لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل کلبه رمان ک
۱۵۶ عضو

کلبه رمان

به کلبه ی دنج ما در بله خوش آمدید!از شما ممنون و خوشحالیم که به گروه کلبه اضافه شده‌اید. همراهی با شما باعث افتخار ماست. undefinedundefined اینجا پر از رمان های بدون سانسور،جذاب و خواندنی برای هر سلیقه ایundefinedundefined عاشقانه undefined طنز وکلکلی.. لینک کانال undefinedundefined@kolberoman
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۹ آبان ۱۴۰۳
خــــــــب اینم از سه پارت رمان،اگه تا اینجا دوست داشتین،undefined لایک کنید که انگیزه بشه برای پارت گذاری های بعدی، داریم به قسمت های قشنگ و جذاب رمان میرسیم undefined __________________________________@kolberomanundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۱

۱.۳K

۱۷:۳۸

thumbnail
خوب خودت باش
بهترین دیگران بودن بدترینه....
_
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedشب بر همگی خوشundefinedundefined
*@kolberoman

۱.۳K

۱۹:۳۱

۲۰ آبان ۱۴۰۳
thumbnail
#پارت10:امینم مدام با حرفایهمسخره منو میترسونه که روحه جد بزرگ بابا جن گیربوده واین خونه پراز جنه.مانتو شلوارمو با یه پیراهن نخی بلند لیمویی با گلایه ریزنارنجیعوض میکنمو سمت پایین میرم مامان سفره رو تو پذیراییپهنکرده و مثه همیشه با سلیقه چیده امین و بابا هم کنار سفره نشستن مامان که با پارچ آب از آشپزخونه میاد با هم کنار سفرهمیشینیم سلام بابا
سلام خوبی بابا جان؟
خوبم
خداروشکر
بشقابم رو برمیدارمو از لوبیا پلو خوشرنگ مامان میکشم ومشغول میشم با اینکه تو دانشگاه ساندویچ خوردم ولی بازحسابی گشنه هستم موهامو میدم پشت گوشم و شروع بهخوردن میکنم بابا و امینم مثه همیشه حین غذا خوردن در موردکار حرف میزنن امین جان اون چند تا تخته فرشی که آقایه کبیری سفارش
داده هنوز نرسیده پیگیرباش
امین قاشقی از غذاش رو تو دهنش میذاره و میگه
اتفاقا امروز زنگ زدم گفتن تا ساعت میرسه
مامان با اخطار میگه بار گفتم با دهن پر حرف نزنین
ببخشید
امین همیشه پسر حرف گوش کن مامان بود و واسه همینم محبوب ترین فرد خانواده محسوب میشه این وسط فقط منم کهاحتمالا به فرزندی قبولم کردن چون هر کاری که میکنم از نظرمامان اشتباست ایمانم چون همیشه از من طرفداری میکنهگاهی اوقات مورد خشم مامان قرار میگیره ولی کلا خانواده ماشدیدا پسر دوستن،،، بیخیال در حال خوردن غذامم که با حرفیکه مامان میزنه برنج میپره تو گلوم با سرفه اول نصف برنج تودهنم میریزه بیرون مادر حنانه واسه خواستگاری زنگ زد..همینجوری که سرفه میکنم وامین میزنه پشتم مامان میگه
خفه نشی دختر یه لیوان آب بخور بابا لیوان آب رو دستم میده با خوردنش کمی آروم میشم
خوب خانوم میگفتی
با چشمایه گشاد شده نگاهم به مامانه خواستگاری؟؟
منظورش
از من بود حامین؟؟؟ ای خدا من نخوام کسی بیاد
خواستگاری
باید کیو ببینم
آره میگفتم زنگ زد گفت با شما صحبت کنم یهوقتی
رومشخص کنین بیان خواستگاری آذین آذین هنوز بچه ست
اگه تو موقعیت دیگه این حرف از دهن امین بیرون میومد
الان یه جنگی به پا کرده بودم که نگو ولی الان دوست دارم
ماچشم
بکنم
کجاش بچه ست درسا یه سال ازش بزرگتره پس تو هم
نبایدمیرفتی خواستگاری؟ اون فرق میکنه
چه فرقی؟
مامان تو درسا رو با آذین مقایسه میکنی آخه این عقل
داره
دیگه داره زیاده روی میکنه"
"
هوی امین چی میگی من عقل ندارم جوری میپرسه داری که خودم یه لحظه شک میکنم واقعا
عقلدارم یا نه داری؟؟
یعنی چی معلومه که دارم
الان با من چونه میزنی شوهر کنی؟
نخیرمن اصلا قصد ازدواج ندارم
حرف بزرگتر از دهنت نزن
عه مامان یعنی چی نمیخوام ازدواج کنم کجاش بزرگتر
ازدهنمه؟ یه جوری میگی انگار تا خواستگار داری حالا این حامینم
نمیدونم مغز خر خورده گیرداده به تو
مگه من چمه؟
چت نیست؟ همین الان پاشو برو یه نیمرو درست کن ؛؛ نه
اونو
ولش کن بیا ظرفا رو جمع کن برو بشور اگه یکیشو
نشکستی
حق با توعه همه چی تمومی نه غذا درست کردن بلدی نه
خونه
داری بلدی صبح تا غروب سرت تو رنگو ذغال و ایناست
مامااااان تو مگه منو از سر راه آوردی اینقدر میزنی تو
سرم بابا به طرفداری از من میگه دختر من بهترین دختر دنیاست اینقدر اذیتش نکن لیلا
جان
آره خوب تو نگی کی بگه
خودم به حمید زنگ میزنم میگم فعلا قصد نداریم آذین
رو
شوهر بدیم
خیالم راحت میشه ولی باز به حالت قهر از جام پا میشم و
سمت
اتاقم میرم هر چی دلشون میخواد بهم میگن اه
کجا غذاتو تموم کن بعد برو رو به مامان با اخم میگم"
نمیخورم فردام امتحان دارم نیاین تو اتاقم
اینم یکی دیگه از اخلاقایه بدته چیه همش قهر میکنی دو
کلمه نمیشه باهات حرف زد مامان جان این حرفه؟ شما رسما منو با خاک یکسان
میکنی
اینکه من الان دوست ندارم ازدواج کنم اینقدروحشتناکه
که
شما هر چی بخوای میگی؟
بدون فکر نه نگو حداقل یه کم بهش فکر کن حامین پسر
خوبیه یعنی ارزش چند روز فکر کردن نداره؟باشه فکر میکنم ببینم شما راضی میشی؟
:بابا،، با تحکم میگه"
آذین با مادرت درست صحبت کن
دستی به پیشونیم میکشمو با لحن آرومتری جواب میدم....
__
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined@kolberoman
undefined۴

۱.۴K

۱۹:۱۹

thumbnail
#پارت11:ببخشید بابا ولی به منم حق بدین اصلا حرفم تو این خونهواسه هیچکی اهمیت نداره این طرز فکرت اشتباست اگه مادرت یا من حرفی میزنیم
فقط
واسه اینه که صلاحت رو میخوایم
مگه عقل تو سرش هست این چیزا رو بفهمه
رومو بر میگردونم و از پله ها بالا میرم صدایه امین رو میشنومکه به مامان اعتراض میکنه مامان خیلی بهش گیرمیدی
وارد اتاق میشم و دیگه نمیشنوم چی میگن درو هم جوری
میکوبم که نشونه اعتراضم باشه از رویه کتابایه پخش و پلا، کف اتاق رد میشم با حرص
رو تخت میشینم خرس صورتی کوچیکم رو که همیشه رو
تخته
بغل میکنم،،، نگاهی به اتاق میندازم کمی که دقت میکنم
متوجه
میشم مامان همچین اشتباهم نمیگه اتاق جوری بهم ریخته
ست
که اگه با عجله دنبال یه چیزی بگردم عمرا پیداش کنم باید
یه
فکری واسه این وضع نا به سامان انجام میدادم ولی الان
وقتش نبود باید دنبال تکمیل کارایه نمایشگاه باشم و چقدرم که
عقبم
پس شونه ای بالا میندازمو خودمو رو تخت پرت میکنم و
چشمامو میبندم که تو یه لحظه چهره جناب دکتر پشت پلکم
نقش میبنده سریع بازشون میکنم و به سقف خیره میشم این
دیگه از کجا اومد نفس عمیقی میکشم و دوباره چشمامو
میبندمو اینبار سعی میکنم کمی بخوابم....
*
تو کارگاه کوچیکم که با اصرار فراوانم انباری گوشه حیاط
رو
واسم درستش کردن در حال نقاشی کردنم که صدایه زنگ
در باعث میشه قلم رو پایین بذارمو دستایه رنگیمو با پارچه
کناره
دستم پاک کنم و بیرون برم نگاهی به لباسم میندازم یه
پیراهن
نخی گلدار صورتی تنمه و موهامم مثه همیشه پریشون دورم
ریخته سمت در میرمو به هوای اینکه مامان از خرید برگشته
در
رو باز میکنم ولی مثه همیشه حدسم اشتباست و یه مرد
جوون
پشت دره که نمیشناسمش دیگهواسه اینکه برمو چیزی سرم
کنم خیلی دیره سرمو کمی میکشم داخل و موهامو میدم
پشت گوشم از گوشه در نگاهش میکنم
بفرمایید......
نگاهش خیره به منه ولی جواب نمیده دستم رو جلوش تکونمیدم آقا با شمام
به خودش میاد گلوشو صاف میکنه و دستی به تیشرت
سفیدش
میکشه
بله بفرمایید؟
شما اومدید که بفرمایید
چی؟
میگم شما اومدید در زدید امرتون؟
آها آره من باید بفرمایم
بیچاره گیج شده خودشم نمیدونه چی میگه مادر تشریف دارن؟
نه نیستن شما؟
من پندار هستم پدرم با پدرتون دوست هستن
خوشبختم کمکی از دست من بر میاد؟
شما دخترشون هستین؟
بله آذین هستم
چه اسم زیبایی
"خیره نگاهم میکنه که میگم"
ممنون چه کمکی از دست من بر میاد؟
آها.. چیزه .. ای بابا حواسم پرت شد
یه نفس عمیق بکشین درست میشه لبخند میزنه و دستی به پشت گردنش میکشه"
اومدم دنبال امانتی پدرم مادر در جریانن
راستش من اطلاعی ندارم مامانم دیگه الانا میرسه
باشه من منتظر میمونم
مرددم نمیدونم تعارف کنم بیاد تو یا نه منکه نمیشناسمش
ولی
اگه تعارف هم نکنم زشته پس دل و میزنم به دریا
بفرمایید داخل
تردیدم رو از تو نگاهم میخونه که لبخند محجوبی میزنه نه مزاحم نمیشم همینجا منتظر میمونم شما هم بفرمایید
داخل الان به مامان زنگ میزنم ببینم کجان...
سری تکون میده که درو نیمه باز میذارمو میرم داخل
گوشیمو از جیب پیراهنم بیرون میارمو شماره مامان رو میگیرم بوق
سوم
جواب میده
جانم مامان
سلام کجایی؟
سر کوچه دارم میام چطور؟
پسر دوست بابا اومده دنبال امانتی میگه پیش شماست
عه پسر بنفشه اومده تعارف کن بیاد داخل رسیدم منم
باشه خداحافظ
انگار این آقا پسر رو همه میشناسن جز من سمت خونه میرم از تو جا لباسی یه شال مشکی که واسه مامانه رو برمیدارمو
سرم
میکنم ،، باز سمت در میرمو بازش میکنم کمی عقب ترتو
سایه
به دیوار تکیه داده و سرش تو گوشیه
آقا پندار
نگاهش رو به من میده جانم
به مامان زنگ زدم الان میرسه بفرمایید داخل
مزاحم نمیشم
خواهش میکنم بفرمایین....
__undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined@kolberoman
undefined۵

۱.۴K

۱۹:۱۹

thumbnail
#پارت12:از جلویه در کنار میرم و میاد داخل نگاهی به حیاط میندازه چه حیاط قشنگی خیلی وقت بود دیگه اینجور خونه هارو
ندیده بودم
بله خونه ما واسه ساله پیشه دیگه جزء آثار تاریخی
حساب میشه خانوم شوخی هستین
لبخندی میزنم و سرم رو تکون میدم
هوا گرمه شما بفرمایید داخل تا مادر بیاد ) با انگشتم
کارگاهرو نشون میدم(منم برم به کارم برسمانگار مزاحمتون شدم نه اصل....
در که باز میشه و مامان وارد میشه دیگه ادامه نمیدم سمتش
میرمو حین گرفتن خریدا ازش میگم
سلام مامان
سلام مادر
سلام خاله لیلا
سلام پسرم چرا تو حیاط وایستادی گرمه بریم تو
نه راستش عجله دارم
باشه مادر الان برات میارمش
"روبه پندار میگم "
با اجازتون من برم سری تکون میده
خواهش میکنم خوشحال شدم از آشناییتون
منم همینطور
سمت کارگاه میرمو مشغول میشم باید این نقاشی رو تا فرداتموم میکردم سفارش یکی از بچه هایه دانشگاه بود خواسته بودچهره مادرشو که فردا تولدشه بکشم. من تو کشیدن چهره استادبودم چیزی هم تا تکمیل شدنش نمونده بود....... مامان اینا تو این مدت دنبال کارایه خونه امین هستن و منم بهبهونه امتحان و درس سمتشون نمیرم. راستش اصلا حوصلهاینجور کارا رو ندارم امشبم از همون شباست. مادر درسا واسهشام هممون رو دعوت کرده ولی من چون فردا امتحان دارمنرفتم تو اتاقم مشغول درس خوندنم که گوشیم زنگ میخوره،،مثههمیشه مرجانه خودش که درس نمیخونه منم نمیذاره درسبخونم جانم مرجان؟
آذین؟؟
"صداش بدجوی گرفته و تو دماغی حرف زدنش یعنیگریهکرده" جانم چی شده گریه کردی؟
بیچاره شدم
وای چی شده حرف بزن ببینم هی گفتی ناز کن عشوه بریز؛؛ انگار زیادی عشوه ریختمخاکتو سرم مرجان مثه آدم بگو چی شده
بعدازظهر رفته بودم پیشه مهبد به حرفت گوش کردم هی
عشوه خرکی اومدم کار به جاهایه باریک کشید گند زدمآذینچیکار کنم مامانم بفهمه منو کشته یعنی تو حد وسط نداری یا اون بدبخت و از خودت
میرونی یا
اینجوری؟ خب چیکار کنم منم آدمم دیگه عاشقم هستم، خودت
فکر
نکردی چرا اینقدر دوری میکنم ازش، خب میدونستم
نمیتونم
نه بگم دیگه، بگو چه خاکی تو سرم بریزم؟
مگه قراره به همه بگی چی شده؟ این یه چیزیه بین تو و
مهبدبه کسی ربطی نداره وای مهبد
"
"با شنیدن اسم مهبد دوباره میزنه زیر گریه
دیگه چیه؟ با مهبد دعوام شد بهش گفتم نتونستی جلویه خودتو
بگیریگند زدی به زندگیمون. وای وای خیلی حرفایه بدی بهش زدمبخدا ترسیده بودم اصلا نفهمیدم چی میگم خاک تو سرت مرجان
آره خاک تو سرم دل مهبدم و شکوندم
جم کن خودتو بابا چه زارم میزنه حالا گندیه که زدی
کجایی
برو معذرت خواهی کن
نمیشه با قهر منو رسوند خونه بابام بدون خداحافظی رفت چی بگم بهت دیوونه بجایه اینکه بهترین خاطره
زندگیتونباشه اولین با هم بودنتون، کاری کردی طرف از خودش متنفربشه حالا چیکار کنم؟
تا صبح گریه کن به کارایه احمقانت فکر کن، فردا ازش
معذرتخواهی کن،این حال گندی رو که براش ساختی خوب کن باشه
یعنی تا صبح میخوای گریه کنی؟
پس چیکار کنم کار من از گریه گذشته وقتی یه اشتباهی میکنی پاش وایستا با گریه هیچی مثه
اولش
نمیشه
آروم که میشم
چی بگم بهت برو هر کاری که فکر میکنی واست خوبه
بکن
تو چه جور دوستی هستی من زنگ زدم کمک کنی
کمک کردم،تو اصلا شنیدی؟
آره فردا از دلش در میارم
خوبه شب بخیر
خداحافظ گوشی و قطع میکنم چقدر دلم واسه این بغض تو صداش
گرفت.دیگه میخوام بخوابم که سرو صدایی که به گوشم میرسهباعثمیشه از اتاق بزنم بیرون. ساعت 12شبه تازه اومدن خونهرو پله آخر میشینم و رو بهشون میگم چه عجب تشریف آوردین
"امین با خنده میگه"
این چه قیافه ایه؟
خستم داشتم میخوابیدم شنیدم اومدین گفتم یه سلامی
عرض
کنم. اصلا نگین یه دختر تنها تو یه خونه کلنگی پر از ارواح
تنهاست، بیشترمیموندین.
مامان روسریشو از سر در میارهو رو مبل میشینه آذین حالا که نیومدی اینقدر غر نزن چقدرم که ناراحت
شدن
تو نیومدی فقط بلدی آبرو ببری
الان من نیومدم آبروتون رفت؟
امین سمته پله ها میاد و بازومو میگیره و حین کشیدن سمتبالا میگهبیا بریم بخواب الان باز مامانو عصبی میکنی
"بازومو عقب میکشمو میگم"
ایشالا دو هفته دیگه تشریف میبری از دست این بچه ننه
بازیات راحت میشم"دستشو سمت آسمون میگیره و میگه ایشالا ؛؛؛خدا از دهنت بشنوه
چشم غره ای بهش میرمو وارد اتاقم میشم کلید برق رو
میزنمو
خودمو رو تخت پرت میکنم.....
*
تا عروسیه امین فقط چند روز مونده و من هنوز لباس نخریدم از
اونجایی که همه کارام میمونه واسه دقیقه آخر ، خرید لباسمم
هنوز انجام نشده....
__
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined@kolberoman
undefined۸

۱.۵K

۱۹:۲۱

۱۴ آبان ۱۴۰۴
undefined سلام به همه اونایی که هنوز یادشونه یه زمانی اینجا عاشق و دیوونه‌بازی بود!مدت‌ها نبودم دلم براتون خیلی تنگ شده بود🥺… ولی خب، عشق که ول‌کردنی نیست! undefinedاسم رمان هم که می‌دونین… «عاشقت می‌کنم» undefinedاز همین امروز دوباره قراره بخندیم، حرص بخوریم، و عاشق بشیم!
undefined خلاصه پارت قبل یادتونه؟ نه؟؟؟ خب تقصیر من نیست(شوخی میکنم) undefinedیه مرور کوتاه از قبل می‌ذارم و بعدشم پارت جدید آماده‌ست undefined
اگه هنوز منتظر بودین، یه undefined بذارین ببینم چند نفر قراره با من بیان تا آخر این عشقِ پر از شیطنت undefined @kolberoman
undefined۵

۹۶۴

۲۱:۴۶

undefined یه دختر رنگی، پر از شیطنت و خیال…یه پسر خشک و مغرور، که رنگ و عشق براش شوخیه!
وقتی دنیاشون تصادفی با هم قاطی میشه،یکی دنبال دله، یکی دنبال فراره undefinedاما تهِ این ماجرا فقط یه سوال می‌مونه:
undefined کی برنده میشه؟دختر سر به هوای عاشق یا مرد جدیِ بی‌احساس؟
undefined رمانی با طعمِ عشق، خنده و کل‌کل!undefined #عاشقانه #کمدی #کلکلی #بدون_سانسور
🩷 اسمش: عاشقت می‌کنم

undefined بعد یه مدت برگشتم تا ادامه‌ی این داستان رو براتون بذارم...اگه هنوز منتظرید بدونین آخرش چی میشه، یه undefined بذارین ببینم چند تا عاشق هنوز اینجان undefined
undefined@kolberoman
undefined۵

۹۷۶

۲۱:۴۹

۱۵ آبان ۱۴۰۴
thumbnail
#عاشقت میکنم #پارت ۱۲:
چشمامو تو مظلومترین حالت ممکن خیره به مرجان میکنم که هنوز مثه آدمایی که شکست عشقی خوردن تو خودشه و مدام آه میکشهسنگینی نگاهم رو که حس میکنه سمتم میچرخه چیه چرا اینجور ی نگاه میکنی؟
مرجان جونم
من خرید بیا نیستم گفته باشم
وا منکه هنوز چیزی نگفتم
تجربه ثابت کرده تو هر وقت به من اینجوری نگاه میکنی و
مرجان جون صدام میکنی میخوا ی بری خرید
اذیت نکن دیگه من بجز تو کیو دارم باهاش برم خرید؟
زنداداشت،
فعلا که زنداداشم واسه جواب منفی که به برادرش دادم تو
قیافست جدی چرا جواب منفی دادی؟
اولا که قصد ازدواج ندارم ، دوما ۸ سال ازم بزرگتره
حالا قصدشو نداری یه چیز ی ولی ۸ سال تفاوت سنی، مگه چشه ؟! مهبد ۱۰ سال ازم بزرگتره مشکلی هم نداریم با هم
من دوست ندارم با مردی زندگی کنم که اینقدر ازم بزرگتره فوقش ۲ سال، چه میدونم هر کی یه نظری داره، پس پاشو بریم د یگه کلاسم که نداریم، عاشقتم مرجان جونم
همیشه همینجوری منو خر میکنی
از رو نیمکت گوشه حیاط پا شدیمو سمت خروجی دانشگاه رفتیم.کمی جلوتر مهبد رو دیدیم که چند تا از دخترایه دانشگاه
دورشو گرفته بودن و سوال میپرسیدن،
صدایه حرصی مرجان منو به خنده میندازه
قول میدم هیچکدومشون سوال درسی ندارن
واسه چیزی که دیگه ماله توعه حرص نخور مگه میشه؟! دوست دارم برم دونه دونشون و کتک بزنم
خودشونم بکشن مهبد واسه توعه از همه مهم تر عاشقته پس بیخیال باش
آذین اینقدر دوست دارم زودتر عاشق بشی بعد من ببینم این حرفایی که میزنی در مورد خودت صدق میکنه
معلومه که میکنه به نظرم حسودی کردن خیلی احمقانه ست.!
بهشون که میرسیم مرجان با لبخند رو به مهبد میگه سلام استاد فرهادی

مهبد به مرجان نگاه میکنه اوه اخماشو! آروم تر از مرجان میگم
سلام استاد.... سری واسمون تکون میده و رو به بچه ها میگه: تو جلسه بعد این مبحث رو توضیح میدم، الان باید برم
"بچه ها پراکنده میشن و سمت ما میاد" یه ساعته کلاستون تموم شده هنوز تو دانشگاهین؟
میخوام با آذین برم خرید
بسلامت
اینو میگه و سمت خروجی راه میوفته.باید بگم علاپه بر عقده ای
بودن و بد اخلاف بودن، کینه ای هم هست. مرجان دنبالش راه
میوفته و منم سمتشون آروم قدم برمیدارم.
چرا تموم نمیکنی این قهر مسخره رو؟مهبد یه دفعه برمیگرده عقب که مرجان بخاطر سرعتش صاف میره تو سینش
آخ
_مرجان میخوای به خاطر حرفایی که بهم زدی بهت مدال بدم؟
عصبی بودم، ترسیده بودم، گفتم که ببخشید
یعنی هر کی عصبی شد هر چی خواست بگه، بعدش با یه ببخشید همه چی تموم بشه،به همین راحتی؟
خب حالا چیکار کنیم تو که نمی بخشی، میخوای طلاقم بده......

@kolberoman
undefined۴
undefined۱

۱K

۱۰:۵۵

undefined ادامه‌ی ماجرا در پارت بعدی بزودی..#عاشقت_میکنم #پارت_جدید #رمان_عاشقانه #کلکلی #کمدی. @kolberoman
undefined۱

۱K

۱۱:۵۸

۱۷ آبان ۱۴۰۴
undefined شنبه یعنی شروع یه قصه‌ی تازه...یه قصه پر از اتفاق، پر از حرف‌های نگفته و حس‌های جا مونده بین خطا undefinedundefinedاینجا جاییه برای دلاى عاشق و ذهنای خیال‌پرداز undefinedیه فنجون قهوه کنار بذار undefinedبذار باهم بریم تو دل داستانایی که شاید یه گوشه‌ش خودِ ماییم... undefinedundefined
undefined کانال کلبه رمان — جایی برای عاشقای قصه و احساس undefined

منتظر پارت های جدید باشید undefinedundefined@kolberoman
undefined۲

۱K

۶:۰۱