یا نور
دو ساعت راه داشتیم تا جده. حدود ۱۶:۳۰ رسیدیم. کمی منتظر ماندیم اجازه بدهند پیاده شویم. وارد یکی از سالن های محوطه شدیم و تا حدود ساعت حوالی ۱۹، از سالن بیرون آمدیم و برای تشریفات پرواز وارد ساختمان اصلی شدیم. قرآن های مشهور هدیه به حجاج را بهمان دادند که در این سال ها اسم بن سلمان رویش نوشته شده. گذرنامه ها را مهر کردند و راهنمایی مان کردند به خروجی ۸. طول کشید تا از بازرسی بتوانیم وارد سالن خروج شویم. سالن کوچک است. پر از صندلی و مسافرهایی از کشورهای مصر و بنگلادش و هند...نماز را لابلای صندلی ها هرجایی که فضا باشد، می خوانیم. طمع کردم که از فروشگاه سالن برای محمد یک شتر عروسکی بخرم. قیمتش ۶۹ ریال است که می شود حدود یک میلیون و چهارصد. منصرف می شوم. ساعت پروازمان ۲۰:۴۰ است. تأخیر قطعی است. خوابم می آید و خسته ام. یک خانواده ی بنگلادشی حواسم را به خودشان جلب کرده اند، چون بچه ی کوچک دارند. دخترکی که از محمد کوچک تر است، نامش سلسبیل است. دلم می خواهد بغلش کنم. اما پا نمیدهد. مراقبم بهش ناامنی ندهم. اما چشم ازش برنمیدارم. خوب شد دارم برمی گردم. دیگر دوری بچه ها برایم آزاردهنده شده. ساعت ۲۳ است که وارد راهروی خروج می شویم اما خبری از در هواپیما نیست و از پله ها می رویم پایین و سوار اتوبوس می شویم تا برسیم پای هواپیما. مجدداً مهمان هما هستیم. خلبان توضیح میدهد که یک اشکال فنی باعث تأخیر پرواز شده. همه خسته و کلافه هستن. محفظه های بالای سر پر است. کوله را زیر صندلی میچپانم.با همسر رفیق جدید جابجا می شوم و می نشینم کنار رفیق جدید. هواپیما بالاخره راه می افتد. اما همانطور دارد روی زمین حرکت می کند. یکی به شوخی می گوید :"برای سلامتی آقای راننده صلوات" ! همه با خنده صلوات می فرستند. کنارمان یک خواهر و برادر از هم کاروانی های خودمان نشسته اند. حاجیه خانم که کم سن هم نیستند، به نیابت از مادرشان آمده اند. برادر جوانشان با صدای بلند و لهجه می گوید :"همینطوری بریم هم خوبه ها. " خواهش رو به ما با خنده می گوید:"از هواپیما می ترسه" مرد جوان متوجه می شود، اما اراده ای بر پنهان کردن ترسش ندارد. با خودش راحت است. ما می خندیم. من از اینکه با ترس خودش راحت است و شوخی می کند خوشم می آید. خودش هم می خندد. هواپیما توقف می کند. خلبان به کابین گروپ اعلام تیک آف پوزیشن می کند. و بعد هواپیما دور برمیدارد. سرعت بالا میگیرد و صدا بلند می شود. مرد جوان ترسش را فریاد می زند :"بر محمّمّمّد آل محمّمّمّددد صلوااااات!" من با خنده صلوات می فرستم و جهت دهی ای که به ابراز ترسش می کند را خیلی می پسندم. بلند می شویم.
دو ساعت راه داشتیم تا جده. حدود ۱۶:۳۰ رسیدیم. کمی منتظر ماندیم اجازه بدهند پیاده شویم. وارد یکی از سالن های محوطه شدیم و تا حدود ساعت حوالی ۱۹، از سالن بیرون آمدیم و برای تشریفات پرواز وارد ساختمان اصلی شدیم. قرآن های مشهور هدیه به حجاج را بهمان دادند که در این سال ها اسم بن سلمان رویش نوشته شده. گذرنامه ها را مهر کردند و راهنمایی مان کردند به خروجی ۸. طول کشید تا از بازرسی بتوانیم وارد سالن خروج شویم. سالن کوچک است. پر از صندلی و مسافرهایی از کشورهای مصر و بنگلادش و هند...نماز را لابلای صندلی ها هرجایی که فضا باشد، می خوانیم. طمع کردم که از فروشگاه سالن برای محمد یک شتر عروسکی بخرم. قیمتش ۶۹ ریال است که می شود حدود یک میلیون و چهارصد. منصرف می شوم. ساعت پروازمان ۲۰:۴۰ است. تأخیر قطعی است. خوابم می آید و خسته ام. یک خانواده ی بنگلادشی حواسم را به خودشان جلب کرده اند، چون بچه ی کوچک دارند. دخترکی که از محمد کوچک تر است، نامش سلسبیل است. دلم می خواهد بغلش کنم. اما پا نمیدهد. مراقبم بهش ناامنی ندهم. اما چشم ازش برنمیدارم. خوب شد دارم برمی گردم. دیگر دوری بچه ها برایم آزاردهنده شده. ساعت ۲۳ است که وارد راهروی خروج می شویم اما خبری از در هواپیما نیست و از پله ها می رویم پایین و سوار اتوبوس می شویم تا برسیم پای هواپیما. مجدداً مهمان هما هستیم. خلبان توضیح میدهد که یک اشکال فنی باعث تأخیر پرواز شده. همه خسته و کلافه هستن. محفظه های بالای سر پر است. کوله را زیر صندلی میچپانم.با همسر رفیق جدید جابجا می شوم و می نشینم کنار رفیق جدید. هواپیما بالاخره راه می افتد. اما همانطور دارد روی زمین حرکت می کند. یکی به شوخی می گوید :"برای سلامتی آقای راننده صلوات" ! همه با خنده صلوات می فرستند. کنارمان یک خواهر و برادر از هم کاروانی های خودمان نشسته اند. حاجیه خانم که کم سن هم نیستند، به نیابت از مادرشان آمده اند. برادر جوانشان با صدای بلند و لهجه می گوید :"همینطوری بریم هم خوبه ها. " خواهش رو به ما با خنده می گوید:"از هواپیما می ترسه" مرد جوان متوجه می شود، اما اراده ای بر پنهان کردن ترسش ندارد. با خودش راحت است. ما می خندیم. من از اینکه با ترس خودش راحت است و شوخی می کند خوشم می آید. خودش هم می خندد. هواپیما توقف می کند. خلبان به کابین گروپ اعلام تیک آف پوزیشن می کند. و بعد هواپیما دور برمیدارد. سرعت بالا میگیرد و صدا بلند می شود. مرد جوان ترسش را فریاد می زند :"بر محمّمّمّد آل محمّمّمّددد صلوااااات!" من با خنده صلوات می فرستم و جهت دهی ای که به ابراز ترسش می کند را خیلی می پسندم. بلند می شویم.
۵۳۶
۱۷:۰۱
یا نور
دو ساعت راه داشتیم تا جده. حدود ۱۶:۳۰ رسیدیم. کمی منتظر ماندیم اجازه بدهند پیاده شویم. وارد یکی از سالن های محوطه شدیم و تا حدود ساعت حوالی ۱۹، از سالن بیرون آمدیم و برای تشریفات پرواز وارد ساختمان اصلی شدیم. قرآن های مشهور هدیه به حجاج را بهمان دادند که در این سال ها اسم بن سلمان رویش نوشته شده.قرآن هایی که به اهالی هند و پاکستان و ... می دهند با قرآن های ما فرق می کند. خیلی قطور است. احتمالا از هدایت ما ناامیدند
گذرنامه ها را مهر کردند و راهنمایی مان کردند به خروجی ۸. طول کشید تا از بازرسی بتوانیم وارد سالن خروج شویم. سالن کوچک است. پر از صندلی و مسافرهایی از کشورهای مصر و بنگلادش و هند...نماز را لابلای صندلی ها هرجایی که فضا باشد، می خوانیم. طمع کردم که از فروشگاه سالن برای محمد یک شتر عروسکی بخرم. قیمتش ۶۹ ریال است که می شود حدود یک میلیون و چهارصد. منصرف می شوم. ساعت پروازمان ۲۰:۴۰ است. تأخیر قطعی است. خوابم می آید و خسته ام. یک خانواده ی بنگلادشی حواسم را به خودشان جلب کرده اند، چون بچه ی کوچک دارند. دخترکی که از محمد کوچک تر است، نامش سلسبیل است. دلم می خواهد بغلش کنم. اما پا نمیدهد. مراقبم بهش ناامنی ندهم. اما چشم ازش برنمیدارم. خوب شد دارم برمی گردم. دیگر دوری بچه ها برایم آزاردهنده شده. ساعت ۲۳ است که وارد راهروی خروج می شویم اما خبری از در هواپیما نیست و از پله ها می رویم پایین و سوار اتوبوس می شویم تا برسیم پای هواپیما. مجدداً مهمان هما هستیم. خلبان توضیح میدهد که یک اشکال فنی باعث تأخیر پرواز شده. همه خسته و کلافه هستن. محفظه های بالای سر پر است. کوله را زیر صندلی میچپانم.با همسر رفیق جدید جابجا می شوم و می نشینم کنار رفیق جدید. هواپیما بالاخره راه می افتد. اما همانطور دارد روی زمین حرکت می کند. یکی به شوخی می گوید :"برای سلامتی آقای راننده صلوات" ! همه با خنده صلوات می فرستند. کنارمان یک خواهر و برادر از هم کاروانی های خودمان نشسته اند. حاجیه خانم که کم سن هم نیستند، به نیابت از مادرشان آمده اند. برادر جوانشان با صدای بلند و لهجه می گوید :"همینطوری بریم هم خوبه ها. " خواهرش رو به ما با خنده می گوید:"از هواپیما می ترسه" مرد جوان متوجه می شود، اما اراده ای بر پنهان کردن ترسش ندارد. ما می خندیم. خودش هم می خندد. من از اینکه با ترس خودش راحت است و شوخی می کند خوشم می آید. هواپیما توقف می کند. خلبان به کابین گروپ اعلام تیک آف پوزیشن می کند. و بعد هواپیما دور برمیدارد. سرعت بالا میگیرد و صدا بلند می شود. مرد جوان ترسش را فریاد می زند :"بر محمّمّمّدُ آل محمّمّمّددد صلوااااات!" من با خنده صلوات می فرستم و جهت دهی ای که به ابراز ترسش می کند را خیلی می پسندم. نهایتاً ساعت ۲۳:۳۰ بلند می شویم.
دو ساعت راه داشتیم تا جده. حدود ۱۶:۳۰ رسیدیم. کمی منتظر ماندیم اجازه بدهند پیاده شویم. وارد یکی از سالن های محوطه شدیم و تا حدود ساعت حوالی ۱۹، از سالن بیرون آمدیم و برای تشریفات پرواز وارد ساختمان اصلی شدیم. قرآن های مشهور هدیه به حجاج را بهمان دادند که در این سال ها اسم بن سلمان رویش نوشته شده.قرآن هایی که به اهالی هند و پاکستان و ... می دهند با قرآن های ما فرق می کند. خیلی قطور است. احتمالا از هدایت ما ناامیدند
۵۹۰
۱۷:۰۲
۶۷۶
۱۷:۱۲
۶۷۹
۱۷:۱۲
۶۷۷
۱۷:۱۲
۶۷۸
۱۷:۱۲
یا نور
اصلش رفته بودم اهدای طلا برای مقاومت. خودم پرسیدم. وگرنه هشدار و تلنگری در کار نبود. کسی حواسش نبود که جماعت را راهنمایی کند. پرسیدم :"اگر از این طلاها خرج حج دربیاد چی؟" گفت:"نه! باید بری حج!" بعد هم فرستاد بروم قسمت سوالات شرعی. سر ظهر بود. درب ها را بسته بودند که بروند نماز ناهار. سر ظهر نیامده بودم. خیلی وقت بود. اما همینطور بین نوشیروان و کشور دوست و هلالی رفتم و آمدم تا شد ظهر. همه اش هم سر این بود که سرباز اتاقک سر نوشیروان، تا گفتم سوال دارم، بهم نشانی جایی را داد که بعد معلومم شد، ارتباطات مردمی است. تا حالا به این بخش نرفته بودم، به سختی پیدایش کردم. بعد که فهمیدم ربطی به کار من ندارد، دوباره برگشتم. در نهایت کارم همان جایی راه افتاد که از اولش هم می دانستم باید بروم آنجا. به مسئول حفاظت گفتم:"سرباز شما منو اشتباه راهنمایی کرد و من کلی رفتم و اومدم." گفت "شما درست نپرسیدی!" گفتم :"شما با مردم طرفید. مردم از دسته بندی های شما خبر ندارن. راهنمایی درست به عهده ی شماست!" قبول نکرد. کاری از دستم برنمی آید که متوجه اش کنم. منتظر ماندم تا ساعت کاری دوباره شروع شود و چندان هم طول نکشید. سریع برگشتند. رفتم و از مسئول پاسخ گویی به سوالات شرعی هم مجدد پرسیدم. بی تردید گفت :"حج!"
"حج" از آنجا شروع شد. از انتهای خیابان "فلسطین"
اصلش رفته بودم اهدای طلا برای مقاومت. خودم پرسیدم. وگرنه هشدار و تلنگری در کار نبود. کسی حواسش نبود که جماعت را راهنمایی کند. پرسیدم :"اگر از این طلاها خرج حج دربیاد چی؟" گفت:"نه! باید بری حج!" بعد هم فرستاد بروم قسمت سوالات شرعی. سر ظهر بود. درب ها را بسته بودند که بروند نماز ناهار. سر ظهر نیامده بودم. خیلی وقت بود. اما همینطور بین نوشیروان و کشور دوست و هلالی رفتم و آمدم تا شد ظهر. همه اش هم سر این بود که سرباز اتاقک سر نوشیروان، تا گفتم سوال دارم، بهم نشانی جایی را داد که بعد معلومم شد، ارتباطات مردمی است. تا حالا به این بخش نرفته بودم، به سختی پیدایش کردم. بعد که فهمیدم ربطی به کار من ندارد، دوباره برگشتم. در نهایت کارم همان جایی راه افتاد که از اولش هم می دانستم باید بروم آنجا. به مسئول حفاظت گفتم:"سرباز شما منو اشتباه راهنمایی کرد و من کلی رفتم و اومدم." گفت "شما درست نپرسیدی!" گفتم :"شما با مردم طرفید. مردم از دسته بندی های شما خبر ندارن. راهنمایی درست به عهده ی شماست!" قبول نکرد. کاری از دستم برنمی آید که متوجه اش کنم. منتظر ماندم تا ساعت کاری دوباره شروع شود و چندان هم طول نکشید. سریع برگشتند. رفتم و از مسئول پاسخ گویی به سوالات شرعی هم مجدد پرسیدم. بی تردید گفت :"حج!"
"حج" از آنجا شروع شد. از انتهای خیابان "فلسطین"
۶۶۴
۹:۳۶
یا نور
مکه که بودم، یک مدت خیلی فکری "ابوعلی" بودم. خودم را با وارد کردن اسمش در نیت طواف ها آرام کردم.
از شهادتش، هم زمان احساس غم و خلاصی می کنم. رنجی که با خودش داشت، در عین سکوت و متانت و صبوری اش، خیلی آشکار بود.
لقاء في جوار الأحباء و لقاء في الشهادة مبارکش
مکه که بودم، یک مدت خیلی فکری "ابوعلی" بودم. خودم را با وارد کردن اسمش در نیت طواف ها آرام کردم.
از شهادتش، هم زمان احساس غم و خلاصی می کنم. رنجی که با خودش داشت، در عین سکوت و متانت و صبوری اش، خیلی آشکار بود.
لقاء في جوار الأحباء و لقاء في الشهادة مبارکش
۶۶۶
۲۱:۲۴
یا نور
حج از آنجایی شروع شد که "باید" آمد و جای "می شود" نشست. تکلیفی که عرف، دور و دیر و کم اهمیت و غیرضرورش کرده بود آمد جلوی چشمم. وقتی به خودم آمدم، اولین احساسم ترس بود. ترسی که بعد از جان بدر بردن از یک خطر مهلک که از بیخ گوش گذشته و هلاک نکرده، به جان آدم می افتد. مدام فکر می کردم اگر مرده بودم چه؟! و خدا را شکر می کردم که زندگی ام را به قدر فهمیدن و انجام تکلیف کش آورده. خیلی این چشم پوشی و لطفش توی چشمم بود.
بعد یک تردید جدی بالا آمد.
حج از آنجایی شروع شد که "باید" آمد و جای "می شود" نشست. تکلیفی که عرف، دور و دیر و کم اهمیت و غیرضرورش کرده بود آمد جلوی چشمم. وقتی به خودم آمدم، اولین احساسم ترس بود. ترسی که بعد از جان بدر بردن از یک خطر مهلک که از بیخ گوش گذشته و هلاک نکرده، به جان آدم می افتد. مدام فکر می کردم اگر مرده بودم چه؟! و خدا را شکر می کردم که زندگی ام را به قدر فهمیدن و انجام تکلیف کش آورده. خیلی این چشم پوشی و لطفش توی چشمم بود.
بعد یک تردید جدی بالا آمد.
۷۴۰
۱۵:۴۳
یا نور
از حرم بیرون می زنیم و برمی گردیم هتل. استراحت می کنیم، غذا می خوریم، کارهای دیگر و بعد دوباره یک وقت دیگری عزم می کنیم و راهی حرم می شویم. این رفت و برگشت مدام تکرار می شود.وقتی چند ساعت از برگشتنم گذشت، بعد از آنکه حسابی خوابیدم و یی خوابی پرواز را جبران کردم، به خودم آمدم و دیدم، این استراحت با قبلی ها فرق دارد. دسترسی به حرم کلاً قطع شده. تمام شده بود. راه برگشتی نبود. اتوبوس های دم در أراک أجياد دیگر برای من صندلی خالی نداشتند. دیگر شوق رسیدن را در سرازیری منتهی به حرم خیابان اجیاد تجربه نمی کردم. خبری از باب و دور ارضی و مطاف و زمزم نیست. دیگر وقت نمازها، کعبه جلوی چشم دلبری نمی کند. ظرف آجیل را شسته ام. سجاده ام را. قمقمه ی آب و کیسه ی کفش.اما سفیدهای احرامی را سوا کرده ام به امید روزی که برگردم.
از حرم بیرون می زنیم و برمی گردیم هتل. استراحت می کنیم، غذا می خوریم، کارهای دیگر و بعد دوباره یک وقت دیگری عزم می کنیم و راهی حرم می شویم. این رفت و برگشت مدام تکرار می شود.وقتی چند ساعت از برگشتنم گذشت، بعد از آنکه حسابی خوابیدم و یی خوابی پرواز را جبران کردم، به خودم آمدم و دیدم، این استراحت با قبلی ها فرق دارد. دسترسی به حرم کلاً قطع شده. تمام شده بود. راه برگشتی نبود. اتوبوس های دم در أراک أجياد دیگر برای من صندلی خالی نداشتند. دیگر شوق رسیدن را در سرازیری منتهی به حرم خیابان اجیاد تجربه نمی کردم. خبری از باب و دور ارضی و مطاف و زمزم نیست. دیگر وقت نمازها، کعبه جلوی چشم دلبری نمی کند. ظرف آجیل را شسته ام. سجاده ام را. قمقمه ی آب و کیسه ی کفش.اما سفیدهای احرامی را سوا کرده ام به امید روزی که برگردم.
۶۵۰
۱۷:۴۵