔ خود را صرف آن کند که فکر، تمرکز و توجه خویش را بر امری معطوف سازد که ورای این زندگی است. ممکن است این امر، یافتن پاسخ یک سؤال باشد؛ ممکن است توجه به حقیقتی برتر باشد؛ ممکن است تمرکز بر پرسشی باشد که پاسخ آن بهآسانی به دست نمیآید؛ و ممکن است هر امر دیگری باشد که اندیشهٔ انسان را چنان به خود مشغول کند که او را برای دقایقی از زندگی روزمره جدا سازد. ممکن است یک نماز باشد؛ ممکن است سحری باشد؛ ممکن است تولید محتوایی باشد، اما تولید محتوایی که انسان احساس کند چکیدهٔ وجود خود را بر صفحه میریزد، عصارهٔ زندگی و وجود خود را استخراج میکند و برای لحظهای با کائنات ارتباط میگیرد؛ ارتباطی برتر و والاتر. ممکن است نگهداری از یک فرزند، از کودکی معصوم باشد؛ لحظاتی که انسان در خدمت آن معصوم قرار میگیرد و همان لحظات، او را از عالم و آدم جدا میکند. ممکن است حمایت از یک امر اجتماعی، حمایت از یک انسان یا یاری رساندن به محرومی باشد. ممکن است حضور در محضر یک متن قدسی باشد؛ حضوری که انسان، هنگامی که با آن متن ارتباط برقرار میکند، با آن مواجه میشود و مخاطب آن قرار میگیرد، احساس کند وجودش همچون پرندهای به پرواز درآمده و از این عالم فاصله گرفته است. ممکن است تعلیق انسان، بهصورت تمرکز بر یک خصلت منفی باشد که سراسر وجود او را فرا گرفته است؛ تمرکز بر آن و توجه به آن، توجهی که بهخودیِخود، آن خصلت باطل را همچون یخی که زیر آفتاب قرار گرفته باشد، ذوب میکند. ممکن است حضور در کنار کسی باشد که پرسشی دارد، نیازی فکری دارد و آن نیاز از ظرفیت انسان فراتر است؛ بهگونهای که انسان توان گوش دادن به او را ندارد، اما خود را وادار میکند که بایستد، گوش کند و اجازه دهد همین شنیدن، گره از کار آن بندهٔ خدا بگشاید. این شنیدن، خود انسان را نیز همچون کسی که در یک رژیم سخت قرار گرفته است، ذوب میکند؛ اما او میایستد و تحمل میکند. ممکن است عبور از یک حادثهٔ سخت، گذشتن از یک غضب، یک کینه یا یک خاطرهٔ تلخ باشد. همهٔ اینها نمونههایی از همان تعلیق است؛ تعلیقی که انسان را با حقیقت زینبی آشنا میکند و از طریق توجه به اسارت خود، اسارت حضرت زینب کبری(س) را برای او قابل درک میسازد. آن سیر و حرکتی را که حضرت زینب(س) از طریق اسارت خویش به ما نشان داد، باید دریافت، از آن بهره گرفت و به مرتبهای بالاتر رسید. بدون چنین حالتی، بدون این عمل روزمره و بدون آنکه هر روز امری را به این خاندان تقدیم کنیم؛ امری که بدون آنان امکان تحقق ندارد، نمیتوانیم به نتایج آن پیمان دست یابیم. از همین روست که پیوسته از اصحاب عاشورا، از حسین بن علی(ع)، از حضرت ابوالفضل العباس(ع) و از حضرت زینب(س)، حاجات معنوی خود را طلب میکنیم و از آنان میخواهیم ما را در رسیدن به کمال یاری کنند. مگر آنان تاکنون یاری نکردهاند؟ مگر کمک آنان صادر نشده است؟ اگر نمیخواستند کمک کنند، این مصیبتها را تحمل نمیکردند. بیش از هزار و چهارصد سال است که آنان در انتظار ما هستند. در حقیقت، آنان از ما درخواست میکنند، نه ما از آنان. این خطاست که گمان کنیم ما از آنان چیزی میخواهیم؛ بلکه آناناند که از ما چیزی میطلبند. ما منتظر آنان نیستیم، بلکه آنان منتظر ما هستند. آنان این مصیبت عظیم را تحمل کردند تا ما به نقطهای برسیم که از حیرتِ ضلالت، از تاریکی و از گمراهی نجات یابیم.
بلکه بیش از هزار و چهارصد سال؛ تمام خلقت، تمام کائنات، ملائکهٔ آسمان و زمین، همهٔ مؤمنان و همهٔ اولیای الهی، در متن این برنامهٔ خلقت حضور داشتهاند و برنامهٔ همهٔ آنان این بوده است که برای ما مسیری بسازند؛ مسیری که اوج آن، حادثهٔ عاشوراست.
آنان همه آمادهاند؛ ابر و باد و مه و خورشید و فلک، همه در کارند تا انسان به مقصد خویش برسد و به غفلت گرفتار نشود.
غفلت انسان چگونه از میان میرود؟ زمانی که به این اسارتی که در آن شاد و راضی است، توجه کند.
اسارت حضرت زینب(س)، اسارتی بود که با درخواست و انتخاب خود ایشان تحقق یافت. آن مسیر را پیش از آن پیموده بودند و آن اسارت قرار بود برای همگان آشکار شود؛ اسارتی سرشار از رنج و مصیبت.
اما اسارت ما، اسارتی است که بدون توجه در آن افتادهایم؛ اسارتی که سراسر با غفلت همراه است؛ غفلتی که موجب شده از همین اسارت نیز احساس رضایت و خرسندی کنیم.
بازگشت از این رضایت و رهایی از این اسارت، بدون تعلیق امکانپذیر نیست و این، عملی است که باید هر روز آن را انجام دهیم؛ عملی برای رهایی از غفلت و جلوگیری از رسوب.
هر روزی که از این عمل غافل شویم؛ از عملی که ما را متوجه زندان خویش میکند؛ هر روزی که زندگی روزمرهٔ خود را، هرچند برای دقایقی، با یک حرکت کوچک، یک عمل یا یک اقدام معلق نکنیم، همان روز بخشی از وجود خود را در رسوبی آلوده و لجنآلود رها کردهایم؛ یا به تعبیر دیگر، اجازه دادهایم این لجن محکمتر شود، این رسوب سختتر گردد و کندن آن در فردا دشوارتر شود.
و برعکس، هر روزی که به عملی بپردازیم و اقدامی در جهت کاهش این اسارت انجام دهیم، بخشی از این رسوب را کندهایم و خود را برای مرتبه و حرکتی بالاتر آماده کردهایم.
کمترین اقدام ما، اگر زمینهای هرچند اندک فراهم کند، مساوی است با بارش فیوضات، برکات، نعمتها و الطاف این خاندان بر وجود ما.
این بارش، پیوسته در حال انجام است. این ماییم که نباید از آن فرار کنیم.
فرار نکردن ما، اقدام ما و بهرهبردن ما از آن الطاف، در گرو همان حرکتهای کوچک و همان مقدار اندکی است که برای ما مقدور و ممکن است.
همین مقدار، وظیفهٔ ماست و باید برای آن برنامه داشته باشیم و اقدام کنیم.
آنان همه آمادهاند؛ ابر و باد و مه و خورشید و فلک، همه در کارند تا انسان به مقصد خویش برسد و به غفلت گرفتار نشود.
غفلت انسان چگونه از میان میرود؟ زمانی که به این اسارتی که در آن شاد و راضی است، توجه کند.
اسارت حضرت زینب(س)، اسارتی بود که با درخواست و انتخاب خود ایشان تحقق یافت. آن مسیر را پیش از آن پیموده بودند و آن اسارت قرار بود برای همگان آشکار شود؛ اسارتی سرشار از رنج و مصیبت.
اما اسارت ما، اسارتی است که بدون توجه در آن افتادهایم؛ اسارتی که سراسر با غفلت همراه است؛ غفلتی که موجب شده از همین اسارت نیز احساس رضایت و خرسندی کنیم.
بازگشت از این رضایت و رهایی از این اسارت، بدون تعلیق امکانپذیر نیست و این، عملی است که باید هر روز آن را انجام دهیم؛ عملی برای رهایی از غفلت و جلوگیری از رسوب.
هر روزی که از این عمل غافل شویم؛ از عملی که ما را متوجه زندان خویش میکند؛ هر روزی که زندگی روزمرهٔ خود را، هرچند برای دقایقی، با یک حرکت کوچک، یک عمل یا یک اقدام معلق نکنیم، همان روز بخشی از وجود خود را در رسوبی آلوده و لجنآلود رها کردهایم؛ یا به تعبیر دیگر، اجازه دادهایم این لجن محکمتر شود، این رسوب سختتر گردد و کندن آن در فردا دشوارتر شود.
و برعکس، هر روزی که به عملی بپردازیم و اقدامی در جهت کاهش این اسارت انجام دهیم، بخشی از این رسوب را کندهایم و خود را برای مرتبه و حرکتی بالاتر آماده کردهایم.
کمترین اقدام ما، اگر زمینهای هرچند اندک فراهم کند، مساوی است با بارش فیوضات، برکات، نعمتها و الطاف این خاندان بر وجود ما.
این بارش، پیوسته در حال انجام است. این ماییم که نباید از آن فرار کنیم.
فرار نکردن ما، اقدام ما و بهرهبردن ما از آن الطاف، در گرو همان حرکتهای کوچک و همان مقدار اندکی است که برای ما مقدور و ممکن است.
همین مقدار، وظیفهٔ ماست و باید برای آن برنامه داشته باشیم و اقدام کنیم.
۳۳
۸:۱۲