لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل 🎀 ౨ৎ 🍭 𝗞-𝗽𝗼𝗽 𝗻𝗼𝘃𝗲𝗹.ᐢ⑅ 🎀 ౨ৎ 🍭�
۷۳ عضو

🎀 ౨ৎ 🍭 𝗞-𝗽𝗼𝗽 𝗻𝗼𝘃𝗲𝗹.ᐢ⑅ 🎀 ౨ৎ 🍭

ما اینجا رمان مینویسیمundefinedundefinedآیدی ی اد kpoperundefinedundefinedundefinedundefinedundefined‎@jiminpark0آیدی ی اد lightingundefinedundefinedundefinedundefinedundefined@Mahsasajآیدی ی ادmanaXar undefinedundefinedundefinedundefinedundefined@H_yunjinii78آیدی ی اد hyunaliundefinedundefinedundefinedundefinedundefined@tulumolaee
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۷ تیر
لایکا بالا باشه تا پارت بعد رو بزارم
undefined۲
undefined۱

۳۶

۱۵:۲۵

۱ مرداد
undefined «آخرین حضور» — پارت ۴: زنگ چهارم
تاریکی...
نه صدایی بود، نه نوری.
تهیونگ احساس کرد روی زمین سرد کلاس افتاده است. چند ثانیه طول کشید تا چشم‌هایش به تاریکی عادت کنند.
بعد، صدای تیک... تیک... تیک...
صدای یک ساعت دیواری.
اما هر بار که عقربه حرکت می‌کرد، انگار چیزی از ذهنش پاک می‌شد.
اسم معلم ادبیات...
چهره‌ی همکلاسی‌ها...
حتی رنگ کیف مدرسه‌اش...
تهیونگ با وحشت زمزمه کرد: «نه... نباید یادم بره.»
چشمش به دفتر حضور و غیاب افتاد که هنوز کنار پایش بود.
جلد چرمی آن حالا کمی باز شده بود.
از لای صفحه‌ها، عکسی قدیمی بیرون زده بود.

---
عکس را برداشت.
تصویری از یک کلاس مدرسه بود.
همه‌ی دانش‌آموزها لبخند می‌زدند.
اما چیزی عجیب بود.
در ردیف آخر...
پسری ایستاده بود که دقیقاً شبیه تهیونگ بود.
همان موها.
همان نگاه.
حتی همان خال کوچک کنار گردنش.
پشت عکس، با دست‌خطی لرزان نوشته شده بود:
> «هر بار که کلاس پر می‌شود، یکی باید جای خالی را پر کند.»



---
ناگهان در کلاس باز شد.
جیمین با نفس‌نفس‌زنان داخل دوید.
«تهیونگ!»
تهیونگ با ناباوری گفت: «تو... من فکر کردم فراموشم کردی.»
جیمین رنگش پریده بود.
«فراموشت کرده بودم... تا وقتی یه عکس قدیمی توی انباری مدرسه پیدا کردم. تو داخل عکس بودی، ولی هیچ‌کس دیگه یادت نمی‌اومد. همون عکس باعث شد همه‌چی برگرده.»
قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید، صدای قدم‌هایی آرام از انتهای کلاس شنیده شد.
تق...
تق...
تق...
هر دو به سمت صدا برگشتند.
پشت میز معلم، مردی ایستاده بود.
لباس فرم قدیمی مدرسه را پوشیده بود، اما صورتش در سایه پنهان بود.
در دستش همان دفتر حضور و غیاب بود.
با صدایی آرام و بی‌احساس گفت:
«کلاس بدون غایب... کامل نمی‌شود.»
بعد دفتر را باز کرد.
صفحه‌ی آخر دوباره نمایان شد.
این بار نام دوم کامل شده بود:
پارک جیمین
تهیونگ با وحشت به جیمین نگاه کرد.
جیمین آرام زیر لب گفت: «پس... جای خالی من بوده؟»
مرد لبخند کم‌رنگی زد.
«نه...»
برای اولین بار، صورتش از سایه بیرون آمد.
چهره‌ای جوان داشت؛ انگار سال‌ها پیش دانش‌آموز همین مدرسه بوده است.
اما چشم‌هایش کاملاً سیاه بود.
او آرام گفت:
«شما فقط اولین دو نفر نیستید... و آخرین نفر هم نخواهید بود.»
در همان لحظه، زنگ مدرسه برای بار چهارم به صدا درآمد.
اما این بار...
از تمام کلاس‌های ساختمان، صدای یک‌صدا بلند شد:
«حاضر...»
و صدها دست، هم‌زمان، از پشت پنجره‌های تاریک به شیشه‌ها چسبیدند.ادامه دارد...undefinedundefined
#kpoper

۱۹

۲۱:۲۸

undefined «آخرین حضور» — پارت ۵: دانش‌آموز شماره صفر
صدای «حاضر...» هنوز در راهروها می‌پیچید.
صدها صدا...
اما انگار هیچ‌کدام متعلق به یک انسان زنده نبود.
تهیونگ و جیمین بی‌اختیار چند قدم عقب رفتند.
مرد دفتر حضور را بست.
با بسته شدن دفتر، همه‌ی صداها ناگهان قطع شدند.
سکوت...
آن‌قدر سنگین که صدای نفس کشیدنشان هم ترسناک شده بود.
مرد گفت:
«می‌دونید این مدرسه چرا هنوز پابرجاست؟»
هیچ‌کدام جواب ندادند.
«چون هر سال، یک نفر جاشو به یکی دیگه می‌ده. تا وقتی دفتر پر بشه... مدرسه زنده می‌مونه.»

---
تهیونگ به دفتر خیره شد.
«اگه دفتر نابود بشه چی؟»
برای اولین بار، حالت صورت مرد تغییر کرد.
لبخندش محو شد.
«هیچ‌کس تا حالا جرئت نکرده امتحانش کنه.»

---
همان لحظه، هیونجین با لگد محکمی در را شکست.
«تهیونگ! جیمین!»
او نفس‌نفس می‌زد و یک کلید زنگ‌زده در دست داشت.
پشت سرش نامجون و لینو هم ایستاده بودند.
نامجون فریاد زد:
«زود بیاید! این کلاس هر دقیقه شکلش عوض می‌شه!»
تهیونگ دوید.
اما درست وقتی می‌خواست از کنار مرد رد شود، مرد آرام در گوشش گفت:
«مواظب دوستات باش... یکی از اونا از اول هم زنده نبوده.»
تهیونگ خشکش زد.
«چی...؟»
اما مرد دیگر ناپدید شده بود.

---
همه از کلاس بیرون دویدند.
به محض اینکه آخرین نفر خارج شد، درِ کلاس ۲-۱۳ با صدایی مهیب بسته شد.
پلاک روی در افتاد و شکست.
وقتی هیونجین آن را برداشت، دیگر رویش نوشته نبود «۲-۱۳».
بلکه فقط یک عدد دیده می‌شد:
۰

---
آن شب، هیچ‌کدام خوابشان نبرد.
تهیونگ مدام به حرف مرد فکر می‌کرد:
> «یکی از اونا از اول هم زنده نبوده.»


صبح روز بعد، همه دوباره در مدرسه جمع شدند.
اما این بار...
روی نیمکت آخر کلاس، پسری نشسته بود که هیچ‌کس او را ندیده بود.
لباس فرم مدرسه را پوشیده بود.
سرش پایین بود.
معلم بدون هیچ تعجبی گفت:
«بچه‌ها، با دانش‌آموز جدید آشنا بشید.»
پسر آرام سرش را بالا آورد.
چهره‌اش رنگ‌پریده بود و لبخند کمرنگی روی لب داشت.
«من... یون وو هستم.»
همه برای چند لحظه ساکت ماندند.
فقط تهیونگ متوجه شد که روی برگه‌ی حضور و غیاب، قبل از اینکه معلم حتی چیزی بنویسد، کنار اسم یون وو از قبل تیک خورده بود.
یعنی...
حضورش، قبل از ورودش به کلاس، ثبت شده بود.ادامه دارد...undefinedundefined#kpoper

۱۳

۲۱:۲۸

undefined «آخرین حضور» — پارت ۶: دانش‌آموزی که زودتر آمده بود
صبح، کلاس بیش از همیشه ساکت بود.
یون وو روی نیمکت آخر نشسته بود؛ دست‌هایش روی میز، سرش کمی پایین.
هیچ کاری نمی‌کرد.
نه با کسی حرف می‌زد، نه اطرافش را نگاه می‌کرد.
فقط... هر چند دقیقه یک‌بار لبخند محوی روی صورتش می‌نشست؛ انگار صدایی را می‌شنید که بقیه نمی‌شنیدند.
معلم گفت: «از امروز همکلاسی شماست. امیدوارم باهاش کنار بیاید.»
هیچ‌کس سؤال نکرد.
انگار همه، به شکلی عجیب، پذیرفته بودند که یون وو همیشه آنجا بوده است.
همه...
به جز تهیونگ.

---
زنگ تفریح، تهیونگ، جیمین، هیونجین، نامجون و لینو دور هم جمع شدند.
تهیونگ آهسته گفت: «دفتر حضور، قبل از اینکه وارد کلاس بشه اسمشو ثبت کرده بود.»
نامجون اخم کرد.
«من پرونده‌های مدرسه رو بررسی کردم.»
«چی پیدا کردی؟»
نامجون برگه‌ای قدیمی از کیفش بیرون آورد.
گوشه‌هایش سوخته و رنگش زرد شده بود.
بالای آن نوشته شده بود:
فهرست دانش‌آموزان سال ۱۹۹۸
تهیونگ برگه را گرفت.
ردیف آخر را که خواند، رنگ از صورتش پرید.
> یون وو — وضعیت: غایب


اما کنار آن، با خودکار قرمز نوشته شده بود:
> حضور ثبت شد.



---
در همان لحظه، صدایی از پشت سرشان آمد.
«دنبال من می‌گردید؟»
همه برگشتند.
یون وو پشت سرشان ایستاده بود.
بی‌صدا آمده بود.
آن‌قدر بی‌صدا که هیچ‌کس صدای قدم‌هایش را نشنیده بود.
لبخند زد.
«اگه می‌خواید حقیقتو بدونید... بعد از زنگ آخر، به زیرزمین بیاید.»
بعد، بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کنارشان رد شد.

---
زنگ آخر...
راهروهای مدرسه یکی‌یکی خالی شدند.
خورشید پشت ابرهای تیره پنهان شده بود.
پنج نفر، چراغ‌قوه به دست، مقابل دری قدیمی ایستادند که روی آن نوشته شده بود:
ورود ممنوع
هیونجین کلید زنگ‌زده را بیرون آورد.
همان کلیدی که از کلاس شماره صفر پیدا کرده بود.
با صدای تقی، قفل باز شد.
در، آهسته کنار رفت.
بوی رطوبت و چوب پوسیده از زیرزمین بالا آمد.
پله‌ها به تاریکی مطلق ختم می‌شدند.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«آماده‌اید؟»
همه سر تکان دادند.
با هر قدمی که پایین می‌رفتند، صدای زنگ مدرسه آرام‌تر و دورتر می‌شد...
تا اینکه کاملاً قطع شد.
آخرین پله را که پایین رفتند، چراغ‌قوه‌ی جیمین روی دیواری افتاد که با ده‌ها عکس کلاس پوشیده شده بود.
عکس‌هایی از سال‌های مختلف.
۱۹۷۸...
۱۹۸۶...
۱۹۹۸...
۲۰۰۹...
۲۰۲۱...
در همه‌ی آن‌ها یک چیز مشترک بود.
در ردیف آخر، همیشه یک دانش‌آموز با چهره‌ای محو ایستاده بود.
اما با دقت بیشتر، تهیونگ متوجه شد...
آن چهره‌ی محو، در هر عکس، شبیه یک نفر از گروه خودشان بود.
در عکس ۱۹۹۸...
چهره، دقیقاً شبیه یون وو بود.
و درست زیر آخرین عکس، جمله‌ای با رنگ قرمز نوشته شده بود:
> «دانش‌آموز شماره صفر هرگز فارغ‌التحصیل نمی‌شود...»


ناگهان صدای بسته شدن درِ زیرزمین از بالای پله‌ها پیچید.
و از دل تاریکی، صدای آرام یون وو شنیده شد:
«خوش اومدید... اینجا جاییه که حضور واقعی شروع می‌شه.»ادامه دارد...undefinedundefined#kpoper

۱۳

۲۱:۳۲

undefined «آخرین حضور» — پارت ۷: دفترِ اول
درِ زیرزمین با صدایی سنگین بسته شد.
هیونجین خودش را به سمت پله‌ها رساند و دستگیره را کشید.
قفل شده بود.
«باز نمی‌شه...»
صدایش در راهروی نمور پیچید و بی‌جواب ماند.
تنها نور، چراغ‌قوه‌ی جیمین بود که روی دیوارهای ترک‌خورده می‌لغزید.
یون وو از دل تاریکی بیرون آمد.
چهره‌اش آرام بود، اما این بار لبخند نمی‌زد.
گفت: «بالا دنبال راه فرار می‌گردید، در حالی که جواب همیشه پایین بوده.»
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«تو کی هستی؟»
یون وو چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
«من... آخرین دانش‌آموزی نیستم.»
«پس چی هستی؟»
«اولین.»

---
همه ساکت شدند.
نامجون اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
یون وو به انتهای زیرزمین اشاره کرد.
پشت قفسه‌های پوسیده، دری آهنی دیده می‌شد که با چندین زنجیر بسته شده بود.
روی آن فقط یک جمله حک شده بود:
دفتر اول
لینو زیر لب گفت: «دفتر اول؟ یعنی... قبل از اون دفتر حضور؟»
یون وو سرش را تکان داد.
«دفتری که شما دیدید فقط یک نسخه بود. هر بار که پر می‌شد، یکی دیگه ساخته می‌شد. اما دفتر اول... هنوز اینجاست.»

---
هیونجین جلو رفت و زنجیرها را لمس کرد.
همه‌ی آن‌ها زنگ‌زده بودند، جز یکی.
آخرین زنجیر کاملاً نو به نظر می‌رسید.
انگار همین دیروز بسته شده باشد.
روی قفلش یک اسم حک شده بود:
مدیر مدرسه
جیمین با تعجب گفت: «یعنی مدیر از همه‌چی خبر داره؟»
یون وو نگاهش را پایین انداخت.
«از خبر داشتن بدتره...»
«پس؟»
«اون نگهبان دفتره.»

---
ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت در آهنی شنیده شد.
آرام...
منظم...
مثل کسی که داخل اتاق قدم می‌زند.
تق...
تق...
تق...
بعد صدای ورق خوردن کاغذ.
همه بی‌اختیار نفسشان را حبس کردند.
صدایی پیر و خسته از آن سوی در گفت:
«حضور امروز... هنوز کامل نشده.»
چراغ‌قوه‌ی جیمین چند بار خاموش و روشن شد.
نور که دوباره ثابت شد...
روی دیوار روبه‌رو با خطی تازه نوشته شده بود:
> «برای باز شدن دفتر اول، یکی باید نام خودش را داوطلبانه بنویسد.»


در همان لحظه، خودکاری قدیمی از سقف افتاد و درست جلوی پای تهیونگ قرار گرفت.
هیچ‌کس آن را برنداشته بود.
اما خودکار...
آرام‌آرام روی زمین حرکت کرد.
و درست مقابل کفش تهیونگ ایستاد.
از پشت در، همان صدای پیر دوباره شنیده شد:
«اگر اسمت را خودت بنویسی... دوستانت آزاد می‌شوند.»
تهیونگ به خودکار خیره ماند.
جیمین فوراً دستش را گرفت.
«نه! این دقیقاً همون چیزیه که می‌خواد.»
اما قبل از اینکه کسی حرف دیگری بزند...
صدای آژیر خطر مدرسه برای اولین بار در تمام ساختمان پیچید.
نه زنگ کلاس.
نه زنگ تفریح.
آژیر.
و یون وو با چهره‌ای که برای اولین بار ترس را نشان می‌داد، زمزمه کرد:
«دیر شد... اون بیدار شده.»ادامه دارد...undefinedundefined#kpoper

۱۳

۲۱:۳۴

undefined «آخرین حضور» — پارت ۸: مدیر
آژیر هنوز قطع نشده بود.
صدایش در تمام زیرزمین می‌پیچید؛ آن‌قدر بلند که انگار دیوارها هم می‌لرزیدند.
یون وو یک قدم عقب رفت.
برای اولین بار، رنگ از صورتش پریده بود.
«نباید این صدا رو می‌شنید...»
تهیونگ پرسید: «کی؟»
یون وو آرام گفت:
«مدیر.»

---
چراغ‌های اضطراری یکی‌یکی روشن شدند.
راهروی تاریک، حالا با نور قرمز کم‌جانی دیده می‌شد.
روی دیوارها، جمله‌هایی ظاهر شده بودند که چند لحظه قبل وجود نداشتند:
«سکوت را رعایت کنید.»
«بدون اجازه از کلاس خارج نشوید.»
«حضور اجباری است.»

---
صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.
تق...
تق...
تق...
این بار از پشت سرشان.
همه با وحشت برگشتند.
انتهای راهرو، مردی بلندقد با کت‌وشلوار مشکی ایستاده بود.
چهره‌اش آرام بود.
بیش از حد آرام.
روی سینه‌اش یک پلاک فلزی دیده می‌شد:
مدیر
اما چشم‌هایش...
هیچ مردمکی نداشت.
کاملاً سفید بودند.
او بدون اینکه لب‌هایش تکان بخورد، گفت:
«بعد از زنگ آخر... هیچ دانش‌آموزی اجازه‌ی ماندن در مدرسه را ندارد.»
هیونجین آهسته زیر لب گفت: «ولی... ما هنوز داخل مدرسه‌ایم.»
مدیر لبخند زد.
«دقیقاً.»

---
ناگهان تمام درهای راهرو با صدای مهیبی باز شدند.
کلاس‌های خالی...
اما نه کاملاً خالی.
از پشت هر در، سایه‌ی یک دانش‌آموز دیده می‌شد.
بی‌حرکت.
منتظر.
مدیر دستش را بالا آورد.
تمام سایه‌ها، هم‌زمان، یک قدم جلو آمدند.
بعد با صدایی واحد گفتند:
«حاضر.»

---
نامجون ناگهان چیزی را به یاد آورد.
از کیفش دفترچه‌ی کوچکی بیرون کشید.
«این نقشه‌ی قدیمی مدرسه‌ست...»
گرد و خاکش را پاک کرد.
اما نقشه تغییر کرده بود.
در گوشه‌ی پایین صفحه، راهرویی کشیده شده بود که هیچ‌وقت در مدرسه وجود نداشت.
روی آن فقط دو کلمه نوشته شده بود:
خروج اضطراری
یون وو با ناباوری گفت: «غیرممکنه...»
«چرا؟»
«چون این راهرو فقط برای کسی ظاهر می‌شه که هنوز کاملاً فراموش نشده.»
همه نگاهشان به تهیونگ افتاد.
او هنوز در دفتر حضور، «در انتظار ثبت» بود.
یعنی هنوز فرصت داشت.

---
مدیر یک قدم دیگر جلو آمد.
دیوارهای راهرو ترک برداشتند.
گرد و خاک از سقف فرو ریخت.
او با همان صدای آرام گفت:
«فرار کنید...»
همه متعجب شدند.
حتی یون وو.
مدیر برای اولین بار مستقیم به تهیونگ نگاه کرد.
در چشم‌های سفیدش، غمی عجیب دیده می‌شد.
خیلی آرام ادامه داد:
«...اگر قبل از زنگ پنجم به خروجی برسید.»
و همان لحظه، لبخندش محو شد.
صدایش تغییر کرد؛ عمیق‌تر و ناآشنا.
«اما هیچ‌کس تا حالا نرسیده.»
در انتهای راهرو، دری آهنی با صدایی بلند باز شد.
پشت آن، راهرویی دیده می‌شد که انگار پایانی نداشت.
روی دیوارش، ساعت بزرگی نصب شده بود.
عقربه‌ی دقیقه‌شمار آرام به سمت عدد ۵ حرکت می‌کرد...
و با هر تیک، یکی از عکس‌های قدیمی روی دیوار، محو می‌شد؛ انگار کسانی که در آن بودند، برای همیشه از خاطره‌ی دنیا پاک می‌شدند.ادامه دارد...undefinedundefined#kpoper
undefined۱

۲۴

۲۱:۳۴

تا پارت های دیگه نیازمند ۵ تا قلب
undefined۵

۲۵

۲۱:۳۵

۳ مرداد
thumbnail
تا اخر عمرم از ۲مردادمتنفرمundefinedundefined
undefined۲

۲۲

۲۰:۲۲

۴ مرداد
تایم فداتون
undefined۱

۱۲

۲۰:۳۰

امروز تاریخ رند حساب میشه؟۰۵/۰۵/۵

۱۰

۲۰:۴۳